0

داستان هدایت من

داستان هدایت من برای رهایی از چاقی
اندازه متن

🌟 یک داستان آشنا برای همه ما چاق‌ها!

من و تو… و هر کسی که سال‌ها با اضافه‌وزن زندگی کرده، به اندازه‌ی همون سال‌ها دنبال یه راه نجات بودیم! 🔍

رژیم‌های سخت، ورزش با اشتیاق، دمنوش‌های عجیب، حتی روش‌هایی مثل طب سوزنی یا شوک الکتریکی برای آب کردن چربی‌ها! 😣⚡

گاهی اون‌قدر از چاقی خسته شدیم که با دل لرزون رفتیم سراغ عمل جراحی… فقط برای اینکه بتونیم یه نفس راحت بکشیم. 😔💔

🌀 اما یه چیز مشترک بین ما هست…

همه‌ی اون تلاش‌ها آخرش رسید به یه دیوار بلند ناامیدی! 😞

اون‌جا بود که با خودمون زمزمه کردیم:

«یعنی هیچ راهی برای من نیست؟ من همیشه باید چاق بمونم؟»

بعضیامون از شدت ناراحتی افسرده شدیم، منزوی، پرخاشگر… و اشک‌هامون شد همدم شب‌هامون 😢🕯️

🍃 و درست همون لحظه…

وقتی دیگه هیچ راهی به ذهنمون نمی‌رسید، از ته دل گفتیم:

«خدایا… خودت یه راه نشونم بده 🙏»

و انگار همون لحظه‌ی تسلیم، همون لحظه‌ای که دیگه به هیچ‌کس و هیچ‌چیز امید نداشتیم، در واقع آغاز مسیر واقعی ما بود.

🌈 شاید آگاهانه، شاید ناآگاهانه، اما هدایت شدیم!

خودت بهتر می‌دونی چطوری رسیدی به این سایت…

شاید یه پیام، یه جستجو، یه پیشنهاد… ولی در واقع یه پاسخ الهی به دعای دلت بود. 💖

✍️ حالا نوبت توئه که بنویسی…

داستان هدایتت به سمت «تناسب فکری» رو با ما به اشتراک بذار.

با نوشتنش، هم از ته دل شکرگزاری می‌کنی، هم ایمان و انگیزه‌ت برای ادامه مسیر چند برابر می‌شه. 💫

وقتی داستان هدایت خودتو می‌نویسی و قصه‌ی بقیه رو می‌خونی، می‌فهمی چطور خدا از راه‌های بی‌شمارش ما رو به سمت نجات می‌کشونه… 🌱

📣 منتظرم بخونم داستانت رو…

منتظر کامنت‌های شما هستیم! 💬👇

همراه همشگی شما: رضا عطارروشن

با دادن ستاره به این مطلب امتیاز بگیرید.

امتیاز 4.01 از 249 رای

https://tanasobefekri.net/?p=22571
480 نظر توسط کاربران ثبت شده است.
اندازه متن بخش نوشتن دیدگاه:

دیدگاهتان را بنویسید

اندازه متن دیدگاه ها
      آواتار golestan2222
      ۱۴۰۴/۰۴/۲۲ ۲۲:۴۷
      مدت عضویت: 2121 روز
      امتیاز کاربر: 21899 سطح ۵: هنرجوی متوسطه

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      مدال طلایی
      محتوای دیدگاه: 201 کلمه

      گاهی وقت‌ها باید نوشت…

      باید از ذهن گفت.

      از اینکه چطور می‌تونه جهت زندگی آدم رو عوض کنه…

      و از اینکه چطور مرور خاطرات بی‌نتیجه‌ی گذشته، خسته‌ات می‌کنه. 

      اما یه چیز رو با تمام وجودم می‌دونم:

      نگاری که می‌خوام باشم با نگاری که الان هستم فرق داره. 

      شاید همین “نمی‌خوام مثل قبل باشم”، خودش یعنی بیداری.

      یعنی یه قدم برای خودت برداشتن.

      دردها همیشه معلمن.

      اگر چاق نبودم، دنبال راه‌حل نمی‌گشتم…

      اگر بارها شکست نمی‌خوردم، دنبال عمق نمی‌رفتم.

      من بارها رژیم گرفتم.

      بارها وزن کم کردم.

      اما ذهنم نپذیرفته بود… و دوباره برگشتم سر نقطه‌ی اول.

      اما این بار فرق می‌کنه.

      این بار دنبال یه تغییر موقت نیستم.

      می‌خوام زیستن جدید رو تجربه کنم.

      برای من، رویا فقط لاغر شدن نیست.

      رویا یعنی از چرخه‌ی چاقی، سرزنش، اجبار… بیرون اومدن.

      وارد زیستن آگاهانه شدن.

      مثل یاد گرفتن نوشتن فارسی،

      باید لاغری رو یاد گرفت — نه با عجله، نه با ترس… بلکه با عشق.

      دیگه نمی‌خوام با خودم بجنگم.

      نمی‌خوام کنترل کنم.

      می‌خوام آگاه بشم.

      با بدنم حرف بزنم. بهش گوش بدم.

      بدنی که سال‌ها بار ذهن زخمی من رو به دوش کشیده،

      حق داره درک بشه… نه فقط تغییر کنه.

      می‌خوام با خودم دوست بشم.

      نه فقط لاغر.

      آروم، عمیق، زنانه، با احترام…

      و از خدای مهربونم ممنونم که در لحظه‌ای از زندگی،

      این آگاهی رو به من داد که بیدار بشم.

      من دارم به ندای اون لحظه «بله» می‌گم.

      و این‌بار، برای همیشه…

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 10 از 2 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار پگاه
      ۱۴۰۴/۰۴/۲۲ ۲۲:۴۴
      مدت عضویت: 333 روز
      امتیاز کاربر: 11410 سطح ۴: هنرجوی مبتدی

      نشان های دریافت شده

      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      سطح متوسطه
      محتوای دیدگاه: 766 کلمه

      اون موقع که خیلی خیلی جوون بودم همیشه لاغر بودم(۴۸ کیلو) و سوخت و ساز بدنم هم خیلی خوب بود. هر چی می خوردم چاق نمی شدم و برای همه اطرافیانم عجیب بود.از همه بیشتر غذا می خوردم و البته در عین حال خیلی هم پیاده روی می کردم در طول روز، این جوری که واقعا همه جا پیاده می رفتم. کم کم بزرگتر شدم و مشغولیاتم بیشتر شد. ماشین سواری جای پیاده روی رو گرفت و تحرک کمتر و کمتر شد. ازدواج کردم و ظرف ۱ سال از ازدواجم ۱۰ کیلو وزن اضافه کردم(۵۸ کیلو) فکر می کنم یکی از دلایلش این بود که دیگه هیچی رو رعایت نمی کردم و فکر می کردم که قراره تا ابد همینجوری لاغر باشم اما در عین حال با وجود ۱۰ کیلو اضافه وزن همچنان خوب بودم و متناسب(قد و وزنم به هم می خورد). باردار شدم و تو اولین بارداری ۲۱ کیلو وزن اضافه کردم(۷۹ کیلو). دچار مسمومیت حاملگی شدم و زایمان زودرس داشتم. بعد اون با رژیم های مختلف پیش دکتر های تغذیه مختلف وزنم و آوردم پایین(۶۰ کیلو). هیچ وقت به وزن اولم برنگشتم اما دیگه از وزن و هیکلم راضی بودم. بعد از بارداری دوم دوباره چاق شدم ولی این بار ۹ کیلو(۶۹ کیلو) و بعد اون از ترس اینکه دوباره اضافه وزنم موندگار نشه سراغ یه رژیم وحشتناک ۴۰ روزه رفتم که ترجیح می دم راجع بهش چیزی نگم و خدا می دونه که با اون نوع از رژیم چه بلایی سر بدنم آوردم و حدود ۱۲ کیلو کم کردم(۵۷ کیلو) و صد البته که بسیار شاد بودم. بنا به دلایل ناشناخته ای که هرگز متوجه نشدم با وجودی که دکترهای متعددی رفتم دچار تشنج شدم چندین بار و چون تشنج ها توی خواب سراغم می یومد مجبور به مصرف داروهای مختلف شدم و دیدم همین طور وزنم داره دوباره می ره بالا و اصلا در اون زمان روحیه خوبی نداشتم . تا اینکه دیدم قرص ها داره من و از پا در میاره در نتیجه تصمیم گرفتم که راه دیگه ای رو شروع کنم و رو آوردم به ورزش. ورزشی اسپینینگ. عاشقش بودم واقعا و حدود ۷ سال حرفه ای ورزش می کردم . هر روز و هر روز. در طول اون ورزش مربیم برام توضیح داد که همه چی از ذهن خودته حتی این تشنج ها. قرص ها رو رها کن و ورزش و ادامه بده و منم همین کار و کردم و با قدرت رفتم جلو و ورزش و خیلی حرفه ای ادامه دادم. هم خیلی هیکلم خوب شده بود و هم روحیم عالی بود. به معنای واقعی معتاد ورزش شده بودم و در کنارش اینقدر از نتیجه راضی بودم که دلم نمی یومد زباد غذا بخورم. تا اینکه بحث مهاجرت اومد وسط و شلوغیایی که داشت و من حسابی درگیر کارهای مهاجرت شدم . ورزش رها شد غذای به موقع و سالم رها شد. هله هوله جاش و گرفت. استرس و بی خوابی اومد جاش و منم کلا رها کردم و گفتم با خودم فعلا این پروسه رو می برم جلو و بعد خیلی سریع درستش می کنم . اما دیگه نشد. دیگه مهاجرت استارت خورد. ورزش رها شد. تغذیه درست رها شد. بی خوابی وحشتناک شد و مریض شدم به شدت مجبور به مصرف قرص های هورمونی شدم. مریضی خوب نشد و ادامه دار شد تا مجبور شدم به جراحی و رحمم و درآوردم. در کنارش هم هی چاق و چاق تر شدم تا وزنم رسید به ۷۶ کیلو!!

      یه سری قرص لاغری ایران خریدم و مامانم برام فرستادن و شروع کردم به خوردنش دوباره چند کیلویی باهاش کم کردم و وقتی قرص ها تموم شد دوباره همون همون شد.یه دوره لاغری از ایران خریده بودم که کانال تلگرامش و داشتم و شروع کردم به وویسهای اون گوش دادن اول حرفش این بود که بی رژیم و بی دمنوش ولی وقتی جلوتر می رفتم توش می گفت این رژیم و بگیر و فلان دمنوش و بخر و مکالمات آشنایی که فکر کنم خیلیامون باهاش آشنا هستیم.

      بعد با خواهرم قرار گذاشتیم که فست رو شروع کنیم و با فست دوباره حدود ۶ کیلو کم کردم و به ۷۰ رسیدم و ولش کردم و رفتم روی ۷۴ !!

      تا اینکه از طریق یکی از دوستام با آقای عطار روشن آشنا شدم و تصمیم گرفتم که یه بار دیگه شانسم و برای تناسب اندام امتحان کنم و در نتیجه دوره رو خریداری کردم و الان اول مسیرم.

      اما روزی رو می بینم که میام می نویسم همه چی بهتر و آسون تر و جذاب تر از اون چیزی که در تصورم بود پیش رفت و من از همه چی راضیم.

      همگی موفق باشین و روز به روز از تناسب اندامتون بیشتر و بیشتر لذت ببرید.

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 8 از 2 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      مشاهده پاسخ ها
        امتیاز کاربر: 6571 سطح ۳: کاربر پیشرفته
        محتوای دیدگاه: 102 کلمه

        سلام دوست خوبم 🌸
        چه مسیر پرفراز و نشیبی رو گذروندی، پر از تجربه‌های تلخ و شیرین…
        اما چیزی که واقعاً تحسین‌برانگیزه، دوباره بلند شدن‌هات بود. این‌که با همه فشارها، باز هم تصمیم گرفتی از نو شروع کنی، یعنی قدرت درونت هنوز فعاله 💪🏻✨

        این بار فرق داره… چون به جای جنگیدن با بدن و ذهنت، قراره باهاشون هم‌مسیر بشی.
        همین که الان با آگاهی وارد مسیر ذهنی لاغری شدی، یعنی نیمی از راه رو رفتی 🧠❤️
        مطمئن باش خیلی زود اون روزی که گفتی می‌رسه و با لبخند از این شروع دوباره یاد می‌کنی 😊

        منتظر خبرهای خوش ازت هستم 🌟
        با قدرت ادامه بده، تو می‌تونی 🌈🌿

        برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
        ثبت امتیاز
        امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
        افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار بی همتا
      ۱۴۰۴/۰۲/۰۹ ۰۶:۱۷
      مدت عضویت: 2307 روز
      امتیاز کاربر: 18063 سطح ۵: هنرجوی متوسطه

      نشان های دریافت شده

      نویسنده حرفه‌ای (بیش از ۱۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      محتوای دیدگاه: 197 کلمه

      با سلام.

      این بخش عنوان خیلی زیبایی داره؛ داستان هدایت من

      خب من نزدیک عروسی عمویم بود و از چند نفر شنیده بودم که بهتره وزن کم کنم تا لباس قشنگ تری پیدا کنم

      برای همین رفتم پزشک تغذیه البته قبلش سرخود رژیم گرفته بودم و وزن هم کم کردم ولی دیگه حوصله ی ادامه دادنش رو نداشتم گفتم بهتره اصولی و زیر نظر متخصص باشه.خلاصه بگم این روش هم نتیجه نداد و برای عروسی هم نتونستم لاغر بشم و گذشت.

      یک شب خیلی ناراحت بودم چون همه ی دخترا خیلی خوش هیکل بودند در مراسم و من از همه چاق تر بودم

      و این خیلی برای من سنگین بود.

      برای همین تو تلگرام داشتم میچرخیدم که ناراحتیم کم تر بشه و کمتر بهش فکر کنم.

      تا اینکه وارد گروه تالار مجلل لاغری شدم .

      پیام ها رو خوندم و فهمیدم که درباره لاغری با ذهن هستش.

      نور امیدی در قلبم روشن شد حس خیلی خوبی داشتم دوره ی رایگان رو با عشق استفاده کردم و ۳ سایز کم کردم .

      بعدش دوره ی اصلی و کم کم چند تا دوره ی دیگه هم خریدم.

      خیلی حس خوبی داشتم و از همه چیز راضی بودم.

      دوست دارم دوباره این شرایط رو تجربه کنم برای همین هست که دوباره اینجام. 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار الهه رضائی
      ۱۴۰۴/۰۲/۰۵ ۰۹:۵۹
      مدت عضویت: 422 روز
      امتیاز کاربر: 3405 سطح ۳: کاربر پیشرفته

      نشان های دریافت شده

      سطح مبتدی
      محتوای دیدگاه: 277 کلمه

      سلام به روی ماهت صالحه جان 

      وای ی ی !!! جدی میگی ؟! بخدا منم شک کردم این صدا آشناست ، گفتم خیلی به گوش من خورده ، منتها چون دوسال تو سایت نبودم ، و هنوز نتونسته بودم وارد بشم که دوباره فایل ها رو ببینم و گوش کنم ، اصلا نتونستم حدس بزنم ممکنه این صدای خود آقای عطار روشن باشه .

      جناب استاد ، اجازه بدین همینجا ازتون عذرخواهی کنم که جنابعالی رو به جا نیاوردم . اصلا انتظار نداشتم بعد از دوسال که وارد سایت میشم مستقیم با شخص جنابعالی مواجه بشم . اونهم توی قسمت پشتیبانی ، که معمولا اگر مشکلی ایجاد شده باشه یا ایرادی موجود باشه به این قسمت مراجعه میشه . باز هم ازتون پوزش میخوام.

      صالحه. جان ، بنظر من این هم خودش یه نشونه دیگه از هدایت منه ، و الان مطمئنم برگشتن من به سایت تصادفی نبوده و مسیر رو درست اومدم ؛ 

      ای که مرا خوانده ای ، راه نشانم بده …

      مثل اینه که جایی دعوت بشی ، و خود صاحبخونه با بزرگواری تمام بدون اینکه آیفون رو بزنه ، شخصا بیاد پایین و در رو برات باز کنه و با روی خوش تو رو به داخل خونه دعوتت کنه .دقیقا مثل من که دوباره به سایت مراجعه کردم ، ورود کاربری ام مسدود بود ، خود استاد زحمت کشیدند و مشکل رو برام حل کردند و منو به داخل سایت هدایت کردند . 

      مجددا ممنونم از شما استاد عطار روشن ، از زحمات تون ، صبوری تون در برابر اعتراض و غرغرهای و تماس های   مکرر من . سپاسگزارم .

      و ممنونم از تو صالحه جان که این مطلب رو بهم یادآوری کردی .  برقرار باشی عزیز دلم .

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار الهه رضائی
      ۱۴۰۴/۰۱/۳۰ ۰۷:۵۵
      مدت عضویت: 422 روز
      امتیاز کاربر: 3405 سطح ۳: کاربر پیشرفته

      نشان های دریافت شده

      سطح مبتدی
      محتوای دیدگاه: 1,337 کلمه

      سال ۱۴۰۱ ، برای من سال متفاوتی بود . پر از اتفاقات عجیب و غریبی که هنوز هم فلسفه ای وقوع بعضیهاشون رو نفهمیدم . و علت بعضیهاشون رو هم که بعد از دوسه سال متوجه شدم نتیجه ای برام نداشت جز شگفتی و بهتی عظیم که بهترین توصیف برای اون حوادث همین دوبیت شعر مولانا بود که اتفاقاً همون موقع ها چندین بار دیدم و شنیدمش (البته الان فهمیدم که اونم اتفاقی نبوده و کاملا از عوامل هدایت من بوده ) ؛

      هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر

       آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم

      هر لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیر

      رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر

      آخرین روز شهریور ماه ۱۴۰۱ بود . مدرسه پسرم پیام داده بودند که برای دریافت کتاب‌های درسی و آشنایی با کادر آموزشی در جلسه مدرسه شرکت کنیم . به همراه پسرم به مدرسه رفتیم . تمام طول جلسه ، مثل روزهای قبل و شاید ماه های قبل ذهنم پر بود از فکرهای مختلفی که از مدتها قبل داشتم بهشون فکر میکردم ، تصمیماتی که میخواستم بگیرم ، کارهایی که باید انجام می‌دادم ، سرزنش هایی که بابت انجام دادن یا ندادن همین تصمیمات و فکرها توی سرم فریاد میزدن ، و …عمری که فکر میکردم گذروندم و هیچ کار مفیدی توش انجام ندادم ، نه برای خودم ، نه برای بقیه نه برای جامعه ام و نه برای دنبای بزرگی که توش زندگی میکردم. همیشه یک حس عقب موندن از زندگی داشتم ، با وجود اینکه خیلی بدو بدو داشتم ، ولی انگار هیچوقت نمی‌رسیدم . عجله برای بزرگ شدن.  برای مدرک تحصیلی گرفتن ، برای ورود به بازار کار ، برای ازدواج ، برای بچه دار شدن ، برای گذروندن کلی دوره و خوندن کتاب و رعایت تمام موارد تربیتی و رشد و بزرگ کردن بچه هام و بعد هم فرستادن شون به کلاس ها و آموزش های مختلف …ولی حالم خوب نبود ، اصلا خوب نبود ، راستش حالم بد بود ، 

      جلسه تموم شد و همراه پسرم از مدرسه بیرون اومدیم . همراه چند مادر دیگه و بچه هاشون در حالیکه راجع به جلسه صحبت میکردیم به سمت خونه راه افتادیم . کم کم تعدادمون کم شد و زمانی که من و آخرین مادر با هم خداحافظی کردیم و من و پسرم می‌خواستیم از چهارراه بزرگ نزدیک خونه رد بشیم ، همینکه من پام رو از جدول پیاده رو بلند کردم و وارد خیابون گذاشتم یکدفعه انگار جاذبه زمین صد برابر شد و من و تمام وزنم رو به سمت خودش کشید و نقش زمین شدم .

       در یک لحظه دنیام پشت و رو شد . زمین خوردن من مصادف شد با شکستن هم زمان سه استخوان پام به‌همراه در رفتگی مفصل و بعد انجام جراحی سخت مچ پام و شکافته شدن تقریبا ۱۵ سانتی مچ و ساق پام و قرار دادن سه پیچ ۷ سانتی در استخوان های شکسته ام و … از همه بدتر ، افتادن در تخت خواب. استراحت مطلق برای هشت هفته !

       .

      من که مسئولیت همه چیز و همه افراد خانواده ام رو بر عهده داشتم و انجام همه ‌کارهای داخل و خارج خانه به عهده ام بود ، دیگه حتی برای خوردن یک لیوان آب به دیگران محتاج شدم . 

      چاره ای نبود . هیچ کاری نمی تونستم انجام بدم . در تختم افتاده بودم و فقط خودم رو با کتاب و پادکست و اینترنت مشغول میکردم..یه روز که تو یوتیوب دنبال مطالب ذهن آگاهی و مراقبه و مدیتیشن میگشتم ، یک تیتر پایین یک پست توجه ام رو جلب کرد :

      “ آموزش رایگان  لاغری با ذهن !”

      یعنی چی ؟ این دیگه چی بود ؟ اصلا من  مشابه همچین مطلبی رو هم  سرچ نکرده بودم ! از سر بیکاری و شاید هم کنجکاوی شروع به دیدن فیلم کردم ، چون صبح تا ظهر هم کسی خانه نبودمتوجه نشدم ۴ تا ۵ ساعت گذشته و مندر حال دیدن قسمت ششم بودم !  و مشتاقانه تمام این قسمتها را تماشا کرده بودم  .

      بعدها فهمیدم این یکی از همون درهای مخفی هست که وقتی به خدا میگیم : ای که مرا خوانده ای ، راه نشانم بده … به طرفش راهنمایی میشی .

      به همین ترتیب وارد سایت شدم و روزها و هفته های آینده هم به دیدن و شنیدن بیشتر فایلهای آموزشی و رایگان گذشت . بعد هم چند تا دوره رو خریدم و …

      اول دوره “ورود به سرزمین لاغرها” رو شروع کردم . مشتاقانه روز به روز و هفته به هفته رو دنبال کردم و تمام تمرین های جزوه رو هم مو به مو انجام می‌دادم. حدود هفته ششم و هفتم دوره بودم ، کم کم اجازه بیرون آمدن از تخت رو داشتم . بعد هم باز کردن گچ پایم و شروع شدن تمرینات فیزیوتراپی خارج از خانه  و انجام تمرینات ورزشی داخل منزل و انجام کارهایی که طی چند هفته اخیر به تاخیر افتاده بودند و کندی انجام امور روزانه که بدلیل حرکت با واکر و چوب زیر بغل بسیار سخت و خسته کننده بود . کم کم گوش کردن و دیدن فایل های دوره شد برام یکروز در میان ، بعد دو روز میان ، بعد هفته ای یکبار و بعد هم …

      بخوام صادق باشم دیگه آموزش های دوره رو ادامه ندادم  . ولی حتی  اون آموخته های اندک هم اثر شگفت انگیزی روی من گذاشته بودند . متوجه شده بودم لباس هام بهم گشاد شده ان و وزن کم کردم ، چند باری هم شنیدم که اطرافیان بهم میگفتند : وای ، چقد. لاغر شدی ؟ چیکار کردی ؟ چقدر تغییر کردی ؟ تا اینکه وسوسه شدم و رفتم روی ترازو . یااااا خدااااا …بیست و پنج کیلو کاهش وزن !!! 

      توی سی سال گذشته همچین عددی رو روی عقربه های ترازو برای وزن خودم ندیدم بودم . از اشتیاق نمیدونستم چیکار کنم . فقط پشت سر هم خدا رو شکر میکردم تصمیم گرفتم بعد از حدود دوسال دوباره برگردم و دوره رو ادامه بدم . وارد سایت شدم . هر چه کد کاربری و رمز رو وارد میکردم کد خطا میداد و نمیتونستم وارد ناحیه کاربری ام بشم . با پشتیبانی تماس گرفتم و گفتند اصلا فردی با مشخصات من در سایت وچود ندارد ! 

      خدایا ، این دیگه چه حکمتی بود ؟ ای که مرا خوانده بودی ، راه را نشانم داده بودی ، پس چرا این در را به رویم بسته بودی ؟ اصلا نمیتونستم وارد سایت بشم چه برسه که بخوام وارد دوره هام هم بشم وو فایل های باقی مونده رو دانلود کنم وو …

      بالاخره با زحمت زیاد قسمت پشتیبانی سایت و پیگیری فراوان شون که همینجا بابت اینهمه زحمتی که متحمل شدند صمیمانه ازشون قدر دانی میکنم ، تونستند کد کاربری ام رو بهم برگردانند.  باز هم ازتون متشکرم .

      نام کاربری ام ، رمز ورودم و تمام دوره هام دوباره برگشت ، فقط اتفاقی که افتاده بود این بود که همه روی نقطه ی شروع قرار داشتند ، روز فایل اول و روز اول .

      این هم یکی دیگر از راه هایی بود که خدا برام باز کرده بود و هیچ معنی نمیتونست داشته باشه حز اینکه:

      “از اول شروع کن ، دوباره بخون … ” خدایا قربون اون بزرگی و مرحمت بشم ، که اینقدر بزرگی ، اینقدر مهربونی ، اینقدر پناهی ، چشم. به روی چشم .من میخواستم ادامه ی فایل هایی رو شروع کنم که قطعا قسمت های اولش رو از یاد برده بودم و شاید نتیجه ی کاملی نمیگرفتم ، ولی خداوند اومد مثل یک معلم جدی و مهربون ، کتاب رو بست گذاشت جلوم ، گفت : از اول شروع کن ، دوباره بخون …

      و من شروع کردم . از اول ، از همینجا ، از داستان هدایت من ، که چجوری دوبار خدا دستمو گرفت و آورد سر کلاس لاغری با ذهن نشوند . خدایا بهت قول میدم اینبار با چشم و گوش باز تا تهش بدم ، یه خط رو هم جا نندازم ، تو هم کنارم باش و بهم کمک کن .

      استاد عطار روشن. از شما هم بی نهایت سپاسگزارم برای راه اندازی ساز و کار این درس و کلاس . برای اینکه کمک میکنین به آرزوی سال‌های دورمون که دیگه برامون حسرت شده بود برسیم . آرزو میکنم در پناه حق همیشه پایدار باشید و برقرار . 

      یا حق .

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 10 از 2 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      مشاهده پاسخ ها
        آواتار صالحه
        ۱۴۰۴/۰۲/۰۳ ۱۶:۵۹
        مدت عضویت: 1232 روز
        امتیاز کاربر: 85701 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

        نشان های دریافت شده

        نویسنده حرفه‌ای (بیش از ۱۵۰ دیدگاه)
        نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
        نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
        سطح مبتدی
        سطح متوسطه
        سطح پیشرفته
        همیاری
        محتوای دیدگاه: 249 کلمه

        سلام به دوست الهه خانم  هم‌مسیر 

        ورد دوباره به بهشت حال خوب رو  بهتون تبریک میگم 

         من برای این مدت که توسایت هستم هر دوره  بارها به شکل اول بار تکرار ‌داشتم مهم  اون تکرار احساس خوب برای بالاتر رفتم سطح ارتباط با خداوند وسطح فرکانس شما هست خدا شگر که بازم شما تو این‌ محیط خوش احساس هستید 

        وفتی با دوراهای که هنوز تمام نشده این نتیجه خوب کسب کردی با امید بیشتر ادامه بدید  تناسب فکری کاملا و  لاغری دریافت شده هست  به امید خداوند خودتون خواهید دید

         شما هم‌ مثل من شرایط سختی رو داشتند  وازاین هوا نفس به  کل سلوله هاتون برسونید شما لایق این‌ هوا واین تناسب فکری هستید

        یی چیزی بامزه  شما هم مثل من دچار اشتباه شدید اون فردی که شما ازش،به عنوان پیشتیبانی نام بردید استاد عطار روشن هستم  

        یادم‌ هست وفتی با ایشون تو صحبت تلفنی نام پیشبان خواست که تو گوشیم بنویسم تو تماس های بدی اسم‌ پیشتیبانی رو  ببرم  ایشون با ارامش خوب گفتن رضا عطار روشن من فقط،گفتم خود شما هستید استاد  اسم خودشون  بردن من از خوشحالی فریاد کشیدم‌ و ذوق کردم  وچند با گفت وای وای خدا من  خود شما هستید استاد 

        پیشتیبانی خود استاد هستن  باور  کردنی نیود ونیست  این خاطره شیرین واقعا دوست دارم از یاد اوریش هم لذت بردم ومیرم  این تجربه خیلی عالی هست که برام با این دیدگاه شما تازه شد خاطره مسیر لاغری من هست که اینجا نوشته شد برای لاغری باید خاطره خوب  ازش، راحت رعد نشیم 

        خدا پشت وپناهتون یا حق حق‌ نگه دارتون 

        برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
        ثبت امتیاز
        امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
        افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
        آواتار مری خانمی
        ۱۴۰۴/۰۲/۱۰ ۱۹:۴۸
        مدت عضویت: 653 روز
        امتیاز کاربر: 4345 سطح ۳: کاربر پیشرفته

        نشان های دریافت شده

        نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
        نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
        محتوای دیدگاه: 11 کلمه

        داستان هدایت شما رو خوندم چقدر جالب و تاثیرگذار بود   

        برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
        ثبت امتیاز
        امتیاز: 0 از 0 رأی
        افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
          آواتار الهه رضائی
          ۱۴۰۴/۰۲/۱۰ ۲۲:۰۵
          مدت عضویت: 422 روز
          امتیاز کاربر: 3405 سطح ۳: کاربر پیشرفته

          نشان های دریافت شده

          سطح مبتدی
          محتوای دیدگاه: 19 کلمه

          ممنونم از توجه و عنایت شما .خوشحالم که داستان هدایت من مورد توجه تون قرار گرفته .. 

          برقرار باشید .

          برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
          ثبت امتیاز
          امتیاز: 0 از 0 رأی
          افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار مری خانمی
      ۱۴۰۴/۰۱/۲۸ ۱۵:۳۳
      مدت عضویت: 653 روز
      امتیاز کاربر: 4345 سطح ۳: کاربر پیشرفته

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      محتوای دیدگاه: 213 کلمه

      سلام من می‌خواستم در مورد داستان هدایتم بگم…

      شهریور ماه پارسال من برای اولین بار با لاغری با ذهن آشنا شدم که پایین‌تر داستانش را تعریف کردم اینکه خیلی ناامید بودم و داشتم توی گوگل سرچ می‌کردم که چرا مغزم باهام همراهی نمی‌کنه که رژیم بگیرم و اینکه چرا انقدر بی‌اراده‌م

      خیلی اتفاقی یه ویدیو از استاد دیدم و بعد با فایل‌های استاد آشنا شدم 

      راستش اوایل خیلی انگیزه داشتم با صبر و با حوصله تکالیف را انجام می‌دادم فایل‌ها رو گوش می‌دادم 

      اما به تدریج سرد شدم و دست از این کار برداشتم و دوباره به سمت رژیم‌های لاغری و ورزش‌های سنگین رفتم 

      و تنها چیزی که عایدم شد حریص شدن بیشتر بود و افزایش وزن ۴ ۵ کیلو بیشتر از پارسال!!!

      داستان هدایت من بیشتر از اینکه داستان هدایت باشه داستان توبه است 😁

      خلاصه اینکه من برگشتم تا این بار دیگه هسته و پیوسته این راه رو طی کنم این راهی رو که فکر می‌کنم دیگه همیشگیه و تا وقتی که من هستم و تا وقتی که این سایت باشه من همیشه از مطالب این سایت استفاده خواهم کرد 

      چون نه تنها توی رسیدن به تناسب اندام به من کمک می‌کنه بلکه می‌تونه راهگشای من برای مسائل زندگی باشه 

      از استاد عطارروشن عزیز ممنونم که دانششون رو با ما در میان می‌ذارند و براشون آرزوی سعادت و سربلندی دارم.

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار فاطمه فضل
      ۱۴۰۴/۰۱/۲۶ ۰۵:۲۴
      مدت عضویت: 567 روز
      امتیاز کاربر: 7645 سطح ۴: هنرجوی مبتدی
      مدال طلایی
      محتوای دیدگاه: 418 کلمه

      سلام به دوستان عزیزم 

      من یک مرتبه این فایل ها رو تقریبا  تا یک ۵ گوش دادم ولی رها کردم یادمه اون موقع تصمیم گرفتم نون و از غذام حذف کنم و این کار رو راحت انجام دادم و یک ماه غذای بی نون میخوردم ولی باز معدم درد گرفت اطرافیانم گفتن چون نون نمیخوری و خلاصه این روش را باز رها کردم جالب اینه که اصلا نون رو اون موقع دوست نداشتم و اصلا احساس گرسنگی نمیکردم ولی الان دوباره تصمیم گرفتم نون و حذف کنم از غذام چون درد معدم از نخوردن نون نبود ولی متوجه شدم اصلا نمیتونم نون و از غذام حذف کنم متوجه شدم همون تعهدم که صبح میخوندم باعث شده بود که به چه راحتی ماه پیش نون نخوردم والان همش گشنه م میشه و باید نون بخورم 

      تاثیر به سزای تعهد نامه توی زندگیم روشن شد یعنی مغز من فرمان میداد و من اصلا گرسنه نمی‌شدم چون چندین هفته تعهد نامه رو میخوندم هر روز صبح و از وقتی رها کردم تعهد نامه رو نمیتونم بدون نون حتی فکر غذا خوردن کنم 

      من نمیگم بدون نون خوردن روش خوب یا بدیه من میگم تعهد نامه و گوش دادم به فایل های استاد عطار روشن اراده ی منو قوی کرد و اونقد روی ناخوداگاه من تاثیر گذاشت که حتی از نخوردن نان هیچ مشکلی برام پیش نمیومد یادمه حتی گرسنه نمی‌شدم مثل آب خوردن راحت بود چون مغزم با این دوره آماده بود  و بدنم هم تحت فرمان ضمیر ناخودآگاهم شده بود که هر چی اراده میکردم خیلی ساده انجام می‌دادم یادمه همون موقع مثلا نهار نخورده بودم و میگفتم سیرم و غذاهای خوشمزه برای همسرم و بچه هام درست میکردم و نمیخوردم حتی دلم نمیخواست به غذا لب بزنم 

      من ماکارانی خیلی دوست دارم وقتی ماکارانی درست میکنم همه ی مواد ماکارانی رو میزنم به غیر رب که خوش رنگ نشه و لحظه ی آخر رب و میزنم و غذا رو میکشم میرم توی اتاق دیگه که نبینم و نخورم  ولی الان با همین کار هم بازم اراده ندارم باز لحظه ی آخر برای خودم میکشم حتی دو بشقاب میکشم و میخورم اون موقع که فایل ها رو گوش میدادم و تعهد نامه مو میخوندم احساس کمی سیری که میکردم میگفتم من ماکارانی نمی‌خورم چون سیرم جالب اینه که غذا رو میکشیدم سر سفره میشستم و میرفتم عقب و اصلا عین خیالم نبود با خودم میگفتم چقدر ارادم قوی شده ولی نمیدونستم از گوش دادن فایل ها و خوندن تعهد نامه هست

      ولی الان دوباره متوجه بی اراده ای خودم شدم و تصمیم گرفتم شروع کنم 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار معصومه اسدی
      ۱۴۰۴/۰۱/۱۹ ۱۸:۲۲
      مدت عضویت: 762 روز
      امتیاز کاربر: 730 سطح ۲: کاربر متوسطه
      محتوای دیدگاه: 12 کلمه

      خداروهزاران بارشکروقتی بنده محتاجه هست ونمیدونه چکارکنه خودش راهی روجلوچشمش بازمیکنه.

      اهدناصراط المستقیم

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار Saeedeh Alizadeh
      ۱۴۰۴/۰۱/۱۸ ۱۲:۴۲
      مدت عضویت: 2447 روز
      امتیاز کاربر: 4717 سطح ۳: کاربر پیشرفته
      محتوای دیدگاه: 134 کلمه

      سلام به همه ی دوستان رویای لاغری

      رویای لاغری از زمانی که به یاد دارم در ذهن من بود،همیشه خودم رو چاق میدیدم،حس خوبی به بدن خودم نداشتم،در جمع اعتماد به نفس نداشتم،کلی آرزوی به دست نیامده به خاطره همین چاقی در من حسرت شد….به ماند…تا کی باید این چاقی رو به دوش بکشم،تا کی این راه ادامه دارد…حقیقتش این دوره ای که ثبت نام کردم،آخرین راه برای من هست،از رژیم گرفتن خسته شدم،از اینکه خودم رو محدود کنم خسته شدم،از خیلی چیز ها خسته‌ام، 

      از خدا میخوام این دوره را تا انتها به پایان برسونم و از این همه مشکل رها بشم

      من هم برای همه ی چاق های دنیا این آرزو رو دارم که به ایده ال خودشون برسن،چون با تمام وجود همه ی ناکامی های چاقی رو حس کردم

      انرژی خوب برای همه شما عزیزان 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار نسترن
      ۱۴۰۴/۰۱/۱۳ ۰۲:۱۵
      مدت عضویت: 1012 روز
      امتیاز کاربر: 9378 سطح ۴: هنرجوی مبتدی
      محتوای دیدگاه: 86 کلمه

      داستان هدایت من زمانی بود که این مطالب رو دیدم ولی توجه نکردم و گوشام نمی‌شنید، می‌خوام بگم تو مدارش نبودم و زمان گذشت من خودمو با روش های بیرونی و غیر ذهنی زجر دادم، وقتم سر اونا تلف شد و کاملا ناامید شدم از لاغری دیگه برام تموم شده بود، این سایت رو گذاشته بودم واسه زمان شکست و ناامیدی، که بالاخره من فهمیدم هیچی از بیرون نمیتونه به من کمکی کنه و من فقط با افکارم میتونم زندگی بیرونی و فیزیکی رو تغییر بدم.

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
گردونه هدایا گردونه هدایا