0

چرا نمی خورم لاغر نمیشم؟ راز پنهان ذهن در چاقی (گام ۱۴)

چرا نمی خورم لاغر نمیشم
اندازه متن

مدتی غذا نخوردید 🍽️، رژیم گرفتید 🥦، شام را حذف کردید 🚫🍲، ولی روی ترازو عددی که می‌خواستید را ندیدید! 😳

این شرایط باعث ایجاد سوالی در ذهن ما می‌شود که: «چرا نمی خورم لاغر نمیشم؟!»

ما همیشه فکر می‌کنیم نخوردن یعنی لاغری ⛔⚖️، اما واقعیت این است که ذهن ما داستان دیگری دارد 🧠✨.

در این مقاله می‌خواهیم با هم بررسی کنیم 📖🔍 که چرا با وجود نخوردن، لاغر نمی‌شویم و چطور قدرت ذهن می‌تواند ما را حتی در نبود غذا، چاق‌تر کند! 🌀

چرا نمی خورم لاغر نمیشم؟ 🤔 واقعاً دلیلش چیه؟

تا حالا چند بار با خودت گفتی: «دیگه برنج نمی‌خورم!» «شیرینی رو حذف می‌کنم!» یا «از فردا روزی یه ساعت می‌رم ورزش!»

ولی با این‌که همه این کارها رو کردی… هنوزم لاغر نشدی! یا شاید یه مدت کم کردی ولی خیلی زود برگشتی به وزن قبل (یا حتی بیشتر 😞).

چرا نمی خورم لاغر نمیشم

واقعاً چرا نمی خورم لاغر نمیشم؟! این سوال خیلی‌هاست.

خب، بذار یه نکته مهم بهت بگم👇

میلیاردها آدم روی زمین هستن که نه رژیم می‌گیرن، نه ورزشکار حرفه‌ای‌ان، اما همیشه متناسب می‌مونن! 😮

پس قطعاً یه جای کار اشتباهه… شاید اصلاً عامل لاغر شدن، اون چیزایی نباشه که فکر می‌کردیم!

شاید وقتشه یه بار برای همیشه ریشه‌ی اصلی ماجرا رو پیدا کنی — یعنی ذهنت 🧠💡

واقعاً چی عامل لاغر شدنه؟ چرا نمی خورم لاغر نمیشم؟ 🤷‍♀️🍽️

سال‌ها با اضافه وزن دست و پنجه نرم می‌کردم… 😓

۳۵ سال از عمرم گذشت و همیشه یه سایه سنگین به اسم چاقی همراه من بود.

چیزی نبود که فقط روی بدنم اثر بذاره، رو اعتماد به نفس، لباس پوشیدن، مهمونی رفتن، حتی حالِ دلمم تأثیر داشت. 😞

همه جا می‌شنیدم:

🔸 “خوردن باعث چاقیه!”

🔸 “هرچی می‌خورم چاق می‌شم!”

اما عجیب‌ترش این بود که خیلی‌ها، درست مثل من، می‌گفتن:

چرا نمی خورم لاغر نمیشم!” 🤯

هر بار که تصمیم می‌گرفتم لاغر شم، اولین چیزی که به ذهنم می‌رسید رژیم گرفتن بود.

❌ سرخ‌کردنی نه 🍞 نون خیلی کم 🍚 برنج ۸ تا ۱۰ قاشق 🥗 سالاد و سبزیجات جایگزین همه چی!

و البته که نصیحت‌ها هم همیشه آماده بودن:

“کمتر بخور!” و “هر روز یه ساعت ورزش کن!” 🏃‍♀️ اما یه چیزی رو هیچ‌وقت نفهمیده بودم…

اگه این نسخه‌ی کلاسیک «کمتر خوردن + بیشتر ورزش کردن» جواب می‌داد، چرا این همه ساله که افراد چاق هنوز چاقن؟!

واقعیت تلخ اینه که بیشتر برنامه‌های لاغری رو افرادی نوشتن که خودشون هیچ‌وقت چاق نبودن! 🙃

و خب طبیعیه که درک درستی از ذهنیت و شرایط افراد چاق ندارن.

🧠 ذهن ما خیلی قدرتمنده، و چیزی که تو ذهنمون باورش داریم، توی بدنمون اتفاق می‌افته.

وقتی با خودمون تکرار می‌کنیم: “اگه بخورم، چاق می‌شم!”

حتی فکر کردن به غذا خوردن هم می‌تونه ما رو در مسیر چاق‌تر شدن قرار بده!

چون ذهن ما فرق بین واقعیت و خیال رو نمی‌فهمه! 🤯

با این آگاهی بهتر می شه درباره این ابهام ذهن که چرا نمی خورم لاغر نمیشم؟! 🧐 توضیح داد.

جوابش ساده‌ست: چون ما سال‌ها با ذهنمون برنامه‌ریزی شدیم که خوردن باعث چاقیه، حتی اگه فقط در حد فکر باشه!

من خودم بارها تجربه کردم که بدون تغییر در غذا خوردنم، چاق‌تر شدم!

همون حجم غذا، همون سبک زندگی… ولی بدنم سنگین‌تر می‌شد. تا جایی که باورم شده بود:

آب هم بخورم چاق می‌شم!” 💧➡️⚖️

اما وقتی با ذهنم آشنا شدم و فهمیدم همه چیز از اینجا شروع می‌شه، مسیرم عوض شد… ✨

اگه تو هم هنوز نمی‌دونی چرا نمی خورم لاغر نمیشم، شاید وقتشه یه نگاه عمیق‌تر به ذهن و باور‌هات بندازی. 🧠💫

چی باعث می‌شد من هی چاق‌تر بشم؟ 😟

با خودم بارها فکر کرده بودم: من که نه بیشتر می‌خورم، نه سفره‌مون رنگین‌تر شده… پس چرا هر سال دارم چاق‌تر می‌شم؟! 🤔

جوابش چیزی نبود که تو بشقابم باشه… بلکه چیزی بود که تو ذهنم تکرار می‌شد! 🧠💭

  • ☁️ ترس از چاق‌تر شدن
  • ☁️ تنفر از اندامم
  • ☁️ نگرانی از عدد ترازو
  • ☁️ فکرای تکراری مثل: “نکنه دوباره چاق شم!” “لباسم تنگ شده، یعنی بازم چاق شدم؟”

اینا چیزایی بودن که مثل یه فایل صوتی، مدام تو ذهنم پخش می‌شدن. و همینا بودن که بدون اینکه غذام بیشتر شه، منو چاق‌تر و سنگین‌تر می‌کردن! ⚖️

ذهنمون یه قدرت فوق‌العاده داره… و وقتی بارها و بارها یه فکر خاص رو تکرار کنیم، فرقی نداره واقعیه یا نه؛ ذهن اون رو تبدیل به واقعیت می‌کنه. ✨

برای همین هم هست که خیلی از ماها با اینکه رژیمیم، بازم برامون سواله که:

“چرا نمی خورم لاغر نمیشم؟!”

چرا نمی خورم لاغر نمیشم

چرا غذا می‌خورم چاق می‌شم؟ 😩

یکی از فکرایی که سال‌ها باهام بود، این بود که: “غذا باعث چاقی منه!” واقعاً باور داشتم که هر چی می‌خورم، مستقیم میره می‌چسبه به پهلو و شکمم! 😅

در حالی که یه عالمه آدم متناسب رو می‌دیدم که همون چیزایی رو می‌خورن که من می‌خورم… ولی اونا همچنان لاغر و خوش‌اندامن! 🤷‍♀️

همیشه تو ذهنم می‌چرخید:

🔸 چرا غذایی که بقیه رو چاق نمی‌کنه، منو راحت چاق می‌کنه؟

🔸 چرا من هرچی می‌خورم چاق می‌شم ولی اونا هرچی می‌خورن، همون‌طور لاغر می‌مونن؟!

🔸 و بدتر از اون: چرا نمی خورم لاغر نمیشم؟! 😩

شنیده بودم که بعضی از آدمای متناسب فقط با دو سه روز بی‌نظمی تو غذا خوردنشون، راحت وزن کم می‌کنن.

در حالی که من با چند هفته سخت‌گیری و رژیم فقط یه ذره تکون می‌خوردم… اونم اگر خوش‌شانس بودم! 🙃

🤔 این همه تفاوت برای چی؟ چرا یه غذا برای من چاق‌کننده‌ست، ولی برای اونا نه؟

واقعاً چرا من غذا می‌خورم چاق می‌شم، ولی اونا نه؟

چرا نمی خورم لاغر نمیشم؟! 😩 ولی اونا نمی خورن لاغرتر میشن؟!!

جواب این سوالا تو ذهنم پنهون بود… ذهنی که باور کرده بود: “غذا = چاقی”

✨ معجزه‌ای به نام لاغری با ذهن

وقتی مسیر لاغری با ذهن رو شروع کردم، کم‌کم جواب همه اون سوالای بی‌پاسخ توی ذهنم رو پیدا کردم. 🤯

جواب همه‌شون یک چیز بود: قدرت ذهن!

تنها فرق من با آدم‌های متناسب که چرا نمی خورم لاغر نمیشم؟! 😩 ولی اونها نمی خورن و لاغر میشن این بود که ذهنم جور دیگه‌ای فکر می‌کرد. 🤔

دیدگاه من نسبت به غذا و چاقی با آدم‌های متناسب فرق داشت و همین کافی بود تا اونا هر چی دلشون می‌خواست بخورن و همچنان خوش‌فرم بمونن، ولی من با خوردن فقط چند تیکه پیتزا حس می‌کردم چاق‌تر شدم! 🍕😩

🧠 هر وقت فکری تکراری درباره‌ی غذا و چاقی توی ذهنت می‌چرخه، مغز شروع می‌کنه همون فکر رو توی بدن نشون دادن!

درست مثل یه نقاش که فقط با نگاه کردن، یه تصویر می‌کشه… مغز هم با فکرهای تکراری، شروع می‌کنه فرم بدن رو ساختن. 🎨

یعنی: اول تصویر ذهنی ساخته می‌شه، بعد بدن شکل می‌گیره.

🧩 حالا نکته مهم اینه: وقتی فقط رژیم می‌گیریم، داریم با رفتارمون تغییر ایجاد می‌کنیم، اما ذهنمون تغییر نمی‌کنه!

برای همینه که رژیم‌ها فقط یه مدت کوتاه جواب می‌دن، ولی موندگار نیستن 😤

تا وقتی همون باورهای قبلی در ذهنمون وجود دارند، همیشه از اینکه چرا نمی خورم لاغر نمیشم؟! متعجب خواهیم شد.

اما وقتی یاد بگیری ذهن رو تغییر بدی، اون وقته که معجزه اتفاق می‌افته… معجزه‌ی واقعی لاغری با ذهن 💫🧘‍♀️💖

📚 نظر علم درباره نقش ذهن در لاغری چیه؟

تحقیقات نشون داده که طرز فکر درباره غذا و باورها درباره بدن تأثیر مستقیمی روی متابولیسم و واکنش بدن به غذا دارن!

✅ در یک مطالعه در Yale University، به دو گروه از افراد نوشیدنی مشابه داده شد. به یک گروه گفتن این نوشیدنی «پرکالری و چاق‌کننده» هست، به گروه دیگه گفتن «رژیمی و سالم» هست.

در حالی که محتویات دقیقاً یکی بود! 😲

اما بدن افرادی که باور کرده بودن نوشیدنی پرکالریه، هورمون گرسنگی‌شون (گرلین) به‌شکل متفاوتی ترشح شد.

یعنی فقط باور ذهنی، عملکرد هورمونی رو تغییر داد!

🧘‍♀️ جمع‌بندی

پس اگه تو هم بارها رژیم گرفتی، اما تهش بازم به خودت گفتی: پس چرا نمی خورم لاغر نمیشم؟! 😩

بدون که پاسخ توی ذهنته… نه توی بشقاب غذا! 🍽️

لاغری با ذهن یعنی تغییر دادن نگاهت به غذا، به بدنت، به خودت…

من اینو با گوشت و پوست و استخونم لمس کردم… و حالا می‌خوام تجربه‌م رو با تو به اشتراک بذارم 💛

بارها دیدن این آموزش می‌تونه یه جرقه باشه برای پیدا کردن جواب سوال‌ چرا نمی خورم لاغر نمیشم؟! 😩

✍️ تمرین آموزشی 📖

برای درک بهتر موضوع چرا نمی خورم لاغر نمیشم، بعد از خواندن متن و دیدن ویدیوی آموزشی، دیدگاه خود را به صورت شرح انشایی بنویسید و حتما به سوالات زیر پاسخ دهید:

  • 🔹 تفاوت نگرش «ترس از چاق‌تر نشدن» و «لاغر شدن» چیست؟
  • 🔹 وقتی به تلاش‌های قبلی خود فکر می‌کنید، متوجه می‌شوید که هدف اولیه شما برای شروع رژیم یا ورزش لاغر شدن بوده، اما در طول مسیر نگرش شما بیشتر روی چاق‌تر نشدن متمرکز بوده. چرا؟
  • 🔹 وقتی غذایی را نمی‌خوردید، آیا دلیلش ترس از چاق‌تر شدن بود یا تلاش برای لاغر شدن؟
  • 🔹 وقتی ورزش می‌کردید، آیا هدف اصلی‌تان ترس از چاق شدن بود یا لاغر شدن؟
  • 🔹 با توجه به این درک، فکر می‌کنید تلاش‌های قبلی شما بیشتر با شوق لاغر شدن بوده یا ترس از چاق‌تر نشدن یا چاق ماندن؟
  • 🔹 حالا تصور کنید که در وضعیت متناسب هستید، نگرش شما درباره مواد غذایی، ورزش، قدرت چاقی غذاها و همیشه متناسب بودن چگونه خواهد بود؟

💡 توصیه مهم: ذهن شما با تصاویر ذهنی کار می‌کند؛ پس با فکر کردن به وضعیت متناسب، تصویر ذهنی لاغر شدن را قوی‌تر کنید.

حالا تمرین خود را بنویسید و در بخش نظرات با ما به اشتراک بگذارید تا همه با هم در مسیر چرا نمی خورم لاغر نمیشم رشد کنیم و به نتیجه برسیم! 💬✨

منتظر کامنت‌های شما هستیم! 💬👇

همراه همشگی شما: رضا عطارروشن

با دادن ستاره به این مطلب امتیاز بگیرید.

امتیاز 4.23 از 109 رای

فایل صوتی

باکس دانلود

https://tanasobefekri.net/?p=23967
> 121 نظر توسط کاربران ثبت شده است.
اندازه متن بخش نوشتن دیدگاه:

دیدگاهتان را بنویسید

اندازه متن دیدگاه ها
      آواتار آرام
      ۱۴۰۴/۰۷/۲۶ ۲۱:۵۸
      مدت عضویت: 653 روز
      امتیاز کاربر: 5270 سطح ۳: کاربر پیشرفته
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 2,263 کلمه

      تمرینات عملی 

      ۱. تفاوت نگرش «ترس از چاق‌تر نشدن» و «لاغر شدن» چیست؟

      من حالا می‌فهمم که «ترس از چاق‌تر نشدن» و «خواستِ لاغر شدن» از دو جنس کاملاً متفاوت‌اند.ترس از چاق‌تر نشدن از کمبود و اضطراب میاد، از اون حس ناامنی درونی که دائم می‌گه «نکنه دوباره چاق شم؟ نکنه وزنم برگرده؟ نکنه همه چیز خراب بشه؟»ولی خواستنِ لاغر شدن از عشق و آرامش میاد، از حس ایمان به بدن، از باور اینکه من می‌تونم سبک و رها باشم چون این حالت طبیعی منه.

      وقتی از ترس چاق‌تر شدن زندگی می‌کنی، همه‌چیز رنگ نگرانی داره.غذا خوردن می‌شه یک میدان جنگ، نه لذت.ورزش می‌شه تنبیه، نه مراقبت.ذهن همش دنبال کنترل و ممنوعیت‌ه. حتی وقتی می‌خوری، تهش یه جمله می‌چسبه: «ای وای، نکنه چاقم کنه!»و همین جمله، همه‌ی انرژی اون لقمه رو آلوده می‌کنه. چون ذهن تو در ارتعاش ترس قرار داره و بدن فقط به اون پاسخ می‌ده.

      اما وقتی از عشقِ لاغر شدن حرکت می‌کنی، همه‌چیز فرق می‌کنه.احساس سبکی قبل از اینکه عددی روی ترازو تغییر کنه، توی روحت شروع می‌شه.تو به بدن اعتماد داری. باهاش همکاری می‌کنی، نه جنگ.می‌گی: «من دارم متناسب می‌شم، چون بدنم عاشق تعادله.»و همون‌جا بدن شروع می‌کنه به هماهنگ شدن با احساست.

      ترس از چاق‌تر نشدن یه مسیر بسته‌ست؛ هرچقدر بری، باز برمی‌گردی سر نقطه‌ی اول، چون ریشه‌اش ترسه.اما شوق لاغر شدن یه مسیر رو به بالا داره، چون ریشه‌اش عشقه.وقتی در حالت ترس باشی، تمام تمرکزت روی چاقی‌ه؛ ذهن تصویری از چیزی که نمی‌خوای نگه می‌داره و همونو در جسمت بازتولید می‌کنه.ولی وقتی در حالت عشق باشی، تمرکزت روی چیزی‌ه که می‌خوای، یعنی تصویر لاغری.و ذهن، دقیقاً همون رو واقعی می‌کنه.

      برای همین الان یاد گرفته‌ام وقتی به بدنم فکر می‌کنم، نگم: «نمی‌خوام چاق شم»، بلکه بگم: «من دارم سبک و متناسب می‌شم».چون جمله‌ی دوم پر از آرامشه و به بدن حس امن بودن می‌ده.بدن وقتی حس امنیت کنه، رها می‌کنه، می‌سوزه، سبک می‌شه.ولی وقتی ازش بترسی، خودش رو محکم می‌گیره و نمی‌ذاره چیزی رها بشه.

      پس فرق این دو نگرش در اصلِ ارتعاش‌شونه:یکی از ترس میاد و چاقی رو نگه می‌داره،یکی از عشق میاد و لاغری رو خلق می‌کنه.من حالا انتخاب کردم که از عشق حرکت کنم، نه از ترس.

      ۲. وقتی به تلاش‌های قبلی خود فکر می‌کنید، متوجه می‌شوید که هدف اولیه شما برای شروع رژیم یا ورزش «لاغر شدن» بوده، اما در طول مسیر نگرش شما بیشتر روی «چاق‌تر نشدن» متمرکز بوده. چرا؟

      آره… دقیقاً همین‌طوری بوده.اولش با هیجان شروع می‌کردم. می‌گفتم این بار جدی‌ام، این بار حتماً لاغر می‌شم.اما چند روز که می‌گذشت، اون شوق اولیه تبدیل می‌شد به ترس از خراب کردن.همش می‌ترسیدم که نکنه وزنم برگرده، نکنه یه لقمه اضافه همه چی رو خراب کنه، نکنه تلاشم بی‌فایده باشه.و اون ترس، مثل سایه دنبالم می‌اومد.

      حقیقتش اینه که من هیچ‌وقت به بدنم اعتماد نداشتم.همیشه حس می‌کردم بدنم دشمنمه، باید کنترلش کنم، باید با زور نگهش دارم.برای همین رژیم‌هام همیشه پر از استرس بود.هر لقمه می‌شد حساب‌وکتاب، هر روز ترازو می‌شد قاضی.و کم‌کم از یه مسیر عاشقانه، یه مسیر پر از فشار و اضطراب ساختم.

      من فکر می‌کردم دارم برای لاغری تلاش می‌کنم، اما در واقع داشتم برای «نچاق شدن» می‌جنگیدم.ذهنم روی «ترس از برگشت» تمرکز داشت، نه روی «شوقِ رسیدن».برای همین هیچ‌وقت اون سبک شدنِ واقعی رو حس نکردم. چون ارتعاش من از جنس عشق نبود.

      الان که آگاه‌تر شدم، می‌فهمم دلیلش چی بود:من به خودم اعتماد نداشتم.باور نداشتم که بدنم می‌تونه خودش رو تنظیم کنه، بدون زور، بدون محرومیت.برای همین توی هر تلاش، ناخودآگاهم می‌گفت: «مواظب باش، خرابش می‌کنی.»و همین جمله باعث می‌شد دقیقاً همون اتفاق بیفته.

      الان می‌دونم ذهن مثل آینه‌ست؛ وقتی تصویر «چاقی» رو نگه داری، همونو نشون می‌ده.وقتی تصویر «ترس» داری، همونو خلق می‌کنه.اما وقتی تصویر «آرامش، سبکی و باور به توانایی بدن» داری، اونم همونو بهت می‌ده.

      پس بله، من مسیر رو اشتباه می‌رفتم.با ترس شروع می‌کردم، با ترس ادامه می‌دادم، و نتیجه‌اش هم فقط اضطراب بود.ولی حالا یاد گرفتم لاغری باید از حس عشق شروع بشه، از باور به اینکه بدنم داره به نفعم کار می‌کنه.دیگه نمی‌ترسم از اشتباه، نمی‌ترسم از خوردن، چون می‌دونم بدنم در حال هماهنگیه.حالا هر کاری که می‌کنم، از حس «می‌خوام متناسب‌تر بشم» انجامش می‌دم، نه از ترسِ «نکنه دوباره چاق شم».

      ۳. وقتی غذایی را نمی‌خوردید، آیا دلیلش ترس از چاق‌تر شدن بود یا تلاش برای لاغر شدن؟

      وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم بیشتر مواقعی که از خوردن غذایی صرف‌نظر می‌کردم، دلیلش نه واقعاً خواستن لاغر شدن، بلکه ترس از چاق‌تر شدن بود.همیشه در ذهنم یه صدای کوچک و ناراحت می‌گفت: «نکنه چاق شم! نکنه خراب بشه!»و همین صدا بود که جلوی دست زدن من به غذا را می‌گرفت، نه هیچ تصمیم منطقی یا شور برای مراقبت از بدنم.

      وقتی نمی‌خوردم، حس خوبی نداشتم. یه جور تنبیه بود، نه انتخاب آگاهانه.مثل وقتی که بچه‌ای رو مجبور می‌کنیم بدون دلخوشی کاری انجام بده.نه لذت بود، نه رضایت، فقط ترس.و البته، بعد از مدتی، بدنم خودش هم با همون ترس هماهنگ می‌شد. متابولیسمم پایین می‌اومد، گرسنگی شدید و میل به خوردن در دفعات بعدی بیشتر می‌شد.و باز هم می‌دیدم که نتیجه‌ی ظاهری صفره.

      این اتفاق باعث شد بفهمم که وقتی با ترس غذا رو کنار می‌گذاری، نه تنها لاغر نمی‌شی، بلکه ذهن و جسمت هم در مقاومت می‌ره.چون ذهن ارتعاش ترس فرستاده و بدن دقیقاً همون رو اجرا کرده.غذا خودش عامل چاقی نیست؛ ذهن و باورهای تو هستن که تعیین می‌کنن بدن چطور عمل کنه.

      حالا می‌فهمم راه درست چیه:غذا رو با عشق و آگاهی بخورم، نه با ترس و اضطراب.وقتی با تمرکز روی نیاز واقعی بدن و لذت از خوردن باشم، همون غذایی که قبلاً ترسناک بود، تبدیل می‌شه به ابزار سلامتی.بدن یاد می‌گیره که امنه، ذهن یاد می‌گیره که اعتماد کنه، و نتیجه‌ی واقعی سبک شدن و تناسب به آرامی می‌آد.

      به همین خاطر، الان وقتی به یک غذای خوشمزه نگاه می‌کنم، قبل از اینکه ذهنم بگه «نخور، چاق می‌شی»، چند لحظه مکث می‌کنم:

      آیا بدنم واقعاً گرسنه‌ست؟

      آیا این انتخاب از عشقه یا ترس؟و بعد تصمیم آگاهانه می‌گیرم.این تغییر کوچک اما عمیق باعث شده هر لقمه‌ای که می‌خورم، حس رضایت و امنیت بده، نه اضطراب و تنبیه.

      پس پاسخ این سؤال برای من روشنه: وقتی غذا رو کنار می‌گذاشتم، دلیلش ترس از چاق‌تر شدن بود، نه تلاش واقعی برای لاغر شدن.و این درک باعث شد مسیرم رو عوض کنم و به جای اجبار و ترس، با ذهن و بدنم همراهی کنم. 

      ۴. وقتی ورزش می‌کردید، آیا هدف اصلی‌تان ترس از چاق شدن بود یا لاغر شدن؟

      در گذشته، بیشتر وقتی ورزش می‌کردم، انگیزه‌ام از ترس بود، نه شور و شوق برای سلامتی و تناسب.مثلاً صبح‌ها یا بعد از کار به باشگاه می‌رفتم، اما ذهنم همش دنبال این بود که: «اگه ورزش نکنم، حتماً دوباره چاق می‌شم.»این باعث می‌شد هر جلسه ورزش با فشار، سختی و حس اجبار همراه باشه.بدنم هم همون حس اجبار رو دریافت می‌کرد و گاهی بعد از ورزش، بیشتر خسته و بی‌انرژی می‌شدم تا سبک و سرحال.

      وقتی از ترس ورزش می‌کردم، ذهنم روی «چاقی» متمرکز بود، نه روی حس سبک شدن و شادابی.این تمرکز منفی باعث می‌شد ورزش به جای اینکه منبع انرژی و شادی باشه، منبع استرس بشه.همه‌ی حرکات با ذهن مضطرب و تنفس سنگین انجام می‌شد، و بدنم دقیقاً همون اضطراب رو حس می‌کرد.و البته نتیجه‌ی ظاهری هم خیلی طول می‌کشید یا حتی با مقاومت بدن روبرو می‌شد.

      اما الان فهمیدم که وقتی ورزش با انگیزه‌ی عشق و لاغر شدن واقعی انجام بشه، همه چیز فرق می‌کنه.ورزش دیگه تنبیه نیست، فرصت مراقبت از خودم است.هر حرکت، هر نفس، هر کشش، یه پیام عشق به بدن و ذهنمه.وقتی با شوق و لذت حرکت می‌کنم، بدن هم هماهنگ می‌شه، عضلات فعال می‌شن، متابولیسم طبیعی کار می‌کنه، و احساس سبک شدن واقعی شکل می‌گیره.

      پس تفاوت اصلی اینه:

      ورزش از ترس = فشار، اجبار، استرس، نتیجه‌ی محدود

      ورزش از شوق = لذت، انرژی، همکاری با بدن، نتیجه‌ی طبیعی و پایدار

      این درک باعث شد الان هر جلسه ورزش برای من شادی‌آوره، نه ترس‌آوره.من با بدنم صحبت می‌کنم، ازش می‌پرسم: «چی لازم داری؟ کدوم حرکت رو دوست داری؟»بدنم هم پاسخ می‌ده، و این حس همکاری باعث شده ورزش دیگه یک وظیفه‌ی سخت نباشه، بلکه ابزاری برای هماهنگی و لاغری طبیعی باشه. 

      ۵. با توجه به این درک، فکر می‌کنید تلاش‌های قبلی شما بیشتر با شوق لاغر شدن بوده یا ترس از چاق‌تر نشدن یا چاق ماندن؟

      وقتی به تلاش‌های گذشته‌م نگاه می‌کنم، می‌بینم بیشترشون از ترس از چاق‌تر نشدن و حفظ وضعیت فعلی بودن، نه از شوق واقعی لاغر شدن، شکل گرفته.اولش همیشه یه انگیزه‌ی شیرین وجود داشت؛ شور و هیجان برای تغییر، برای بهتر شدن، برای سبک شدن.اما همون‌قدر که شروع می‌کردم، ترس‌ها و اضطراب‌ها راهشون رو پیدا می‌کردن و شور اولیه رو کم‌رنگ می‌کردن.

      مثلاً وقتی رژیم می‌گرفتم، همه‌ی تمرکزم روی نخوردن بود، روی محدود کردن خودم، روی این که نکنه یه لقمه اضافه منو خراب کنه.حتی ورزش هم با فشار انجام می‌شد، نه با حس شوق حرکت و سبک شدن.همه‌ی این‌ها نشون می‌ده که تلاش‌های من، در واقع بیشتر از جنس ترس بودن.

      من می‌فهمم که وقتی تلاش‌ها از ترس باشه، انرژی خودش رو خالی می‌کنه.چون ذهن، انرژی منفی رو خیلی سریع بازتاب می‌ده و بدن هم پاسخ می‌ده.نتیجه؟ حس شکست، ناامیدی، و مقاومت بدن.حتی اگه به ظاهر وزن کم می‌شد، بعدش دوباره برمی‌گشت، چون مسیرش از عشق نبود، از فشار و ترس بود.

      ولی وقتی دیدم تلاش‌ها می‌تونن از شوق باشن، همه چیز فرق کرد.حس می‌کنم الان هر تصمیمی که می‌گیرم، هر انتخابی که می‌کنم، از جنس عشق و شوقه، نه ترس.مثلاً الان به جای اینکه غذا نخوردن رو تنبیه بدونم، با خودم می‌گم: «من دارم انتخاب می‌کنم بهترین حالت برای بدنم رو.»یا به جای اینکه ورزش رو فشار بدونم، می‌گم: «من دارم با بدنم بازی می‌کنم، حس سبکی رو تقویت می‌کنم.»

      این درک باعث شده بفهمم چرا تلاش‌های گذشته نتیجه‌ی واقعی نداشتن:چون ریشه‌ی انگیزه‌ها ترس بود، نه شوق و عشق.و حالا که می‌فهمم، مسیرم کاملاً تغییر کرده؛ دیگه نمی‌ترسم، دیگه فشار ندارم، دیگه درگیر «نچاق شدن» نیستم.حس می‌کنم بدنم و ذهنم با هم متحد شدن، و نتیجه‌ی طبیعی این اتحاد، سبک شدن و تناسب واقعی است. 

      ۶- حالا تصور کنید که در وضعیت متناسب هستید، نگرش شما درباره مواد غذایی، ورزش، قدرت چاقی غذاها و همیشه متناسب بودن چگونه خواهد بود؟

      تصور اینکه الان در وضعیت متناسب هستم، حس فوق‌العاده‌ایه.اولین چیزی که حس می‌کنم، آرامش عمیق درونیه.دیگه وقتی به غذا نگاه می‌کنم، اضطراب ندارم. نه ترس از چاق شدن، نه گناه.غذا برای من تبدیل می‌شه به ابزار انرژی و لذت.هر لقمه، پیامی از عشق به سلول‌ها و بدنم داره، نه تهدید یا دشمنی.

      نگرش من نسبت به ورزش هم تغییر کرده.دیگه ورزش برای تنبیه یا جبران نیست، برای لاغری اجباری نیست.ورزش یعنی مراقبت از بدن، شادی و همکاری با اون.هر حرکت، هر کشش، حس آزادی و سبک بودن ایجاد می‌کنه، نه فشار و استرس.

      قدرت چاقی غذاها برام دیگه معنی قبلی رو نداره.غذا خودش چاق نمی‌کنه؛ ذهن و باورهای من هستن که تعیین می‌کنن بدن چطور واکنش بده.وقتی ذهن من در آرامش و عشق باشه، بدن هم متناسب و سالم می‌مونه.پس نگرش من نسبت به غذاها، احترام، آگاهی و لذت هست، نه ترس و محدودیت.

      همیشه متناسب بودن برام دیگه یه عدد نیست، یه حسه.حس سبکی، حس اعتماد، حس هماهنگی با بدن و ذهن.این حس ثابت و پایدار، حتی وقتی وزن تغییر جزئی داره، از بین نمی‌ره.چون متناسب بودن یعنی هماهنگی ذهن و بدن، نه اجبار و فشار.

      با این دیدگاه، تصمیم‌ها و انتخاب‌ها طبیعی می‌شه.دیگه خبری از وسواس نیست.غذا، ورزش، استراحت، همه با هم در هماهنگی و تعادل انجام می‌شن.هیچ ترسی از برگشت نیست، هیچ عجله‌ای برای رسیدن به وزن خاص نیست.فقط یک حس رها و آرام که هر روز عمیق‌تر می‌شه.

      و جالبه که این نگرش، نه تنها به جسم، بلکه به روح و ذهن هم آرامش می‌ده.اعتماد به بدن، اعتماد به ذهن، و باور به مسیر طبیعی، باعث می‌شه هر روز سبک‌تر و شاداب‌تر بشم.

      پس نتیجه اینه: وقتی متناسب شدم، نگرشم نسبت به همه‌چیز از ترس و فشار، به آرامش، عشق، لذت و اعتماد تغییر می‌کنه.بدن و ذهن با هم همکاری می‌کنن، غذاها ابزار انرژی می‌شن، ورزش منبع شادی، و حس متناسب بودن یک حس عمیق و پایداره که همه‌چیز رو تغییر می‌ده.

      تمرین ذهنی و شرح انشایی:

      تصور می‌کنم الان در وضعیت متناسب هستم. هر بار که جلوی آینه می‌ایستم، بدنم آرام و سبک است. احساس می‌کنم سلول‌هایم نفس می‌کشند، پوست و ماهیچه‌هایم زنده و پرانرژی‌اند. لبخند می‌زنم و با خودم می‌گویم: «تو عالی هستی و من تو را دوست دارم.»

      وقتی به غذا نگاه می‌کنم، هیچ ترسی ندارم. غذاها برایم ابزار انرژی و لذت هستند، نه دشمن. هر لقمه‌ای که می‌خورم، به جای اضطراب و گناه، حس رضایت و عشق به بدنم می‌دهد. ذهنم می‌داند که این انتخاب آگاهانه است و بدنم آن را به هماهنگی و سبک شدن پاسخ می‌دهد. دیگر خبری از آن فشار قدیمی نیست، خبری از اجبار و تنبیه نیست.

      ورزش و حرکت برایم شادی‌آور است، نه تنبیه. هر کشش، هر نفس، یک پیام هماهنگی به بدن و ذهنم می‌فرستد. هر بار که حرکت می‌کنم، حس سبکی و آزادی درونم بیشتر می‌شود و بدنم به آرامی شکل متناسب خود را حفظ می‌کند.

      به گذشته‌ام فکر می‌کنم؛ تلاش‌هایی که با ترس از چاق‌تر شدن شروع شده بودند، حالا به من درس داده‌اند. می‌دانم که ترس، مسیر را سخت و سنگین می‌کرد و مانع لاغری واقعی می‌شد. ولی امروز از آن تجربه‌ها یاد گرفته‌ام و مسیرم را با شوق و آرامش ادامه می‌دهم.

      هر روز، لحظه‌ای وقت می‌گذارم و خودم را در حالت متناسب تصور می‌کنم:

      حس سبکی در تمام بدنم

      اعتماد کامل به بدن و ذهنم

      لذت از هر لقمه‌ی غذایی

      شادی و آزادی در حرکت و ورزش

      و هر بار که این تصویر ذهنی را قوی‌تر می‌کنم، باورم نسبت به لاغر شدن واقعی و پایدار بیشتر می‌شود. ذهن من با این تصویر هماهنگ می‌شود و بدنم پاسخ مثبت می‌دهد. این یک چرخه‌ی دوست‌داشتنی و پایدار است: تصویر ذهنی → باور → هماهنگی بدن → احساس سبک و متناسب بودن.

      در بخش نظرات، می‌توانم بنویسم:«امروز خودم را در وضعیت متناسب دیدم. لبخند زدم، غذا را با آرامش انتخاب کردم و حرکت را با شادی انجام دادم. حس کردم بدنم با من هماهنگ است و تصویر ذهنی‌ام قوی‌تر شد. هر روز بیشتر به سبکی و تناسب واقعی نزدیک می‌شوم.» 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار آرام
      ۱۴۰۴/۰۷/۲۶ ۲۱:۵۰
      مدت عضویت: 653 روز
      امتیاز کاربر: 5270 سطح ۳: کاربر پیشرفته
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 1,419 کلمه

      گام 14

      یه زمانی بود که فکر می‌کردم راز لاغر شدن فقط توی کمتر خوردنه. با خودم می‌گفتم هرچی کمتر بخورم، زودتر لاغر می‌شم، و اگه یه روز کمی بیشتر بخورم، همون یه لقمه اضافه می‌تونه زحماتم رو خراب کنه. برای همین با ترس و وسواس غذا می‌خوردم، دائم درگیر شمردن لقمه‌ها، اندازه‌ی بشقاب، کالری‌ها، و مقایسه‌ی خودم با بقیه بودم.اما عجیب اینجا بود که با همه‌ی این کنترل‌ها، وزنم کم نمی‌شد. حتی حس می‌کردم بدنم لج کرده، انگار قهر کرده باشه. یه جور مقاومت پنهان توی وجودم بود که نمی‌ذاشت سبک بشم.

      اون موقع هنوز نمی‌فهمیدم ماجرا اصلاً ربطی به غذا نداره. ربطی به کم خوردن و رژیم نداره.اصلِ ماجرا، ذهنه.ذهنی که سال‌ها از چاقی ترسیده، از غذا بدش اومده، خودش رو مقصر دونسته و از بدنش جدا شده.

      من تازه بعد از مدت‌ها فهمیدم بدن من دشمنم نیست.اون فقط داره طبق باورهایی که خودم بهش داده‌ام عمل می‌کنه.وقتی من با ترس به غذا نگاه می‌کردم، بدنم هم یاد می‌گرفت که هر چیزی که می‌خورم خطرناکه و باید فوراً ذخیره‌اش کنه.اون نمی‌فهمه که من رژیم گرفتم، فقط پیام ذهنم رو می‌شنوه:«کمبود! خطر! ممکنه غذا تموم بشه!»و بعد، متابولیسمم پایین میاد، چربی‌ها محکم‌تر نگه داشته می‌شن، و من ناامیدتر از قبل به آینه نگاه می‌کنم و می‌گم: چرا نمی‌خورم ولی لاغر نمی‌شم؟

      الان می‌فهمم اون سؤال اشتباه بود.سؤال درست اینه:«چرا هنوز از خودم و بدنم می‌ترسم؟»«چرا هنوز دارم با ذهنی پر از ترس، توقع آرامش از بدنم دارم؟»

      من یاد گرفته‌ام بدنم عین یه کودک ساده و بااحساسه.هر پیامی که از من می‌گیره، همون رو در جسمم نشون می‌ده.وقتی ازش می‌ترسم، خودش رو سفت می‌گیره.وقتی ازش خجالت می‌کشم، خودش رو پنهون می‌کنه.ولی وقتی بهش عشق می‌دم، رها می‌شه، نرم می‌شه، و شروع می‌کنه به شکوفا شدن.

      تا قبل از آشنایی با این مسیر، هر لقمه‌ای که می‌خوردم با احساس گناه قاطی بود.همیشه ته ذهنم یه جمله می‌چرخید: «اگه بخورم چاق می‌شم».همین یه جمله ساده، سال‌ها منو چاق نگه داشت.چون ذهن، تفاوت بین خیال و واقعیت رو نمی‌فهمه.وقتی من با ترس از چاق شدن غذا می‌خوردم، ذهنم باور می‌کرد دارم چاق‌تر می‌شم، و همون باور رو به بدنم منتقل می‌کرد.

      بعد فهمیدم ما با افکارمون می‌خوریم، نه فقط با دهن‌مون.وقتی یه لقمه‌ی غذا رو با ترس می‌خورم، اون لقمه برای بدنم تبدیل به سنگینی و چربی می‌شه.ولی همون لقمه، اگه با آرامش، عشق و قدردانی بخورم، برکت و انرژی می‌شه.همه‌چیز بستگی داره به احساسی که موقع خوردن دارم.

      یه بخش از مقاله بود که واقعاً توی ذهنم موند.اونجایی که از آزمایش نوشیدنی گفته بود:به یه گروه گفتن این نوشیدنی پرکالریه، به یه گروه دیگه گفتن رژیمیه.بدن گروه اول باور کرد سیر شده، ولی گروه دوم هنوز گرسنه بود، با اینکه هر دو نوشیدنی یکی بود!این یعنی باورها، واقعاً فیزیولوژی بدن رو تغییر می‌دن.یعنی تویی که فکر می‌کنی چاقی، همون فکر باعث می‌شه بدنت طوری رفتار کنه که چاق بمونی.اما اگه باور کنی متناسبی، بدن هم‌جهت با اون باور حرکت می‌کنه.

      اون‌جا بود که فهمیدم باید نقطه‌ی تمرکزمو عوض کنم.تا وقتی تمرکزم روی چاقی و ترسه، ذهنم اون ارتعاش رو نگه می‌داره.ولی وقتی تمرکزم رو گذاشتم روی احساس تناسب، روی حس سبکی، روی باور به سلامتی و هماهنگی، بدنم شروع کرد آروم‌آروم باهام یکی شدن.

      یادمه یه روز با خودم گفتم:«خسته‌م از جنگیدن با خودم. دیگه نمی‌خوام بدنم رو تنبیه کنم. می‌خوام باهاش دوست شم.»از اون روز تصمیم گرفتم هر بار که غذا می‌خورم، اول از بدنم تشکر کنم.به‌جای اینکه بگم: «ای وای، این چاقم می‌کنه»، بهش گفتم:«مرسی که این غذا رو برام هضم می‌کنی. مرسی که هر روز قوی‌ترم می‌کنی.»و باور کن، همین تغییر نگاه کوچیک، همه‌چیز رو عوض کرد.

      دیگه حس نکردم بدنم دشمنمه.دیگه حس نکردم باید با گرسنگی و محرومیت خودمو اصلاح کنم.در عوض شروع کردم به گوش دادن.گاهی بدنم گرسنه نبود ولی ذهنم می‌خواست بخوره، چون ناراحت بود.اونجا فهمیدم خیلی از خوردن‌های من احساسی‌ان، نه واقعی.و به‌جای جنگیدن با اون حس، فقط باهاش حرف زدم:«می‌دونم الان ناراحتی، ولی غذا قرار نیست دردت رو آروم کنه. من اینجام، خودم هوات رو دارم.»

      اون گفت‌وگوها، کم‌کم منو به درون خودم نزدیک کرد.فهمیدم لاغری یعنی هماهنگی درون و بیرون.وقتی ذهنم امن شد، بدنم هم امن شد.وقتی ذهنم گفت «من متناسبم»، بدنم هم شروع کرد همون رو نشون دادن.

      من الان دیگه از عدد ترازو نمی‌ترسم.چون می‌دونم اون فقط یه عدد نیست، یه آینه‌ست از باورهای درونیه من.هرچقدر باورم به عشق، آرامش و پذیرش قوی‌تر می‌شه، عدد ترازو هم سبک‌تر می‌شه.و این سبکی فقط در جسمم نیست، توی روحم هم جاریه.

      الان هر بار که می‌خورم، یه گفت‌وگوی عاشقانه بین من و بدنمه.می‌پرسم: «الان واقعاً گرسنه‌ای یا دلت چیزی می‌خواد؟»و اگه فقط دلِ احساساتمه که چیزی می‌خواد، بهش عشق می‌دم، نه غذا.

      بدن من دوست داره در امنیت باشه.وقتی بهش اطمینان می‌دم که امنه، خودش می‌دونه چطور به تعادل برگرده.بدن من هوشمنده، عاشقه، و فقط دنبال همراهیه.وقتی از درِ عشق وارد شدم، اونم درِ چاقی رو بست و درِ رهایی رو باز کرد.

      حالا می‌فهمم لاغری واقعی یعنی رهایی از ترس.یعنی صلح با هر چیزی که سال‌ها ازش فرار می‌کردی.یعنی نگاه کردن به خودت با عشق، حتی وقتی هنوز به وزن دلخواهت نرسیدی.یعنی باور اینکه همین حالا هم در مسیر درست هستی.

      من لاغر نمی‌شوم، چون از چاقی فرار نمی‌کنم.من لاغر می‌شوم، چون دارم عاشق‌تر می‌شوم.چون دارم هر روز بیشتر خودم را می‌پذیرم.چون دارم یاد می‌گیرم به‌جای جنگیدن، اعتماد کنم.

      بدن من بهترین دوستم است.و هر بار که به او عشق می‌ورزم، کمی بیشتر شبیه خودش می‌شوم؛آزاد، سبک، و در آرامش.هر چی بیشتر توی این مسیر پیش می‌رم، بیشتر می‌فهمم که لاغری یه هدف بیرونی نیست؛ یه بیداری درونیه. مثل وقتی که چشم‌هات رو باز می‌کنی و می‌فهمی هیچ‌وقت گم نبودی، فقط مسیر نگاهت اشتباه بوده. من سال‌ها دنبال راهی برای کم کردن وزنم بودم، اما حالا می‌فهمم چیزی که باید کم می‌شد، ترس‌هام بودن، نه غذا.

      اون روزایی که از آینه فرار می‌کردم، فکر می‌کردم بدنم باعث شرممه. اما الان که با عشق نگاش می‌کنم، می‌فهمم اون فقط داشت پیام ذهن منو اجرا می‌کرد. بدنم هیچ‌وقت دشمنم نبود؛ فقط سرباز وفاداری بود که با ترس‌ها و باورهای من زندگی می‌کرد. هر چی می‌گفتم، اون همون رو باور می‌کرد.وقتی با نفرت به ران‌هام نگاه می‌کردم و زیر لب می‌گفتم «اه، چقدر زشتم»، اون نفرت رو می‌گرفت و به شکل چربی نگه می‌داشت، چون من اون انرژی رو فرستاده بودم.ولی حالا وقتی می‌گم «مرسی ازت که این‌همه سال منو تحمل کردی، منو حمل کردی»، بدنم لبخند می‌زنه. حس می‌کنم سلول‌هام نفس می‌کشن.

      دیگه نمی‌خوام از خودم انتقام بگیرم با گرسنگی.دیگه نمی‌خوام خودم رو مجبور کنم به نخوردن چیزی که دلم می‌خواد.می‌خوام یاد بگیرم انتخاب‌هام از عشق بیان، نه از ترس.مثلاً وقتی یه غذای خوشمزه می‌بینم، قبل از اینکه ذهنم بگه «نه، چاق می‌شی»، از خودم می‌پرسم: «بدنم واقعاً اینو می‌خواد؟»اگه بله، با آرامش می‌خورمش و لذت می‌برم.و جالبه که وقتی با آرامش می‌خورم، خودبه‌خود کمتر می‌خورم. انگار بدنم بالاخره اعتماد کرده و می‌دونه من بهش گوش می‌دم.

      دیگه اون حالتِ حرص و ولع توی من نیست.چون فهمیدم حرص از گرسنگی نمیاد، از ترسه.از این ترس که شاید دوباره محرومم کنن، که شاید دوباره ازم گرفته بشه.وقتی به خودم اجازه دادم هر چی می‌خوام بخورم، بدون قضاوت، بدون ترس، اون حرص از بین رفت.و اون‌وقت لاغری، مثل یه مهمون آروم، خودش اومد.

      من فهمیدم بدنم فقط وقتی وزن اضافه می‌کنه که احساس ناامنی کنه.وقتی نگرانه، وقتی خسته‌ست، وقتی پر از احساس ناتمامیه.چربی‌هاش مثل سپرهای محافظ‌ان، برای محافظت از من.وقتی من خودم رو امن می‌کنم، اونم دیگه نیازی به سپر نداره.

      حالا هر روز صبح، قبل از اینکه ترازو رو نگاه کنم، چند لحظه به خودم لبخند می‌زنم و با خودم می‌گم:«من در حال هماهنگی‌ام. هر سلول بدنم داره با عشق به سمت تناسب حرکت می‌کنه.»و جالبه، حتی اگه وزنم هم تغییر نکنه، حس سبکی درونم بیشتر می‌شه.انگار روحم داره لاغر می‌شه، نه فقط جسمم.

      این مسیر به من یاد داد لاغری نتیجه‌ی عشق به خودمه، نه نفرت از بدنم.یاد داد هر وقت ذهنم گفت «تو نمی‌تونی»، من آروم بهش بگم «می‌تونم، فقط باید از راه عشق برم، نه اجبار».بدنم با عشق رشد می‌کنه، با عشق شفا پیدا می‌کنه، و با عشق سبک می‌شه.

      گاهی به گذشته‌م نگاه می‌کنم، به اون روزایی که توی تاریکی یخچال دنبال آرامش می‌گشتم، و با لبخند می‌گم:اونم بخشی از مسیرم بود، بخشی از یادگیری‌هام.اگه اون ترس‌ها نبودن، من امروز قدر این آرامش رو نمی‌دونستم.

      الان با اطمینان می‌گم:من نمی‌خوام با رژیم، بدنم رو تنبیه کنم.می‌خوام با عشق، بیدارش کنم.می‌خوام هر لقمه‌ای که می‌خورم، تبدیل بشه به پیام عشق به سلول‌هام.می‌خوام هر بار که به آینه نگاه می‌کنم، به‌جای قضاوت، قدردانی کنم.

      چون حالا می‌دونم لاغری، رسیدن به وزن خاصی نیست…لاغری یعنی رسیدن به صلح با خودم.یعنی وقتی درونم آروم شد، بیرونم خودش زیبا می‌شه.یعنی وقتی ذهنم باور کرد من متناسبم، بدنم فقط تأییدش می‌کنه.

      من در مسیرم، با عشق، با ایمان، با آرامش.و هر روز بیشتر از دیروز حس می‌کنم دارم سبک‌تر، زنده‌تر و عاشق‌تر می‌شم.

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
1 2 3 10