۳۳ ساله بودم و اضافه وزن زیادی داشتم که فهمیدم مسیر لاغری من از همون اول اشتباه بوده. سالها هر رژیم و روشی که فکرش رو بکنید امتحان کرده بودم، ولی هر بار نهتنها لاغر نشده بودم، بلکه از قبل هم چاقتر شده بودم. امروز میخوام بگم مشکل کجا بود و کلیدی که بدون اون هیچکس نمیتونه لاغر بشه و لاغر بمونه چیه.
این نوشته، جلسه اول از دوره رایگان ۱۲ جلسهای لاغری با ذهن است. اگه تازه به این مسیر اومدی، خوش اومدی. پیشنهاد میکنم اول ویدیوی این جلسه رو با دقت ببینی و بعد این متن رو بخونی.
همهی جلسهها رو روی گوشیت داشته باش. با اپلیکیشن لاغری با ذهن میتونی ویدیو و صوت جلسهها رو دانلود کنی و بدون اینترنت هم ببینی و گوش بدی.
در این جلسه میآموزیم:
🙋♂️ من و اضافه وزن
برای دوستانی که تازه با من آشنا شدن، اول یه کم از خودم بگم. من حدود ۳۵ سال اضافه وزن داشتم. اولین بار وقتی حدود ۸۵ کیلو بودم رژیم گرفتم. با هر رژیم ۵ یا ۱۰ کیلو کم میکردم، ولی وقتی رژیم رو کنار میذاشتم، بیشتر از اون چیزی که کم کرده بودم برمیگشت. بنابراین هر رژیم من رو یه پله چاقتر میکرد تا رسیدم به ۱۳۵ کیلو.
در اون سالها به خاطر اضافه وزن، بیماریهای مختلفی هم سراغم اومده بود؛ مثل دیابت، فشار خون، کبد چرب، زانو درد، کمر درد، تنگی نفس و خروپف شبانه. هر راهی که میرفتم به بنبست میرسید. بعضیها رو میدیدم که لاغر میشن، ولی برای من انگار هیچ راهی وجود نداشت. نتیجهی هر تلاشم یه وزن بالاتر، یه ناامیدی بیشتر و یه حال بدتر بود.
جرقهای که همه چیز رو عوض کرد
از یکی دو سال قبل، با استفاده از قدرت ذهن نتیجههای بزرگی در بخشهای دیگهی زندگیم گرفته بودم؛ از نظر مالی، روابط و کارم. ولی هیچوقت فکر نمیکردم بشه از همین قدرت ذهن برای لاغری هم استفاده کرد. چون اون موقع هیچکس چنین حرفی نمیزد. همه یا میگفتن رژیم بگیر و کالری بشمار، یا میگفتن ورزش کن، یا جراحی و پیکرتراشی رو پیشنهاد میدادن.
یه روز که دیگه واقعاً خسته شده بودم، نشستم و از خدا کمک خواستم. گفتم من هر کاری بلد بودم کردم و نشد. مگه میشه یه قفلی باشه و کلید نداشته باشه؟ همون روزها این فکر به ذهنم رسید که «تو که در بخشهای دیگهی زندگیت از قدرت ذهن نتیجه گرفتی، چرا برای لاغری ازش استفاده نمیکنی؟ مگه بدن تو از این قانون جداست؟»
از همون روز شروع کردم به تحقیق و فکر کردن و هر چیزی که پیدا میکردم روی خودم امتحان کردم. نتیجه این شد که بدون رژیم، بدون گرسنگی کشیدن، بدون باشگاه و بدون هیچ قرص و دمنوشی، در عرض ۷ ماه به وزن ۸۰ کیلو رسیدم. از اون موقع تا امروز هم بدون رژیم و کالریشماری و بدون استرس چاق شدن، روی همین وزن موندم.
وقتی اطرافیانم تغییرم رو دیدن، اولین سؤالشون این بود که «معدهات رو عمل کردی؟». وقتی براشون توضیح دادم چه کار کردم، دیدم چقدر آدمها مثل گذشتهی خودم دارن در این مسیر زجر میکشن. برای همین سایت تناسب فکری رو راه انداختم تا این آموزشها رو با بقیه هم در میون بذارم. خدا رو شکر در این سالها هزاران نفر وارد این مسیر لاغری شدن و نتیجههاشون رو در بخش نظرات سایت نوشتن.

🧠 بدن فرمانبر ذهنه
برای اینکه کلید لاغری رو بفهمی، اول باید یه اصل ساده رو بدونی. ما انسانها دو بخش داریم: یه بخش جسمی که همین بدن ماست، و یه بخش ذهنی و روحی. سؤال اینه که کدوم یکی اصله و کدوم یکی فرعه؟
جواب ساده است. وقتی ذهن و روح یه آدم از بدنش جدا میشه، اون بدن با همهی عضلهها و استخونها و قلب و مغزش، حتی نمیتونه یه پلک بزنه. یعنی همهی قدرت دست ذهن و روحه و بدن فقط ابزاریه که در اختیار ذهن قرار داره.
همین الان تصمیم بگیر دستت رو بالا بیاری. اول در ذهنت این تصمیم گرفته شد و بعد دستت بالا اومد. اگه ذهنت این دستور رو نمیداد، دستت هیچوقت خودش تکون نمیخورد.
خیلی سادهترش اینه که بدن ما هیچ کاری رو خودسرانه انجام نمیده. هر کاری که بدن انجام میده، اول در ذهن تصمیمش گرفته شده. حالا ببینیم این موضوع چه ربطی به چاقی و لاغری داره.
❓ چرا تلاش برای لاغری نتیجه نمیده؟
بیشتر آدمها فکر میکنن چاقی یه مشکل بدنیه و برای همین میرن سراغ بدنشون. میگن شکمم اومده جلو و پهلوهام زده بیرون، پس باید غذای این بدن رو کم کنم، به زور ورزشش بدم، چربیهاش رو با جراحی بردارم یا معدهاش رو کوچیک کنم.
یعنی تقریباً همهی روشهای لاغری فقط با بدن کار دارن و هیچکدوم سراغ ذهن نمیرن. نتیجهاش هم اینه که بیشتر کسانی که با رژیم و ورزش لاغر میشن، بعد از مدتی به وزن قبلی یا حتی بیشتر از اون برمیگردن. حتی خیلی از کسانی که جراحی معده یا پیکرتراشی انجام میدن، بعد از چند سال دوباره وزنشون بالا میره.
دلیلش اینه که همهی این روشها سراغ نتیجهی چاقی رفتن، نه سراغ علت اون. بنابراین تا وقتی علت سر جاش باشه، نتیجه هم دوباره برمیگرده.
مثال کامپیوتر و چاپگر
برای اینکه این موضوع رو راحتتر بفهمی، ذهنت رو مثل یه کامپیوتر در نظر بگیر و بدنت رو مثل یه چاپگر. فرض کن در کامپیوتر نوشته شده «من چاقم» و تو دکمهی پرینت رو زدی. برگهای که از چاپگر بیرون میاد هم همین جمله رو داره.
حالا تو از این جمله خوشت نمیاد. برای همین با لاک غلطگیر روی «من چاقم» رو میپوشونی و با خودکار مینویسی «من لاغرم». رژیم گرفتن، ورزش اجباری و جراحی دقیقاً همین کار رو میکنن. یعنی با زور و گرسنگی و سختی، روی برگهی چاپشده دست میبرن.
ولی فایل اصلی در کامپیوتر هنوز همون «من چاقم» است. بنابراین به محض اینکه رژیم رو کنار بذاری، دوباره همون جمله چاپ میشه و این بار حتی پررنگتر. یعنی از وزن قبلیت هم چاقتر میشی. من سالها همین اشتباه رو میکردم. هر بار میرفتم سراغ بدنم و میگفتم باید کمتر بخورم، باید بدوم، باید دمنوش بخورم. غافل از اینکه تا وقتی فایل اصلی در ذهنم عوض نشه، بدنم هم عوض نمیشه.

⚠️ چرا بعد از رژیم از قبل هم چاقتر میشیم؟
مهمترین وظیفهی ذهن ناخودآگاه ما اینه که ما رو زنده نگه داره. ذهن کاری نداره که تو دوست داری در یه مهمونی لباس قشنگ بپوشی یا اندام متناسب داشته باشی. ذهن فقط یه چیز رو میفهمه: این آدم باید زنده بمونه. برای ذهن، چربیهای بدن یعنی ذخیرهی انرژی برای روزهایی که غذا پیدا نمیشه.
حالا وقتی رژیم میگیری و غذات رو کم میکنی، ذهن نمیدونه که تو برای لاغر شدن رژیم گرفتی. ذهن فکر میکنه قحطی شده و غذا پیدا نمیشه. برای همین بدن رو در حالت صرفهجویی قرار میده تا انرژی کمتری مصرف بشه؛ درست مثل وقتی که برق رفته و گوشیت ده درصد شارژ داره و تو نور صفحه رو کم میکنی تا گوشی دیرتر خاموش بشه.
به همین دلیل وقتی رژیم میگیری، بیحال و خسته و کمحوصله میشی و زود عصبانی میشی. ذهن در تمام مدت رژیم منتظره که این قحطی تموم بشه. وقتی بالاخره خسته میشی و رژیم رو کنار میذاری، ذهن سریع شروع میکنه به ذخیره کردن و این بار بیشتر از قبل ذخیره میکنه، تا اگه دوباره قحطی شد غافلگیر نشه.
این دقیقاً بلاییه که سر من اومد. من از ۸۵ کیلو رژیم گرفتن رو شروع کردم و با رژیمهای پشت سر هم به ۱۳۵ کیلو رسیدم. شاید اگه همون موقع رژیم نمیگرفتم و با بدنم نمیجنگیدم، هیچوقت به ۱۳۵ کیلو نمیرسیدم.
خیلی سادهترش اینه که وقتی رژیم میگیری، داری با ذهنت میجنگی. در این جنگ هم همیشه ذهن برنده است. چون ارادهی ما محدوده و بعد از یکی دو ماه یا چند ماه خسته میشه، ولی ذهن ناخودآگاه ۲۴ ساعته بیداره و هیچوقت خسته نمیشه.
🔑 کلید اصلی مسیر لاغری
حالا کلید کجاست؟ کلید اینه که دست از سر بدنت برداری و بری سراغ ذهنت. یعنی بهجای اینکه روی برگهی چاپشده لاک غلطگیر بزنی، فایل اصلی رو در کامپیوتر ذهنت درست کنی. یعنی جملهی «من چاقم» رو از ذهنت پاک کنی و جاش بنویسی «من لاغر و خوشاندامم».
وقتی فایل اصلی عوض بشه، دیگه به لاک غلطگیر نیازی نیست. یعنی لازم نیست گرسنگی بکشی و به خودت سختی بدی. اشتهات کمکم با نیاز بدنت هماهنگ میشه، ریزهخواریها و پرخوریهات کمتر میشه و وزنت آرومآروم پایین میاد. چون این بار برنامهی ذهنت عوض شده، وزنت هم دوباره برنمیگرده.
باورهای چاقکننده از کجا اومدن؟
حالا سؤال اینه که چرا در ذهن ما نوشته شده «من چاقم»؟ جوابش باورهای ماست. ما از بچگی تا امروز، از خانواده و اطرافیان و جامعه و حتی پزشکها جملههایی شنیدیم و پذیرفتیم که حالا در ذهن ناخودآگاه ما جا خوش کردن. مثل اینها:
- «آب هم میخورم چاق میشم.»
- «ژنتیکم چاقه و استخونبندیم درشته.»
- «بعد از زایمان چاق شدم و دیگه لاغر نمیشم.»
- «سنم رفته بالا، دیگه نمیتونم لاغر بشم.»
- «لاغری سخته و برای لاغر شدن باید گرسنگی کشید.»
جملهای که خود من سالها به همه میگفتم این بود: «چاقی من ارثیه و هر کاری کنم لاغر بشو نیستم.» این جمله رو از خانوادهام زیاد شنیده بودم و هر بار که نتیجه نمیگرفتم، با همین جمله خودم رو توجیه میکردم.
وقتی مسیر لاغری با ذهن رو شروع کردم، اولین کارم این بود که بشینم و دلیلهای چاقیم رو بنویسم. وقتی با خودم صادق شدم، فهمیدم خیلی از این دلیلها فقط برچسبهایی بودن که سالها به خودم زده بودم و هیچوقت درستیشون رو بررسی نکرده بودم.
وقتی همهی حواسمون به چاقیه
دلیل دوم اینه که حواس ما از صبح تا شب روی چاقیه. جلوی آینه از هیکلمون بدمون میاد، روی ترازو اعصابمون خرد میشه، موقع لباس پوشیدن غصه میخوریم، در مهمونی حسرت اندام بقیه رو میخوریم و سر سفره با عذاب وجدان غذا میخوریم. همهی اینها یعنی توجه کردن به چاقی.
من در زندگیم بارها تجربه کردم که به هر چیزی بیشتر توجه کنی، همون چیز در زندگیت بزرگتر میشه. بنابراین وقتی دائم به چاقی فکر میکنیم و ازش میترسیم، داریم همون برنامهی «من چاقم» رو در ذهنمون پررنگتر میکنیم.
برای همینه که بعضیها هر چی دلشون میخواد میخورن و چاق نمیشن. چون اصلاً به چاقی فکر نمیکنن و استرس چاق شدن ندارن. ولی کسی که هر لقمه رو با ترس و عذاب وجدان میخوره و باور داره با یه دونه خرما هم چاق میشه، داره با هر لقمه همون باور رو در ذهنش تکرار میکنه.

📉 فرق این مسیر با رژیمهای قبلی من
قبلاً هر بار رژیم میگرفتم، اولش هیجان داشتم، بعد خسته میشدم و آخرش برمیگشتم سر خونهی اول. ولی در لاغری با ذهن خبری از کالریشماری و لیست غذاهای ممنوعه نبود.
یکی از قشنگترین تجربههام در این مسیر این بود که برای اولین بار هیچکس برام رژیم ننوشته بود. هیچ لیستی از بایدها و نبایدها نداشتم. خودم مسئولیت بدنم رو قبول کرده بودم و خودم تصمیم میگرفتم که چطور رفتار کنم.
۳۵ سال اضافه وزن داشتم، بدون اینکه کسی بهم یاد داده باشه چطور چاق بشم. کمکم و بیصدا چاق شده بودم. این بار هم کسی بهم نگفت چطور لاغر بشم. فقط خودم خواستم و ذهنم رو با لاغری آشنا کردم. یعنی همونطور که ذهنم چاقی رو یاد گرفته بود، لاغری رو هم یاد گرفت.
🤝 ما چاقها خیلی به هم شبیهیم
در این سالها نوشتههای هزاران نفر از اعضای سایت رو خوندم. چیزی که بیشتر از همه برام جالب بود این بود که ما آدمهای چاق، خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنیم به هم شبیهیم. باورهای ما، جملههایی که در بچگی شنیدیم و ترسهامون از غذا خیلی شبیه همه.
من ۳۵ سال همون مسیر ذهنی رو رفته بودم که خیلی از شما الان در اون هستید. بنابراین مطمئنم که شما هم میتونید همون کاری رو بکنید که من کردم. فقط یه چیز لازمه: ادامه دادن. همونطور که سالها با ثبات چاق موندیم، حالا باید همون ثبات رو برای مسیر لاغری بذاریم.

🟣 گام اول: آگاهی
حالا که تصمیم گرفتی شروع کنی، وقتشه وارد مسیر بشی. ویدیوی این جلسه رو با دقت ببین و موقع دیدنش یه دفتر و قلم کنارت باشه تا جملههای مهمش رو یادداشت کنی. فایل صوتی جلسه رو هم چند بار در طول روز گوش بده.
بعد از اون، با خودت فکر کن که چه باورهایی باعث چاقیت شده و چه جملههایی رو از بچگی با خودت آوردی. شناختن همین باورها اولین قدم ورود به مسیر لاغری واقعیه.
عجله نکن و هر روز فقط یک جلسه رو کار کن. تمرین این جلسه رو بنویس، نوشتههای بقیهی اعضای سایت رو هم بخون و فردا برو سراغ جلسهی بعد. من هم منتظر خوندن نوشتههات در بخش نظرات هستم.
پیشنهاد میکنم به این صفحه مراجعه کنید و براساس توضیحات ارائه شده دیدگاه خود را ثبت کنید.
اطمینان دارم محتوای این صفحه با مشارکت شما بسیار تاثیرگذارتر خواهد شد.
✍️ تمرین آموزشی 📖
📝 تمرین اختصاصی این جلسه: اولین گام در مسیر لاغری
حالا وقتشه با دقت بیشتری به گذشتهات نگاه کنی؛ نه برای سرزنش کردن خودت، بلکه برای شناختن خودت. جواب این سؤالها رو کامل و با جزئیات در بخش نظرات بنویس:
- 🧠 چطور چاق شدی؟ از کی شروع شد و چه فکرها یا عادتهایی باعثش شد؟
- 🍽️ چند بار رژیم گرفتی؟ بعد از کنار گذاشتن رژیمها، وزنت چه تغییری کرد؟
- 🔍 چه باورهایی دربارهی غذا، بدن و لاغری داری؟ کدوم جملهها رو از بچگی شنیدی و هنوز تکرارشون میکنی؟
- 📓 یه دفتر مخصوص مسیر لاغری داشته باش و همین امروز اولین صفحهاش رو پر کن.
- 🎧 ویدیو و فایل صوتی این جلسه رو چند بار ببین و گوش بده. هر بار نکتهی تازهای پیدا میکنی.
یادت باشه: آگاهی، اولین قدم مسیر لاغریه. هر چی بهتر بدونی کجا هستی و چرا اینجایی، راحتتر میتونی تصمیم بگیری به کجا بری.
در جلسهی بعد (قسمت دوم: مهمترین دلایل چاقی چیست؟) بیشتر دربارهی دلیلهای اصلی چاقی صحبت میکنیم.
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
۱. چرا بعد از کنار گذاشتن رژیم، وزنم بیشتر از قبل میشه؟
چون ذهن ناخودآگاه، رژیم رو قحطی میبینه و بدن رو در حالت صرفهجویی قرار میده. وقتی رژیم تموم میشه، ذهن برای اینکه دوباره غافلگیر نشه، بیشتر از قبل ذخیره میکنه. بنابراین هر رژیم، وزن رو یه پله بالاتر میبره.
۲. شروع مسیر لاغری با ذهن از کجاست؟
از شناختن باورهای چاقکننده. اول باید بفهمی چه جملهها و باورهایی در ذهنت هست که تو رو چاق نگه داشته. بعد قدمبهقدم این باورها رو با باورهای افراد متناسب جایگزین میکنی.
۳. در این مسیر باید رژیم بگیرم یا ورزش کنم؟
نه. در لاغری با ذهن رژیم غذایی، کالریشماری و ورزش اجباری نداریم. تمرکز ما روی تغییر ذهنه. وقتی ذهن تغییر کنه، رفتار غذایی هم بدون زور تغییر میکنه.
۴. هر چند وقت یک بار جلسهی بعدی رو شروع کنم؟
پیشنهاد من اینه که هر روز فقط یک جلسه رو کار کنی. ویدیو رو با دفتر و قلم ببین، تمرین رو بنویس، نوشتههای بقیه رو بخون و فردا برو سراغ جلسهی بعد.
امتیاز 3.82 از 705 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!











بنام خداوند وهاب
سلام خدمت استاد ارجمند وتمام دوستان خوب در این سایت بینظیر
خدارو شاکرم در این مسیر قرار گرفتم واز استاد عزیز بابت به اشتراک گذاشتن تجاربشون بینهایت سپاسگزارم
من به گذشتم فکر کردم و تنها خاطره ای که از چاقی داشتم این بود که ددرآن بچگی با مامانم حمام میرفتم مامانم کمی چاقی داشت در قسمت شکم و پهلو که اندامش نامتناسب کرده بود ومن همیشه این توی ذهنم بود که منم اگه چاق بشم همین شکلی میشم والان که سالهاست مامانم به رحمت خدا رفته اون تصویر در ذهن من هست و بارها گفتم خودم که من از مامانم بردم وتوی خانواده پدری و مادری افراد چاق نداریم و اگه هم باشه خیلی کم و یک دلیل دیگه من خیلی از اطرافیان می شنیدم که با ازدواج و بارداری چاق میشویم ومن هم باور کرده بودم، یادمه وقتی تازه ازدواج کرده بودم با همسرم میرفتم لباس بخرم به جا یک دست لباس دو،سه دست برام میخرید میگفت از بس لباسا بهت میاد دوست دارم همش برات بخرم اینو میگم که تا اون زمان که ۲۴ سالم بود اندامم خوب بود ولی کم کم به خاطر اون باورا که داشتم وباردار هم شدم دیگه اندامم به هم خورد چون افکار کار خودشونو کردن و الان باور کنید دوست ندارم برم لباسی بخرم چون اندامم اونی که میخوام نیست .امیدوارم با توکل به خداوند زیبا و استفاده از این دوره که به سمتش در اولین روز حضورم هدایت شدم به اندام دلخواهم برسم
با آرزوی موفقیت و تناسب اندام برای همه دوستان وخودم
پس سوال این قسمت اینه: خوب به موضوع چاقی خودتون فکر کنید؛
واقعأ چرا شما چاق شدید؟ از چه سنی شما چاق شدید؟
بیاید مثلآ فکر کنید از شما خواستن یک داستان درباره ی چاقی خودتون بنویسید،خاطرات چاقی را بنویسید.
موضوع انشا ما اینه:
چرا من چاق هستم؟
زمان چاقی
من که چاق نشدم که من چاق بدنیا اومدم. عکسم هم هست چهار پنج تا بچه زیر یکسال هستیم که یکجا نشسته ایم بصورت ردیفی. من یه بچه نیستم اندازه یکیو نصفی یا دوتا بچه هستم 🤣🤣
حالا شما بگو از کی چاق شدیم از موقعی که تو شکم مادرم بودم چاق بودمحتی مامانم میگند ویارشون زمان من گوشت و کباب و آبگوشت بوده اما در زمان برادرم آبمیوه و میوه خیلی دلشون میخواسته. پس من از زمان انعقاد نطفه چاق بودم 😁
دلیل چاقی
دلیل اینکه من چاق هستم حتما به این موضوع بر میگردد که خیلی میخورم و الا از راه هوا که آدم چاق نمیشود.کلا میلم به غذا زیاد است هر وقت بیکارم و حوصله ام سر میرود میخورم، اگه فکرم مشغول چیزی ناراحت کننده هم باشد میخورم. تنها تایمی که لاغر شدم البته اونم نه لاغرِ لاغر منظورم اینه که کمی وزنم اومد پایین در زمان دانشجویی بود بخاطر پیاده روی زیادی که انجام میدادم یا قبل از باردار شدن که با همسرم تایم طولانی هر روز پیاده روی میکردم.من عاشق شیرینی و شکلات هستم شکلات تلخ شکلات باطعم قهوه و نسکافه غذاهای چرب مثل ماکارونی الویه پیتزا و انواع سرخ کردنیها. برنج که از بچگی عاشقش بودم و بیشتر از بقیه میخوردم.اونا که لاغرند شاید ژنی هم باشه چون از اول خیلی بخور نیستند ولی ما ها ژنمون تپله خوراکیها برای ما خوشمزه تره زود به زود گشنمون میشههی دوست داریم بخوریم و بخوریم. عذاب وجدان هم که میگیریم بازهم میخوریم. عدد رو ترازو را که میبینیم باز هم میخوریم چون از اون عدد ناراحت میشیم و چون برای رفع ناراحتی باید راهی برای آرامش پیدا کرد که اون راه خوردنه.
خوب خوردن خوبه دیگه از نظر من خیلی باحاله شاید دلیلش اینه سرگرمیه دیگه ای جز خوردن نتونستم پیدا کنم که به اندازه اون برام جذاب و هیجان انگیز باشه
یه چای با شصت تا قند و یا بیست تا پولکی در حالیکه تا خرخره غذا خوردم
یه عالمه سالاد میخورم که یعنی میخوام لاغر بشم اما باز هم یه عالمه غذا میخورم
من در حد حالت تهوع غذا میخورم. اصلا آرامش ندارم فقط دلم میخواد بخورم.
انگار مسابقه خوردن دارم. حالا این مسابقه را با کی گزاشتم خدا میدونه فقط همیشه تو این مسابقه برنده ام چون تا بالاترین حد توانم میخورم.
من از اونام که با آب خوردن چاق نشدم مثل بعضیا که میگن ما آب هم بخوریم چاق میشیم من واقعا با خوردن چاق شده ام با انواع خوراکیهای چرب و شیرین انواع هله هوله های بیهوده
کاری که من میکنم واقعا بیش از حد معده غذا میخورم.
یه موضوع دیگه که باعث بیشتر خوردن من میشه اینه که تا یه مقداری میام کم بخورم مامانم میگند حالا اینو بخور قوت داره، حالا بخور ضعیف میشیا، حالا بخور مریض میشیا.بخور رنگ و روت زرد شده، بخور جون داشته باشی. البته این دلیل زیاد مطرح نیست چون بنده ذاتا عاشق خوردن هستم.
خاطرات چاقی:
از همون اول از همه برادرام تپل تر بودم مثلا اگه برادرم نصف غذاشو میخورد من مال خودمو که کامل میخوردم نصفه اونم میخوردم. کلا همیشه گشنه بودم و هستم. وقتهایی هم که ناراحتم باز هم میخورم.خاطره های چاقی هم نمیدونم منظورتون چیه ولی کلا خیلی جذاب نیستندچهارم دبستان بودم مربی بهداشت بچه ها را ۴ تا ۴تا صدا میزد تو اتاقش قد و وزنمون رو میگرفت به من که رسید قدمو گرفت گفت اصلا رشد نکردی وزنم را که گرفت گفت خیلی وزنت رفته بالا تو اون گروه ۴ نفره هم من چاقتر بودم.اول راهنمایی بودم یادمه برای یه عروسی یه لباس مامانم دادند برام دوختند و دختر داییم هم تقریبا همون رنگی براش دوختندسال بعد یه جایی دعوت شدیم نمیدونم عقد یا عروسی خلاصه لباسمو تست کردم اندازه ام نبود اصلا تنم نمیرفت یعنی تو یه سال استخون ترکونده بودم درحالیکه برای دختر داییم یه کوچولو گشاد هم شده بود همه به من گفتند تو خیلی چاق شدی. 😒 واقعا لحظه غم انگیزی بود.در دوران نوجوانی و حتی کودکی چون چاق بودم مامانم میگفتند باید پوشیده تر باشی تا کسی به تو نگاه نکنه.تازه برای ما دخترها اوج مصیبت زمان به بلوغ رسیدنمون هست که بخاطر چربی بیشتری که چاقها ذخیره میکنند زودتر از بقیه همسنها به بلوغ جسمانی میرسند و این میشه بلوغ زودرس که برای دخترها خیلی ناراحت کننده است.خاطرات از چاقی زیاده اینکه یه بار توسط یکی از عمه هام بخاطر درشتی بعضی از اندامم مسخره شدم که خیلی برام گرون تموم شد و تا مدتها بغضش با من بود.😢
بارها تو مدرسه توسط همکلاسیهام🥺
حتی ابتدای ازدواجم توسط همسرم که اونم خیلی برام ناراحت کننده بود. 😢
یه خاطره باحال: مامانم تعریف میکردند که همسایه شون یه دختر داشته که خیلی هم تپل و چشم ابرو مشکی و خلاصه همون مدلی بوده که مامانم براش غش و ضعف میرفتند و میگفتند هروقت من این دختر را میدیدم از خدا میخواستم یه دختر مث اون به من بده و وقتی هم تو بدنیا اومدی همون قدر تپل و همون شکلی بودی که تصورشو داشتم. منم بچه که بودم مامانم این را که تعریف میکردند گریه میکردم و میگفتم پس چاقی من تقصیر شماست اگه از اول از خدا یه دختر لاغر میخواسی من الان انقدر چاق نبودم و …🤣🤣
یه بارم یادمه تصمیم گرفتم خام گیاهخوار بشم تا مامانم فهمیدند به روح همه اموات و جان همه زنده ها منو قسم میداند که این کار رو نکن مریض میشی و میمیری و فلانی اینکار را کرد پلاکت خونش اومد پایین مریض شد و مُرد… خلاصه زنگ میزدند گریه گریه که قلبم درد گرفت تو رو خدا برو غذا بخور فشارم رفت بالا تو رو خدا با خودت همچین نکن و…
خلاصه اینم گذاشتم کنار کلا هر تایمی خونه مامانم برم تا یه کمی کمتراز حد معمول بخورم توصیه به خوردن دارند با اینکه این حجم از اضافه وزن من را میبینند. ولی مامانم را اصلا جزو دلایل چاقی نمیبینمشون چون بازهم میگم من کلا عاشق خوردنم.
یه بار بچه که بودم با دختر داییم سوار الاکلنگ شدیم دختر داییم نمیتونست بیاد پایین من همش پایین بودم اون بالا بود، داییم اومد پیش دخترش که بتونه اونو بکشه پایین نتونست بعد به من گفت وای مگه تو چند کیلویی؟ خیلی ناراحت شدم. 😔
مشکلات چاقی:
چاقی باعث میشه اعتماد به نفس آدم بیاد پایین و البته در ابتدا دیگران هستند که با انگشت نشون میدن و بعد همین حرکت باعث میشه فکر کنیم یه چیزی از بقیه کمتر داریم.یه حس زشت بودن یا کمبود داشتن سراغم میاد در نتیجه یه فکرهایی ناخواسته به ذهنم خطور میکنه که من از بقیه کمترم پس اون حس آرامشو راحتی کم کم از من گرفته شد یعنی چون دیدم چاقم گفتم پس من زشتم پس یه چیزی از بقیه کمتر دارم پس استحقاق خوشحال بودن و شادی را ندارم و خوب همه چیز و همه کس هم در بوجود اومدن این حس تاثیر دارد.ساده ترین نمونه اش اینکه نمیتونم لباسهایی که دوست دارم بپوشمو همیشه با حسرت به اندام و لباسهایی که خانمهای دیگه میپوشند نگاه میکنم.
من الان کمر درد و زانو درد شدیدی دارم که از الان میدونم قراره چی پیری سخت و زجر آوری داشته باشم. اکثر اوقات بخاطر رو هم خوری و درهم خوری که میکنم نفخ و گاز معده زیادی دارم.
سنگینم، اصلا حال تکون خوردن ندارم حال بازی کردن با پسرم یا حتی یه ورزش کوچک تو خونه ندارم. اکثر اوقات حال ندارم از جام پاشم همش خسته و هلاکم انگار یه کوه کندم. البته کمردرد ناشی از چاقی هم بی تاثیر نیست مثلا اگه یه روز یه قسمت از خونه رو تمییز کنم اصلا انگار جون کندم. دیگه اگه همون روز بخوام غذا هم درست کنم که واییی دیگه دیوونه میشم از کمردرد دولا دولا راه میرم.شاید باورتون نشه ولی من انقدر کمر دردم شدیده که میشینم رو زمین مثلا برای ناهار خوردن بعدش پامیشم باید دولا دولا راه برم.
یادمه قبلا خیلی میرقصیدم اما الان انقده از هیکل خودم ناراضیم که تا میخوام برقصم به خودم میگم تو بشین سر جات این بشکه را تکون نده 🙁
میدونی یه حس بدی هست وقتی زیادی میخورم احساس میکنم اون حس معنویت هم از من گرفته میشه انگار بال و پر پروازم بخاطر سنگینی بار معده ازم گرفته میشه قشنگ میفهمم زیاده خوری من روی معده اثر میزاره معده که سنگین میشه حس رخوت و کرختی به آدم دست میده نمیدونم کسی بوده همچین حسی داشته انگار حال عبادت از آدم گرفته میشه.
مطمئن هستم هر کس نوشته های من را بخواند به من میگوید خوب خبرت کمتر بخور که البته راست هم میگه.
یبوست که دیگه ولم نمیکنه. وای از این مرض که بهش میگن ام الامراض همش این مشکل را دارم دلیلش را هم میدانم رو هم خوری که معده بدبخت نمیتونه هضم کنه و روده ها هم نمیتونند رد کنند آخه بدبختها یه تایم استراحت هم میخواند.
ریفلاکس معده هم بخاطر پرخوری دارم. از دست خودم بخاطر این حجم از نادانی و بی ارادگی فوق العاده عصبانی و ناراحتم.
همسرم از حجم زیاد چربیهام متنفره و همیشه به من میگویند یه فکری برای خودت بکن.
لباس هم که ما تپلها مجبوریم یه چیز زشت بد قواره بپوشیم که فقط چربیهای چین خورده رو همدیگه را بپوشیونیم و اکثرا لباسهای قشنگ و خوش فرم برای ما تنگه 🙁
تازه هر وقت تو جمع بحث لاغری و اندام و هیکل پیش میاد دلم میخواد یا همه هرچه سریعتر دهنشونو ببندند یا اینکه خیلی ریز میپیچونم از جمع خارج میشم.
به نام خداوند بخشنده و مهربان
من دلایل چاقی خودم را مینویسم ولی قبلش بگم که چاقی من از کودکی شایدم به گفته مادرم از وقتی که به دنیا اومدم هست حالا دلایل چاقی من:
1,ارثی بودن چون از بچگی چاق بودم
2,کم تحرکی 3,خوردن غذاهای نادرست و ناسالم 4,خوردن شکر و بستنی و تمام چیزهایی که از شکر ساخته شده است و کلا پرخوری و کم تحرکی و به شدت ارثی بودن
نشان های دریافت شده
باسلامواحترامخدمتروشندلتریناستاددنیا. ازحسنتوجهشمانسبتبهدیدگاههایمقدردانیمیکنموبینهایتتشکرمیکنمازراهنماییمفیدتانوسعیمیکنمباادامهدادنمسیرشماقدردان گوشهایازمحبتوحمایتهایدلسوزانهشماباشم
نشان های دریافت شده
باسلامخدمتاستادبزگوارمببخشیدمن3باردیدگاهمرانوشتمولیهربارپاکمیشودعلتجچیست؟
سلام و درود
نوشته شما ارسال شده
اگه نوشته رو از جایی کپی کنید و در بخش دیدگاه منتقل کنید امکان بهم ریختن نوشته یا حتی ارسال نشدن داره
نشان های دریافت شده
❤️بهنامخالقزبباییها. من.ازبدوتولدچاقبودم. وباوزنحدود5کیلوگرمبدنیاآمدمو.مادرمهمیشهچاقوتپل. بودنبچهرادلیلسلامتیبچهومداللیاقتخودشمیدونس.کمیکهبزرگترشدموواردمدرسهشدم.موردتمسخربچههاقرارگرفتمواینشروعاحساسبدمننسبتبهخودمبودهمیشه. فکرمیکردمهمهدارندبهچاقیمننگاهمیکنند. منبدلیلهوشزیادتمام. نمراتم20بودولیهیچکسحواسشبهاستعدادوهوشمن. نبودوفقطتوجهشونبهچاقی. منبودکمیکهبزرگترشدم. همینمادریکهخودشمنوچاقکردهبودشروعکردبهسرزنش. وسرکوفتمنکهکمتربخور. کمتربخواببیشترکارکنومن. چوندرسنرشدبودمباغذای. وخوابکمافسردهومریض. شدهبودموبهخاطرچاقیم. ازجمعفرا ریبودم. وهمیشهدرخانهبودموباوجودخوابوخوراککموتحرکوکاربیشتربازهمچاقترمیشدموبه. نسبتگوشهگیرترمیشدمهر. کسمرامیدیدگذشتهازتمسخروسرزنشیهنظریهممیداد..یکیمیگفتتوارثیچاقهستیوبهپدرومادرترفتی.یکیمیگفتتواستخوانبندیتدرشت.استوازابتداچاقبدنیاآمدی.یکیمیگفتچاقیتوهورمونیه.خلاصههرکسییهنظریمیدادوپشتبندآنهمیکدستوررژیملاغریوورزشمی دادیادمهدرسن14سالگیبقدریمادرممیگفتغذانخورچاقمیشیکهمنمریضشدمووقتیدکترمرادیدازمادرمپرسیدآیااتفاقناگواریبرایدخترتافتاده؟مادرمگفتنهفقطمنبه. خاطرچاقیشنمیگذارمزیاد. غذابخورهدکترگفتخانمدختر. شمادرسنرشداستبایدغذا. بخوردمثلایناستکهشمابه. یکدرختآبندهید. خبخشکمیشودوکلیدارویتقویتیبرایمننوشتوچاقیهمچنانمنراشکنجهمیداد. تااینکهدرسن17سالگیازدواجکردموبعدازازدواجهمچاقی. برایمنمشکلاتزیادتریبه. وجودآوردمنحدود2سالبچهدارنشدموباوجوداینکهدکترهامیگفتندتوهنوزآمادگیبچهدارشدننداریولیخانواده.شوهرمومادرممیگفتندچونچاقهستیبچهدارنمیشوی.و بعدازبچهدارشدن. منبازمچاقترشدموبهوزن90.کیلوگرمرسیدمهمیشهدلممی.خواستبلوزوشلواربپوشمولیبهخاطرچاقیحقانتخابنداشتم…بایدباتوجهبهشرایطجسمانیاملباسمیپوشیدم.بارهارژیم..گرفتمورزشکردمولیبازهمچاقترشدمومنبهوزن105کیلورسیدمیادمهیهباربارژیمدرعرضیکسال40کیلوگرمکمکردمومنبرایاولینبارخودمودرانداممتناسبحسکردمخیلیلذتبخشبودومندروزن65کیلوگرم9سالباقیماندمامادوباره. آرامآرامچاقشدمدیگربههیچ. رژیموهیچراهیاعتمادنداشتمومادرمهمراهخودشوادامه. میدادومرتبمیگفتنخورچاقمیشیوحسمنوبدمیکرد…دیگهفکرمبهجایینمیرسیدیه.روزبابغضواشکبهخداگفتم.خدایاکمکمکنمندیگهبریدموقدرتیدرخودمدرمقابلچاقینمبینمتنهاقدرتمنتویی.کمکمکنیکروزبعددراینترنت.سرچکردملاغریآسانبدونرژیملاغریباذهنبالاآمد…واردسایتشدموباخواندن…مطالبآنتعجبکردموگفتم.آخهچطوری؟مگهمیشهبافکرلاغرشد؟بعدباخودمگفتمامتحانشکهضررندارهدورهرایگانهستو.کسیهمنمیفهمهچونبافکرکردنهوبرایشروعدوره100گاملاغریباذهنراانتخابکردموباذوقوشوقوامیدچنددفتر100. برگومقدارزیادیخودکارتهیه. کردموشروعبهانجامدادنتمریناتدوره. هرروزیکگامراانجاممیدادم. درکناردورهدیدگاهبچههاهم.خیلیکمککنندهودلگرمکنندهبودکهمنتنهانیستمکهگرفتار.چاقیهستممنباوزن99کیلو.دورهراشروعکردمویواشویواشاحساسمخوبشدوآرامترشدموکمکممیلمبهغذاخوردنکمترشدواشتیاقموبرایادامهدادنبیشترشدودرآخرینگام.خودمراوزنکردموباناباوریدیدم9کیلوکاهشوزنداشتم….واینیعنیشکستدادنچاقیبهزبانخودشخیلیبرایملذت.بخشبودبرایهمینتصمیم.گرفتمدوره12گامراهمانجامدهموارددورهشدموبانوشتنتعهدنامهدردفترمدرستمثل. استادایدهایبهمندادهشدکهبرایبهترنتیجهگرفتندیدگاهترادرسایتبنویسوثبتکنومنبرایاولینباردیدگاهم اثبتکردموبسیارلذتبردماز. همراهیوتشویقاستادفهیموگرانقدرموایماندارم. کهبراحتیوبالذتلاغریرامی. آموزمونتیجهاینآموزشرادرجسممتجربهمیکنم.
سلام و درود
نوشته شما عالیه ولی به دلیل رعایت نکردن اصول نوشتاری خواندنش سخت شده
کلمات به هم چسبیده نوشته شده
منتظر خبرهای عالی شما هستم👌
سلام خدمت استاد بزرگوار چرا چاق هستیم وقتی این جمله رو شنیدم واقعا برای اولین بار بود که داشتم درباره اینکه چرا چاق هستم یا دلایل چاقی خودم فکر میکردم تا قبل از اشنا شدنم با سایت همیشه فکر میکردم من باید چاق باشم چو ن چاقی ژ نتیکی هست ومادر و خواهرهام چاق هستند ومن همیشه به خودم میگفتم نمیتونم مثل یه آدم معمولی غذ ا بخورم واگه بخوام متناسب باشم باید همیشه رژیم بگیرم وباور داشتم با خوردن برنج ونان وسرخ کردنی حتما چاق میشم وچاق هم میشدم وزنی رو که با سختی زیاد طی چند ماه از دست داده بودم طی چند هفته با خوردن برنج و نان برمیگشت و این روند شده بود تکرار زندگی من .من دلیل چاق شدنم رو ژنتیک. خوردن مواد غذای . کم تحرکی .و ریزه خواری میدونستم از بچگی چاق بودم ولی از زمان ابتدای متوجه چاقیم شدم وقتی میدیدم که تو خانواده همیشه حرف رژیم هست وچی بخورم وچی نخورم منم دیگه یاد گرفته بودم که باید به فکر خوردن ونخوردن باشم والان با دانستن این اگاهی ها چقدر دلم برای خودم میسوزه که چه دورانی رو میتنستم داشته باشم ولی به خاطر اینکه تمام فکر و ذکرم شده بود لاغر شدن و همیشه دنبال پیدا کردن راهی بودم که لاعر بشم واین موضو ع از همه چیز برا م با اهمیت تر بود هیچ وقت ذهنم ازاد نبود که برم دنبال هدف های دیگه انگار چاقی کل ذهنم رو تسخیر کرده بود و اجازه ورود هیچ کار دیگه ای رو نمیدادوالان که فکرش رو میکنم این بزرگترین مشکلی که چاقی برای من ایجاد کرده بود ولی از زمانی که وارد سایت شدم و رژیم و کنار گذاشتم با اینکه از این کار خیلی میترسیدم ولی به استاد اعتماد کردم و الا ن من بدون رژیم و با خوردن تمام مواد غذای دارم وزن کم میکنم این موضوع برای من مثل یک معجزه هست استاد عزیز و گرامی از شما بسیار بسیار سپاسگزارم
نشان های دریافت شده
سلام براستاد پرتلاش تناسب فکری
وای خدای من
جقدرازدیدن این متن فایل تصویری برای ناشنوایان که به نوشته تبدیل شده خوشحال شدم ایده بسیار عالی بود که به اجرا درآمده ایده ازهرکی بوده عالی بوده چه دید بازی داشته هرکسی که بوده
احسن به این همه اشتیاق خودباوری واین همه انگیزه توان که به فکر افردا ناشنوا جامعه هم بودید من به جای تک تک این افراد ازشما تشکردارم انشالله که موفق هستید هرروز بشیتر بهتر پر ثمر تر باشید
خداوند پشت و پنا هتون باشه استاد حق نگه دارتون
نشان های دریافت شده
سلام بر خداوند مهربان که من رو هدایت کرد وحمایت کرد که باشم ادامه بدم تا به هدفم که تناسب جسم هست برسم
سلام بر استاد وهمه دوستان هم مسیر
وفتی از همه جا نامید نکران وبا کلی احساس بد داشتم دنبال یی راهی برای نجات خودم ازچاه چاق میکشم
همه رژیمهای که با سن سال من بود همه رو توکلی زمان انجام دادم لاغریی رو توزمان کوتاه با کمی وزن کم گردن داشتم ولی وفتی دیگه خسته میشدم واون نتیجه که در نظرم بود نمیرسید اون وزن کم شده با مقدار بیشتر ودرمان کوتاهتر به سمت من برکشت میشد وکلی احساس بد وشکست رو به من تحمیل میکرد
کلی مسیرهای فرعی رد دنبال مسیر اصلی کشته خسته سر درگم مونده بودم دیگه هیچ راه علاجی برای رهایی از چاقی واضافه وزن تو نظرم نبود
سال پیش یی مسیری رو دوباره پیدا دردم که این فر ادعا میکرد که با ذهن افراد رو لاغر میکنه حدود ۸ ماه همه سعی تلاشم گذاشتم که وزنم کم کنم ۱۱ کلیو وزنم کم کردم ولی درنهایت تعجب بازم وزنم سوی به اضافه شدن پیش میرفت همه ترس نگرانی به من که دیگه تحمل یی شکست و بازگشت وزنم رو نداشتم این آقا حالا که تواین مسیر هستم متوجه شدم به اسم لاغری با ذهن درحقیقت یی رژیم کم خوری درتعداد دفعات ۷ بار بار در روز به اجرا میزاره وبرای من داشت برگشت وزنم رو به همراه داشت
با نگرانی واسترس از خداوند کمک خواستم گفتم که کمک فقط از خودت میخوام دیگه خسته شدم نجاتم بده وفات حضرت زهرا (ص) ۶ / ۱۰ /۱ ۱۴۰ خیلی دلم شکست بوده از بانو خواستم واسطه این امر بشه که من بتوانم خودم رو نجات بدم
۱۳/ ۱۰ / ۱۴۰۱ دل نگران وزنم ۴ کلیو برکشت داشت عصاب بهم ریخته
یی لحظه تو ذهنم یی حرفه زده شد !
اصلا بین کسی تا حالا با ذهن لاغر شده که این آقا میگه
نمیدونم چه حالی داشتم آمدم تو گوگل جای که خیلی توش کاری نداشتم نوشتم آیا کسی با ذهن لاغر شده
یی لحظه سایت تناسب فکری باز شد به اول مثل کسی که یی در باغ بزرگ در به روش باز کردن دلش میخواهد دورن این باغ رو تماشا کنه صاحب باغ هم با کمال میل اجازه داد ه رفتار کردم تو دو روز کلی سایت زیر رو کردم هر زمان وفت به دستم میافتاد میومد یی قسمت دیگه رو تماشا میکردم هی به خودم میگفتم این همه آدم اینجا دارن چی کاره میکن واین شد
که درحال حاضر من شدم یی فردی از گروه بزرگ ازاین افراد این سایت هستم اول به شما دوست عزیزی که وارو این بخش شدید اون تبریک اول محکم میگم
جون من خودم کل این ۱۲ گام رو طی کردم ولی اون زمان که من وارد شدم هنوز اون جرات نداشتم که دیگاه بنویسم بخاطر همین من تواین بخش دیگاه ندارم وامروز چون قصد شروع دوباره دورهام که ازشنبه ادامه بدم وفت داشتم به خونه اولم برکشتم که شاید اولین نفری که هم این مسیر وهم۱۰۰ قدم رو طی کرده وبعد دوره ورد به سرزمین لاغر یی رو طی کرده وهم نتیجه گرفته وزنم کم کرده باشم که دارم به افرادی که وارد میشن میگم اگه به این مسیر وروش اون اعتماد کنيد سعی وتلاش خودت رو درونش بزارید انجام بدید شما نفر بعدی هستید که به این مکان بر میگردی و یی متنی ازخودت به یادگار خواهید گذاشت اطمینان دارم
چون من خودم وفتی به این بخش وارد شدم تو ذهنم گفتم این ۱۲ گام رو یاد میگیرم میرم انجام میدم ولاغر میشم
هرفایل این بخش رو شاید من ۶ یا ۷ بار گوش کرده یا نگاه کردم طی حدو ۱۴ یا ۱۵ روز
وفتی ۱۲ گام تموم شد به خودم گفتم تو چی یاد گرفتی هیچی برو ۱۰۰ قدم رو شروع کن به وفتی تواون مسیر داشتم کار میکردم حتی تا ۱۵ قدم بازم این جرات نداشتم که دیگاهم بنویسم از از روزی که به خودم این جرات دادم اون پنجره کوچکی که به ذهنم باز کرده بودم شد یی دردل باز زیبا که کل ذهنم رو تخلیه کرد از چی افکار اشتباه بی فایده
وفتی وارد سرزمین لاغری شدم مرحله به مرحله این تخلیه افکارم را شروع شد واون فرد بی اعتماد که دیگه حتی حا ضر نبود اون جسم که خودش به اشتباه از چاقی درست کرده رو تو اینه خونه خودش تماشا کنه حال با این اعتماد به نفس زیاد بیاد برای کسانی که مثل خودش با کلی نامیدی احساس بد واردشدن بگه برای من با سن ۵۷ سال با مشکل مفصل زانو که دکترها برام تعویض این مفصل رو پشناهد دادن و اونها گفتم اول باید معدتو عمل کنی که لاغربشی بعد زانو تو تا بتوانی راه بری بگم من ازخانه اصلا خارج نمیتونستم بشم حتی جای رفتن با ماشین هم ازپارکینک سواروپیاده میشدم هیچ امکان رراه رفتن نداشتم هیچ ورزش رو انجام ندادم هیچ رژیم بی ثمری رو انجام ندادم ودر کمال ناباوری برای شما که تازه آمدید لاغر شدم تو این هفته گذشته بعداز۷سال که امکان بیرون رفتن نداشتم مسیر ۱۰ دقیقه خونه تا سر کوجه متزل خودم رو با عصای ایستاده خودم اونم تنهایی رفتم وخرید کوچکی انجام دا دم ۷سال زندان چاقی زیادخودم بودم
ولی رها شدم شد آره شد برای من بااین همه مشکل شد برای شما به شکرخدا با سلامت جسم وتن امکانش هست که بشه به شرطی که واقعا بخواهی مراحل رودست کامل انجام بدید اون زمان خواهید گفت به خودتون که شد اونی که باید میشد من درحال حاضر این مسیر رو گذاشتم به امید خدا که تا آخر عمرم تا نفس درجان دارم خداوند کمک کنه باشم ادامه بدم و روز به روز وزن بیشتری رو ازدست بدم وچه ازدست دادن زیبایی و به اون هدفم که که لاغری کامل هست برسم
خداوند پشت و پناهتون یا حق حق نگه دارتون
تمرین امروزمون،چرا چاق شدیم و تو این مسیر چه چیزهایی از دست دادیم؟
قراره از جواب این سوال فورمولهای چاقی مغزمونو استخراج کنیم و به خودمون کمک کنیم .بنابراین هرچقدر با ریزه کاری و دقت بیشتری باشه بهتره.با این حس باید به این سوال جواب بدیم که انگارزندگی و ارزومون در گرو جواب این سواله.مهم نیست چقدر طول بکشه چرا که هدفمون رسیدن به انتهای سایت نیست ،زندگی کردن تو اگاهی سایته.حالا ما اومدیم تو این مسیر و هرکدوممون یه گوشه ای از مسیر رو مال خود کردیم و ساکن شدیم حالا باید زندگی با این اگاهیها رو یاد بگیریم و با دیدن،شنیدن ،ونوشتن ذهنمون رو متقاعد کنیم.
راستش از کودکی سیستم دفاعی من در مورد مشکلات و ناملایمات، فراموش کردن بوده.ذهنم اینو خیلی خوب یاد گرفته و انجام میده.منم هرگز خاطرات بدم رو زیرو رو نمیکنم.برای پاسخ سوال استاد اول کلی گریه کردم چون یاداوری کردم،زجر کشیدم و البته کوتاه وخارج از حاشیه رو مینویسم.خواستم اینو بگم که اهمیت داشت برام.
اگه نگم هرگز اما در۹۹ درصد مواقع از خودم چیزی نمیگم از درونم ،ازحالم شاید در بدترین حال روحی هم اقدام به درد و دل نکنم اما دوستی تو کامنتها حرف قشنگی زده بود گفته بود اینجا جاییه که گوش شنوا هست،همدردها دنبال جوابهای خودشون تو نوشته های هم هستن این خیلی خوبه.
حالا چرا چاق شدم؟ به نظرم تک تک ما قربانی عدم اگاهی اطرافیانمون بخصوص پدر و مادرهامون هستیم.
من قل یه دوقلو بودم البته همون قلی که کمتر توجه میدید،کمتر احترام میدید همه ی این حسهای بد و همه ی خشمم برای بی توجهی و حال بدم رو تو خوردن خلاصه میکردم.
اتفاق مهم دیگه در۸_۹سالگی درکمال تناسب و زیبایی لباس تنگ بلوز وشلوار پوشیدم تنها پارک رفتم و اونجا مورد اذیت و ازار کلامی خیلی زشت دو تا پسر نوجوون قرار گرفتم .حس گناه ک حقته و تقصیر خودت بود به خودت میرسی و میری پارک بهتر از اینم نمیشه و با فاصله کم از این اتفاق مورد ازار لمسی دوست عموم قرار گرفتم .به تنهایی این بارو تحمل کردم اضطراب شدید گرفتم و ترس و کابوس شبانه وافسردگی.همه ی اینا به من این پیام رو میداد که برای دیده نشدن و امنیت باید به چشم نیام و من از چاقی بعنوان استتار استفاده کردم و البته ساده بودن تو لباس و ارایش و کلا دوست داشتم توجهی به من جلب نشه.
این مقطع درد ناکی از زندگی من بود چون قدرت مقابله نداشتم .همه ی حسهای بد و اضطراب وترس کشنده رو با خوردن و فراموش کردن گذروندم .
والبته که دریافت پیامهای چاقی از دیگران._
ژن چاقی و به ارث بردنش از مادرم_
اینکه خوردن مواد غذایی حتما ادمو چاق میکنه بخصوص بعضی ها بیشتر چاق کننده هست_
تذکرهای بی ملاحظه ی مامانم چون دوست نداشت من چاق بشم._
مقایسه ی دایمی من با دیگرانی از دوستام که لاغر بودن و من خودمو خیلی چاقتر از اونا تصور میکردم-
همیشه انتظار چاقتر شدن داشتم و سایز لباسهام از خودم بزرگتر بود-
کار فول استرسی که داشتم ومعتقد بودم استرس باعث چاقی میشه-
ازدواج حتما چاق میشم وشدم-
ومشکلات ازدواج که برای ارامش ،قرص ارامبخش خوردم.و قرص ارامبخش حتما چاق میکنه-
ومن تلخی همه ی اینارو با خوردن تحمل کردم و رسیدم به اینجایی که معتقدم من عدم تعادلی در روحم دارم،وقتی ذهنم درگیر میشه باید بتونم ذهنم رو اروم کنم به روشی غیر خوردن.
و تو این مسیر چی از دست دادم؟ حرمت نفسم رو از دست دادم،حس لایق بودنم رو از دست دادم،حس حق داشتن ارزوهامو از دست دادم و راضی شدن به چیزهایی کمتر از ایده الم.