تا حالا شده حس کنی توی زندگی روی یک تردمیل بیپایان میدَوی؟ 🏃♂️💭
تلاش میکنی، کلاس میری، کتاب میخونی، کلی انرژی میذاری، اما هنوز انگار سر جای اولت هستی. ⏳
انگار یک ترمز دستی نامرئی هست که نمیذاره اونطوری که لایقت هست رشد کنی و از زندگی لذت ببری. 🧱✨
خیلیها فکر میکنن مشکل از اقتصاد، شانس یا نبودِ مهارته، اما حقیقت اینه که ریشه بیشتر چالشهای ما در یک نقطه پنهانه: عزتنفس. 🌱💛
وقتی این بخش از وجودت ضعیف باشه، همهچیز سختتر میشه و حتی تلاشها نتیجه نمیده.
در این مقدمه میخوایم سفرمون رو به جایی شروع کنیم که مسیر افزایش عزتنفس روشن میشه؛ جایی که خودِ واقعیت منتظر دیده شدنه. 🌟🫶
چرا افزایش عزت نفس نان شب واجبتر است؟
بیاییم تعارف رو بذاریم کنار. تقریباً همه انسانها، بدون استثنا، کموبیش دچار حس خودکمبینی هستن. 😔💭
این یک بیماری خاموشه که مثل ویروس پخش میشه، فقط شدتش توی هر کسی فرق میکنه.

یکی تو خانوادهای بزرگ شده که تشویق و محبت زیاد دیده و حسش کمتره، یکی هم وسط سرزنش و تحقیر بزرگ شده و این درد تو وجودش ریشه دوانده. 🌧️🧩
اما نکته عجیب و مهم اینجاست: افزایش عزتنفس هیچ ربطی به ظاهر بیرونی آدمها نداره. ✨👀
حتماً توی زندگی با آدمهایی روبهرو شدی که از دور مغرور، قدرتمند و فوقالعاده بااعتمادبهنفس به نظر میان؛ همونهایی که وقتی وارد جمع میشن همه بلند میشن و به حرفشون گوش میدن. شاید ته دلت بگی: «ای کاش منم اینقدر خودمو قبول داشتم.»
اما رفیق، ظاهر رو فریب نخوردی. 🎭
خیلی از همین آدمها پشت اون نقاب پرزرقوبرق، یک کودک ترسان دارن که با هزار ترس و تردید زندگی میکنه. اون ابهتی که میبینی نتیجه افزایش عزتنفس نیست؛ فقط یک دیوار دفاعی سنگینه تا کسی نفهمه پشتش یک دل لرزون از احساس بیارزشی پنهان شده. 💔🧱
بازنویسی با استیکرهای بیشتر و حفظ ساختار:
🌪️ سراب موفقیت و توهم ارزشمندی 🎭✨
بیایید یکم دقیقتر بشیم. خیلی وقتها فکر میکنیم اگر مدرک دکترا بگیریم 🎓، حساب بانکیمون میلیاردی بشه 💸💎، یا شهرت یک بازیگر و خواننده رو داشته باشیم 🎬🎤، بالاخره احساس ارزشمندی پیدا میکنیم.
تصور میکنیم اون سلبریتی که میلیونها فالوور داره و مردم برای یک عکس باهاش صف میکشن، شبها با آرامش کامل چشمهاشو میبنده 😌🌙.
اما حقیقت پشت پرده اصلاً اینطور نیست. رهبران سیاسی 🌍، رئیسجمهورها 🏛️، دانشمندان نابغه 🧠⚡، مخترعین و حتی اساتید معنوی و انگیزشی ✨🌿… همه در مقطعی از زندگی با هیولای بزرگ «خودکمبینی» روبهرو میشن.
شهرت و احترام مثل یک مسکن قویه، نه درمان واقعی. اگر کسی روی افزایش عزتنفس درونی خودش کار نکرده باشه، هیچ میزان تشویق و تعریف و دستزدنی نمیتونه اون خلأ درونی رو پُر کنه. 🕳️💔
پس یادت باشه دوست خوبم، احترام بیرونی هیچ تضمینی برای احساس ارزشمندی درونی نیست. 🌟🫶

🌤️ سقوط از بهشت: ما کی خودمان را گم کردیم؟ 🌈👶
حالا شاید بپرسی: «ما کی این حس ارزشمندی رو داشتیم؟ مگه میشه کسی کامل باشه؟» جواب سادهست: فقط کافیه آلبوم عکسهای کودکیت رو ورق بزنی. 📸💛
تنها گروهی از انسانها که در بالاترین سطح از احساس ارزشمندی زندگی میکنن، بچهها هستن. 🌟🧒
به یک نوزاد نگاه کن. نه مدرک داره 🎓، نه پول داره 💰، نه حتی میتونه کارهای شخصیش رو انجام بده. اما آیا احساس بیارزشی میکنه؟ هرگز! وقتی گرسنه میشه، با تمام وجود فریاد میزنه و مطمئنه که لایق توجه و محبته. ❤️👼
اون خودش رو مرکز جهان میبینه، بدون اینکه حتی یه لحظه لازم باشه درباره افزایش عزتنفس فکر کنه.
تو هم یک روزی همینطور بودی. تو هم بالاترین سطح عزت نفس رو داشتی؛ اصلاً نمیدونستی افزایش عزتنفس یعنی چی، چون خودِ عزت نفس بودی. دلیل ارزشمند بودنت فقط یک جمله بود: «من هستم، پس ارزشمندم.» ✨🌱
اما چی شد؟ چی شد که از اون قله نورانی، سقوط کردیم به درهای که امروز باید با هزار آموزش و تمرین، دنبال ذرهای از اون حس ناب بگردیم؟ 🤔💔
تلههای جامعه برای تخریب عزت نفس
افزایش عزتنفس فقط وقتی ممکن است که به نتایجی مثل نمره بالا، پول، ظاهر خاص یا شغل مهم برسیم.
همین باور، ما را وارد یک مسابقه بیپایان کرد که مجبور بودیم خودمان را ثابت کنیم، نه اینکه خود واقعیمان را بپذیریم.
سیستم آموزشی خیلی زود ما را وارد رقابت میکند. نمره ۱۹ کافی نیست چون باید ۲۰ میگرفتی.
مدرک گرفتن پایانی ندارد و هر مرحله حس ناکافی بودن را بیشتر میکند.
نتیجه این چرخه، کاهش ارزشمندی و دور شدن از افزایش عزتنفس واقعی است.
مقایسههای مداوم مثل «ببین مثل فلانی باش» پیام خطرناکی را به کودک منتقل میکند:
«خود واقعی تو کافی نیست.»
همین برچسبها و قضاوتها، پایههای عزتنفس را از همان کودکی متزلزل میکند.
در برخی تفسیرهای اشتباه مذهبی، احساس گناه جای عشق را میگیرد.
وقتی مدام بایدها و نبایدها را یادآوری میکنند، فرد همیشه احساس میکند کم میآورد.
این احساس گناه، دشمن اصلی عزتنفس است و نمیگذارد انسان خودش را لایق نعمتها و موفقیت بداند.

کولهبار سنگین بیارزشی در بزرگسالی 😔🔗
وقتی بزرگ میشیم، با یک کولهبار سنگین از احساس بیارزشی وارد زندگی میشیم. دوست داریم پولدار بشیم 💰، رابطه خوب داشته باشیم ❤️، لذت ببریم 🌈، اما یک صدای درونی مدام میگه: «تو لایقش نیستی!»
اینجاست که اهمیت واقعی افزایش عزتنفس روشن میشه؛ چون تا این حس درونی ترمیم نشه، هیچ تغییر بیرونی پایدار نیست. ✨🧠
🗂️ لیست سیاه ذهنی 📉🧩
همه ما در ذهنمون یک بایگانی مخفی داریم؛ پر از اشتباهات، شکستها و خاطراتی که خودمون رو باهاش سرکوب میکنیم. هر وقت میخوای قدمی رو به جلو برداری، ذهن سریع این پروندهها رو پرت میکنه جلوت:
«شکست خوردی», «نمیتونی», «لیاقت نداری»… 😣📄
و همین باعث میشه باور کنی که شرایط بیرونی مقصره؛ درحالیکه ریشه اصلی اینه که در عمق وجودت خودت رو لایق بهتر بودن نمیدونی.
و همینجاست که دوباره به ضرورت افزایش عزتنفس میرسیم؛ چون تا لیاقت درونی برنگرده، زندگی بیرونی تغییر نمیکنه. 🌟💛
حتماً! متن شما را بدون کد HTML، با استیکر و سه مرتبه تکرار کلمه کلیدی افزایش عزتنفس و با حفظ تمام محتوا بازنویسی کردم:
🌟 راه نجات: چگونه عزت نفس را افزایش دهیم؟ 🕊️💛
خب، حالا که درد رو شناختیم، درمان چیه؟ چطور باید پروژه افزایش عزتنفس رو کلید بزنیم؟ آیا باید هزار تا مدرک جدید بگیریم 🎓؟ آیا باید جراحی زیبایی کنیم 💉؟ آیا باید به همه ثابت کنیم که خیلی خفنیم 💪؟ نه رفیق، مسیر دقیقاً برعکسه.
برای داشتن احساس ارزشمندی، نیاز نیست چیزی به خودت “اضافه” کنی 🌈. تو همین الان هم کاملی. تو شاهکار خلقتی ✨. خداوند از روح خودش در تو دمیده 🕊️. مگه میشه چیزی که خدا خلق کرده و روح خودش توشه، بیارزش باشه؟ احساس ارزشمندی در واقع همون نیروی پاک و بینهایت خداونده که در وجود همه ما هست 🌟. این نیرو گم نشده، فقط زیر خروارها “برچسب” دفن شده.
🧽 کندن برچسبهای دروغین ❌💭
کاری که باید بکنی، یک فرآیند “حذفی” هست، نه “اضافی” 🔥. باید شروع کنی به کندن برچسبهایی که در طول سالها خودت و دیگران بهت چسبوندن:
- برچسب “من خنگم” ❌🧠
- برچسب “من زشتم” ❌🥀
- برچسب “من گناهکارم” ❌⚡
- برچسب “من فقط وقتی ارزشمندم که کار کنم” ❌⛓️
این برچسبها، واقعیت تو نیستن. اینها فقط قضاوتهای دیگران بودن که تو باورشون کردی 💭. تو قبل از اینکه این برچسبها رو بپذیری، ارزشمند بودی.
قدرت و عظمتی که در درون تو نهفتهست، به محض اینکه بیدار بشه، چنان طوفانی از تغییرات مثبت توی زندگیت ایجاد میکنه که تمام اون دلایل منطقی (تورم و شانس و…) در برابرش زانو میزنن 🌊✨.
وقتی تو خودت رو ارزشمند بدونی، جهان هم تو رو ارزشمند میدونه 🌍💖.
🌤️ خدا؛ حامی کسانی که خودشان را باور دارند 🙏💫
وقتی شروع میکنی به افزایش عزتنفس و پاک کردن غبار از روی گوهر وجودت 💎، یه اتفاق جادویی میفته. اون وقت تازه خداوند رو پیدا میکنی ❤️🔥. نه اون خدایی که توی آسمونها نشسته و منتظر مچت باشه؛ بلکه خدایی که در وجود خودت، در تکتک سلولهای بدنت و در جریان زندگیت جاریه 🌟🕊️.
اون وقت میبینی که خدا حامی توست، هدایتکننده توست. درها یکییکی باز میشن 🚪✨. آدمهای درست سر راهت قرار میگیرن 👥💡. ایدههای ناب به ذهنت میرسه 💭💡. چرا؟ چون تو سدِ “بیارزشی” رو شکستی و اجازه دادی جریان نعمتهای الهی وارد زندگیت بشه 🌊💖.
کلام آخر: امروز روز بیداری توست
دوست خوب من 🌸، زندگی کوتاهتر از اونه که بخوای با حسرت و احساس حقارت سپریش کنی ⏳💔. افزایش عزتنفس یک انتخابه 💛. انتخابی که میتونه سرنوشتت رو از فرش به عرش ببره 🌟🚀. امروز تصمیم بگیر که با خودت مهربونتر باشی 🤗، تصمیم بگیر که دیگه خودت رو با کسی مقایسه نکنی 🙅♀️، و تصمیم بگیر که باور کنی به صرفِ “انسان بودن” و “خدایی بودن”، لایق بهترینها هستی ✨🕊️.
یادت نره، تو ارزشمندی 🌈💖، نه به خاطر کاری که میکنی، نه به خاطر پولی که داری 💰، و نه به خاطر چیزی که دیگران میگن 💬. تو ارزشمندی چون “هستی” 🌟. همین الان بلند شو، جلوی آینه بایست 🪞، به چشمهای خودت نگاه کن 👀 و بگو:
“من ارزشمندم، من لایق بهترین زندگی هستم و اجازه نمیدم هیچ برچسبی این حقیقت رو از من بگیره.” 💪✨
برای شروع واقعی افزایش عزتنفس و بهبود رابطه با منبع اصلی عزت نفس یعنی خداوند، پیشنهاد میکنم دوره فوقالعاده «خدا هرگز دیر نمیکند» 🙏💫 رو تجربه کنی. این دوره یک راهکار عملی برای پاکسازی باورهای محدودکننده و اتصال دوباره به نیروی لایزال الهی است 🌈🕊️.
این، شروع تولد دوباره توست 🎉🌟. تولدت مبارک! 🥳💖
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
امتیاز 4.63 از 78 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!
نشان های دریافت شده
شنبه سیزدهم اپریل بیست بیست و چهار:
سپاسگزار خداوندی هستم که هر لحظه من را هدایت میکند
سلام و درود به همه دوستان و همراهان مسیر تغییر و رشد
دوره زندگی با کمک خداوند – توضیحات تکمیلی ۲
توی این فایل با تعریف جدیدی از احساس ارزشمندی مواجه شدمسطح اگاهی های این فایل بسیار بالاتر از انتظارم بود و به پاسخ سوالی که مدتها بود از خودم میپرسیدم و توی فایلهای دوره مطرح کرده بودم رسیدم
من احساس ارزشمندی ام را به دستاورد داشتن گره زده بودم چون همه از من تعریف میکردند و اینکه همه میگفتند که مهرداد الگو هست و من برای اینکه الگو باشم نمیخواستم کار اشتباهی انجام بدهم و ترس از شکیت داشتم بنابراین کاری را انجام میدادم که مطمین بشوم که صد در صد در ان موفق میشوم
و این باعث شده بود که اگر کاری برایم دستاورد و نتیجه ای در بر نداشت انرا انجام ندهم. و اینکه دنبال نتیجه در کارهای دیگران بودم مثلا یک نمونه اینکه از نظر من پاساژ گردی به منظور تفریح کار بیهوده ای بود چون که خریدی نمیخواستم انجام بدهم
و یا اینکه هیچ وقت نظری نداشتم که مثلا امشب شام چی بخوریم و یا کجا برویم و میگفتم من نظری ندارم هر جور که تو راحتی!؟!
سال های قبل که با مفهوم ارزشمندی و احساس ارزشمندی اشنا شدم بهم گفته شد که ارزشمند بودن یک چیز درونی هست و اینکه ممکنه دو نفر را ببینی که روی یک نیمکت نشسته باشند و یکی احساس ارزشمندی داشته باشد و یکی هم احساس بی ارزشی داشته باشد ولی تو نمیتونی تشخیص بدهی چون این نوعی از بودن هست.و بعد همونجوری که استاد فرمودند من هم دچار کج فهمی شدم و به دیگران و مخصوصا همسر و نزدیکانم میگفتم که من ادم ارزشمندی هستم و ادم مستقلی هستم پس بجای من تصمیم نگیرید! و حتی برخورد های تندی میکردم و فقط دنبال اثبات کردن خودم بودم که چقدر تصمیمات من درست هست و یا چقدر ادم خفنی هستم که فلان توانایی را دارم و مخصوصا بصورت کاملا زیر پوستی وقایع را جوری تعریف میکردم که دیگران متوجه بشوند که من خیلی کار درست هستم و چون دنبال تایید دیگران هم بودم و در نهایت هم تایید و تمجید میشدم و اذعان میکنم که چند باری توی کامنتهایم اینجوری وقایع را هم نوشته ام
حتی یادم هست که برای جلب توجه یک اتفاق را بصورت غیرواقعی با اب و تاب جوری تعریف میکردم که خودم مسخره بشوم و باعث خنده بقیه بشوم
مخصوصا توی محیط کار و خانه وقتی از من نظری میپرسیدند در هر زمینه ای دنبال اثبات نظر خودم بودم
و مثلا شنیده بودم غیبت چیز خوبی نیست و هرکس هر جایی که غیبت میکرد من سریعا عکس العمل نشان میدادم و چون فیدبک های خوبی نمیگرفتم روشم را تغییر دادم و و اگر با بستگانم صحبت میکردم و راجع به مواردی که نمیخواستم اونها صحبت میکردند ، من سریع موضوع را عوض میکردم و حتی همسرم میگفت خیلی ناشیانه بحث را عوض میکنی و باعث ناراحتی بقیه میشوی ولی من توی دلم میگفتم من حق دارم اونچه که دوست دارم را بشنوم
حتی حاضر نبودم که گله و شکایت و درد دل و یا حرف پشت سر فامیل را از اطرافیانم بشنوم و علنا بیان کرده بودم که من تمایلی به شنیدن این موارد ندارم و چون از ایران هم دور هستم این قضیه خیلی بهم کمک میکرد که شنونده درد دل و غیبتها نباشم
حتی بهم گفته شد که چرا همدلی نمیکنی و مشکل فلانی مشکل تو هست ولی من لجبازی میکردم و فکر میکردم که اینجوری احساس ارزشمندی میکنم
این اواخر به جایی رسیده بود که توی سفر اخیرم به ایران یکی از دوستان بهم گفت چرا داعشی رفتار میکنی!!!
و چون قبلا دنبال تایید دیگران بودم و برای جلب رضایت اونها همه کار میکردم بعد از کج فهمی در رابطه با احساس ارزشمندی به نوعی با رفتارهایم میخواستم انتقام سالهای قبل و وقایع قبل را بگیرم و خیلی رک حرفم را میزدم و اگر ناراحت میشدند اصلا برایم مهم نبود
یکی از کارهایی که قبل از دوره لاغری بسیار زیاد انجام میدادم این بود که در ذهنم داستان سازی میکردم و در اونها احساس ارزشمندی میکردم
توی این جلسه یاد گرفتم که یکی از نشانه های احساس ارزشمندی داشتن در فرد این هست که برای همه انسانها ارزش قایل هست همونجوری که برای خودش ارزش قایل هست
در صورتیکه من میگفتم چون انسان ارزشمندی خودم را میدانم پس هرجوری که دلم خواست رفتار میکنم و اگر دیگران از دست من ناراحت شدند بمن ربطی ندارد
استاد فرمودند که تو وقتی میخواهی احساس ارزشمندی داشته باشی چرا به بقیه گیر میدهی و میخواهی با بقیه وارد جنگ بشوی
به رفتارهایم دقت کردم و انها را مرور کردم و متوجه شدم که دنبال اثبات خودم در محیط کار و به همکارانم و به دیگر افراد و حتی کارفرما بودم
ابتدا به خودم حق دادم و گفتم ایرادی ندارد از الان به بعد بهتر رفتار کنم و این مورد را به همسرم هم با شجاعت اذعان کردم که دچار کج فهمی شده بودم
الان متوجه شدم که احساس ارزشمندی یعنی اینکه من بتوانم ثبات شخصیتی داشته باشم و اگر هر کسی هر حرفی بمن زد بهم نریزم و اگر راننده ای اشتباهی کرد من عصبانی نشوم و برای حال خوبی که خودم دوست دارم ارزش قایل بشوم و متلاطم نشوم
«اگر بشنوی کسی چیزی بهت گفته بهم نریزی و حتی اگر بعدا اون فرد را هم دیدی اصلا برایت مهم نباشد و کینه بدل نگیری و رفتارت با اون فرد نیز تغییر نکند و سرسنگین نباشی این یعنی تو ادم ارزشمندی هستی»
من باید توی این زمینه خیلی بیشتر تعمق کنم و اقداماتی انجام بدهم و مطالب جلسه قبل که تمام انسانها میتوانند اشتباه کنند میتواند بهم کمک کند
من به اندازه ای که بتوانم به موضوعاتی که میخواهد حال من را بد کند اهمیت ندهم ادم ارزشمندی هستم
من به اندازه ای که بتوانم عملی که میدانم حال من را بد میکند را انجام ندهم ادم ارزشمندی هستم
من به اندازه ای که بتوانم حرفی که حالم را بد میکنم نزنم ادم ارزشمندی هستم
من به اندازه ای که بتوانم فکری که حالم را بد میکند را ادامه ندهم من ادم ارزشمندی هستم
من به اندازه ای که بتوانم نجواهای ذهنی که حالم را بد میکند مرور نکنم ادم ارزشمندی هستم
این چند وقته توی شرکت جدیدی که رفته ام پروژه های سنگینی بمن داده اند (که تا حالا هیچ کسی توی شرکت مون تجربه اونکار را نداشت که بتواند من را راهنمایی کند) و مهرداد سابق همیشه به همکارانش و رییسش و قطعا به همسرم و دوستانم غر میزدم که کارم سنگین هست و فلان همکارم توی پروژه فلان کار اشتباه را انجام داده است و …ولی اینبار هر موقع که دهانم میخواست باز بشود و گله کنم انگار خداوند زبانم را قفل میکرد و سریع ندای الهی را احساس میکردم که بهم میگفت غر نزن! این قضیه یکماه هر روز و روزی چند بار اتفاق می افتاد از طرفی خودم انتخاب کرده بودم که شرکت جدیدی بروم و خودم را به چالش بکشم و بنابراین حتی اگر میخواستم توی دلم غر بزنم به خودم میگفتم که مهرداد خودت انتخاب کرده ای و الان هم خودت مسوول هستی پس حلش بکنحتی یک نفر نقشه کش بهم دادند که کمکم بکند ولی کلی اشتباهات مختلف داشت و مجبور شدم تمام کارهایش را از ابتدا خودم انجام بدهم و وقت زیادی ازم گرفت و مهرداد سابق قطعا این مورد را گزارش میداد و حتما به رییسم هم غر میزدمتوی تیم کاری با مهندسان بخش های مختلف سر و کار داشتیم و بعضا بی تجربه بودند و دقیقا میخواستم جوری رفتار کنم که خودم را اثبات کنم ولی انگار نیرویی بهم اجازه نمیداد که حرفم را بزنم و یا درصد بسیار کمی اون مدلی صحبت میکردم و میخواستم به مدیر پروژه، خودم را اثبات کنم که من بیشتر میدانم و حتی در مواجه با مدیر مدیر مدیرم هم نکاتی را مطرح میکردم از جایگاه اینکه پیشنهاد میکنم اینجوری جلو برویم.
حتی توی جلسه دنبال ضایع کردن نفر کارفرما بودم. و هر بار خداوند زبانم را قفل میکرد و یا بارها شد که توی جلسه میخواستم بحثی را مطرح کنم تا خودم را اثبات کنم ولی یکدفعه یک نفر دیگر موضوع صحبت را عوض میکرد و تا دوباره نوبت صحبت بمن برسد، فکر میکردم و متوجه میشدم که قصد خرد کردن شخصیت طرف دیگری را دارم و اصلا حرفم را نمیزدم
این اتفاقاتی بود که توی یکماه اخیر که وارد شرکت شده بودم رخ داده بود و در درون تنش بسیار زیادی داشتم و حتی جواب نامه را هم میخواستم بدهم با لحن بدی مینوشتم که فقط بتوانم خودم را اثبات کنم تا بگویم که من بیشتر از شما میدانم ولی یک کاری پیش می امد و همون لحظه نمیتوانستم نامه را ارسال کنم و چند ساعت بعد که دوباره نامه ام را میخواندم اینبار کاملا انرا اصلاح میکردم و بالغانه نامه را مینوشتم و ارسال میکزدم
اینها همه لطف و هدایت خداوند بود که من درک نمیکردم
فشار کاری ام بالا بود و علاوه بر اون پروژه ، من پروژه های دیگری هم داشتم که باید برای اونها کاری انجام میدادم
یک بار داشتم با خودم فکر میکردم که من تازه اینجا اومدم چرا اینهمه کار سرم ریخته اند؟ اومدم توی ذهنم غر بزنم که دوباره ندای خداوند را توی ذهنم شنیدم که توانمندی های من بالاست و فقط من میتوانستم از پس اینهمه کار بربیایم و کس دیگری توی شرکت نبود که بتواند این کارها را انجام بدهد بنابراین بر عهده من قرار داده اند و من مسوول اینکارها هستم و اونها را به بهترین نحو به اتمام میرسانمدقیقا روز بعد یک همکارم همین سوال را ازم پرسید و من هم همین جواب را بهش دادم و متعحب شد
فشار کار زیاد بود و تولدم هم نزدیک بود و نجوای ذهنی می امد که حتما برو و بگو که من روز تولدم میخواهم مرخصی بگیرم تو تا الان خیلی بیشتر از پولی که میگیری کار کرده ای و حداقل روز تولدت را استراحت بکن ریلکس باش تا خستگی ات در برود
ولی میدونستم که چون من مسوول پروژه هستم اصلا تصمیم بالغانه ای نیست که چند روز مانده به تحویل پروژه و حجم کار باقیمانده من مرخصی بگیرم
و هر چه به اون روز تولدم نزدیکتر میشدم نجواها بیشتر میشد و از طرفی درخواستهای غیرمنطقی از تیم پروژه هم بیشتر میشد که مهرداد فلان چیز را هم در نظر بگیر و یا فلان مورد را هم برای پروژه پیگیری بکن و فشار کار بیشتر میشد
از طرفی اون نقشه کشی که قرار بود بمن کمک کند بهم گفت که بخاطر عید فطر سه روز مرخصی میگیرد!
من مونده بودم و کلی حجم کار که باقیمانده بود و چون با سیستم این شرکت جدید اشنا نبودم و پیش فرضهایی برای نرم افرار هایشان در نظر داشتند که من به محل فولدرهای ان هم اشنا نبودم و باید مدام سوال میپرسیدم
و از طرفی هم دنبال اثبات خودم بودم ولی هر بار رییسم ازم میپرسید اوضاع و احوالت چطوره بجای غر زدن میگفتم دارم جلو میروم و حلش میکنم.راستش خودمم از این برخوردم متعجب بودم که چرا اون لحظه ها نمیگفتم که فشار کاریم زیاد هست و نقشه کشی که بهم داده اید هم اشتباه کار کرده و هم اینکه موقع تحویل پروژه سه روز رفته مرخصی!
دوباره ندای الهی را شنیدم که بهم گفت مهرداد روز تولد یک عدد هست حالا چند روز دیرتر ایرادی ندارد! و منم انگار این جملات برایم منطقی شد!
فشار کاری جوری بود که هفته قبل من روزی دوازده سیزده ساعت بصورت فشرده کار میکردم و وقتی به خانه میرسیدم حتی توان این را هم نداشتم که کامنت بخوانم و یا جواب بدهم چه برسد به اینکه فایل نگاه کنم
حتی روز تولدم دیروقت امدم خانه و از شدت خستگی روی مبل ولو شدم و همسرم گفت میخواهی بیرون برویم و یا کیک بخریم ولی گفتم نه بگذاریم چند روز دیگر
اگر مهرداد سابق بود نه تنها غر میزد بلکه شدت کار را بالاتر از اونچه که بود نشان میداد و زیر همه چیز میزد ولی اینبار فقط یک چیز می امد توی ذهنم که من مسوولم
خودم از اینکه غر نمیزدم و حتی اگر میخواستم گله و شکایت کنم زبانم قفل میشد متعجب بودم ولی الان کاملا درک میکنم که خداوند چقدر دوستم داشت که زبانم را قفل میکرد
بارها که همکارانم به اشتباه چیزی از من میخواستند و یا کامنت نامرتبط میدادند بجای اینکه اونها را ضایع کنم تا همه بفهمند که من چقدر دانش و توانایی دارم، یاد جلسه سیزدهم می افتادم که همه انسانها ارزشمند هستند و همه اشتباه میکنند و اصلا لحن صحبتم با اون طرف تغییر میکرد و تلاش میکردم در قالب کار تیمی فعالیت کنم که اونها هم به خواسته هایشان برسند
یک روز فکر کنم چهارشنبه بود با وجودیکه خسته بودم توانستم فقط یکبار فایل را گوش کنم ولی تا انتها کلی نکته جدید یاد گرفتم و اونجا بود که تازه فهمیدم چقدر خوب شده بود که طبق هدایت خداوند من غر نزدم و دنبال اثبات خودم نبودم و روز پنجشنبه و جمعه اینبار اگاهانه تر رفتار میکردم چون حداقل دلیل اینکه نباید خودم را اثبات کنم را میدانستم
جاهایی که کم می اوردم یاد فایلهای دوره می افتادم و میگفتم خداوند بینهایت هست یاد کامنت لاله عزیز می افتادم و میگفتم خداوند با من هست و یادمه که یکی از هم مسیران عزیز برایم پاسخی نوشته بودند که اومدم بهشون جواب بدهم ولی ذهنم یاری نمیکرد و دوباره کامنتی که خودم نوشته بودم را خواندم و انرژی گرفتم
و حتی از اموزشهای لاغری هم استفاده میکردم و به اتفاقات خوشایندی که بعد از اتمام پروژه قرار هست رخ بدهد فکر میکردم و اینجوری تلاش میکردم که از اونچه که یاد گرفته بودم استفاده کنم تا نجواهای ذهنی ام را کنترل کنم
من احساس خستگی جسمی داشتم ولی احساس خستگی روحی نداشتم و شاد و خوشحال بودم
ولی بالاخره همین جمعه عصر، دیروز، پروژه را تحویل دادم و شبش هم با همسرم رفتیم بیرون و تولدم را با تاخیر جشن گرفتیم ولی اصلا ناراحت نبودم چون به خودم بارها میگقتم روز تولد یک مناسبت هست و میشه چند روز بعد انرا جشن بگیرم و الان من مسولیت این پروژه را قبول کرده بودم و باید انرا به انتها می رساندم
وقتیکه این جلسه را گوش دادم متوجه شدم که دقیقا من با احساس ارزشمندی توی این موارد رفتار کرده ام و به خودم افتخار کردم
و چقدر خوشحال هستم که صحبتهای استاد مهر تاییدی بر رفتارم بود و متوجه شدم که تمام مدت این چند هفته تلاش داشتم احساسم را خوب نگه دارم و ایمان داشتم که خداوند کارها را برایم هموار خواهد کرد
«احساس ارزشمندی یعنی اینکه بتوانی جوری زندگی ات را مدیریت بکنی که ارامش تو حفظ بشود و از زندگیت لذت ببری و شاد باشی»
«زندگی من فقط جسم من نیست بلکه محیط پیرامونم و اتاقم و وسایلم و حتی نزدیکانم هم هست»
ابتدا سپاسگزار خداوند هستم و سپس شما استاد عزیز که اگاهی هایی در دلم روشن کرده اید که در مسیر توحیدی قدم بر میدارم و ارامش بسیار بیشتری در زندگیم دارم
منتظر خبرهای عالی من باشید
شاد و رو به رشد باشید
نشان های دریافت شده
سلام و درود دوست عزیزسپاسگزارم بابت پیام پر مهرتان
اتفاقا پیام شما باعث شد که مجددا کامنت خودم را بخوانم و بابت اینهمه تغییرات به خودم افتخار کنم
همیشه یاد جمله دکتر چمران می افتم «بهشت را به بها دهند، نه به بهانه»
من همیشه به خودم میگویم که دو تا انتخاب دارم:
حالت اول :اینکه وقت خودم را با پیگیری اخبار و دیدن فیلم و سریال و وقت گذراندن در اینستاگرام و غیره بدون هدف بگذرانم
حالت دوم: اینکه وقت بگذارم و مطالب و دوره ها را مرور کنم و کامنت دوستان را بخوانم
خیلی جاها من مورد اول را انتخاب کردم و خیلی جاها هم مورد دوم را انتخاب کردم
ولی کاملا درک کرده ام که استمرار داشتن و بودن در این مسیر ارزشش را دارد که وقت بگذارم و توی شبکه های اجتماعی هی بالا و پایین نکنم و به حرفهای استاد دقیقا عمل کنم
و اونوقت بدون اینکه متوجه بشویم زندگی مان در تمام جنبه ها تغییر میکند
وقتی دوباره کامنت خودم را خواندم و خودم را با مهرداد سابق مقایسه کردم دیدم اصلا برای این تغییرات زور نزدم و اصلا تلاش نکردم که خودم را تغییر بدهم و فقط همون چیزی که استاد خواسته بود را انجام دادم و به اندازه ای که حالت دوم را انتخاب کردم فراتر از انتظارم زندگیم در تمام جنبه ها تغییر کرد
آرزوی سلامتی و تندرستی برایتان دارم
شاد و رو به رشد باشید
نشان های دریافت شده
سلام و درود دوست عزیز و هم مسیر رشد و پیشرفت؛ سر کار خانم السای عزیز
از خواندن نوشته شما لذت بردم و بسیار خوشحال شدم و بهتون تبریک میگویم که به دومین خواسته تان که در این دوره تعیین کرده بودید ، رسیدید
از اینکه میبینم یکی از همراهان این مسیر، با انجام همین تمرینات به خواسته هایش رسیده است، بمن ایمان و اطمینان بیشتری میدهد که این مسیر تنها راه رسیدن به خواسته ها هست و انگیزه ام برای بودن و استمرار داشتن را تقویت میکند
«… انتخاب کنید که مهمترین فرد زندگی تون خدا باشه….»
سپاسگزارم از اینکه تجربیات تان را با ما به اشتراک میگذارید
امیدوارم در ادامه مسیر زندگی، با توکل به تنها قدرت جهان هستی، با شادی و لذت بسمت اهداف و خواسته هایتان حرکت کنید
شاد و رو به رشد باشید