رشته افکاری که در ذهن ما از کودکی ایجاد می شوند باعث شکل گیری تصویری از واقعیت وجودمان در ذهن می شود که واقعی نیست.
تصویر واقعی همان تصویری است که در کودکی درباره واقعیت وجودمان در ذهن داشتیم. تصویری که باعث آرامش، شادی و لذت بردن ما از لحظه به لحظه زندگی می شد.
تصویر فعلی که توسط بزرگترها، معلمین، رسانه ها و جامعه در ذهن ما شکل گرفته است مانند پرده ای که جلوی داخل شدن نور خورشید از پنجره را می گیرد مانع رسیدن نور حقیقت وجود واقعی ما که توسط خداوند برای ما درنظر گرفته شده است می شود.
تصویر ساختگی ما آنچنان پررنگ و واضح است که تمام توجه ما را به خود جلب کرده است و فرصتی برای توجه کردن به حقیقتی که در درون ما از بدو تولد قرار داده شده است باقی نمی گذارد.
تصویر جدید که همان منطق یا منیّت ما را شکل می دهد باعث می شود لحظات ما در زندگی روزمره سرشار از اضطراب، نگرانی، خشم یا حتی ناراحتی جسمانی باشد.
همانطور که در قسمت قبل گفته شد اراده خداوند در همه جا و همه چیز وجود دارد و جایی را نمی توان یافت که اراده خداوند در آن جا نباشد.
به طریق زندگی سایر موجودات اشاره شد که در مدت حیات خود به آفرینش خود شک نمی کنند، هرگز ارتباطشان با منبع آفرینش قطع نمی شد و در زندگی سردرگم نیستند، هرگز افسرده نمی شوند، حسرت گذشته را نمی خورند و نگران آینده نیستند.
آنها در لحظه حال زندگی می کنند.
از زمان کودکی علاقه زیادی به تماشای مستندهای حیات وحش داشتم.
بارها می دیدم حیوان درنده ای برای شکار کردن به گله حیوانات حمله می کند. آنها پراکنده می شوند اما بعد از چند دقیقه دوباره به همان محل بر می گردند و مشغول کار خود می شوند.
همیشه در ذهنم این سوال بود که چرا این حیوانات با اینکه دیدند حیوان درنده ای به آنها حمله ور شده است دوباره بدون ترس و نگرانی به محل خطر بر می گردند؟!
مدتی قبل مطلبی خواندن درباره تحقیقی که درباره رفتار گوزن هایی که مورد حمله شکارچیان قرار گرفته بودند صورت گرفته بود.
محققان به این نتیجه رسیده بودند که پس از حمله شکارچی، میزان ترس در گوزن ها به اوج خود می رسد و باعث واکنش آنها می شود که فرار کردن و پراکنده شدن است. اما تنها ۷ دقیقه بعد استرس گوزن ها فروکش کرده و آن صحنه را فراموش می کنند و به همین دلیل دوباره به روال عادی زندگی خود بی می گردند.
با مقایسه رفتار گوزن ها با انسانها به وضوح می توان به تفاوتی که در اتصال و ارتباط با منبع آفرینش وجود دارد پی برد.
تصور کنید یک گوزن مورد حمله قرار می گیرد و بالاترین میزان ترس و استرس را تجربه می کند اما فقط ۷ دقیقه بعد همه چیز را فراموش می کند و به شکل عادی زندگی می کند.
اما انسانها اگر یک صحنه را ببینند یا درباره آن بشنوند، بدون اینکه خودشان آن را تجربه کرده باشند تا روزی که زنده هستند آن اتفاق را در ذهن خود نگه می دارند و بارها نگران وقوع آن برای خود می شوند و حتی بارها به دیگران تذکر می دهند که مراقب فلان موضوع باشند.
این رفتار برای همه ما آشناست.
با اندکی دقت کردن در افکار خود متوجه انواع ترس هایی می شوید که خودتان اصلا تجربه نکرده اید بلکه درباره آن شنیده اید یا فیلم کوتاهی درباره آن دیده اید و آن اتفاق همیشه باعث ترس و نگرانی شما می شود که مبادا برای شما یا نزدیکانتان رخ دهد.
این میزان از ترس و نگرانی در طی زندگی روزمره و از طریق شنیده ها و دیده های ما در ذهن ما ایجاد می شوند و به مرور منطق قوی در ما ایجاد می کند که دنیا ناامن و بی سروسامان است.
به سادگی فراموش می کنیم که در عین حالی که در ظاهر و کلام اعتقاد داریم خداوند جهان هستی را خلق کرده است و هیچ برگی بدون ازن خداوند بر زمین نمی افتد اما در واقعیت و منطق باور داریم که خداوند تسلطی بر امور ندارد و این خودمان هستیم که باید اتفاقات دنیای پیرامون خود را تحت نظر بگیریم تا بتوانیم خود را از گزند بلاها و اتفاقات بد دور نگه داریم.
این درحالی است که اتفاقاتی برای انسانها رخ می دهد که خیلی از وقوع آن ترس داشته اند یا خیلی تلاش می کردند خود را از تجربه آن اتفاق دور نگه دارند.
بنابراین شکل گیری منطق یا منیّت در ما سبب بر هم خوردن آرامش، شادی و احساس خوب در زندگی روزمره می شود و اگر قصد داریم زندگی خود را تغییر داده و شرایط جدیدی را تجربه کنیم مهمترین کار ابتدا جلوگیری از تقویت افکاری است که باعث تقویت منیّت می شوند و سپس ایجاد افکاری است که به مرور تصویر واضح منیّت را کم رنگ کرده و باعث نمایان شدن تصویر خود واقعی ما می شود.
رسیدن به احساس آرامش و آسایش اولین و مهمترین دستاورد عمل کردن به این فرایند است.
از این طریق ما افکار مربوط به منیّت را رها می کنیم و به خودمان اجازه می دهیم تا به قدرت اراده خداوند دست پیدا کنیم.
سپس به این نیروی بی انتها توکل می کنیم تا ما را به سمت سرنوشتی که برای ما مقدر شده است هدایت کند.
دسترسی به اراده خداوند
برای اتصال به قدرت اراده الهی باید با ماهیت واقعی خود ارتباط برقرار کنیم و این کار از طریق رها کردن معیارهایی است که منطق ما با آنها هویت انسانی ما را تعیین می کند.
از طریق انجام مراحل زیر می توانید به شکل عالی این کار را انجام دهید:
۱- داشتن نظم شخصی
ایجاد نظم شخصی در تمام ابعاد وجود، اولین قدم برای دستیابی به قدرت اراده الهی است.
همانطور که می دانید یادگیری یک هنر یا مهارت جدید مستلزم این است که جسم خود را برای اجرای کارهایی که به آن علاقه و عشق دارید پرورش (آموزش) دهید.
برای از بین بردن معیارهای تعیین کننده هویت انسانی باید نظم شخصی در زندگی خود ایجاد کنید.
نظم شخصی داشتن شامل نظم در فکر کردن، حرف زدن و عمل کردن است.
همانطور که برای برقراری نظم در محیط خارج از خود مانند خانه یا محل کار سعی می کنیم وسایل را سر جای خودش قرار دهیم تا در موقع نیاز به راحتی در دسترس ما باشند و از آنها استفاده کنیم در مورد محیط درون خود نیز باید نظم را رعایت کنیم.
نظم درونی شامل سروسامان دادن به افکار، گفتار و رفتارهایمان است.
- افکــار
باید افکار را به دو گروه افکار سبز و افکار قرمز دسته بندی کنیم.
افکار سبز: افکاری هستند که در من احساس خوب ایجاد می کنند.
افکار قرمز: افکاری هستند که در من احساس بد ایجاد میکند.
به راحتی می توانید این دسته بندی را درباره افکاری که در ذهن تان مرور می شود اعمال کنید.
به سادگی قابل تشخیص است که چه فکری چه احساسی در شما ایجاد میکند.
افکاری که احساس ترس، نگرانی، خشم، حسرت، اندوه، عصبانیت و … ایجاد می کند را در دسته افکار قرمز قرار دهید.
افکاری که احساس مهربانی، لذت، آرامش، امنیت، شادی و … ایجاد می کند را در دسته افکار سبز قرار دهید.
از این به بعد دیگر تصمیم گیری به عهده شماست که در زندگی روزمره چه مقدار از ذهن خود را افکار قرمز و چه مقداری را با افکار سبز رنگ آمیری می کنید.
میزان رنگ قرمز تضمین کننده ادامه شرایط زندگی شما در وضعیتی است که مورد رضایت و لذت شما نخواهد شد و میزان رنگ سبز تضمین کننده ادامه شرایط زندگی شما در وضعیتی است که مورد رضایت و لذت شما خواد بود.
- گفتــار
در مورد گفتار هم باید مانند افکار عمل کنیم. گفتار خود را به دو گروه گفتار قرمز و گفتار سبز تقسیم بندی می کنیم.
گفتاری که در ما و شنونده احساس خوب ایجاد می کند را در گروه گفتار سبز و گفتاری که در ما و شنونده احساس بد ایجاد می کند را در گروه گفتار قرمز قرار می دهیم.
از این پس باید مراقب گفتار خود باشیم که با کلام خود چه نوع رنگی را در دنیای پیرامون خود پراکنده می کنیم.
رنگی که در پیرامون خود گسترده می کنید نمایانگر تجربیاتی است که در دنیای مادی خواهید داشت.
اگر رنگ پیرامون ما متمایل به سبز باشد مطمئن باشید اتفاقات و شرایطی را در زندگی تجربه خواهید کرد که در شما احساس خوب ایجاد می کند.
اما اگر رنگ پیرامون ما متمایل به قرمز باشد بیانگر این واقعیت است که اتفاقاتی را در زندگی روزمره تجربه خواهیم کرد که شرایط احساسی نامناسبی برای ما به همراه خواهد داشت.
نکته قابل توجه اینکه در تقسیم بندی گفتار خود دقت داشته باشید. ممکن است گفتاری را بیان کنید که تصور کنید در شما احساس خوب ایجاد میکند اما مطمئن هستید در شنونده احساس بد ایجاد خواهد کرد.
مانند زمانی که من از نسبت به فردی احساس ناراحتی و خشم دارم و به دنبال فرصتی هستم تا حرفهایی که بعنوان جواب رفتار و گفتار قبلا او آماده کرده ام را به او بزنم.
در این شرایط شاید تصور کنید که من با تلافی کردن احساس راحتی می کنم و این گفتار را در دسته گفتار سبز قرار دهید.
گفتار سبز، هم در گوینده و هم در شنونده احساس خوب ایجاد می کند.
- اعمــال
در مورد اعمال نیز باید مانند دو موضوع قبل عمل کنید و اعمال خود را به دو دسته اعمال سبز و قرمز دسته بندی کنید.
اعمال سبز رفتارهایی هستند که در شما احساس خوب ایجاد می کند.
اعمال قرمز رفتارهایی هستند که در شما احساس بد ایجاد می کند.
در مورد اعمال به این نکته توجه داشته باشید که فقط ملاک عمل کردن خودتان هستید.
به عنوان مثال شاید شما یه یک گلدان آب می دهید.
این رفتار شما از طرف گلدان واکنشی به همراه ندارد بنابراین احساس شماست که تعیین کننده سبز بودن رفتارتان است.
همچنین ممکن است شما در پاسخ به درخواست کمک فردی پاسخ منفی بدهید و پاسخ شما در فرد مقابل احساس بد ایجاد کند اما شما از اینکه توانسته اید پاسخ منفی بدهید احساس خوبی داشته باشد چرا که اگر می خواستید درخواست فرد را قبول کنید درست است که فرد مقابل به احساس خوب می رسید اما شما قطعا دچار مشکل می شدید و احساس بد در شما ایجاد می شد.
بنابراین در این مورد پاسخ منفی دادن به درخواست دیگران در عین حالی که در فرد درخواست کننده احساس بد ایجاد می کند اما در دسته اعمال سیز قرار می گیرد چون با پاسخ منفی دادن خودتان را در مشکلی که باعث استرس و نگرانی و ناراحتی خودتان می شود قرار نداده اید.
رفتارهایی که با خودتان دارید را هم باید به دو گروه رفتار سبز و قرمز تقسیم بندی کنید.
رفتاری که باعث آسیب به جسم شما می شود را باید متوقف کنید.
پرخوری کردن، عصبانی شدن، خود را سرزنش کردن و هر عملی که باعث آسیب جسمی و روحی به خودتان می شود را باید متوقف کنید و در گروه اعمال قرمز قرار دهید.
در مقابل اعمالی را درباره خود تکرار کنید که در شما احساس خوبی ایجاد می کند.
دوش گرفتن، موسیقی گوش دادن، رقصیدن، تفریح کردن، به پارک رفتن و … شامل رفتارهای سبزی هستند که در شما احساس خوب ایجاد می کند.
مطمئن هستم به خوبی منظور من را درک کرده اید و امیدوارم به همین خوبی این نگرش جدید را درباره خود اعمال کنید.
۲- تهیه غذای مناسب برای روح
باید با انتخاب آگاهی مناسب و توجه کردن به آن از طریق خواندن، شنیدن، صحبت کردن و تماشا کردن غذای مناسب در اختیار روح خود قرار دهیم.
به این صورت همزمان با ایجاد نظم شخصی که منجر به کاهش توجه به منطق و در نتیجه سنجش خود بر اساس معیارهای بیرونی می شود، روح خود که در ارتباط دائم با منبع جهان هستی است را تقویت می کنیم.
ذکر این نکته در اینجا لازم است که روح ما کامل است و نیازی به تقویت شدن ندارد و ما نمی توانیم روح خود را کاملتر کنیم چون از همان ابتدا در حالت تعالی خود قرار دارد اما با توجه به موضوعاتی که احساس خوب از جمله آرامش در ما ایجاد میکند زمان بیشتری ذهن منفی باف و منطق گرای خود را تحت کنترل در می آوریم.
پس هدف اصلی از تهیه غذای مناسب برای روح ارتقاء کیفیت روح نیست بلکه افزایش مهار و کنترل کانون توجه ذهن می باشد.
زمانی که شما صرف خواندن این نوشته و نوشته های مانند این می کنید به میزان قابل توجهی از هجوم افکار منفی در ذهن شما کاسته خواهد شد و زمانی که این کار را به عادت روزانه خود تبدیل کنید پس از مدتی به طور کلی مرور افکار منفی در ذهن شما کاهش پیدا می کند.
۳- عشق ورزیدن به زندگی
پس از آنکه نظم شخصی در زندگی خود ایجاد کردیم و دادن غذای مناسب به روح از عادت های روزمره ما شد حالا نوبت به عشق ورزیدن به زندگی است.
برای اینکه عاشق زندگی شوید کافی است این دو کار را انجام دهید.
۱- هرآنچه را دوست دارید انجام دهید را حتما انجام دهید.
۲- اگر کاری را انجام می دهید که دوست ندارید باید با تغییر نگرش آن کار را به گونه ای انجام دهید که دوستش داشته باشید یا حداقل انجام آن باعث احساس بد در شما نشود.
انجام این دو مرحله به تنهایی تغییر شگرفی در زندگی من ایجاد کرد.
آن زمان که تصمیم گرفتم از اراده خداوند برای تغییر زندگی استفاده کنم در شرایط بسیار بدی زندگی می کردم.
از نظر جسمی، سلامتی، روابط، مالی و کسب و کار در شرایط نامساعدی بودم و هر روز از زندگی ناامیدتر و متنفرتر می شدم.
زمانی که با این موضوع که باید عاشق زندگی شوم مواجه شدم واقعا نمی دانستم چگونه باید عاشق زندگی شوم که سراسر رنج و ناراحتی بود.
در آن شرایط نمی توانستم کاری که دوست دارم و عاشقش هستم را انجام دهم چون عملا عاشق هیچ چیز در زندگی نبودم و کارهایی که دوست داشتم انجام دهم کارهایی بود که در مراحل قبل انجام آنها را متوقف کرده بودم.
اعمالی مانند سیگار کشیدن، پرخوری کردن، پرخاشگری کردن و خیلی از کارهایی که در عمل به توصیه ایجاد نظم شخصی در زندگی آن رفتار را در گروه رفتار قرمز قرار داده بودم و مدتی بود که آن رفتار را تکرار نمی کردم.
بنابراین کار دیگری که عاشقش باشم و بتونم انجامش بدم در ذهنم وجود نداشت.
بنابراین گزینه اول که انجام کار مورد علاقه ام بود درباره من صدق نمی کرد.
اما تصمیم گرفتم برای تغییر شرایط احساسی خودم به گزینه دوم عمل کنم.
سعی کردم کارهایی که از انجام آنها متنفر بودم را به شکلی انجام دهم که در ابتدا در من احساس بد کمتری ایجاد کند.
مثلا از رفتن سر کار متنفر بودم چون احساس می کردم هیچ نتیجه ای در زندگی من نخواهد داشت.
اما سعی کردم این کار را به شکلی انجام دهم که احساس بد کمتری در من ایجاد کند.
پس از مدتی دیگر از انجام آن کار متنفر نبودم و با احساس بهتری سرکار می رفتم.
حدود یک سال بعد نه تنها از انجام کار ابزار و یراق متنفر نبودم بلکه با اشتیاق آن کار را انجام می دادم و آن زمان بود که احساس کردم می توانم کاری که مورد علاقم بود را انجام دهم.
آن کار آموزش لاغری با ذهن بود که برای اولین بار در زندگی ام احساس کردم عاشقش هستم و از انجامش لذت می برم.
اگر به روند رسیدن به شرایطی که توانستم کار مورد علقه ام را انجام دهم توجه کنید از گزینه دوم شروع کردم و به صورت خودبخود به گزینه اول رسیدم.
بنابراین در هر شرایطی هستید سعی کنید نگرش خود درباره شرایط موجود را به شکلی تغییر دهید که احساس بد کمتری در شما ایجاد کند.
پس از مدت کوتاهی می توانید در همان شرایط مواردی را پیدا می کنید که نه تنها احساس شما را بد نمی کند بلکه باعث ایجاد احساس خوب در شما می شود.
در ادامه روند یافتن شرایطی که احساس خوب در شما ایجاد می کند گسترش پیدا می کند و اتفاقاتی رخ می دهد که شما در مسیر انجام کارهای مورد علاقه تان هدایت می شوید.
هرکاری که انجام می دهید را با اشتیاق انجام دهید.
اگر فروشنده هستید کار خود را با عشق انجام دهید نه از روی اجبار و برای دریافت دستمزد برای گذران امور زندگی.
اگر در حال یادگیری مهارتی هستید با عشق و علاقه مراحل مختلف آن مهارت را بیاموزید و تکرار و تمرین کنید.
اگر کالایی را برای فروش قرار داده اید به کالای خود عشق بورزید، در اینصورت عشق و اشتیاق خود را به مشتریان خود ارائه می دهید و آنها مشتری همیشگی شما خواهند شد.
۴- توکل کردن به خداوند
در کتاب های زیادی درباره رها کردن خواسته ها خوانده بودم اما درک این موضوع که چگونه هم خواسته ام را بخواهم و آن را رها کنم برایم واضح نبود.
پس از مدتها تفکر کردن درباره موضوع رها کردن و جستجو برای یافتن درک صحیح درباره رها کردن به این نتیجه رسیدم که رها کردن همان توکل کردن است.
ما خواسته خود را رها می کنم به این معنی که نگران برآورده شدن آن نیستم و با اشتیاق سعی می کنم در مسیر تجربه کردن خواسته هام هرکاری از دستم بر می آید انجام دهم و مطمئن باشم که خداوند که قادر مطلق است و قدرت اراده او بر جهان هستی گسترده است مرا به سمت تجربه آرزوهایم هدایت می کند.
وقتی توکل می کنیم در واقع مدیریت برآورده شدن خواسته ها را به خداوند واگذار می کنیم. در این مرحله ذهن و جسم به تقلا و سختی برای رسیدن به هدف نمی پردازد بلکه توسط اراده خداوند به سمت تجربه خواسته (برآورده شدن آرزو) هدایت می شود.
شما در نهایت آرامش خودتان را به همان قدرتی می سپارید که شکوفه را به سیب و قطره ذره بینی را به انسان تبدیل می کند.
وقتی خودمان را رها می کنیم، احساس سبک بالی در ما ایجاد می شود و می توانیم با روح لایتناهی خود مشورت و همکاری کنیم.
در این شرایط قدرت اراده خداوند در دسترس و خدمت ما قرار می گیرد تا ما را به جایی که مقدر شده است هدایت کند.
ممکن است خواندن این صحبت ها درباره قدرت اراده خداوند و رهاسازی سبب شود تا به قدرت اراده خود شک کنیم.
این احتمال وجود دارد که تصور کنیم در زندگی حق انتخاب یا اراده نداریم به این معنی که اگر قرار باشد خداوند ما را به سمتی که برای ما مقدر شده است هدایت کند پس نقش انتخاب و اراده انسان در زندگی دنیایی چه می شود.
در مقطعی از مسیر تغییر زندگی به این مساله برخوردم که اگر من اراده می کنم به چه خواسته ای برسم پس نقش اراده خداوند در هدایت من به سمت آرزوهایم چیست و اگر قرار است من خودم را رها کنم و اجازه دهم خداوند مرا به سمتی که برایم مقدر شده است هدایت کند نقش من در تجربه زندگی چیست.
درک این موضوع به نظر من اهیمت بسیار زیادی در تعیین نقش خود و خداوند در جریان زندگی دارد.
انشاالله در قسمت بعدی درباره این موضوع صحبت می کنیم.
منتظر خواندن نوشته های شما هستم
همراه همیشگی شما: رضا عطارروشن
امتیاز 4.40 از 126 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!


نشان های دریافت شده
سلام.سایت تناسب فکری برای من مثل چشمه ی آب جاودانگی هستش.هروقت با هر حس و حالی واردش بشم با حس و حال خیلی بهتری خارج میشم..
امیدوارم میکنه به زندگی..و باعث میشه که زیبایی های خودم و جهان را درک کنم.برای من بقیه ی آموزش ها فقط سطح دارند و حرف های توخالیِ قشنگی هستند ولی حرف ها و آموزش های این سایت برای من عمق داره و همیشه به دلم میشینه..
همیشه نگاه و نظر متفاوتی از دنیا به من ارائه میده.
در میان انبوه اطلاعات درست و غلطی که در دنیا هست من واقعا سپاسگزارم که اینجا هستم ..
جایی که به من آرامش میده ، خط کشی هست برای من تا بسنجم کجای زندگیم هستم و همیشه خیلی عالی منو به مسیر هدفمندی برمیگردونه ..
مثلا همین امروز ، گفتم از فردا که شنبه است دیگه شروع کنم و به خودم گفتم هرچی تا الان تلاش کردم هیچی نبوده و بی توجه به نتیجه و هرچیزی باید دوباره شروع کنم .
بعد از ناهار تصمیم گرفتم سری به سایت بزنم تا ببینم چیکار باید بکنم و بی فکر و تصمیم قبلی ، وارد قسمت تغییر زندگی و نوشته های باورساز شدم و یادم اومد که قسمت ۱ و ۲ را قبلا خوانده بودم پس قسمت سوم را باز کردم و به زیبایی با برنامه ای مدون برای زندگی رو به رو شدم ..🥰
در حین خواندن به خودم گفتم که زندگی من سراسر از رنگ قرمز است..افکار ، رفتار و اعمال همین امروز خودم را برسی کردم؛
تا بیدار شدم با شنیدن حرف منفی ای که به منمربوط نبود احساس بدی پیدا کردم 🔴
سر موضوع بی ربطی با مادرم چند دقیقه بحث کردم🔴
اتاقم رو مرتب کردم .🟢
به اندازه ی نیازم غذا خوردم و پرخوری نکردم.🟢
به سایت تناسب فکری اومدم و یک مطلب مفید خواندم.🟢
احساس خوبی از تصمیم برای تغییر کردن پیدا کردم.🟢
بعدش کمی نگران آینده شدم و از یک تصمیمی در گذشته که انجامش ندادم حسرت خوردم.🔴
و به این نتیجه رسیدم که قرمز های زندگی من نامربوط ترین موضوعات به وضعیت فعلی من هستند یا اصلا به من ربطی ندارند یا اگر مربوط به من هستند برای گذشته و آینده هستند که هیچ کدوم وجود ندارند..
نظم در افکار : حتی خواندن این عنوان باعث شد من به وضوح برسم که چه افکاری باید پاکسازی ، چه افکاری باید متوقف و کدام ها باید تقویت بشوند..
در عمل کردن هم همینطور ..
اینکه کاری را نتیجه اش رو دوست دارم ولی دچار روزمرگی و تکرار در انجامش شدم که هیچ لذتی انجام دادنش برای من نداره ولی انجام ندادنش باعث استرس و نگرانی من میشه..
و اینکه باید تغییری در نحوه ی اجرایش ایجاد کنم به صورتی که برای من لذتبخش باشه.. و این نکته برای من جالب بود که برای استاد یکسال زمان برده تا به شغل مورد علاقه شان پی ببرند..
و این نشون میده که باید در مسیر باقی بمونم که خودش نکته ی بسیار با اهمیتی هستش..
و موضوع بعد رها کردن خواسته و توکل به قدرت اراده ی خداوند هستش در عین حالی که داری برای تجربه ی خواسته ات تلاش میکنی..
من تا سنی که خودم قدرت درک و بعد انتخاب مسیری برای زندگی خودم را داشته باشم تحت آموزش افرادی بودم که باور ها و افکار خودشون را به من انتقال دادند و راه خودشون را به من معرفی میکردند..
و من هم فکر میکردم همین درسته و امکان وجود راه دیگه ای برای مسیر زندگی وجود نداره…
تا به جایی رسیدم که دیدم بسیار انسان های زیاد و موفق و شاد و خوشبخت و سالم وجود دارند که راه های متفاوتی برای زندگی دارند و اتفاقا زندگی های خوبی هم دارند.. و مراحل زندگی برای آنها خیلی ساده تر از زندگی من انجام میشه و اغلب میگیم آنها شانس دارند و غیره..
بعد من هم مشتاق شدم که دنبال راه خودم باشم ، با دیدن این انسان ها اطمینان من بیشتر میشد که حتما راهی برای من هم وجود داره که با وارد شدن بهش میتونم خیلی چیزهای زیبا و در کل خوشبختی را تجربه کنم.
تعریف من از خوشبختی این بود که زندگی سرشار از آرامش داشته باشم ،سلامت باشم ، شاد باشم ،متناسب باشم،متعهد باشم، با خیال راحت هرچیزی که دلم میخواهد تهیه کنم ،عشق را در زندگیم تجربه کنم و لذت سپاسگزاری واقعی از خداوند را تجربه کنم.
این مسیری بود که برای من خیلی جذاب به نظر میرسید و همیشه رویای من این سبک از زندگی است..
اما مشکل این بود که من نمیدانستم که دنیای بیرون من در صورتی تغییر میکند که دنیای درون من تغییر کند.تغییر دنیای درون من از جایی شروع شد که با مشکلی به نام چاقی در بیرون مواجه شدم و از آن روز سفر من به دنیای درون آغاز شد .
نمیخوام تعریف کنم که چه اتفاقاتی افتاد ولی تصمیم گرفتم که دوباره شروع کنم بی توجه به اینکه تا الان چه کسب کردم و از دست دادم..
نقطه ی شروع من اینجاست ..نه قبلی وجود داره نه بعدی ..
همین الان میخوام که زندگی کنم ، و زندگیم را پر کنم از افکار سبز ، رفتار سبز و اعمال سبز…🟢🟢🟢💚💚💚
نوشتن همین متن هم احساس خیلی خوبی بهم داد..
از اون احساس خوب عمیق ها…که ته ته قلبت حسش میکنی و میدونی که درسته…
خنده ای از رضایت بر لبانم نشسته و اشتیاق پیدا کردم..
از خداوند میخواهم که قدرت و شجاعت ادامه دادن را به من عطا کند..
و خیلی خیلی سپاسگزارم که امروز به این متن فوق العاده عالی رسیدم..
نشان های دریافت شده
سلام
واقعا متن زیبایی بود هر کلمش هر جملش پراز اگاهی بود ک منو ب وجد اورد
چ زیبا ک افکار ب دودسته افکار سبز و افکار قرمز تقسیم کنیم و افکار سبز دو در خودمون بیشتر کنیم
همچنین گفتار سبز گفتار قرمز ک واقعا من ب این قسمت نیاز داشتم
و اعمال یا رفتار سبز و قرمز
چ دسته بندی زیبایی ک واقعا مفهوم رو برام قابل درک کرده بود
روح ما در تعالی و تکامل است این ما هستیم ک با افکار و رفتار و گفتار قرمز مان اونو از خودمون دور کردیم و روح ما ن با ذهن ن با جسمون همسو نیس جسم و ذهن ما قرمزن درحالی روح سبز مثل دو خطی ک بر خلاف هم در حال حرکتن
مثل چاقی و لاغری
ما طبیعت خودمون دور افتادیم از شادی ارامش از لذت و فقطو فقط با توجه مون ازبس ب مزخرفات فکر کردیم رفتار کردیم و و حرف زدیم خودمون رو از روح متعالی دور کردیم
و شدیم ی ادمی ک زندگی نمیکنه بلکه زنده مانی میکنه
خدا مارو افرید برا ی زندگی کردن و لذت بردن ولی ما خودمون خودمونو از زندگی کردن محروم کردیم با درگیری های ذهنی بیخود
من خودم ک فک میکنم میبینم ک این افکار غصه و نگرانی و استرسم بیخود خیلی بی ارزشه ولی مثل ی مفتاد میرم سراغشون هی این لجن هم میزنم تا حالم بد میشه
استاد عزیز واقعا نوشتون زیبا قابل فهم بود من اینها رو شنیده بودم وبی ب این زیبایی درک نکرده بودم بیان تون خیلی سادس خیلی
و اینک مطلبتون ب دل ادم میشینه مثل دونفر ک میان ادمو نصیحت کنن یکی میزنه طرف از هرچی دین و ایمانه متنفر میکنه یکی مثل شما باعث میشه تو عاشق مسیر بشی و هر روز عاشق عاشق تر بشی
ممنون و سپاس
نشان های دریافت شده
به نام مهر آفرین
چه متن زیبایی بود چقدر نکته داشت این متن و اقعا لذت بردم از خواندنش البته نیاز هست که حتما چند بار خوانده بشه تا بخوبی بتونم درکش کنم.
نکاتی که از این متن برداشت کردم این بود که نظم داشتن چقدر مهمه. خداوند تمام جهانش را بر اساس نظم دقیق آفریده، طلوع و غروب خورشید،آمدن فصل ها، شب و روز،فاصله زمین تا خورشید و… اگر هرکدوم از این چیزها ذره ای از نظم خود خارج شوند کل جهان بهم می ریزه. درزندگی ما انسان ها هم همین نظم و ترتیب دیده میشه، همین رشد کردن بچه ها، نطم وترتیب در راه افتادن و دندان درآوردنشون و…
از بچگی نظم رو دوست داشتم و چون مادر منظمی داشتم که همه چیز را سرجای مخصوصش قرار می داد نظم در زندگی را به خوبی یاد گرفتم
اما در مورد افکار و رفتار و… متاسفانه اون نظم واقعی و آرام بخش را نیاموختم و شاید همین دلیلی شد که خیلی این بخش آسیب پذیر به زندگیم آسیب بزنه. الان درست وقتشه که بتونم به افکار و گفتار و اعمالم نظم بدم.
فکر کنم که ذهنم مثل یک خیابون هست که ماشین ها همون افکار من هستند که مرتب در حال ورود و خروج هستند خوب این خیابون نیاز به یک چراغ راهنما داره که حواسش جمع باشه کدوم افکار و گفتار و اعمال خطرناکن و باید پشت چراغ قرمز بمونن و اجازه ورود به ذهنم را نداشته باشند و برعکس اون افکار وگفتاری که بهم حس وحال خوب میدن براشون چراغ سبز رو روشن کنم و بزارم در تمام وجودم جریان داشته باشند.
خیلی جالب بود این تقسیم بندی منو یاد این آیین هم انداخت که می گفتن در قدیم بوده، همون آیین رفتار نیک، گفتار نیک و پندار نیک.
خوب حالا اگه من بتونم بر این اساس عمل کنم حتما تاثیر آن در زندگیم نمودار میشه وقتی از صبح تاشب ورودی و خروجی ذهنم بر اساس چیزهایی باشه که حس و حالم رو خوب می کنه می تونه منو به اون منبع پاک الهی برسونه و خیر ونیکی به زندگیم وارد بشه چون هر چه ذهن خالی از بدی و زشتی بشه آدم سبک تر میشه و بهتر می تونه به خدا نزدیک بشه.
خدایی که ما رو آفریده و همیشه از هرچیزی بهترینش را به ما داده مثل همین عقل و فکر و اختیار و… که هیچکدوم از مخلوقات دیگش ندارند پس ما باید به نحو شایسته تری زندگی کنیم. من مطمئنم خالق مهربان نخواسته که ما در فقر و بدبختی و ناخوشی باشیم اینها فقط در ذهن ما اشتباه جاگرفته و جزو باورهای ما شده و هر روز تکرارشون کردیم و طبق همون دانسته ها عمل کردیم اگه الان بخوایم می تونیم جریان زندگی خودمونو به خدا وصل کنیم و با اراده اون به پیش بریم و فقط به زبون نگیم که خدایا به امید تو یا توکل به تو وباز هم نگران باشیم و اون توکل باید دلی باشه واقعا جریان زندگی را باید به دستان قدرتمند خدا بسپاریم و ما هم تلاشمونو بکنیم .بقیه اش به امید خدا به خوبی پیش میره. من که حس وحالم با این متن ها و نوشته های دوستان حسابی خوب میشه و در این مسیر ادامه میدم .
نشان های دریافت شده
به نام خدا
وقت بخیر عزیزان
همه چیز و خدا در جهان اداره می کنه .یادمه توی یک فایلی گفتین که آدمه می گن به زبون که ما به خدا ایمان داریم و به خدا توکل میکنیم ولی باز در بیشتر موارد فکر می کنن همه کارها رو باید خودشون در دست بگیرن و کنترل کنن.
یادمه گفته شد در این فایل که در هر جای که آدم مشکل داره یعنی اینکه در اون جا در اون مورد نتونسته کامل به خدا توکل کنه
نظم شخصی خیلی مهمه من خیلی آدم مرتبی نیستم ولی از شلوغی زیاد هم خوشم نمیاد همیشه دوست دارم یه جا رو خلوت کنم که انرژی بیاد گاهی مثلا کمد ها و وسایل اضافی و جمع می کنم و می دم بره بیرون .
االان چند روزی هست که راجب به این قسمت دارم فکر می کنم .حرفهای بی خودی نمی زنم و حرفی نمی زنم کسی ناراحت بشه ولی چند روز پیش منزل مامانم بودیم یه چیزی که هنوز اتفاق نیافتاده یا اصلا نمی دونیم چی می شه هی تکرار می کرد به من حالا اگه این دو تا بسازن تو یه خونه با هم گفتم مامان نگو البته ناراحت شدن و گفتن من نمی زارم حرف بزنن ولی نمی خواستم این حرفهای بی خودی و بشنوم و هی فکرم و مشغول کنم .ولی فکر می کنم این رفتارم جزو چراغ سبز باشه
واقعا همه حیوانات و گیاهان به انرژی منبع متصل هستن ولی آدمها نه بر اساس همین شنیده ها .
من که انقدر این چند ماهه سردرگم بودم که فقط ذکرم این بود که من به خدا ایمان دارم تمام روز همه چیز و به خدا سپرده بودم . و هر روزم می گم که به نیروی خداوندی وصلم خودم همه خانوادم و خدا مواظب هممونه .
همیشه همه چیز و به خدا میسپارم و امیدم به خداست .
و این همیشه تو گوشم هست که با تقلا و کشمکش چیزی درست نمی شه باید همه چیز در آرامش باشه که اون وقت می فهمیم اکه همه چی تحت سلطه خداونده .
نشان های دریافت شده
سلام استاد و دوستان عزیزم
اونچیزی که من از کودکی تا الان در خودم ذخیره کرده ام و طبق اون تصمیمات زندگی ،و عملکردم و نتایج ام در زندگی ام را اتخاذ کرده ام همان اراده شخصی خودم و همان منیت من و منطق ساختگی خودم توسط خودم واطرافیان ام،جامعه ،رسانه ها و….بوده است و این نتایج را تا به الان در زندگی ام رقم زده ولی آیا آن چیزی بوده که منو راضی کنه ؟ معلومه که نه،ولی اگر من همین لحظه تصمیم به تغییر این رویه بگیرم و مسیرم رو عوض کنم چی؟ میشم همونی که اساتید من شدند همونی که استاد عطارروشن عزیزم درحال زندگی کردنشه ،
چطور بیفتم تو این سرازیری و این مسیر درست؟
از طریق همین اگاهی،یعنی هم مسیر شدن با اراده خداوندم
راهش چیه؟ یکم به خودآگاهی و کنترل کردن نیازه
اینکه نظم بدم به خودم به افکارم،گفتارم و عملکردم
چجوری؟
با تقسیم بندیه اونها به دو دسته سز و قرمز
اونهایی سبزند که احساس خوب به خودم بده ،مثل چی؟مثلا
باید بیام فکرامو ببینم در موردشون نظر بدم،اگه فکرم درسته و حس خوبی بمن میده،پس سبزه
اگه نه،داره حالمو بد میکنه،بش بگم قربون دستت ،من نظم فکریم بهم میخوره ،باید متوقفت کنم
در مورد صحبتهام،چه با خودم،چه بقیه،به این نگاه کنم ک چه حسی بمن میده،اگه حس خوب ،آرامش داد پس میگم دمت گرم راضیه جون،آفرین
اگه دیدم داره حالمو بد میکنه،با خودم بگم،قرمز شدما،حواست باشه ،و متوقف اش کنم
در مورد عمل کردم،مثلا دارم کاری رو انجام میدم که خوشم ازش نمیاد و به اکراه دارم انجامش میدم سریع به خودم بیام ،یا کلا متوقفش کنم یا دیدگاهم رو کمی تغییر بدم در موردش ،تا حداقل اون حس بده باهاش نباشه دیگه
اگه من بیام خودمو صددرصد متعهد کنم که راضیه باید نظم درست انجام بشه و هر جا سهل انگاری شد یا روی اون حس بده موندم یعنی از نفسم پیروی کردم ،خودمو جریمه کنم و بدونم که جدیه،شوخی نیست ،باید پاش وایسم این نظم رو،
و بیام بشینم بنویسم داشتن این نظم شخی چقدرررر برام آرامش ،شادی،سلامتی،عاقبت به خیری،محبوبیت، و….به همراه داره
و حتی خودم رو تشویق کنم هر جایی متوجه شدم که من رو تعهدم موندم،حتی در شرایطی که میطلبید،قاطی کنم و بی نظمی کنم،
اونوقته که من دیگه برده افکارم،گفتارم نیستم
برده شرایط بیرون از خودم،نوع برخورد دیگران با خودم ،اوضاع و شرایط و آشوبهای بیرونی خودم نیستم و آزاد و رها و شاد هستم
راضیه اینو بدون،نظم داشتن اصلا کار سختی نیست مشکله فراموشت بشه،نظم و انضباط داشتنم تحت تاثیر عوامل بیرون،قرار نخواهد گرفت و چقدر خود خدا میاد برام اوضاع و احوال بیرون رو برام مساعد میکنه وقتی این اشتیاق،جدیت،تعهد و باور و اطمینان قویه من رو میبینه،
نکته بعدی بعد از رعایت نظم شخصی،غذای روحه منه
خوندن این اگاهیهاخیلی حس خوبی بمن میده،بیرون رفتن و قدم زدن در طبیعت،گوش دادن به همین فایلهای آموزشی استاد ،تازه ایده هم به ذهنم رسیده که خودم برا خودم فایل درست کنم انگیزشی،و بیشتر اهمیت بدم به علایقم…
عشق ورزیدن به زندگی که همون دنبال کردن کارهایی که دوستشون دارم هست …
توکل کردن به خدا ،یعنی من بندگی میکنم خدا بنده پروری میکنه ،یعنی چطورها رو میسپرد به خدا،یعنی بهش فکر میکنم آروم میشم سبک میشم رها میشم ،قلبم مطمئن میشه،پشتم گرم میشه،
من هر چی بخوام خدا پشت منه،خدا دوست داره من همش بند اون باشم دوست داره آویزونش باشم چقد لذت بخشه برام،
مث وقتی میمونه که یه بابایی ناز بچه را میخره اصلا دوست داره بخره ،بچه هم دائم میخواد ،و میدونه که باباش فراهم میکنه براش،با خوشحالی ،نه با اخم و ناراحتی و اجبار….خدایا من الان اون بچه ام،خودما برات لوس میکنم و توام بابای مهربون من ،که حاضر نیستی خم به آبروی من بیاد ….قربون همچین خدایی برم من.
سلام استاد من این منطق ومنیت نفهمیدم چیه میشه دربارش توضیح بدید ومن بخاطر همراه همیشگی ما از خداوند متعالم بینهایت بینهایت بینهایت سپاسگزارم
سلام دوست عزیز
مطالب رو ادامه بدید واضح میشه
نشان های دریافت شده
زندگی با اراده خداوند (قسمت سوم)
سلام وقت بخیر ☘
درون همه ما هنگام تولد پاک و تمیز بود ، سفید سفید و به مرور که بزرگتر شدیم ،با دیدن ،شنیدن و ارتباطاتمون با دنیای بیرون خود ، از رفتارها و گفتار دیگران تاثیر گرفتیم
سالها پیش که کلاس آواز میرفتم ، استاد آوازم خیلی خوشحال بود میگفت فریده صدات خیلی تمیزه ،پاکه ،چونکه قبلا آموزشی ندیدی میتونم هر جوری دوست دارم تربیتش کنم و زمان هاییکه میرفتیم مسافرت یا مهمونی که شعر میخوندیم و شادی میکردیم ،وقتی برمیگشتم از مسافرت و کلاس میرفتم ،استادم از تن صدام میفهمید که آلودگی وارد صدام شده ،میگفت فریده رفتی مثل قدیم توی مهمونی شعر و آهنگ خوندی صدات خراب شده ،آخه اون تایمی که کلاس آواز میرفتم اجازه خوندن شعر و آهنگو به سبک قدیمو نداشتم بدلیل اینکه استادم با تمریناتم صدای منو کوک میکرد و من با اون عادت های قبلیم تمام زحماتشو خراب میکردم
ما هم هنگام بدنیا اومدن مثل لوح سفیدی بودیم که اطافیانمون هر جوری دوست داشتن مارو نقاشی کردن
مهمتربن عاملین تاثیر گذاری بر ما ،در ابتدا خانواده یا الگوهای ما و معلمان ما بودند و در ادامه جامعه ،دین،مذهب و تلوزیون اثر گذار شدن
تمام دیالوگ هاییکه بین اطرافیان ما گفته شد در ناخوداگاه ما ضبط شد و بصورت یک برنامه دقیق در زندگی ما اجرا شد
ما هر تصوری در مورد خودمون ،خداوند،مردم ،مدرسه،درس ، شغل ،سلامتی،بیماری، رنج،زندگی ،سختی، آسانی،پول، ازدواج، طلاق ، فقر ، مرگ ، شادی ، غم ، تفریح ،لذت ، درد وووو داریم از طریق بیرون از ما در ما ساخته شدن
همون برنامه هاییکه در ما ضبط شدند ، کل زندگی مارو اداره کردند و اداره میکنند تا زمانیکه ما اونهارو تغییر ندیم ،تغییری در زندگی نخواهیم داشت
راس تمام باورهای مخرب و سالم ما ، باورهایی در مورد خداونده ، من خدارو چی تصور میکنم ؟ من خدارو همونجوری تصور میکردم که مادرم تصور میکرد ،همون شنیده هاییکه در موردش هزاران بار شنیدم که با هر بار شنیدن حسم خوب بوده یا بد بوده بستگی به اطلاعاتی داشته که بمن گفته بودن
پس اطرافیان ما یکبار دیگر هم در ما زندگی کردند و انتظار دارن تا آخر عمر با افکار اونها به زندگی خود ادامه بدیم و تا زمانیکه بیدار نشیم ما همچنان در کالبد خود با افکار گذشتگان در حال کلنجار رفتن خواهیم بود
خواهرم یه نوه پسری داره که ۷ سالشه ، پسر بسیار باهوشیه ولی متاسفانه با اموزش های اشتباه در حال ساخته شدنه ، هر وقت میاد تو اتاق من ( من عکس هایی از چیزهاییکه دوست دارم به دیوار اتاقم چسبوندم ) و وقتی عکسهارو میبینه بمن میگه خاله تو خیلی رویایی فکر میکنی ، بنظرت تو میتونی به این ماشین گرون برسی ؟ یا مثلا بری فلان کشور زندگی کنی ؟
بهش میگم آره خاله آدم میتونه به هر چیزی میخواد برسه فقط باید راهشو یاد بگیره و اینکه ما دارای مغز بسیار قدرتمند هستیم که میتونیم برنامه ریزیش کنیم ووووو و گاهی براش یه چیزایی توضیح میدم
چند روز پیش که باهاش صحبت میکردم ،گفت خاله من میخوام خلبان هواپیماهای جنگی بشم ، گفتم خب خلبان هواپیماهای مسافربری بشو ، گفت ،نه خاله ،اونجوری خیلی بهم کم پول میدن ولی اگر با هواپیماهای جنگی سختی زیادی بکشم و آدمای زیادیو بکشم پول بیشتری بهم میدن 🙄🤔
متوجه شدم در ذهن بچه ، پول درآوردن = زجر کشیدن و سختی کشیدن تعریف شده ،با اینکه پدر این بچه ،از بازاری های لباس در تهران هستن و خانواده ضعیفی نداره و همیشه در رفاه زندگی کرده ولی بلخره این بچه داره به این شکل برنامه ریزی میشه ، دیروز اومده بود منزلمون ، گفت اجازه میدی آشپزخونتونو جارو بزنم ،فکر کنم از مدل جارومون خوشش میاد ، دیدم در حین جارو زدن داره بلند بلند با خودش تکرار میکنه 👈 من باید خیلی تلاش کنم تا به همه چیز برسم 👉
در واقع تلاش و سختی در ذهن این بچه = یکمی موفق شدن ،تعریف شده و میدونم بزرگ میشه ،خیلی زمان میبره تا بتونه این باورهاشو که الان براحتی در خودش پذیرفته ، تغییر بده و اینکه میگن پدر و مادرها باید از این مطالب آگاهی داشته باشن بخاطره اینه که مراقب ورودی های اشتباه بچه هاشون باشن که هر چیزیو نپذیرن و تا بچه هستن باهاشون آگاهانه تر برخورد بشه
و جالبه که رسانه ها اصلا دوست ندارن ،آدم ها آگاه بشن از اینجور مطالب ، الان در پیج شخص موفقی که فالوش کردم در اینستاگرام و مطالب ذهنی آموزش میده ، یه کلیپی دیدم که یک شبکه خبری در خارج از ایران ، در حال کوبیدن اساتید موفقیت بود و دقیقا برعکس صحبت های اساتید موفقیت ،میگفت مقصر بدبختی آدم های کم درامد در ایران ،دولت و جامعه است نه خودشون و این نشون دهنده اینه که رئسای جهان دوست ندارن آدم ها آگاه بشن ،میدونن با آگاه شدن هر کسی ،جهان بسمت راحتر زندگی کردن میره و این براشون خوب نیست
و خدارو شکر میکنم که الان انقدر بیدار شدم که هر حرف و باوریو از هیچ کس نپذیرم ،حتی با اساتیدی هم که کار میکنم اون قسمت هایی از باورهاشونو میپذیرم که بنظرم صحیحه و کورکورانه هر آگاهی وارد مغزم نمیکنم ،در واقع جلوی ورودی هامو فیلتر گذاشتم
هدف خداوند از آفرینش ما چیزی جز ،شادی،سلامتی ،ثروت و حال خوب نبوده ولی چرا بچه هاییکه با تمام فطرت پاک خودشون بدنیا میان ،بعد از چند سالگیشون دیگه اون شادابی و طراوت و بی باکی گذشتشونو ندارن ؟ چونکه یه شکل دیگه برنامه ریزی میشن
ارام ارام ، غم بجای شادی ، فقر بجای ثروت ، بیماری بجای سلامتی ، چاقی بجای تناسب ، استرس بجای لذت ، اضطراب بجای طراوت وووووو جاشون عوض میشه
همون وقتایی که بچه بودیم و بهمون گفتن زیاد نخند ،بعدش گریه است ،در ذهن من ، جای خنده با گریه جابجا شد ،من ترسیدم که زیاد بخندم ،از غم و گریه بعدش ترسیدم
اون زمانیکه بلند بلند بی پروا میخندیدم و بهم گفتن دختر که با صدای بلند نمیخنده ، در ذهن من خنده با صدای بلند برابر شد با یک کار اشتباه
همون زمان هاییکه بمن یاد دادن که لذت جو و لذت طلب نباشم و بجاش برای دیگران قصه بخورم و درگیر درد بقیه باشم ، لذت برای من خاموش و نگرانی و اضطراب در من زنده و بیدار شد ،من فهمیدم که همیشه باید غمگین و بیمار باشم تا مورد توجه دیگران قرار بگیرم چونکه هر وقت شاد بودم اطرافیانم بهم گفتن پرو نشو بچه برو سر کوچه نون بگیر و زمان هاییکه کز کردم و ناراحت بودم و ادای آدم های قربانیو در آوردم دیگران کاری باهام نداشتن و من یاد گرفتم آرامش در فربانی بودن است
همون زمانهاییکه بمن گفتن خدا برای تو نخواست که متناسب باشی و بین اونهمه بنده ش ، تورو ناهنجار آفرید ،در ذهن من خدا وجودی ترسناک و در تناقض با من ،تعریف شد و بذر دوری من با خدا ریخته شد ،آخه چرا خدا هر چیز بدیو برای من خواسته بود؟
و باور به اینکه خداوند با من لجه و با من زاویه داره و منو دوست نداره و برای من کاری انجام نمیده ، شروع تجربه های ناخوبی بود برای من
در واقع فقط با داشتن همین یک باور (که خدا از من دوره و اصلا بمن حتی نگاهی هم نمیکنه ) باعث شده بود ،احساس کنم بدون تکیه گاهی هستم که حتی خدا هم منو نخواسته
این تصور از خدا در من ،احساس های شدیدا ،ضعیفیو بوجود آورده بود که فکر میکردم خدا منو به این دنیا آورده که رنجم بده و خوشحال نباشم ، انقدر باورهای کمی در مورد خدا داشتم که هر چقدر هم خودم آدم پری بودم ،اون باورها نابودم کرده بود ،از درون حس نخواستنی بودن داشتم
ولی خدا همچنان در زندگی من بود و تمام اتفاق های خوبی که تجربه میکردمو به گردن شانسم مینداختم ، فکر میکردم الان شانس آوردم که خونه خوبی خریدم ، من شانس داشتم که ماشین خریدم ، فلان اتفاق خوب بخاطر این بود که من تو اون تایم فلان جا بودم و همه کریدیتشو به شانس خودم و بقیه میدادم
اولین بار که در مورد انرژی قدرتمند خدا از استاد عباسمنش شنیدم ،تا ماه ها منگ بودم ، هزاران بار اون آموزش هارو گوش میکردم و ناخوداگاه گریه میکردم ، آخه چرا من خدارو تا این سن نشناخته بودم ،تازه به اون شکل ناجور باور کرده بودم
بعد از ۴۰ سال که اون شکلی فکر میکردم ،حالا میخواستم دقیقا برعکس اون ها فکر کنم ، قبلا باور کرده بودم که من هیچ چیزی نیستم و حالا خدا داشت از زبان شخصی بمن میگفت توخاص ترین و مقدس ترین بنده من هستی ، میگفت تو قوی هستی ،تو اشرف مخلوقات من هستی ،جهان برای تو ساخته شده ،تو بینظیری ،تو جلوه خداوند هستی وووو
آموزش ها در من انقلابی بوجود آورده بود ، خواب و خوراک نداشتم ، دلم میخواست خدای جدیدمو بیشتر بشناسم ، متوجه شدم که این انرژی با نگاه و انرژی ناظر من شکل میگیره 🙄 حالا تازه رسیده بودم به جاهای سختش ، اموزش ها جالب و قشنگ ولی سنگین بود
از همون خدا خواستم که منو هدایت کنه به مسیرهاییکه بیشتر بشناسمش و آگاهی ها یکی پس از دیگری از طریق کتاب ،ویس ،دوره امورشی وووو بسمت من سرازیر شد
و الان بعد از ۴ سال از اولین شناخت من از خدا میگذره و من حتی روزی نشده که آموزشی وارد ذهنم نکرده باشم و اینو متوجه شدم که هر چقدر بیشتر با این اگاهی ها زندگی میکنم بهتر این موضوعو درک میکنم و هر چند وقت یکبار انگار پرده ای از جلوی یک پنجره نورانی کنار میره و من یه لایه دیگه به این آگاهی ها نزدیکتر میشم
حالا متوجه شدم که خدا برای من مقدر نکرده که غمگین ،چاق،فقیر،بیمار، ناراحت وووو باشم ،خداوند این جهان رو با این وسعتش فقط برای رضایتمندی و شادی و لذت بردن من آفرید که بیام و استفاده کنم ،اگر من از زیبایی های این جهان استفاده نکنم پس برای چی ،این دنیا با اینهمه تنوع آفریده شده ؟ برای استفاده نکردن آفریده شده ؟ و ما برای حسرت خوردن به این دنیا اومدیم ؟ آیا هدف از خلقت ما این بوده ؟
مغز اولیه انسان ها یا همون مغز خزنده ، بخاطر شرایط شکارچی بودن انسان های اولیه ،در بدنشون بوجود اومده ، زمان های قدیم وقتی به انسان ها حمله میشده ، حالت مغزی انسان روی حالت بتای شدید میرفته ،در اون لحظه ، هورمونی در بدن تولید میشده که به انسان فرمان فرار میداده ،در حیوانات هم این هورمون برای فرار از شکار شدن تولید میشه ولی حیوانات لحظاتی بعد از شکار به حالت عادی خودشون برمیگردن و انسان ها روزها ،ماه ها و سالها از یک جریانی میترسن و مدام برای خودشون یادآوریش میکنن
در تحقیقات علمی که دکتر جودیسپانزا در کتابش نوشته ، ثابت شده که ،این هورمون اضطرار وقتیکه انسان در معرض خطر باشه تولید میشه و مغز میره روی حالت بتای بالا و تولید این هورمون شیمیایی بعد از ۱۵ دقیقه در بدن متوقف میشه ، ولی چرا انسان ها تا مدتها اون حالت اضطراب را در خودشون حفظ میکنن؟
دلیلش اینه که وقتی آدم ها در موقعیت استرس و اضطراب قرار میگیرن ،اون هورمون ترشح میشه ،فرمان های دفاع کردن به سلولها میرسه ، مغز به حالت بتای بالا در میاد ،بدن در حالت فرار و اضطرار قرار میگیره و چونکه انسان ها در طول مدت عمرشون به مراتب از این هورمون استفاده میکنن ،بدن در حالت اعتیاد به این هورمون ها قرار میگیره و بعد از اون خودش بصورت خودکار اون هورمونهارو تولید میکنه و در پی اون همه حالت استرس ، اتفاقات اضطراب زا هم در پی داشتن اون حس ها ،بوجود میاد
حیوانات تونستن این هورمونو هدایت کنن ولی انسان ها هنوز نتونستن
چندین سال پیش که کتاب های دکترجودیسپانزارو میخوندم به این اطلاعات دست پیدا کردم و هر زمان که بدون دلیل احساس اضطراب دارم میدونم یک جریان تکراری در من داره اجرا میشه که باید آگاهانه جلوی وسعت گرفتنشو بگیرم
برای داشتن زندگی پر بار تر باید به حقیقت درونی خود نزدیکتر بشیم و از آلودی هاییکه در ما تزریق کردن پاک بشیم
یکی از راههای رهایی از منیت ها ، داشتن نظم در افکار ماست ،چه افکاری در من احساس خوب یا بد تولید میکند ؟
احساس آرامش ،شادی،سلامتی،ثروت،خنده،رقص، خوشحالی ، مهربانی در دسته افکار سبز و زیبا هستن و برعکس اینها در دسته افکار قرمز
مثل زمان جنگ که وقتی آژیر قرمز زده میشد میرفتیم تو پناهگاهها و زمانیکه آژیر سبز زده میشد میفهمیدیم از پناهگاهها خارج میشدیم و اوضاع درست شده بود
همینطور گفتار ها هم در دوسته قرمز و سبز قرار میگیرن ،اینکه از چه نوع کلامی استفاده کنیم بستگی به انتخاب ما داره ،دوست داریم تجربه های خوشایندو داشته باشیم یا نارحت کننده ؟
عملکردهای ما هم بسیار موثره در کیفیت زندگی ما که بسمت سبز در حرکته یا قرمز ،آیا کارهایو انجام میدیم که در ما احساسات خوب بوجود میاره ؟
انجام تمام این تمرینات غذای مقویه برای روح ما ،هر چقدر ما به ذهنمون گوش نکنیم میتونیم صدای معنوی روحمونو بشنویم
برای اینکه عاشق زندگی بشیم باید کارهایو انجام بدیم که دوسشون داریم وبهشون علاقه داریم و اگر هم کاریو دوست نداریم انجام بدیم ،جوری اون کارو انجام بدیم که حسمون بد نشه
و دقیقا من این تجربه رو بعد از عید داشتم ، دلم نمیخواست ورزش انعطافو انجام بدم بدلیل اینکه برام سخت بود ، ولی چونکه مکمل کلاس رقصمه و باید انجامش بدم ، دوست داشتم برای خودم لذت بخشش کنم
پس خودم آگاهانه تمریناتمو برای خودم لذت بخششون کردم ،مثلا وقتی دارم تمرین میکنم و حتی نفس کشیدن هم برام سخت میشه ،به خودم میگم آفرین فریده بزودی انقدر بدنت منعطف میشه که میتونی کارهای خارق العاده ای انجام بدی که هر کسی نمیتونه انجامشون بده و این به من حس خوبی میده و از این مدل تمرین ها برای خودم درست میکنم زمان هاییکه کاری برام لذت بخش نیست
مثلا الان دلم بشدت میخواد برم بیرون و یکمی با خودم صحبت کنم ولی هوای امروز تهران خیلی گرمه ،حتی نتونستم توی تراس بشینم ، ولی دارم برای خودم لذت بخشش میکنم که تا پارک نزدیک خونه برم تا بتونم هم هوایی بخورم هم بازی کردن بچه هارو تو پارک نگاه کنم هم با خودم خلوت کنم
عشق دادن به هر چیزی باعث میشه ،انعکاس اون عشق در زندگی خودمون جاری بشه ،عشق که بدی عشق دریافت خواهی کرد ،منکه هر کاریو انجام میدم با تمام قوا و حال خوب انجام میدم
غذا میپزم با لذت و عشق میپزم ،کارهای منزلمو انجام میدم با وسایلم ارتباط انرژیکی میگیرم ، من ماشینمو سال ۸۹ خریدم ،اولا که خیلی سالم و تمیزه ، من ۱۱ ساله هر روزیکه توی ماشینم نشستم بهش انرژی خوب دادم ،ماشینم اسم داره و هر زمان میشینم اول اسمشو صدا میزنم و قربون صدقش میرم ،میدونم ماشینم انرژی منو دریافت میکنه و از روز اول بهش گفتم که ماشینم همیشه باید تو مسیرهای لذت و شادی رفت و آمد کنه ،واسه همین ماشینم ،قبلا که مدام در حال سفر کردن بود ،الان هم در حال رفتن به کلاس رقص و شادیه 😊
جالبه افرادی که در این جنس مسیرها قرار میگیرن ،تجربیات مشتری داشتن و دارن ، سالها شنیده بودم که باید به خدا توکل کنیم ، هر چند برای منکه خدارو جور دیگه ای شناخته بودم ، توکل کردن معنا نداشت
تو تمام آموزش ها و کتاب ها ،خونده بودم و شنیده بودم که خواستتو بگو و رها کن ،توکل کن ولی برای من قابل فهم نبود ، از یه طرف یاد گرفته بودم که باید مرتب هدف هاتو بنویسی و تکرار کنی
برام سئوال پیش میومد که حالا چکار کنم آیا هدف هامو هر روز بنویسم یا یک بار بنویسم و رها کنم ، کتابی از استرهیکس خوندم که میگفت خواسته ها با برخورد با تضادها بوجود میان و همون لحظه موشک خواسته به جهان پرتاپ میشه ، جهان هم در لحظه جواب مثبت میده ،ما موقع دریافت اون خواستمون گاهی آمادگیشو نداریم اونم بخاطر مموری ذهن ناخوداگاهمونه
هر چقدر فرمول های مخرب در ما سیو شده باشه ،رسیدن به خواسته ها دیر تر اتفاق میفته ،پس در کنار توکل و رها کردن ، تمیز کردن محتویات ذهن هم کمک میکنه که زودتر خواسته هامونو داشته باشیم
توکل یعنی اعتماد به رب ،به این انرژی قدرتمند ،یعنی خیالم راحته
اگر انقدر که ما به خلبان ها اعتماد داریم به خدا اعتماد داشتیم الان در آرامش بیشتری زندگی میکردیم ، وقتی سوار هواپیما میشیم ،مدام نگران سقوط نیستیم، مدام نمیریم تو کابین خلبانو چک کنیم ، مرتب از خلبان نمیپرسیم کی میرسیم ؟ آیا میرسیم ؟ با خیال راحت تو هواپیما میخوابیم و در مقصد پیاده میشیم ،این یعنی اعتماد
پس بهترین مسیر برای داشتن آرامش ،زندگی با کیفیتر ، حال خوب ،ثروت و شادی ، تغییر زاویه دید ما نسبت به انرژی قدرتمنده جهانه ، که میتونیم با کانون توجه خودمون این انرژیو به هر آنچه دوست داریم تبدیل کنیم منکه دلم میخواد این انرژی بصورت آرامش، عشق ، شادی، تناسب اندام ،سلامتی ، حال خوب و ثروت در زندگیم تجربه کنم😊.
نشان های دریافت شده
سلام دوست عزیز
واقعا از نوشته هاتون لذت میبرم.خصوصا این متن بسیار عالی بود واز خیلی مطالب مهم وعلمی برخوردار بود وممنونم که اطلاعات خودتون رو اینجا برای استفاده همگرویها تون قرار میدید.
به امید روزی که مطالب درست و..واقعی در صدر امور قرار بگیره وشامل همگان باشه.
به امید خدا روزی برسه که کل جهانیان در آرامش وآسایش ورفاه وصلح ودوستی کنار هم رندگی بکنند یعنی دقیقا همونی که خداوند از روز ازل برای همه خواسته اما…بتدریج دستاویز سود جویان ومتعصبان و….تغییر جهت داده شده….
براتون آرزومندموفقیت های روز افزون هستم.❤
نشان های دریافت شده
سلام دوست همراهم 🌹
خدارو شکر متن کامنت من مورد توجه و علاقه شما بوده و امیدوارم که با آگاهتر شدن تک تک ما ،مسیرهای روشنتری ساخته بشه که بتونیم افراد بیدار بیشتری در جهان باشیم ،
هر کدوم از ما که آگاه بشیم میتونیم نسل بهتری در جهان بوجود بیاریم ، پس تغییر از تک تک ما شروع میشه
به امید بیداری و تغییر
براتون بهترین هارو آرزو دارم دوستم😇🌹
نشان های دریافت شده
با سلام خدمت استاد گرامی وهمه دوستان عزیزم
چقدر نوشته فوق العاده عالی بود گرچه تشکر بی انتهای من از استاد عطار روشن از صمیم قلب اما چیزی که خاصش کرده بود این نوشته رو تک تک کلماتش از سوی خدابودنش بود
من بعضی این چیزا رو میدونستم اما مجموعشون باهم خیلی شگفت انگیز بود
همیشه بهم گفته بودن که نظم انسان موفق میکنه اما همیشه ازش بیزار بودم چرا که واژه نظم برای من اینقدر شگفت انگیز بیان نشده بود همیشه منظم بودن همراه رنج وعذاب ومساوی با از خود زدن خستگی مفرط وسواسی بودن وکلفت وبدبخت بودن تعریف شده بود هیچ وقت درزندگی من نظم چیز خوبی نبود با این حال سالها برای داشتنش تلاش کردم اما امروز متوجه شدم که دراصل نظم این نیست درست مثل واژه خداوند که حالا درک وتصور وشناخت دیگری ازش دارم
نظم واقعی نظمیست بسیار لذت بخش وبسیار شگفت انگیز که درجهت موفقیت سلامتی ثروت آرامش راحتی ونشاط من
من متوجه شدم که درافکارم باید نظم داشته باشم
در رفتار ودر گفتارم نظم داشته باشم
باید هم رفتار هم گفتار وهم عملمو به سبز وقرمز تقسیم کنم افکار سبز مثبت وباعث آرامش شادی واحساس خوب درمن میشن وافکار قرمز هم همون منفیان که حالمو میگیرن
گفتارمم باید از حرفام احساسم خوب بشه واگه حرفی احساس نگرانی تنش استرس یا باعث ناراحتی بقیه میشه سبز نیست وقرمز
عملمم باید سبز باشه یعنی کارایی که انجام میدم یا عاشقشون باشم وانجامشون بدم یا اگه متنفرم ازشون تمام سعیمو کنم که رفته رفته احساس تنفرم وکم وبهش علاقه مند بشم اگه نمیتونم ترک کنم اون رفتار یا کار وهیچ کاری که بهم صدمه بزنه وحالمو بد کنه رو انجامش ندم تا نور قرمز تشعشعش زندگی منو فرا نگیره
خیلی جالبها رفتارهای من کارهای من تشعشع دارن از خودشون نور ساطع میکنن اگه مثبت وخوب واحساس راحتی کنم ودوستشون داشته باشم زندگیم سرشار از نور سبز میشه وگرنه تشعشع قرمز میزنه زندگیمو خراب مسکنه
گفتارمم همین طور وقتی هی نق میزنم وغر میزنم وبد میگم زندگیمو پراز تشعشع قرمز میکنم که مخرب ولی برعکس وقتی خوب میگم زندگیمو پر از نور سبز میکنم
حالا افکارمم فهمیدم که دارای نور سبز وقرمزن دراصل افکارمم حرف زدن با خودمه دیگه پس همون اثر داره
حالا یکم که دقت کنیم میبینم که زندگیای ما چرا داغونن چون سبز وقرمز باهم ترکیب میشن وقهوه ای میشن ومیشن ترکیب دوچیز نه میگذاریم سبز عمل کنه ومارو خوشبخت کنه ونه قرمز نابودمون کنه واینجوریه که حالا یه چیزیم میگن زندگیمون اینجوری درست میگن چون کج دارو مریض داریم پیش میریم
گاهی اوقات باید به حال شیطان غبطه خورد میدونید چرا چون تکلیفشو میدونه از اول خودش سراسر تشعشع قرمز کرد وکوتاهم نیومد الانم که میبینید پدر همو رو درآورده با استمرار ومصمم بودنش اما ما انسان ها میخواییم سراسر سبز بدرخشیم وخوب وخوش بخت باشیم اون وقت هی یکی به در میزنیم ویکی به تخته
پس بهتره اول کاری تکلیفمو با خودم مشخص کنم
من میخوام زندگیم سراسر سبز باشه پراز نور سبز سلامتی خوشبختی ثروت رفاه آرامش عشق زیبایی تناسب اندام همیشگی موفقیت وشادی ونشاط این هدف من پس باید یک خط قرمز ویک ورود ممنوع بزرگ نسب کنم دم درخونم هر چی میخوادپیش بیاد بیاد من میخوام دیگه نگذارم افکار وگفتار ورفتارم غیر از نور سبز داشته باشن
بعد از همه اینا باید عاشق زندگی بشیم وتوکل کنیم به خدا
خب اینا یعنی چی یعنی هر کاری رو دوست دارم انجامش بدمو حتما انجامش بدم این نکته به من یاد آوری میکنه که باید لیستی از علایقم تهیه کنم وحتما انجامشون بدم
درثانی باید کارهایی که احساس خوبی ندارم یا متنفرمو یا ترک کنم وانجامشون ندم یا اگرم باید انجامشون بدم کم کم احساس تنفرمو کم کنم وبا احساس بهتری انجامشون بدم ودر نهایتم عاشق اون کار بشم وبا شور وشوق انجامش بدم این درمن مصداق کار خونه است
من قبلا متنفر بودم از انجام دادنش اما الان سعی کردم احساسمو نسبت بهش بهتر کنم ودلم میخوادبا شور واشتیاق وعلاقه انجامش بدم یعنی باید جوری انجامش بدم که احساس بد کمتری داشته باشم درش تا علاقه مند بشم بهش این به نظرم بهتره یعنی درهر کاری باید کاری کنم که احساس بد کمترس رو تجربه کنم تا خوشم بیاد ازش این خیلی زندگی رو برای من دلچسب تر میکنه ممنونم استاد که این حرف ها رو گفتین به بهمون گاهی وقتا آدم کار درست میدونه ولی وقتی یک نفر دیگه دوباره میگه بهمون تازه اثر خودش میگذاره ممنونم ومدیون تک تک کلماتتونم موفق وپیروز باشید
نشان های دریافت شده
بنام یگانه خالق هستی
سلام به استاد عزیزم
با اینکه این جلسه رو چندین بار خوندم اما نیاز دارم که بیشتر بخونمش تا بیشتر درکش کنم
ذهن من درباره ی خدا وتصاویر ساخته درباره ی یگانه نیرو چندتا سوال دوباره از خودم پرسیدم که خدا چیه وچه شکلیه واراده ی خدا یعنی چی وچه جوری ازش در زندگیم می تونم استفاده کنم .
میخوام اون صندوقچه هایی که مربوط به این نیرو هست را باز کنم
خدا خدا خدا
همه میگیم خدا ومنتظریم که او بیاد که کمکمان کنه اما این نیرو میگه خود آ
چقدر بین این دو واژه ومفهوم فرق هست خدا وخودآ
فرقش در اینه از کودکی برای من تصویری ساختند که خدا قابل دسترسی نیست وبین تو وخدا فاصله است او در آسمانهاست ومن در زمین .برای همین وقتی صداش میزنم ناخودآگاه سر و چشم و دستام میره رو به بالا به سمت آسمان یعنی اون بالا بالاست ولی کلمه ی دوم میگه به خودت بیا نیرو در درون خودت هست دنبالش نگرد خودت وخودت اونجا برو درون خودت
بیشتر این تصاویر رو دیگران داشتند وبه من هم منتقل شد یادم هست یکی از معلمان دینی مون می گفت حتی پیامبر هم وقتی میخواست به ملاقات خدا بره سوار بر بال فرشته جبرئیل شد و تا نیمه راه با جبرئیل رفت وبقیه اش رو جبرئیل گفت بقیه شو خودت برو من دیگه نمی تونم برم واز اونجا به بعد خودش رفت و وقتی رسید پیش خدا پشت یک پرده بود که با پیامبر حرف زد و وقتی خدا خواست غذا بخوره با پیامبر دستش شبیه دست امام علی بود که همون شکل انگشتر دستش بود وپیامبر موقع برگشتن دوتا میوه ی بهشتی با خودش آورد به زمین که یک دونه اش رو به علی ودومی رو به فاطمه داد که فرزندان آنها بدنیا آمدند برای همین اونها هرگز گناه نمی کنند وپاک ومعصوم هستند ولی ما انسانیم با اونها فرق می کنیم
اولین باوری که اینجا پیدا می کنم اینه که خدا انسانه اما شکلش رو کسی ندیده وقابل دسترسی نیست حتی پیامبر هم با سختی فراوانی به دیدن خدا رفته حتی پیامبر هم اونو ندیده ولی این خدا دست داره وپیامبران وامامان همه متفاوت هستد با ما .خدا در آسمانهاست که همیشه بهش دسترسی پیدا کنی و……….کلی چیزهای دیگه
قصدم مقایسه نیست ونمیخوام چیزی رو ثابت کنم ودیگران را مقصر بدانم اما اگر میخوام خدا رو برای خودم درست بسازم باید بدونم این خدای من چه شکلی هست وچه ویژگی هایی داره .
اما خدای واقعی انسان نیست یک نیرویی که در همه چیز هست وشکل نداره چون نیرو وانرژی از شکلی به شکل دیگه تغییر می کنه چقدر ما این رو در مدرسه خوندیم ویکی از سوالهام بوده وهست که این انرژی چیه که همه چی میشه .
من نمی تونم بنویسمش فقط می تونم درکش کنم چون این نوشته ی من هم همین انرژی هست اگر خدا نیرو و انرژی هست پس شکل نداره من شکل بهش میدم واز قدرت وتوان وانرژی در هرجا به هر صورتی که بخوام می تونم درش بیارم .
واما درباره تفاوت انسان وبقیه موجودات
هر وقت اسم بقیه ی موجودات می اومد می گفتن اونها از غریزه شون استفاده می کنن اما انسان از عقلش
حالا غریزه کارهایی بود که ذاتی انجام میدادند ولی انسانها آگاهانه کارهاشو انجام میده اصل ماجرا اینه که از نگاه ودرک من اینه که اونها براساس اون نیرو وانرژی که در وجودشان هست استفاده می کنند وچون توانایی این رو ندارند یه جور دیگه ایی ازش استفاده کنند همیشه در تعادل هستند
ولی ما چون قدرتی داریم که می تونیم این انرژی رو به شکلهای مختلف در بیاریم وازش استفاده کنیم وبرای همین ما انسانها همیشه درحال پیشرفت هستیم اگر به زندگی تکاملی خودمون در مکان زندگی کردنمون بکنیم بهتر میشه فهمید که ما از این انرژی چطوری استفاده کردیم .
من یکی از سوالهایی که همیشه در ذهنم بود وخیلی می پرسیدم این بود که قضا وقدر چیه واینکه ما تصمیم می گیریم چیه که هر کدوم از این دوکلمه اون یکی رو کامل نقض میکرد هیچ وقت جواب درستی نگرفتم چون می گفتند سرنوشتت اینه و قضا وقدر برای تو این رو تعیین کرده ولی از طرفی تا تصمیم من نبود اون کار انجام نمیشد مثلا در باره بحث ازدواج اصلا قضا وقدر مفهومی نداره تا من قبول نکنم .
وقتی این صندوقچه وجعبه سیاه ذهنم رو باز می کنم و توش میگردم می بینم عجب چیزهایی داخلش هست که قبلا همین جوری قبول کردم با اینکه سوالم بوده .
اما اراده همه چیز اونه تا اراده خدا نباشه خورشید طلوع نمی کنه البته این اراده به معنای تصمیمی که ما می گیریم نیست بلکه این اراده ی خداوند قوانین ثابتی هستند که هرگز تغییر نمی کنند مثلا یک سگ نمی تونه پرواز کنه خورشید هیچ وقت نمیگه من حوصله ندارم طلوع کنم و…..مگه میشه خدا انسانی وجهانی رو با این عظمت خلق کنه بعد بگه نه انسانها قوانین زندگی نمیخوان قطعا یک چیزی هست ما اونها رو استفاده نمی کنیم چون از وقتی که فهمیدم که بدنم هم یکسری قوانین داره که اگر اجراشون کنم خود به خود به حالت اولیه ی خودش برمیگرده باید برنامه های قبلی رو عوض کنم برنامه های جدید ودرست بهش بدم .
اما تمرینات عملی خیلی عالین من که لذت بردم چون تا یک فکر یا حرف ویا حتی کار قرمزی رو انجام بدم به خودم میگم این قرمز حالا چطور سبزش کنم که برای خودم مشخص کردم اینکار خیلی خوبه درسته سخته اما خیلی به من کمک می کنه هر بار باز بهتر عمل کنم سپاسگزارم استاد بازهم از تجربیات خودم وصندوقچه هام باید بنویسم تا پیدا کنم اون خدای واقعی رو ودرست بسازمش سپاس فراوان سپاس