بعضی وقتا این فکر میاد سراغمون که:
«چربیهای بدنم دیگه قدیمی و کهنه شدن… اینا تکون نمیخورن! اگه بخوام آبشون کنم، باید جون بکنم، عرق بریزم، خودمو بکشونم باشگاه، رژیمای سخت بگیرم…»
تصور میکنی این چربیها مثل سیمان خشکشده به بدنت چسبیدن و فقط با تیشه از جا کنده میشن! 🪓😅
ولی واقعاً اینطوریه؟
نه دوست عزیز! این فقط یه باور غلط و قدیمیه، درست مثل خود اون چربیها 😄
بدن تو میتونه حتی چربی های قدیمی رو هم آرومآروم، با یه تغییر ذهنی درست و سالم، رها کنه و بسپره به جریان سوختوساز. نه نیازی به شکنجهست، نه دویدن روی تردمیل تا مرز سکته. 🏃♀️💥
❗نقش چربی های قدیمی در سخت شدن لاغری
یه زمانی که اضافهوزن داشتم، هرچی سنم بالاتر میرفت، حس میکردم لاغر شدن داره برام محال میشه 😓

با خودم میگفتم:
«هم سنم بالا رفته، هم این چربیهای بدنم دیگه قدیمی و کهنه شدن… اگه بخوام آبشون کنم، باید حسابی به خودم فشار بیارم! باید ورزش سنگین برم، عرق بریزم، رژیم بکشم تا شاید یه ذره بسوزن!» 🏋️♀️🔥
تصورم از چربی های قدیمی این بود که مثل لکهی قدیمی روی لباسن؛ هرچی هم بسابی، پاک نمیشن! 🧽😵
اما یه نکتهی مهم هست که خیلیا ازش غافل میمونن:
🧠 اگه ما توی ذهنمون، رسیدن به هدفی رو سخت و دردناک تصور کنیم، ناخودآگاهمون شروع میکنه به فرار کردن ازش!
نه به این خاطر که اون هدف واقعاً سخته، فقط چون ما خودمون تو ذهنمون سختش کردیم.
آدمیزاد ذاتاً دنبال آسونیه… دنبال راحتیه.
اگه لاغری تو ذهنت مساوی با زجر و سختیه، مطمئن باش مغزت هزار تا بهونه میتراشه که نری سمتش 🤯
و اینجاست که کمکم از خواستهت دست میکشی…
📌 چربی های قدیمی یکی از بزرگترین بهونههای ذهنی برای لاغر نشدنه
ما با افزایش سن، یه عالمه باور درباره بدنمون توی ذهنمون ذخیره کردیم:
- 🧓 «با افزایش سن، سوختوساز بدن کم میشه»
- 💉 «سلامتی کم میشه، بیماریها زیاد میشن»
- 🚶♀️ «بدن دیگه زور سابق رو نداره»
- 🧊 «چربی های قدیمی دیگه تکون نمیخورن»
و مشکل اینه که ذهن ما طبق همین فرمولها زندگی میکنه.
📊 تحقیقات علمی به روشنی نشان دادهاند که چربیهای بدن تنها به عنوان بافتهای ذخیرهکننده انرژی عمل نمیکنند؛ بلکه نقش بسیار مهمی در تنظیم فرآیندهای متابولیکی و هورمونی بدن دارند.
جالب است بدانید که حتی پس از کاهش وزن، حافظه چاقی سلول همچنان باقی می ماند و این می تواند عامل محرک برای ترغیب شدن به تکرار افکار و رفتارهای گذشته و زمینه ساز افزایش وزن مجدد شود. 🔄🧬
به همین دلیل است که همیشه بر استمرار و تکرار کردن آموزش های لاغری با ذهن حتی پس از کسب نتایج عالی تاکید کرده ام.
🧠 افرادی که بر این باورند که لایههای چربی های قدیمیتر به سختی آب میشوند، ممکن است به صورت ناخودآگاه از ادامه مسیر لاغری با ذهن برای کاهش وزن منصرف شوند.
🔍 باورهای ذهنی مانند «چربی های قدیمی سختتر آب میشوند» میتوانند به طور ناخودآگاه افکار و رفتارهای روزمره ما را تحت تأثیر قرار دهند.
لذا توجه و تلاش برای اصلاح این نگرشها، گامی موثر در جهت تسهیل فرآیند لاغری خواهد بود. 🌱💪
✅ خبر خوب اینه:
همونطور که چربیهات در طول سالها آرومآروم بهوجود اومدن، میتونن با یه نگرش تازه، یه ذهن متفاوت و باورهای درست، به همون آرومی و بدون زجر از بین برن 🧘♀️✨
باور سفت و کهنهایه که به چربی چسبیده! 😉

✨ برداشت من از چربی های قدیمی
حالا که به سالهای چاقی خودم نگاه میکنم، خیلی واضح میفهمم که باورم دربارهی چربی های قدیمی، چقدر رو ذهن و رفتارم تاثیر گذاشته بود 😔
از اونجایی که از بچگی اضافهوزن داشتم، توی ذهنم این تصویر شکل گرفته بود که:
«خب، چربیهام دیگه حسابی قدیمی شدن… اینا مثل سنگ شدن! آب نمیشن به این راحتیا» 🪨💭
و همین باور باعث میشد که هر بار رژیم میگرفتم، یه سناریوی تکراری اتفاق بیفته:
🍽 توی هفتهی اول، با کلی ذوق، ۵ کیلو کم میکردم و کلی خوشحال میشدم.
💀 اما از اونجا به بعد، انگار وارد منطقهی خطر میشدم! ۵ کیلو بعدی خیلی سخت پایین میاومد،
با خودم میگفتم: «این دیگه اون لایههای قدیمی چربیه… همونا که از دوران راهنمایی به یادگار موندن!» 🙈
تصورم این بود که:
- چربیهای رویی تازهن، پس راحتتر آب میشن 💧
- چربیهای وسطی یکیدو سال قدمت دارن، یه کم سختترن 😬
- اما چربیهای زیرین؟! قدیمی، سفت، چسبیده به استخون! کار حضرت فیله بخوای آبشون کنی 🐘🔥
با همین ذهنیت، هیچوقت نتونستم بیشتر از ۱۰ کیلو کم کنم…
نه چون بدنم نمیتونست، بلکه چون ذهــنم باور نمیکرد!
🧠 فرمول ذهنی = سرنوشت جسمی
ما توی ذهنمون، برای هرچیزی یه داستان ساختیم.
دربارهی سن چاقی، دربارهی چربی های قدیمی، دربارهی اینکه آب کردنشون سخت و زمانبره… و این داستانها شدن یه نقشهی اشتباه برای رسیدن به لاغری! 🧭❌
وقتی ما مدام توی ذهنمون صحنههایی میسازیم از سختی و زجر کشیدن برای آب کردن چربی های قدیمی، بدنمون دقیقاً طبق همون فیلم عمل میکنه.
یعنی انگار خودمون با دستای خودمون داریم لاغر شدن رو سخت میکنیم 😵💫
📌 از وقتی شروع کردم ذهنمو تغییر بدم، دیدم لایهلایه نه چربی، بلکه ترس و باور اشتباه از بدنم جدا میشه 💛
و اون موقع بود که فهمیدم: «برای آب کردن چربی های قدیمی، اول باید فکرهای قدیمی رو رها کرد» 🕊️✨

🧠 فرمولهای ذهنی درباره چربیسوزی
تا حالا دقت کردی توی خیلی از تبلیغات لاغری، چربیها رو مثل یه تیکه کره نشون میدن که با یه حرکت خاص یا قرص جادویی آب میشن؟ 🧈💨
یا تصویرهایی از بدنهایی که انگار لایهلایه چربی از روشون کنده میشه؟
همهی این تصاویر باعث شده یه فرمول اشتباه تو ذهن ما شکل بگیره:
«چربیها، مخصوصاً چربی های قدیمی، خیلی سخت و دیر آب میشن… باید کلی زحمت بکشی تا شاید یهذره ازشون کم شه!» 😮💨
و جالب اینجاست که ما تصور میکنیم هرچی بیشتر چاق بودیم، لایههای چربیمون کهنهتر و سفتتر شدن، پس لاغر شدن سختتره!
در صورتی که این باور، دقیقاً یکی از موانع اصلی لاغر شدنه! 🚫
❗ سن چاقی واقعی، سن فرمولهای ذهنیه!
بیایم یه لحظه منطقی بهش نگاه کنیم:
🔹 چربی های قدیمی وجود ندارن، چیزی که «قدیمی» شده، باورهای ما دربارهی چاقیه.
🔹 اگه هم چیزی به اسم سن چاقی وجود داشته باشه، مربوط میشه به وقتی که اون چندتا فرمول چاقکننده توی ذهنمون شکل گرفتن.
و این فرمولها معمولاً توی همون ماههای اول اضافهوزن میان و بعدش فقط دارن تکرار میشن مثل یک حلقهی معیوب 🎞️
🔍 سن چاقی و سن تکرار چیست؟
خیلیها فکر میکنن سن چاقی یعنی چند سالی که چاق هستن، اما حقیقتش اینه که:
سن چاقی واقعی ما، خیلی کمتر از سن تکرار چاقیه!
اما اغلب ما اشتباهاً سن تکرار رو به جای سن چاقی واقعی میگیریم 😕
یه مثال بزنم:
من خودم فهمیدم که:
سن چاقی من کمتر از یک سال بود، اما سن تکرار چاقی من حدود ۳۵ سال! 🕰️😲
پس برای لاغر شدن، نیازی نیست با اون ۳۵ سال مقابله کنم، بلکه باید روی همون یک سال تمرکز کنم و «سن چاقی واقعی» رو تغییر بدم.



🌱 تولد و پرورش لاغری با ذهن
آموزشهای لاغری با ذهن، مثل کاشتن یک نهال لاغری هست؛ نهالی که باید بزرگ بشه و ریشه بگیره تا بتونه با سن چاقی مقابله کنه.
هر روزی که تو سایت تناسب فکری هستی، اگر با اشتیاق و انرژی مثبت باشی، داری فرمولهای لاغری با ذهن رو یاد میگیری و سن لاغریات رو قویتر میکنی 💪✨
حالا فقط کافیه که سن تکرار لاغری خودت رو بالا ببری.
⚠️ چرا بعضیها تو مسیر لاغری لیز میخورن؟
بعضی از دوستان وقتی بعد از مدتی تغییر جسمی نمیبینن، فکر میکنن آموزشها براشون جواب نداده و ناامید میشن 😞
اما واقعیت اینه که:
هر کسی که آموزشهای لاغری با ذهن رو جدی گرفته باشه، تغییرات احساسی و رفتاری زیادی تجربه میکنه 💖
این نشونهی رشد و تکامل «نهال لاغری» تو ذهنه 🌳 و میوهی واقعی این نهال، کاهش وزن و لاغری جسمیه که زمان میخواد 🍏⌛
✍️ تمرین آموزشی 📖
اگر موانع ذهنی چاقی را از ذهن خود پاک کنیم، چربی های قدیمی هم بهراحتی شروع به آب شدن میکنند! 😍
این جمله فقط یک شعار نیست، بلکه نتیجه سالها تجربه و آموزش لاغری با ذهن است.
در این جلسه، با موضوع سن چاقی و مفهوم سن تکرار چاقی آشنا شدیم. این مفاهیم به ما کمک میکنند تا بفهمیم ریشه بسیاری از چاقیها، نه در جسم بلکه در تکرار سالها باورهای غلط درباره چربیهای قدیمی است.
لطفاً پس از مطالعه و تماشای ویدیو:
- ✏️ بنویسید نگرش شما درباره سن چاقی چیست؟ در گذشته چه چیزهایی دربارهاش شنیده بودید؟
- 🏃♀️ درباره ارتباط بین چربی های قدیمی و لاغر شدن با کمتر خوردن یا بیشتر ورزش کردن بنویسید.
- 🧠 برداشت خود را از ارتباط فکر و عمل در لاغری با ذهن شرح دهید.
- 🤔 آیا کسی با اضافه وزن میتواند فقط با رفتار افراد متناسب لاغر شود؟ نظرتان را توضیح دهید.
- 💡 تاثیر لاغری با ذهن را در تغییر باورها و فرمولهای ذهنی خود شرح دهید.
- 📌 در پایان، تمرینی که از محتوای ویدیو برداشت کردید را در قسمت نظرات یادداشت کنید.
یادت باشه! ✨ تغییر باورها درباره چربی های قدیمی، اولین قدم برای آب شدنشونه! 😇
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
امتیاز 4.64 از 74 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!


به نام خالقِ جان و اندیشه😍🌹
خدایِ عشق و فراوانی، همان که با هر نفس، زندگی را در رگهایمان جاری میسازد و با هر نگاه، جهان را به رنگِ آرامش و زیبایی میآراید. 💖✨
سلام و هزاران درودِ صمیمی و گرم به استاد عطاروشنِ عزیز و خانوادهی دوستداشتنیِ تناسب فکری😍🌹🎉
امروز میخواهم سفری را با شما آغاز کنم، سفری به اعماقِ وجودم، به دنیایِ باورها و رهاییها؛ جایی که چالشِ وزن، دیگر یک کابوس نیست، بلکه قصهای است از عشق به خود و قدرتِ شگفتانگیزِ ذهن. 📖💫
۱. رازِ کهنسالیِ چربیها؛ افسانههایی که ذهنمان را ساختهاند ⏳👵یادم میآید، روزگاری بود که وقتی صحبت از افزایش سن میشد، انگار یک طلسمِ ناگفته بر اندامها نازل میشد. «هر چقدر سنت بالاتر بره، لاغر شدن سختتر میشه!» این جمله مثل یک پتک بر سرِ باورهایم فرود میآمد. انگار طبیعت، حکم کرده بود که با هر تارِ مویِ سفید، ردیفِ تازهای از چربی بر انداممان بنشیند و دیگر هرگز رختِ بر نبندد. 🌬️👴
تصور میکردم چربیهای قدیمی، آنهایی که سالها مهمانِ ناخواندهی تنم بودهاند، دیگر هویتِ من شدهاند؛ بخشی جدانشدنی از وجودم. فکر میکردم این چربیهای قهوهای، همان سربازانِ لجوجِ بدن هستند که در برابرِ هر تلاشی مقاومت میکنند و فقط با ارتشِ عظیمی از ورزش و گرسنگیِ افراطی، شاید بتوان اندکی عقبنشینیشان داد. 🚶♂️💪 این تصور، باری سنگین بر دوشِ روانم بود؛ بارِ ناامیدی و پذیرشِ اجباریِ وضعیتی که آن را «طبیعی» میپنداشتم. چقدر این افسانهها، ما را از درکِ حقیقتِ بدنمان دور کرده بودند! 😞
۲. رقصِ سرنوشتسازِ چربیهای کهنه؛ چرا کمتر خوردن و بیشتر ورزش کردن کافی نبود؟ 🕺🏋️♀️در آن سالهایِ پر از تلاش و ناکامی، منطقِ سادهای در ذهنم حاکم بود: «بیشتر بخوری = چاقتر، بیشتر ورزش کنی = لاغرتر.» این فرمولِ ظاهراً منطقی، سالها چراغِ راهِ من بود، اما راه به ناکجاآباد میبرد! 🗺️ هرچه بیشتر سعی میکردم لقمههایم را بشمارم و هرچه بیشتر عرق میریختم، انگار بدنم در برابرِ خواستههایم لجبازتر میشد. 😠 گویی یک دیوارِ نامرئی بینِ تلاشهایم و نتیجهی دلخواهم کشیده شده بود. هرچه بیشتر فشار میآوردم، بدنم بیشتر مقاومت میکرد. 🧱 این چرخه، نه تنها مرا به سمتِ هدفم سوق نمیداد، بلکه مرا در مردابِ ناامیدی عمیقتر فرو میبرد. 🕳️ احساس میکردم بدنِ من یک مسئلهی حلنشدنی است، یک معمایِ پیچیده که هیچکس، حتی خودم، قادر به گشودنش نیست. آیا واقعاً بدنِ ما از قوانینِ طبیعت جداست؟ آیا ما محکوم به سرنوشتِ چاقی هستیم، فقط به خاطرِ چند سالِ بیشتر زندگی کردن؟ این سوالات، ذهنِ مرا رها نمیکردند. 🤔
۳. ذهنِ آرام، بدنِ رها؛ پیوندِ ناگسستنیِ فکر و عمل 🧘♂️💖و سپس، در میانِ تمامِ این سردرگمیها، نوری تابید. نوری از جنسِ آگاهی؛ نوری به نامِ «قدرتِ ذهن». 💡 فهمیدم که تمامِ مبارزاتِ بدنیِ من، ریشه در نبردهایِ درونیِ ذهنم داشت. وقتی در آرامش بودم، وقتی با لذت و بدونِ استرس به غذایم نگاه میکردم، بدنم انگار به من لبخند میزد و همراهیام میکرد. اما به محضِ اینکه واردِ چرخهی «رژیمِ اجباری» و «ورزشِ تحمیلی» میشدم، بدنِ من انگار اعلامِ اعتصاب میکرد. 🚫 مدتی وزن کم میشد، اما این لاغری، شکننده و ناپایدار بود؛ مثلِ حبابی که با کوچکترین نسیمی میترکید. 💨 میدانستم که یک جایِ کار ایراد دارد؛ ایرادی که نه در معدهام، نه در عضلاتم، بلکه در افکارم ریشه داشت. افکاری که مدام میگفتند: «باید بیشتر تلاش کنی!»، «باید گرسنگی بکشی!»، «باید خودت را شکنجه دهی تا لاغر شوی!» این افکار، مثلِ زنجیرهایی بودند که مرا به چرخهی ناامیدی بسته بودند. ⛓️
۴. تناسب اندام؛ آینهی رفتارِ ما، نه فقط رژیم و ورزش! 🪞✨آیا واقعاً برای لاغر شدن، باید حتماً شبیهِ دیگران باشیم؟ آیا باید فقط به فکرِ رژیم و ورزشِ طاقتفرسا باشیم؟ قطعاً نه! 🙅♀️ من به این نتیجه رسیدم که رفتارِ افرادِ متناسب، یک کلیدِ جادویی است. آنها نه از غذا میترسند، نه از وزنشان. آنها با بدنشان در صلح هستند. آنها میدانند که چه زمانی بخورند، چه چیزی بخورند و چگونه حرکت کنند که به بدنشان عشق بورزند. 💖 این رفتارِ متناسب، چیزی فراتر از یک رژیمِ موقت است؛ این یک سبکِ زندگیِ آگاهانه است. وقتی ما این رفتارِ آگاهانه را در پیش میگیریم، ذهنمان آرام میگیرد و بدنمان نیز آزاد میشود تا مسیرِ طبیعیِ خود را طی کند. نیازی نیست خودمان را شبیهِ کسی کنیم، بلکه کافی است رفتارِ سالم و متعادل را بیاموزیم و اجرا کنیم. این یک تحولِ درونی است که به بیرون منعکس میشود. 🌟
۵. قدرتِ دگرگونکنندهی ذهن؛ باورهای کهنه، فرمولهای نو 🦋✨پیش از آنکه «لاغری با ذهن» را کشف کنم، زندگیام در تاریکیِ استرسِ چاقی غرق بود. هر روز صبح که روی ترازو میرفتم، انگار حکمِ مرگ و زندگیام صادر میشد. ⚖️ اگر وزنم کم شده بود، دنیا به کامم بود و اگر حتی نیم کیلو زیاد شده بود، تمامِ روزم خراب میشد. 😩 اما وقتی شروع کردم به شکافتنِ لایههایِ باورهایِ قدیمی و جایگزین کردنِ آنها با افکارِ مثبت و سازنده، انگار چراغِ زندگیام روشن شد. 💡 دیگر از چاقی نمیترسیدم. این ترسِ فلجکننده، جای خود را به آرامشی عمیق داد. 🧘♀️ حس کردم بدنم دیگر یک دشمن نیست، بلکه یک دوستِ وفادار است که به من اعتماد کرده. این تحولِ درونی، این دگرگونیِ باورها، فرمولِ اصلیِ موفقیتِ من بود. بدنم با این آرامشِ جدید، شروع به باز کردنِ قفلهایِ چربی کرد و من احساسِ سبکی و رهایی را تجربه کردم. 🕊️💯
۶. تمرینِ رهایی؛ نفسِ عمیقِ عشق به خود 🌬️💖بعد از آموختنِ این درسهایِ گرانبها، به یک تمرینِ ساده اما قدرتمند رسیدم که میخواهم آن را با شما به اشتراک بگذارم: **«قبولِ لاغریِ آرام و لذتبخش.»** 😌✨ باید به خودم و بدنم یادآوری کنم که لاغری، یک فرایندِ طبیعی و دلپذیر است، نه یک مبارزهی جانفرسا. هر نفسِ عمیق، یک قدم به سویِ آرامش و رهایی است. هر لبخندی که به خود میزنم، پیامی از عشق به بدنِ خویش است. 🫂😍این بار، به جایِ شمارشِ کالریها و ساعتها دویدن روی تردمیل، به صدایِ بدنِ خود گوش میدهم. به جایِ حسرت خوردن، شکرگزارم. به جایِ مقاومت، پذیرایم. 🧘♀️ یاد گرفتهام که خودم را از بندِ رژیمهایِ ظالمانه نجات دهم و به آغوشِ آرامشِ ذهن پناه ببرم. این احساسِ آزادی، این باورِ راسخ که «من میتوانم لاغر شوم، چون این بار با آرامش و عشق پیش میروم»، بزرگترین هدیهای است که به خودم دادهام. ✨🎁
این مسیر، دیگر یک جادهی پر از سنگلاخ نیست، بلکه یک باغِ زیباست که با عشق و مراقبت، در آن قدم میزنم و از هر لحظهاش لذت میبرم. 🌸🌿از این پس، هر روز صبح که بیدار میشوم، نفسِ عمیقی میکشم و لبخندی به لب دارم، چون میدانم که لاغریِ پایدار، در گروِ آرامشِ ذهن و عشق به خود است. این آغازِ یک فصلِ نوین است؛ فصلی پر از سلامتی، زیبایی و سبکیِ روح و تن. 💖🎈
خداوندا، سپاسگزارم برای این درکِ ناب، برای این هدیهیِ آرامش و برای این مسیرِ سرشار از عشق. سپاسگزارم که به من آموختی، شفا، در دستانِ آرامِ ذهنِ من است. 🙏❤️
امیدوارم این سفرِ رهایی، برای شما نیز آغازگرِ دگرگونیهایِ زیبا باشد. 🌟🫂💋
فرانک یونیک ✨😍💞🌹🎉
نشان های دریافت شده
سلام به خدایی که در این نزدیکی است ومن به زمان بندیش اعتماد دارم
سلام به استاد گرامی و همراهان عزیزم در سایت تناسب فکری
دوره آموزشی صدگام لاغری با ذهن (گام ۱۸)
آیا چربیهای قدیمی واقعا دیر آب می شود؟
قبل از آشناییم با این سایت همیشه وقتی که رژیم می گرفتم و ورزش می کردم که لاغر شوم تا یک حدی که لاغر می شدم دیگر اون رژیم ورزش جوابگو نبودند
و بخاطر همین خیلیها می گفتند که اینقدر تلاش بیهوده نکن چون چربیهای قدیمی دیرتر آب می شوند و تو نمی توانی اونها را آب کنی باید خیلی تلاش کنی اونم هیچوقت در توان من نبود و وقتی که می دیدم دیگر نمی توانم بیشتر از اون حد نمی توانم لاغر شوم رهایشان میکردم .
و دوباره به زمان قبلی خودم برمیگشتم و این باور اشتباهی بود که در ذهنم شکل گرفته بود که مرا ناامید ومایوس می کرد.
حالا که چند سال است در این مسیر زیبای لاغری با ذهن قرار گرفتهام متوجه شدم که بدن من هم می تواند چربیهای قدیمی را
آهسته و آرام با تغییر دادن ذهنم آب کند
و حالا می فهمم که وقتی ذهنم را تغییر دادم خیلی موفق عمل کردم و بدون زجر و شکنجه بدون اینکه بخواهم رژیم بگیرم و ورزش کنم و یا سختی بکشم دارم آرام آرام و بدون عجله داشتن روز به روز جمع و جورتر می شوم و متوجه نمی شوم که بدنم چه کارهایی انجام می دهد فقط وقتی که لباسهایی که برایم تنگ بودن را می پوشم می ببینم که برایم گشاد شده اند متوجه می شوم
قبلا همه سن من رو هم ملاک قرار می دادند و می گفتند که سنت بالا رفته و لاغر شدن برایت محال هستش و من این باور غلط را در ذهنم بوجود آورده بودم و فکر می کردم که با بالا رفتن سنم چربیهای قدیمی به سختی آب می شود سوخت و ساز پایین می آید چون وقتی سن بالا می ره حال و حوصله تحرک هم کم میشه و چون فکر می کردم که تحرکم کم شده پس سوخت و ساز بدنم پایین آمده و من دیگر لاغر نخواهم شد
من در این مسیر یاد گرفتم که اگر یک هدفی را برای خودم سخت کنم ناخودآگاهم از آن فرار خواهد کرد و ما اگر هر چیزی را سختش کنیم ذهنمان آن را انجام نخواهد داد حالا می فهمم که چرا همیشه می خواستم هر کاری که راحت هستش انجام دهم چون ذهنم کارهای آسان را انجام می دهد و از کارهای سخت گریزان بود
وهمیشه دنبال آسانی و راحتی بود
فکر کردن به چربیهای قدیمی یکی از موانع بزرگ برای بهانه داشتن ذهنمان برای لاغر شدنمان هستش چون وقتی که سنمان بالا می رود یک عالمه باورهای اشتباهی در ذهنمان ذخیره می شود که اگر سنم بالا برود سوخت و سازم پایین می رودوبه بیماریهای زیادی دچار میشوم چربیهایم سفت می شود تحرکم کمتر می شود و اون چربیهایی که از قدیم داشتم از جایش تکان نمی خورد
ما اگر بخواهیم که در این مسیر به هدفمان برسیم باید استمرار داشته باشیم و تکرار کنیم و ادامه دهیم حتی اگر به نتیجه دلخواهمان برسیم باید باز هم باید این کار را انجام دهیم
و حالا باید این را بدانیم که همانطور که چربیهایمان در طول مدت چاقیمان آهسته و آرام ایجاد شده اند وقتی ذهنمان را آموزش دهیم و نگرش جدیدی داشته باشیم به همان شکل بصورت آرام و آهسته بدون اینکه متوجه شویم و سختی ببینیم از میان خواهند رفت
من هم مثل استاد فکر می کردم چون من از بدو تولدم چاق بودم بخاطر همین فکر می کردم چربیهای بدنم مثل سنگ شده است و آب کردنشان به این راحتی نخواهد بود چون این باور اشتباه همیشه در ذهنم بود من هم همیشه در حال رژیم گرفتن و ورزش کردن بودم و در ماههای اول ۵ کیلو را به راحتی کم می کردم و خیلی خوشحال می شدم اما در ماههای بعدی اون ۵ کیلو را نمی توانستم به راحتی کم کنم و همیشه فکر میکردم که چون چربیهایم قدیمی است باید بیشتر تلاش کنم و ورزشهای زیادی انجام می دادم آن هم ورزشهای شکمی انجام می دادم اما هیچوقت موفق نشدم
من قبلا وزنم را ۳۰ الی ۴۰ کیلو پایین آورده بودم اما چربیهای شکمم با اینکه این همه وزن کم می کردم چربیهای شکمم زیاد آب نمی شد و تخت و صاف نشده بود و این باور اشتباه من بود که نمی تونه نه اینکه بدنم نتونه .
چون ذهنم این باور را نداشت که بتوانم راحت لاغر شوم
حالا که در این مسیر زیبا قرار گرفتهام و شروع به تغییر دادن ذهنم شده ام می بینم که اون چربیها نه، بلکه باورهای اشتباه و ترسهایم بودند که من داشتم وتوان آب کردن چربیهایم را نداشتم.
و حالابا ایجاد فرمولهای صحیح دارند از بدنم کنده میشوند ما بخاطر رها شدنمان از چربیهای قدیمی باید از فکرهای قدیمی رها شویم
من چون از کودکی چاق بودم و با بالا رفتن سنم چاقیم هم بیشتر می شد با خودم فکر می کردم که حالا دیگر چطور می توانم لاغر شوم و این لاغر شدن را برای خودم سخت کرده بودم و این باور یکی از بزرگترین موانعی بود که من در مورد خودم داشتم
چربیهای قدیمی مان همان باورهایمان در مورد چاقیمان هستش
حالا بودن در این مسیر زیبا می خواهم یک نهال لاغری در ذهنم بکارم که بزرگتر بشه و ریشه دارتر بشه تا بتوانم با سن چاقیمان مقابله کنم و حالا باید هر روز توی سایت تناسب فکری باشم و با شوق و اشتیاق و با انرژی مثبت فرمولهای لاغری با ذهن را یاد بگیرم و سن لاغریم را قویتر و قدرتمندتر کنم و سن لاغریم را بالا ببریم
ما اگر موانع ذهنی چاقیمان را از ذهن خودمان پاک کنیم چربیهای قدیمی هم خیلی راحت و به آسانی آب خواهند شد
من چند سال است که در این مسیر زیبای لاغری با ذهن قرار گرفتهام و هر روز با گوش کردن به فایلهای آموزشی و خواندن مطالب آموزنده و انجام دادن تمریناتم و استمرار کردن و تکرار کردن و ادامه دادن گامی کوچک بر می دارم و نتیجه های خوبی کسب کرده ام نه فقط در لاغری بلکه در تمام جنبه های زندگیم پیشرفت داشته ام و باز هم من در اینجا خواهم ماند تا نتیجه خوبی و زندگی خوبی را تجربه کنم
ممنون استاد گرامی با آگاهیهای نابی که در اختیارمان می گذارید اول خودت و بعد ماها را از چاقی رهایی دادی سپاس فراوان
خدایا شکرت
سلام وعرض ارادت به استاد گرانمایه
سلام به تمامی کسانی که در این مسیر به کمک استاد گام بر میدارند
بحث امروز درباره چربی های قدیمی است
اگر موانع ذهنی چاقی رو از ذهن خودمون پاک کنیم چربهای قدیمی هم به راحتی آب میشن اصلا چربی قدیمی و چربی جدید نداریم چربی چربیه
این فقط یک شعار نیست حاصل دسترنج چندین سال تجربه استاد عزیزمون است
در این بخش ما با موضوع سن چاقی و مفهوم سن تکرار چاقی آشنا شدیم
ببینید دوستان اینکه ما میگیم سن چاقی من مثلا بیست سال یا سی ساله است درست نیست
ما فرمولهای چاقی رو طی یکسال به صورت نا خودآگاه آموختیم وبعداز اون سالها تکرارش کردیم وگرنه اگه سن چاقی ما بیست سی سال بود که از شدت چاقی میترکیدیم و الان وجود نداشتیم….
بنویسید نگرش شما درباره سن چاقی چیست؟در گذشته چه چیزی ذر باره اش شنیده اید
بسیار زیبا حرف دلمون رو استاد بیان کردند منم دقیقا همین طور فکر میکردم که چون سن چاقی من برمیگرده به ۳۶ سال پیش هر وقت اقدام به لاغری می کردم با خودم میگفتم چربی های جدیدتر هستند که میتونم با رژیم گرفتن آب کنم وگرنه چربی های قدیم کهنه شدن و دیگر آب نمیشوند وبدین باور نتونستم حتی چربی های جدید رو آب کنم !!!!!
این باور غلط رو اینقدر در جامعه شنیده بودم و خودم باور کرده بودم که میگفتم همین دیگه پس نباید از خودم انتظار داشته باشم که لاغر باشم
توجه کردید دوستان این انتظار نداشتن از لاغری همون چیزی است که در درس گذشته آموختیم وقتی از خودمون انتظار داریم یا نداریم مربوط به ذهن میشود
در باره ارتباط بین چربی های قدیمی و لاغر شدن با کمتر خوردن یا بیشتر ورزش کردن بنویسید
همانطور که در پاسخ سوال قبل توضیح دادم در جامعه خیلی این صحبت رو شنیده بودم که چربی هایی که سالهای پیش اندوخته شده با رژیم گرفتن بسختی آب میشود بلکه ممکن است اصلا این چربی ها آب نشوند با شنیدن این صحبتها باور ذهنی غلط در ذهنم ایجاد شد
برداشت خود را از ارتباط فکر و عمل در لاغری با ذهن شرح دهید
با ورود به مسیر لاغری دریافتم که مثل قبل نباشم که هر وقت یه خوراکی خوشمزه رو دیدم بدون فکر بردارم بخورم ،در این راه آموختم که اختیار خوردنم رو در دست خودم بگیرم این به من اعتماد به نفس بیشتر میدهد این خوراکی نیست که خودش وارد دهانم میشه یعنی هیچ خوراکی بزور وارد دهانمان نمیشود این خود ما هستیم که خوراکی رو انتخاب میکنیم و میخوریم
در این مسیر اموختم هر وقت خواستم چیزی بخورم از خودم بپرسم الان واقعا گرسنه ام ؟
مطمئن هستم که در این مسیر حتما لاغر میشم و این صبر و حوصله میخواد تلاش مستمر میخواد
همین مطالعه روزانه یواش یواش مسیر ذهنم رو تغییر میدهد به سمت لاغری
در این مسیر آموختم خیلی باورهای نادرست در ذهنم بود وبه خاطر همین لاغر نمیشیم
آیا کسی با اضافه وزن میتواند فقط با رفتار افراد متناسب لاغر شود ؟ نظرتان رو شرح دهید
نه ،اینکار مستلزم تلاش مستمر و تغییر مسیر ذهنی است وقتی ما سالها با این فکر که چاقی من ژنتیکی است
چربی های قدیمی سفت هستن وبه این راحتی آب نمیشن ….
وخیلی باورهای دیگر چگونه انتظار داریم لاغر شویم
تاثیر لاغری باذهن را در تغییر باورها و فرمول های. ذهنی خود رو شرح دهید
حالا که استاد عزیزمون دارن یکی یکی از باورهای نادرست که در ذهن ما نقش بسته بود رو باز میکنن و توضیح میدن این همین باورهایی است که نمی زاره ما لاغر بشیم با استمرار در سایت لاغری باذهن و گوش دادن فایل آموزشی و خوندن مطالب ونوشتن دیدگاه و خواندن دیدگاه دیگران کم کم مسیر درست رو پیدا میکنیم
وقتی ما دیگه دچار عذاب وجدان نمیشیم بعد از غذا خوردن
وقتی ما بعد از هر پرخوری خودمون رو سرزنش نمیکنیم
وقتی با خیال راحت غذا میخوریم و
وقتی نگرش ما به غذا عوض شده
و وقتی های دیگر…
همین ها باعث میشه که ما در این مسیر ثابت قدم باشیم و لاغری خودمون رو ببینیم
با خودم هر روز تمرین میکنم باورهای نادرست ذهنی ام را بشناسم و بهشون بی تفاوت باشم بجاش مسیر درست و باور درست در ذهنم ایجاد کنم که به سر منزل مقصود برسم
این تغییر نگرش نه فقط بابت لاغری بلکه در مسائل دیگه زندگی هم میتونه باشه و این تغییر نگرش سر مشق باقی مسائل زندگی که هر روزه با آن مواجه هستیم میشود تعمیم داد
با خودم میگویم ای کاش زودتر با این مسیر آشنا میشدم
اما از طرفی خیلی خوشحالم که خدا مرا هدایت کرد وارد این مسیر شوم
دوست دارم باقی عمرم رو دراین مسیر باشم تا راحتر زندگی کنم واز زندگیم لذت ببرم
با سپاس بیکران از استاد عزیز
نشان های دریافت شده
بنام پرودگار جهانیان 💗
سلام به استاد عطار روشن عزیز و همراهان گرامی
چربی های قدیمی
بنویسید نگرش شما درباره سن چاقی چیست؟ در گذشته چه چیزهایی دربارهاش شنیده بودید؟
من فکر میکردم ک هرچی چاقی بیشتر طول بکشه لاغر شدن هم سخت تره و ب قولی چاقی کهنه شده و عوض کردنش ب این راحتی نخواهد بود
یکی از اقوام همیشه میگه ک ما چون سالهاست که چاق هستیم نمیتونیم لاغر بشیم و بعد دخترش میگفت تا سنت کمه لاغر شو وگرنه بعدا دیگه ازدواج میکنی و بچه میاری دیگه نمیتونی لاغر بشی و منم تا حدودی اینو باور کرده بودم و چون خودم بعد ازدواج چاق شدم و بعد بارداری هم چاق تر و اینبار گول این شنیده هارو میخوردم ک چون ۱۰ ساله چاقم پس نمیتونم راحت لاغر بشم
درباره ارتباط بین چربی های قدیمی و لاغر شدن با کمتر خوردن یا بیشتر ورزش کردن بنویسید.
قبلا فکر میکردم ک باکمتر خوردن و سخت ورزش کردن برای همیشه میشه لاغر شد اما ته ذهنم این باور رو داشتم ک هرگز نمیشه لاغر شد و چربی های جمع شده کهنه شدن و موندگارن
اما تا کی میتونستم ورزش کنم یا مگه چقدر میتونستم با خودم در جنگ خوردن و نخوردن باشم یا چقدر میتونستم غذا رو کمتر کنم بلاخره برای زنده موندن ب انرژی غذا نیاز داشتم
برداشت خود را از ارتباط فکر و عمل در لاغری با ذهن شرح دهید.
بین افکار ما و رفتار ما رابطه مستقیم وجود داره ما برای اینکه کاری رو انجام بدیم اول فکر میکنیم و نتیجه رو میسنجیم و بعد وارد عمل میشیم بعد از انجام یه کار و تکرار اون دیگه ب صورت خودکار و تقریبابدون فکر انجامش میدیم
در لاغری با ذهن ما داریم با انجام تمرینات خوندن نوشتن و گوش کردن اطلاعات و افکار جدیدی رو وارد مغز میکنیم و تحلیل میکنیم و وقتی هر روز تکرار میکنیم هر روز در معرض افکار جدید درست قرار میگیریم و بصورت خودکار فکر و بعد عمل ما اصلاح میشه و اون عمل به عادت تبدیل میشه و جسم متناسب میشه
آیا کسی با اضافه وزن میتواند فقط با رفتار افراد متناسب لاغر شود؟ نظرتان را توضیح دهید.
خیر نمیتونه من خودم همسرم متناسب هست بارها میخواستم رفتارش رو یاد بگیرم و تکرار کنم اما هرگز موفق نشدم چون نگاه اون ب غذا با من تفاوت خیلی زیادی داشت همسرم غذا رو وقتی گرسنه بود میخورد و موقع سیری هرگز ندیدم چیزی بخوره اما من همیشه با اینکه تصمیم میگرفتم ک دیگه درست بخورم بازم یه بهونه جور میشد ک بخورم و مغز فرمان ب خوردن میداد ب قول استاد خوراکی ها با من حرف میزدن و من همیشه تشویق ب خوردن میشدم بخورم حیفه بخورم چون نذریه بخورم چون فلانی تعارف کرده بخورم چون بعدا گیرم نمیاد بخورم چون پول دادم بخورم چون مفته بخورم چون شام عروسیه بخورم چون بچه شیر میدم بخورم چون باردارم و….من هرگز در افکارم نگفتم بخورم چون گرسنه هستم چون اینقدر میخوردم ک گرسنه نمیشدم و اصلا یادم رفته بود گرسنگی چیه و از گرسنگی میترسیدم
اما همسرم چی میگفت الان سیرم نمیتونم بخورم میگفت میل ندارم غذا شو ک نصفه میخوردم میگفتم بخور حیفه میگفت نه نمیتونم سیرم بریز برای پرنده ها
هرگز ندیدم ک پرخوری کنه هرگز ندیدم بگه بخورم پول دادم بخورم چون نذریه بخورم چون رایگانه چون شام عروسیه فقط وقتی گرسنه باشه چیزی ک دوستداره رو میخوره هرگز ندیدم افکار منو داشته باشه
خب افکار متفاوت =رفتار متفاوت =جسم متفاوت
تاثیر لاغری با ذهن را در تغییر باورها و فرمولهای ذهنی خود شرح دهید.
لاغری با ذهن خیلی از باور های منو اصلاح کرده و تا حدود زیادی رفتارم هم عوض شده باورهایی ک در من غلط بودن رو با باورهای درست داره جایگزین میکنه
باور اینکه میتونم لاغر بشم ب وجود اومد
اینکه طبیعت هر انسان لاغر هست
اینکه زبان بدنم رو بشناسم و بهش توجه کنم
اینکه چاقی ارثی نیست بلکه عادتی هست
اینکه میشه راحت لاغر شد
با رفع موانع لاغری خود ب خود لاغر میشم
اینکه ب احساساتم توجه کنم و اونا رو ابراز کنم
اینکه پرخوری یک گناه و ظلمه در حق خودم
اینکه دور ریختن غذای اضافی اشکالی نداره
اینکه ورزش و رژیم و دمنوش و…همه راه های اشتباهی برای لاغری هستند
اینکه بدن من توانایی لاغر شدن رو داره
اینکه چربی ها کهنه نمیشن و افکار چاقی در مدت کوتاهی ب وجود اومده و بقیه سالها من تکرار میکردم برای همین چاق موندم
اینکه در هر سن و شرایطی میشه با لاغری با ذهن لاغر شد برای همیشه
اینکه عجله کردن در هر کاری اشتباهه و باید صبور باشم
اینکه با خودم و ذهنم دوست باشم و خودمو دوست داشته باشم
اینکه چاقی ربطی ب ازدواج و بارداری نداره و من خودم با افکارم ب وجود اوردمش
اینکه عذا برای تامین انرژی بدن من هست و قدرت چاق کنندگی نداره مگر اینکه من خودم باورش کنم
اینکه غذا ها نباید تفکیک بشه و فرقی نمیکنن
اینکه دیگه ترس از غذا و عذاب وجدان بعد غذا خوردن رو تجربه نکردم
اینکه حس و حال من و شادی و غم من ربطی ب غذا ها نداره و غذا نمیتونه احساس منو عوض کنه
اینکه کنترل زندگیم دست خودمه ن عوامل بیرونی
در پایان، تمرینی که از محتوای ویدیو برداشت کردید را در قسمت نظرات یادداشت کنید.
من کاری ب اینکه چطور لاغر میشم ندارم میدونم ک بدنم میتونه ب راحتی مثل همون وقتی ک من چاق شدم و نفهمیدم چجوری بهم وزن اضافه شد الان هم متوجه نخواهم شد چجوری اضافه وزن رو رها خواهد کرد
وظیفه من نیست و بدن من بینهایت هوشمند و توانمد هست خودش هم همه چیز رو درست میکنه
خودش قلب من مقدار تولید گلبول ها و تعداد تنفس و هزاران کار دیگه رو انجام میده و من متوجه نمیشم
خودش هم بدن من رو ب شکل اصلیش و طبیعیش برمیگردونه و من متوجه نخواهم شد
نشان های دریافت شده
سلام،منم همیشه میگفتم چربی هام به راحتی اب نمیشه من چقدررژیم میگرفتم ورزش میکردم ونگرشم بسمت چاقی بودمن مجردی برااب کردن چربی ورزش میکردم شام نمیخوردم ،دستگاهای لاغری استفاده میکردم چقدربی حس وحال میشدم بعدشم نامزدکردم رزیم رهاکردم چاقترشدم بعدعروسی بدترشدم ازدکتربرنامه گرفتم یه مقدارکم میکردم رهامیکردم تابرابچه دارشدن مجبورشدم برنامه سخت بگیرم لاغرکردم باردارشدم کلا۷کیلوچاق شدم بعدزایمان دوباربرنامه گرفتم دیدم سخته دیگه نمیتونم رهاکردم ،ماحتی درنوردبیماری هانگرشمون اینجوربوده که بیماری کهنه شده یاچربی ها کهنه شده اب شدنه سخته من همینجورتواینستاباروش لاعری اشناشدم بااینکه بلدنبودم ولی انجام میدادم میدیدم چقدرخوب من دارم کم میکنم اصلا برامن سوال بودچجوری چربی هام اب میشن بدون سختی وعرق ریختن من قبلا نگرشن این بودبایدورزش کنم تاباسن وشکم وپهلواب بشه دکترزنان بمن میگفت بروپیاده روی گفتم دخترم کوچیکه کسی نیست نگه داره میگفت توخونه راه بروورزش کن دیدم اتفاقی بردم نمیفته ولی با سایت استاداشناشدم وفایل روشروع کردم به گوش دادن اون وقت متوجه شدم لاغری بادهن چجوریه ومن نگاهموازجسمم برداشتم فقط انچه گفته میشدرواجرامیکردم وخودچربی به راحتی اب میشده ومن اصلا متوجه نشدم قبلا میگفتن چایی سبزچربی سوزه واب کرفس ولی درروش ذهنی برام اون افکارخنده دارهست چون ذهنم متناسب نبودباید اموزش میدیدواون نگرش ها طبق اموزش اصلا ح میشد موانع ها بایدبرداشته میشد من خودم چقدرازخوردن ترس داشتم ولی الان اگرباشه خفیف هست دیگه اون قدرت گذشته رونداره تودوران رژیم پوست میفتاد وماچقدرزشت میشدیم اللن اصلا طبق گفته استادبه خوردن نخوردن فکرنکنیم امشب دیدم همسرم نوشابه نخوردکه چاق کنندست من خوردم چون ذهنم درمسیرتناسبه اون قدرتی نداره چاق کنه یا شام بستگان ازخوردن برنج ترس داشتن میگفتن شماچراهرروز برنج میخورید برامن خنده داربوداین افکار من یادگرفتم ازاستادغذاهاقدرت ندارن ذهن ما قدرت چاق کنندگیش بیشتره روش ذهنی باید خوب یادگرفت واجراش کرد من جدیداتویکی ازفایل هاازاستادیادگرفتم اخرشب عملکردموبنویسم ومتوجه رفتاراشتباهم میشم وتکرارش نمیکنم ،تمام پرخوری وریزه خواری همش فرمان مغزی هست امشب این مغزمن اونقدرفرمان داد اخرشب بستنی بخورمن مکث کردم ازخودم پرسیدم ایاگرسنم دیدم نه این رفتارم ازرواحساسه همیشه به غذامسکن موقت نگاه کردیم توهرحالتی به خوردن پناه بردیم من یادگرفتم درموردخوردن دیگران حرفی نزنم چون یجورنگرش چاقی رومرور میکنم ،منم مثل شما استاداصلا سیری رومتوجه نمیشدم ناهارمیخوردم بعدچایی بابیسکویت یاشیرینی میخوردم دوستم میگفت بابا ماالان کاهارخوردیم میگفتم گرسنمه ،یه پرس غذاروبانون میخوردم همون رفیق چندوقت پیش تعجب کردازخوردن من گفت وای اون موقع ها چقدرمیخوردی گفتم اره ولی نگفتم لاغری باذهن رواموزش میبینم گفت خیلی خوب شدی گفتم خداروشکر ،جواب سوالات ،بله وقتی من چاق دیروز تومسیراموزش قرارگرفتم بیام طبق گفته استادم روش هایی که ایشون بما توفایل هاشون بیان میکنن اجراکنیم اصلا بخوردن ونخوردن فکرنکنیم به نحوه اب شدن چربی ها توجه نکنیم مابیایم راهمونوادامه بدیم تحت تاثیرحرف دیگران قرارنگیریم وقتی موانع روبرداریم لاغرمیشیم،چاقی سن نداره ایناهمش نگرش ذهن چاقه من اون همه چربی توبدنم داشتم نصفش رفت من اصلا متوجه نشدم خداخیربده استادرواین روش ذهنی روبماچاق هااموزش دادن طبق گفته ایشون اول ذهن بایدمتناسب بشه تالاغری صورت بگیره ،فردچاق سالها ذهنش چاق بوده واین فرد باید هرروزتومسیربایدباشه بخونه بنویسه وفایل گوش کنه به هراندازه تومسیرباشه ذهنش متناسب میشه فقط فایل بتنهایی کافی نیست تکنیک مهمه وهرچیزی رودست ودلبازانه نخوریم ،لاغری باذهن کلا کارش تغییرنگرش هست همون افکاری که ماسالها ذخیرش کردیم والان داره ارام تغییرمیکنه وتوتمام جنبه های زندگی چقدرتاثیرداشته ،وقتی ما وارداین مسیرشدیم متعهدباشیم واجراکنیم انچه درهرفایلی گفته میشه لیزنخوریم اگررژیم یاهرروشی بماکمک میکرد الان اینجانبودیم بودن مادراین سایت همش لطف وعنایت خداست روشی هست نه منع غذایی داره نه عرق ریختن
تمرینات عملی
۱. نگرش درباره سن چاقی
من در این درس درک کردم که سن چاقی هیچوقت یه عدد یا یه زمان مشخص نیست . نه اینکه روزی خاص، یه عدد روی ترازو یا یه سال از عمرم تعیین کنه که من چاق شدم یا نشدم. سن چاقی یه اتفاق درونیه، یه لحظه که ذهنم برای اولین بار حس کرد تنها و دیده نشده است. همون لحظه که یه جمله ساده، یه نگاه یا یه رفتار باعث شد ذهنم بفهمه برای دیده شدن باید خودش رو حفظ کنه، سنگین کنه، پنهون نگه داره.
چاقی برای من از اون روز شروع شد، نه وقتی زیاد خوردم، نه وقتی کمتر تحرک داشتم، بلکه وقتی احساس کردم کسی نمیفهمه من چی میخوام، چه چیزی توی وجودم میگذره، چه حسهایی دارم. ذهنم اون روز تصمیم گرفت خودش رو محافظت کنه، و بدنم هم همراه شد و وزن شد حفاظ اون ذهن. هر بار که حس ناامنی داشتم، هر بار که حرفم نادیده گرفته شد یا اشتباه برداشت شد، ذهن دوباره همون خاطره قدیمی رو زنده میکرد و چربیها رو نگه میداشت.
سن چاقی برای من یعنی تکرار احساس دیده نشدن، نادیده گرفته شدن و تنهایی. سالها گذشت، من بیشتر فکر میکردم این فقط مشکل خوردن و ورزش نکردنه، ولی حالا میفهمم ریشه همه چیز ذهن بوده. ذهنم یاد گرفته بود با سنگینی و پر بودن زنده بمونه. هر بار که بهش نگاه میکنم، دیگه قضاوت نمیکنم، فقط میشنوم و درک میکنم.
حالا وقتی به سن چاقی نگاه میکنم، یه حس عجیب از آرامش بهم میده. میفهمم که وزن و چربیها خاطرات ذهنم هستن، علامتهای زنده از همون روزهایی که منو نادیده گرفته بودن. و وقتی با ذهنم حرف میزنم، میگم: فهمیدم، تو همینی که هستی کافیای. دیگه لازم نیست خودتو نگه داری یا از چیزی دفاع کنی.
این سن چاقی، حالا تبدیل شده به نقطه شروع بازگشت. بازگشتی که نه از سر اجبار، نه از سر کنترل، بلکه از سر درک و همدلیه. میبینم ذهنم هنوز اونجا هست، با ترسها و دلتنگیهاش، ولی من حالا میتونم باهاش باشم، بدون فشار، بدون اینکه ازش بخوام چیزی رو تغییر بده. فقط حضور و درک.
—
۲. ارتباط بین چربیهای قدیمی و کمتر خوردن یا بیشتر ورزش کردن
چربیهای قدیمی با کمتر خوردن یا ورزش کردن از بین نمیرن. هر چقدر که تلاش کردم وزنم رو با رژیم یا ورزش کنترل کنم، همیشه یه بخشی از وجودم مقاومت میکرد. چون چربیها فقط بافت بدن نیستن، خاطره هستن، حافظه هستن، یه پناهگاه ذهنی که سالها برای امنیت ساخته شده.
چربیهای قدیمی مثل یه پتو هستن که ذهن من برای محافظت خودش دوخته. هر بار که حس میکردم کسی داره چیزی ازم میگیره — غذامو، آزادیم، حتی احساساتم — بدنم دوباره اونها رو نگه میداشت. وقتی فکر میکردم باید کمتر بخورم، ذهنم میگفت: «بازم میخوان چیزی ازم بگیرن، بازم کنترل شدم!» و همین باعث میشد بدنم مقاومت کنه و چربیها رو نگه داره.
یادم میاد وقتی سالها با رژیم و ورزش تلاش میکردم، بدنم مثل یه کودک سرکش بود که نمیخواست اطاعت کنه. ذهنم دائم در اضطراب بود، و چربیها مثل سنگر محکم سر جاش باقی میموندن. هیچ روش بیرونی و هیچ اجبار نمیتونست این مقاومت ذهن و بدن رو شکست بده.
حالا فهمیدم چربیها وقتی شروع به رفتن میکنن که ذهنم احساس امنیت کنه، وقتی بفهمه هیچ کسی دنبال کنترل یا گرفتن چیزی ازش نیست. اون موقع بدن خودش آرامآرام سبک میشه، بدون فشار، بدون جنگ، بدون اجبار. چربیها با عشق میرن، نه با زور، نه با محدودیت.
چربیهای قدیمی برای من نشونهی خاطرات و احساسات گذشته هستن، و نه دشمن بدن. وقتی ذهن حس کنه درک میشه، وقتی ذهن حس کنه کسی نمیخواد چیزی ازش بگیره، بدن هم شروع میکنه به رها کردن، بدون اینکه من مجبور باشم چیزی کم کنم یا محدود کنم. اینطوریه که لاغری واقعی شکل میگیره: ذهن امن، بدن آزاد، و حضور در صلح. چه بسا چربی های قدیمی فقط در ذهن من هستند چربیهای بدنم قدیمی نیستن خود چربیها جای خودشان را به چربیهای جدید دیگر داده اند . من چربی سازی را حفاظ خودم می دانم . حافظه ی از دست دادن از باورهای از دست دادن شکل گرفته . هر بار که چیزی را از خودم محروم کردم این حافظه شکل گرفت هر بار جملاتی خواندم که حس کم خوری گرفتم و قضاوت کردم این حافظه شکل گرفت و چربیها شدند محافظ من از اینکه انرژی را از دست بدهم .
—
۳: برداشت من از ارتباط فکر و عمل در لاغری با ذهن
برای من، ارتباط فکر و عمل توی مسیر لاغری، یعنی صلح بین ذهن و بدن. یعنی اینکه دیگه ذهنم فکر نکنه بدن قراره چیزی ازش بگیره. چون سالها ذهنم عادت کرده بود فکر کنه عمل درست یعنی “کم خوردن”، یعنی “کنترل”، یعنی “نه گفتن به خودش”. ولی الان دارم میفهمم عمل درست از فکر درست میاد، نه از ترس و اجبار.
وقتی ذهنم حس میکنه بدن میخواد محدودش کنه، مقاومت میکنه، چون فکر میکنه قراره از لذت محروم بشه. ولی لاغری با ذهن، درست برعکسشه. این مسیر نمیخواد چیزی رو ازم بگیره، میخواد آرامش رو برگردونه. میخواد اون لحظههایی که با حس خستگی یا بیحوصلگی سراغ غذا میرفتم رو تبدیل کنه به لحظههایی از آگاهی. عمل در اینجا یعنی پاسخ دادن با عشق، نه با واکنش.
وقتی فکرم از حالت قضاوت و ترس بیرون میاد، عملم هم خودبهخود نرمتر، طبیعیتر و هماهنگتر میشه. مثلاً قبلتر اگه دلم یه چیز شیرین میخواست، با دو تا فکر همزمان میرفتم سراغش: یکی “میخوامش” و یکی “نباید بخورمش”. همین دوگانگی باعث چاقی بود، نه خود شیرینی. اما الان وقتی میفهمم چرا دلم میخوادش — شاید چون خستهام، شاید چون نیاز به نوازش دارم — دیگه اون خوردن پر از ترس و قضاوت نیست. عملم از آگاهی میاد، نه از اضطراب.
در حقیقت، وقتی ذهن و بدن همصدا میشن، دیگه چیزی به اسم “عمل اشتباه” وجود نداره. هر حرکتی، هر انتخابی، بخشی از هماهنگی درونیه. عمل فقط زمانی چاقکنندهست که از فکرِ پر از کمبود و ترس میاد. ولی وقتی فکر از عشق و درک تغذیه میکنه، عمل هم خودش به سمت سبکی میره، بدون اینکه نیاز باشه چیزی رو کم کنم یا خودمو وادار به کاری کنم. اینجاست که لاغری دیگه نتیجهی کنترل نیست، نتیجهی آرامشه.
۴. آیا کسی با اضافه وزن میتونه فقط با رفتار افراد متناسب لاغر بشه؟
نه، واقعاً نمیتونه. این تصور که اگر رفتار یه نفر متناسب رو تقلید کنم، خودبهخود لاغر میشم، یه باور سطحیه که هیچ ربطی به ریشه واقعی چاقی نداره. اضافه وزن من نشونههای ذهن و تجربههای درونیه، نشونههای سالها احساس دیده نشدن، نادیده گرفته شدن، ترس و کمبود. وقتی ذهن هنوز با خودش در صلح نیست، تقلید رفتار بیرونی فقط یه لباس روی اون احساسهاست، و هیچ وقت نمیتونه ریشه رو تغییر بده.
میتونی یه آدم متناسب ببینی که همیشه نظم داره، درست میخوره، ورزش میکنه، سبک زندگی منظمی داره. ولی این نظم و سبک زندگی از جایگاه ذهن آرام و احساس امنیت و آزادی میاد. من اگه فقط رفتارهاشو تقلید کنم، ذهنم هنوز پر از اضطرابه، هنوز فکر میکنه چیزی ازش گرفته میشه، هنوز چربیها حفاظش هستن، و بدنم مقاومت میکنه. حتی اگر موفق بشم موقت وزن کم کنم، دوباره همه چیز برمیگرده، چون ذهن هنوز ترسها و خاطرات قدیمیش رو نگه داشته.
لاغری واقعی زمانی اتفاق میافته که ذهن حس کنه درک شده، امنه و کسی دنبال کنترلش نیست. وقتی ذهن آرام باشه، خودش اجازه میده بدن هماهنگ باشه و وزنش طبیعی باشه. تقلید رفتار دیگران بدون تغییر ذهنی، فقط انرژی هدر دادن و ایجاد اضطرابه. هیچ راه میانبری نیست، هیچ نسخهی بیرونی نمیتونه جای فهمیدن و درک واقعی ذهن رو بگیره.
—
۵. تاثیر لاغری با ذهن در تغییر باورها و فرمولهای ذهنی
لاغری با ذهن باعث شد باورهای قدیمیم، اون فرمولهای ذهنی که سالها منو محدود کرده بودن، یکی یکی بشکنن. قبلها فکر میکردم باید خودمو کنترل کنم، رفتارمو محدود کنم، رژیم بگیرم و ورزش کنم تا متناسب بشم. اما هر بار که این کارو میکردم، ذهنم با اضطراب و مقاومت جواب میداد. حالا فهمیدم لاغری با ذهن یعنی ذهنم درک بشه، امنیت داشته باشه، بدون اینکه مجبور باشه از خواستههاش بگذره یا خودش رو سرکوب کنه.
این مسیر باعث شد نگاه من به بدن و وزن کاملاً تغییر کنه. وزن، چربی، سایز، همه شدن زبان ذهنم، خاطرهها و تجربههاش. هر بار که ذهنم حس کرد درک شده و آزاد، بدنم خودش سبک شد، بدون فشار، بدون کمخوری، بدون ورزش اجباری. این مسیر باعث شد متوجه بشم که لاغری واقعی وقتی اتفاق میافته که ذهن احساس امنیت کنه، وقتی ذهن از ترس رها بشه، وقتی دیگه حس نکنه چیزی ازش گرفته میشه.
باور قدیمی که میگفت «باید رفتارمو تغییر بدم تا لاغر شم» جای خودش رو به باور جدید داد: « وقتی ذهنم درک بشه، بدون اجبار، بدون قضاوت، بدون کنترل، آروم میشه از جنگ و حس دفاع و محافظت خارج میشه . اون وقت اجازه میده بدن خودش مسیر تناسبش رو بره . » چیزی که برام واضحه اینه که بدن تناسب خودشو خیلی خوب بلده اما این عقاید و باورهای ذخیره شده در ذهنم هست که اجازه تناسب نمیده . باورهای ذخیره شده ای که حس نفرت از لاغری درشون ذخیره کردم . لاغری های زورکی کنترل رفتار . این تغییر باور باعث شد احساس سبکی، آزادی و آرامش کنم، حتی بدون اینکه مجبور باشم چیزی کم کنم یا محدود کنم. وقتی از درون حس امنیت کنم بدنم از حالت چاقی و بحران خارج میشه .
—
۶. تمرین برداشتی
تمرینی که از این گام برداشت کردم، برای من تمرینِ شنیدنِ خودمه. تمرینی برای ساکت نکردن ذهن، برای جنگ نکردن باهاش. من فهمیدم ذهنم مثل یه کودک قدیمیه که سالها کسی حرفش رو نفهمیده، فقط بهش گفتهن باید آروم باشی، باید درست رفتار کنی، باید نخوای. حالا وقتشه بهش گوش بدم، نه برای اینکه تغییرش بدم، بلکه برای اینکه حس کنه «درک شده».
تمرینم اینه که هر روز چند دقیقه در سکوت بشینم، چشامو ببندم و از ذهنم بپرسم: «چی تو رو خسته کرده؟ از چی میترسی؟ چی باعث میشه بخوای همهچیو نگه داری؟» بعد فقط گوش بدم. نه تحلیل، نه قضاوت. فقط حضور.وقتی حرف میزنه و از ترسِ از دست دادن امنیت، یا از کمبود عشق، یا از بیاعتمادی به آینده میگه، من فقط در دل میگم: «میفهممت، من دیگه علیهت نیستم.»
گاهی هم با ذهنم گفتوگو میکنم، با لحن نرم و واقعی. مثلاً میگم:«میدونم چرا هنوز این حس نگه داشتن تویی. میدونم چربیها برای تو نشونهی محافظتن. ولی حالا دیگه من اونقدر قویام که بدونشون هم امنم. دیگه لازم نیست برای حفظم، چیزی رو ذخیره کنی. من خودم مراقبت میکنم.»
تمرینم یعنی ساختن این امنیت درونی، نه از راه نظم و کنترل، بلکه از راه عشق. هر بار که ذهنم میترسه، بهجای اینکه باهاش بحث کنم، فقط میرم توی حس درک.بهجای اینکه بگم «ولش کن، رهاش کن»، میگم «باشه، بمون تا وقتی آمادهای بری».و همین اجازه دادن، خودش شروع ذوب شدن چربیهای قدیمیه.
من هر روز سعی میکنم تصویری از ذهنم ببینم که سبکتره، روشنتره، بدون بار نگهداشتن. نه چون چیزی رو از دست داده، بلکه چون یاد گرفته دیگه نیازی به نگه داشتن نداره.
تمرین من در نهایت یه گفتوگوی عاشقانهست بین ذهن و بدن. بدون فشار، بدون اجبار. فقط با پذیرش. با حس آرامی که میگه: «من و تو یکی هستیم، با هم رشد میکنیم، با هم سبک میشیم.»
گام ۱۸
دقیقا مطابق همین درس مدتها بود یه فکر سنگین تو سرم بود… یه چیزی که همیشه با من بود، حتی وقتی سعی میکردم به لاغری فکر کنم. همیشه به خودم میگفتم: «این چربیها قدیمی شدن، اینها دیگه سفت شدن، راحت نمیریزن… بدن من اینقدر مقاومه، نمیتونم تغییرش بدم». و هر بار که به این فکر میکردم، یه حس سنگینی روی شونههام مینشست، یه حس کندی و ناامیدی که نمیذاشت واقعاً باور کنم تغییر ممکنه.
ولی امروز، وقتی واقعاً با خودم روراست شدم، فهمیدم که این حس سنگین، واقعاً وجود چربیها نیست… این فقط یه باور ذهنی قدیمیه که خودم ساخته بودم. یه داستان ذهنی که ذهنم دائم تکرارش میکرد تا منو متوقف کنه. نه اینکه بدنم واقعاً غیرقابل تغییر باشه، نه… فقط من بهش گوش داده بودم.
میدونی، بدن من زندهست، نفس میکشه، جریان داره. هر سلولش آمادهست تا تغییر کنه، فقط باید ذهنم اجازه بده. این چربیها، حتی اونی که فکر میکردم قدیمی و سفت شده، منتظرن من باورهای قدیمیمو رها کنم و یه باور تازه انتخاب کنم.
اون لحظهای که ذهنم سبک بشه، بدنم هم سبک میشه، بدون هیچ زور و فشار و درد اضافی.
حالا در این درس یاد گرفتم وقتی یه فکر مثل «سخت لاغر میشم» یا «بدنم مقاومه» میاد سراغم، بهش نمیچسبم. میبینمش، تشخیصش میدم، ولی دیگه باورش نمیکنم. به جای اون، یه باور تازه میذارم تو ذهنم: «بدنم آمادهست، تغییر ممکنه، من میتونم راحت سبک بشم». و همین انتخاب ساده، کل حس منو عوض میکنه.
هر بار که این باور تازه رو انتخاب میکنم، یه حس آزادی تو وجودم جاری میشه… یه حس سبکی که انگار سالها منتظرش بودم. انگار همهی اون سلولهایی که فکر میکردم قدیمی و سفت شدن، تازه نفس میکشن، جریان پیدا میکنن، با من هماهنگ میشن. بدنم دیگه دشمنم نیست… بدنم یه همراهه که منتظر منه تا با عشق و صبر و حوصله، با هم سبک بشیم.
گاهی یادم میاد وقتی بچه بودم، هر بار که چیزی برام سخت بود، فکر میکردم باید زور بزنم، باید تحمل کنم… همون الگوها هنوز تو ذهنم بودن. اما حالا فهمیدم، اینجا دیگه جای زور زدن نیست. اینجا جای همراهی و آگاهیه. وقتی من ذهنم رو تغییر میدم، بدنم خودش مسیرش رو پیدا میکنه.
میخوام یه چیزی رو با خودم صادقانه بگم: من دیگه دنبال این نیستم که فقط چربیها رو آب کنم، دنبال اینم که باورهای سنگین ذهنمو آب کنم، اون چیزایی که باعث شدن حس کنم سخت میتونم تغییر کنم. هر بار که یه باور قدیمی رو رها میکنم، یه ذره از اون بار سنگین روی شونههام کم میشه، و بدنم هم سبکتر میشه، آرامتر میشه، حس سبکی پیدا میکنه.
حالا دیگه وقتی به آینه نگاه میکنم، حس چاقی و قدیمی بودن از بین رفته… حتی وقتی وزنم رو میسنجم، اون حس ترس و اضطراب قدیمی نیست. بدنم بهم نشون میده که هر چیزی که فکر میکردم سنگینه، میتونه با یه نگاه تازه، یه باور تازه، و یه نفس عمیق، رها بشه.
میخوام یه تمرین با خودم داشته باشم: هر بار که یه حس مقاومت یا سختی سراغم اومد، به خودم بگم: «این فقط یه باور قدیمیه، من میتونم انتخاب دیگهای داشته باشم». همین جمله کوتاه، انگار کل مسیرم رو روشن میکنه. انگار یه کلید هست که قفل ذهنمو باز میکنه و اجازه میده بدنم جریان پیدا کنه.
وقتی باور تازه رو انتخاب میکنم، انگار یه رودخانهی آرام از درونم شروع به حرکت میکنه. نه عجلهای هست، نه ترسی، نه فشاری… فقط جریان، سبکی، و آرامش. بدنم همراه من جریان پیدا میکنه، و هر بار که این جریان بیشتر میشه، حس سبکی و آزادی عمیقتر میشه.
این مسیر به من یاد میده که هیچچیزی توی بدنم غیرقابل تغییر نیست. هیچ چربیای قدیمی نیست، هیچ سلولی منتظر نیست که مقاومت کنه. همهی اینها منتظرن من ذهنمو رها کنم، باورهای قدیمیمو آزاد کنم، و اجازه بدم جریان طبیعی بدنم خودش رو نشون بده.
حس میکنم هر بار که این مسیر رو ادامه میدم، هر بار که ذهنم رو سبک میکنم، یه انرژی تازه وارد وجودم میشه. یه انرژی که حس سبکی، امید، و آزادی میآره. دیگه نیازی به فشار و تلاش سخت نیست. مسیر راحت و طبیعیست، چون ذهن و بدن با هم هماهنگ شدن.
میخوام با خودم قول بدم که هر روز به این جریان اجازه بدم، هر روز یه انتخاب تازه برای رها کردن باورهای سنگین انجام بدم. هر بار که اینکارو میکنم، یه ذره از اون چربیهای قدیمی هم انگار با جریان ذهنی من همراه میشه و سبکتر میشه.
بدنم بهم اعتماد میکنه وقتی من بهش اعتماد میکنم. وقتی ذهنم باور میکنه که تغییر آسونه، بدنم هم مسیرش رو باز میکنه. هر سلول، هر ذره، هر نفس، همراه منه… و این همراهی، حس قدرت و آرامش عمیقی بهم میده.
دیگه نمیترسم از اینکه چربیهای قدیمی آب نمیشن… چون فهمیدم مشکل، در باور من بوده نه در بدن من. وقتی ذهنم آزاد باشه، بدنم هم آزاد میشه. وقتی ذهنم باور کنه که سبک شدن ممکنه، بدنم هم با من همراه میشه و حس سبکی و آرامش رو تجربه میکنم.
من دیگه دنبال زور زدن یا تلاش خستهکننده نیستم. من دنبال همراهی و هماهنگی هستم، دنبال رهایی و جریان طبیعی.
و هر بار که یه باور قدیمی رها میکنم، یه ذره از بار سنگین ذهنم سبک میشه. بدنم هم نفس تازه میکشه، حرکت میکنه، جریان پیدا میکنه… و من حس میکنم که زندگی، تغییر، و سبک شدن همه از همونجا شروع میشه: از انتخاب یک باور تازه، از گفتوگو با خودم، از عشق و پذیرش بدنم.
حالا میدونم که مسیر من اینه: هر روز، هر لحظه، با ذهنم همسو باشم، با بدنم همراه باشم، و اجازه بدم جریان سبک شدن خودش رو نشون بده. هیچ عجلهای نیست، هیچ ترسی نیست، هیچ محدودیتی نیست… فقط جریان، سبک شدن، و آرامش.
و این حس، حس زندگی واقعیست… حس اینه که من میتونم، من آمادهم، بدنم همراهه، و همهی چربیهای قدیمی، همهی باورهای سنگین، همهی ترسها و مقاومتها، منتظرن تا با یه نگاه تازه، یه نفس تازه، و یه باور تازه، آزاد بشن.
و وقتی این حس سبک شدن وارد وجودم میشه، انگار یه پنجره تازه باز میشه و نور امید میتابه توی ذهنم. هر نفس که میکشم، حس میکنم بدنم هم نفس تازهای میکشه، سلولهاش با من هماهنگ میشن و یه جریان آرام از انرژی سبک و آزاد توی وجودم جاری میشه. دیگه هیچ ترسی از گذشته ندارم؛ هیچ نیازی نیست به خودم فشار بیارم یا زور بزنم. فقط کافیه با ذهنم همراه باشم و به بدنم اجازه بدم خودش رو بازسازی کنه، خودش رو رها کنه، و خودش رو سبک کنه.
گاهی چشمامو میبندم و تجسم میکنم بدنم رو به شکل یه رودخانه آرام که جریان داره. اون رودخانه نه توقف میکنه، نه سخت میگیره، نه عجله داره. فقط جاریه. و من، در کنار این رودخانه، حس میکنم که هر سلول، هر ذره از بدنم داره با من حرف میزنه، بهم میگه: «من باهات هستم، من آمادهام، من میتونم جریان پیدا کنم». این حس همراهی عمیق باعث میشه حتی قدیمیترین چربیها هم انگار خودشون رو رها کنن و با جریان بدنم همراه بشن.
میدونی، من فهمیدم که همهی این سالها، مقاومت اصلی از ذهن من بوده نه از بدنم. ذهنم یه داستان قدیمی ساخته بود که منو محدود کنه. اما حالا با هر جملهای که به خودم میگم، با هر نگاه تازهای که به بدنم میکنم، اون داستان کمرنگ میشه و من جایگزینش میکنم با حقیقت: «بدنم آمادهست، من آمادهام، تغییر آسونه». و همین جملات کوتاه، قدرتی میارن که کل وجودم حسش میکنه.
من شروع کردم به دیدن جزئیات کوچک: هر حرکت بدنم، هر نفس، هر ضربان قلب، هر حس آرامش و سبکی که وارد وجودم میشه، یه یادآوریه که تغییر واقعی اتفاق میافته. این چیزا منو از ترس و مقاومت دور میکنه و بهم نشون میده که مسیر واقعی لاغری ذهنی و احساسی، چیزی فراتر از وزن و ظاهر فیزیکیست. مسیر واقعی، مسیر آزادسازی ذهن و بدنه.
هر بار که حس میکنم یه لایه قدیمی چربی با ذهنم درگیر شده، به خودم میگم: «این فقط یه نشونهست، نه مانع. نشونهای که هنوز باورهای قدیمی وجود دارن، اما من میتونم اونها رو تغییر بدم». و وقتی اینو تکرار میکنم، انگار یه پنجره دیگه توی ذهنم باز میشه و نور تازهای میتابه. بدنم هم حس میکنه، همراه میشه و جریان سبک شدن عمیقتر میشه.
و این روند، آرام و صبورانهست… نه عجله داره، نه انتظار سریع نتیجه، نه ترس از شکست. فقط یه جریان طبیعی از تغییر که منو با خودم و بدنم همسو میکنه. و همین حس، حس قدرت و اعتماد به مسیر ذهنی و احساسی منه. من دیگه دنبال تقلا نیستم، دنبال جریان طبیعیام، دنبال همراهی و هماهنگی ذهن و بدنم.
تصور کن یه روز، صبح که از خواب بیدار میشی، بدون هیچ تلاش اضافهای، بدن و ذهنت هماهنگ هستن. هیچ مقاومتی وجود نداره، هیچ فشاری نیست، فقط حس سبک بودن و آزادی. حتی اون سلولهایی که فکر میکردی سالهاست اضافهوزن داشتن، حالا همراهت هستن، با هر نفس تازهای که میکشی جریان پیدا میکنن. این حس، حس زندگی واقعی و حس قدرت درونی منه.
من یاد گرفتم که مسیر لاغری ذهنی یعنی هر روز یه انتخاب تازه. یه انتخاب برای رها کردن باورهای قدیمی، یه انتخاب برای پذیرش بدن، یه انتخاب برای همراهی با جریان طبیعی تغییر. هر بار که این انتخاب رو میکنم، حس سبکی و آرامش عمیقتر میشه، و بدنم انگار بهم لبخند میزنه، بهم نشون میده که آمادهست برای تغییر.
میدونی، هر لحظهای که این جریان ذهنی و احساسی رو تجربه میکنم، انگار یه نیروی تازه وارد وجودم میشه. نیرویی که باعث میشه نه تنها حس سبکی داشته باشم، بلکه اعتماد کنم به مسیر، اعتماد کنم به بدنم، و باور کنم که هر چیزی ممکنه باشه. این حس، حس آزادیه، حس قدرت درونی و حس هماهنگی کامل بین ذهن و بدن.
و وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم همهی اون لحظههایی که فکر میکردم تغییر سخت و غیرممکنه، فقط نتیجه باورهای قدیمی من بودن. باورهایی که دیگه لازم نیست همراه من باشن. حالا میتونم اونها رو رها کنم و با ذهن و بدنم در هماهنگی کامل، حس سبکی و آزادی رو تجربه کنم.
هر بار که این مسیر رو ادامه میدم، حس میکنم یه نور تازه توی ذهنم روشن میشه و بدنم رو از داخل گرم و سبک میکنه. سلولها، عضلات، و تمام وجودم انگار با من حرف میزنن و بهم میگن: «تو در مسیر درست هستی، من همراهت هستم، ما با هم سبک میشیم». و این حس همراهی، حس آرامش عمیق و حس اعتماد به مسیر منه.
حالا وقتی به آینه نگاه میکنم، دیگه نمیترسم، دیگه نگرانی و مقاومت ندارم. حس میکنم بدنم و ذهنم با هم هماهنگ هستن و هر لحظه میتونم انتخاب کنم سبکتر و آزادتر باشم. این حس، حس زندگی واقعی، حس رهایی، حس هماهنگی و حس قدرت درونی منه.
و همینطور، هر روز که این تمرینات رو انجام میدم، هر بار که باور قدیمی رو رها میکنم و یه باور تازه انتخاب میکنم، بدنم و ذهنم با هم هماهنگتر میشن. جریان سبک شدن عمیقتر میشه، و من حس میکنم نه تنها تغییر جسمی دارم، بلکه تغییر ذهنی و احساسی هم دارم. این حس، حس زندگی واقعی، حس شادی و حس هماهنگی کامل منه.
و به خودم قول میدم که این مسیر رو ادامه بدم، هر روز، هر لحظه، با ذهنم هماهنگ باشم، با بدنم همراه باشم، و اجازه بدم جریان سبک شدن خودش رو نشون بده. هیچ عجلهای نیست، هیچ ترسی نیست، هیچ محدودیتی نیست… فقط جریان، سبک شدن، و آرامش عمیق.
این حس، حس زندگیه… حس آزادیه… حس واقعی خودمه. و هر بار که این مسیر رو انتخاب میکنم، حس میکنم که قدرت درونیام بیشتر میشه، اعتمادم بیشتر میشه، و بدنم سبکتر و آرامتر میشه. اینجا دیگه خبری از مقاومت و ترس نیست، فقط جریان طبیعی تغییر و حس هماهنگی عمیق بین ذهن و بدن منه.
و من میدونم که مسیر من اینه: هر روز یه انتخاب تازه برای ذهنم، یه انتخاب تازه برای بدنم، و یه انتخاب تازه برای آرامش و سبک شدنم. هر بار که این انتخابها رو انجام میدم، نه تنها بدنم، بلکه ذهنم و روحم هم سبک میشن و حس هماهنگی و آزادی واقعی رو تجربه میکنم.
نشان های دریافت شده
به نام خدا
من هم همیشه فکر میکردم سن چاقی یعنی از شروع چاق شدن تا زمانی که به تناسب دلخواه برسم ، یعنی از روزی که یک کیلو اضافه وزنم شروع شد تا آخرین روزی که بتونم آخرین گرم های چربی رو در بدنم از بین ببرم.
در فکر من هم همیشه بود که چربی های من سفت شدن و آب کردنشون سخته و بدن من برای لاغری مقاومت داره و باید فعالیت بیشتری کنم و غذام رو کمتر کنم همین فکر باعث میشد که من خیلی زود از رژیم خسته بشم و در تمام رژیمها هم بعد از هر چند کیلو کم کردن وزن محدودیت غذایی من بیشتر میشد و این کار لاغر شدن رو در نظرم سخت تر میکرد .
برای لاغری با ذهن ما نباید به فکر ورزش و محدودیت غذایی باشیم چون این افکار و باورهای ما بودن که جسم چاق ما رو ساختند و ما باید این افکار و باورها رو با جایگزین کردن افکار درست کمرنگ کنیم و بعد از اون عملکرد ما به خودی خود به سمت لاغری عوض میشه و جسم ما بدون اینکه ما بدونیم چطور ، تغییر میکنه .
همونجور که فرد چاق از افکار فرد متناسب هیچ اطلاعی نداره ، فرد متناسب هم ، هیچ وقت از محتویات ذهنی فرد چاق مطلع نیست ، اگه ما فقط با نگاه کردن به رفتار فرد متناسب بخوایم لاغر بشیم ، هیچ گاه نمیتونیم لاغر بشیم و حتی باعث چاقی بیشتر ما میشه ، چون خیلی از افراد متناسب هستند که بیشتر از ما غذا میخورند ، پس غذا نمیتونه عامل چاقی ما باشه ، قدرت ذهن خیلی بیشتر از غذاییه که ما میخوریم .
فرمولهای چاقی ،ذهن ما باعث چاقی ما شدند همون فرمولهایی که در افراد متناسب وجود نداره ، در ذهن من خوردن مساوی با چاقی تعریف شده و با این تعریف حتی اگه من خیلی کمتر از افراد متناسب هم غذا بخورم باز چاق میشم چون عامل چاقی رو غذا میدونستم ولی اگه این فرمول رو تغییر بدم و از خوردن هیچ ترسی نداشته باشم و افکار و باورهای افراد متناسب رو الگوی خودم قرار بدم ، فرمولهای ذهنی من هم تغییر میکنه و اون وقت نگرش من در مورد چاقی و غذاها تغییر میکنه و دیگه از خوردن هیچ غذایی ترس ندارم ، وقتی نگرش من به سمت لاغری میره و جسم من هم متناسب میشه ، چون جسم ، ذهن و نگرش ما باید هم جهت با لاغری و تناسب باشه تا لاغری اتفاق بیفته.
امروز صبح یه تیکه از کیک تولدی که چند روز پیش درست کرده بودم رو خوردم و انگار بعدش عذاب وجدان داشتم که نباید میخوردم چون خامه داشت و شیرین بود بعد با خودم گفتم ، بچه ها و همسرم موقع خوردن نگفتند چرب و شیرینه و نمیخورم ، اونها هیچ ترسی از خوردن کیک نداشتند و من هم باید همین فکر رو داشته باشم و تصمیم گرفتم هر وقت از خوردن غذایی ترس داشتم ببینم آیا بچه هام هم برای خوردنش ترس دارند یا نه و اصلا چه فکری میکنند.