0

من ایمان دارم که خدا با من است (قدم ۱۲)

خدا با من است
اندازه متن

ایمان داشتن به خداوند در انجام واجبات و مستحبات و رعایت بایدها و نبایدهایی است که توسط اشخاص برای هدایت انسان به سمت خداوند تعریف شده اند. تلاش برای ایمان داشتن به خداوند می تواند هیچ تاثیری در احساس آرامش و تجربه خوشبختی در دنیا و آخرت نداشته باشد.

اما اگر سعی کنید با دریافت آگاهی صحبح به این احساس برسید که خدا با من است، در آنصورت فراتر از آنچه از ایمان به خداوند داشتن انتظار دارید، دریافت خواهید کرد.

اخطاریه

داستان خدا با من است

این قسمت از سریال زندگی با کمک خداوند اختصاص دارد به تجربه یکی از دوستانمان در سایت تناسب فکری که ساکن کشور آمریکا هستند و با هدایت خداوند به سایت تناسب فکری هدایت شدند و با استمرار در دریافت و درک آگاهی ها نتایج عالی کسب کردند که خواندن آن به باورپذیر شدن نگرش خداوند با من است کمک خواهد کرد.

آگاهی از کمک خداوند در زندگی انسانها باعث گسترش و نفوذ حضور خداوند به عنوان حامی و هدایت کننده ما در زندگی می شود.

شنیدن درباره خداوند و همچنین صحبت کردن درباره خداوند همان توجه به خداوند است که بارها در قرآن به آن توصیه شده است.

داستان خداوند با من است درباره معجزاتی است که در زندگی لاله عزیز رخ داده است که آگاهی از آن بسیار الهامبخش خواهد بود.

بیشتر ما انسانها از دوران کودکی به دنبال پیدا کردن چراغ جادو و غول درون آن هستیم تا بتوانیم به خواسته های خود برسیم.

تقریبا همه انسان‌های کره زمین می خواهند با رسیدن به آن خواسته ها به احساس خوب و خوشبختی برسند.

من در اینجا دوست دارم برای بار چهارم که در طول سه و سال نیمی که ساکن این سایت هستم به شغلی که توسط تمرین دوره زندگی با طعم خدا به صورت خواسته در من ایجاد شد و آرزوی آن را داشتم و تازه به دستش آورده ام، برای شما صحبت کنم:

در این میان من مجبورم برگردم به شش ماه گذشته تا بتوانم برای افرادی که کوچکترین شک و شبهه ای درباره شرایط احساس خوب دارند، مطلب را واضح تر بیان کنم.

به عقیده من: «احساس خوب داشتن کلید یا ورد باز شدن درهای آرزوهاست»

من میخواهم از اشتیاق و ذوق و شوقم برای به دست آوردن خواسته ام بگویم که چگونه آن را به دست آوردم.

احساس من در طول این شش ماه، نتیجه نهایی خواسته شغلی مرا رقم زد. احساس ایمان قوی من این تجربه را به سمتم آورد. داستان من کمی طولانی است ولی حقیقی و آموزنده است. اگر فرصت دارید تا پایان با من بمانید.

*لطفا جمله هایی که با « خدا با من است…» شروع میشود را سه بار بخوانید تا حس کنید من چه ارتباطی با خدا برقرار کردم، در لحظاتی که جز او فرد دیگری نمیتوانست مرا در آغوش بکشد:

خدا با من است

ماه اگوست ۲۰۲۳:

من در شغلی که از طریق تمرین جلسه پنجم دوره زندگی با طعم خدا به دست آورده بودم، حدود هفت ماهی مشغول کار بودم. همه چیز خوب بود غیر از اخلاق رییسم.

رییسم Luis فردی مضطرب و بی نهایت غیر متعادل بود. او همیشه از من سوالات زیادی می‌کرد و آنقدر سر چیزهای کوچک به من گیر میداد که حتی خودش از من خسته تر میشد. چون خیلی حافظه خوبی هم نداشت، مرتب سوالات تکراری می‌کرد. کار به جایی رسید که حتی اشتباهات خودش را در کار تقصیر من می انداخت. هر موقع بیشتر عصبی میشد، کارها بدتر پیش می رفت. 

مثلا چون کلیه اش سنگ ساز بود، سایز سنگهایش بزرگ‌تر میشد و چندین بار رفت جراحی کرد، خانمش مجبور شد از کار بیکار شود؛ چون باید کمرش را عمل می‌کرد. مشتریهای ما بیشتر بهش گیر میدادند و خلاصه هرروز شرایط برای من سخت تر از قبل میشد.

وقتی یک روز نمی آمد سر کار، فضا پر از ارامش و شادی بود. این را همه بچه های تیمش هم مثل من می گفتند. من چندین بار بهش گفتم « آخه تو چرا آنقدر اضطراب داری؟  » جواب میداد که من همیشه اینجوری بودم.

من دو‌ هفته آخر آگوست شروع کردم به پیدا کردن شغل جدید دیگری، چون احساس کردم نمیتوانم با این شرایط در آنجا ادامه بدهم. 

بعد متوجه شدم که چقدر برای همین سمت شغلی که من دارم، شرکت‌های دیگر حقوق بیشتری به مهندسانشان می‌دهند. من با ناراحتی و دلخوری و برای فرار از وضعیت روحی و احساسی ام به دنبال شغل دیگری گشتم؛ ولی این اتفاق منفی منجر به اتفاق مثبتی شد که من از بالاتر بودن حقوق‌ها در همین سمت در شرکت‌های دیگر مطلع شدم.

با خودم گفتم که:

«خدا با من است…چون توسط وسیله ای به نام Luis من همین شغل را با حقوق بیشتر جایی دیگری میتوانم پیدا کنم»

چون کیفیت کارم بالا بود، شروع کردم به نوشتن خواسته ام اما شغلم را با یک درجه ارتقا شغلی نوشتم: 

مهندس ارشد حسابرس املاک و‌ مجتمع های مسکونی Senior Property Accountant . حالا آنچه که از یک شرایط عالی می خواستم، شد یک برگه آچاری که دو طرف آن از خواسته ام پر شده بود.

کاغذ دو طرف پر شده خواسته ام را لوله کردم و چسب زدم و آن را در استوانه آرزوهایم انداختم. هرروز تمرین تجسم و فکر کردن به آن را انجام دادم و خودم را به خدا سپردم.

خدا با من است

ماه سپتامبر ۲۰۲۳:

آنقدر Luis فشار روحی را بر من سخت کرد که یکبار که صداش را بالا برد، من هم بالا بردم. هر چی اصرار کرد که تو اشتباه کردی، من زیر بار نرفتم چون خودش ایمیل اشتباه به صاحب آن مجتمع فرستاده بود و من را مقصر میدانست.

واقعا دوست داشتم او در آن روز می‌مرد، چون خیلی عصبی و غیر منطقی حرف میزد.

با استاد یک جلسه نیم ساعتی مشاوره تلفنی گرفتم.

استاد بهم گفت که «دلایل عصبانیت Luis را برای خودت منطقی نکن. ارزش خودت را بلد شو. هرگز درباره او با کسی حرف نزن. اگر ایرادی ازت گرفت جوابش را نده. اگر درخواست کمک کرد، کمکش کن. اگر درباره اش فکر کردی از یک کش پول برای تنبیه خودت استفاده کن. حتی وقتی مطمئنی Luis اشتباه کرده، ازش معذرت خواهی کن تا خودت بزرگ بشی. آرامش تو مهمتر از دفاع کردنت است.»

بعد از عمل به حرفهای استاد اوضاع کمی بهتر شد و دریای طوفانی تا مدتی آرامش گرفت، ولی چون Luis فرد غیر متعادلی بود این آرامش گاهی بالا و پایین میشد. در کل برای من تمرین خوبی بود.

من پیش خودم گفتم که:

«خدا با من است چون خدا استاد را وسیله ای سر راه من قرار داده که تا پیدا کردن شغل ارتقا داده شده، در ارامش باشم و تمرین برخورد با یک فرد عصبی، فوق العاده مضطرب و غیر متعادل را یاد بگیرم.»

ماه اکتبر ۲۰۲۳:

مرتب مصاحبه شغلی میگرفتم؛ ولی در مصاحبه اول و یا دوم و یا حتی سوم رد می شدم. چون خانه مورد علاقه ام را که باز از طریق همین تمرین خریدم، به دست آورده بودم در این ماه جابجا شدیم و اسباب کشی کردیم.

همین جابجایی کمی حال و هوای من راتغییر داد. چون هر وقت فرصت داشتم، مرخصی می گرفتم و‌ خانه ام را میچیدم.

با خودم گفتم که:

«خدا با من است چون باانکه Luis هرروز مرا تحت فشار روحی میگذارد، من میتوانم در خانه آرزوهایم زندگی کنم. آنگونه که دوست دارم خانه ام را بچینم و از داشتنش احساس شکر گزاری بی نهایت داشتم.»

باانکه مرتب مصاحبه شغلی میگرفتم، ولی در مصاحبه اول و یا دوم و یا حتی سوم رد می شدم، احساس میکردم که ندای درونی ام بهم می‌گوید تو فقط تلاش کن و ادامه بده.

ماه نوامبر۲۰۲۳:

مرتب مصاحبه شغلی میگرفتم، ولی در مصاحبه اول و یا دوم و یا حتی سوم رد می شدم. این داستان مرتب تکرار میشد و من بایست میرفتم برای چکاپ سالیانه پیش دکتر زنان.

با خودم گفتم که:

«خدا با من است چون مطمینم که باز هم مثل همیشه سالم هستم و خانه و ماشین از آن خودم دارم و خانواده ای سالم در کنارم.»

خدا با من است

ماه دسامبر ۲۰۲۳:

من مجبور هستم که از اینجا به بعد تاریخ‌ها را برای شما هم‌مسیرانم بنویسم، چون هماهنگی بعضی اتفاق‌ها ‌‌یا بهتر بگویم، معجزه ها حایز اهمیت زیادی است:

۱۸ دسامبر دکتر زنانی که پیشش مراجعه کردم، بهم تلفن زد ‌‌و گفت: «آزمایش‌های تو نشان میدهد که تو سرطان سینه داری و باید خیلی سریع عمل جراحی کنی. چون تومار تو استیج یک هست و اگر سریع عمل نکنی آن تومار پخش می شود و کل بدنت را فرا می‌گیرد. » من اصلا از این خبر، خوشحال نشدم و زدم زیر گریه اما…

با خودم گفتم که:

«خدا با من است چون پسرم رفته بود خانه خواهرم در ایالت دیگری و سه روز بعد میامد. خوشحال شدم که پسرم  نبود که من را ناراحت ببیند و متوجه بیماری من بشود.»

من از تمامی sick days استفاده کردم تا بعد از کمتر از یک هفته تاریخ عمل را ۸ ژانویه ۲۰۲۴ گرفتم. سریع موضوع را به Luis گفتم و بهش گفتم که دکتر جراح گفته که از ۴ تا ۸ هفته بعد از عمل جراحی، نمیتوانم کار کنم چون باید در دوران نقاهت به سر ببرم.

با آنکه خیلی از شنیدن خبر داشتن سرطان و عمل سریع جراحی، ناراحت شدم آنهم در روزهای آخر سال که بایست گزارش سالیانه برای تمامی مجتمع های مسکونی که پرونده هایش زیر دستم بود را میدادم، اما

با خودم گفتم که:

«خدا با من است چون می توانم حدود یک تا دو ماه از Luis و کار کردن با او دور باشم و استراحت کنم و ‌همچنان فرصت دارم که دنبال کار بگردم.»

متاسفانه پایه هزینه عمل به تنهایی توسط دکتر جراح معادل حقوق یکسال من بود و چون تازه خانه خریده بودیم و مثلا مبلها را عوض کرده بودیم، یخچال و‌ ماشین لباسشویی نو خریده بودیم، چون این خانه آنها را نداشت و غیره، خیلی برای من و همسرم هزینه اش زیاد و غیر قابل پرداخت بود.

با همه نگرانیها من ته دلم یک ندای قوی از ارامش وجود داشت. از همسرم قول گرفتم که به غیر از او و خواهرانم موضوع بیماری من به فردی گفته نشود مخصوصا خانواده همسرم.

۱۹ دسامبر همسرم که موقع رانندگی به محل کارش مشغول دعا و راز و نیاز با خدا به خاطر شرایط من بوده، فکری به ذهنش می‌رسد و به من تلفن میزند. خوب یادمه که بهم تلفن زد و گفت: «می خوای بریم ایران هم پدر و مادرت را می بینی و خواهر هایت را و هم عمل میکنی و برمیگردی. لطفا با خواهرت تماس بگیر ببین هزینه آنجا چقدر می شود. اگر هماهنگ شد با هم بریم ایران و برگردیم.»

من یکدفعه بال در آوردم چون مادرم چند سالی هست مریض است و مخصوصا ۵ سال پیش ایران دیده بودمش. برای افرادی که من را دنبال نمی کنند بگویند که مادر من‌ متاسفانه چند سال افسردگی شدید و اضطراب دارد. او الزایمر گرفته و‌یکسالی هست که دیگر قدرت تکلم، کنترل ادرار و غیره را ندارد.

من و خواهرانم برایش پرستار گرفتیم که بیایید چند ساعتی در روز او را حمام ببرد و بابام که ۸۱ ساله اش است از مادرم که ۷۴ ساله اش است مواظبت میکند با اینکه هر دو زانوهایش را هم بابام عمل کرده است. 

خدا با من است

من با خواهرم تماس گرفتم و‌ متوجه شدم که کل هزینه عمل در ایران برای من یک شصتم پایه هزینه آمریکا می شود.

ما از طریق واتس اپ با دکتر جراح قرار گذاشتیم و قرار شد من بیام ایران.

همسرم شروع کرد به خریدن بلیط و گرفتن مرخصی و ما پایه سفر رفت و برگشت را روی ۶ هفته گذاشتیم.

من با ذوق و شوق به Luis پیشنهاد دادم که همکارانم را آموزش میدهم تا وقتی من ۸ هفته نیستم، کارم را انجام دهند. او خوشحال شد و گفت خودت مدیریت کن.

من با ذوق و شوق بیشتری دنبال شغل مورد علاقه ام گشتم. همین که همسرم بلیط را تهیه کرد، انگار برای من مثل یک رفتن به عروسی خوشحال کننده بود.

با خودم گفتم که:

«خدا با من است من نمیدانستم چه جوری برای مدتی هم که شده دور از کار و‌مخصوصا Luis باشم و واقعا قلبا دوست داشتم، مامانم را ببینم مخصوصا وقتی توی مکالمه واتس اپ تصویری فقط بهم نگاه می‌کرد؛ خیلی دلم برایش تنگ میشد.»

واقعا آن موقع بود که فهمیدم خدا پیشم نیست، خدا در حضورم هم نیست بلکه بالاتر از آن، من خودم را روی شانه های خدا حس کردم و خدا فقط در مسیر رو به جلو و نور گام برمیداشت.

به همسرم گفتم :« دلم می خواهد من  با خدا از شب تا صبح حرف بزنم و بگریم به خاطر اینهمه لطف و بزرگواری. »

۲۲ دسامبر ۲۰۲۳:

یک خانم آمریکایی به اسم آشا از طریق LinkedIn بهم پیغام داد که من شغل senior property accountant را در شرکتمان دارم. اگر دوست داری بهم پیام بده. باورم نمیشد چون جمعه بود و آخرین روز کاری من قبل از تعطیلات کریسمس بود. سریع بهش جواب دادم و او شرایط را برام فرستاد:

  • این شغل حقوقش بالاتر از ‌حقوق من بود؛ شغلش یک درجه ارتقا داده شده و دقیقا همونی بود که من میخواستم.
  • مسیرش تا خانه ما ۲۰ دقیقه بود، یک پارک در ۵ دقیقه ای آن بود که‌ میتوانم قبل یا بعد از سر کار رفتن، با فایلهای پیاده روی در آن پارک به پیاده روی بپردازم.
  • دو روز باید برم شرکت و سه روز میتوانم از خانه کار کنم و با صدای بلند فایلها را گوش کنم، بعلاوه نرم افزار جدیدی که میخواستند بیاورند در شرکت چیزی بود که من یکسال کارکردن با آن را بلد بودم، تجربه اش را داشتم و خود افراد آنها آن را نمیدانستند و برایشان جدید بود.
  • آنها از شغلی که من میخواستم برایش apply کنم تا شغلهای درجات بالاتر، عکس فرد را با بیوگرافی کاری او در سایت میگذاشتند.

با خودم گفتم که:

«خدا با من است چون بعد از این همه جواب منفی شنیدن در مصاحبه ها، میتوانم با این کار، هم برای عمل به ایران بروم و هم موقع برگشتن از ایران، سر کار جدیدی بروم.»

خدا با من است

۵ تا ۸ ژانویه ۲۰۲۴:

من تمامی آموزشها را به همکارانم که Luis انتخابشون کرده بود، دادم.

هر روز یک حسی بهم می گفت که وسایلت را از شرکت ببر خونه. من آنقدر اینکار را کردم که روز آخر کاریم که ۵ ام ژانویه بود هیچ وسیله ای درشرکت نداشتم، حتی اینه ای که همیشه جلوم می گذاشتم. من رفتم با Luis خداحافظی کنم؛ ولی او گفت بعد می بینمت و من توی دلم با خودم گفتم بعید می دونم که ببینمت.

در این سه روز من ۳ تا مصاحبه داشتم که همه را آشا هماهنگ می‌کرد و شرکت خانم آشا تقریبا هر دفعه در هر مصاحبه از من بیشتر خوششان می آمد، مخصوصا در مصاحبه آخر، من را بردند و با صاحب شرکت که CEO بود آشنا کردند.

تنها چیزی که از من پرسیدند زمان شروع کارم بود. من جواب دادم که :« ۲ هفته می‌روم مسافرت و دو هفته بعد به شرکت قبلیم میگویم که کار جدیدی پیدا کردم و بعد از ۴ هفته میتوانم بیام در این کار به شرکت شما. »

خیلی از زمان طولانی شدن یکماه خوششان نیامد، ولی من هم نمیخواستم بگویم که عمل جراحی سرطان دارم چون آن موقع فکر می‌کردند که من نمی توانم به خاطر درمانم و یا شیمی درمانی کردن برایشان خوب کار کنم و مهره خوبی باشم.

با خودم گفتم که:

« خدا با من است… چون خودم را به او سپرده ام و روی شانه های او، جایم امن است. »

۱۰ تا ۱۲ ژانویه ۲۰۲۴:

من و همسرم مجبور شدیم پسرم را در هتلی نزدیک دانشگاه بگذاریم تا پسرم به تنهایی در خانه از تنها بودن دچار کمبود روحی و عواطفی نشود. البته این کار، هزینه زیادی بهمراه داشت؛ ولی ما میخواستیم خیالمان راحت شود.

من چندین نوع غذا برای پسرم درست کردم و ازش خواستیم که هفته ای یکبار بیاید به خانه سر بزند. من حتی گوشی تلفن خودم را پیش پسرم گذاشتم تا اگر شرکت آشا خواست با من تماس بگیرد، بتواند.

ما وارد ایران شدیم و روز جمعه بود.

وقتی از فرودگاه امام خمینی به سمت خانه خواهرم در تهران می رفتیم، پسرم با همسرم تماس گرفت و گفت که تصادف کرده است. من ماشین خودم را به او داده بودم. پسرم تقریبا کل مسیر که حدود یکساعت و نیمی بود؛ داشت با همسرم حرف میزد. من واقعا ناراحت شدم ولی چون پسرم غیر از ترس و غیر منتظره بودن این حادثه، اتفاقی برایش نیافتاده بود

با خودم گفتم که:

«خدا با من است چون حتی یک خراش کوچک به پسرم که الان فرسنگها از من دور است، نیافتاده است. درست است پسرم تک و تنها در یک کشور غریب است،  ولی من او را به خدا سپرده ام؛ پس نگران اش نمیشوم.»

خدا با من است

۱۳ ژانویه ۲۰۲۴:

ما به سمت شهرستان راه افتادیم تا من و همسرم بریم پیش مامانم اینا و من عمل جراحیم را آنجا که خواهرم از اینترنت دکتر جراح را پیدا کرده بود، انجام دهم.

وقتی رسیدم دم خانه بابام، با تعجب دیدم که بابای من درحالیکه شلوارک پوشیده بود در را باز کرد، خیلی تعجب کردم ولی بعد از چند ثانیه متوجه شدم که پاهایش پانسمان است و روی آنها جوراب نازکی پوشیده بود که من ناراحت نشوم.

وقتی ازش پرسیدم فهمیدم که همان روز صبحش یک کتری ابجوش روی پاهایش ریخته بود؛ چون بابای من دستش گاهی میلرزد و زانویش کمی پرانتزی است بنابراین نتوانسته بود که کنترل کاملی روی برداشتن کتری داشته باشد. 

خیلی خوشحال نشدم، ولی بخیر گذشته بود. وقتی وارد اتاق شدم مامانم را دیدم روی مبل نشسته. من فقط یادمه که از سطح قالی به پاهای مامانم نگاه کردم و وقتی به زانوهایش رسیدم، افتادم روی آنها و تا مدتها گریستم. اصلا در حال خودم نبودم.

بعد متوجه شدم که پرستار مامانم دارد من را به زور از مامانم جدا میکند و مرتب بهم میگفت: « لاله، مامانت دارد گریه میکند؛ لطفا بلند شو. » باورم نمی شد کسی که آلزایمر داردو اصولا هیچ کس را نمی شناسد، دختر خودش را بشناسد؛ ولی مامانم داشت همزمان با من گریه می‌کرد. 

او من را شناخته بود و دچار احساسات شده بود. بعد دیدم همسرم و بابام هم دارند گریه می کنند. شاید صحنه فیلم درام بود، ولی من از دیدن دوباره مامانم احساس خوشحالی فوق آلعاده داشتم.

هم مسیرانی که مامانشون ازشون دور است و یا فوت کرده، فقط می‌توانند حس من را در آن لحظه درک کنند. تا پدر و مادرمان زنده هستند؛ بریم ببینیمشون چون بعدا ممکن است دیر باشد:  Later is too late

با اینکه خودم سرطان داشتم و بابام پاهاش سوخته بود و سوختگی آن هم درجه دو بود، ولی

با خودم گفتم که:

«خدا با من است چون کتری پر آب جوش می توانست روی مامانم که توی آشپزخانه مشغول صبحانه خوردن بود، بریزد. اصلا ممکن بود که روی صورت بابام بریزد. بابت همین رحمی که خدا بهشون کرده بود شاکر بودم. بعلاوه، بابت سرطانی که باعث شد بیام مامانم را ببینم، بسیار سپاسگزار.»

خدا با من است

۱۴ تا ۱۷ ژانویه ۲۰۲۴:

چون من و همسرم عجله ای به ایران آمده بودیم، با پاسپورتهای ایرانی تاریخ گذشته وارد شدیم؛ بنابراین می بایست در اولین فرصت؛ هم آنها را و هم کارت ملی و ثنا و غیره را به روز می کردیم. دکتر جراح من هم ازم خواسته بود که کلی آزمایش قبل از جراحی بدم، چون همه آنها پیش نیاز عمل جراحی بود.

من به تنهایی تصمیم گرفتم که غیر از خواهرهایم کسی از بیماری و عمل جراحی من خبر دار نشود، حتی بابام؛  بنابراین به بهانه کارهای پاسپورت و غیره با اسنپ از خانه صبحها میزدیم بیرون و گاهی شب یا عصر می آمدیم خانه.

احساس کردم بابام به حد کافی فشار روحی روش است، چون می بایست به مامانم غذا می داد، او را دستشویی میبرد، پوشکش را عوض می‌کرد، پاهایش هم که حسابی سوخته بود و خیلی برای تعویض پانسمان اذیت می شد. همسرم مرتب برای تعویض پانسمان کمک بابام می‌کرد، ولی باز بابام درد داشت و آن را تحمل می‌کرد.

البته آنقدر از آمدن ما به خانه اش خوشحال بود که حد نداشت. پسرم هم هر شب از واتس اپ برای تصادفش تلفن میزد به همسرم و راجع به اینکه پلیس چی گفته و یا جریمه اش چی شده و بیمه خسارتش را میده تا نه؛ حرف میزد.

من خیلی از خودم تعجب کرد چون اصلا نگران پسرم و یا مامانم و بابام نبودم بلکه آنقدر شاد بودم چون هم از کار کردن آزاد شده بودم و هم از اینکه دیدار تازه کرده بودم. هر جایی هم می رفتیم من با هر فردی سر صحبت باز می کردم و شوخی می کردم.

همسرم خیلی اضطراب داشت هم برای عمل من و هم برای شرایط پسرم و مرتب بهم گوشزد می‌کرد که: «آنقدر با افراد گرم نگیر و حرف نزن، بگذار کارمون زود تموم بشود و بریم.» ولی من گوشم بدهکار نبود حتی با آقایی که می خواست در محضر برگه اجازه همسر را برای من برای گرفتن پاسپورت، صادر کند شوخی می کردم. 

پسرم مرتب بهم میگفت که Luis به گوشیم پیام میدهد که لاله کی برمیگردی. جالب است که Luis توی عمرش یک کار مثبت کرد و‌ وقتی پسرم آمده بود بعد از یک هفته به خانه سر بزند؛ دیده بود پشت در یک گلدان گل بهمراه یک کارت چاپ شده از طرف شرکت است. پسرم کمی تعجب کرده بود چون از جریان من خبر نداشت، ولی همه را از طریق واتس اپ برام فرستاد. این تنها موقعی بود که از این عمل  Luis من خیلی خوشحال شدم.

روز ۱۷ ژانویه من عمل کردم و اصلا اضطرابی نداشتم. آنقدر دکتر جراح من هم خوش اخلاق بود که وقتی به هوش آمدم، آمد بالای سرم و حالم را پرسید. خیلی برام با ارزش بود چون در کنار هزینه ای که ازم گرفت انسانیت والایی هم داشت.

او چند دقیقه بعد آمد و بهم گفت: «ما حتی غدد لنفاوی تو را چک کردیم خدا راشکر پاک بود و تو میتوانی الان بری توی بخش.» من آنقدر از این ارزش دادن دکتر نسبت به مریضش راضی بودم که حدی ندارد.

حتی پرستاری که آمد من را از روی تخت جراحی روی تخت بخش بگذارد و من را جابجا کند، با یک پتو و با تمام قوا اینکار را کرد. 

واقعا من جونی نداشتم و واقعا حس بیحالی و حالت تهوع بعد از بیهوشی داشتم. خواهرم که تهران بود لطف کرد صبح همان روز عملم قبل از جراحی  آمد بیمارستان و مرا دید و خواهر دیگرم بعد از عمل من با یک دسته گل آمد بالای سرم. با آنکه وقتی وارد بخش شدم، دو بار به مدت طولانی تمامی داروهای بی هوشی را بالا آوردم؛ ولی

با خودم گفتم که:

«خدا با من است چون بهم کمک کرد که عمل جراحی من توسط بهترین دکتر جراح در ایران انجام شود. من کنار همزبانان خودم و توی کشور خودم کنارخواهرانم باشم، هزینه بسیار کمی بدم‌ و همسرم بتواند تمام مدت کنارم باشد و من بتوانم دور از کار و رییس مضطربم Luis در آرامش روحی قرار بگیرم.»

خدا با من است

۱۸ تا ۲۷ ژانویه ۲۰۲۴:

من با انکه درد داشتم رفتم و پیش خانم آرایشگری که دوست مامانم بود، یک آرایش گرفتم و موهام را حالت دادم و عکس در عکاسی گرفتم. خواهرم خیلی تعجب کرد که: «برای چی این کار را میکنی؟» من گفتم که: « برای شغلم که قرار است بهم خبر بدهند؛ عکس توی سایت می گذارند و من دوست دارم برای آن پیشاپیش، آماده باشم.» خواهرم تعجب کرد، ولی حرفی بهم نزد.

بعلاوه، من توانستم توی این مدت پاسپورت و بقیه مدارکم را دریافت کنم؛ فقط چون بابام و دیگران خبر از عمل جراحیم نداشتند؛ خیلی اوضاع برام سخت بود. من مجبور بودم که لباسهای آستین دار و یقه بسته بپوشم. بعد از ۱۵ دقیقه برم دراز بکشم و درد را به روی خودم نیاورم که کسی ازافراد فامیل متوجه نشود که من عمل کرده ام.

البته هنوز هم خیلی خوشحالم که غیر از همسر و خواهرانم، کسی از موضوع خبر نداشت؛ چون مثلا  اگر بابام می فهمید ممکن بود هوای من را بیشتر میداشت، ولی چون نگران من می شد و چون سن بالایی دارد ممکن است به هر فردی که میرسید بگوید. بعد فامیل ما هم که از کاه کوهی میساختند و من به جای کنار امدن روی بیماریم با تمرین‌های ذهنیم، به جای شفای الهی ممکن بود حتی به لقای الهی بپیوندم.

پسرم مرتب بهم میگفت که Luis به گوشیم پیام می دهد که لاله کی بر می گردی. توی این فاصله چندین بار دکترم را دیدم. پانسمانهایم برداشته شد و دکتر گفت که اجازه دارم با هواپیما سفر کنم و به آمریکا برگردم.

من و همسرم تصمیم گرفتیم که بلیط خودمون را عوض کنیم و زمان برگشت خودمون را تغییر دهیم. آنقدر بلیط گران شده بود که مجبور شدیم هر کدام اضافه هم پول بدهیم. بعدا متوجه شدیم که بازیهای آسیایی فوتبال در قطر برگزار می شده و به خاطر همین بلیط‌ها گران شده بود و هواپیمای ایران قطر هواپیمای بزرگی بود. با آنکه از نظر روحی حس خاصی بعد از عمل از پدر و مادرم نگرفتم چون آنها اطلاعی نداشتند، ولی

با خودم گفتم که:

«خدا با من است چون توانستم سلامتی دوباره ام را در کشورم در کنار خواهرانم دور از پسرم (که اصلا نمیدانست من سرطان و عمل دارم چون بهش نگفتیم که نگران نشود) به دست آوردم. عمل جراحی به بهترین شکل انجام شد. پسرم دور از ما خودش با تصادفش کنار آمد و رشد کرد. من توانستم عکس برای شغل جدیدم بگیرم و همه چیز آماده است.»

آنقدر خوشحال بودم که بعد از دو هفته با مامانم اینا خداحافظی کردم و رفتم تهران پیش خواهرم تا هم کمی قبل از سفرم به آمریکا استراحت کنم و‌ هم کمی با او وقت بگذارنم و هم با دوری مامانم اینا کنار بیایم.

خدا با من است

۲۸ تا ۳۱ ژانویه ۲۰۲۴:

پسرم مرتب بهم می گفت که Luis به گوشیم پیام میدهد که لاله کی بر می گردی. واقعا Luis فرد مضطربی بود. من دقیقا بعد از ۲۱ روز وارد آمریکا شدم. توی این مدت فقط یکبار به پسرم تلفن زدم و آن هم شب آخر بود. خیلی خوشحال شدم که به عنوان یک مادر،  به جای نگران بودن برای پسرم، فقط براش دعا کردم و او را به خدا سپرده بودم.

با آنکه پسرم، هر شب گریه می‌کرد و از دلتنگی بهمون تلفن میزد، من با آرامش باهاش حرف میزدم. موقعی که پسرم ما را از فرودگاه برداشت ما رفتیم هتل. من واقعیت بیماریم را به او گفتم و دلیل نگفتنم را. او خوشحال شد از اینکه درکش کرده بودم،  ولی کلا از شنیدن آن خبر خوشحال نشد.

با خودم گفتم که:

«خدا با من است چون گاهی لازم است پسرم اتفاق‌ها را بعد از پایان انجام آنها  و نتیجه مثبت نهایی، بشنود تا درک کند که من به عنوان مادر روی او بار نگرانی بیشتر از درسش و تصادفش نگذاشتم.»

۱ تا ۲ فوریه ۲۰۲۴:

ما هتل را تحویل دادیم. من ماشین خودم را دیدم که خیلی صدمه دیده بود. در لحظه ورودم به خانه، به خانم آشا تلفن زدم. او گفت که جراحی داشته و تازه سر کار آمده و واقعا خبر نداشت که آیا واقعا شرکتشون من را می خواهند یا نه. فردای آن روز هم دوباره به خانم آشا تلفن زدم، ولی او چیز خاصی بهم نگفت.

من دوباره شروع کردم به دنبال کار گشتن در عین حالی که درد داشتم و دکتر بهم کتابی که خودش تدوین کرده بود را داده بود تا بخوانم و می بایست طبق آن مواد غذایی خاصی را بخورم و‌ نرمشهای خاصی را انجام دهم. خیلی درد داشتم و‌ مرتب از طریق واتس اپ با دکتر در ارتباط بودم. خیلی از نگرفتن خبری از شرکت آشا خوشحال نشدم، ولی خبری در روز یکم فوریه گرفتم که:

*روز یکم فوریه رییس Luis بهم پیام داد که :«لاله دیگر Luis اینجا در این شرکت کار نمی کند. او از این شرکت رفته،  اگر Luis بهت پیام داد جوابش را نده به جای آن به من پیام بده.» *

به خودم گفتم که:

«خدا با من است چون با آنکه من ظاهرا شغل شرکت آشا را نگرفتم، ولی همین که « نه » را هنوز بهم نگفته اند، جای امید واری هست، ولی حالا که فهمیدم Luis دیگر در شرکت ما نیست؛ داشتم از خوشحالی بال در میاوردم.»

میخواستم برقصم، ولی دست سمت جراحی شده ام درد می‌کرد. همسرم هم خیلی خوشحال شد چون بهم گفت اگر یک درصد تا ۳ هفته دیگر کار جدیدی نگیری، خیالت راحت است که اگر سر کار قبلیت برگردی، Luis دیگر آنجا نیست که اذیت بشوی.

خدا با من است

۳ تا ۸ فوریه ۲۰۲۴:

من هرروز دنبال شغل می گشتم. مرتب مصاحبه می گرفتم، ولی در مصاحبه اول و یا دوم و یا حتی سوم رد می شدم. این داستان مرتب تکرار می شد. من با خودم گفتم که بهتر است به خانم آشا پیام بدهم،  ولی او جواب نداد. بعد تصمیم گرفتم که به آن خانم و آقای رییسی که باهام مصاحبه کرده بودند، ایمیل بدهم. آنها مودبانه نوشتند که: «خیلی از دیدن تو خوشحال شدیم، اگر در آینده تو را خواستیم بهت خبر می دهیم.» با انکه خیلی خوشحال نشدم که شغل را نگرفتم، ولی

به خودم گفتم که:

«خدا با من است چون با انکه با مرخصی بدون حقوق رفتم ایران، ولی خانواده ام را دیدم. عملم با موفقیت تمام انجام شد. آجازه دارم که سه هفته در خانه بمانم و کار نکنم. الان در حال نرمش کردن و پیاده روی هستم. من همچنان فرصت دارم شغل جدیدی بیابم.»

حسم بهم میگفت که لاله، خوشحال باش. با آنکه اصلا دوست نداشتم سر کار قبلیم برگردم، ولی به خودم گفتم حتی اگر هم یک درصد برگردم، دیگر از Luis در آنجا خبری نیست.

۸ تا ۲۱ فوریه ۲۰۲۴:

من هرروز دنبال شغل میگشتم. روز ۱۲ فوریه به خانمی که رییس Luis بود، پیام دادم که من روز ۲۶ فوریه یعنی دو هفته بعد سر کار میایم. پیش خودم گفتم که او حداقل بداند که من واقعا سر کارم بر می گردم. بعد هم حس کردم که اگر کار جدیدی پیدا کردم، دوباره تماس می گیرم که نمی آیم؛ ولی فرصت شاغل بودن را از خودم نگیرم.

روز ۲۰ فوریه بود و فقط ۶ روز دیگر مانده بود به اینکه بروم سر کار در شرکت قبلی. به همسرم که ارتباط نزدیک روحی به من دارد، تلفن زدم که حس ات راجع به کارم چیه؟ او گفت حسش این است که من سر کار قبلیم بر می گردم.

ولی واقعا حس خودم این نبود. یک نگاهی به اتاق کارم و لپ تاپ و مانیتورهای کارم انداختم و رفتم و خودم را مشغول دعا خواندن کردم. بعد از داشتن یک مصاحبه تلفنی، حدود ساعت ۲ ظهر خانم آشا بهم تلفن زد و بهم پیشنهاد کار داد. من شاخ در آوردم و‌ گفتم فلانی توی جواب ایمیل اش برام نوشته بود که فرد دیگری را گرفتید و من را نمی خواهید.

خانم آشا خندید و گفت : «من مسئول قراردادها هستم و ما تو را می خواهیم. آیا هنوزم دوست داری بیایی توی شرکت ما کار کنی؟» من وقتی مطمئن شدم که شوخی ندارد، سریع قبول کردم.

اصلا نمی دونستم چه کار کنم از خوشحالی. اصلا باور کردنی نبود. با خودم گفتم: «اگر خدا بخواهد کوه ها را می‌تواند جابجا کند تا تو و من به هدفت برسی. اینکه ۱۲ روز بعد از نخواستنت، باز تو را می خواهند یعنی خواست و اراده خدا بالاترین است.»

خدا با من است

بعد از ۶ ماه نوشتن برگه آرزوی شغل جدیدم و تمرین ذهنی روی آن از طریق همین صفحه. شغلم را به دست آوردم. رفتم برگه را آوردم، برای پسرم تمرین را توضیح دادم ‌و کل دو روی برگه را کامل خواندم.

وای باورم‌ نمیشد، حتی توی جزییات نوشته بودم که رییسم خانم باشد که الان بود. سریع ایمیل‌های آشا را یکی بعد از دیگری جواب می دادم. او بعد از هر ایمیل به گوشیم هم پیام میداد که ایمیل را گرفته و کلی ازم تشکر می‌کرد. Background check همان روز انجام شد. فرداش رفتم برای Drug test و‌دوباره آشا مرتب ایمیل و پیام تشکر می داد.

روز ۲۱ فوریه به خانم رییس Luis پیام دادم که فردا میام شرکت تا باهات حضوری حرف بزنم. با کمک پسرم ۲ مانیتور، لپ تاپ، کیبورد، موس و غیره را توی جعبه هایش گذاشتیم و بسته بندی کردیم و همه را توی صندوق عقب ماشین گذاشتیم.

جالب است همان شب خواهرم که تهران است، بهم تلفن زد و بهم گفت: «لاله، می خواستم بهت بگویم که در طول ۵ سالی که ندیدمت؛ وقتی آمدی ایران، خیلی تغییر کرده بودی. خیلی راحت احساساتت را بیان می کردی و خیلی فرد قوی شده بودی.»

ازش ‌پرسیدم که قبلش من را چطور می دیده. او جواب داد که من همش مضطرب و نگران به نظر می رسیدم. این هماهنگی به این صورت یک جورایی دیوانه ام کرده بود. واقعا دیوانه وار خوشحال بودم.

با آنکه ۲۰ روز از سفرم طول کشید ‌‌و‌ من از آنهمه مصاحبه ها یکی بعد از دیگری؛ خسته شدم، ولی به خودم گفتم که خداوند بهم نشان داد که:

« خدا با من است چون ساکن سایت تناسب فکری بودن بعد از سه سال و‌ نیم نتیجه اش میشه سلامتی دوباره من با کمترین هزینه، بیشترین رشد اجتماعی و اخلاقی، دیدار خانواده در زمان نیاز با حمایت همسر، پیدا کردن شغل مناسب و رشد جهشی عالی پسرم. پس به دست آوردن جسمم همچنان مثل یک معجزه الهی و به راحتی قابل انجام است. لاله، فقط توکل کن.»

واقعا بعید میدونم اگر کسی تا اینجا ی تمرین من را خوانده باشد، و به این دوره یا دوره های دیگر رایگان و غیر رایگان ایمان نیاورده باشد. من که خودم هنوز برام این همه هماهنگی رگباری، غیر قابل هضم است ولی میدانم واقعی است چون آنها را زندگی کردم. ساده و شدنی است. پیچیدگی ندارد.

خدا با من است

۲۲ فوریه ۲۰۲۴:

رفتم شرکت. وقتی با خانم رییس Luis حرف زدم، با انکه خیلی از خبر ترک کردن من و رفتنم خوشحال نشد ولی گفت: «هر جوری خودت صلاح میدانی عمل کن. ما نمی توانیم مجبورت کنیم بیای سر کار دوباره.»

من رفتم همکارانم را دیدم و به همه سلام کردم. جالب است که موقع خروج رییس قبلیم دوید ‌و از روی میز کارم، بهم یک بسته شکلات قلب داد که از روز ولنتاین که ۱۴ فوریه بود برای من آنجا گذاشته بود. من اصلا نباید تا ۳ سال طبق دستور پزشکم، شکلات بخورم و این شکلات هم نهایتا قیمتش ۲ دلار است؛ ولی خیلی از به یاد بودن من وقتی حتی آنجا نبودم، خوشحال شدم.

همان روز عصر خانم آشا به طور رسمی برایم ایمیل و پیام تشکر داد که سه شنبه روز ۲۷ فوریه ساعت ۱۰ صبح در شرکت می بینمت.

با خودم گفتم که:

«خدا با من است چون هنوز انسان‌هایی هستند که محبت و عشق را ارایه می‌دهند مثل رییس قبلیم. همسرم وقتی خبر شغل جدیدم را شنید بهم گفت که این هماهنگی فقط کار خالق یکتا است، چون اگر موقع برگشت از ایران فورا سر کار میرفتی، خیلی اذیت میشدی. خدواند آنقدر دوستت داشته که گذاشته ۳ هفته دوران نقاهت تو تمام شود و بعد تو بری سر کار.»

۲۳ فوریه ۲۰۲۴:

من ایمیل دادم به استاد عطار روشن و ایشون قبول کردند که تلفنی با من حرف بزنند. من دوست داشتم که علاوه بر نوشتن دریافت درخواستم، ایشون صدای هیجان و ذوق و شوقم را شخصا بشنوند. واقعا به قول استاد این رگبار معجزات الهی غیر از توکل و ایمان من و‌ سپردن من به خدای توانا و ادامه دادن مسیر، از چه منبع دیگری می توانست بیاید؟

با خودم گفتم که:

«خدا با من است چون من الان اینجا پیش شما عزیزان در سایت تناسب فکری هستم.»

دوستدار و خواهر کوچکتر همیشگی شما، لاله

اخطار

تمرین

۱- به نظر شما در داستان لاله عزیز چه مواردی جالب توجه و الهام بخش بود؟!

۲- چه ویژگی هایی در لاله عزیز مشاهده کردید که باعث خلق همزمانی های مناسب برای پیش برد مسائل زندگی شده است؟

منتظر کامنت‌های شما هستیم! 💬👇

همراه همشگی شما: رضا عطارروشن

با دادن ستاره به این مطلب امتیاز بگیرید.

امتیاز 4.48 از 61 رای

موزیک بی کلام

باکس دانلود

https://tanasobefekri.net/?p=42798
100 نظر توسط کاربران ثبت شده است.
اندازه متن بخش نوشتن دیدگاه:

دیدگاهتان را بنویسید

اندازه متن دیدگاه ها
      امتیاز کاربر: 0
      محتوای دیدگاه: 153 کلمه

      با سلام

      الهام بخش ترین موضوع درمورد خانم لاله ی عزیز این بود که ایشون واقعا باور داشتن که خداوند باهاشونو پس خداوند ام طبق قولشدرخواست هاشونو اجابت کرده

      ویژگی های ایمانی لاله ی عزیز؛

      ایمان واقعی به الله که موجب آرامش و شادی ایشون شده

      وقتی که سوختن پای پدر و آلزایمر مادر و دیدن و بیماری خودشونم که بوده تصادف پسرشونم بوده اما لاله بازم خودشو نباخته ایمان شونباخته حال خوب شو نباخته چون ایمان داشته خدا با اونه

      شاید باورتون نشه اما امروز خداوند معجزه ی عجیبی برام کرد در حال رد شدن از خیابان بودیم در ظهر جمعه که خداوند هم زمانیانجام داد که من و همسرم یکی از معروف ترین آرایشگرهای شهرمونو همراه همسرشون ببینیم ،و شوهر من ام همسر ایشونو شناختن وآشنا در اومدن حتی احوال پرسی کردن این آشنایی موجب شد من این سالن دار معروف و ببینم و به لطف الله ارتباطات شغلی عالی برامپیش بیاد

      پروردگارا ممنونتم

      خدا با من است

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 10 از 2 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      مشاهده پاسخ ها
        آواتار لاله
        ۱۴۰۳/۰۳/۰۸ ۰۱:۵۱
        مدت عضویت: 2136 روز
        امتیاز کاربر: 1405 سطح ۳: کاربر پیشرفته
        همیاری
        محتوای دیدگاه: 233 کلمه

        « دوست دارم اینجا از تک تک شما عزیزان که وقت گذاشتید و نوشته طولانی من را خواندید و لطف کردید پاسخی برام در این صفحه، نوشتید تشکر و قدردانی کنم. این همه محبت شما هم وطنمانم به زبان شیرین فارسی فقط اشک شوق را بر گونه های من جاری میکند. با سپاس فراوان و ویژه از استاد عزیز عطار روشن. »

         

        سلام نادیا جان

        خیلی ممنونم از کلمات  الهام بخش و مثبتی که با آن دیدگاه خودت را آغاز کردی. اینها خیلی بهم روحیه می‌دهند و در ادامه مسیر خیلی کمکم میکنند. داستان دیدن و آشنا درامدن با ارایشگر معروف شهرتون برایم جالب بود. امیدوارم همانطور که در زمینه زیبایی در سالن مشغول کار هستید، من هم بتوانم از پاسخهای زیباتون استفاده کنم.

        هر چه بیشتر از نظرهای همدیگر مطلع شویم، بیشتر میتوانیم با هم همزمانیهای بیشتری را تجربه کنیم. این نظر من است که ما همه یکی هستیم، چون از یک خدا هستیم: واقعا فرقی ندارد اهل چه کشوری هستیم، چه دینی داریم، چقدر تحصیلات و غیره داریم؛ مهم این است که ما همه با هم‌در این مسیر در این سایت؛ در این دنیا همراه هستیم، پس تا زنده ایم باید تلاش کنیم یاد بگیریم.

        باارزوی بهترین پیشرفتها در شغل جدیدتون. منتظر  داستان‌های جذاب شما در زمینه پیشرفت شغلی تون هستیم. واقعا اگر ذهن را پرورش دهیم، از پیش امدن اتفاقات همزمان، گاهی دهانمون باز میموند، ممنونم دوست خوبم.

        در پناه حق، سالم، شاد ومتناسب باشید.

        برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
        ثبت امتیاز
        امتیاز: 0 از 0 رأی
        افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار طاهره فروغی
      ۱۴۰۳/۰۲/۲۰ ۲۰:۱۱
      مدت عضویت: 1782 روز
      امتیاز کاربر: 5975 سطح ۳: کاربر پیشرفته
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 735 کلمه

      سلام خدای مهربونم 

      خدایا به تو توکل میکنم وایمان دارم که تو بامنی 

      سلام استاد عزیز و دوستان خوبم 

      اول از همه برای دوست عزیزم لاله عزیز خیلی خوشحالم که سلامتی خودش و کار مورد نظرش رو به دست اورد و اونم با توکل به خدا بود 

      دوست عزیزم خیلی از نوشته و داستان زندگیت ایمانم بیشتر شد که خدا با منه و همه جا در هر حالی بامنه 

      تو معنی واقعی توکل به خدارو درک کردی و رشد کردی و دوست داشتم این بردباری و دوام اوردنت رو وقتی اسم سرطان میاد خیلی ها میترسن و خودشون رو میبازن ولی تو تونستی با ایمان به خدا و توکل حقیقی بر این ترس غلبه کنی و به سلامتی خودت با یاری خدا دربهترین جا و بهترین مبلغ برسی و اینها رو همه به خاطر مراقبت از ایمانت دریافت کردی اگر وسط راه مایوس میشدی و یا مشکل پسرت مانع بودنت میشد و توکل نمیکردی وبر میگشتی به مشکل میخوردی خیلی خوشحالم که در این مسیر همه ما به کمک خدا و به لطف دوره های استاد که همه گفته های خداست و الهامات خداست تونستیم به اگاهی های جدید دست پیدا کنیم و زندگیمون رو زیر روکنیم 

      من از وقتی که میخواستم خدا رو بشناسم یاد گرفتم که باید حتما واجباتی که انسانها گفتن و میگن باید انجام بدم تا خدا از من راضی باشه خدارو شناختم خدای من منو با نمازم که چطوری بخونم محک میزد 

       خدای من منو با مریض شدنم امتحان میکرد و میگفتن که خاری که به دست مومنی بره برای امتحان اوست 

      خدای من منتظر بود که من نمازم و نخونم و منو مجازات کنه 

      خدای من منتظر بود که موهام دیده بشه و منو مجازات میکرد 

      خدای من فقط اون بالا روی تخت خودش مدام درحال تحت نظر گرفتن من بود که به محض کوچکترین خطا مجازات کنه 

      هر وقت نماز میخوندم هیچی نمیفهمیدم و همیشه شک میکردم که چند رکعت خوندم هیچ احساس نزدیکی به خدا نداشتم و از روی این که این تکلیف رو انجام بدم تا باز خدا منو مجازات نکنه بود و خیلی وقتها خودم رو سختی مینداختم که نمازم رو اول وقت بخونم تا حداقل به خاطر این زمان قبول بشه نمازم و خلاصه همش درگیر بودم که چکارکنم که خوب باشم وخدا منو دوست داشته باشه 

      ولی ۴۵سال از زندگیم نه از نمازهام چیزی فهمیدم و نه به خاطر این نماز ها به خدا نزدیک شدم 

      نه به ارزوهام رسیدم 

      نه با خدا احساس رفاقت کردم 

      ونه احساس ارامش داشتم 

      همیشه در موقع نیاز خدا اخرین کسی بود که از همه که ناامید میشدم با اون میگفتم خدایا قرض دارم و اونم مثل بنده هاش نمیگفت تا حالا کجا بودی بازم با داد دلم میرسید 

      ولی از وقتی وارد این دوره شدم خدا رو جور دیگه ای شناختم که خداوند اصلا منتظر نیست که من خطا کنم و اون بلافاصله منو مجازات کنه 

      این اگاهی های جدید باعث ارامش ذهنی و حال خوب در من شد 

      خدا رودر وجودم پیدا کردم و به ایمان قلبی رسیدم که تا وقتی خدا بامنه احتیاج به هیچ کس ندارم و اون با همزمانی های درست خودش میتونه همه مشکلات منو به راحتی حل کنه به شرط این که این ایمان خودم رو حفظ کنم و از این اگاهی ها مراقبت کنم تا از افت های جامعه درامان بمونه و هر روز به این توکل اضافه بشه و ایمانم قوی تر بشه 

      من باید از این نهال تازه رشد کرده مراقبت کنم تا به درختی تناور تبدیل بشه وبتونم خدایم و خودم رو بهتر بشناسم 

      خدایا یاریم کن تا بتونم از این ایمان به تو که در قلبم به کمک هدایت خودش شکل گرفته مراقبت کنم تا رشد کنه و بهتر تو روبشناسم 

      خدایا توکل بر خودت 

      من ایمان دارم که خدا با من است 

      من ایمان دارم که خدا در نفس نفس و تمام لحظاتم با من است 

      خدا در تمام لحظاتی که نمیدونستم چکار کنم در کنارم بود 

      در مشکلاتی که هیچ راه حلی برایش نمیدانستم در کنارم بود ولی در گذشته همیشه در نهایت رو به او می اوردم ولی الان همون اول فقط میگم خدایا توکل بر خودت این کارم و مشکلم رو حل کن نمیدونم چجوری و توکل میکنم بر او و همه زمان بندی ها و مدیریتش بقدری منظم و زیباست که به راحتی این مشلکها حل میشه 

      خداوندا من ایمان دارم که تو با من هستی 

      خداوندا من ایمان دارم که تو بهترین مدیر برای مشکلاتم هستی 

      خداوندا ایمان دارم که بهترین زمان بندی ها فقط از جانب توست 

      خداوندا ایمان دارم که بهترین پادشها رو از جانب تو دارم 

      خداوندا برای گذشته و اینده ام بینهایت سپاس 

      در پناه خدا باشید 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 10 از 2 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      مشاهده پاسخ ها
        آواتار لاله
        ۱۴۰۳/۰۳/۰۷ ۰۷:۰۹
        مدت عضویت: 2136 روز
        امتیاز کاربر: 1405 سطح ۳: کاربر پیشرفته
        همیاری
        محتوای دیدگاه: 846 کلمه

        « دوست دارم اینجا از تک تک شما عزیزان که وقت گذاشتید و نوشته طولانی من را خواندید و لطف کردید پاسخی برام در این صفحه، نوشتید تشکر و قدردانی کنم. این همه محبت شما هم وطنمانم به زبان شیرین فارسی فقط اشک شوق را بر گونه های من جاری میکند. با سپاس فراوان و ویژه از استاد عزیز عطار روشن. »

         

        سلام طاهره جان

        با انکه حدود یکسال هست که شاید برایت پاسخی ننوشته باشم؛ ولی چون تو را دنبال میکنم همیشه پاسخهای زیبایت را میخوانم. واقعا از تشویقت و دعای خالصت ممنونم. نمیدونید چقدر این نوشته ها باعث دلگرمی من میشه، مخصوصا وقتی دور از وطن هستم. انگار موج محبت و گرمی دل‌های تک تک مردم ایران را حس میکنم.

        وقتی از رابطه ات با خدا نوشتی؛ واقعا فکر کنم همه ماها با ترس و نگرانی از وجود خدواند بزرگ شدیم و آنقدر پدر و مادر و افراد فامیل و جامعه و معلمها گفتند که ماها فکر کردیم خوب، خدا اینطوری ما را دوست دارد؛ پس ما مجبوریم با ترس و لرز نماز بخوانیم، روزه بگیریم و یا حتی برای او مناجات بخوانیم. من خودم بارها به خاطر خوبی نکردن به افراد، خودم را ملامت میکردم که حتما خدا ازم راضی نیست؛ در صورتیکه خدا میخواهد در درجه اول ما عاشق خودمون باشیم.  هدف از خلقت این است که مخلوق ظرفیت آن را داشته باشد تا خالق خود را شناخته و دوست بدارد. خداوند اراده و هدف خود را از طریق میانجی‌ها به انسان‌ها تفهیم می‌کند که به مظاهر الهی شناخته شده و همان پیامبران و رسولان هستند.

        طاهره جان، در میان نیروهایی که ما را در پرورش خصائص روحانی که در وجودمان نهفته است همچون مهربانی، عدالت، صداقت و امانت یاری می‌کنند، می‌توان از « عشق به خدا، کشش به زیبایی و شوق به دانش » نام برد. این نیرو‌ها و سایر نیروهای سازنده به تقویت حس هدفمندی ما کمک می‌کنند و ما را به تقلیب خود و مشارکت در تحول اجتماع بر می‌انگیزانند. من اینقدر این معنی عشق را درک کرده ام که واقعا وجود خدواند را در کنارم و در تمام وجودم و در تمامی لحظاتم حس میکنم.

        الان که بر میگردم میبینم وقتی از کشور خارج شدم، مسایل مختلفی برام پیش آمده که حتی گاهی همسرم کنارم نبوده؛ ولی همون موقع خدواند وسیله ای را مثل فردی سر راهم قرار داده تا دستم را بگیرد و نجاتم بدهد. خیلی‌ها به من میگویند چون خوش قلبی خدا کمکت میکند؛ ولی من میدانم آن قدرت خدا است که کمکم میکند نه نیروی انسانی من.

        خوب یادمه که چند ماه پیش؛ بعد از عمل در روز آخری که میخواستم از فرودگاه امام خمینی برگردم امریکا، خیلی دوست داشتم که خواهرم باهام بیاید تا فرودگاه. احساس عجیبی داشتم که او پیشم باشد. برادر همسرم آمد خانه خواهرم تا من و همسرم و ساک هامون را بیاورد و تقریبا ماشینش برای فرد دیگری جا نداشت.

        ساعت ۱ نصف شب بود. وقتی دم خونه از خواهرم خداحافظی کردم، هنوز توی دلم به اینکه او همراهم باشد فکر میکردم. بهش گفتم: « خواهر تو باهام تا فرودگاه میای؟ » یک نگاهی کرد و از برادر شوهرم پرسید که اگر او به خونه آنها برگردد، با ما میاد و در غیر اینصورت باهام نمیاید. برادر همسرم هم گفت که دوست دارد که برگردد خانه خواهرم و آنجا بخوابد و بعدازظهر برگردد شهرستان.

        من خیلی خوشحال شدم. وسط راه رفتن به فرودگاه، خواهرم یادش افتاد که اصلا پاسپورتش را نیاورده. ما چون وقت نداشتیم برنگشتیم خونه شون. بردار همسرم هم یادش رفته بود که پاسپورتش را بیاورد. ما وقتی وارد صف شدیم برای چک شدن و بار تحویل دادن، من فقط از همراهی خواهرم کنارم کیف میکردم و‌لذت میبردم. آنقدر فرودگاه شلوغ بود که اصلا هیچ ماموری پاسپورت همراهان ما که خواهر من و برادر همسرم بودند را چک نکردند و آنها تا دم خروجی که فقط مسافرها میتوانستند، بروند با ما همراه بودند.

        ساعت ۵ صبح بود و من وقتی میخواستم پاسپورت خروجم را به مامور بدهم؛ برگشتم و دوباره خواهرم را بغل کردم و زدم زیر گریه. آن مامور از شدت احساساتی شدن من اصلا خنده اش گرفت و بهم گفت:« خوب نرو، کجا میروی. برگرد. » خواهرم آمد و تا زمانیکه ما از آنجا دور میشدیم و هنوز دید داشتیم و پیش باجه آن مامور با چشم‌هایم من را بدرقه کرد. بعد بهم گفت نیم ساعت در فرودگاه میموند تا خیالش راحت شود که ما مشکلی نداریم.

        جمله آخرش هم این بود که :« لاله، از بس خوش قلبی و دوست داشتی من تا لحظه آخر پیشت بودم؛ چون تو دوست داشتی و قلبا میخواستی. » ولی من میدانستم که وجود خداست که وقتی بهش پناه میبری؛ کارها را برایت آسان و اساده میکند. قدرت خدا باعث میشود که ماموری پاسپورت را چک نکند و خواهرم در زمان نیاز روحی من به او بعد از عمل؛ به جای مادرم کنارم باشد؛ چون من به محبت خواهرم نیاز داشتم. 

        چون خیلی خوب از معنای درک خدا گفتید طاهره عزیزم، من هم خواستم از تجربه زیبا ی حضور خدواند در کنارم بگویم که بالاتر از او واقعا چیزی نیست. ببخشید خیلی صحبتم طولانی شد، ولی واقعا خواستم مطلبم را درست ادا کرده باشم.

        در پناه حق، سالم، شاد ومتناسب باشید.

        برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
        ثبت امتیاز
        امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
        افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
          آواتار طاهره فروغی
          ۱۴۰۳/۰۳/۰۷ ۱۲:۲۰
          مدت عضویت: 1782 روز
          امتیاز کاربر: 5975 سطح ۳: کاربر پیشرفته
          محتوای دیدگاه: 81 کلمه

          سلام لاله عزیزم کاشکی منم در این امدنت به ایران میتونستم از نزدیک ببینمت و در کنارت لذت ببرم احساس میکنم دیدمت وخیلی با هم اشنایبم از خوندن این تجربه زیبات خیلی لذت بردم و ایمانم قوی تر شد که خدا با منه 

          ممنونم که منو لایق شنیدن این اتفاقات زیبا دونستی و باهام در میون گذاشتی 

          انشاله موفق و متناسب و ارام و سربلند باشی و میدونم تا وقتی ایمان داشته باشی خدا با ماست همه اینها رو داری

          در پناه خدا باشید 

          برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
          ثبت امتیاز
          امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
          افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار محسن فروغی
      ۱۴۰۳/۰۲/۱۸ ۱۸:۰۳
      مدت عضویت: 874 روز
      امتیاز کاربر: 351441 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته
      محتوای دیدگاه: 93 کلمه

      با سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان گلم

      من ویژگی خونسرد بودن و کنترل ذهن داشتن لاله برای جالب و تحسین برانگیز بود و اگر ما بتوانیم در شرایط ذهنمان را کنترل بکنیم . در نهایت همه چیز به نفع ما میشه و این قانونشه که خداوند در سوره بقره ایه۱۵۵ بهش اشاره کرده و کاری که لاله به خوبی انجام داد و نتیجه کنترل ذهنش را گرفت و ویژگی خوب دیگه اش این بود که توی خفا کارهایش را انجام داد و همین کار باعث شد که راحتتر بتونه ذهنش را کنترل بکنه 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 9 از 2 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار سرباز امام زمانم
      ۱۴۰۳/۰۲/۰۹ ۱۴:۰۵
      مدت عضویت: 788 روز
      امتیاز کاربر: 6565 سطح ۳: کاربر پیشرفته

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 1,099 کلمه

                به نام خدای دل های بی قرار،😊😍

      سلامی به زیبایی امید به الله در دل همه هم مسیری های گلم 

      ‌ سلام و هزاران بار ارزوی سلامتی و عاقبت به خیری برای استاد عزیز🌹

      اصلا گام امروز رو که خواندم یه حال عجیبی گرفتم 

      توکل ،ایمان ،اعتماد، امید،سپردن و….. همه این ها به خدا، به کسی که آفرید و فرمود فقط برای من باش ،بنده من باش ،از من بخواه منم بهت قول میدم  که بهت میدم ،

      چیزی که باعث جلب من شد و به نظرم خانم لاله خیلی در اون عالی بودن صبر و ایمان به خدا بود 

       بیشتر وقت ها ما انسان ها تا به در بسته میخوریم سریع به درگاه حق گله میکنیم که چرا؟!،و…

      در صورتی که اگر ایمانت رو به همه چیزی خدا قوی کنی :زمانبندی ،بینهایتی،سریع الحساب بودن ووو…

      هزاران لقب دیگر..

      موقعی که نشد بازم بهش امید داری میدونی اگه به اون سپردی اون خوب بلده درست کنه 

      دقیقا با یه نظم عالی ،در یک زمان عالی،دریک جای عالی و……

      ایمان به الله یعنی اعتماد کامل بهش در هر کاری

      این مهم نیست که بگی نه دیگه چون من شیعه هستم باید این طور بشه اون طور بشه و…

      نه یکی میتونه به ظاهر باایمان باشه نماز بخونه ،نمیدونم کلی کار خوب انجام بده اما دلی هیچ امیدی و ایمانی به خدا نداشته باشه خب این چه فایده ای داره ؟! وقتی اطاعت میکنی اما به خدا هیچ امیدی نداری که میده ،در یک زمان عالی بهت میبخشه…  خب خدا چکار کنه ایمان نداری دیگه پس امیدی هم به دریافت پاداشی از سوی کسی که بهش ایمان نداری نداشته باش 

      بعد اخرشم میگی من که اطاعت کردم چرا نداد

      اطاعت خالی به چه دردی میخوره……

      اما از یک طرف ادم هایی هستند که همه فکر میکنن بی ایمانند اما چنان در دل به خدا ایمان دارند که در شرایط سخت گله نمیکنند صبر میکنند برای همینه بالاخره یه روز بهش میرسند 

      برای کاشت تخمه هم نیاز به پوسته هم نیاز به مغز داخلشه . حالا دختر فکر کن تو هر دوتارو داری یعنی هم ایمان هم اطاعت و این ینی نور علی نور

      من همیشه موقع سختی چند ایه با خودم زمزمه میکنم که حالمو دگرگون میکنه:

      اللهُ مَعَ الصّٰابِرین:و خدا با صابران است 

      وَتَوَکَّل عَلَی الله ،وَکَفیٰ بِاللهِ وَکیلا:و به خدا توکل کن ،و او کافیست برای مدافع و پشتیبان بودن

      اخه چطور میتونم برداشتم رو بگم دلم میخواد کلی بگم اما واقعا تمام نشدنیه ،هرچقدر بگی،بنویسی ،از خدا ،کم گفتی 💝

      فقط میتونم یک چیزی بگم ایمان به خدا یک برکت،وکلی حال خوب و براورده شدن ارزوهات رو جوری برات داره که نمیتونی تصور‌کنی واقعا نمیشه نوشت ازش یک طوری زندگیت عوض میشه که هرگز نمیتونی تصور کنی😍

      من بهت قول میدم اگه تماااام امید و توکّلتو بدی بهش ،یک جوری و از یک جایی فوران بخشش رو ببینی که هرگز تصور کردنی نیست و فکرشم نمیکردی

      آره رفیق ،آره هم مسیر توی راه عشق، من بهش توکل کردم و واقعا ایمان اوردم 

      و الان دارم میبینم شاهد تغییراتم هستم 

      نمیتونم یکی یکی بگم باورم نمیشه راه حلش فقط ایمان بود ولی من همش به جای ایمان تقلای الکی میکردم من الان از هر خوراکی بخوام میخورم همش احساس میکردم دوباره دارم چاق میشم اما گفتم خدایا به خودت سپردم و الان شاهدشم 

      تا الان چندنفر‌گفتن لاغری تر شدی 

      و فقط لاغری نیست من در چیزی هایی تغییر کردم که فکر نمیکردم اینقدر اسون تغییر کنه 

      من واقعا درک کردم که تنها دوای بیماری درد های زندگیم فقط ایمان به خدا هست و بس

      خدا با من است ، یک جمله اما یه دنیا معنی و درک که قابل گفتن نیست فقط همینو بگم که 

      این جمله تنها یکی از معانیش  که به نظر من 

      از همشون مهم تره اینه که میگی خدا با من است ینی چی؟!یعنی خالق تمااآم عالم با منه ،یعنی خدا که یک کس نیست همه کسه،پس یعنی همه کس با منه،یعنی نمیشه وصفش کنم……

      بس که بزرگه ،فقط این و بدون که خالق کل عالم با توعه پس امیدت فقط اون باشه که همه چیزی در دستانش هست و اگر فقط از او بخواهی در دستانت میگذارد

      تمرین ۱-: به نظر من ایمان لاله خانم‌ به خدا ،و صبرشون ،و اعتماد عالیشون به خدا خیلی زیبا بود

      اینکه به جای کفر، گفتن خدا با منه  حتی زمانی که کارشون جور نشد .و من از این رفتارشون خیلی خوشم اومد .این ایمانشون الهام و مژده رسیدن به خواستشون رو داد چون ناامید نشدن،… اگه دقت کنیم هر اتفاق یا بهتره بگم هر معجزه خدا در زمان عالی اتفاق می رفته مثل زندگی لاله خانم که هر اتفاق در زمان عالی اتفاق افتاد .این به من الهام این رو داد که خدا خواسته من رو میده فقط نیاز به ایمان داره ،با زمان خودم حساب نکنم ،بازمان خدا که هر کارش دقیقه حساب کنم

      این به نگرش من بستگی داره که ایمان دارم یانه؟صبر میکنم یانه ؟اعتماد دارم بهش یانه؟و اگر ایمان داشته باشم فراتر از انچه تصور دارم بهم میده 

      پس دختر اعتمادت به همون باشه که از خاک دانشمند افرید😍

      به نظر من اگر به زندگی خودمون هم نگاه کنیم شاهد این عظمت خدا هستیم 

      که هر کاری رو دقیقا در یک زمان عالی انجام داده اما این ماییم که تا مدتی که ارزومون بر اورده میشه یا کفر میگیم یا باایمان قوی میمونیم 

      بعدشم پشیمونی کافر و خوشحالی باایمان…

      پس تمام تلاشمون به کار بگیریم که با ایمان قوی ادامه بدیم شک نکنیم وقتی کارو به خدا سپردی حتما عالی انجام میشه این وعده خود خداست 

      این قدرتشه ……

      خدایا شکرت کمکم کن در سختی ها کفرتو نگم، صبر کنم.    االهی به امید خودت

      تمرین دوم: 

      ایمان،صبر ،و اعتمادشون به خدا باعث شد هر لحظه شکر گذار باشند و خدا هم به این ایمان پاسخ داد

      خدا خیلی مهربونه گفته تو فقط به من تکیه کن ،اعتمادت به من باشه خودم همه چیرو برات حلش میکنم     االهی شکرت که اینقدر مهربونی💓

      با این حال که سرطان داشتند اما هرگز از خدا ناامید نشدن و این پاعث شد خدا هواشونو داشته باشه .چون‌ خدا خیلی خیلی هوای رفقاشو داره الهی رفیقت باشم🤲🏻

       من هرچی از خدا بنویسم بازم کم گفتم امروز ایه ای خوندم که ذهنمون اورد اینجا :

      قطعا خداوند چیزی به مردم ظلم نمیکند ،ولی مردم به خودشان ظلم میکنند. ( یونس:۴۴)

      و دوباره به مسیرم،به خدام،به قدرتش و  وو… اعتمادم بیشتر شد الهی شکر که هدایت شدم و الان با فکر عمل میکنم و میدونم بیهوده زندگی نمیکنم میدونم به من به قدرتی دادی که هم میتونم باعث ظلم به خودم بشه هم باعث خوشحالی خودم ،پس من میخوام خودمو خوشحال کنم و راضی بشم❤

       یاربّی اخه چطور شکر کنم ،هرچه کنم کم کردم بس که بخشش،عظمت و…. زیاده فقط میتونم بگم الهی شکرت،کمکم کن که همون طور که میخواهی بشم 

         💓💓💓 الهی امین یاربَّ العالمین 💓💓💓

      امید وارم خوب توضیح داده باشم😊

      ممنونم استاد 🌹

      الهی که زندگیاتون لبریز از عشق الله توانا باشه🤲🏻

      الهی شکر🤲🏻❤🥰

      یاحق مدد👋🏻

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار Darya_sy
      ۱۴۰۳/۰۲/۰۹ ۰۸:۲۶
      مدت عضویت: 2337 روز
      امتیاز کاربر: 3380 سطح ۴: هنرجوی مبتدی

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      محتوای دیدگاه: 106 کلمه

      به نام خدای سریع الحساب 

      سلام به همگی و استاد عزیز 

      مرسی از لاله ی عزیز بابت اینکه با جزئیات این تیکه از زندگی شونو با ما به اشتراک گذاشتن و به تثبیتِ باور داشتن بر تحقق خواسته هامون از سوی خداوند کمک کردن 

      براشون آرزوی سلامتی و شادی همیشگی دارم 

      ۱‌. اینکه هر مشکلی در زندگی شدن پبش اومد خداوند و این مسیر رو فراموش نکردن و باور داشتن که خداوند بهترین هارو براشون رقم خواهد زد و اطمینان داشتن که خداوند کمک شون خواهد کرد 

      ۲. به نظرم باور قلبی شون به خداوند باعث شده بود که همه چی خوب پیش بره یا حداقل نتیجه نهایی نتیجه دلخواه باشه 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      مشاهده پاسخ ها
        آواتار لاله
        ۱۴۰۳/۰۲/۳۰ ۲۱:۰۸
        مدت عضویت: 2136 روز
        امتیاز کاربر: 1405 سطح ۳: کاربر پیشرفته
        همیاری
        محتوای دیدگاه: 225 کلمه

        « دوست دارم اینجا از تک تک شما عزیزان که وقت گذاشتید و نوشته طولانی من را خواندید و لطف کردید پاسخی برام در این صفحه، نوشتید تشکر و قدردانی کنم. این همه محبت شما هم وطنمانم به زبان شیرین فارسی فقط اشک شوق را بر گونه های من جاری میکند. با سپاس فراوان و ویژه از استاد عزیز عطار روشن. »

        سلام دریا جان

        ممنونم که برام پاسخ نوشتی. هر چه تعداد پاسخها بیشتر میشود، من حس اطمینانم بیشتر میشود و بیشتر از طرف شماها؛ حمایت میشوم. واقعا اگر بخواهیم موفقیت زندگیمون را در یک کلمه خلاصه کنیم، فقط به کلمه « باور » میرسیم. اگر باور کنیم که مشکلات و مسایل ما توسط خداوند حل میشوند، واقعا از راهی که ما نمیدانیم مسایلمون حل میشود. این باعث میشود ناخودآگاه آن مسیله یا مشکل به بهترین شکل خود، حل شوند.

        پسر من خیلی علاقه به فوتبال دارد و مرتب ویدیوهای ورزشی را دنبال میکند و بارها و بارها و بارها بهم گفته که فوتبالیستهای خیلی مشهور و معروف و موفق، همه باور بر گل زدن و باور بر پنالتی گل زدن دارند قبل از زدن آن ضربه، دارند تا حساس بودن آنها روی زدن خود آن ضربه. این یک مثال به تنهایی ثابت میکند که باور ما می‌تواند کل زندگی ما را تحت آلشعاع قرار میدهد. ممنونم از تو دوست خوبم.

        در پناه حق، سالم، شاد ومتناسب باشید.

        برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
        ثبت امتیاز
        امتیاز: 0 از 0 رأی
        افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      امتیاز کاربر: 0
      محتوای دیدگاه: 107 کلمه

      سلام به استاد بزرگوار ددوستان همراه

      در ابتدا به خانم لاله تبریک میگویم بخاطر توکل فوق العاده ی ایشان ودرک زیبایشان از همراهی خداوند در تمام لحظه هاخیلی عجیب است که میدانیم خدا با ماست واز ما جدا نیست ولی در بسیاری مواقع فراموش میکنیم.

      هنر این است که در سختی وراحتی خدا را در کنار خود ببینیم وحتی در مشکلات دنبال نکات زیبا ومثبت وقایع باشیم مثل خانم لاله.

      استمرار خانم لاله وتعهد به انجام تمرین ها وباور قلبی اورا رمز موفقیتشان میدانم واز خداسلامتی واتفاق های خوب بیشتر برای ایشان وهمه ی همراهان در سایت تناسب فکری وبخصوص برای استاد بزرگواررا آرزو میکنم امشب دومین شب قدر است.

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 8 از 2 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      مشاهده پاسخ ها
        آواتار لاله
        ۱۴۰۳/۰۲/۲۹ ۱۹:۴۰
        مدت عضویت: 2136 روز
        امتیاز کاربر: 1405 سطح ۳: کاربر پیشرفته
        همیاری
        محتوای دیدگاه: 294 کلمه

        « دوست دارم اینجا از تک تک شما عزیزان که وقت گذاشتید و نوشته طولانی من را خواندید و لطف کردید پاسخی برام در این صفحه، نوشتید تشکر و قدردانی کنم. این همه محبت شما هم وطنمانم به زبان شیرین فارسی فقط اشک شوق را بر گونه های من جاری میکند. با سپاس فراوان و ویژه از استاد عزیز عطار روشن. »

        سلام آزاده جان

        ممنونم از تشویق و تبریک زیبای شما. این باعث تشویق من در ادامه مسیر میشود. وقتی میخواهیم دوستان خودمون را بشناسیم؛ باید در سختی و گرفتاری باشیم تا خود واقعی آنها را بشناسیم؛ چون در راحتی و خوشحالی که همه باما رابطه خوبی دارند. وقتی میخواهیم اعضای فامیل و آشناها را بشناسیم یا؛ باید باهاشون سفر برویم یا؛ باید باهاشون معامله کنیم یا؛ باید در غربت باشیم تا خود واقعی آنها را در آن موقعیتها بشناسیم و آنها خود واقعی شون را به ما نشان دهند، چون انسانها خودشون را زیر نقابهای مختلف پنهان میکنند.

        اینکه خدا با ماست به قول شما و از ما جدا نیست؛ کاملا برای ما واضح است، ولی وقتی ما در سختی می افتیم، وقتی در بیماری گرفتار میشویم، وقتی خدا به همسر و فرزندانمان یا پدر و مادرهای ما رحم میکند؛ آن موقع واقعا تفاوت وجود خدا در خودمون را درک میکنیم.

        او هست و همیشه پیش ماست، ولی ما به خاطر نیازمون درکمون و دیدمون میشه تمرکز روی خدا و وجودمان میشه پر از خداوند؛ آن موقع در هر سختی راحتی؛ در هر چالشی شکرگذاری؛ در هر بلایی برکتی؛ در هر بیماری پیشرفت ذهنی و غیره میبینیم. انگار بیناتر میشویم، چون ما به خدا نزدیک و یا نزدیکتر میشویم. بازهم دوست دارم از شما تشکر کنم، چون گرفتن حمایت از دوستانم من را به سمت جلو راحت تر هل میدهد.

        در پناه حق، سالم، شاد ومتناسب باشید.

        برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
        ثبت امتیاز
        امتیاز: 0 از 0 رأی
        افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار Mehrdad Zabihi
      ۱۴۰۳/۰۱/۱۱ ۰۳:۳۳
      مدت عضویت: 2429 روز
      امتیاز کاربر: 136808 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 2,888 کلمه

      جمعه بیست و مهم مارچ بیست بیست و چهار:

      سپاسگزار خداوندی هستم که همواره با من هست

      سلام و درود به دوستان مسیر رشد و تغییر و استاد عزیزم که با عمل کردن به الهاماتشان و تهیه این فایلها منشا تغییرات بسیار زیادی در من شده اند

      دوره زندگی با کمک خداوند – قدم ۱۲من ایمان دارم که خداوند با من هست

      قبل از نوشتن راجع به داستان تاثیرگزار لاله عزیز، میخواهم راجع به کلمه «ایمان» بنویسم 

      در ابتدای این جلسه با «ایمان داشتن به خداوند » جملاتی مطرح شد وقتی که برای بار دوم متن را میخواندم یک لحظه صبر کردم و از خودم پرسیدم که این « ایمان » یعنی چی ؟ «ایمان داشتن به خدا» که همه اش راجع بهش شنیدی!؟!

      من مثل همیشه رفتم دنبال سرچ ریشه ای کلمه که ببینم معنی این لغت چیست! 

      ایمان یعنی اعتقاد 

      ایمان یعنی باور و اطمینان و ریشه آن از ئ(أ) و ن هست

      ایمان داشتن یعنی ایمن کردن و در امن و امان قرار دادن و در سر پناه بودن 

       ایمان داشتن یعنی بی بیم داشتن یعنی بدون ترس داشتن مثلا پول داشته باشی و داری توی خیابان راه میروی و پایت به گلدان بیرون مغازه بخورد خیالت راحت هست که به آسانی هزینه اش را پرداخت میکنی و نگران هم نیستی!

       أ م ن یعنی ایجاد اطمینان و آرامش در قلبی و خویشتن ؛ یعنی از بین رفتن ترس و اضطراب

       ایمان یعنی یک باور قلبی

       ایمان داشتن به چیزی یعنی در رفتار و اعمالت آن را نشان بدهی نه اینکه در کلام بیان کنی

       ایمان داشتن یعنی اطمینان خاطر داشتن

      حالا که ایمان داشتن چیز قابل لمسی نیست و میشود فقط انرا درک کرد از خودم پرسیدم که  حالا افرادی که مثلا به نظرت به چیزی یا کسی ایمان داشته اند را نام ببر و اینکارو کردم 

       و بعد از خودم پرسیدم حالا رفتارشون چجوری بوده که تو فهمیده ای اون فرد ایمان داشته است؟

      گفتم مثلا من به محصولات شرکت اپل ایمان دارم که همواره در تلاش جهت بهبود محصولشان و ساده تر کردن کارها هست و برای همین هر وقت که توی استفاده از محصولات اپل به مشکل بخورم سریع متوجه میشوم که من یکجایی از مسیر را اشتباه رفته ام وگرنه اپل همیشه کارش را درست انجام میدهد

       و یا من به ایلان ماسک و کارهایی که کرده است ایمان دارم که همیشه دارد یک مشکلی که بقیه فکر میکنند قابل حل نیست را حل میکند  

      یا من به سیستم بسته بندی وسایل در کانادا ایمان دارم و بارها شده است که وسیله ای را برای اولین بار خریده ام و میخواهم انرا از جعبه در بیاورم و یا سر هم نصب کنم و وقتیکه کار با زور زدن جلو می‌رود به خودم میگویم مهرداد اینجا کارشون درست هست و همه چیز را خیلی راحت بسته بندی میکنند و یا امکان نصب وسایل قطعا باید راحت باشد چون اون شرکت دارد محصولش را اینجا میفروشد و یک فرد بیسواد هم باید بتواند این وسیله را نصب کند وگرنه بهشون اجازه فروش نمیدهند!

       و اونوقت به خودم میگویم زور نزن باید کار راحت‌تر انجام بشود و بعد از مدتی راه ساده تر را یاد میگیرم و وسیله را نصب میکنم و یا از بسته بندی خارج میکنم.

      ایمان داشتن می‌تواند نسبت به وسیله ای و یا شخصی باشد و یا حتی نسبت به توانایی یک فرد باشد

      اینکه من به اینکه میتوانم بخوانم و بنویسم و یا رانندگی کنم ایمان دارم و حتی اگر تمام مردم دنیا بیایند و بهم بگویند مهرداد تو نمی توانی رانندگی کنی من نمیترسم و استرس هم نمیگیرم چون خودم که میدانم میتوانم رانندگی کنم 

      مثلا همسرم به اینکه من براحتی با وسایل الکتریکی و کامپیوتر میتوانم سر و کله بزنم و حتی اگر اون را تا به حال ندیده باشم میتوانم براحتی کار با اون را یاد بگیرم و یا مشکل را حل کنم ایمان دارد! 

      بارها شده که در محیط کارش به مشکل فنی با کامپیوتر خورده اند و کسی نتوانسته انرا حل کند و به بقیه همکارانش گفته مهرداد می‌تواند مشکل را حل کند و بمن زنگ زده است و من پس از کمی بررسی راجع به اون وسیله یا نرم افزار راه حل را برایشان فرستاده ام!! مهسا بهم گفته که خیالم راحت هست که مشکل فنی را تو حل میکنی

       و یا من خیالم راحت هست که اگر یکدفعه سی نفر مهمان سر زده وارد خانه ام بشوند مهسا براحتی و با سرعت وسایل پذیرایی از آنها را فراهم میکند و این یعنی من به این ویژگی اش ایمان دارم و خیالم راحت هست

      بچه ها به والدین شان ایمان دارند و فکر میکنند که هر چیزی که اونها بهشون بگویند قطعا درست هست.

       بارها پیش آمده که من به یکی از بچه های فامیل چیزی گفته ام و سریع بهم گفته که نه تو اشتباه میکنی پدرم میگوید اینجوری باید باشد و اون درست میگوید  بعد که بچه بزرگ‌تر میشود و مدرسه می‌رود اینبار به حرف معلمش بیستر از حرف والدینش ایمان دارد و بارها خودم دیده ام که بچه به والدینش گفته شما اشتباه میگوید خانم معلمم اینجوری گفته و اون درسته!!!

       بعد که بزرگ‌تر شدیم تحت تاثیر دوستان و هم سن و سالان خودمون و تلویزیون و روزنامه قرار گرفته ایم و هر چیزی که اونها بهمون بگویند را باور کنیم

      و یا حتی یکی را بعنوان الگو در نظر میگیریم و فقط حرفهایی که اون فرد بهمون میزند را باور میکنیم!!!

      من مثلا حرف‌هایی که استاد راجع به لاغری با ذهن در دوره گفتند را باور کردم و نتیجه اش را دیدم و وقتی برای دیدن پدر و مادرم ایران رفته بودم هر وقت گرسنه میشدم به اندازه نیازم غذا میخوردم و اونها بارها بهم گفتند اشتباه میکنی باید حتما روزی سه وعده غذا بخوری و …  حتی پدرم از حرفهای دکتر ها برایم مطلب میگفت که این شیوه تغذیه ات غلط هست و یا حتی راجع به بیماری های ارثی صحبت میکردند ولی من نتیجه لاغری گرفته بودم و هر وقت گرسنه ام میشد غذا میخوردم و به حرف اونها کاری نداشتم چون باور داشتم که این راه درست هست و خیالم راحت بود

      از خودم پرسیدم که نشانه ایمان داشتن به چیزی یا کسی چیست؟ 

      چجوری میفهمیدم که فردی به چیزی ایمان دارد؟ 

      جواب دادم که کسی که به چیزی ایمان داشته باشد آرامش قلبی دارد و هیچ چیزی نمیتواند او را در اون زمینه ناراحت کند و یا بترساند

      وقتی به چیزی ایمان داری یعنی نسبت به اون موضوع شک نداری مثلا اینکه من مالک این موبایلی که دارم باهاش تایپ میکنم هستم ولی مثلا در شرکت قبلی به رییسم در مواردی ایمان نداشتم که من را ساپورت میکند چون چند تا نمونه ازش دیده بودم (البته با همه اینجوری رفتار میکرد)

      من به مواردی که تا حالا راجع به ایمان به خدا شنیدم که باید فلان کارها را انجام بدهی تا با ایمان باشی اصلا کاری ندارم چون حداقل من ازشون نتیجه ای نگرفتم و بعد گفتم بروم ببینم خداوند خودش چه نظری راجع به ایمان دارد

      بعد رفتم توی قرآن هم سرچ کردم سوره الحجرات آیه ۱۴: « بادیه نشینان گفتند: ما [از عمق قلب] ایمان آوردیم. بگو: ایمان نیاورده اید، بلکه بگویید: اسلام آورده ایم؛ زیرا هنوز ایمان در دل هایتان وارد نشده است. و اگر خدا و پیامبرش را اطاعت کنید، چیزی از اعمالتان را نمی کاهد؛ زیرا خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.»

      پس متوجه شدم که ایمان داشتن به حرف زدن نیست باید قلبی باشد و تحت هر شرایطی اون رفتار را نشان بدهی مثلا کارمندان مثل خود من ایمان داریم که اگر هر روز صبح تا عصر سر کار برویم آخر ماه حقوق دریافت میکنیم ولی من مثلا هنوز نسبت به بعضی از توانایی های خودم ایمان ندارم

      وقتی به چیزی ایمان نداری یعنی نسبت به اون شک داری حالا می‌تواند این موضوع ایمان داشتن به توانایی خودت باشد و یا حضور خداوند!

      من اگر نسبت به چیزی شک داشته باشم و ترس و نگرانی داشته باشم یعنی نسبت به اون مورد ایمان ندارم همونجوری که خداوند در قرآن گفته مومنین افرادی هستند که نه ترسی دارند و نه غمی دارند

      بعد اگر بخواهم ایمان داشتن به خدا را برای خودم معنی کنم اینجوری میشود که من از وجود و حضور خداوند و حمایت اون خیالم راحت باشد و استرس نداشته باشم و پشتم قرص باشد که خداوند همواره حامی من هست و به این موضوع شک نداشته باشم

      بعد که دوباره داشتم برای بار چندم متن را میخواندم دیدم دقیقا استاد همین را در پاراگراف دوم نوشته اند که :

       « وقتی به این احساس برسی که خداوند با من هست در اینصورت فراتر از آنچه از ایمان داشتن به خداوند انتظار دارید دریافت خواهید کرد»

      پس کلید ایمان داشتن همان رسیدن به این احساس هست که خداوند با من هست که اسم همین قدم هم همین می‌باشد

      حالا برویم سراغ داستان تاثیرگزار لاله عزیز؛

       ولی قبلش میخواهم از استاد عزیزم تشکر کنم که این داستان را اینجا قرار داده اند، چون ما با مثال دیدن و شنیدن و خواندن یاد میگیریم و با پیدا کردن الگوها و نشانه ها و مثالها موارد را برای ذهن مون منطقی میکنیم و من همیشه تلاش میکنم که تمام کامنتها را بخوانم و دوستان عزیزم وقتی از نتایج شون بیان میکنند و یا اتفاقات و معجزات زندگی شان مینویسند برای من باور پذیرتر میشود که این حرف‌ها صحیح هست (دقیقا اینها را استاد در جلسه تکمیلی بیان کردند)

      برداشت من از داستان لاله عزیز:

      من از انجایی که ایشان را دنبال میکنم همون موقعی که این متن را در دوره زندگی با طعم خدا قرار دادند خواندم و بسیار تحت تاثیر قرار گرفتم و با هر هماهنگی که خداوند برایشان ایجاد کرده بود اشک ریختم و بارها متنشان را مطالعه کردم و خداراشکر که استاد عزیز دوباره این داستان را اینجا قرار دادند

      اگر بخواهم کل متن را در یک جمله خلاصه کنم فقط میتوانم بگویم که

       « لاله عزیز قانون را در عمل زندگی کردند» 

      با توجه به معانی کلمه ایمان که در بالاتر نوشتم با اطمینان میتوانم نتیجه بگیرم که لاله عزیز ایمان قلبی اش به خداوند را زندگی کرده اند

      ایشان ایمانی را از خودشان بمن نشان دادند که انرا در عمل زندگی کرده اند و بمن نشان دادند که مهرداد برای تو هم میشود همانگونه که برای لاله شده است !

      ایشان ایمانی را بمن نشان دادند که یک انسان بدون اتفاقات و شرایط بیرونی ، تحت بدترین شرایطی که برایش رخ داده باشد باز هم می‌تواند خالق زندگیش باشد همونجوری که خودش میخواهد

      ایشان ایمانی را بمن نشان دادند که میشود برگی در باد نبود که مسایل زندگی تو را به هر جهت ببرد!

      ایشان ایمانی را بمن نشان دادند که یک انسان فقط دو تا چیز را می‌تواند در تمام طول زندگیش کنترل کند ۱- نگرش ۲- رفتار و اقدامات

      و بقیه موارد زندگی از دستان ما خارج هست و فقط توانایی کنترل این دو تا مورد را داریم و تحت هر شرایطی که باشیم اگر اینها را کنترل کنیم در نهایت اوضاع به نفع ما خواهد بود

      ایشان ایمانی را بمن نشان دادند که ناشی از شجاعت بالای ایشان در برخورد با مسایل بود، کسی که شجاعانه و مسوولانه با مسایل زندگی اش روبرو میشود و از آنها فرار نمیکند و می‌رود و اونها را حل میکند

      ایشان ایمانی بهم نشان دادند که وقتی به خداوند ایمان داشته باشی و شکی بهش نداشته باشی تو را هدایت میکند از راحت‌ترین و ساده ترین مسیرهایی که به فراتر از خواسته هایت میرسی! ایشان تحت نظر بهترین دکترها سلامتی شان را بدست اوردند و دوران نقاهت شان را استراحت کردند و کار جدید و با حقوق بالاتر پیدا کردند و به دیدن خانواده شان رفتند و بعد از سالها اونها را دیدند

      ایشان ایمانی بهم نشان دادند که لحظه ای به خداوند و حمایتش شک نداشتند و هر اتفاقی که برایش می افتاد ایشان به پلن خداوند اعتماد داشتند و به برنامه ریزی خداوند اعتقاد داشتند

      ایشان ایمانی را بهم نشان دادند که ناشی از رسوخ تمرینات دوره ها در وجودشان و شخصیت شان بود و با اتفاقات ناخواسته زندگی شان دچار استرس نمیشدند و این ناشی از استمرار و تلاش در باقی ماندن در این مسیر الهی هست

      ایشان ایمانی را بهم نشان دادند که براحتی توانسته بودند نجواهای ذهنی شان را کنترل کنند اینکه خانه بخری و کلی هزینه برای اون انجام بدهی و کار جدید پیدا کنی و بعد از نظر سلامتی دچار مشکل بشوی قطعا مثل همه انسانها صدای نجواهای ذهنی بلند میشود ولی اگر ایمان قلبی داشته باشی اونوقت صدای نجواها بسیار ضعیف خواهد بود و این ناشی از استمرار داشتن در دادن ورودی های صحیح به ذهن هست

      ایشان ایمانی را بمن نشان دادند که خداوند برایت می‌تواند هم دکتر بشود و هم پرستار و هم همسر و هم محافظ فرزندت و … بشرط کنترل ذهن. اینکه نیاز به پارتی بازی ندارم و خداوند خودش تمام کارها را برایم انجام میدهد

      ایشان ایمانی را بمن نشان دادند که وقتی قلبا به خداوند ایمان داشته باشی، اون هم تمام کاینات را به خدمتت در می آورد تا کارها را برایت براحتی انجام بدهد

      ایشان ایمانی را بمن نشان دادند که وقتیکه قلبا به خدا ایمان داشته باشی با خودت در صلح هستی و وقتی با خودت در صلح باشی، تمام انسانها دوست دارند بهت کمک کنند مثل همان خانمی که در رادیولوژی بودند و جوری با لاله عزیز ارتباط دوستی برقرار کردند که بعد از عمل بالای سرشان بودند و کلی به بقیه سفارش ایشان را کردند

      ایشان ایمانی را بمن نشان دادند که نباید عجله داشت برای رسیدن به خواسته ها و خواسته ها هر چقدر بزرگ از نظر من، براحتی و فراتر از انتظارم در زمان درست وارد زندگیم میشود

      ایشان آرامش درونی خودش را در الویت قرار دادند اصلا مهم نبود که رییسش بداخلاقی میکند و یا بیمار شده است و یا فرزندش هزاران کیلومتر دورتر نیاز به کمک دارد برایش الویت فقط آرامش خودش بود و به نظرم همین رمز موفقیتش همین آرامش و کنترل ذهنش بود

      ایشان برخلاف مادران ایرانی که من میشناسم الویت را به فرزندان و بقیه میدهند و همیشه در حال تلاش هستند که بقیه را راضی کنند و مشکلات بقیه را برطرف کنند در ابتدا و با هر اتفاق ناخواسته ای فقط با باور اینکه « خداوند با من هست » در هر موضوعی  دنبال نکته مثبت بودند و احساس شون را خوب میکردند.

       بعنوان خواننده وقتی که متن را میخواندم پس از هر موضوعی از ایشان من هم دچار نگرانی میشدم ولی ایشان بلافاصله نوشته بودند که « خدا با من هست … » و این به من خواننده آرامش میداد ، هر چند که میپرسیدم اخه چجوری؟؟؟

      اینکه اینقدر روی خودشان کار کرده بودند که رابطه فوق العاده ای با همسرشان داشتند و ایشان در تمام موارد حامی و پشتیبانشان بود و حتی ایده مسافرت به ایران هم بهشان پیشنهاد دادند

      اینکه با وجود عمل و دردهای پس از آن باز هم میروند ارایشگاه تا آماده عکس گرفتن برای وبسایت شرکتی بشوند که هنوز پیشنهاد کاری بهشان نداده است نشانه ایمان ایشان به خلق موقعیتهایی که میخواسته بوده است

      من تمام کامنتهای دوستان را خواندم و در پاسخ های لاله عزیز به تک تک دوستان کلی نکات جدیدی نهفته بود که بسیار لذت بردم و دقیقا وقتی این موارد را در کامنتم مینوشتم یاد پروسه خرید خانه ام افتادم.

      من هم در ماه اکتبر سال بیست بیست و سه خانه خریدم و همون ماه اسباب کشی کردیم و خودمون خانه مان را اونجوری که میخواستیم تزیین کردیم. 

      دقیقا چند ماه قبل (درست قبل از مسافرت به ایران و دیدن خانواده ام) شرکت بهم گفت بهت نیاز نداریم و بعد از برگشتن از ایران هم صاحبخانه ام بهم گفت که میخواهد خانه را بفروشد و ما باید دنبال خانه باشیم و من چون کار نداشتم واجد شرایط دریافت وام نبودم ولی فقط با کنترل ذهن و نشان دادن ایمانم به خداوند آرامش داشتم 

      دو تا مسافرت به امریکا رفتیم و جاده ساحلی زیبای سانفرانسیسکو به لس انجلس را با ماشین آخرین مدل فورد اج با تمام اپشنها ( که کرایه کرده بودم) رانندگی کردیم و از لحظه لحظه مسیر لذت بردیم

       و کنار ساحل همه جا می ایستادم و پاهایم را در موجهای آب قرار میدادم و لذت میبردم و نسیم ملایم دریا پوست بدنم را نوازش میکرد (همون گونه که در تمرین نوار زمان نوشته بودم و خواسته بودم) 

      و بعد دقیقا یکماه بعد از مسافرت در سپتامبر کار پیدا کردم و واجد شرایط دریافت وام شدم و اول اکتبر خانه را قرار داد بستم و انتهای همان ماه اسباب کشی کردیم و دو ماه بعد هم ماشین فورد چند سال کارکرده ولی مشابه همان اپشنهایی که کرایه کرده بودم را خریدم

      و اتفاقا کمتر از دوماه قبل شرکتم را خودخواسته تغییر دادم ( تقریبا همزمان با لاله عزیز) چون میخواستم با چالش های جدیدی مواجه بشوم و اینبار هم سمت بالاتر با حقوق بالاتر در شرکت بسیار بزرگ‌تر بین المللی

      داستان زندگی لاله و ایمان عملی ایشان بمن دوباره تاکید کرد که قانون بدون تغییر خداوند همواره کار میکند و  من برای خلق خواسته هایم بایستی ایمان خودم را نشان بدهم و به چطور و چگونه رسیدن به خواسته ها کاری نداشته باشم چون اون وظیفه من نیست! وظیفه من ایمان قلبی داشتن هست و بقیه کارها وظیفه خداوند هست

      از لاله عزیز سپاسگزارم که این بخش از زندگیشان را به اشتراک گذاشتند و باعث شدند که درک بهتری از قانون داشته باشم و نشان دادند که با استمرار و استقامت براحتی میشود ایمان قلبی را ساخت و بعد هم بقیه کارها را خداوند فراتر از انتظارمان انجام میدهد

      از استاد عزیزم هم باز هم سپاسگزارم که با به اشتراک گذاشتن داستان لاله عزیز، باعث شدند که الگوها و مثالهای بهتری از عمل به قانون و داشتن ایمان قلبی را بیینم و لمس کنم و درک بهتری پیدا کنم

      و در نهایت اینکه هیچ عذر و بهانه ای نباید داشته باشم برای ادامه این مسیر.

      چون این راه ، ساده ترین و اسان ترین و تنها راه رسیدن به خواسته هایمان هست

      منتظر خبرهای عالی من باشید

       شاد و رو به رشد باشید

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 30 از 6 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      مشاهده پاسخ ها
        آواتار سحر
        ۱۴۰۳/۰۱/۱۷ ۰۱:۱۱
        مدت عضویت: 1095 روز
        امتیاز کاربر: 61632 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

        نشان های دریافت شده

        نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
        نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
        محتوای دیدگاه: 89 کلمه

        سلام خدمت شما آقا مهرداد عزیز و بزرگوار 

        خیلیی از کامنتتون لذت بردم خیلی نکات کاربردی رو خوب توضیح دادید عالی بود چقدر خوب در مورد این جلسه تفکر و تعمق کردید و من فکر میکنم که در زمان بسیاار مناسبی کامنت شمارو خوندم و برای من به موقع بود.ممنونم از اینکه حاصل تفکر خودتون رو با ما به اشتراک میذارید و از استاد عزیزم هم سپاسگذارم که کامنت های این‌چنینی دوستان رو برای استفاده و درک بهتر در دسترس قرار میدن.

        بازم ممنونم ازتون

        به امید موفقیت روز افزون شما 🙏🏻🙏🏻🌹

        برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
        ثبت امتیاز
        امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
        افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
          آواتار Mehrdad Zabihi
          ۱۴۰۳/۰۱/۲۷ ۰۷:۰۶
          مدت عضویت: 2429 روز
          امتیاز کاربر: 136808 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

          نشان های دریافت شده

          نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
          نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
          محتوای دیدگاه: 121 کلمه

          سلام و درود خدمت دوست و همراه مسیر رشد و پیشرفت سرکار خانم سحر عزیز

          سپاس از شما  بابت پیامی که برایم نوشتید

          اتفاقا چند روز قبل که بهم پاسخ دادید، قصد داشتم که برای شما بنویسم ولی فراموش کردم و

          بعد، در زمان درست که از نظر کاری تحت فشار بودم، و برای کنترل نجواهای ذهنی دنبال راهکار میگشتم،

          مجددا به این پیام شما هدایت شدم  و دوباره متن خودم را خواندم و با انگیزه و امید و با ایمان بیشتری به مسیرم ادامه دادم
           

          سپاسگزارم بابت پیامی که نوشتید چون در زمان درست بهم انگیزه  حرکت دادید
           

          امیدوارم بزودی با رسیدن به خواسته هایتان و به اشتراک گذاشتن انها در سایت، باعث ایجاد انگیزه مضاعف در من و بقیه دوستان بشوید
           

          شاد و رو به رشد باشید

          برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
          ثبت امتیاز
          امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
          افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
            آواتار سحر
            ۱۴۰۳/۰۱/۲۷ ۱۹:۵۱
            مدت عضویت: 1095 روز
            امتیاز کاربر: 61632 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

            نشان های دریافت شده

            نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
            نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
            محتوای دیدگاه: 30 کلمه

            سلام آقا مهرداد عزیز و بزرگوار 

            ممنونم از شما 🙏🏻

            اتفاقا پاسخ امروز شما رو هم بنده نشانه ای گرفتم جهت مطالعه مجدد کامنتتون و دوباره خوندم و استفاده کردم ممنونم ازتون🙏🏻🌹

            برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
            ثبت امتیاز
            امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
            افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
        آواتار لاله
        ۱۴۰۳/۰۲/۱۶ ۱۹:۰۸
        مدت عضویت: 2136 روز
        امتیاز کاربر: 1405 سطح ۳: کاربر پیشرفته
        همیاری
        محتوای دیدگاه: 878 کلمه

        « دوست دارم اینجا از تک تک شما عزیزان که وقت گذاشتید و نوشته طولانی من را خواندید و لطف کردید پاسخی برام در این صفحه، نوشتید تشکر و قدردانی کنم. این همه محبت شما هم وطنمانم به زبان شیرین فارسی فقط اشک شوق را بر گونه های من جاری میکند. با سپاس فراوان و ویژه از استاد عزیز عطار روشن. »

        سلام آقای مهرداد ذبیحی

        بسیار سپاسگزارم که لطف کردید و پاسخی به این زیبایی نوشتید. من یکبار کامل پاسخ شما را خواندم و‌فقط گریستم و بار دوم توانستم برای شما پاسخ بنویسم. پاسخ شما مثل یک کلاس درس و یک‌کتاب بود که ریشه ای درس زندگی میداد. مطلب ارامش قلبی و رابطه ایمان را که به طور کامل توضیح دادید، خیلی مهم است چه برای شما که ساکن کانادا هستی و چه برای من که ساکن امریکا هستم ‌وچون برای عزیزان دیگر که ساکن ایران هستند، همه مایل هستیم که ارامش قلبی داشته باشیم. ممنونم از تعریف و تشویق شما، این باعث میشود که من دلگرم شوم و مسیرم را با اشتیاق بیشتری سپری کنم.

        واقعا دوست داشتم که گفتید که خدا می‌تواند برای ما هم دکتر باشد و هم پرستار، هم آموزگار و هم مربی و غیره. « برای من الان بهترین دوست خداست چون یادش بهم ارامش میدهد. » من صبحها بعد از شنیدن یک دعا و‌مناجات سر کار می‌روم. همیشه جلوی اینه با دیدن خودم، خدا را شکر میکنم. « خدا به من بهترین هدیه را داده است که پسرم است. » من خودم را صاحب کهکشان راه شیری میدانم؛ چون با قدرت ذهنم، میتوانم به  هر جایی از آن سفر کنم و سریع به کره زمین برگردم.

        جالب است برای شما بگویم که چند وقت پیش به Luis تکست دادم و حالش را پرسیدم و بهش گفتم که همیشه برای خودش و خانمش دعا میکنم؛ اخه خانمش کمرش را عمل کرده بود، چون شغلش پستچی بود و اینقدر بسته سنگین جابجا کرده بود که بعد از عمل، ۳ ماه میبایست در خانه بستری میشد؛ و بعلاوه خود Luis هم که همیشه در حال عمل جراحی سنگ کلیه بود. جالب بود که فردای انروز که پیام دادم، جوابم را به زیباترین شکل داد. همسرم تعجب کرد که چطور هنوز شماره تلفنش را پاک نکرده ام و ازم سوال کرد که چرا بهش تکست دادم. من به همسرم گفتم:«  چون الان در جایی ایستادم و به موفقیتی رسیدم که باعث آن Luis بود. اگر رفتارهای او نبود، من هرگز فکر تغییر شغل به ذهنم خطور نمیکرد. »

        من با افراد زیادی از کشورهای مختلف برخورد داشته ام و هیچکدام از آنها به اندازه Luis من را اذیت نکرده اند و هر بدی او را با خوبی بی نهایت جواب دادم و گاهی گریه میکردم از آنهمه بدی در وجود یک انسان. ولی الان میبینم شغلی که همه به طور متوسط بین ۵ تا ۷ سال به دست میاورند را من بعد از فقط ۱۰ ماه به دست آوردم و باز از ته قلبم برای Luis دعا کردم تا خدا حفظش کند. تا بدی نباشد ما قدر خوبی را نمیدانیم، تا گرسنه نباشیم قدر سیری را نمیفهمیم و تا چاق نباشیم لاغری ذهنی را کاملا درک نمیکنیم.

        من بسیار آدم منصف و مثبت اندیشی هستم و همواره در حال تعریف از دیگران و سپاسگزاری از آنها هستم. آنقدر سر کار جدیدم با افراد مختلف سلام و  احوالپرسی میکنم که انگار سالهاست، آنها را میشناسم. جالب است که بعضی افراد تا از من خداحافظی نکنند، به خانه نمیروند؛ در صورتیکه آمریکایی‌ها به سردی رفتار معروف هستند. ولی همیشه یک رفتار درست،  رفتارهای درست دیگری را جذب میکند. « از هر دست بدهی از همان دست میگیری. » من خیلی به این جمله اعتقاد دارم.

        اگر فردی اشتباه کند در سر کارم، فقط اشتباه آن را به خودش میگویم آنهم ایمیلی یا از طریق Teams. ولی اگر من اشتباه کنم، همکارانم بعد از متوجه شدن اشتباه من، رییسم و رییس رییسم را هم در ایمیل میگذارند که آنها اشتباهات من را ببینند، ولی من همچنان اشتباه‌های آنها را مخفی نگاه میدارم؛ چون معتقد هستم که بعد از مدتی شناخت، رفتار آنها تغییر پیدا میکند. درهر صورت من تحقیر کسی را نمیپسندم. من از خوبی کردن لذت میبرم و حال خودم خوب میشود.

        خیلی خوشحال شدم که شما هم همزمان با ما، به اتفاق همسرتان مهسا، خانه خریدید. داستان مسافرتهای امریکا ی شما و یافتن شغل جدید با حقوق و سمت بالاتر و ماشین جدیدتان؛ خودش می‌تواند بسیار مثال خوبی از همزمانی ذهن شما با تمرین‌های دوره باشد. اگر ایمان داشته باشیم و ان را با اعتقاد مزین کنیم، ان اطمینان ما را به هدف میرساند.

        چطور امکان پذیر است؟

        منهم واقعا نمیدانم، چون خدا خودش کارها را بر وفق مراد ما پیش میبرد. خیلی هم مهم نیست که چطور بودنش را بدانم، بلکه مهم اتفاق افتادن آنهاست. مثلا من نمیدانم چطور برق تولید میشود ولی میدانم اگر کلیدپریز را بزنم لامپ روشن میشود حالا چطور برق از کلید پریز وارد لامپ میشود و مراحل آن خدشه ای به هدف من که روشن کردن خانه ام است وارد نمیکند.‌

        من شما را در LinkedIn دنبال کردم. امیدوارم بتوانیم در این سایت از طریق تجارب خودمون؛ همه بهم کمک کنیم و از زندگیمون لذت ببریم. شما همسایه ایالت Montana هستید و ما همسایه ایالت کالیفرنیا. خوشحال میشوم که از تجارب شما بیشتر بشنوم. باز هم ممنونم که من را در ادامه مسیر تشویق کردید.

        در پناه حق، سالم، شاد ومتناسب باشید.

        برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
        ثبت امتیاز
        امتیاز: 10 از 2 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
        افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار arezooo.drp
      ۱۴۰۳/۰۱/۰۸ ۱۶:۱۹
      مدت عضویت: 2043 روز
      امتیاز کاربر: 61273 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 919 کلمه

      به نام خدا

      با استمرار در دریافت و درک آگاهی ها نتایج عالی کسب می‌کنیم و با خواندن زندگی نامه افراد موفق برای ما نیز باور پذیر می‌شود که خدا هست برا من نیز هست به شرط ایمان و هماهنگ شدن با این انرژی برتر.

      لاله عزیز تبریک به شما برای اینکه شما توانستید با ایمان به خداوند و هدایت الله در زندگی یک شاهکار عالی در زندگی خودتان خلق کنید.

      از اینکه استاد از ما می‌خواهد روند موفقیت خودمان را در زندگیمان بنویسم گام اول از اینکه نکنه زندگی ما رو چشم بزند ما این باور خطرناک در ذهنمان داره کم کم حذف میشه و خیلی جرات پیدا کردیم که از موفقیت هایمان علاوه بر اینکه در سایت بنویسیم با دیگران هم حرف بزنیم و این باعث گسترش بیشتر موفقیت و پیشرفت در زندگیمان می‌شود و توجه و تمرکز ما بیشتر روی موفقیت خودمان هست و این اعتماد به نفس رو با می‌دهد که من هم یک فرد موفق هستم و من هم میتوانم پیشرفت کنم، من قبلا خیلی زبان انگلیسی میخوندم ولی جرات حرف زدن رو نداشتم انگار این اعتماد به نفس در صحبت کردن به زبان دیگر رو نداشتم اگر هم داشتم خیلی کم بود و کم کم تونستم این اعتماد در خودم ایجاد کنم که وقتی من تونستم گام به گام و تدریجی به زبان فارسی صحبت کنم و گاهی ممکن در صحبت کردن هم اشتباه کن حتی به اشتباه من هم بخندن ولی ادامه دادم و الان مسلط به زبان فارسی شدم پس در یادگیری زبان انگلیسی هم شروع کردم به صحبت کردن حتی به اشتباه و الان در صحبت کردن خیلی بهتر شده ام و در مصاحبه های شغلی دیگه خیلی راحت به زبان انگلیسی صحبت میکنم و ترسی ندارم، حتی اگر در اون مصاحبه هم رد بشم ناراحت نمی‌شوم و با خودم می‌گویم که باید روی خودم کار کنم تا ورژن بهتری از خودم ارائه دهم و در مسیر بهتر شدن ادامه می‌دهم.

      لاله عزیز در برخورد با رئیس خود تمام تمرکزش روی ویژگی های بد رئیسش بود و در همزمانی رفتار بد او قرار می‌گرفت تا اینکه با استاد عزیز مشورت کردند، و استاد به لاله عزیز توصیه کرد که بدی رئیست را نباید ببینی و توجه ات رو از روی رفتار اون بردار و دقیقا تمرینی هست در دوره خدا هرگز دیر نمی‌کند که استاد تمرینی دادند که باید روی ویژگی های مثبت دیگران تمرکز کنیم و از خوبی های آنها تعریف کنیم حالا چه با دیگران چه با خودمان و این تمرین رو انجام بدیم و من با جاریم خیلی خوب نیستم و تمرکزم روی رفتار بد اون بود و دقیقا در هم زمانی رفتار و اخلاق بد اون قرار میگرفتم و بعد از اینکه این تمرین داده شد برای من خیلی سخت بود که این تمرین رو انجام بدم گام اول سعی کردم که رفتار و اخلاق بدش رو در ذهنم به یاد نیاورم و کم کم شروع کردم به رفتار خوبی که با دیگران داشت و از نظر من آدم خوبی شد و بعد شروع کردم جاهایی که حتی خیلی کم رفتار خوبی با من داشت و شروع کردم به نوشتن و بعد آرام شده ام که این مخلوق و ساخته دست خداوند عزیز و من حق دخالت در اینکه اون رو آدم خوبی کنم رو ندارم و اون رو رها کردم و خدا شاهد الان این دختر به قدری اخلاقش با من عوض شده که خودش میگه من نمیدونم چرا اینقدر به آرزو علاقه مند شده ام و من می‌دانم که این همه از قدرت خداوند است و باید با این انرژی هماهنگ شد تا از زندگی کردن لذت بیشتری برد.

      وقتی لاله عزیز روی ویژگی های مثبت رئیسش تمرکز کند ظرف وجودش اش بزرگتر می‌شود و طبق قانون خداوند به جاهای بالاتر هدایت می‌شود تا هم فرکانس حال خوب و افکار خوب او شود و کم کم از اون منطقه که فرکانس پایین دارد خارج می‌شود و باید در این مسیر تغییر کردن تمام توجه و تمرکزمان روی بهتر کردن خودمان باشد نه دیگران تا خودمان بهتر شویم به جاهای بهتر و انسان های بهتر و با کیفیت تر هدایت شویم و این مسیر را به سمت بهتر شدن ادامه دهیم که دوست عزیزمان این کار رو خوب انجام داد و به جای بهتر هدایت شد.

      در میسر تغییر کردمان بعضی اوقات که دچار مشکل و یا گرفتاری می‌شویم شروع میکنیم به غر زدن که چرا من که دارم روی خودم کار میکنم چرا باید دچار مشکل شوم ولی باید یک لحظه استپ کنیم که ما داریم در دنیای مادی زندگی می‌کنیم که شاید ورودی های اشتباه داریم و گاهی دچار مشکل هم می‌شویم و به جای گله و شکایت و تمرکز روی آن مشکل باید از خداوند هدایت بخواهیم و اون رو مشکل رو رفع کنیم کاری که دوست عزیزمان انجام داد و به جای اینکه غر بزند و بگوید خدایا چرا این کار رو با من کردی شاید اول احساسش یه کم بد شد ولی بعد تونست به خودش مسلط شود و از خداوند شفای الهی رو خواست و کمک و هدایت رو خواست و راجع به بیماری اش با کسی صحبت و درد و دل نکرد و گام اول رو برداشت و شروع کرد به شفای الهی با احساس خوب و خداوند هم عالی هدایتشان کرد و تونست شفای الهی رو دریافت کند و اون مشکل از زندگیش حذف بشه و تبریک به این دوست عزیز و این هماهنگی عالی که با این انرژی برتر داشت اگه این دوست عزیز و استاد عطار روشن تونستند از این مسیر نعمت های الهی را دریافت کنند پس من و شما هم می‌توانیم در صف دریافت کنندگان نعمت های الهی باشیم.

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 10 از 2 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      مشاهده پاسخ ها
        آواتار لاله
        ۱۴۰۳/۰۲/۱۲ ۰۴:۵۸
        مدت عضویت: 2136 روز
        امتیاز کاربر: 1405 سطح ۳: کاربر پیشرفته
        همیاری
        محتوای دیدگاه: 640 کلمه

        « دوست دارم اینجا از تک تک شما عزیزان که وقت گذاشتید و نوشته طولانی من را خواندید و لطف کردید پاسخی برام در این صفحه، نوشتید تشکر و قدردانی کنم. این همه محبت شما هم وطنمانم به زبان شیرین فارسی فقط اشک شوق را بر گونه های من جاری میکند. با سپاس فراوان و ویژه از استاد عزیز عطار روشن. »

        سلام آرزو جان

        خیلی خوشحال شدم که پاسخت را خواندم. حتی خود من با خواندن تک تک این پاسخها، در حال یادگیری هستم. بهت تبریک میگویم که در حرف زدن زبان انگلیسی در حال پیشرفت هستی. فکر میکنم من خیلی خوب بتوانم درکت کنم. البته نمیدانم ساکن چه کشوری هستی؛ ولی خوب من وقتی میخواهم بروم مصاحبه شغلی به زبان انگلیسی، همچنان ساعتها قبلش تمرین میکنم. تلفظ‌ها یم را چک میکنم. مینویسم، تحقیق میکنم و بعد از چندین روز تمرین وارد جلسه میشوم.

        من اینقدر این تمرین‌ها را ادامه داده ام که هفته پیش که ۱۱ جلسه با property managers و رییس آنها داشتم و حتی A/P specialist و رییس او هم بود؛ به اضافه رییس خودم، همه را عین اب خوردن برگزار کردم. نه تنها خبری از استرس و اضطراب بود، بلکه من به عنوان lead، کل جلسه را در دست داشتم. رییسم بارها بهم گفت که :« لاله، خیلی عالی بودی!!! » و حتی بهم راجع به آن ایمیل داد. یک روز هم از یک آقایی که پست بالاتری از خودش داشت، خواست بیاید و در گوشه جلسه من بنشیند و وقت برگزاری آن جلسه یک ساعته؛ کار من را ببیند. من به رییسم گفتم :« من خیلی در عمرم تمرین داشته ام، بنابراین الان آمادگی زیادی دارم، حتی اگر جلسه یهویی باشد. »

        آرزوی عزیز، همه چیز در ادامه دادن و تمرین کردن بدون گذاشتن و قرار دادن و تعیین کردن  زمان خاصی است. واقعا نمی‌دونم چطوری، ولی دوست داشتم با اب طلا بر سر در خانه مان مینوشتم: « رسیدن به هر موفقیتی؛  تنها با ادامه دادن و رها نکردن است. پس ادامه بده. »

        چقدر خوشحال شدم که نوشتی رابطه ات با همسر بردار شوهرت خوب شده است. واقعا بهت تبریک میگویم. قدم اول؛ مهم‌ترین قدم است و آن شجاعت است که تو در وجودت داری. امیدوارم بتوانی رابطه های بیشتر و سالمتری با افراد و اطرافیان و نزدیکانت داشته باشی و آنها راتجربه کنی. خیلی زیبا نوشتی که گفتی : « وقتی روی ویژگیهای مثبت افراد تمرکز کنیم، ظرف وجود ما بزرگ‌تر میشود. »

        ظرف اصلی وجود ما؛ جسم ما نیست.

        چرا؟

        چون وقتی ما میمیریم، بعد از مدتی جسم ما از بین می‌رود، با انکه ما دفن میشویم و اسممون روی سنگ قبر می‌ماند؛ ولی بعد از چند سال اگر قبر را باز کنند و نقش قبر کنند؛ چیزی از جسمی ما باقی نمانده است.

        پس ظرف اصلی وجود ما چیست؟

        ظرف اصلی وجود ما روح ماست. روح ما احساس ماست. همان ذهن ماست. برای همین است که اگر فایلهای پیاده روی را گوش میدهیم؛ بایست به خاطر احساس خوب باشد نه لاغری. اگر میخواهیم متناسب بشویم؛ باید به خاطر احساس خوب از خودمون باشد و نه نظر دیگران و نه پوشیدن سایزهای کوچک و غیره.

        به نظر من خدواند آنقدر به من نزدیک است که اگر بگویم من و او یک وجود هستیم، کاملا راست گفته ام و حقیقت را زندگی کرده ام. شفای من از اوست و درمان من پیش اوست.

        ممنونم بابت تبریک تو دوست خوبم. زندگی خمت ماها توسط همان خدا در هماهنگی عالی تنظیم شده است؛ به شرطی که ما با ذهن و روح و رفتار و غیره آن را از هماهنگی بی نظیر خدواند در نیاوریم. به قول خودت، « ما همه در صف دریافت نعمتهای بی حد و حصر خدا هستیم. » برای خداوند؛ نژاد ما، دین ما، زن یا مرد بودن ما و غیره اهمیتی ندارد. خدواند عاشق تک تک ماست. این را تا اعماق وجودم حس کرده ام و بابت آن هر لحظه از عمرم، سپاسگزار و شاکرم.

        در پناه حق، سالم، شاد ومتناسب باشید.

        برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
        ثبت امتیاز
        امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
        افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار مریم رمضاني
      ۱۴۰۳/۰۱/۰۴ ۲۲:۳۶
      مدت عضویت: 2035 روز
      امتیاز کاربر: 46700 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

      نشان های دریافت شده

      نویسنده حرفه‌ای (بیش از ۱۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      سطح مبتدی
      سطح متوسطه
      سطح پیشرفته
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 649 کلمه

      سلام خدمت استاد گرامی و دوستان عزیز 

      امیدوارم امسال و همه سالها برای استاد عزیزمون و دوستان عزیز بسیار عالی همراه با تجربه خواسته هاباشه البته با احساس خوب

      من ایمان دارم که خداوند با من است 

      ایمان داشتن به خداوند یعنی باور داشته باشیم خداوند هر لحظه و همیشه و همه جا با ماست

      و در هر کاری ما رو هدایت و حمایت میکنه 

      و اگر همیشه خداوند رو با خودمون و جزئی از وجودمون بدونیم و احساس کنیم آرامش خواهیم داشت 

      با این آگاهی هایی که من دریافت کردم ،میدونم کارهای مذهبی که به ما یاد داده بودن اگر انجام بدیم یعنی به خداوند ایمان داریم 

       هیچ وقت به ما آرامش و حس همراهی خداوند رو نمیده یا لااقل به من که نمی‌داد 

      سالها اون کارها رو انجام دادم و گفتم توکل به خدا ولی خدا رو احساس نمیکردم و احساس دوری از خداوند رو داشتم !

      و الان میدونم که من نمیتونم فقط به واسطه انجام واجبات حس با خدا بودن رو داشته باشم وبه خداوند توکل کنم 

      تا زمانی که من خداوند و قوانین جهان هستی و خودم رو بهتر نشناسم و نگرشم رو  به خداوند تغییر ندم ، نمیتونم با خدا بودن رو تجربه کنم 

      خداروشکر از زمانی که شروع کردم به شناختن خداوند و دارم تلاش میکنم از طریق آگاهی های دوره های فوق‌العاده استاد عزیز خداوند رو بهتر بشناسم آرامشم بیشتر شده و خداوند رو به عنوان همراه همیشگی خودم بیشتر از قبل حس میکنم که این یعنی ایمانم به خداوند بیشتر شده و خیلی وقتا حس میکنم که خداوند با منه چون دارم یاد میگیرم و تشخیص میدم که ندای خداوند کدومه ،همزمانی هایی که برام رقم میزنه چیا هستند و تازه دارم اتفاقات و احساسات روزمره خودم رو به خداوند ربط میدم و میدونم که ادامه این مسیر فقط آگاهی بیشتر و آرامش عمیقتر و اشتیاق و شادی بیشتر و ایمان بیشتر به خداوند برام داره 

      و این چیزیه که من سالهاست دعا میکنم که داشته باشم و با هدایت خداوند الان اینجام و دارم حس خوب همراهی خداوند مهربان رو تجربه میکنم 

      خداوند بینهایت مهربونم ،بینهایت سپاسگزارم 

      استاد عزیز بینهایت سپاسگزارم 

      و این حس خوب چیزی نیست که من بخوام و یا بتونم رهاش کنم ‌و تنها کاری که میتونم انجام بدم بودن در این مسیر وحرکت برای شناخت خداوند و تغییر باورهام و نگرشم و انتظارم از خداوند ،خودم و جهان هستی هست 

      آگاهی از کمک خداوند در زندگی انسان ها باعث گسترش و نفوذ حضور خداوند به عنوان حامی و هدایت کننده در زندگی ما می‌شود 

      شنیدن و صحبت کردن درباره خداوند همان توجه به خداوند است که بارها در قرآن به آن توصیه شده است  

      اول به لاله عزیزم تبریک میگم که چقدر عالی تونسته در بهشت تناسب فکری ادامه بده و نتایج عالی کسب کنه 

      و این یعنی وقتی برای دوستان عزیزم آگاهی ها چنین تاثیر گذار بوده برای من هم هست 

      نگرش لاله عزیز برام جالب بود که در تمام مسائلی که تو زندگیشون رخ داده بود حس خوب و آرامش رو در خودشون حفظ کرده بودن و این فقط در صورتی ممکنه که به خداوند و صفاتش ایمان داشته باشیم و در بین منفی ها ،توجهشون رو به مثبت ها جلب کرده بودن و به خداوند اعتماد کردن و فقط از خداوند خواسته هاشون رو درخواست کردند 

      و هر لحظه خداوند رو با خودشون همراه دیدن و ادامه دادن  و اینجا بود که صبر ایشون و حس خوبشون و توکلشون باعث شد خداوند همزمانی هایی رو براشون ایجاد کنه که همه چیز به خیری و خوشی تبدیل بشه و ایشون خواسته هاشون رو در بهترین زمان و مکان تجربه کنن 

      و این یعنی ایمان به خداوند 

      خداوند در قرآن بشارت ثروت بی حساب به بندگان با ایمان و صبور داده و خداوند به عهد خودش وفاداره 

      کسانی که مثل لاله عزیز با احساس خوب در مسیر شناخت خداوند قدم برمیدارن و برای بهتر زندگی کردن سعی میکنن و تنها از خداوند درخواست میکنن و خداوند رو هر لحطه هدایت کننده و حامی خودشون میدونن 

      و اینجاست که خدای سریع الحساب، پاسخ فراتر از انتظارشون رو بهشون میده 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 10 از 2 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      مشاهده پاسخ ها
        آواتار لاله
        ۱۴۰۳/۰۲/۰۹ ۱۹:۵۱
        مدت عضویت: 2136 روز
        امتیاز کاربر: 1405 سطح ۳: کاربر پیشرفته
        همیاری
        محتوای دیدگاه: 563 کلمه

        « دوست دارم اینجا از تک تک شما عزیزان که وقت گذاشتید و نوشته طولانی من را خواندید و لطف کردید پاسخی برام در این صفحه، نوشتید تشکر و قدردانی کنم. این همه محبت شما هم وطنمانم به زبان شیرین فارسی فقط اشک شوق را بر گونه های من جاری میکند. با سپاس فراوان و ویژه از استاد عزیز عطار روشن. »

        سلام مریم جان

        فکر کنم که یک سالی بود که برات پاسخی ننوشته بودم؛ ولی چون دنبالت میکنم همیشه دیدگاه هایت را میخوانم. من دقیقا احساس شما را درک کردم، وقتی راجع به شناخت خداوند گفتی. یادمه وقتی که کلاس چهارم دبستان بودم، یک خانم معلم داشتم که خیلی چاق بود و درشت بود ؛ ولی در عین حال خیلی مهربون بود. اسمش خانم هاشمی بود. من چون فقط ۱۱ سال داشتم، هر موقع میخواستم خدواند را تصور کنم؛ همیشه تصویر خانم معلمم، خانم هاشمی را توی ذهنم میاوردم. اخه او را خیلی دوستش داشتم. او خیلی با همه ماها مهربون بود، بنابراین به خودم گفتم که حتما خدا شبیه خانم معلم هاشمی است.

        من تا قبل از سن بلوغ همیشه تصویر خانم معلم مهربون را توی ذهنم، خدا تصور میکنم. البته چون میگفتند که خدواند بزرگ است ‌و این خانم چاق و درشت بود در برابر جثه کوچک من، خیلی برایم قابل درک بود که این خانم معلم مثل خدا است و شبیه تو است، چون هم بزرگ است در برابر من و هم خیلی مهربون. یادش بخیر، من تقریبا عاشق همه معملعایم بود و وقتی میامدم خونه، دلم برای همشون تنگ میشد. واقعا مدرسه رفتن و زیاد ماندن در آن را بیشتر از خانه امدن دوست داشتم.

        مریم عزیزم، کلمه « بهشت تناسب فکری » را که گفتی خیلی برایم جذاب و دوست داشتنی بود. خیلی فرد مثبت گرایی هستی که به بهشت فکر کردی. خیلی از آین کلمه و به کار بردن آن خوشم آمد. من الان یک جهش بزرگی داشته ام در جهت رشد و فکر و ذهنم. الان اگر کوچکترین اتفاقی برام سر کار پیش بیاید که برام خوشایند نباشه، حتی اگر نتوانم از شب قبل تجسم اتفاقات خوب را برای فردا در سر کارم بنویسم و حتی قبل از کارم؛ فقط ۵ دقیقه وقت بگذارم و بنویسم؛ کاملا این تغییر رفتار را در برخورد رییسم و همکارانم با خودم میبینم.

        میدونی چرا؟

        چون من به خدا وصل شده ام. سه سال و نیم زحمت کشیدم. هرروز تمرین کردم و نوشتم و خواندم و ادامه دادم. الان نتیجه این همه تمرین را میبینم در کمتر از ۵ دقیقه. صبوری کردن با خودش برکت میاورد. صبوری کردن با خودش ارامش میاورد. صبوری کردن ما را به خدا نزدیک میکند.

        من عاشق « سریال حضرت ایوب » بودم. با انکه سن کمی داشتم و از آن شیطان سیاه پوش داخل سریال موقع پخش سریال که ساعت ۱۰ شب بود، میترسیدم؛ ولی همیشه عاشق صبوری کردن حضرت ایوب بودم.  این سریال شبها پخش میشد و من بیشتر از لباسهای سیاه شیطان دچار ترس میشدم، ولی باز سریال را دنبال میکردم. « آقای بازیگر فرج الله سلحشور » را در نقش حضرت ایوب، خیلی دوست داشتم و همش به خودم میگفتم که ایوب پیامبر، کل اعضای خانواده اش را از دست داد ولی باز شکرگزاری  می‌کرد.

        چرا من نتوانم شکرگزاری کنم؟

        ممنونم بابت تعریف ‌و تشویقت. خیلی دلگرمم کرد. امیدوارم تو هم در کنار خانواده سال نویی پر از  شادی، سلامتی و تناسب فکری داشته باشی دوست خوبم. بهترینها را برات آرزو دارم.

        در پناه حق، سالم، شاد ومتناسب باشید.

        برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
        ثبت امتیاز
        امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
        افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
          آواتار مریم رمضاني
          ۱۴۰۳/۰۲/۱۰ ۰۸:۰۴
          مدت عضویت: 2035 روز
          امتیاز کاربر: 46700 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

          نشان های دریافت شده

          نویسنده حرفه‌ای (بیش از ۱۵۰ دیدگاه)
          نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
          نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
          سطح مبتدی
          سطح متوسطه
          سطح پیشرفته
          همیاری
          محتوای دیدگاه: 222 کلمه

          سلام خدمت دوستان عزیز

          لاله عزیز من هم از شما ممنونم که وقت گذاشتین دیدگاه منو خوندین و اینقدر زیبا برام نوشتین 

          واقعا اینجا برای من بهشته ،جایی که فقط حرفهای خوب زده میشه،جایی که پر از آرامشه، جایی که همش حرف از خداست اگه بهشت نیست پس کجاست !

          من همیشه دیدگاه‌های شما رو میخونم و لذت میبرم و از نتایجتون خوشحال میشم 

          و به من ثابت میشه که ادامه دادن و استمرار داشتن در این مسیر منو به نتایج دلخواهم میرسونه همینطور که تا حالا رسونده 

          من زیاد اهل دوست و رفیق نبودم و نیستم ولی اینجا دوستانی دارم که گرچه حضوری و از نزدیک ندیدمشون ولی قلب هامون به هم نزدیکه و همیشه حس خوب از دوستانم در بهشت تناسب فکری میگیرم با خوندن نوشته هایی که از درک و آگاهی بالا سرچشمه گرفته 

          یکی از آرزوهای من این بود که در جمعی آگاه تر از خودم باشم و از صحبت‌های خدایی دیگران استفاده کنم و الان در این مکان آرزوی من برام قابل تجربه شده 

          به امید روزی که بتونم دوستانم و استاد عزیزم رو به صورت حضوری ببینم و صمیمانه راجع به نتایج جذابمون که در اثر آگاهی های جدید تجربه کردیم صحبت کنیم و لذت ببریم 

          من هم برای شما آرزوی سلامتی شادی و تجربه خواسته هاتون رو دارم 

          و امیدوارم همیشه خداوند رو در وجودمون حس کنید که هیچ حسی بالاتر از این نیست 

          برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
          ثبت امتیاز
          امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
          افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار آزیتا
      ۱۴۰۲/۱۲/۲۸ ۱۰:۲۴
      مدت عضویت: 2463 روز
      امتیاز کاربر: 7923 سطح ۴: هنرجوی مبتدی

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      مدال طلایی
      محتوای دیدگاه: 438 کلمه

      با یاد و نام خدای مهربان

      سلام ودرود به استاد عزیز و دوستان همراه

      لاله جان دوست هم مسیر از خوندن قصه زندگیت و معجزه الهی زندگیت اشک فراوان ریختم اینکه در جمله جمله نوشته و کلام شما حضور خداوند رو احساس کردم و بهتون تبریک میگم که اینقدر زیبا بیان کردین.

      از این نوشته درس ها و نکته های زیادی برداشت کردم که مطمئنا اگه چند بار بخونمش برداشت های بهتری نیز خواهم داشت.

      نکاتی که من با یه بار خوندن برداشت کردم ایناست.

      خداوند همراه همیشگی ماست خودشم گفته که من از رگ گردن به شما نزدیکترم کافیه با تموم وجود بخوایمش اون همیشه هست که جواب ما رو به بهترین شکل بده و کمکمون کنه.

      خداوند بزرگه،قدرتش بی انتهاست،مهربونیشو هیچکس نداره کافیه ما هم خداگونه رفتار کنیم صبور وباگذشت ومهربون باشیم تموم اینا انرژی مثبت زندگیمون میشه و بازتابش به زندگی خودمون برمی گرده.

      باید حواسمون باشه ورودی ذهنمون رو کنترل کنیم و همیشه مثبت اندیش باشیم.از هرچیزی که ناراحتمون می کنه دوری کنیم و اگه از رفتاری بدمون میاد تکرارش نکنیم، در موردش حرف نزنیم بلکه روی مثبت ها تمرکز بیشتری داشته باشیم.

      مشکلات زندگی را خیلی بزرگ نبینیم اینجور بگیم که یک الماس از تراش خوب هست که قیمتش بالا میره پس ما هم باید از دل مشکلات تراشیده بشیم و رشد و پیشرفت بهتری بکنیم .

      آرزوهامونو با تموم وجود باور کنیم و برای رسیدن بهشون برنامه داشته باشیم از نوشتن شروع کنیم و تصویرسازی کنیم تا بتونیم به زودی اونا رو در دنیای واقعی تجربه کنیم.

      خداوند بی نهایته و براش فرقی نمی کنه که خواسته ها و آرزوهای ما در نظر خودمون بزرگند و امکان رسیدن بهشون سخته چون ما با ذهن و قدرت کم خودمون می سنجیم در صورتی که اگه ایمان مون قوی تر باشه و حس و حالمون رو عالی نگه داریم راحت تر می تونیم به خواسته هامون برسیم.

      داشتن سلامتی بهتر،ثروت بیشتر،همسر وفرزندان خوب ،خونه و ماشین و ویلا و هر چیز دیگه ای که دوست داریم را با حس و حال خوب و باور عمیق بدست آوردن خواسته هامون پرورش بدیم تا راحت تر جذبشون ‌کنیم.

      ندای درونمون رو با گوش جان بشنویم و بدونیم که اون ندا صدای خداست از درون خودمون که داره راه و چاه رو بهمون نشون میده مثل لاله عزیزهم برای تغییر شغلش وهم در مورد درمان بیماریش که انتخابشون ایران بوده و شرایط بهتری برای درمان در اینجا داشتن مثل هزینه کمتر و بودن کنار خانواده و…

      خدا را برای دریافت این اگاهی ها سپاسگزارم و از استاد عطار روشن عزیز تشکر می کنم که این نوشته رو در اختیار ما قرار دادن به نظرم چندین و چند بار دیگه باید این نوشته رو بخونم که نکات بیشتری دریافت کنم.

      خدایا شکرت🤲 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 10 از 2 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      مشاهده پاسخ ها
        آواتار لاله
        ۱۴۰۳/۰۲/۰۵ ۰۵:۰۰
        مدت عضویت: 2136 روز
        امتیاز کاربر: 1405 سطح ۳: کاربر پیشرفته
        همیاری
        محتوای دیدگاه: 549 کلمه

        « دوست دارم اینجا از تک تک شما عزیزان که وقت گذاشتید و نوشته طولانی من را خواندید و لطف کردید پاسخی برام در این صفحه، نوشتید تشکر و قدردانی کنم. این همه محبت شما هم وطنمانم به زبان شیرین فارسی فقط اشک شوق را بر گونه های من جاری میکند. با سپاس فراوان و ویژه از استاد عزیز عطار روشن. »

        سلام ازیتا جان

        خیلی ممنونم که احساس زیبای خودت را برام نوشتی. واقعا من فکر نمیکردم که قسمت کوتاهی از زندگی من که اشک خودم را بارها دراورد، اشک این همه از دوستان من را در این سایت در بیاورد؛ هر چند دوست داشتم که  داستان زندگیم را بنویسم تا به شما عزیزان بگویم که چقدر زیاد این تمرین‌ها دارد کار میکند؛ اگر باورشون کنیم، انجامشان بدهیم و با خدا باشیم در هر ثانیه از زندگیمون.

        مثال الماس را که گفتید، خیلی دوست داشتم. واقعا خداوند درون ما الماسی نهاده است. این الماس همان ذهن و روح و فکر و اندیشه و عقل ماست که به وسیله آن، ما را از حیوان برتر ی داده و اشرف مخلوقات قرار داده است.

        همانطور که گفتید الماس از تراش خوب است. الماس سخت تر از هر چیز دیگری است که ما میشناسیم. حالا ما میتوانیم هر کدام الماس باشیم. من همیشه به پسرم میگویم :« من دارم تمرین میکنم که از حرف دیگران ناراحت نشوم. وقتی آنها با من حرف میزنند و یا عصبانی هستند، من دوست دارم که کر باشم، یعنی تصویر را ببینم؛ ولی صداشون را نشنوم. دوست دارم که وقتی رفتار دیگران با من خوشایند نیست، من آن رفتار بد را مثل یک فلش ببینم که به سمت دست من میاید؛ ولی چون جنس وجود من و دست من از الماس است و جنسش سخت است، ان فلش برگردد و اندکی به من آسیب نرساند، فقط در حد ثانیه من متوجه آن شوم و بعد رهایش کنم و فراموشش کنم. »

        خیلی در ظاهر کار ساده ای  است، ولی تمرین زیادی میخواهد چون بیشتر ماها تقریبا طوری تربیت شدیم که نسبت به رفتار اطرافیانمان عکس العمل نشان دهیم. واقعا وقتی گفتید که هر چیزی را ما دوست داریم با حس و حال خوب و باور عمیق به دست بیاوریم، خیلی برام جذاب است.

        مثال واقعی:

        « *من در امریکا افراد زیادی را میشناسم که ثروت زیادی دارند، ولی واقعا حتی بچه های آنها حاضر نیستند در روز کریسمس پیش آنها بیایند.

        *افراد زیادی را در امریکا میشناسم که بعد از فوت همسرشان بهم میگویند که ما وقتی او زنده بود، برایش وقت نگذاشتیم.

        *افراد زیادی را در ایران میشناسم که خونه و ماشین دارند، ولی احساس خوبی ندارند، همیشه در حال گله کردن هستند و یا زود عصبانی میشوند. »

        خود من حقیقتا، وقتی حسم را خوب کردم و شاید مثل بازیگران نقش بازی کردم که حسم، خوب است

        -صاحب خانه شدم.

        -درآمد من در طول سه سال و نیم گذشته که ساکن سایت شده آم؛ حدود ۵۳ درصد افرایش پیدا کرده است.

        -روابط من و همسر م و پسرم از فرش به عرش رسیده است.

        -این همه دوست خوب ایرانی پیدا کرده ام که با انکه هرگز آنها را ندیده ام و صدایشان را نشنیده ام؛ این همه بهم عشق می‌دهند.

        -بارها و بارها کاهش سایز داشته ام و همچنان به قول پسرم به زودی، به وزن دلخواهم میرسم.

        واقعا من دوست دارم از شما تشکر کنم به خاطر دریافت این همه آگاهی‌ در پاسختان.

        در پناه حق، سالم، شاد ومتناسب باشید.

        برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
        ثبت امتیاز
        امتیاز: 0 از 0 رأی
        افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
گردونه هدایا گردونه هدایا