۳۳ ساله بودم و اضافه وزن زیادی داشتم که فهمیدم مسیر لاغری من از همون اول اشتباه بوده. سالها هر رژیم و روشی که فکرش رو بکنید امتحان کرده بودم، ولی هر بار نهتنها لاغر نشده بودم، بلکه از قبل هم چاقتر شده بودم. امروز میخوام بگم مشکل کجا بود و کلیدی که بدون اون هیچکس نمیتونه لاغر بشه و لاغر بمونه چیه.
این نوشته، جلسه اول از دوره رایگان ۱۲ جلسهای لاغری با ذهن است. اگه تازه به این مسیر اومدی، خوش اومدی. پیشنهاد میکنم اول ویدیوی این جلسه رو با دقت ببینی و بعد این متن رو بخونی.
همهی جلسهها رو روی گوشیت داشته باش. با اپلیکیشن لاغری با ذهن میتونی ویدیو و صوت جلسهها رو دانلود کنی و بدون اینترنت هم ببینی و گوش بدی.
در این جلسه میآموزیم:
🙋♂️ من و اضافه وزن
برای دوستانی که تازه با من آشنا شدن، اول یه کم از خودم بگم. من حدود ۳۵ سال اضافه وزن داشتم. اولین بار وقتی حدود ۸۵ کیلو بودم رژیم گرفتم. با هر رژیم ۵ یا ۱۰ کیلو کم میکردم، ولی وقتی رژیم رو کنار میذاشتم، بیشتر از اون چیزی که کم کرده بودم برمیگشت. بنابراین هر رژیم من رو یه پله چاقتر میکرد تا رسیدم به ۱۳۵ کیلو.
در اون سالها به خاطر اضافه وزن، بیماریهای مختلفی هم سراغم اومده بود؛ مثل دیابت، فشار خون، کبد چرب، زانو درد، کمر درد، تنگی نفس و خروپف شبانه. هر راهی که میرفتم به بنبست میرسید. بعضیها رو میدیدم که لاغر میشن، ولی برای من انگار هیچ راهی وجود نداشت. نتیجهی هر تلاشم یه وزن بالاتر، یه ناامیدی بیشتر و یه حال بدتر بود.
جرقهای که همه چیز رو عوض کرد
از یکی دو سال قبل، با استفاده از قدرت ذهن نتیجههای بزرگی در بخشهای دیگهی زندگیم گرفته بودم؛ از نظر مالی، روابط و کارم. ولی هیچوقت فکر نمیکردم بشه از همین قدرت ذهن برای لاغری هم استفاده کرد. چون اون موقع هیچکس چنین حرفی نمیزد. همه یا میگفتن رژیم بگیر و کالری بشمار، یا میگفتن ورزش کن، یا جراحی و پیکرتراشی رو پیشنهاد میدادن.
یه روز که دیگه واقعاً خسته شده بودم، نشستم و از خدا کمک خواستم. گفتم من هر کاری بلد بودم کردم و نشد. مگه میشه یه قفلی باشه و کلید نداشته باشه؟ همون روزها این فکر به ذهنم رسید که «تو که در بخشهای دیگهی زندگیت از قدرت ذهن نتیجه گرفتی، چرا برای لاغری ازش استفاده نمیکنی؟ مگه بدن تو از این قانون جداست؟»
از همون روز شروع کردم به تحقیق و فکر کردن و هر چیزی که پیدا میکردم روی خودم امتحان کردم. نتیجه این شد که بدون رژیم، بدون گرسنگی کشیدن، بدون باشگاه و بدون هیچ قرص و دمنوشی، در عرض ۷ ماه به وزن ۸۰ کیلو رسیدم. از اون موقع تا امروز هم بدون رژیم و کالریشماری و بدون استرس چاق شدن، روی همین وزن موندم.
وقتی اطرافیانم تغییرم رو دیدن، اولین سؤالشون این بود که «معدهات رو عمل کردی؟». وقتی براشون توضیح دادم چه کار کردم، دیدم چقدر آدمها مثل گذشتهی خودم دارن در این مسیر زجر میکشن. برای همین سایت تناسب فکری رو راه انداختم تا این آموزشها رو با بقیه هم در میون بذارم. خدا رو شکر در این سالها هزاران نفر وارد این مسیر لاغری شدن و نتیجههاشون رو در بخش نظرات سایت نوشتن.

🧠 بدن فرمانبر ذهنه
برای اینکه کلید لاغری رو بفهمی، اول باید یه اصل ساده رو بدونی. ما انسانها دو بخش داریم: یه بخش جسمی که همین بدن ماست، و یه بخش ذهنی و روحی. سؤال اینه که کدوم یکی اصله و کدوم یکی فرعه؟
جواب ساده است. وقتی ذهن و روح یه آدم از بدنش جدا میشه، اون بدن با همهی عضلهها و استخونها و قلب و مغزش، حتی نمیتونه یه پلک بزنه. یعنی همهی قدرت دست ذهن و روحه و بدن فقط ابزاریه که در اختیار ذهن قرار داره.
همین الان تصمیم بگیر دستت رو بالا بیاری. اول در ذهنت این تصمیم گرفته شد و بعد دستت بالا اومد. اگه ذهنت این دستور رو نمیداد، دستت هیچوقت خودش تکون نمیخورد.
خیلی سادهترش اینه که بدن ما هیچ کاری رو خودسرانه انجام نمیده. هر کاری که بدن انجام میده، اول در ذهن تصمیمش گرفته شده. حالا ببینیم این موضوع چه ربطی به چاقی و لاغری داره.
❓ چرا تلاش برای لاغری نتیجه نمیده؟
بیشتر آدمها فکر میکنن چاقی یه مشکل بدنیه و برای همین میرن سراغ بدنشون. میگن شکمم اومده جلو و پهلوهام زده بیرون، پس باید غذای این بدن رو کم کنم، به زور ورزشش بدم، چربیهاش رو با جراحی بردارم یا معدهاش رو کوچیک کنم.
یعنی تقریباً همهی روشهای لاغری فقط با بدن کار دارن و هیچکدوم سراغ ذهن نمیرن. نتیجهاش هم اینه که بیشتر کسانی که با رژیم و ورزش لاغر میشن، بعد از مدتی به وزن قبلی یا حتی بیشتر از اون برمیگردن. حتی خیلی از کسانی که جراحی معده یا پیکرتراشی انجام میدن، بعد از چند سال دوباره وزنشون بالا میره.
دلیلش اینه که همهی این روشها سراغ نتیجهی چاقی رفتن، نه سراغ علت اون. بنابراین تا وقتی علت سر جاش باشه، نتیجه هم دوباره برمیگرده.
مثال کامپیوتر و چاپگر
برای اینکه این موضوع رو راحتتر بفهمی، ذهنت رو مثل یه کامپیوتر در نظر بگیر و بدنت رو مثل یه چاپگر. فرض کن در کامپیوتر نوشته شده «من چاقم» و تو دکمهی پرینت رو زدی. برگهای که از چاپگر بیرون میاد هم همین جمله رو داره.
حالا تو از این جمله خوشت نمیاد. برای همین با لاک غلطگیر روی «من چاقم» رو میپوشونی و با خودکار مینویسی «من لاغرم». رژیم گرفتن، ورزش اجباری و جراحی دقیقاً همین کار رو میکنن. یعنی با زور و گرسنگی و سختی، روی برگهی چاپشده دست میبرن.
ولی فایل اصلی در کامپیوتر هنوز همون «من چاقم» است. بنابراین به محض اینکه رژیم رو کنار بذاری، دوباره همون جمله چاپ میشه و این بار حتی پررنگتر. یعنی از وزن قبلیت هم چاقتر میشی. من سالها همین اشتباه رو میکردم. هر بار میرفتم سراغ بدنم و میگفتم باید کمتر بخورم، باید بدوم، باید دمنوش بخورم. غافل از اینکه تا وقتی فایل اصلی در ذهنم عوض نشه، بدنم هم عوض نمیشه.

⚠️ چرا بعد از رژیم از قبل هم چاقتر میشیم؟
مهمترین وظیفهی ذهن ناخودآگاه ما اینه که ما رو زنده نگه داره. ذهن کاری نداره که تو دوست داری در یه مهمونی لباس قشنگ بپوشی یا اندام متناسب داشته باشی. ذهن فقط یه چیز رو میفهمه: این آدم باید زنده بمونه. برای ذهن، چربیهای بدن یعنی ذخیرهی انرژی برای روزهایی که غذا پیدا نمیشه.
حالا وقتی رژیم میگیری و غذات رو کم میکنی، ذهن نمیدونه که تو برای لاغر شدن رژیم گرفتی. ذهن فکر میکنه قحطی شده و غذا پیدا نمیشه. برای همین بدن رو در حالت صرفهجویی قرار میده تا انرژی کمتری مصرف بشه؛ درست مثل وقتی که برق رفته و گوشیت ده درصد شارژ داره و تو نور صفحه رو کم میکنی تا گوشی دیرتر خاموش بشه.
به همین دلیل وقتی رژیم میگیری، بیحال و خسته و کمحوصله میشی و زود عصبانی میشی. ذهن در تمام مدت رژیم منتظره که این قحطی تموم بشه. وقتی بالاخره خسته میشی و رژیم رو کنار میذاری، ذهن سریع شروع میکنه به ذخیره کردن و این بار بیشتر از قبل ذخیره میکنه، تا اگه دوباره قحطی شد غافلگیر نشه.
این دقیقاً بلاییه که سر من اومد. من از ۸۵ کیلو رژیم گرفتن رو شروع کردم و با رژیمهای پشت سر هم به ۱۳۵ کیلو رسیدم. شاید اگه همون موقع رژیم نمیگرفتم و با بدنم نمیجنگیدم، هیچوقت به ۱۳۵ کیلو نمیرسیدم.
خیلی سادهترش اینه که وقتی رژیم میگیری، داری با ذهنت میجنگی. در این جنگ هم همیشه ذهن برنده است. چون ارادهی ما محدوده و بعد از یکی دو ماه یا چند ماه خسته میشه، ولی ذهن ناخودآگاه ۲۴ ساعته بیداره و هیچوقت خسته نمیشه.
🔑 کلید اصلی مسیر لاغری
حالا کلید کجاست؟ کلید اینه که دست از سر بدنت برداری و بری سراغ ذهنت. یعنی بهجای اینکه روی برگهی چاپشده لاک غلطگیر بزنی، فایل اصلی رو در کامپیوتر ذهنت درست کنی. یعنی جملهی «من چاقم» رو از ذهنت پاک کنی و جاش بنویسی «من لاغر و خوشاندامم».
وقتی فایل اصلی عوض بشه، دیگه به لاک غلطگیر نیازی نیست. یعنی لازم نیست گرسنگی بکشی و به خودت سختی بدی. اشتهات کمکم با نیاز بدنت هماهنگ میشه، ریزهخواریها و پرخوریهات کمتر میشه و وزنت آرومآروم پایین میاد. چون این بار برنامهی ذهنت عوض شده، وزنت هم دوباره برنمیگرده.
باورهای چاقکننده از کجا اومدن؟
حالا سؤال اینه که چرا در ذهن ما نوشته شده «من چاقم»؟ جوابش باورهای ماست. ما از بچگی تا امروز، از خانواده و اطرافیان و جامعه و حتی پزشکها جملههایی شنیدیم و پذیرفتیم که حالا در ذهن ناخودآگاه ما جا خوش کردن. مثل اینها:
- «آب هم میخورم چاق میشم.»
- «ژنتیکم چاقه و استخونبندیم درشته.»
- «بعد از زایمان چاق شدم و دیگه لاغر نمیشم.»
- «سنم رفته بالا، دیگه نمیتونم لاغر بشم.»
- «لاغری سخته و برای لاغر شدن باید گرسنگی کشید.»
جملهای که خود من سالها به همه میگفتم این بود: «چاقی من ارثیه و هر کاری کنم لاغر بشو نیستم.» این جمله رو از خانوادهام زیاد شنیده بودم و هر بار که نتیجه نمیگرفتم، با همین جمله خودم رو توجیه میکردم.
وقتی مسیر لاغری با ذهن رو شروع کردم، اولین کارم این بود که بشینم و دلیلهای چاقیم رو بنویسم. وقتی با خودم صادق شدم، فهمیدم خیلی از این دلیلها فقط برچسبهایی بودن که سالها به خودم زده بودم و هیچوقت درستیشون رو بررسی نکرده بودم.
وقتی همهی حواسمون به چاقیه
دلیل دوم اینه که حواس ما از صبح تا شب روی چاقیه. جلوی آینه از هیکلمون بدمون میاد، روی ترازو اعصابمون خرد میشه، موقع لباس پوشیدن غصه میخوریم، در مهمونی حسرت اندام بقیه رو میخوریم و سر سفره با عذاب وجدان غذا میخوریم. همهی اینها یعنی توجه کردن به چاقی.
من در زندگیم بارها تجربه کردم که به هر چیزی بیشتر توجه کنی، همون چیز در زندگیت بزرگتر میشه. بنابراین وقتی دائم به چاقی فکر میکنیم و ازش میترسیم، داریم همون برنامهی «من چاقم» رو در ذهنمون پررنگتر میکنیم.
برای همینه که بعضیها هر چی دلشون میخواد میخورن و چاق نمیشن. چون اصلاً به چاقی فکر نمیکنن و استرس چاق شدن ندارن. ولی کسی که هر لقمه رو با ترس و عذاب وجدان میخوره و باور داره با یه دونه خرما هم چاق میشه، داره با هر لقمه همون باور رو در ذهنش تکرار میکنه.

📉 فرق این مسیر با رژیمهای قبلی من
قبلاً هر بار رژیم میگرفتم، اولش هیجان داشتم، بعد خسته میشدم و آخرش برمیگشتم سر خونهی اول. ولی در لاغری با ذهن خبری از کالریشماری و لیست غذاهای ممنوعه نبود.
یکی از قشنگترین تجربههام در این مسیر این بود که برای اولین بار هیچکس برام رژیم ننوشته بود. هیچ لیستی از بایدها و نبایدها نداشتم. خودم مسئولیت بدنم رو قبول کرده بودم و خودم تصمیم میگرفتم که چطور رفتار کنم.
۳۵ سال اضافه وزن داشتم، بدون اینکه کسی بهم یاد داده باشه چطور چاق بشم. کمکم و بیصدا چاق شده بودم. این بار هم کسی بهم نگفت چطور لاغر بشم. فقط خودم خواستم و ذهنم رو با لاغری آشنا کردم. یعنی همونطور که ذهنم چاقی رو یاد گرفته بود، لاغری رو هم یاد گرفت.
🤝 ما چاقها خیلی به هم شبیهیم
در این سالها نوشتههای هزاران نفر از اعضای سایت رو خوندم. چیزی که بیشتر از همه برام جالب بود این بود که ما آدمهای چاق، خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنیم به هم شبیهیم. باورهای ما، جملههایی که در بچگی شنیدیم و ترسهامون از غذا خیلی شبیه همه.
من ۳۵ سال همون مسیر ذهنی رو رفته بودم که خیلی از شما الان در اون هستید. بنابراین مطمئنم که شما هم میتونید همون کاری رو بکنید که من کردم. فقط یه چیز لازمه: ادامه دادن. همونطور که سالها با ثبات چاق موندیم، حالا باید همون ثبات رو برای مسیر لاغری بذاریم.

🟣 گام اول: آگاهی
حالا که تصمیم گرفتی شروع کنی، وقتشه وارد مسیر بشی. ویدیوی این جلسه رو با دقت ببین و موقع دیدنش یه دفتر و قلم کنارت باشه تا جملههای مهمش رو یادداشت کنی. فایل صوتی جلسه رو هم چند بار در طول روز گوش بده.
بعد از اون، با خودت فکر کن که چه باورهایی باعث چاقیت شده و چه جملههایی رو از بچگی با خودت آوردی. شناختن همین باورها اولین قدم ورود به مسیر لاغری واقعیه.
عجله نکن و هر روز فقط یک جلسه رو کار کن. تمرین این جلسه رو بنویس، نوشتههای بقیهی اعضای سایت رو هم بخون و فردا برو سراغ جلسهی بعد. من هم منتظر خوندن نوشتههات در بخش نظرات هستم.
پیشنهاد میکنم به این صفحه مراجعه کنید و براساس توضیحات ارائه شده دیدگاه خود را ثبت کنید.
اطمینان دارم محتوای این صفحه با مشارکت شما بسیار تاثیرگذارتر خواهد شد.
✍️ تمرین آموزشی 📖
📝 تمرین اختصاصی این جلسه: اولین گام در مسیر لاغری
حالا وقتشه با دقت بیشتری به گذشتهات نگاه کنی؛ نه برای سرزنش کردن خودت، بلکه برای شناختن خودت. جواب این سؤالها رو کامل و با جزئیات در بخش نظرات بنویس:
- 🧠 چطور چاق شدی؟ از کی شروع شد و چه فکرها یا عادتهایی باعثش شد؟
- 🍽️ چند بار رژیم گرفتی؟ بعد از کنار گذاشتن رژیمها، وزنت چه تغییری کرد؟
- 🔍 چه باورهایی دربارهی غذا، بدن و لاغری داری؟ کدوم جملهها رو از بچگی شنیدی و هنوز تکرارشون میکنی؟
- 📓 یه دفتر مخصوص مسیر لاغری داشته باش و همین امروز اولین صفحهاش رو پر کن.
- 🎧 ویدیو و فایل صوتی این جلسه رو چند بار ببین و گوش بده. هر بار نکتهی تازهای پیدا میکنی.
یادت باشه: آگاهی، اولین قدم مسیر لاغریه. هر چی بهتر بدونی کجا هستی و چرا اینجایی، راحتتر میتونی تصمیم بگیری به کجا بری.
در جلسهی بعد (قسمت دوم: مهمترین دلایل چاقی چیست؟) بیشتر دربارهی دلیلهای اصلی چاقی صحبت میکنیم.
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
۱. چرا بعد از کنار گذاشتن رژیم، وزنم بیشتر از قبل میشه؟
چون ذهن ناخودآگاه، رژیم رو قحطی میبینه و بدن رو در حالت صرفهجویی قرار میده. وقتی رژیم تموم میشه، ذهن برای اینکه دوباره غافلگیر نشه، بیشتر از قبل ذخیره میکنه. بنابراین هر رژیم، وزن رو یه پله بالاتر میبره.
۲. شروع مسیر لاغری با ذهن از کجاست؟
از شناختن باورهای چاقکننده. اول باید بفهمی چه جملهها و باورهایی در ذهنت هست که تو رو چاق نگه داشته. بعد قدمبهقدم این باورها رو با باورهای افراد متناسب جایگزین میکنی.
۳. در این مسیر باید رژیم بگیرم یا ورزش کنم؟
نه. در لاغری با ذهن رژیم غذایی، کالریشماری و ورزش اجباری نداریم. تمرکز ما روی تغییر ذهنه. وقتی ذهن تغییر کنه، رفتار غذایی هم بدون زور تغییر میکنه.
۴. هر چند وقت یک بار جلسهی بعدی رو شروع کنم؟
پیشنهاد من اینه که هر روز فقط یک جلسه رو کار کنی. ویدیو رو با دفتر و قلم ببین، تمرین رو بنویس، نوشتههای بقیه رو بخون و فردا برو سراغ جلسهی بعد.
امتیاز 3.82 از 705 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!











ممنون استاد
سلام خدمت استاد عزیزم
من ایمیل شمارو خوندم و همون جا پاسخ رو واستون نوشتم
یک دنیا ممنون از لطف و محبت شما امیدوارم شاگرد خوب و شگفتی سازی برای شما باشم
با سلام خدمت استاد عزیز
من این چند روز بازم چندین بار فایل اول رو گوش دادم و. دلایل دیگه ای هم توی ذهنم پیدا کردم که خواستم به دلایل قبلیم اضافه کنم
-تند خوردن :من فکر میکنم یکی دیگه از دلایلی که باعث چاقیه من شده سریع خوردن هستش
-دوست داشتن شکلات و شیرینی و زیاد خوردن اونها
-خوابیدن بعد الظهر و زیاد خوابیدن
-بارداری و زایمان
-اشتهای زیاد داشتن
-این فکر که وقتی مدام ورزش میکنی اگه ورزش رو کنار بزاری چاق میشی
-اگه بعد از ورزش چیزی بخوری چاق میشی
-شوهرم بسیار اهل شکلات و شیرینیه و من هم وقتی تو خونه این چیزا هست میخورم و چاق میشم
-معدم بزرگ شده
-دیر وقت شام خوردن
-شام فسفود خوردن
-تا دیر وقت بیدار بودن چون میگن هورمونها بهم میریزه و وقتی هورمونها بهم ریخت چاق میشی
-خوردن غذای سرخ کردنی
-مزاج بلغمی
-استخوان بندی درشت
-کم آب خوردن
-توی ذهنم لاغری مساوی با زشتی چون همش از بچگی گفتن دیدی فلانی لاغر شده چقدر زشت شده و این تو ذهن منه و باعث ایجاد ترس میشه که حالا که دارم لاغر میشم نکنهه زشت بشم
-تو ذهن من لاغری مساوی ضعیف بودن و مریضی هستش
-تو ذهنم لاغری مساوی فقر و نداری هستش
-تو ذهنم لاغری مساوی سختی هستش از بس که رژیم گرفتم سختی کشدم اسم لاغری که میاد تو ذهنم سختی و رنج تداعی میشه
-ترس از شل شدن و زشت شدن پوست بدن
-یائسگی مساوی چاقی البته من هنوز یائسه نشدم ولی این فرمول تو ذهنم هستش و از این موضوع میترسم و میخوام درستش کنم که گرفتارشدن نشم
واقعا برام این روش جالبه چون هر چی جلو تر میررم و ذهنم رو لایروبی میکنم چیزهای جدید ی پیدا میکنم که خودم هم متعجب میشم که اینها چه دلایل عجیبی هستش که تو ذهن من لونه کرده
انشاالله دارم روی تک تکشون کار میکنم که همه این دلایل بیهوده رو دونه دونه خرد کنم و بشکنم
ممنون از استاد عزیزم که اینقدر ذهن منو روشن کردن یک دنیا ممنون
سلام خدمت استاد عزیزم
ببخشید دیر جواب دادم شما در پاسخ متن من گفتنین که تو واتساپ یا تلگرام به شماره ای که دادین پیام بدم متأسفانه مبایلم حدود 10 روزی هستش که سوخته و من دوره رایگان رو از طریق لبتابم دارم دنبال میکنم و مبایل ندارم که به واتساپ شما پیام بدم انشاالله تا چند روز آینده که مبایل تهیه کردم به شماره ای که دادین پیام میدم
ممنون از لطف و توجه شما
داستان چاق شدن من؟؟
من زمانی که به دنیا آمدم دختر تپلی و خوشمزه ای بودم ولی به مرور لاغر شدم وتا پنجم دبستان لاغر بودم مامانم علاقه زیادی به بچه تپل مپل داشت مدام منو دکتر تغذیه میبرد که منو تپل کنه یادمه دکتر معروفی تو مشهد بود که مامانم به زحمت نوبتشو گیر آورد و منو برد پیشش به دکتر میگفت این بچه غذا هیچی نمیخوره همش میوه و سبزیجات میخوره برای همین چاق نمیشه چکارش کنم دکتر هم منو معاینه کرد و وزنم کرد گفت این بچه سالمی هستش و دوست داره خانم مانکن باشه شما چکارش داری که حتما باید تپلش کنی من به همین منوال بودم تا وقتی وارد راهنمایی شدم و سن بلوغم فرا رسید شروع کردم به تپل شدن مامانم خیلی خوشحال بود من فکر میکنم یکی از علل چاق شدن من سخنان گهر بار مامانم هستش که شده باور ذهن من مامانم همیشه میگفت
دختر باید تپل باشه یک پر گوشت داشته باشه دختر تپل خوشگله ما خانوادگی دخترامون تپلی هستن ما خانوادگی آب هم بخوریم چاق میشیم بعد که چاق شدم و در گیر رژیم بودم میگفت مامانی تو مدلت همینه تو لباس خیلیم خوشگلی چرا غصه میخوری خلاصه روند تپل شدن من ادامه داشت تا سن 18 سالگیم وزنم رسید به 76 وقتی وارد دانشگاه شدم از خودم خیلی خجالت میکشیدم برای اولین بار تصمیم گرفتم خودم رو لاغر کنم یک کتابی خریده بودم به نام خوام میوه خواری تابستون که دانشگاه تعطیل شد من رژیمم رو شروع کردم دو ماه و نیم میوه خواری کردم جز میوه هیچ چیزی نمیخوردم اراده قوی داشتم حدود 18 کیلو کم کردم 58 کیلو شدم عالی شده بودم خوشحال سال جدید رفتم دانشگاه همه توجهات به من بود من دختر زیبایی بودم و با لاغر شدنم زیباییم چند برابر شده بود با مراقبت و توجه تونستم حدود دو سال وزنم رو نگه دارم ولی مامانم تو این مدت میگفت مامانی صورتت کوچیک شده زرد و زار شدی حالا که لاغر شدی یک چیزی بخور مدام منو تشویق به خوردن میکرد تا اینکه در سن 22 سالی ازدواج کردم وقتی ازدواج کردم مراقبتم از وزنم خارج شد کم کم شروع کردم به وزن اضافه کردن آخه شوهرم خیلی اهل غذا و فست فود بود و همش میگفت تنهایی خوردن بهم مزه نمیده تو هم باید بخوری البته اینو هم بگم که شوهرم با اینکه خیلی میخورد ولی متناسب بودو حدود یک سال که از ازدواجم گذست من 10 کیلو اضافه کردم خیلی ناراحت بودم و استرس داشتم تا اینکه حامله شدم سه ماه اول چون میترسیدم که از این چاقتر بشم مدام پیاده روی میکردم و شبا شام نمیخوردم و اصلا وزن اضافه نکردم و 6 ماه بعدش که سنگینتر شده بودم و شکمم داشت بزرگ میشد و دکتر گفت پیاده روی نکن کم کم شروع به چاق شدن کردم وبه 83 رسیدم وقتی زایمان کردم شدم76 بازم خوب بودم که زیاد اضافه نشدم و دوران شیر دهی شروع کردم به گرفتن رژیم پویا کاشانی یک دفعه شیرم به شدت کم شد مادرم و شوهرم شدیدا باهام برخورد کردن که تو نباید رژیم بگیری الان تو باید مدام بخوری بعدا خودت رو میتونی لاغر کنی منم که ترسیده بودم به حرفشون گوش دادم و تا میتونستم میخوردم طوری که پسرم 6 ماهه بود که من رسیدم به 90 کیلو دیگه از خودم بدم میمد احساس افسردگی میکردم دلم نمیخواست خودم رو تو آینه ببینم تصمیم گرفتم رژیم بگیرم به شوهرم گفتم من دیگه تحمل ندارم و تو نباید جلوم رو بگیری من میخوام رژیم بگیرم و اصلا مهم نیست که شیرم کم بشه گفتم شیر خشک واسه چی گذاشتن اگه شیرم خشک شد شیر خشک میدیم به بچم ولی اگه من به این منوال پیش برم میمیرم از غصه شوهرم راضی شد و من رژیمم رو شروع کردم رژیم خیلی سختی بود تردمیل هم گرفتم و یک ساعت صبح و یک ساعت شب تردمیل میزدم حدود 10 ماه رژیم داشتم و از 90 رسیدم به 54 کیلو تونستم 36 کیلو کم کنم خیلی راضی و خوشحال بودم مثل مانکنا شده بودم لباسام از زیبایی تو تنم میرقصید البته اینو بگم که من بعد ازدواج ساکن یکی از کشور های عربی بودم و تو مدت رژیمم مادرم رو ندیده بودم بعد یک سال مامانم آمد پیش ما وای خدایا توی فرودگاه تا منو دید خوب برو بر نگاهم کرد بعد یک دفعه بهم گفت خدای من دختر با خودت چکار کردی چرا این ریختی شدی گفتم مامان مگه چم شده به این خوشگلی و خوشتیپی شدم به جای تعریف کردنته مامانم که دید خیلی ناراحت شدم گفت اون که بله تو همیشه خوشگلی ولی مامان جان زن باید یک کم تپل باشه مردا اینطوری بیشتر میپسندن یک مشت استخون که بدرد نمیخوره البته اینو هم بگم که مامان من همیشه یک زن تو پر بود یعنی نه چاق و نه لاغر خوش تیپ بود و هیچ وقت خودش شکم نداشت نمیدونم چرا اینقدر دوست داشت من تپلی باشم البته شکم نداشتن ارثی خانوادگیمون بود چون من در اوج چاقیم که 90 کیلو بودم بازم شکم نداشتم خلاصه کنم من حدود سه سال بعد از قطع کردن رژیمم به 95 کیلو رسیدم با اینکه تو این سه سال مدام رژیم میگرفتم و ول میکردم مثل یویو وهی کم میکردم دوباره بیشتر از قبل برمیگشتم داغون بودم و من حدود 10 سال با رژیمهای مختلف بین وزن 95 تا 72 سیر میکردم کم میکردم برمیگشتم شدیدا تمایل به خوردن شیرینی پیدا کرده بودم تمام شبانه روز به فکر چی بخورم بودم از دلایل چاقیم این هستش وقتی استرس میگیرم دوست دارم بخورم وقتی ناراحتم دوست دارم بخورم تفریح برای من به منزله خوردنه بدون خوردن تفریح کردن برام معنی نمیده وقتی استرس دارم یا ناراحتم میخورم باز میخورم احساس گناه میکنم ناراحتیم بیشتر میشه دوباره برای رفع اون باید بخورم و این منوال همین طور ادامه پیدا میکنه خلاصه انواع رزیمها رو من گرفتم رژیمهایی که شاید خیلیا نتونن و قدرتشو نداشته باشن من حدود 20 روز آبخوری کردم یعنی جز آب هیچی نخوردم حدود 6 ماه گیاهخواری کردم من تو خانواده معروف بودم به اراده آهنین خیلی عالی هم وزن کم میکردم ولی متأسفانه قدرت و توانایی نگه داشتن وزنم رو نداشتم این طور که حساب کردم بعد از قطع رژیمها وزنم به شدت بالا میرفت دکتر که میرفتم و میگفتم نمیدونم چرا بعد رژیم اینقدر سریع وزنم بالا میاد با اینکه سعی میکنم خیلی نخورم دکتر میگفت تو به علت رژیمهای وحشتناکی که گرفتی بدنت فکر میکنه قحطی آمده و تند وتند هر چی میخوری میکنه چربی و ذخیره میکنه چون میترسه دوباره بهش قحطی بدی تا حدود چهار سال پیش من دیگه خسته و نا امید بودم دیگه هیچ رژیمی نمیگرفتم چون میگفتم چه فایده داری این همه زجر بکشم و خودم رو لاغر کنم وقتی نتونم وزنم رو نگه دارم هیچ ارزشی نداره خیلی ناراحت بودم به شوهرم گفتم من دیگه هیچ رژیمی نمیگیرم تا وقتی راهی برای نگه داشتن وزن پیدا نکنم دیگه رژیم بیهوده نمیگیرم مدتی بود تو خط جذب خواسته با ذهن بودم و کتابای زیادی میخوندم و سعی میکردم تمیرینات و دستوراتشون رو برای لاغر شدن از طریق ذهن امتحان کنم با خودم میگفتم وقتی بشه با ذهن به خواسته هات برسی حتما میشه از این روش واسه لاغر شدن و نگه داشتن وزن استفاده کرد حدود چند ماهی تلاش کردم شوهرم مسخرم میکرد دیگه این چه دنگ جدیدیه در آوردی شروع کردم تو آینه با خودم حرف زدن تو آینه به خودم نگاه میکردم و از خودم تعریف میکردم با اینکه تو ذهنم مدام به حرفام میخندیدم کم کم حالم بهتر شد ولی کم کم خسته شدم و میدیدم تنها با این روش حالم بهتر شده ولی تأثیری روی بدنم نداشت ولی حسنش حال خوبم بود دیگه شروع کردم از خودم تعریف کردن به شوهرم میگفتم من با همه تپلیم بازم تو مجلس ها از همه خوشگل ترم لباسام چون شکم ندارم تو تنم خوشگل تر از اونایی هستش که از من لاغر ترن ولی شکم دارن خلاصه با این حرفا به خودم روحیه میدادم و سعی میکردم اعتماد به نفس نابود شده ام رو کمی احیا کنم و تا حدودی موفق شدم. تا اینکه دختر عمه ام که خیلی تپلی بود معدش رو عمل کرد و خیلی لاغر شد من هم که سالها رژیم گرفتم و بی نتیجه و ذهن درمانی هم نتیجه جسمی واسم نداشت خواستم این روش رو هم امتحان کنم به شوهرم هم گفتم من باید عمل کنم این تنها و آخرین راهه منه گفتم خوب وقتی معده ام رو ببرن و کوچیک کنن من دیگه نمیتونم چیزی بخورم پس تا آخر عمر لاغر میمونم و به آرزوم که لاغریه موندگار هستش میرسم بلاخره با کلی خواهش تمنا شوهرم رو راضی کردم البته بگم که من خیلی هم از عمل میترسیدم ولی برای رسیدن به آرزوم حاضر بودم همه چیزو تحمل کنم اون موقع وزن من 98 کیلو بود دکتر گفت من زیر 100 کیلو رو عمل نمیکنم منم که تصمیم قطعی واسه عمل داشتم سه چهار ماه تا تونستم خوردم و وزنم رو رسوندم به108 کیلو داشتم میترکیدم راه رفتن واسم سخت شده بود زانو درد گرفته بودم چشمای درشتم مثل ژاپنیا شده بود از بس تنگ شده بود ضربان قلب گرفته بودم خلاصه یک چیز وحشتناک من تو آبان 97 عمل معده انجام دادم وای خدایا چقدر وحشتناک بود دو سه شب اول از درد موهای سرم رو میکشیدم از این کارم شدیدا پشیمون شده بودم و مدام گریه میکردم و میگفتم عجب غلتی کردم خدایا خودت کمکم کن خودت بهم توان تحمل کردنشو بده همش میگفتم چرا من این کارو کردم و به خودم و زمین و زمان ناسزا میگفتم تا اینکه کم کم حالم خوب شد دیگه پشیمون نبودم و با خودم میگفتم خدارا شکر که تحمل کردم بجاش تا آخر عمرم از لاغر بودن لذت میبرم و شروع کردم به کاهش وزن تا اینکه بعد 8 ماه من 70 کیلو شدم یعنی 38 کیلو وزن کم کردم خوشحال بودم لباسای خوشگل خریدم دیگه میتونستم لباس سایزم رو تو مغازه ها پیدا کنم تو اتاق پرو لذت میبردم و مدام خودم رو برنداز میکردم و به خودم آفرین میگفتم و از تصمیمی که گرفته بودم و عمل کرده بودم راضی و شاد بودم من این سالها خیلی زجر کشیده بودم همه دوستانی که اینجا هستن همه حتما این تجربیات رو دارن میری خرید لباسی سایزت نیست روت نمیشه بری تو مغازه و بگی ببخشید فلان لباس رو سایز من دارین فروشنده هم نیم وری نگاهی بهت بندازه و با بی توجهی بگه نه خانم سایز شما رو اصلا نداریم خیاط هم که میرفتم وقتی میخواست اندازه هامو بگیره خجالت میکشدم هر جا میرفتم همه میگفتن حیف تو نیست صورته به این خوشگلی داری به فکر خودت باش خودتو لاغر کن حیفی همیشه بعد مهمونیا که می آمدیم خونه یواشکی میرفتم تو دستشویی و گریه میکردم همش به خدا میگفتم آخه چرا من اینقدر چاق شدم و همون طور که استاد گفتن من همیشه تمام توانم رو صرف چطوری لاغر شدن میکردم و برای فهمیدن چرا من چاق شدم خیلی تلاشی نمیکردم که بفهمم علتشو همه میگفتن طبع تو سرد و تره واسه همینه که چاقی و باید طبعتو درست کنی همه این حرفا شده فرمول ذهن من خلاصه بعد 8 ماه و رسیدن به 70 کیلو. دیدم کم کم دوباره عادتهای زیاده خوریم داره بر میگرده تمایلم دوباره به خوردن زیاد شد من هنوز تا وزن ایده آلم 10 کیلو فاصله داشتم ولی دیگه به جای کم کردن شروع کرده بودم به اضافه کردن وزن هی یکی دو کیلو اضافه میکردم هی با فشار آوردن به خودم کمش میکردم و دوباره میشدم 70 دیگه حالم بد شده بود دیدم که بر خلاف فکری که میکردم لاغری با عمل معده هم لاغریه ماندگاری نیست استرس وحشتناکی گرفته بود با خودم حساب میکردم تو این چنین سال من با رژیمهای مختلف و با عمل تونسته بودم سر جمع 200 کیلو وزن کم کنم ولی چرا نمیتونم نگش دارم حدود یک ماه مینالیدم و با خدا حرف میزدم میگفتم خدایا کمکم کن خودت راهی جلو روم بزار دیدی که من یک عمر تمام تلاشم رو کردم فایده نداشت تا پاره کردن شکمم هم پیش رفتم. دیگه تحمل چاقی رو ندارم خدایا بهم رحم کن خدایا تو خدای مهربون من هستی من تو رو دوست دارم میدونم هم که تو هم منو دوست داری نزار غرق بشم نزار از این غصه بمیرم اگه این بار دوباره چاق بشم میمیرم خدایا دستمو بگیر کمکم کن نزار نابود بشم مدام یواشکی گریه میکردم و زجه میزدم. حالم حال جنون بود تا اینکه یک روز بی هدف شروع کردم سرچ کردن تو گوگل و تو یوتیوپ کلیپ استاد عطار روشن رو دیدم تا چشمم به کلمه لاغری با ذهن برخورد کرد جرقه ای در ذهنم زده شد سریع کلیپ رو باز کردم و شروع کردم به گوش دادن با خودم گفتم خدایا شکرت فکر میکنم راه درست رو پیدا کردم حالا میفهمم چرا با همه این روشها بازم من چاق میشوم حالا میفهمم که با اینکه من عمل معده هم انجام دادم چرا بازم داشتم چاق میشدم چون چاقی تو ذهنم بود یعنی من بدنم رو لاغر کرده بودم ولی ذهنم لاغر نشده بود ذهنم چاق هستش واسه همینه که من دوباره دارم چاق میشم مثل آدم منگی بودم که تازه هوشیار شده و داره میفهمه که اطرافش داره چی میگذره با خودم گفتم اِه پس من این همه سال بیخودی زجر کشیدم و خودم رو بی خود شکنجه دادم به جای اینکه رو ذهنم کار کنم جسم عزیزم رو زجر میدادم و شکنجه میکردم کلی بدنم رو بوسیدم و ازش عذر خواهی کردم و اشک ریختم پسرم آمد پیشم گفت مامان دیونه شدی چرا گریه میکنی و هی خودتو میبوسی گفتم نه مامان جان دیونه نشدم تازه دارم عاقل میشم
علل چق شدنم که فکر میکنم این باورهای ذهنم شده:
ما خانوادگی دخترامون تپلم
ما آب خوریم هم چاق میشیم
مامانم زیاد دوست داشت منو تپل کنه
پرخوریه عصبیم
تو ذهن من خوردن یعنی لذت و شادی
فکر میکنم لاغری یعنی ضعیف بودن و ناتوانی و زشت بودن
و چاق بودن یعنی قدرت سلامتی و زیبایی این باورها رو از حرفای مامانم الگو کردم به طور ناخوداگاه
تیرویید کم کار دارم
فعالیت کم
ژنتیکی
به علت طبع سرد و تر
فکر میکنم طبیعتم اینطوریه
خوردن رو دوست دارم
شیرینی و شکلات رو شدید دوست دارم
از همه مهم تر که فکر میکنم قویتره و بیشتر اضافه وزنم به خاطر اونه خوردن عصبی هستش استرس مساوی خوردن ناراحتی مساوی خوردن شادی مساوی خوردن لذت و تفریح یعنی خوردن
خلاصه تصمیم گرفتم که تو دوره ثبت نام کنم ولی فعلا نمیتونم هزینه رو بپردازم چون خجالت میکشم دوباره بابت لاغری از شوهرم پولی بخوام اونم بعد از این همه خرج و هزینه عملم خواستم خودم هزینشو جور کنم که این یک مقدار وقت میبره ولی تصمیم گرفتم تو این مدت تا جور شدن پول دوره رایگان رو شروع کنم و میدونم که تو راه درستی قرار گرفتم خدای مهربونم خودش هدایتم کرد و میدونم و مطمعنم و یقین دارم که در پناه خدای مهربون و ارشادات استاد عزیز. من به آرزوم که لاغری دائم هستش میرسم دیگه دیر و زود شدنش مهم نیست مهم اینه که من. تو مسیر درستی هستم و انتهای این مسیر لاغریه ماندگار هستش
ببخشید که خیلی متنم طولانی شد
از خدای مهربونم سپاسگذارم که منو با آقای عطار روشن آشنا کرد استاد ممنون امیدوارم شاگرد خوبی واستون باشم