اپلیکیشن تناسب فکریسایت را روی صفحه گوشی‌ات نصب کن تا با یک لمس باز شود
0

چرا چاق می‌شویم؟ 5 علت اصلی افزایش وزن! (گام ۸)

چرا چاق می‌شویم
اندازه متن

علت اصلی چاقی موضوعی بسیار مهم است که شناخت آن می‌تواند بسیاری از ابهامات ذهنی درباره‌ی چرایی چاق شدن و لاغر نشدن را روشن کند.

📍 این جلسه ادامه گام ۷ از دوره رایگان «صد گام لاغری با ذهن» است.

برای بسیاری از افرادی که دچار اضافه وزن هستند، پاسخ به این سوال کلیدی که «چرا چاق می‌شویم» کاملاً مشخص نیست. آن‌ها حتی اگر دلایل مختلفی برای افزایش وزن خود پیدا کنند، باز هم درک دقیقی از ریشه اصلی مشکل ندارند

دقیقاً چرا چاق می‌شویم و علت اصلی آن چیست؟! 🤔🍔

همه‌مون کلی دلیل برای چاقیمون داریم، اما اغلب این دلایل از حرفای دیگرونه یا دیدن آدمای اطرافمون شکل گرفته. ولی واقعیت چیز دیگه‌ست! 🙄

چرا چاق می‌شویم

من وقتی چاق بودم، همیشه فکر می‌کردم علت اصلی چاقی‌م ژنتیکه، چون همه می‌گفتن تو خونواده‌مون چاقی هست و من شبیه عموهامم. حتی از بچگی می‌گفتن طاسی هم به خاطر شباهته! 😂

درست است که علم پزشکی گاهی از “ژن چاقی” صحبت می‌کند، اما تحقیقات جدید نشان می‌دهد که سبک زندگی و الگوهای ذهنی ما می‌توانند حتی بیان ژن‌ها را تغییر دهند. پس ژنتیک بهانه خوبی برای تسلیم شدن نیست!

هر کی اضافه وزن داره دلایل خودش رو داره، ولی این دلایل باعث می‌شه تو ذهنمون فکر کنیم قراره همیشه چاق بمونیم و بیشتر چاق بشیم.
وقتی می‌خواستم لاغر شم، قبلش تو دلم می‌دونستم که لاغر نمی‌شم یا اگرم لاغر شم دوباره چاق می‌شم. با این حال، درد و رنج چاقی باعث می‌شد بارها و بارها با ناامیدی تلاش کنم. 😞

جالبه بدونی هر بار که تصمیم می‌گرفتم رژیم بگیرم، مادرم هفته اول می‌پرسید: «تو که لاغر نمی‌شی، چرا داری رژیم می‌گیری؟!» 😑
این حرفا باعث شده بود فکر کنم لاغر شدن خیلی سخته و شاید اصلا دست نیافتنی باشه. اما وقتی تصمیم گرفتم از قدرت ذهنم برای کاهش وزن استفاده کنم، در جواب به این که چرا چاق می‌شویم فهمیدم ذهن من یاد گرفته است که چاق بماند! 🤯 یعنی من خودم کاری نکرده بودم که ذهنم چاقی رو یاد بگیره و اصلا خبر نداشتم.

چرا با وجود کم‌خوری باز هم چاق می‌شویم؟

شاید برات پیش اومده باشه که با کلافگی به خودت بگی: «من که این روزا خیلی کم غذا می‌خورم، پس چرا بازم وزنم کم نمیشه یا حتی دارم چاق‌تر میشم؟!» 🤷‍♀️

دلیلش دقیقاً برمی‌گرده به همون آموزش‌های ذهنی. وقتی ذهن روی حالت “چاقی” تنظیم شده باشه، تمام سیستم بدن رو بر اساس همون فرمان قبلی هدایت می‌کنه.
وقتی تو با رژیم‌های سخت سعی می‌کنی به زور به بدنت گرسنگی بدی، در حالی که ذهنت هنوز چاقی رو یاد گرفته، تو بدن یه اتفاق عجیب میفته! ذهنت احساس خطر می‌کنه و فکر می‌کنه قحطی اومده. 🚨

وقتی ذهن درگیر استرسِ گرسنگی کشیدن یا ترس از چاق شدن میشه، کورتیزول تو بدن ترشح میشه. کار این هورمون چیه؟ به بدن دستور میده: «خطر در راهه! همین مقدار کم غذایی که وارد میشه رو نسوزون، تبدیلش کن به چربی و برای روز مبادا ذخیره کن!» 🍔➡️📦

یعنی بدن به جای اینکه چربی بسوزونه، محکم‌تر به چربی‌هاش می‌چسبه تا بتونه از تو در برابر این “خطر خیالی” محافظت کنه.

اینجاست که می‌فهمیم فقط نخوردن کافی نیست؛ چون تا وقتی ذهن در حالت دفاعی و استرس باشه، حتی همون یه پر کاهو هم ممکنه به عنوان چربی ذخیره بشه! 🤯

حالا تصور کن که تو یاد گرفتی چاق باشی! 😌 این طبیعی‌ست که ذهنت انتظار چاق بودن داشته باشد. پس اگر هنوز می‌پرسید چرا چاق می‌شویم، باید بدانید دلیل اصلی آن آموزش دیدن ذهن برای چاقی است، نه فقط ژنتیک یا کند بودن سوخت و ساز بدن. 😌

چرا چاق می‌شویم و علت تداووم آن چیست؟!

واقعیتش اینه که ما نمی‌تونیم چیزی رو که یاد گرفتیم، فراموش کنیم! این دقیقاً همون چیزیه که باعث میشه چاقی ادامه داشته باشه و در واقع علت اصلی چاقی همینه. 🧠⛔

نقش پنهان استرس و خستگی ذهنی در تداوم چاقی

تا حالا دقت کردی روزایی که خیلی خسته‌ای یا فشار کاری و روانی زیادی روت هست، بیشتر دلت هله‌هوله یا شیرینی می‌خواد؟ 🍩🤦‍♀️
وقتی درگیر فشارهای روزمره، دغدغه‌های زندگی یا حتی بحث و جدل‌های ساده می‌شیم، انرژی روانی ما به شدت تخلیه میشه. تو این حالتِ «خستگی ذهنی»، ذهن دیگه توان و انرژی لازم برای مقاومت یا گرفتن تصمیم‌های جدید (مثل رعایت رژیم) رو نداره.
پس چیکار می‌کنه؟ خیلی سریع پناه می‌بره به راحت‌ترین و آشناترین واکنشی که از قبل بلده: همون عادت‌های قدیمی! . 🍕💆‍♀️ یعنی ذهن برای فرار از آن فشار و خستگی، شما را به سمت «پرخوری عصبی» سوق می‌دهد. این یکی از دلایل مهمی است که نشان می‌دهد چرا چاق می‌شویم.

از طرفی، همین استرس‌های مداوم باعث ترشح پی‌درپی همون هورمون کورتیزول میشه. و می‌دونی بدترین کار کورتیزول چیه؟ این هورمون متخصصِ تلمبار کردن چربی دقیقاً تو ناحیه شکم و پهلوئه!
ییعنی خیلی وقتا اون چاقی شکمیِ سرسخت که با هیچ ورزشی آب نمیشه، فقط به خاطر زیاد خوردن نیست؛ بلکه نتیجه‌ی مستقیم همون فشارهای روانی و استرس‌هاییه که ذهن برای مقابله باهاشون، سیستم ذخیره چربی رو فعال کرده. 😣

وقتی یه موضوعی رو مدام تکرار کنی، مثل چاقی که بارها و بارها تو ذهنت بوده، ذهن خیلی راحت یادش می‌مونه. به همین خاطر، موضوعاتی که زیاد باهاشون سروکار داری، راحت‌تر یادته و همیشه تو ذهنت هستن. 🔄💡

اما موضوعایی که کمتر بهشون فکر می‌کنی یا کمتر استفاده می‌کنی، باید کلی دنبال‌شون بگردی تا یادت بیاد. این یعنی ذهن باید بین انبوه اطلاعات، جستجو کنه و این کار انرژی می‌خواد.

به همین دلیل می‌گوییم کلید حل معمای اینکه چرا چاق می‌شویم این است که ذهن ما چاقی را آموزش دیده است و برای رسیدن به کاهش وزن ماندگار، باید اول ذهنمان را دوباره آموزش دهیم. 💪🧘‍♂️

چند مثال ساده برای درک بهتر اینکه چرا چاق می‌شویم

1. مثل یاد گرفتن دوچرخه سواری 🚲
وقتی بچه بودی، دوچرخه سواری رو یاد گرفتی، دیگه نمی‌تونی اون مهارت رو فراموش کنی. هر وقت بخوای سوار شی، بدن و ذهنت سریع واکنش نشون میدن.
حالا فرض کن ذهن ما اضافه وزن پیدا کردن را هم همین‌جوری یاد گرفته است. وقتی می‌پرسیم چرا چاق می‌شویم، جواب همین مهارت ریشه‌ای است که ذهن نمی‌تواند آن را فراموش کند!

2. مثل عادت به خوردن شیرینی بعد غذا 🍰
شاید چندین بار به خودت قول دادی بعد غذا شیرینی نخوری، ولی ذهنت یادش داده که بعد غذا شیرینی خوردن عادیه و حتی دوست داشتنی!
پس وقتی می‌خوای لاغر بشی، باید اول این عادت ذهنی رو تغییر بدی، وگرنه دوباره سراغ شیرینی می‌ری.

3. مثل رانندگی با ماشین اتوماتیک 🚗
وقتی رانندگی با ماشین اتوماتیک یاد می‌گیری، دیگه نیازی نیست به تک تک کارها فکر کنی. این یعنی ذهنت یه سری کارها رو به صورت اتوماتیک انجام میده.
ذهن ما هم چاق شدن رو مثل رانندگی اتوماتیک یاد گرفته؛ یعنی بدون اینکه خودمون بخوایم، دست به رفتارهایی می‌زنیم که باعث چاقی میشه.

💡 اگه می‌خوای برنامه‌ریزی ذهنت رو با یه مسیر کامل و قدم‌به‌قدم اصلاح کنی، دوره آموزش لاغری با ذهن (ورود به سرزمین لاغرها) دقیقاً همین مسیر رو باز می‌کنه.

✍️ حالا بریم سراغ تاثیر سبک زندگی مدرن؛ در ادامه هم توی گام ۹ سراغ «لاغری با قانون رهایی» می‌ریم.

🔒

ادامه این جلسه ویژه مشترکین است

برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاه‌ها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.

👥 تا امروز 344 نفر در این جلسه دیدگاه ثبت کرده‌اند

📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایل‌های صوتی کاملاً نامحدود است.

🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرین‌های عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاه‌های سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت می‌کنه

توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻

با دادن ستاره به این مطلب امتیاز بگیرید.

امتیاز 4.03 از 211 رای

https://tanasobefekri.net/?p=10111

344 دیدگاه کاربران این جلسه منتظر خوانده شدن شماست

344 نظر توسط کاربران ثبت شده است.
اندازه متن بخش نوشتن دیدگاه:

دیدگاهتان را بنویسید

اندازه متن دیدگاه ها
      آواتار آرام
      ۱۴۰۴/۰۷/۱۶ ۲۱:۲۳
      مدت عضویت: 729 روز
      امتیاز کاربر: 6800 سطح ۳: کاربر پیشرفته
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 2,055 کلمه

      تمرینات 

      ۱) چه مهارت‌هایی رو تا حالا تو زندگیت یاد گرفتی؟

      من تا حالا مهارت‌های زیادی یاد گرفتم، مهارت‌هایی که بعضی‌هاشون ساده به نظر میان ولی هر کدوم یه مسیر طولانی و پر از تجربه و تمرین بودن. از اول زندگیم یاد گرفتم راه برم، حرف بزنم، بازی کنم، جدول حل کنم، وسایل اطرافم رو کشف کنم، سوادآموزی کنم، درس بخونم، به دانشگاه برم و بعد سر کار برم. 

      بعدتر مهارت‌های عملی‌تر و هنری مثل رانندگی، خیاطی، بافتنی، آشپزی، خانه‌داری، خطاطی و کار با ابزارهای دیجیتال (کامپیوتر، گوشی، لب‌تاب) رو یاد گرفتم.

      هر کدوم از این مهارت‌ها با یه مرحله شروع شد؛ اول نمی‌دونستم چطور باید انجامش بدم، اشتباه می‌کردم، زمین می‌خوردم یا به نتیجه دلخواهم نمی‌رسیدم. اما با هر بار تمرین و تکرار، بهتر شدم. با هر تجربه، اعتماد به نفس بیشتری پیدا کردم و فهمیدم مسیر یادگیری یه مسیر پیوسته‌ست، نه یه اتفاق ناگهانی.

      برای مثال، رانندگی اولش ترسناک بود، هر چراغ و هر تقاطع برام چالش بود، ولی با تکرار و تمرین، مهارت رانندگی برام اتوماتیک شد. 

      آشپزی اولش با سوختن یا شور شدن یا بی مزه بودن غذا یا شل شدن و زنده بودن پلو همراه بود، ولی هر بار که تجربه کردم، دقت و صبرم بیشتر شد و حالا می‌تونم بدون فکر کردن زیاد، یه غذای خوشمزه درست کنم.

       حتی مهارت‌هایی که کمتر بهشون فکر می‌کنم، مثل خانه‌داری یا کار با گوشی، نتیجه سال‌ها تمرین و آموختن مداوم هستن.

      این‌ها بهم یاد دادن که یادگیری یه مهارت نیاز به زمان، تمرین، صبر و تکراره. حتی اشتباه‌ها و شکست‌ها، بخشی از یادگیری هستن و باعث قوی‌تر شدن مهارت می‌شن. وقتی یه مهارت رو بارها تمرین می‌کنم، ناخودآگاه ذهنم اون مسیر رو می‌شناسه و انجامش راحت و طبیعی می‌شه.

      حالا وقتی به این مهارت‌ها نگاه می‌کنم، می‌بینم چاقی هم یه مهارت بوده. درست مثل رانندگی یا آشپزی، با تکرار و تمرین ایجاد شده، ولی چون آگاهانه نبوده، بهش فکر نکردم و همیشه فکر کردم مشکل چیزای دیگه‌ست. مثل اینکه من همیشه با غذا و عادت‌های خوردن برخورد می‌کنم بدون اینکه یاد بگیرم ذهنم و بدنم چطور با هم کار کنن.

      ۲) بعد از یادگیری، چطوری با تمرین کردن مهارتت بهتر شد؟

      هر مهارت جدید، اولش سخت و ناآشناست. وقتی رانندگی یاد می‌گرفتم، هر بار باید تمرکز می‌کردم روی پدال‌ها، دنده، ترمز و نگاه به مسیر.

       وقتی آشپزی یاد می‌گرفتم، هر اشتباه باعث می‌شد دوباره امتحان کنم و دفعه بعد بهتر باشه. هر بار که اشتباه می‌کردم، ذهنم یاد می‌گرفت که دفعه بعد چیکار کنه و چیکار نکنه.

      این تمرین‌های مداوم باعث شدن ذهن و بدن با هم هماهنگ بشن. حرکت‌ها اتوماتیک شدن، فکر کردن کمتر شد، و نتیجه بهتر و سریع‌تر ظاهر شد. مهارت فقط از طریق تکرار و تجربه حاصل می‌شه، نه از طریق انتظار یا امید به معجزه.

      حتی مهارت‌های ذهنی، مثل درس خواندن، حل مسئله، یا یادگیری زبان، هم با تمرین مداوم بهتر شدن. ذهن من هر بار که اطلاعات جدید می‌گرفت و تمرین می‌کرد، مسیر عصبی جدیدی می‌ساخت و فهم من عمیق‌تر می‌شد. بدون تمرین، هیچ مهارتی تثبیت نمی‌شد، حتی اگر اولش خوب یاد گرفته باشم.

      همین الان که به این موضوع فکر می‌کنم، می‌بینم چاقی هم با تکرار شکل گرفته. ذهن من یاد گرفته در موقعیت‌های خاص غذا بخوره، یا برای آرام شدن، برای جایزه دادن به خودم، برای رفع خستگی یا استرس، به غذا پناه ببره. این مسیر بارها و بارها تکرار شده و به مهارتی ناخودآگاه تبدیل شده. درست مثل رانندگی یا آشپزی، که با تمرین مداوم اتوماتیک شدن.

      حالا فهمیدن این نکته برام مهمه: اگه می‌خوام مهارت لاغر شدن رو یاد بگیرم، باید همون روش تمرین و تکرار رو روی ذهن و بدنم پیاده کنم.

      باید تمرین‌های کوچک روزانه داشته باشم، ذهنم رو آموزش بدم، و تجربه کنم تا مسیر عصبی جدید ساخته بشه و رفتار جدید اتوماتیک بشه.

      ۳) چاق شدن چه شباهتی با اون مهارت‌ها داره؟

      حالا که به مهارت‌هایی که یاد گرفتم نگاه می‌کنم، تازه می‌فهمم چاقی هم دقیقاً مثل یه مهارته. همونطور که اول رانندگی برام سخت بود و هر حرکت نیاز به فکر و دقت داشت، اول تجربه‌های خوردن احساسی هم با انتخاب‌ها و عادت‌های جدید همراه بود.

       مغزم یاد گرفت چه زمانی، چه چیزی و چه مقداری بخوره. اولش شاید هیچ آگاهی نداشتم، ولی با تکرار و تجربه، مسیرهای عصبی در ذهنم شکل گرفت.

      هر بار که برای آرام شدن غذا خوردم، مغزم پاداش گرفت و این مسیر قوی‌تر شد. درست مثل زمانی که در آشپزی اشتباه می‌کردم و دوباره امتحان می‌کردم، یا وقتی رانندگی یاد می‌گرفتم و اشتباه‌ها باعث می‌شدن دفعه بعد بهتر باشم. 

      فرقش اینه که در چاقی، تمرین‌ها آگاهانه نبودن. من فکر می‌کردم فقط اتفاق افتاده یا یه چیز بیرونی باعث شده، در صورتی که همه‌اش مهارت ذهنی بود که ناخودآگاه شکل گرفته بود.

      چاقی یعنی یادگیری عادت‌های غذایی و احساسی که بارها و بارها تکرار شدن. ذهن و بدن من بدون اینکه خودم متوجه باشم، هماهنگ شدن تا این رفتارها تثبیت بشن. مثل یادگیری زبان، هر بار که یه کلمه جدید رو می‌آموزیم و تکرار می‌کنیم، مسیر عصبی جدیدی ساخته می‌شه. در چاقی هم ذهن مسیرهایی ساخته که اتوماتیک غذا خوردن یا پاسخ به احساسات رو تقویت می‌کنه.

      این شباهت بهم کمک می‌کنه درک کنم که تغییر هم ممکنه. 

      هر مهارت رو می‌شه دوباره یاد گرفت و مسیرهای عصبی رو بازسازی کرد. دقیقاً مثل رانندگی، آشپزی یا بافتنی، چاقی هم می‌تونه با تمرین و تکرار آگاهانه جایگزین بشه و تبدیل به مهارت سبک شدن بشه.

      ۴) چطور مهارتت در چاق شدن بیشتر و بیشتر شده؟

      حالا نگاه می‌کنم می‌بینم چطور ذهن و بدنم این مهارت رو تقویت کردن. اولش شاید فقط برای آرام شدن، جایزه دادن یا تجربه خوشی کوتاه غذا خوردم. 

      اما هر بار که تکرار شد، مسیر عصبی در مغزم قوی‌تر شد. با هر تجربه، مغزم یاد گرفت: «این روش جواب می‌ده». و همین باعث شد رفتار خودکار بشه.

      عوامل محیطی هم نقش داشتن. خانواده، دوستان، غذاهای آماده، تبلیغات و فرهنگ اطرافم همه مسیرهای چاقی رو تقویت کردن. ذهن من بدون اینکه متوجه باشم، این مسیرها رو امن می‌دونست و مقاومت می‌کرد که ازش خارج بشه.

       حتی شکست‌های قبلی و رژیم‌های ناموفق هم باعث شدن مسیر قدیمی قوی‌تر بشه؛ چون ذهن یاد گرفت که «هر بار که تلاش می‌کنم، نتیجه نمی‌گیرم، پس بهتره همون مسیر قبلی ادامه پیدا کنه».

      این یعنی چاق شدن نتیجه‌ی تکرار مداوم، تجربه‌های احساسی و محیطی و باورهای ناهوشیار بوده. درست مثل یادگیری رانندگی: اولش هر بار باید فکر می‌کردم، ولی با تکرار، مسیرها اتوماتیک شدن. چاقی هم اتوماتیک شده،  ناخودآگاه و بدون آگاهی من. چون اصلا نمیدونستم چاقی ام یک مهارته که یادش گرفتم و تکرارش کردم که اینقدر توش ماهر شدم که آبم می خوردم چاق می‌شدم . 

      ۵) نظرت درباره یادگیری مهارت لاغری چیه؟

      به نظرم لاغر شدن یه مهارته، درست مثل یاد گرفتن هر کار دیگه‌ای تو زندگی. یه چیزی نیست که یه‌شبه بیاد یا با زور و فشار درست بشه. یه فرآینده، یه یادگیریِ درونی. باید مثل همون موقع که رانندگی یاد می‌گرفتم، یا اولین بار آشپزی می‌کردم، صبور باشم و بپذیرم که اشتباه هم بخشی از مسیر یادگیریه.برای من لاغری فقط تغییر بدن نیست، تغییر نگاهه. یعنی یاد بگیرم بدنم دشمنم نیست، بلکه دوستم، هم‌راهم، و فقط منتظره من دوباره باهاش ارتباط بگیرم.یادگیری مهارت لاغری یعنی بازگشت به صدای بدن، یعنی گوش دادن به احساس گرسنگی واقعی، یعنی تمایز قائل شدن بین نیاز احساسی و نیاز جسمی. یعنی بفهمم هر لقمه‌ای که می‌خورم فقط یه عمل فیزیکی نیست، یه پیام درونی هم داره.وقتی یاد بگیرم چطور با ذهن و بدنم هماهنگ بشم، لاغری خودش میاد، بی‌درد، بی‌زور، بدون جنگ. همون‌طور که مهارت رانندگی با تمرین و تکرار برام طبیعی شد، این مهارت هم می‌تونه طبیعی بشه.مهارت لاغری یعنی انتخابِ آگاهانه، نه اجبار. یعنی عشق، نه محرومیت. یعنی بدون ترس از غذا زندگی کردن، بدون اضطرابِ کالری و رژیم.می‌دونم یادگیری این مهارت زمان می‌بره، اما ارزشش رو داره، چون قراره توی مسیرش به آرامش برسم، نه فقط به عددی روی ترازو. قراره خودم رو دوباره کشف کنم، خودم رو در آینه ببینم و بگم: «من همونم که همیشه می‌خواستم باشم، فقط یادم رفته بود.»لاغری برای من یعنی یاد گرفتنِ دوباره‌ی عشق ورزیدن به بدنم. یعنی هر روز یه قدم کوچیک، یه تمرین جدید، یه آگاهی تازه. مثل بافتنی که دونه‌دونه ساخته می‌شه، یا خطاطی که با هر بار تمرین زیباتر می‌شه.همه‌چیز از درون شروع می‌شه، از تغییر باور، از یاد گرفتن اینکه بدنم به من گوش می‌ده وقتی من بهش گوش بدم.

      حالا می‌فهمم یادگیری مهارت لاغری کاملاً ممکنه، ولی فقط با تمرین آگاهانه و ذهنی. مثل هر مهارت دیگه‌ای، نیاز به تکرار، تجربه و صبر داره. باید ذهن و بدنم رو دوباره آموزش بدم، مسیرهای عصبی جدید بسازم و رفتارهای سالم و سبک رو تکرار کنم تا اتوماتیک بشن.

      لاغری یعنی درک احساسات، شنیدن بدن، خوردن با آگاهی و مدیریت احساسات بدون غذا. وقتی تمرین‌های کوچک و روزانه داشته باشم، ذهنم مسیر جدید رو امن می‌دونه و بدنم کم‌کم همراه می‌شه. این مهارت نه با محدودسازی و سرزنش، بلکه با عشق، صبر و تکرار ساخته می‌شه.

      ۶) آیا با روش‌های قبلی، واقعاً لاغر شدن رو یاد گرفته بودی؟

      اگه بخوام صادق باشم، نه… هیچ‌وقت واقعاً لاغر شدن رو یاد نگرفته بودم. فقط یاد گرفته بودم با خودم بجنگم. هر بار رژیم گرفتم، بدنم رو سرزنش کردم، گرسنگی کشیدم، از خودم خجالت کشیدم و منتظر معجزه موندم.اما اون چیزی که اتفاق می‌افتاد این بود که یه مدت کوتاه وزن کم می‌کردم و بعد، با شدت بیشتری برمی‌گشتم به همون نقطه‌ی اول. چون فقط رفتار بیرونی رو تغییر داده بودم، نه باور درونی رو. ذهنم هنوز همون مسیرهای قدیمی رو داشت؛ هنوز وقتی ناراحت یا خسته می‌شدم، دلم می‌خواست غذا بخورم، چون اون حسِ موقتیِ آرامش، تنها مهارتی بود که یاد گرفته بودم.روش‌های قبلی به من یاد نداده بودن چطور با احساساتم روبه‌رو بشم، فقط یادم داده بودن فرار کنم. رژیم یعنی محرومیت، یعنی مقاومت، یعنی سرکوب. اما ذهن من به‌جای لاغر شدن، فقط یاد گرفت چطور مقاومت کنه و بعد دوباره به سمت پرخوری برگرده.من هیچ‌وقت یاد نگرفتم چطور از درون سبک بشم. فقط دنبال راه میانبر بودم، دنبال نتیجه‌ی سریع. اما لاغری واقعی یه مسیر درونیه، یه یادگیری احساسی و ذهنی. باید باور کنم که من می‌تونم سبک باشم، حتی قبل از اینکه وزنم تغییر کنه.وقتی فکر می‌کنم، می‌بینم روش‌های قبلی فقط تلاش برای حذف نتیجه بودن، نه ریشه. مثل اینکه بخوام با دست برگ‌ها رو بکنم اما ریشه‌ی درخت سر جاش باشه.حالا فهمیدم لاغر شدن یه مهارت یادگرفتنیه، نه یه پاداشِ موقتی. باید با ذهنم کار کنم، با باور‌هام، با احساساتم. باید یاد بگیرم بدنم چطور با عشق جواب می‌ده وقتی ازش حمایت می‌کنم.

      من حالا دیگه دنبال رژیم نیستم، دنبال رابطه‌م با خودمم. دنبال یادگیریِ مسیر جدیدی‌ام که نه با زور، بلکه با آگاهی ساخته می‌شه.می‌خوام این بار یاد بگیرم چطور از درون سبک شم، بدون عجله، بدون ترس، با عشق. چون حالا می‌دونم هر مهارتی که بارها تمرین بشه، بالاخره در من جا می‌افته… حتی مهارتِ لاغر بودن. 

      ۷) چطوری با تمرین‌کردن می‌تونی مهارت لاغر شدنت رو قوی‌تر کنی؟

      به عنوان مثال:

      بالا بردن ارتعاشم واقعا بخوام که تغییر کنم . 

      حالا مصداقش هر چیزی می تونه باشه . 

      با تمرین‌های نوشتاری روزانه در سایت

      تصویرسازی سبک بودن و آرامش بدن

      ۳ نفس عمیق قبل از هر وعده

      جایگزینی فعالیت لذت‌بخش یا نوشتن در سایت خوابیدن و …  به جای خوردن احساسی ( این مورد خیلی مهمه چون بیشتر خوردنهام اینطوری اتفاق می افته)

      ثبت احساسات قبل و بعد از خوردن

      جملات حمایتی روزانه

      پرورش حس شکرگزاری و افکار و توجهات مثبت 

      همنشین شدن با افرادی که سطح ارتعاشم رو بالا می برن . 

      پذیرش لغزش‌ها بدون سرزنش و برگشتن به تمرین

      هر روز که تکرار کنم، ذهن مسیر جدید رو امن می‌شماره و رفتار سالم اتوماتیک می‌شه. 

      ۸) تمرین مخصوص خودت از ویدئو

      تمرینات برای من فعلا که اوایل تغییرم هستم تمریناتیه که در طول روز حالمو خوب کنه. چون وقتی حالم خوبه کارهای خوب رو خوبتر انجام میدم. وقتی حالم بد میشه زورم میاد کار خوب انجام بدم یا اگه انجام بدم اون قدرت تاثیر رو برام نداره و از طرفی اصلا نمی تونم ادامه اش بدم . پس بزرگترین تمرین برای من حفظ حال خوبمه به وسیله‌ی بالا نگهداشتن ارتعاشم . 

      همه ی تمرینات ذهنی رو دوست دارم ارتعاشم رو بالا نگه میداره و باعث میشه کارهای خوب انجام بدم . 

      اما تمرینی که برای خودم با عشق ساختم :

      اسم تمرین: «هفت روز بازآموزی ذهن»

      روز ۱: شناسایی موقعیت‌های خوردن احساسی، نوشتن در سایت، شکرگزاری

      روز ۲: جملات حمایتی جایگزین، نوشتن در سایت، شکرگزاری

      روز ۳: تصویرسازی خودم با احساس سبک، نوشتن در سایت، شکرگزاری

      روز ۴: تنفس قبل از خوردن، نوشتن در سایت، شکرگزاری

      روز ۵: جایگزینی فعالیت ۵ دقیقه‌ای، نوشتن در سایت، شکرگزاری

      روز ۶: ثبت موفقیت‌ها، نوشتن در سایت، شکرگزاری 

      روز ۷: مرور و برنامه‌ریزی برای هفته بعد، نوشتن در سایت، شکرگزاری .

      بزرگترین تمرین من فعلا نوشتن در سایت و شکرگزاری هست و برای تنوع هر روز یه فعالیت دلخواه کوچک بهش اضافه می کنم ‌. 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار آرام
      ۱۴۰۴/۰۷/۱۶ ۲۰:۲۰
      مدت عضویت: 729 روز
      امتیاز کاربر: 6800 سطح ۳: کاربر پیشرفته
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 1,145 کلمه

      گام ۸

       دارم یاد می‌گیرم لاغری یعنی برگشتن به خویشتن؛ یعنی شنیدن صدای بدنم، بخشیدن گذشته، و اجازه دادن به آرامش که از درون من به بیرون جاری بشه.گاهی حس می‌کنم با تمام تلاشی که می‌کنم، یه چیزی از درونم نمی‌ذاره سبک شم. نه اینکه نخوام، نه اینکه ندونم چی باید بخورم و چی نخورم، فقط یه نیروی نامرئی، یه عادت قدیمی، یه باور پنهان، مثل یه وزنه‌ی نامرئی به پای ذهنم بسته شده.

      انگار یه بخشی از من هنوز داره زندگیِ گذشته رو تکرار می‌کنه، هنوز داره همون مسیرهایی رو می‌ره که سال‌ها پیش یاد گرفتمش.

      و اینجاست که تازه می‌فهمم… مشکل، کم خوردن یا زیاد خوردن نیست.مشکل اون بخشیه از من که هنوز باور نداره می‌تونه آزاد بشه.

      همیشه فکر می‌کردم برای لاغر شدن باید از بیرون بجنگم. باید غذا رو کنترل کنم، باید کالری بشمرم، باید خودمو محدود کنم.

      ولی حالا دارم می‌فهمم که همه‌ی این سال‌ها داشتم با یه چیزی می‌جنگیدم که اصلاً دشمنم نبود…بدنم دشمنم نبود.غذا هم دشمنم نبود.

      خدا هم دشمنم نبود و منو چاق نیافریده بود .  اصلا دشمنی نبود . 

      ذهنم فقط یاد گرفته بود یه مسیر خاص رو تکرار کنه. همون مسیرِ چاقی. همون عادت‌های قدیمی، همون تصویر ذهنیِ “من همیشه چاقم”، همون حس‌های خسته‌ی بعد از خوردن، همون نگاهِ ناامید به آینه.

      و ذهنم چون بهش عادت کرده بود، همونو ادامه داده بود.

      می‌فهمم که ذهن، یه موجودِ زنده‌ست. درست مثل بدن.وقتی یه رفتار رو تکرار می‌کنم، وقتی یه فکر رو بارها توی خودم می‌چرخونم، ذهنم اون مسیر رو تثبیت می‌کنه.

      می‌گه “باشه، پس این یعنی مسیر امن تو.”یعنی چون بارها تکرارش کردم شده مسیر امن من .

      و هر بار که بخوام ازش بیرون بیام، مقاومت می‌کنه و میگه داری از نقطه امنت خارج میشی .

      اما وقتی ببینه من برای تغییر کردن مصر هستم و عاشق تغییر دادن زندگیم هستم پس با مسیر جدید  همراه میشه . 

      برای ذهن فرقی نداره من  چی می خوام یا به چی توجه می کنم و چی رو تکرار می کنم اون فقط ازش محافظت می کنه مراقبشه نقطه‌ی امنش می کنه و گسترشش میده حالا میخواد چاقی باشه یا لاغری یا  هر چی . اون نقش محافظتی و گسترش دهندگی و انتقال به جسم و به بیرون رو داره .

      نه از سرِ لجبازی، از سرِ محافظت و قدرت بیشتر شوندگی و پیشرفت . چون اون فکر می‌کنه داره منو حفظ می‌کنه و گسترشم میده و پیشرفتم میده . 

      و این یعنی: ذهنم هنوز داره از من مراقبت می‌کنه و پیشرفتم میده ، ولی با خواسته ای که  بهش توجه کردم .حالا میخواد چاقی باشه یا لاغری .

      گاهی به خودم فکر می‌کنم… به همه‌ی لحظه‌هایی که جلوی آینه ایستادم و از خودم پرسیدم “چرا نمی‌تونم لاغر شم؟”و حالا جواب رو دارم: چون من هنوز درونم، دارم به صدای چاقی گوش میدم و به چاقی توجه می کنم و به چاقی فکر می‌کنم.

      چون هنوز باور دارم بدنم سنگینه، چون هنوز با غذا، با جسمم، با خودم صلح نکردم.

      چون یه جایی توی ناخودآگاهم، یه تصویر قدیمی از من نشسته که باور داره “این همون منِ واقعیه” — و ذهنم فقط داره اون تصویر رو حفظ می‌کنه.

      این رو که فهمیدم، یه چیزی توی دلم نرم شد.یه جور رهایی.چون تازه فهمیدم هیچ چیزی بیرون از من نیست که بخواد منو نجات بده یا خرابم کنه. 

      همه‌اش اینجاست، توی ذهن من.

      و اگر ذهنم یه روز یاد گرفته چاق بودن رو، می‌تونه یاد بگیره سبک بودن رو هم.یاد بگیره بدنم رو با عشق ببینه.یاد بگیره به جای ترس از غذا، با لذت نگاهش کنه.

      یاد بگیره به جای حس گناه، حس اعتماد رو تجربه کنه.

      من باید یاد بگیرم دوباره انتخاب کنم.نه رژیم، نه عدد وزن، نه ترس از شکم یا بازو…انتخاب کنم که در آرامش با بدنم زندگی کنم.

      انتخاب کنم که ذهنم رو دوباره تربیت کنم.مثل یه کودک که راه رفتن رو یاد می‌گیره، باید به ذهنم یاد بدم که سبک بودن رو یاد بگیره و بدونه که سبک بودن امنه.که لذت بردن از غذا، گناه نیست.که می‌تونه به بدنم اعتماد کنه.

      ذهنم سال‌هاست با الگوهایی بزرگ شده که از چاقی دفاع می‌کردن.مثلاً وقتی ناراحت بودم، ذهنم یاد گرفت “بخور تا آروم شی”.وقتی استرس داشتم، گفت “یه چیز شیرین بخور، حالت بهتر میشه”.وقتی از بدنم ناراضی بودم، گفت “بی‌خیال، فایده نداره، همیشه همینطوری می‌مونی”.و من باور کردم.همین باورها شدن واقعیت زندگی من. 

      حالا دارم یاد می‌گیرم که اون‌ها فقط فکر بودن، نه حقیقت.

      می‌خوام ذهنم رو آرام‌آرام به مسیر جدید ببرم.می‌خوام هر روز باهاش حرف بزنم، آروم و مهربون، بدون دعوا.بهش بگم “دیگه لازم نیست منو با غذا محافظت کنی، من امنم.”“دیگه لازم نیست برای خوشحال شدن بخورم، می‌تونم بدون خوردن هم شاد باشم.”“دیگه لازم نیست چاق بمونم تا مورد توجه باشم، من همین حالا هم دوست‌داشتنی‌ام.”

      هر بار که این‌ها رو می‌گم، یه چیزی درونم سبک میشه.انگار یه قفل باز میشه، یه باور قدیمی فرو می‌ریزه.و بدنم هم داره می‌شنوه… چون بدنم همیشه صدای ذهنم رو می‌فهمه.وقتی ذهنم می‌ترسه، بدنم سفت میشه.وقتی ذهنم آرامه، بدنم نفس می‌کشه.وقتی ذهنم باور داره سبک شدن ممکنه، بدنم شروع می‌کنه به رها کردن.

      الان می‌فهمم چرا با رژیم‌های سخت هیچ‌وقت نتیجه نگرفتم.چون فقط داشتم جسمم رو کنترل می‌کردم، بدون اینکه ذهنم رو همراه کنم.بدنم از من دستور نمی‌گیره، از ذهنم می‌گیره.و ذهنم هم فقط به باورها و احساساتم پاسخ می‌ده.اما من باورهامو میسازم . 

      من توجهاتم رو میسازم .

      من قدرت انتخاب دارم و من الگو رو وارد ذهنم می کنم .

      پس تا وقتی توی درونم هنوز “احساس چاقی” دارم، بیرونم هم نمی‌تونه تغییر کنه.ولی وقتی درونم رو به آرامش، عشق و سبکی وصل کنم، جسمم خودش دنبالش میاد.

      دیگه دنبال تغییر سریع نیستم.می‌خوام یاد بگیرم با ذهنم صبور باشم.همون‌طور که یه درخت از روز اول می‌دونه قراره بار بده، ولی عجله نمی‌کنه.می‌خوام اجازه بدم ذهنم آرام‌آرام از الگوی چاقی جدا بشه.می‌خوام بهش زمان بدم تا مسیر جدید رو امن بدونه.چون ذهن من فقط وقتی امن باشه، تغییر می‌کنه.

      می‌خوام به جای اینکه هر روز خودمو سرزنش کنم که چرا هنوز وزنم کم نشده،از خودم بپرسم: امروز چقدر ذهنم سبک‌تر شد؟امروز چقدر باور کردم که بدنم داره با من همکاری می‌کنه؟امروز چقدر تونستم از روی عشق غذا بخورم، نه از ترس یا ولع ؟

      لاغری دیگه برای من یعنی برگشتن به طبیعی‌ترین حالت وجودم.به حالتی که بدنم خودش می‌دونه چطور متعادل بمونه.به حالتی که ذهنم با بدنم یکیه، نه در تضاد.به حالتی که هر لقمه، یه پیام عشقه نه ترس.

      الان دیگه می‌دونم چرا لاغر نمی‌شدم… چون ذهنم هنوز اون “منِ چاق” رو می‌خواست حفظ کنه.چون سال‌ها باهاش زندگی کرده بود، باهاش احساس امنیت می‌کرد.ولی حالا می‌خوام یه تصویر جدید بسازم.یه منِ سبک، رها، عاشق بدنش، آرام، و در صلح با خودش.می‌خوام ذهنم اون تصویر رو جایگزین کنه.و این کار، تمرین می‌خواد، تکرار می‌خواد، ولی سخت نیست.چون من دارم به خودم برمی‌گردم.

      هر بار که یادم می‌ره، فقط یه جمله به خودم می‌گم: 

      “تو چاق نیستی، فقط هنوز داری به الگوهای قدیمی گوش می‌دی.”

      و همون لحظه دوباره برمی‌گردم به خودِ واقعی‌م.به منی که سبک و زنده‌ست.

      می‌دونم روزی می‌رسه که دیگه حتی به لاغری فکر نمی‌کنم.چون ذهنم کاملاً یاد گرفته با بدنم یکی بشه.اون روز، لاغری برام نتیجه نیست، فقط یه انعکاسه.انعکاس آرامشی که درونم شکل گرفته.و من دارم همین مسیر رو می‌رم، آروم، عاشقانه، با ایمان.

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم