ایمان داشتن به خداوند در انجام واجبات و مستحبات و رعایت بایدها و نبایدهایی است که توسط اشخاص برای هدایت انسان به سمت خداوند تعریف شده اند. تلاش برای ایمان داشتن به خداوند می تواند هیچ تاثیری در احساس آرامش و تجربه خوشبختی در دنیا و آخرت نداشته باشد.
اما اگر سعی کنید با دریافت آگاهی صحبح به این احساس برسید که خدا با من است، در آنصورت فراتر از آنچه از ایمان به خداوند داشتن انتظار دارید، دریافت خواهید کرد.

داستان خدا با من است
این قسمت از سریال زندگی با کمک خداوند اختصاص دارد به تجربه یکی از دوستانمان در سایت تناسب فکری که ساکن کشور آمریکا هستند و با هدایت خداوند به سایت تناسب فکری هدایت شدند و با استمرار در دریافت و درک آگاهی ها نتایج عالی کسب کردند که خواندن آن به باورپذیر شدن نگرش خداوند با من است کمک خواهد کرد.
آگاهی از کمک خداوند در زندگی انسانها باعث گسترش و نفوذ حضور خداوند به عنوان حامی و هدایت کننده ما در زندگی می شود.
شنیدن درباره خداوند و همچنین صحبت کردن درباره خداوند همان توجه به خداوند است که بارها در قرآن به آن توصیه شده است.
داستان خداوند با من است درباره معجزاتی است که در زندگی لاله عزیز رخ داده است که آگاهی از آن بسیار الهامبخش خواهد بود.

بیشتر ما انسانها از دوران کودکی به دنبال پیدا کردن چراغ جادو و غول درون آن هستیم تا بتوانیم به خواسته های خود برسیم.
تقریبا همه انسانهای کره زمین می خواهند با رسیدن به آن خواسته ها به احساس خوب و خوشبختی برسند.
من در اینجا دوست دارم برای بار چهارم که در طول سه و سال نیمی که ساکن این سایت هستم به شغلی که توسط تمرین دوره زندگی با طعم خدا به صورت خواسته در من ایجاد شد و آرزوی آن را داشتم و تازه به دستش آورده ام، برای شما صحبت کنم:
در این میان من مجبورم برگردم به شش ماه گذشته تا بتوانم برای افرادی که کوچکترین شک و شبهه ای درباره شرایط احساس خوب دارند، مطلب را واضح تر بیان کنم.
به عقیده من: «احساس خوب داشتن کلید یا ورد باز شدن درهای آرزوهاست»
من میخواهم از اشتیاق و ذوق و شوقم برای به دست آوردن خواسته ام بگویم که چگونه آن را به دست آوردم.
احساس من در طول این شش ماه، نتیجه نهایی خواسته شغلی مرا رقم زد. احساس ایمان قوی من این تجربه را به سمتم آورد. داستان من کمی طولانی است ولی حقیقی و آموزنده است. اگر فرصت دارید تا پایان با من بمانید.
*لطفا جمله هایی که با « خدا با من است…» شروع میشود را سه بار بخوانید تا حس کنید من چه ارتباطی با خدا برقرار کردم، در لحظاتی که جز او فرد دیگری نمیتوانست مرا در آغوش بکشد:

ماه اگوست ۲۰۲۳:
من در شغلی که از طریق تمرین جلسه پنجم دوره زندگی با طعم خدا به دست آورده بودم، حدود هفت ماهی مشغول کار بودم. همه چیز خوب بود غیر از اخلاق رییسم.
رییسم Luis فردی مضطرب و بی نهایت غیر متعادل بود. او همیشه از من سوالات زیادی میکرد و آنقدر سر چیزهای کوچک به من گیر میداد که حتی خودش از من خسته تر میشد. چون خیلی حافظه خوبی هم نداشت، مرتب سوالات تکراری میکرد. کار به جایی رسید که حتی اشتباهات خودش را در کار تقصیر من می انداخت. هر موقع بیشتر عصبی میشد، کارها بدتر پیش می رفت.
مثلا چون کلیه اش سنگ ساز بود، سایز سنگهایش بزرگتر میشد و چندین بار رفت جراحی کرد، خانمش مجبور شد از کار بیکار شود؛ چون باید کمرش را عمل میکرد. مشتریهای ما بیشتر بهش گیر میدادند و خلاصه هرروز شرایط برای من سخت تر از قبل میشد.
وقتی یک روز نمی آمد سر کار، فضا پر از ارامش و شادی بود. این را همه بچه های تیمش هم مثل من می گفتند. من چندین بار بهش گفتم « آخه تو چرا آنقدر اضطراب داری؟ » جواب میداد که من همیشه اینجوری بودم.
من دو هفته آخر آگوست شروع کردم به پیدا کردن شغل جدید دیگری، چون احساس کردم نمیتوانم با این شرایط در آنجا ادامه بدهم.
بعد متوجه شدم که چقدر برای همین سمت شغلی که من دارم، شرکتهای دیگر حقوق بیشتری به مهندسانشان میدهند. من با ناراحتی و دلخوری و برای فرار از وضعیت روحی و احساسی ام به دنبال شغل دیگری گشتم؛ ولی این اتفاق منفی منجر به اتفاق مثبتی شد که من از بالاتر بودن حقوقها در همین سمت در شرکتهای دیگر مطلع شدم.
با خودم گفتم که:
«خدا با من است…چون توسط وسیله ای به نام Luis من همین شغل را با حقوق بیشتر جایی دیگری میتوانم پیدا کنم»
چون کیفیت کارم بالا بود، شروع کردم به نوشتن خواسته ام اما شغلم را با یک درجه ارتقا شغلی نوشتم:
مهندس ارشد حسابرس املاک و مجتمع های مسکونی Senior Property Accountant . حالا آنچه که از یک شرایط عالی می خواستم، شد یک برگه آچاری که دو طرف آن از خواسته ام پر شده بود.
کاغذ دو طرف پر شده خواسته ام را لوله کردم و چسب زدم و آن را در استوانه آرزوهایم انداختم. هرروز تمرین تجسم و فکر کردن به آن را انجام دادم و خودم را به خدا سپردم.

ماه سپتامبر ۲۰۲۳:
آنقدر Luis فشار روحی را بر من سخت کرد که یکبار که صداش را بالا برد، من هم بالا بردم. هر چی اصرار کرد که تو اشتباه کردی، من زیر بار نرفتم چون خودش ایمیل اشتباه به صاحب آن مجتمع فرستاده بود و من را مقصر میدانست.
واقعا دوست داشتم او در آن روز میمرد، چون خیلی عصبی و غیر منطقی حرف میزد.
با استاد یک جلسه نیم ساعتی مشاوره تلفنی گرفتم.
استاد بهم گفت که «دلایل عصبانیت Luis را برای خودت منطقی نکن. ارزش خودت را بلد شو. هرگز درباره او با کسی حرف نزن. اگر ایرادی ازت گرفت جوابش را نده. اگر درخواست کمک کرد، کمکش کن. اگر درباره اش فکر کردی از یک کش پول برای تنبیه خودت استفاده کن. حتی وقتی مطمئنی Luis اشتباه کرده، ازش معذرت خواهی کن تا خودت بزرگ بشی. آرامش تو مهمتر از دفاع کردنت است.»
بعد از عمل به حرفهای استاد اوضاع کمی بهتر شد و دریای طوفانی تا مدتی آرامش گرفت، ولی چون Luis فرد غیر متعادلی بود این آرامش گاهی بالا و پایین میشد. در کل برای من تمرین خوبی بود.
من پیش خودم گفتم که:
«خدا با من است چون خدا استاد را وسیله ای سر راه من قرار داده که تا پیدا کردن شغل ارتقا داده شده، در ارامش باشم و تمرین برخورد با یک فرد عصبی، فوق العاده مضطرب و غیر متعادل را یاد بگیرم.»
ماه اکتبر ۲۰۲۳:
مرتب مصاحبه شغلی میگرفتم؛ ولی در مصاحبه اول و یا دوم و یا حتی سوم رد می شدم. چون خانه مورد علاقه ام را که باز از طریق همین تمرین خریدم، به دست آورده بودم در این ماه جابجا شدیم و اسباب کشی کردیم.
همین جابجایی کمی حال و هوای من راتغییر داد. چون هر وقت فرصت داشتم، مرخصی می گرفتم و خانه ام را میچیدم.
با خودم گفتم که:
«خدا با من است چون باانکه Luis هرروز مرا تحت فشار روحی میگذارد، من میتوانم در خانه آرزوهایم زندگی کنم. آنگونه که دوست دارم خانه ام را بچینم و از داشتنش احساس شکر گزاری بی نهایت داشتم.»
باانکه مرتب مصاحبه شغلی میگرفتم، ولی در مصاحبه اول و یا دوم و یا حتی سوم رد می شدم، احساس میکردم که ندای درونی ام بهم میگوید تو فقط تلاش کن و ادامه بده.
ماه نوامبر۲۰۲۳:
مرتب مصاحبه شغلی میگرفتم، ولی در مصاحبه اول و یا دوم و یا حتی سوم رد می شدم. این داستان مرتب تکرار میشد و من بایست میرفتم برای چکاپ سالیانه پیش دکتر زنان.
با خودم گفتم که:
«خدا با من است چون مطمینم که باز هم مثل همیشه سالم هستم و خانه و ماشین از آن خودم دارم و خانواده ای سالم در کنارم.»

ماه دسامبر ۲۰۲۳:
من مجبور هستم که از اینجا به بعد تاریخها را برای شما هممسیرانم بنویسم، چون هماهنگی بعضی اتفاقها یا بهتر بگویم، معجزه ها حایز اهمیت زیادی است:
۱۸ دسامبر دکتر زنانی که پیشش مراجعه کردم، بهم تلفن زد و گفت: «آزمایشهای تو نشان میدهد که تو سرطان سینه داری و باید خیلی سریع عمل جراحی کنی. چون تومار تو استیج یک هست و اگر سریع عمل نکنی آن تومار پخش می شود و کل بدنت را فرا میگیرد. » من اصلا از این خبر، خوشحال نشدم و زدم زیر گریه اما…
با خودم گفتم که:
«خدا با من است چون پسرم رفته بود خانه خواهرم در ایالت دیگری و سه روز بعد میامد. خوشحال شدم که پسرم نبود که من را ناراحت ببیند و متوجه بیماری من بشود.»
من از تمامی sick days استفاده کردم تا بعد از کمتر از یک هفته تاریخ عمل را ۸ ژانویه ۲۰۲۴ گرفتم. سریع موضوع را به Luis گفتم و بهش گفتم که دکتر جراح گفته که از ۴ تا ۸ هفته بعد از عمل جراحی، نمیتوانم کار کنم چون باید در دوران نقاهت به سر ببرم.
با آنکه خیلی از شنیدن خبر داشتن سرطان و عمل سریع جراحی، ناراحت شدم آنهم در روزهای آخر سال که بایست گزارش سالیانه برای تمامی مجتمع های مسکونی که پرونده هایش زیر دستم بود را میدادم، اما
با خودم گفتم که:
«خدا با من است چون می توانم حدود یک تا دو ماه از Luis و کار کردن با او دور باشم و استراحت کنم و همچنان فرصت دارم که دنبال کار بگردم.»
متاسفانه پایه هزینه عمل به تنهایی توسط دکتر جراح معادل حقوق یکسال من بود و چون تازه خانه خریده بودیم و مثلا مبلها را عوض کرده بودیم، یخچال و ماشین لباسشویی نو خریده بودیم، چون این خانه آنها را نداشت و غیره، خیلی برای من و همسرم هزینه اش زیاد و غیر قابل پرداخت بود.
با همه نگرانیها من ته دلم یک ندای قوی از ارامش وجود داشت. از همسرم قول گرفتم که به غیر از او و خواهرانم موضوع بیماری من به فردی گفته نشود مخصوصا خانواده همسرم.
۱۹ دسامبر همسرم که موقع رانندگی به محل کارش مشغول دعا و راز و نیاز با خدا به خاطر شرایط من بوده، فکری به ذهنش میرسد و به من تلفن میزند. خوب یادمه که بهم تلفن زد و گفت: «می خوای بریم ایران هم پدر و مادرت را می بینی و خواهر هایت را و هم عمل میکنی و برمیگردی. لطفا با خواهرت تماس بگیر ببین هزینه آنجا چقدر می شود. اگر هماهنگ شد با هم بریم ایران و برگردیم.»
من یکدفعه بال در آوردم چون مادرم چند سالی هست مریض است و مخصوصا ۵ سال پیش ایران دیده بودمش. برای افرادی که من را دنبال نمی کنند بگویند که مادر من متاسفانه چند سال افسردگی شدید و اضطراب دارد. او الزایمر گرفته ویکسالی هست که دیگر قدرت تکلم، کنترل ادرار و غیره را ندارد.
من و خواهرانم برایش پرستار گرفتیم که بیایید چند ساعتی در روز او را حمام ببرد و بابام که ۸۱ ساله اش است از مادرم که ۷۴ ساله اش است مواظبت میکند با اینکه هر دو زانوهایش را هم بابام عمل کرده است.

من با خواهرم تماس گرفتم و متوجه شدم که کل هزینه عمل در ایران برای من یک شصتم پایه هزینه آمریکا می شود.
ما از طریق واتس اپ با دکتر جراح قرار گذاشتیم و قرار شد من بیام ایران.
همسرم شروع کرد به خریدن بلیط و گرفتن مرخصی و ما پایه سفر رفت و برگشت را روی ۶ هفته گذاشتیم.
من با ذوق و شوق به Luis پیشنهاد دادم که همکارانم را آموزش میدهم تا وقتی من ۸ هفته نیستم، کارم را انجام دهند. او خوشحال شد و گفت خودت مدیریت کن.
من با ذوق و شوق بیشتری دنبال شغل مورد علاقه ام گشتم. همین که همسرم بلیط را تهیه کرد، انگار برای من مثل یک رفتن به عروسی خوشحال کننده بود.
با خودم گفتم که:
«خدا با من است من نمیدانستم چه جوری برای مدتی هم که شده دور از کار ومخصوصا Luis باشم و واقعا قلبا دوست داشتم، مامانم را ببینم مخصوصا وقتی توی مکالمه واتس اپ تصویری فقط بهم نگاه میکرد؛ خیلی دلم برایش تنگ میشد.»
واقعا آن موقع بود که فهمیدم خدا پیشم نیست، خدا در حضورم هم نیست بلکه بالاتر از آن، من خودم را روی شانه های خدا حس کردم و خدا فقط در مسیر رو به جلو و نور گام برمیداشت.
به همسرم گفتم :« دلم می خواهد من با خدا از شب تا صبح حرف بزنم و بگریم به خاطر اینهمه لطف و بزرگواری. »
۲۲ دسامبر ۲۰۲۳:
یک خانم آمریکایی به اسم آشا از طریق LinkedIn بهم پیغام داد که من شغل senior property accountant را در شرکتمان دارم. اگر دوست داری بهم پیام بده. باورم نمیشد چون جمعه بود و آخرین روز کاری من قبل از تعطیلات کریسمس بود. سریع بهش جواب دادم و او شرایط را برام فرستاد:
- این شغل حقوقش بالاتر از حقوق من بود؛ شغلش یک درجه ارتقا داده شده و دقیقا همونی بود که من میخواستم.
- مسیرش تا خانه ما ۲۰ دقیقه بود، یک پارک در ۵ دقیقه ای آن بود که میتوانم قبل یا بعد از سر کار رفتن، با فایلهای پیاده روی در آن پارک به پیاده روی بپردازم.
- دو روز باید برم شرکت و سه روز میتوانم از خانه کار کنم و با صدای بلند فایلها را گوش کنم، بعلاوه نرم افزار جدیدی که میخواستند بیاورند در شرکت چیزی بود که من یکسال کارکردن با آن را بلد بودم، تجربه اش را داشتم و خود افراد آنها آن را نمیدانستند و برایشان جدید بود.
- آنها از شغلی که من میخواستم برایش apply کنم تا شغلهای درجات بالاتر، عکس فرد را با بیوگرافی کاری او در سایت میگذاشتند.
با خودم گفتم که:
«خدا با من است چون بعد از این همه جواب منفی شنیدن در مصاحبه ها، میتوانم با این کار، هم برای عمل به ایران بروم و هم موقع برگشتن از ایران، سر کار جدیدی بروم.»

۵ تا ۸ ژانویه ۲۰۲۴:
من تمامی آموزشها را به همکارانم که Luis انتخابشون کرده بود، دادم.
هر روز یک حسی بهم می گفت که وسایلت را از شرکت ببر خونه. من آنقدر اینکار را کردم که روز آخر کاریم که ۵ ام ژانویه بود هیچ وسیله ای درشرکت نداشتم، حتی اینه ای که همیشه جلوم می گذاشتم. من رفتم با Luis خداحافظی کنم؛ ولی او گفت بعد می بینمت و من توی دلم با خودم گفتم بعید می دونم که ببینمت.
در این سه روز من ۳ تا مصاحبه داشتم که همه را آشا هماهنگ میکرد و شرکت خانم آشا تقریبا هر دفعه در هر مصاحبه از من بیشتر خوششان می آمد، مخصوصا در مصاحبه آخر، من را بردند و با صاحب شرکت که CEO بود آشنا کردند.
تنها چیزی که از من پرسیدند زمان شروع کارم بود. من جواب دادم که :« ۲ هفته میروم مسافرت و دو هفته بعد به شرکت قبلیم میگویم که کار جدیدی پیدا کردم و بعد از ۴ هفته میتوانم بیام در این کار به شرکت شما. »
خیلی از زمان طولانی شدن یکماه خوششان نیامد، ولی من هم نمیخواستم بگویم که عمل جراحی سرطان دارم چون آن موقع فکر میکردند که من نمی توانم به خاطر درمانم و یا شیمی درمانی کردن برایشان خوب کار کنم و مهره خوبی باشم.
با خودم گفتم که:
« خدا با من است… چون خودم را به او سپرده ام و روی شانه های او، جایم امن است. »
۱۰ تا ۱۲ ژانویه ۲۰۲۴:
من و همسرم مجبور شدیم پسرم را در هتلی نزدیک دانشگاه بگذاریم تا پسرم به تنهایی در خانه از تنها بودن دچار کمبود روحی و عواطفی نشود. البته این کار، هزینه زیادی بهمراه داشت؛ ولی ما میخواستیم خیالمان راحت شود.
من چندین نوع غذا برای پسرم درست کردم و ازش خواستیم که هفته ای یکبار بیاید به خانه سر بزند. من حتی گوشی تلفن خودم را پیش پسرم گذاشتم تا اگر شرکت آشا خواست با من تماس بگیرد، بتواند.
ما وارد ایران شدیم و روز جمعه بود.
وقتی از فرودگاه امام خمینی به سمت خانه خواهرم در تهران می رفتیم، پسرم با همسرم تماس گرفت و گفت که تصادف کرده است. من ماشین خودم را به او داده بودم. پسرم تقریبا کل مسیر که حدود یکساعت و نیمی بود؛ داشت با همسرم حرف میزد. من واقعا ناراحت شدم ولی چون پسرم غیر از ترس و غیر منتظره بودن این حادثه، اتفاقی برایش نیافتاده بود
با خودم گفتم که:
«خدا با من است چون حتی یک خراش کوچک به پسرم که الان فرسنگها از من دور است، نیافتاده است. درست است پسرم تک و تنها در یک کشور غریب است، ولی من او را به خدا سپرده ام؛ پس نگران اش نمیشوم.»

۱۳ ژانویه ۲۰۲۴:
ما به سمت شهرستان راه افتادیم تا من و همسرم بریم پیش مامانم اینا و من عمل جراحیم را آنجا که خواهرم از اینترنت دکتر جراح را پیدا کرده بود، انجام دهم.
وقتی رسیدم دم خانه بابام، با تعجب دیدم که بابای من درحالیکه شلوارک پوشیده بود در را باز کرد، خیلی تعجب کردم ولی بعد از چند ثانیه متوجه شدم که پاهایش پانسمان است و روی آنها جوراب نازکی پوشیده بود که من ناراحت نشوم.
وقتی ازش پرسیدم فهمیدم که همان روز صبحش یک کتری ابجوش روی پاهایش ریخته بود؛ چون بابای من دستش گاهی میلرزد و زانویش کمی پرانتزی است بنابراین نتوانسته بود که کنترل کاملی روی برداشتن کتری داشته باشد.
خیلی خوشحال نشدم، ولی بخیر گذشته بود. وقتی وارد اتاق شدم مامانم را دیدم روی مبل نشسته. من فقط یادمه که از سطح قالی به پاهای مامانم نگاه کردم و وقتی به زانوهایش رسیدم، افتادم روی آنها و تا مدتها گریستم. اصلا در حال خودم نبودم.
بعد متوجه شدم که پرستار مامانم دارد من را به زور از مامانم جدا میکند و مرتب بهم میگفت: « لاله، مامانت دارد گریه میکند؛ لطفا بلند شو. » باورم نمی شد کسی که آلزایمر داردو اصولا هیچ کس را نمی شناسد، دختر خودش را بشناسد؛ ولی مامانم داشت همزمان با من گریه میکرد.
او من را شناخته بود و دچار احساسات شده بود. بعد دیدم همسرم و بابام هم دارند گریه می کنند. شاید صحنه فیلم درام بود، ولی من از دیدن دوباره مامانم احساس خوشحالی فوق آلعاده داشتم.
هم مسیرانی که مامانشون ازشون دور است و یا فوت کرده، فقط میتوانند حس من را در آن لحظه درک کنند. تا پدر و مادرمان زنده هستند؛ بریم ببینیمشون چون بعدا ممکن است دیر باشد: Later is too late
با اینکه خودم سرطان داشتم و بابام پاهاش سوخته بود و سوختگی آن هم درجه دو بود، ولی
با خودم گفتم که:
«خدا با من است چون کتری پر آب جوش می توانست روی مامانم که توی آشپزخانه مشغول صبحانه خوردن بود، بریزد. اصلا ممکن بود که روی صورت بابام بریزد. بابت همین رحمی که خدا بهشون کرده بود شاکر بودم. بعلاوه، بابت سرطانی که باعث شد بیام مامانم را ببینم، بسیار سپاسگزار.»

۱۴ تا ۱۷ ژانویه ۲۰۲۴:
چون من و همسرم عجله ای به ایران آمده بودیم، با پاسپورتهای ایرانی تاریخ گذشته وارد شدیم؛ بنابراین می بایست در اولین فرصت؛ هم آنها را و هم کارت ملی و ثنا و غیره را به روز می کردیم. دکتر جراح من هم ازم خواسته بود که کلی آزمایش قبل از جراحی بدم، چون همه آنها پیش نیاز عمل جراحی بود.
من به تنهایی تصمیم گرفتم که غیر از خواهرهایم کسی از بیماری و عمل جراحی من خبر دار نشود، حتی بابام؛ بنابراین به بهانه کارهای پاسپورت و غیره با اسنپ از خانه صبحها میزدیم بیرون و گاهی شب یا عصر می آمدیم خانه.
احساس کردم بابام به حد کافی فشار روحی روش است، چون می بایست به مامانم غذا می داد، او را دستشویی میبرد، پوشکش را عوض میکرد، پاهایش هم که حسابی سوخته بود و خیلی برای تعویض پانسمان اذیت می شد. همسرم مرتب برای تعویض پانسمان کمک بابام میکرد، ولی باز بابام درد داشت و آن را تحمل میکرد.
البته آنقدر از آمدن ما به خانه اش خوشحال بود که حد نداشت. پسرم هم هر شب از واتس اپ برای تصادفش تلفن میزد به همسرم و راجع به اینکه پلیس چی گفته و یا جریمه اش چی شده و بیمه خسارتش را میده تا نه؛ حرف میزد.
من خیلی از خودم تعجب کرد چون اصلا نگران پسرم و یا مامانم و بابام نبودم بلکه آنقدر شاد بودم چون هم از کار کردن آزاد شده بودم و هم از اینکه دیدار تازه کرده بودم. هر جایی هم می رفتیم من با هر فردی سر صحبت باز می کردم و شوخی می کردم.
همسرم خیلی اضطراب داشت هم برای عمل من و هم برای شرایط پسرم و مرتب بهم گوشزد میکرد که: «آنقدر با افراد گرم نگیر و حرف نزن، بگذار کارمون زود تموم بشود و بریم.» ولی من گوشم بدهکار نبود حتی با آقایی که می خواست در محضر برگه اجازه همسر را برای من برای گرفتن پاسپورت، صادر کند شوخی می کردم.
پسرم مرتب بهم میگفت که Luis به گوشیم پیام میدهد که لاله کی برمیگردی. جالب است که Luis توی عمرش یک کار مثبت کرد و وقتی پسرم آمده بود بعد از یک هفته به خانه سر بزند؛ دیده بود پشت در یک گلدان گل بهمراه یک کارت چاپ شده از طرف شرکت است. پسرم کمی تعجب کرده بود چون از جریان من خبر نداشت، ولی همه را از طریق واتس اپ برام فرستاد. این تنها موقعی بود که از این عمل Luis من خیلی خوشحال شدم.
روز ۱۷ ژانویه من عمل کردم و اصلا اضطرابی نداشتم. آنقدر دکتر جراح من هم خوش اخلاق بود که وقتی به هوش آمدم، آمد بالای سرم و حالم را پرسید. خیلی برام با ارزش بود چون در کنار هزینه ای که ازم گرفت انسانیت والایی هم داشت.
او چند دقیقه بعد آمد و بهم گفت: «ما حتی غدد لنفاوی تو را چک کردیم خدا راشکر پاک بود و تو میتوانی الان بری توی بخش.» من آنقدر از این ارزش دادن دکتر نسبت به مریضش راضی بودم که حدی ندارد.
حتی پرستاری که آمد من را از روی تخت جراحی روی تخت بخش بگذارد و من را جابجا کند، با یک پتو و با تمام قوا اینکار را کرد.
واقعا من جونی نداشتم و واقعا حس بیحالی و حالت تهوع بعد از بیهوشی داشتم. خواهرم که تهران بود لطف کرد صبح همان روز عملم قبل از جراحی آمد بیمارستان و مرا دید و خواهر دیگرم بعد از عمل من با یک دسته گل آمد بالای سرم. با آنکه وقتی وارد بخش شدم، دو بار به مدت طولانی تمامی داروهای بی هوشی را بالا آوردم؛ ولی
با خودم گفتم که:
«خدا با من است چون بهم کمک کرد که عمل جراحی من توسط بهترین دکتر جراح در ایران انجام شود. من کنار همزبانان خودم و توی کشور خودم کنارخواهرانم باشم، هزینه بسیار کمی بدم و همسرم بتواند تمام مدت کنارم باشد و من بتوانم دور از کار و رییس مضطربم Luis در آرامش روحی قرار بگیرم.»

۱۸ تا ۲۷ ژانویه ۲۰۲۴:
من با انکه درد داشتم رفتم و پیش خانم آرایشگری که دوست مامانم بود، یک آرایش گرفتم و موهام را حالت دادم و عکس در عکاسی گرفتم. خواهرم خیلی تعجب کرد که: «برای چی این کار را میکنی؟» من گفتم که: « برای شغلم که قرار است بهم خبر بدهند؛ عکس توی سایت می گذارند و من دوست دارم برای آن پیشاپیش، آماده باشم.» خواهرم تعجب کرد، ولی حرفی بهم نزد.
بعلاوه، من توانستم توی این مدت پاسپورت و بقیه مدارکم را دریافت کنم؛ فقط چون بابام و دیگران خبر از عمل جراحیم نداشتند؛ خیلی اوضاع برام سخت بود. من مجبور بودم که لباسهای آستین دار و یقه بسته بپوشم. بعد از ۱۵ دقیقه برم دراز بکشم و درد را به روی خودم نیاورم که کسی ازافراد فامیل متوجه نشود که من عمل کرده ام.
البته هنوز هم خیلی خوشحالم که غیر از همسر و خواهرانم، کسی از موضوع خبر نداشت؛ چون مثلا اگر بابام می فهمید ممکن بود هوای من را بیشتر میداشت، ولی چون نگران من می شد و چون سن بالایی دارد ممکن است به هر فردی که میرسید بگوید. بعد فامیل ما هم که از کاه کوهی میساختند و من به جای کنار امدن روی بیماریم با تمرینهای ذهنیم، به جای شفای الهی ممکن بود حتی به لقای الهی بپیوندم.
پسرم مرتب بهم میگفت که Luis به گوشیم پیام می دهد که لاله کی بر می گردی. توی این فاصله چندین بار دکترم را دیدم. پانسمانهایم برداشته شد و دکتر گفت که اجازه دارم با هواپیما سفر کنم و به آمریکا برگردم.
من و همسرم تصمیم گرفتیم که بلیط خودمون را عوض کنیم و زمان برگشت خودمون را تغییر دهیم. آنقدر بلیط گران شده بود که مجبور شدیم هر کدام اضافه هم پول بدهیم. بعدا متوجه شدیم که بازیهای آسیایی فوتبال در قطر برگزار می شده و به خاطر همین بلیطها گران شده بود و هواپیمای ایران قطر هواپیمای بزرگی بود. با آنکه از نظر روحی حس خاصی بعد از عمل از پدر و مادرم نگرفتم چون آنها اطلاعی نداشتند، ولی
با خودم گفتم که:
«خدا با من است چون توانستم سلامتی دوباره ام را در کشورم در کنار خواهرانم دور از پسرم (که اصلا نمیدانست من سرطان و عمل دارم چون بهش نگفتیم که نگران نشود) به دست آوردم. عمل جراحی به بهترین شکل انجام شد. پسرم دور از ما خودش با تصادفش کنار آمد و رشد کرد. من توانستم عکس برای شغل جدیدم بگیرم و همه چیز آماده است.»
آنقدر خوشحال بودم که بعد از دو هفته با مامانم اینا خداحافظی کردم و رفتم تهران پیش خواهرم تا هم کمی قبل از سفرم به آمریکا استراحت کنم و هم کمی با او وقت بگذارنم و هم با دوری مامانم اینا کنار بیایم.

۲۸ تا ۳۱ ژانویه ۲۰۲۴:
پسرم مرتب بهم می گفت که Luis به گوشیم پیام میدهد که لاله کی بر می گردی. واقعا Luis فرد مضطربی بود. من دقیقا بعد از ۲۱ روز وارد آمریکا شدم. توی این مدت فقط یکبار به پسرم تلفن زدم و آن هم شب آخر بود. خیلی خوشحال شدم که به عنوان یک مادر، به جای نگران بودن برای پسرم، فقط براش دعا کردم و او را به خدا سپرده بودم.
با آنکه پسرم، هر شب گریه میکرد و از دلتنگی بهمون تلفن میزد، من با آرامش باهاش حرف میزدم. موقعی که پسرم ما را از فرودگاه برداشت ما رفتیم هتل. من واقعیت بیماریم را به او گفتم و دلیل نگفتنم را. او خوشحال شد از اینکه درکش کرده بودم، ولی کلا از شنیدن آن خبر خوشحال نشد.
با خودم گفتم که:
«خدا با من است چون گاهی لازم است پسرم اتفاقها را بعد از پایان انجام آنها و نتیجه مثبت نهایی، بشنود تا درک کند که من به عنوان مادر روی او بار نگرانی بیشتر از درسش و تصادفش نگذاشتم.»
۱ تا ۲ فوریه ۲۰۲۴:
ما هتل را تحویل دادیم. من ماشین خودم را دیدم که خیلی صدمه دیده بود. در لحظه ورودم به خانه، به خانم آشا تلفن زدم. او گفت که جراحی داشته و تازه سر کار آمده و واقعا خبر نداشت که آیا واقعا شرکتشون من را می خواهند یا نه. فردای آن روز هم دوباره به خانم آشا تلفن زدم، ولی او چیز خاصی بهم نگفت.
من دوباره شروع کردم به دنبال کار گشتن در عین حالی که درد داشتم و دکتر بهم کتابی که خودش تدوین کرده بود را داده بود تا بخوانم و می بایست طبق آن مواد غذایی خاصی را بخورم و نرمشهای خاصی را انجام دهم. خیلی درد داشتم و مرتب از طریق واتس اپ با دکتر در ارتباط بودم. خیلی از نگرفتن خبری از شرکت آشا خوشحال نشدم، ولی خبری در روز یکم فوریه گرفتم که:
*روز یکم فوریه رییس Luis بهم پیام داد که :«لاله دیگر Luis اینجا در این شرکت کار نمی کند. او از این شرکت رفته، اگر Luis بهت پیام داد جوابش را نده به جای آن به من پیام بده.» *
به خودم گفتم که:
«خدا با من است چون با آنکه من ظاهرا شغل شرکت آشا را نگرفتم، ولی همین که « نه » را هنوز بهم نگفته اند، جای امید واری هست، ولی حالا که فهمیدم Luis دیگر در شرکت ما نیست؛ داشتم از خوشحالی بال در میاوردم.»
میخواستم برقصم، ولی دست سمت جراحی شده ام درد میکرد. همسرم هم خیلی خوشحال شد چون بهم گفت اگر یک درصد تا ۳ هفته دیگر کار جدیدی نگیری، خیالت راحت است که اگر سر کار قبلیت برگردی، Luis دیگر آنجا نیست که اذیت بشوی.

۳ تا ۸ فوریه ۲۰۲۴:
من هرروز دنبال شغل می گشتم. مرتب مصاحبه می گرفتم، ولی در مصاحبه اول و یا دوم و یا حتی سوم رد می شدم. این داستان مرتب تکرار می شد. من با خودم گفتم که بهتر است به خانم آشا پیام بدهم، ولی او جواب نداد. بعد تصمیم گرفتم که به آن خانم و آقای رییسی که باهام مصاحبه کرده بودند، ایمیل بدهم. آنها مودبانه نوشتند که: «خیلی از دیدن تو خوشحال شدیم، اگر در آینده تو را خواستیم بهت خبر می دهیم.» با انکه خیلی خوشحال نشدم که شغل را نگرفتم، ولی
به خودم گفتم که:
«خدا با من است چون با انکه با مرخصی بدون حقوق رفتم ایران، ولی خانواده ام را دیدم. عملم با موفقیت تمام انجام شد. آجازه دارم که سه هفته در خانه بمانم و کار نکنم. الان در حال نرمش کردن و پیاده روی هستم. من همچنان فرصت دارم شغل جدیدی بیابم.»
حسم بهم میگفت که لاله، خوشحال باش. با آنکه اصلا دوست نداشتم سر کار قبلیم برگردم، ولی به خودم گفتم حتی اگر هم یک درصد برگردم، دیگر از Luis در آنجا خبری نیست.
۸ تا ۲۱ فوریه ۲۰۲۴:
من هرروز دنبال شغل میگشتم. روز ۱۲ فوریه به خانمی که رییس Luis بود، پیام دادم که من روز ۲۶ فوریه یعنی دو هفته بعد سر کار میایم. پیش خودم گفتم که او حداقل بداند که من واقعا سر کارم بر می گردم. بعد هم حس کردم که اگر کار جدیدی پیدا کردم، دوباره تماس می گیرم که نمی آیم؛ ولی فرصت شاغل بودن را از خودم نگیرم.
روز ۲۰ فوریه بود و فقط ۶ روز دیگر مانده بود به اینکه بروم سر کار در شرکت قبلی. به همسرم که ارتباط نزدیک روحی به من دارد، تلفن زدم که حس ات راجع به کارم چیه؟ او گفت حسش این است که من سر کار قبلیم بر می گردم.
ولی واقعا حس خودم این نبود. یک نگاهی به اتاق کارم و لپ تاپ و مانیتورهای کارم انداختم و رفتم و خودم را مشغول دعا خواندن کردم. بعد از داشتن یک مصاحبه تلفنی، حدود ساعت ۲ ظهر خانم آشا بهم تلفن زد و بهم پیشنهاد کار داد. من شاخ در آوردم و گفتم فلانی توی جواب ایمیل اش برام نوشته بود که فرد دیگری را گرفتید و من را نمی خواهید.
خانم آشا خندید و گفت : «من مسئول قراردادها هستم و ما تو را می خواهیم. آیا هنوزم دوست داری بیایی توی شرکت ما کار کنی؟» من وقتی مطمئن شدم که شوخی ندارد، سریع قبول کردم.
اصلا نمی دونستم چه کار کنم از خوشحالی. اصلا باور کردنی نبود. با خودم گفتم: «اگر خدا بخواهد کوه ها را میتواند جابجا کند تا تو و من به هدفت برسی. اینکه ۱۲ روز بعد از نخواستنت، باز تو را می خواهند یعنی خواست و اراده خدا بالاترین است.»

بعد از ۶ ماه نوشتن برگه آرزوی شغل جدیدم و تمرین ذهنی روی آن از طریق همین صفحه. شغلم را به دست آوردم. رفتم برگه را آوردم، برای پسرم تمرین را توضیح دادم و کل دو روی برگه را کامل خواندم.
وای باورم نمیشد، حتی توی جزییات نوشته بودم که رییسم خانم باشد که الان بود. سریع ایمیلهای آشا را یکی بعد از دیگری جواب می دادم. او بعد از هر ایمیل به گوشیم هم پیام میداد که ایمیل را گرفته و کلی ازم تشکر میکرد. Background check همان روز انجام شد. فرداش رفتم برای Drug test ودوباره آشا مرتب ایمیل و پیام تشکر می داد.
روز ۲۱ فوریه به خانم رییس Luis پیام دادم که فردا میام شرکت تا باهات حضوری حرف بزنم. با کمک پسرم ۲ مانیتور، لپ تاپ، کیبورد، موس و غیره را توی جعبه هایش گذاشتیم و بسته بندی کردیم و همه را توی صندوق عقب ماشین گذاشتیم.
جالب است همان شب خواهرم که تهران است، بهم تلفن زد و بهم گفت: «لاله، می خواستم بهت بگویم که در طول ۵ سالی که ندیدمت؛ وقتی آمدی ایران، خیلی تغییر کرده بودی. خیلی راحت احساساتت را بیان می کردی و خیلی فرد قوی شده بودی.»
ازش پرسیدم که قبلش من را چطور می دیده. او جواب داد که من همش مضطرب و نگران به نظر می رسیدم. این هماهنگی به این صورت یک جورایی دیوانه ام کرده بود. واقعا دیوانه وار خوشحال بودم.
با آنکه ۲۰ روز از سفرم طول کشید و من از آنهمه مصاحبه ها یکی بعد از دیگری؛ خسته شدم، ولی به خودم گفتم که خداوند بهم نشان داد که:
« خدا با من است چون ساکن سایت تناسب فکری بودن بعد از سه سال و نیم نتیجه اش میشه سلامتی دوباره من با کمترین هزینه، بیشترین رشد اجتماعی و اخلاقی، دیدار خانواده در زمان نیاز با حمایت همسر، پیدا کردن شغل مناسب و رشد جهشی عالی پسرم. پس به دست آوردن جسمم همچنان مثل یک معجزه الهی و به راحتی قابل انجام است. لاله، فقط توکل کن.»
واقعا بعید میدونم اگر کسی تا اینجا ی تمرین من را خوانده باشد، و به این دوره یا دوره های دیگر رایگان و غیر رایگان ایمان نیاورده باشد. من که خودم هنوز برام این همه هماهنگی رگباری، غیر قابل هضم است ولی میدانم واقعی است چون آنها را زندگی کردم. ساده و شدنی است. پیچیدگی ندارد.

۲۲ فوریه ۲۰۲۴:
رفتم شرکت. وقتی با خانم رییس Luis حرف زدم، با انکه خیلی از خبر ترک کردن من و رفتنم خوشحال نشد ولی گفت: «هر جوری خودت صلاح میدانی عمل کن. ما نمی توانیم مجبورت کنیم بیای سر کار دوباره.»
من رفتم همکارانم را دیدم و به همه سلام کردم. جالب است که موقع خروج رییس قبلیم دوید و از روی میز کارم، بهم یک بسته شکلات قلب داد که از روز ولنتاین که ۱۴ فوریه بود برای من آنجا گذاشته بود. من اصلا نباید تا ۳ سال طبق دستور پزشکم، شکلات بخورم و این شکلات هم نهایتا قیمتش ۲ دلار است؛ ولی خیلی از به یاد بودن من وقتی حتی آنجا نبودم، خوشحال شدم.
همان روز عصر خانم آشا به طور رسمی برایم ایمیل و پیام تشکر داد که سه شنبه روز ۲۷ فوریه ساعت ۱۰ صبح در شرکت می بینمت.
با خودم گفتم که:
«خدا با من است چون هنوز انسانهایی هستند که محبت و عشق را ارایه میدهند مثل رییس قبلیم. همسرم وقتی خبر شغل جدیدم را شنید بهم گفت که این هماهنگی فقط کار خالق یکتا است، چون اگر موقع برگشت از ایران فورا سر کار میرفتی، خیلی اذیت میشدی. خدواند آنقدر دوستت داشته که گذاشته ۳ هفته دوران نقاهت تو تمام شود و بعد تو بری سر کار.»
۲۳ فوریه ۲۰۲۴:
من ایمیل دادم به استاد عطار روشن و ایشون قبول کردند که تلفنی با من حرف بزنند. من دوست داشتم که علاوه بر نوشتن دریافت درخواستم، ایشون صدای هیجان و ذوق و شوقم را شخصا بشنوند. واقعا به قول استاد این رگبار معجزات الهی غیر از توکل و ایمان من و سپردن من به خدای توانا و ادامه دادن مسیر، از چه منبع دیگری می توانست بیاید؟
با خودم گفتم که:
«خدا با من است چون من الان اینجا پیش شما عزیزان در سایت تناسب فکری هستم.»
دوستدار و خواهر کوچکتر همیشگی شما، لاله

تمرین
۱- به نظر شما در داستان لاله عزیز چه مواردی جالب توجه و الهام بخش بود؟!
۲- چه ویژگی هایی در لاله عزیز مشاهده کردید که باعث خلق همزمانی های مناسب برای پیش برد مسائل زندگی شده است؟
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
امتیاز 4.48 از 61 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!


باسلام خدمت شما استاد بزرگوار و هم مسیران عزیز و تشکر از لاله عزیز که تجربه و احساس خودشون رو در اختیار ما گذاشتند……اینکه ایمان وباورشون به خدا همراه من است وقتی بودن این باورشون واون احساس آرامشی که داشتند واقعا به ایشون تبریک میگم که توانستند به این نتیجه عالی برسندامیدوارم من هم به این آرامش و این باور به یقین برسم …. ممنون از لطفتون استاد بزرگوار اقای روشن
به نام خدایی که در این نزدیکیست ❤️❤️
سلام
زندگی با کمک خداوند_ گام دوازدهم _ خدا با من است
من با دقت و با حوصله زندگی لاله خانم و خوندم زندگی ایشون خیلی فراز و نشیب داشت
و بعضی جاهاش بغضم میگرفت و بی اختیار اشکام سرازیر میشد
و با این چالش های که برای ایشون پیش اومده بود داشتن ایمان و توکل ایشون به خداوند واقعا تحسین برانگیز هستش و من شخصا به خاطر این حد از ایمان داشتن به ایشون از صمیم قلب تبریک میگم
لاله خانم البته برام خیلی جالب بود که برای مداوای بیماری تون به ایران اومدید و توسط پزشک ایرانی جراحی تونو انجام دادید و از پزشک تونم راضی بودیدچون ایرانی های ساکن کشور به شدت اعتقاد دارند که برای جراحی بیماریهای سخت مثل سرطان پزشکای خارجی حاذق تر و خبره تر هستند و من زیاد شنیدم که بیمارهاشون و برای مداوای بیماری سرطان به خارج از کشور میبرن و معتقدند که امکانات پزشکی اونا بهتره ولی شما پزشک ایرانی رو انتخاب کردید
لاله خانم هم فرکانکسی و هم مسیر و دوست عزیزم براتون بهترینها رو از خداوند میخوام و ان شاالله که در شغل و زندگی تون در کنار خانواده محترم تون همیشه موفق و سربلند باشید و بیماری تون هرچه زودتر خوب بشه
من مطمئنم که هر کس در این مسیر باشه و ذهن شو از این آگاهی های ارزشمند پر کنه انسان کامل تری میشه و با شناختی که از خداوند پیدا میکنه ایمانش به خداوند قویتر میشه و از پس چالش هایی که در زندگی براش پیش میاد بهتر و راحت تر بر میاد
استاد مثل همیشه بازم کلام پایانی ممنون از زحمات تون
« دوست دارم اینجا از تک تک شما عزیزان که وقت گذاشتید و نوشته طولانی من را خواندید و لطف کردید پاسخی برام در این صفحه، نوشتید تشکر و قدردانی کنم. این همه محبت شما هم وطنمانم به زبان شیرین فارسی فقط اشک شوق را بر گونه های من جاری میکند. با سپاس فراوان و ویژه از استاد عزیز عطار روشن. »
سلام دوست عزیز
ممنونم از اینکه نوشته مرا خواندید. خیلی بابت تبریک شما هم ممنونم. دلیل امدن من به ایران برای این بود که همانطور که در متن به آن اشاره کردم، متوجه شدم که هزینه عمل من در ایران یک شصتم هزینه آن در امریکا است. البته این فقط هزینه پزشک جراح بود؛ چون او هم هزینه بیمارستان را نمیدانست. به نظرم از نظر منطقی هر فرد دیگری جای من بود، هزینه کمتر را انتخاب میکرد.
از طرفی دیگر میخواستم بگویم که من هم مثل هموطنانم وقتی ساکن ایران بودم، همه چیز را در خارج از ایران زیباتر، شیک تر و بهتر میدیدم. البته بیشتر اینها از تصورات ما میاید، چون افرادی که ساکن خارج از ایران هستند با ما روراست نیستند. ولی از وقتی خودم خارج ایران زندگی میکنم، متوجه شدم خوبیهای در ایران وجود دارد که اصلا در امریکا یافت نمیشود و بدیهایی در ایران بود که در امریکا خوشبختانه نیست. من تمام این سالها سعی کردم خوبیهاو ارزشهایی که در ایران دارم را با خوبیهایی که در آمریکا وجود دارد را باهم در وجود خودم نگه دارم و پسرم را هم به اینگونه تربیت کردم. خدا را شاکرم پسرم باانکه اینجا در امریکا بزرگ شده بسیارپسری سالم از هر نظر است و بسیار هم با خدا است.
درباره پزشکان حاذق و خبره گفتید که پزشکان خارج حاذق تر و خبره تر هستند. من متاسفانه این را قبول ندارم، چون معتقدم این پزشکان حاذق که من میتوانم بهشون اعتماد کنم، میتوانند در هر جایی از دنیا باشند مثلا در ایران، افغانستان، امریکا، ترکیه و غیره. البته درباره امکانات که گفتید در خارج متفاوت است را؛ قبول دارم، ولی به نظر من امکانات نمیتواند به تنهایی پزشک را حاذق کند بلکه جنم، هوش و شمه ای حاذق بودن میخواهد که بدون امکانات هم میشود فردی پزشک حاذق باشد، من این پزشکان را زیاد دیده ام.
بگذارید که در این باره مثالی واقعی را برای شما بگویم:
من و همسرم بعد از عمل جراحی من، بایست میرفتیم به آزمایشگاه تا از نمونه biopsy من درمان بعدی من برای برطرف کردن سرطان، مشخص شود. وقتی وارد آزمایشگاه شدیم، بعد از مدتی دکتر آزمایشگاه من و همسرم را خواست و حدود نیم ساعت با ما صحبت کرد. این خانم دکتر با شخصیت، تمامی اطلاعات را با جزییات فراوان برای ما توضیح داد و بسیار هم از من سوال کرد. جالب است که در آخر حرفهایش گفت :« شاید شما در امریکا امکانات بیشتری داشته باشید، ولی دانش طب در ایران قویتر است. » او اشاره کرد که مثلا فقط یک نوع میکروسکوپ دارد، ولی غیر از من، از طریق واتس اپ مریضان زیادی از امریکا دارد که با او مشورت میکنند .
من اینقدر از برخورد او راضی بودم که اجازه گرفتم و رفتم آن طرف شیشه و بااو دست دادم و ازش تشکر کردم. باز من و همسرم بیرون در اتاق خانم دکتر منتظر شدیم و وقتی کل نتیجه را از قسمت جلو یا پذیرش گرفتم، رفتم پیش خانم دکتر و ازشون دوباره تشکر کردم. ایشون با مهربانی زیاد، بهم شماره تلفنشون را دادند که من در هر ساعتی از شبانه روز بهشون توی واتس اپ پیام بدم، اگر سوالی داشتم.
دوست عزیز، اینگونه برخورد از آن مواردی است که هیچوقت در هیچکدام از ایالتهای امریکا یافت نمیشود. به نظر من برخورد و درک حال بیمار قسمتی از شفا و درمان است. من هیچوقت توی امریکا، دکتر آزمایشگاه را ندیده ام، تازه اگر بخواهم ببینم، مطمینم که حتما باید بابت آن هزینه زیادی بدهم. اینجاست که من میگویم پزشک جراح من نه تنها حاذق بود، بلکه پزشک آزمایشگاه من هم حاذق بود، چون هردو حال و روحیه من را درک کردند.
باز هم ممنونم از شما بابت همه ارزهای زیبا و با ارزشتون. امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشید. نوروزتان پیشاپیش مبارک.😍
در پناه حق، سالم، شاد ومتناسب باشید.
نشان های دریافت شده
با سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان گرامیم و دوست عزیزم خانم لاله
استاد میخواستم بگم که من بخدا ایمان دارم که خدا با من است چرا که منم سه سال چند ماه است که عضو سایت هستم من یاد گرفتم که خدا از روح خودش در من دمیده یعنی من خدا رو در وجودم دارم یاد گرفتم من یه خدای درون دارم که همیشه مراقب منه و به من در تمام جنبهای زندگیم که من ازش کمک بخوام به من یاری میرسونه و منو هدایت و حمایت میکنه پس خدا با من است
بعد چند سال پیش که من تلوزیون میدیدم یه فیلمی نمیدونم از چه شبکه ای پخش میشد با عنوان خدا با من است که یه فرد سیاه پوستی بود که نقش اول فیلم بود دوستانی داشتند که هم تیمی ایشون بودن یکی از اونها مرد بود مخ کامپیوتر یکی بهترین روزنامه نگار که خانم بود خلاصه همه با هم کمک میکردن یه محتوا میساختن که به این آقاهه سیاه پوسته الهامی میشد که فردی به کمک نیاز داشت همه با هم همفکری میکردن اون شخص نجات میدادن با الهامی که خدا داده بود من ا ون فیلم خیلی دوست داشتم دنبال میکردم
و اما خانم لاله عزیز
میخواستم به شما خانم لاله بگم که بهتون افتخار میکنم احسنت میگم که خیلی عالی در برابر سختی ها رفتار کردید باعث افتخار سایت تناسب فکری هستید
در بابر سختیها کمر خم نکردید با کمک خداوند پیروز میدان شدید آفرین به شما دوست عزیزم براتون آرزو دارم که همیشه سلامت باشید در کنار خانواده بهترین لحظات عمرتون سپری کنید بتونید هر وقت که دوست داشتید همراه خانواده به ایران بیایید با لذت و شادکامی خانواده رو ببینید الهی آمین
استاد من وقتی یکبار این دست نوشته رو خوندم حالم خیلی بد شد نمیدونم شاید یادم به سرگذشت خودم افتاده بود و بعدش یه دست نوشته خانم استر هیکس بهش هدایت شدم خوندم حالم خوب کردم
میخواستم بگم خانم لاله من هم این بیماری شما رو داشتم با این تفاوت که من در هر دو سینهام غده داشتم و هدایت من به سایت بخاطر همین بیماری شد من درباره این بیماری خیلی شنیده بودم دوست نداشتم هزینه ای کنم چ ن نه شرایطتش داشتم نه دل و جرایتشو میخواستم بگم من هم به شکل خودم خدای خودم باور داشتم برای شفا گرفتن من هم اون بدترین حالت تجربه کردم که غده بدنم کاملا قرمز شده بود خارش زیادی داشت درد میگرفت من مرحله به مرحله با خدای خودم صحبت میکردم که خدایا من دوست ندارم و میترسم برای این بیماری برم دکتر شرایطتشم ندارم میخوام شفا بدی خلاصه خیلی بهش فکر نمیکردم مگر در موقع لزوم و من هم دقیقا ۷ ماه طول کشید که شفا الهی تجربه کردم الان نزدیک دوسال هیچ غدهای در بدنم ندارم
استاد این دست نوشته برای من یه تلنگر بزرگی به همراه داشت وقتی خوندم تموم شد حالم بد بود ه چرا من این همه مورد لطف و محبت خداوندم قرار گرفتم اما سپاسگزاری که در شان شفا الهی بود از خداوندم نکردم الان به بزرگی این شفا پی بردم
بدون رنج و سختی من گاهی درد داشتم آخرش که میخواست تموم بشه غذا قرمز شده بودن گوییی یک لامپ قرمز درون هر کدام روشن شده بود درد خارش داشت بقیه موارد من حتی بهش فکرم نمیکردم
با خودم میگفتم تو به راحترین شکل به بهترین شکل شفا گرفتی اما سپاسگزاری نکردی نشستم سجده شکر بجا آوردم از خدای خودم برای تک تک شفا هایکه گرفتم سپاسگزاری کردم و بعدش دست نوشتهای مربوط با خانم هیکس خوندم آرام شدم تصمیم گرفتم تمرینشو بنویسم
من واقعا به شما افتخار میکنم که در لحظات سخت دور از فرزند او را بخدا سپردید به تهران اومدید فرسنگها از او فاصله داشتید این کارو هر کسی نمیتونه انجام بده من دخترم تهران میره دانشگاه خداروشکر نگران نیستم بخدا میسپارم اما بهش چند بار زنگ میزنم ناهار خوردی کجایی کلاست تموم شد شما فقط یکبار زنگ زدید خیلی مردی
استاد عزیزو گرامی عالیقدر و بزرگوار دانشمند و هر چی بگم کمه که اگر من و امثال منو لاله خانم عزیز این تغییرات شگفت انگیز معجزه وار داشتیم فقط فقط بخاطر زحمات شما استاد عزیزم هست و من برای لحظه لحظه ای که حالم خوب برای لحظه لحظه ای که در آرامش هستم با خیال راحت زندگی میکنم آرامش ذهنی دارم و….همه رو مدیون شما استاد عزیزم هستم بینهایت بار به تو آن هزار از شما سپاسگزارم برای تک تک کلماتی که به من اموزش دادید تا من بتونم زندگیم دگر گون کنم سپاسگزارم
میخواستم بگم که من چند بار از خداوندم شفا گرفتم و شفا الهی رو به معنی واقعی تجربه و زندگی کردم خدایا شکرت من پارسال بیماری پوستی گرفتم در بدترین عضو بدنم که با خجالت میگم مقدم و بدترین شرایط بیماری رو تجربه کردم علاوه بر اینکه دکتر جوابم کرد و الان با افتخار میگم که الان در بهترین و بالاترین حد سلامتیم هستم حتی دیگه قرص ملین هم نمیخورم
من تیروئید هم داشتم که اونم شفا گرفتم آزمایش نشان داد که نرمال و من متوجه شدم درک کردم که همه چیز از ذهن بوجود میاد و همه چیز هم میتونه با ذهن شفا پیدا کنه مشکل بیماری حل بشه من چون در شرایط خیلی بدی بودم نمیخوام تعریف کنم چی شد چی نشد فقط میگم که من به شکل واضح مثل شما نمیگفتم که خدا با من است
اما هر قرصی میخوردم میگفتم خدایا من میدونم ت قرص خدا هستی به این شکل تبدیل شدی برای اینکه من به شفا برسم میگفتم میخوام برای تو بدنم به سلامتی تندرستی شفا تبدیل بشی میخوام بری تو بدنم هر چی بدی زشتی حس بد بیماری پوستی و…هست بشوری از بدنم خارج کنی تا من شفا الهی تجربه کنم من اون زمان هر چی درس آموزش میدیدم ربط داشت به بیماریم باعث شد کم کم شفا بگیرم خدایا شکرت
من در این بارها پیشرفت چشمگیری داشتم اما به محض اینکه شفا گرفتم انگار همه چیز یادم رفت تصمیم گرفتم هر روز برای شفا هایی که گرفتم سجده شکر بجا بیارم
برای من خانم لاله سرشار از الهام بود که تونستن در شهر قریب فرزند دلبند خودشونو تنها بدارن برم فرسنگها دورتر برای مداوا
اینکه برام الهام بخش بود که به تنها فرزندش نگفته من چه بیماری دارم که مبادا نگرانی ایشون بیشتر بشه و اینو بگم من به جز دختر کوچکم هیچ کس از بیماری من خبردار نشد
اینکه خانم لاله سرشار از استقامت بود که پدرو مادر در اون شرایط ملاقات کرده ولی بهشون نگفته چه بیماری دارن چرا اومدن ایران
اینکه من از رفتار خانم لاله خیلی لدت بردم که دائما میگفتن خدا با من است با این جمله خودشونو آرام میکردن و خیلی از این عبارت استفاده کردن
استاد اینو هم بگم اولش وقتی این عبارت تکرار میکردم خیلی حسی بهش نداشتم ولی وقتی بیشتر تکرار کردم متوجه شدم من هم باور دارم که خدا با من است لذت میبردم وقتی در هر لحظه این عبارت تکرار کنم شاید اولش فقط تکرار بود ولی کم کم به نو امید تبدیل میشد که نگران نباش من همیشه و همه جا همراه و مراقب تو هستم خدایا بابت لحظه لحظه ای که با من هستی از تو خدای مهربانم سپاسگزارم
خانم لاله خیلی نشان استقامت بود که پدر و مادرشون در اون ن شرایط دیدن اما سعی کردن ناراحت نشن و اونها رو به خدا سپردن خودشونو آرام کردن
من تصمیم دارم بازم این دیدگاه بخونم تا یادم باشه همیشه برای داشتن نعمت های سلامتی سپاسگزاری کنم
اینکه استاد جالبه که همسر ایشون هم همسو با خانم لاله بودن این برام خیلی جالبه گر چه من اینو در زندگیم تجربه کردم که دختر کوچیک من سایز ۴ ایکس لارج جذب بهش بود ۵ ایکس لارج میپوشید الان شده ۲ ایکس لارج بهش گشاد خیلی و همسرم هم اصلا در این باره باهاش صحبت نمیکنم اما ایشون هم گاهی عین درسهای منو تکرار میکنه مثلا میگه آدم باید برای خودش ارزش قائل باشه اول باید خودش دوست داشته باشه عقیده داره قتی خودش آرامش داره میتونه اون آرامش به ما هم منتقل کنه
اینکه خواهر خوب یک نعمت مثل مادر میمونه خانم لاله هم احساس کردم چون نمیتونستن به مادرشون بگن به خواهر گفتن ایشون هم اون زمان محبتهایی میکردن که در چنین شرایطی مادر انجام میده
اینکه ویژگی خانم لاله ایمان داشتن به خدا وند در تمام لحظات زندگی بود که با ایمان به خدا در همزملنیهای مناسب قرار میگرفتن
اینکه خانم لاله آرامش داشتن با این ویزگی خداوند ایشون در بهترین همزمانیها قرار میداد ه تا بتونن با کمترین هزینه با بهترین دکترها به راحتی درمان بشن
خیلی از رفتار خانم لاله خوشم میومد که نا امید نمیشدن از مصاحبهای پی در پی که انجام میدادن و نتیجه ی مطلوبی برای ایشون نداشته
اینکه چون ایمان داشتن ایشون واقعی بودن خداوند انسانها ی شگفت انگیز در سر راه ایشون قرار میدادن تا بهشون کمک کنن
اینکه وقتی افکارت درست باشه احساسم درست میشه خوب میشه و خداوند شما رو در همزمانیهای عالی قرار میده تا احساس خوب پایدار بیشتر تجربه کنی هم به خداوند ات ایمانت قویتر بشه
اینکه خانم لاله چون امید داشتن عکس گرفتن تا آماده باشه برای مصاحبهای که نتیجه بخش
اینکه من یادم افتاد به شما زمانیکه استخدام شرکت دولتی بودید و اون شخص شما رو اذیت میکرد خداوند شما رو در اون همزمانیها قرار میداده تا از اعماق وجودتون از ته قلبتون درخواست کنین و خداوند هم کارش گسترش دادن شمارو گسترش میده زیادشون میکنه تا به هدفتون برسید و خانم لاله هم همین طور
وقتی شما به خداوند ایمان داشته باشید خداوند هم در همزمانیهایی قرار میده که آقای رئیس هی سوال کنن پس کی میایی لاله و اینگه گل براشون بذارن و رفتار خانم لاله باعث شد رفتار رئیس قبلی که سرشار از استرس بودن هم تغییر کنه
اینجا متوجه میشم که آقای رئیس در ذهنش پر از مشغله ذهنی پرخوری ذهنی شوید داشتن که باعث استرس در خودشون شده و چون خیلی زیاد بوده سر ریز میشده به کارمندان خود نیز انتقال میدادن
« دوست دارم اینجا از تک تک شما عزیزان که وقت گذاشتید و نوشته طولانی من را خواندید و لطف کردید پاسخی برام در این صفحه، نوشتید تشکر و قدردانی کنم. این همه محبت شما هم وطنمانم به زبان شیرین فارسی فقط اشک شوق را بر گونه های من جاری میکند. با سپاس فراوان و ویژه از استاد عزیز عطار روشن. »
سلام فرزانه جان
خیلی خوشحال شدم که میتوانم باز هم برات پاسخی بنویسم. از آخرین پاسخم به تو دوست خوبم، حدود یکسال و سه ماه میگذرد. خیلی ممنونم و سپاسگزارم از تشویق شما. این افرین گفتن ها خیلی مرا به ادامه راه دلگرم میکند.
من هیچوقت کتابی از خانم ونویسنده امریکایی Esther Hicks نخوانده ام. میدونم کتابی به نام « راهنمای درون » دارد. خیلی هم متاسف شدم شنیدم که شما هم این بیماری را داشتید؛ ولی اینکه همین بیماری شما را به سمت آین سایت هدایت کرده؛ نشان دهنده خواست خداوند بوده است. اینکه شما مورد لطف خداوند قرار گرفتید من را بسیار خوشحال کرد.
اینکه شما در ادامه نوشته خود، داستهانهای دیگری درباره بیماریهای مختلف ذکر کردید و از همه آنها به راحتی و به کمک خداوند؛ توانستید سلامت بیرون بیایید، خیلی برام جالب بود. خدواند عاشق ماهاست، ولی گاهی ما فکر میکنیم که خدا مشغول کمک به دیگر افراد است و ما را فراموش کرده است. من هیچوقت استخدام شرکت دولتی نبودم، چون در امریکا مثل ایران شرکت دولتی نداریم؛ یا برای دولت کار میکنی و یا شرکتهای خصوصی. کسانیکه در White House کارمیکنند، کارشون، کار دولتی محسوب میشود و اینجا مثل ایران ما شرکت دولتی نداریم. گفتم براتون بگویم چون کلا فرهنگها و دیدگاه و زندگی اینجا متفاوت از ایران است.
در ضمن یک داستان خیلی جالب دیگر برایم به تازگی در هفته قبل اتفاق افتاد که به طور خلاصه برای شما میگویم، دوست دارم در زمان اتفاق افتادن آنها؛ شما را قرار بدهم چون جذابیت ذهن و حضور خدا برایم بعد از این تجربه، صداها برابر شده است و چون باز برمیگردد به راهنماییهای استاد در فایلها و تمامی اشاره هایی که شما از خدواند در بالا ذکر کردید براتون بیان میکنم :
فرزانه جان، هفته دوم همین شغلی که تازه در آن استخدام شده ام بود. خانم رییسم گفت که باید من نرم افراز AppFolio شرکت آنها را یاد بگیرم چون نرم افزاری Entrata راکه من بلد بودم و قرار بود برای آنها جدید باشد، تا چند ماه آمدنش به تاخیر افتاده است. خیلی برای من هفته سختی بود چون ساعت ۵:۳۰ صبح برای نرمش کردن بیدار میشدم؛ بعد تمرین تناسب و بعد صبحانه میخوردم. ۷ میرفتم بیرون از خانه و بعد از ساعت ۷:۳۰ تا ۸:۳۰ صبح در پارک با فایل پیاده روی به پیاده روی مشغول میشدم. بعد از پارک تا شرکت قدم میزدم که حدود ده دقیقه به نه صبح به شرکت میرسیدم.
تا ساعت ۵ عصر آنجا کار میکردم. بعد ۵:۳۰ خانه میرسیدم و تا دوش بگیرم و شام بخورم ساعت ۶:۳۰ میشد. تا کمی با پسر و همسرم حرف بزنم و وسایل کار و غذای فردایم را آماده کنم هم میشد ساعت ۸ شب. بعد از خواندن دعا و شاید لباس و ظرف شستن حدود ۸:۳۰ و یا ۹ شب میخوابیدم. فشار یادگیری روی من خیلی زیاد بود. آنقدر مطالب یادگیری زیاد بود که همیشه مغزم درد میگرفت. چون هر فردی در حال یادگیری باشد، به زمان نیاز دارد؛ من هم به زمان نیاز داشتم. البته بگویم جای عمل غدد لنفاوی من دو روز قبل از اینکه سر کار جدیدم بروم، عفونت کرد پس من باید هم ذهنی و هم با گذاشتن کرم روی آن عفونت را برطرف میکردم. بگذریم.
چون زمان تحویل همه آن گزارشهای مالی مجتمعهایی که ما داشتیم، فرا رسیده بود و من ده مجتمع بزرگ داشتم؛ نمیتوانستم همه آنها را سریع انجام دهم. هم عملکرد این شرکت با شرکت قبلی که من توی آن کار کرده بودم؛ فرق داشت وهم استفاده از نرم افزار AppFolio برایم تازگی فراوانی داشت.
روز چهارشنبه و پنج شنبه هفته قبل، رییسم زمانی برای ناهار برای خودش نگرفت. به من گفت :« لاله، تو برو نیم ساعت ناهارت را بخور تا من روی آنها کار کنم. » رییسم خانم ۶۰ تا ۷۰ ساله ای است. او مرتب سیگار میکشد و من بوی سیگار را خیلی خوب تشخیص میدهم، چون ازش خوشم نمیاید؛ هر چند سعی میکرد با آدکلن زدن و ادامس جویدن؛ من بوی آن را متوجه نشوم، ولی من به راحتی تشخیصش میدادم .
او دو روز ۴شنبه و ۵ شنبه ناهار نخورد و مرتب برای کشیدن سیگار به بیرون میرفت وچون شرکت ما
non-smoked است، افراد سیگاری باید تا خیابان اصلی پیاده بروند و آنجا سیگار بکشندو بعد برگردند. روز جمعه هفته دوم من در کارم بود. من از شب قبل به خاطر درد عفونت دستم، خوب نخوابیده بودم. خیلی هم خسته بودم و پیاده روی صبحم را کنسل کردم. وقتی سر کار رفتم؛ متوجه شدم بابت هر اشتباه و یا سوالی که از خانم رییسم میکنم؛ او با بد اخلاقی زیادی جواب میدهد.
رییسم هر لحظه در آن روز جمعه حالش بدتر میشد و هر چه قبلا بهم گفته بود را نقض میکرد. بعد با عصبانیت داد میزد و یا ازم ایراد میگرفت. من از آنهمه تغییر رفتارش شکه شده شدم. وقتی موقع ناهار بود به خودم گفتم :« لاله تو سختیهای زیادی کشیدی، تا به اینجا و به این شغل برسی، فقط به خدا توکل کن و خودت را به او بسپر مثل همیشه » بعد سعی کردم چهره ناراحت رییسم را نبینم و یا صدایش را نشنوم.
منکه میدانستم او ۲ روزه غذا نخورده و اعصابش خرد شده، چون در عین حال در حال کار کردن و review کارهای ما؛ به منهم آموزش میداد و از طرفی میدانستم که منهم خسته شدم از آنهمه درد عفونت و مطالب جدید در حال یادگیری در عین حال کار کردن و فایلها را تحویل دادن. من فقط سعی کردم در ظاهرم احترام را به رییسم نشان بدهم. هر چه میگفت، حتی اگر نقض حرف خودش بود؛ قبول کنم و بگذارم برای خودم ارامش بیاید.
ساعت ۵ عصر رفتم پارک و از همسرم خواستم بیاید دنبالم چون انروز صبح رانندگی به سر کار نکرده بودم. اولین اتفاقی که افتاد این بود که وقتی همسرم از کارم پرسید، زدم زیر گریه و داستان را برایش تعریف کردم. همسرم خیلی ناراحت شد و حرفی نزد. پسرم شب برایم پیانو زد؛ کمی ارام شدم، ولی حالم بد بود.
روز شنبه به خودم گفتم باید راه حلی برای این مساله پیدا کنم. روز یکشنبه که داشتم کتلت بوقلمون میپختم، به رییسم پیام دادم که :« من فردا برات ناهار میاورم. » او گفت :« باشه، بیار ولی بگذار من سه شنبه آن را بخورم. »
من یکدفعه، راه جدیدی به ذهنم رسید گفتم :« خوب است روی یک برگه آچار بنویسم هر شب که فردا دوست دارم چه اتفاقی سر کار برام بیافتد. » من خودم را مجبور کردم که کل یک صفحه آچار را پر کنم از اتفاقاتی که دوست داشتم برایم فردا اتفاق بیفتد.
از روز یکشنبه تا ۵ شنبه هر شب اینکار را کردم. هر دفعه زیباتر مینوشتم و از خودم که سریع کار با نرم افزار را یاد میگرفتم و میدرخشیدم تعریف میکردم. به خودم گفتم :« اگر این تمرین برای خرید خانه و یافتن شغل کار کرد؛ حتما برای روابط هم کار میکند. » من هر چند خیلی خسته میشدم، ولی قبل از خوابم مینوشتم تا با ان جملات زیبا و ارامش بخشم به خواب بروم.
رییسم روز دوشنبه، به شرکت نیامد و از خانه کار کرد و روز سه شنبه آمد. او رفت سر یخچال شرکت و گفت :« لاله، ناهاری که برام آوردی؛ خیلی خوشگل است، میخواهم ببرم شام با همسرم بخورم. » من حتی چند تا سوهان که از ایران آورده بودم، برایش توی نایلون گذاشته بودم تا برای دسر بخورد. او چهار شنبه پیام داد که :« رفته بخش اورژانس بیمارستان و بستری شده. » او گفت :« تنها چیزی که برایش خوشایند بوده، همان شام و دسر ایرانی بوده که سه شنبه شب باهمسرش خورده بوده. » رییسم روز ۵ شنبه هم شرکت نیامد و از خانه کار کرد و من فقط او را روز جمعه دیدم.
روز جمعه روز تحویل اولیه همه financial packets مجتمعهایی بود که من و همکارانم داشتیم. من روز ۵ شنبه ساعت ۴:۵۷ همه آنها را تمام کرده بودم. حتی حدود ۴ عصر که به همکارم که یک آقایی است که خیلی وقته آنجا کار میکند؛ گفتم در چه مرحله ای هستم، از سرعت کار من تعجب کرد. دوباره ازم پرسید تا مطمین شود که درست شنیده است و من تقریبا در مرحله آخر هستم. من روز جمعه از رییسم بارها و بارها از سرعت کارکردن سریع و دقت زیاد و غیره تعریفهای زیادی شنیدم، ولی این تعریفها برای من مهم نبود؛ ولی مساله مهم این بود که من به خودم ثابت کرد م که من بایست تغییر میکردم و رفتار من تغییر میکرد تا رفتار رییسم تغییر میافت.
من خوشحالم این اتفاق و برخورد ناخوشایندرییسم؛ فقط در هفته دوم برایم افتاد، چون من میخواهم هر هفته و هر شب قبل از رفتن سر کارم روز بعدم را بنویسم، تصور کنم و آنقدر خوب بنویسم تا برایم اتفاق افتد. من تصور میکنم، آن را سفارش میدهم و در ذهنم میبینم؛ بعد با کمک خداوند در واقعیت آن را میبینم. دقیقا برعکس چیزی که والدینم ومعلمانم بهم یاد داده اند؛ اول باید در زندگی برایت پیش بیاید، بعد تو از فرصت استفاده کنی.
من در طول یکماه و دو هفته ای که از ایران آمده آم مجبورم که خودم را وزن کنم، چون برای درمان سرطان باید وزن متناسبی داشته باشم. همسر و یا پسرم وزن من را یادداشت میکنند، بدون انکه به من بگویند و من پشت به وزنه میایستم. آنها به من گفتند که در حدود ۶ هفته ای که از ایران آمده ام، تا الان حدود سه پوند و نیم وزن کم کرده آم.
حالا فرزانه جان میبینی چرا اینقدر من از اتفاقات بد گاهی خوشحال میشوم؟ واقعا اگر رییسم هفته دهم خودش را به من معرفی میکرد، چه میشد؟ من ۸ هفته دیرتر این فکر: :« خوب است روی یک برگه آچار بنویسم هر شب که فردا دوست دارم چه اتفاقی سر کار برام بیافتد. » به ذهنم میرسید.
این سپاس و قدردانی و همراهی خدواند نه تنها زندگی من، زندگی شما و زندگی استاد؛ بلکه زندگی تک تک افراد روی کره زمین را میتواند زیر و رو کند، اگر از قدرت ذهن و درون مون استفاده کنیم. من و شما خدا را داریم و به هیچ چیز وهیچ فردی نیازی نداریم. ما خودمون نوری از خالقیم؛ دوست خوبم. خیلی خوشحال میشوم که بتوانم در آینده ای نزدیک بازهم برایت بنویسم. خیلی حرفهایم طولانی شد، ولی دوست داشتم تمامی آن اتفاق را بدون سانسور برایت بنویسم در تایید تمامی اشاره هایی که از حضور خدا و تمرینهای استاد در پاسخت به من داشتی. باز هم ازتو تشکر میکنم.
در پناه حق، سالم، شاد ومتناسب باشید.
سلام و درود
از خوندن نوشته شما لذت بردم
چقدر عالی عمل کردید و عالی تر شرح دادید
وقتی نوشته شما رو می خوندم تصاویری واضح از شرایطی که تجربه کردید در ذهنم شکل می گرفت و این از مهارت شما در شرح داستان است.
منتظر خبرهای عالی شما هستم👌
سلام استاد
ممنونم از تشویق و پاسخ شما. جهت یادآوری میگویم که من با شروع دوره « ورود به سرزمین لاغرها »، فقط یک جمله فارسی میتوانستم بنویسم. بعد یادمه شما گفتید:« اگر در دفتر چه مینویسید، خوب است ولی اگر کلا یک جمله مینویسید، کم است. »
این باعث شد که من تمرین کنم و الان بتوانم بالای ۵۰۰۰ به فارسی بنویسم، چون تمرین کردم. در ضمن چون من استاد خوبی مثل شما داشتم، پس دوست داشتم شاگرد و هنر جوی خوبی باشم؛ بنابراین تا جاییکه توانستم تمرینها را ادامه دادم، حتی اگر نتیجه فوری نگرفتم.
الان بعد از سه و سال نیم میبینم که غیر از این سایت، تمرینها و حضور خدواند؛ به مشاور و پزشک و افراد دیگر نیازی ندارم. جوابها همه در درونم است اگر ذهنم، روحم و جسمم در یک بعد قرار گیرند. ممنونم از سادگی تمرینها و مهمتر اینکه این سادگی انسان را قدم به قدم به اوج و قله پیشرفت میرساند. باز هم سپاس فراوان.
از خدواند عالم بهترینها را برای شما، سایت شما و خانواده شما خواستارم. با توفیق روز افزون. پیشاپیش نوروزتان مبارک.😍😍😍
نشان های دریافت شده
با سلام خدمت دوست خوب و عزیزم لاله خانم
لاله خانم دوست داشتم چهره زیبا شما رو میدیدم ولی هر کاری کردم نتونستم وارد پروفایل شما بشم
لاله خانم خوشحال شدم که داره حالتون هر روز بهتر از دیروز میشید و در صحن از شما ممنون و سپاسگزارم که من رو لایق دونستید برای من داستان زندگیمونو نوشتید
بخدا به شما افتخار میکنم آنقدر تونستید عالی بی نظیر با خدای خودتون ارتباط برقرار کنید که میتونید بر مشکلات پیروز بشید واقعا دوستتون دارم خیلی از ایمانی که به خدا دارید لذت میبرم
و در ضمن از شما ممنون و سپاسگزارم برای راه حلی که خودتون انجام دادید و نتیجه عالی گرفتید برای من هم پیشنهاد دادید تا انجام بدم حتما این کارو انجام خواهم داد
چون من هم خیلی اعتقاد دارم به نوشتن چیزهایی که دوست دارم فردا برام اتفاق بیافته
و ببخشید و پوزش منو بپذیرید خیلی دیر به شما پاسخ دادم چون ما الان نزدیک سال نو هستیم و دو روز مونده به سال نو و من دارم خونه تکانی میکنم متوجه پاسخ شما نشدم
من براتون سلامتی حال خوب پیشرفت در کسب و کارتون رو آرزو دارم و امیدوارم امسال رو در کنار خانواده به بهترین شکل ممکن شروع کنید سال نو به شما و خانواده گرامیتان پیشا پیش تبریک میگم
براتون آرزو میکنم که یه کاری پیدا کنید که رئیس خوبی داشته باشید عاشق کارتون بشید به خوشی روزگار سپری کنید در تمام مراحل زندگی پیشرفتهای چشمگیری تجربه کنید الهی آمین
در پناه خداوند شاد و سلامت و تندرست باشید
نشان های دریافت شده
سلام لاله خانم سال نو مبارک امیدوارم سالی سرشار از سلامتی آرامش لذت شادی رو با خانواده گرامی تجربه کنید الهی آمین
لاله خانم در یکی از دیدگاهتان خوندم که گفته بودید شما اتفاقاتی که دوست دارید فردا براتون بیافته رو مینویسید میشه ازتون خواهش کنم به منم یاد بدید چطور بنویسم اتفاقات ممنون میشم
سلام فرزانه جان
من تخیل کردن را از « دوره زندگی با طعم خدا » یاد گرفته ام و تقریبا در بقیه دوره های سایت آن را بارها تمرین کرده ام. من برای شغل جدیدم که الان در هفته پنجم آن هستم شروع کردم به تخیل و تصور هرروز کاری از شب قبل. من اینکار را قبل از خواب انجام دادم و با احساس خوب بعدش خوابیدم. البته برای هرشب نتوانستم آن تمرین را انجام دهم، ولی حتی اگر نمیرسیدم که تمرین را بنویسمش، آن را ذهنی انجام میدادم.
باز هم میگویم من فقط این تمرین را برای رفتن در محیط کار انجام دادم، بنابراین شما باید برای زندگی خودت؛ تغییرش دهید و برای کارهایی که مایل هستید بنویسید. چون در چند دیدگاه مختلف از من خواستید که من تمرین خودم را برای شما بنویسم که چگونه انجام دادم؛ برای شما در زیر میگویم و بعد شما آن را برای نیاز و زندگی خود میتوانید تغییر دهید:
در یک جای خلوت بنشینید. یک برگه آچار و خودکار دست بگیرید. سعی کنید به تمامی اتفاقاتی که دوست دارید در محیط کارشما، اتفاق بیفتد فکر کنید. از لحظه ورود به شرکت تا نشستن پشت میز کارتان. هر چه جزییات نوشته شما بیشتر باشد، شما میتونید تصویر بهتر و قابل قبولتری از آن را در ذهن ببینید. آنقدر زمان صرف کنید تا کل یک طرف برگه آچار پر شود. هر چه با احساس بهتری بنویسید و بیشتر به جزییات اشاره کنید؛ بهتر درک میکنید چه و چگونه بنویسید.
فرزانه جان، من حتی از بالا امدن سیستم لپ تاپم نوشتم. از خوردن ناهارم که با لذت در محیط کارم میخورم. از اب خنکی که سر کار نوشیدم. باز هم میگویم چون من از زندگی شما خبر ندارم، باید خودتون را در بهترین شرایطی که دوست دارید آن را تصور کنید و بنویسید.
در این حالت دو اتفاق میافتد:
۱. یا آن اتفاقها برای شما پیش میاید و شما شکرگزار خواهید بود.
۲. یا آن اتفاقها برای شما اصلا اتفاق نمیافتد، ولی شما با احساس خوب میخوابید. بنابراین باید تمرین را ادامه دهید و توکل شما به خدا باشد چون حکمتی در اتفاق نیافتادن آنچه که دوست داشته اید بوده است.
جالب است که من از پسرم خواستم برای امتحانش که خیلی برایش اضطراب داشت، آن تمرین را انجام بده. پسرم امتحانش آنلاین بود. تمرین را انجام داد و فرداش که امتحان داد؛ نمره اش شد ۶۶ از ۱۰۰. خیلی ناراحت شد و رفت توی حیاط و شروع کرد به بیل زدن باغچه. بعدازظهر آن روز متوجه شد که بالاترین نمره کلاس ۷۰ بوده است. آمد پیش من گفت :« مامان تمرین خوبی بهم دادی. الان که انجامش دادم احساس بهتری دارم باانکه نمره آم خیلی خوب نشد ولی حس خوبی بهم داد. » من به پسرم گفتم: « همین که بهترین خودت را انجام دادی مهم است، بقیه اش را باید فقط توکل کنی به خدا. »
فرزانه جان، امیدوارم بتوانی برای خودت این تمرین را آنطور که زندگیت هست، تغییر بدهی و برایت قابل استفاده باشی. میسپارمت به خدا.
نشان های دریافت شده
سلام لاله خانم عزیزم
امیدوارم بهترین لحظات عمرتونو سپری کنید در بهترین و بالاترین حد خودش
بینهایت سپاسگزارم از اینکه روش انجام کارشونو به من گفتید من هم اون دوره دو پاس کردم و یادم افتاد وقتی مثال کسب و کار شما رو خوندم و مثل آقا زاده عزیزتون و که بهترین نمره رو گرفتن امیدوارم ایشون هم پله های ترقی پیشرفت طی کنن با اون جایگاهی که دوست دارن تجربه و زندگی کنن الهی آمین
بینهایت سپاسگزارم کاملا متوجه شدم باید چکار کنم تمرینم از امشب مینویسم و براتون آرزو دارم همیشه در بهترین و بالاترین حد سلامتی کسب و کار وروابط در تمام جنبهای زندگیتون در بالاترین حد خودتون باشید و تجربش کنید الهی آمین
ممنونم که وقت گذاشتید پاسخ منو دادید من این تمرین خیلی وقت پیش شنیده بودم اما درکش نکرده بودم چطور بنویسم اما الان با توضیح شما خیلی عالی متوجه شدم بینهایت سپاسگزارم که وقت گذاشتید به سوال من پاسخ دادید
خیلی ممنونم توضیح عالی دادید متوجه مطلب شدم براتون بهترین ها رو آرزو دارم در کنار خانواده شاد و سلامت تندرست ثروتمند باشید در پناه خداوند سال بسیار خوبی رو برای شما آرزو دارم الهی آمین
سلام استاد
هر وقت یک فایل از کمک خداوند را می بینم بسیار خوشحال می شوم چون می دانم خیلی آگاهی در این فایل وجود دارد که به من کمک میکند که خداوند مهربان را بهتر بشناسم و یک مانع برای رسیدن به آرزوهایم را شناسایی می کنم
من در این فایل از داستان لاله جان به این نتیجه رسیدم که در هر شرایطی باشیم باید به خود یادآوری کنیم که خدا هست و از بودن در آن شرایط سپاسگزار باشم چون ممکن بود اتفاق بدتری رقم بخورد که قابل جبران نباشد
چون لاله جان در این مسیر بود و با آگاهیها آشنا بوده در اتفاق افتادن هر موضوعی ابتدا به خودش یادآوری میکرد خدایا من است و به من کمک می کند و در اتفاق بد نتیجه را مثبت ارزیابی می کرد و بعد از سپاسگزاری از خداوند کمک می خواست و با ایمان به اینکه خداوند هست مسیر را با انرژی مثبت ادامه می داد و خود را قانع میکرد که با بودن خداوند بهترین اتفاق در زمان ممکن همین اتفاق است و خدای ناکرده می توانست اتفاقات بدتری بیفتد
مثلا اگر قبلا بود و به بیماری سرطان مبتلا شده بود حتما از خدا سوال میکرد چرا من ؟ مگر من چه کار بدی کردم که باید عاقبت من این باشد ولی الان داشتن بیماری سرطان را برای خودش یک شانس می دانست چون با این بیماری توانست بعد از چند سال به ایران بیاید و خانواده اش را ببیند و بیماری را با کمترین هزینه در ایران و کنار خانواده اش درمان کند وپسرش را در شهر دور با ایمان به اینکه خداوند مراقب او است تنها بگذارد تا وابستگی او کمتر شود و با گذراندن دوره نقاهت از رئیس قبلی خود دور شود و کار جدید پیدا کند و همه ی این اتفاقات را با با توجه به اینکه خدا با من است براحتی تحمل کرد و در پایان به این نتیجه رسید که تمام این اتفاقات باید اتفاق می افتاد تا او به شغل جدید برسدچون خداوند برای انجام همه ی کارهای ما زمانبندی دارد و سریع الحساب است و باید دراین سختی ها رشد کند و قدر کار جدید و سلامتی دوباره خود را بیش تر بداند و بیشتر شکر گزار خداوند متعال باشد و به این باور برسد که واقعا لایق این همه معجزات خوب خواهد بود چون با اعتقاد و ایمان به خداوند زندگی کرد و با هیچ کس به اندازه خدا اعتماد نداشت که می تواند دراین مسیر به او کمک کند و چه کار خوبی کرد که به دیگران در مورد بیماری صحبت نکرد چون افکار منفی خود و دیگران روحیه ی اورا تضعیف میکردند و شاید به این خوبی نمی توانست از پس مشکلات بربیاید
۱- به نظر شما در داستان لاله عزیز چه مواردی جالب توجه و الهام بخش بود؟ در تمام موارد به خود یادآوری میکرد خدا با من است و این یک پشتوانه قوی و ایمان داشتن به خداوند است که ما با قدرتمندترین چیز روی زمین تکیه کردم و او دقیقا می داند بهترین چیز که به صلاح من است در حال اتفاق افتادن است و تنها او است که می تواند جلوی اتفاقات بدتر را بگیرد و بهترین اتفاق برای من رقم بخورد پس خدا در هر شرایطی هست و باید سپاسگزار شرایط الان زندگی خود باشیم
۲- چه ویژگی هایی در لاله عزیز مشاهده کردید که باعث خلق همزمانی های مناسب برای پیش برد مسائل زندگی شده است؟ اینکه به خدا ایمان داشت که تمام این اتفاقات برای رسیدن به هدف و آرزوهای او توسط خداوند انجام میشود که علاوه بر رشد فکری و آرامش به سلامتی و آرزوی خود برسد
« دوست دارم اینجا از تک تک شما عزیزان که وقت گذاشتید و نوشته طولانی من را خواندید و لطف کردید پاسخی برام در این صفحه، نوشتید تشکر و قدردانی کنم. این همه محبت شما هم وطنمانم به زبان شیرین فارسی فقط اشک شوق را بر گونه های من جاری میکند. با سپاس فراوان و ویژه از استاد عزیز عطار روشن. »
سلام زهرا جان
بسیار دقیق، زیبا و کامل درباره من نوشتید. اینقدر نوشته شما کامل و جامع بود که انگار خودم آن را نوشته بودم؛ انگار شما تمامی حسهای من را به راحتی ودرستی درک کردید و بعد درباره آن نوشتید و حتی به طور کامل مرا درک کردید. مشخص است که مطلب را به راحتی درک کردید و اشراف کامل روی مطالب ذهنی دارید. بهتون تبریک میگویم به خاطر این همه درک بالا و به خاطر اینکه وقت گذاشتید و پاسخ دادید.
واقعا با شما موافقم که خدواند برای همه کارهایش زمان بندی دارد. من بسیار فرد منظمی هستم، ولی وقتی به تمامی اتفاقاتی که دور و برم افتاد، آن موقع فکر کردم در اول نتوانستم تصمیم بگیرم چطور بیماری ام را درمان کنم. غیر از عمل جراحی در امریکا با آن هزینه کمر شکن راهی به ذهنم نرسید، بعد فرد دوم که همسرم باشد به ذهنش رسید که بریم ایران. ولی باز قسمتهای بعدی به ذهن همسرم نرسید. خدواند ۶ ماه برای من زمان گذاشت تا با اتفاقات منظمی یکی بعد از دیگری با هماهنگی بالا، برایم شغل جدیدم را بیاورد. اولش توی دلم قر میزدم که :« دیر شد چرا بعد از این همه مصاحبه به مرحله استخدام نمیرسم ولی ندای عجله نکن، توکل کن، ادامه بده را میشنیدم. » الان حکمت آن تاخیر ۶ ماه را درک میکنم. واقعا به قول شما، تنها و تنها و تنها « دل بستن به خداوند » میتواند حلال مشکلات روزمره ما باشد.
یادمه وقتی کودک بودم در یک محل خیلی بد و ناامن زندگی میکردیم. هر چقدر مامانم به بابام میگفت :« این محله خوب نیست به خاطر دخترانم بریم یک جای امنتر؛ بابام قبول نمیکرد. » من وقتی میرفتم مدرسه و برمیگشتم فقط تول دل کوچکم، از خدا برای امنیت اینکه سالم برسم خونه؛ دعا میکردم. واقعا در تمامی آن سالها حتی یکبار فردی و یا ولگردی اذیتم نکرد و هیچ اتفاقی برام نیافتاد.
البته ما بعد از ده سال آخر مامانم اصرار کرد و ۲۱ سال ساکن بودن در آن محله، از آن محله رفتیم، ولی تمامی کودکی من با احساس عدم امنیت گذشت. خیلی به عنوان یک کودک و نوجوان اذیت شدم، ولی آنقدر رابطه ام با خدا وصل بود که چندین بار که سر راهم فردی بی فرهنگ و یا اذیت کن قرار میگرفت؛ همان موقع خدواند وسیله ای برام میفرستاد و مثلا همسایه و آشنایی سر راهم پیدا میشد. هیچوقت هیچ نوع اتفاق بدی برام پیش نیامد حتی یکبار.
الان میفهمم اگر بابام به غیر از سر کار رفتن، به فکر آسایش و امنیت من و خواهرانم و مامانم نبود؛ ولی خدا با ما بود. حتی گاهی فکر میکنم اگربابام برای مامانم توی آن محیط به قول خودش ۲۱ سال که اذیت میشد و رفت و آمد میکرد، فکری میکرد و خونه و محله اش را عوض میکرد؛ شاید الان مامانم روحیه بهتری پیدا میکرد و بیمار نمیشد.
ما انسانها خیلی دیر میفهمیم که دیر شده است. من خیلی خوشحالم که سه سال و نیم است در آین راه هستم و واقعا از ته قلبم خوشحالم که دوستی به درایت و درک بالای شما دارم. به داشتن این درک بالا به خودتون افتخار کنید. باز هم سپاس از همه این صحبتهای قشنگتون. خیلی دلم گرم شد با انکه از شما فرسنگها دورم ولی محبت شما را از نزدیک حس کردم.
در پناه حق، سالم، شاد ومتناسب باشید.
سلام لاله جان دوست عزیز
خیلی ممنون از لطفی که به این حقیر دارید .من خیلی خوشحالم که شما و من و دیگر دوستان از طرف خداوند هدایت شدیم به این مسیر چون دراین مسیر من خداوند را بیشتر و کاملتر شناختم و بسیار خوشحال هستم که شما دوست عزیز توانستید دراین همه مشکلات همیشه بگویید خدا با من است و پیروز و خوشحال از این مشکلات بیرون بیایید
انشاالله همیشه سالم و تندرست باشید و بدانید در هر مرحله ای از زندگی خدا هست ، خدا هست ، خدا هست
🙏🙏🙏🙏🙏🙏
باسلام خدمت شما استاد عزیز
من درک کردم که نباید نگران و مضطرب زندگی کرد و در اینده ی که به دست خدا همه چیز اساسن و راحتر حل میشود شک داشت
من دریافتم خدای مهربون همه جا هست و به همه در بهترین زمان و همزمانی ها کمک میکند و این کار رو از طریق انسهای خوب و دکتر های خوبش انجام میدهد و نعمت سلامتی را به این بنده ی خوبش یعنی لاله هدیه میکند ،
من از خوندن این دیدگاه و نوشته ها درک کردم درست زمانی که فکر میکنی به اخر خط رسیدی و مشکلات حل نمیشود خدای تو نزدیک تر از رگ گردنت هست صدای ذهنت را میشنود و کمکت میکند و هرگز تورا رها نمیکند ،
مثلا اونجایی که نوسته شده بود که بین همزبانان خودم عمل شدم و در کنار خواهرهای خودشان بودن و حس خوبی داشتن که در کشور خودش هست و هزینه های مناسبی خرج عملش کرده حس کردم این خواست خدا بوده که لاله باید با خانواده ی خودش رپبرو میشده تا بتونه با دیدنشون با حس خوبی عمل موفقی داشته باشه ،
ویژگی های که من در شخصیت لاله دردم و از اون دریافت کردم باور های خودش بود که بر باور های خودش مصمم و متعهد بود و ایمانش رو همه جا به خدا نشان داده بود که توکل میکرد و از پس هر رویدادی میگفت که میدونم خدا با من است و اینگونه احساس ارامش خودش را بالا میبرد تا در مواجهه با مسائل اضطراب نداشته باشد و حتی از ریس خودش متعجب بود که چرا همیشه اضطراب دارد و استرس دارد ،،
و حالا اینا چیزهای بود که من حس و درک کردم اما خودم هم چیزاهایی مثل ایکه همیشه در برابر یک سری موضوع ها دیدم که در ذهنم از خدا کمک خواستم و به اون توکل کردم و بعد از چندی موضوع یا خواستم رو به دست آوردم و یا حسش کردم و خوب میدونم زمانی که با یاد خدا هستم تمام در های سخت که ققل شده به روی من باز میشود و پشت اون در ها احساس خوب نعمت های زیبا و موقعیت و جریان زندگی قرار داد تا خدا بگوید هنوز زندگی تو به پایان نرسیده و جریان دارد پس امروز باز هم بهترین خودت باش و من هم تونستم درک بیشتری کنم که واقعا خدا با من است ،
باتشکرازشما
« دوست دارم اینجا از تک تک شما عزیزان که وقت گذاشتید و نوشته طولانی من را خواندید و لطف کردید پاسخی برام در این صفحه، نوشتید تشکر و قدردانی کنم. این همه محبت شما هم وطنمانم به زبان شیرین فارسی فقط اشک شوق را بر گونه های من جاری میکند. با سپاس فراوان و ویژه از استاد عزیز عطار روشن. »
سلام فریبا جان
واقعا به معنای واقعی دوست داشتم وقتی برام نوشتی که لاله باید با خانواده خودش روبرو بشود تا بتواند با دیدنشون با حس خوبی، عمل جراحی موفقی داشته باشد. من اگر در امریکا با آن هزینه زیاد عمل جراحی شکه شدم و به خودم گفتم که شاید مجبور بشم حتی خونه ام را بفروشم، چون قسط عمل جراحی بالاتر از قسط وام خونه میشد. در عین حال، من اینجا تنها هستم و فردی را نداشتم تا بیاید بالای سرم و حالم را بپرسد. در ضمن همسرم نهایتا مجبور بود، برود سر کار تا هزینه ها را بپردازد و شاید میتوانست نهایتا یکی دو روز پیشم باشد.
مهمتر از آن این است که اگر پسرم مرا در آن حال میدید، غصه میخورد و به طور کلی در درسهای دانشگاه دچار افت میشد. من هم که از ندیدن خانواده ام در این ۵ سال اخیر، مخصوصا مادرم واقعا دلتنگ بودم؛ نمیتوانستم از نظر روحی قوی عمل کنم. فریبا جان، همسرم هم مثل شما معتقد است که دیدار مجدد خانواده ام باعث آنهمه روحیه بالا در من شد. البته من کلا فردی هستم که درباره بیماری حرف نمیزنم، درد را منتشر نمیکنم و لی برعکس خبرهای شاد مثل عروسی، تولد نوزاد و غیره را سریع پخش میکنم.
واقعا دوست خوبم، جهان از حرف خسته شده است و منتظر عمل است. ما توکل داشتن را باید زندگی کنیم، نه جمله :« توکل کن همه چیز درست میشود. » را تکرار کنیم. ما باید در رفتار و کردارمون در هرروز یاد خدا باشیم والا نماز خواندن به تنهایی یک سری کلماتی هست که خیلی ها سریع و طبق عادت بر زبان جاری میشود، چون افراد به گفتن آنها عادت کردند.
ما باید قلبمان را خالی کنیم از هر نوع تعصب و عادتهای کهنه و افکار پوسیده، آن وقت میبینیم که همه را دوست خواهیم داشت. من حدود ۵ ماه است خانه دلخواهم راخریدم. یک همسایه در روبرو و دو همسایه در سمت راست و چپ داریم. من در روز آخر حضورم در ایران، برای همه آنها از سوپر شیرین عسل در تهران، سه بسته کوکی شیرین عسل خریدم. وقتی با عشق به هر کدامشان دادم توضیح دادم که برای دیدن مادرمریضم به ایران رفته بودم.
همه اظهار تاسف کردند و گفتند که متاسفیم مادرت مریض است، ولی کار خوبی کردی رفتی. حتی همسایه روبرویمان، خانم خانه دم در نیامد و آقای خانه آمد در را باز کرد و بهم گفت که دقیقا پدرش چند سال پیش شرایط مادر من را داشته است. او گفت که به محضی که از دیدار پدرش برمیگردد، او فوت میکند. او گفت که الان حسرت نمیخورد که چرا نرفته و او را ندیده است.
اینها را گفتم که به شما بگویم که خواهران من در ایران اصلا با همسایه های خودشون ارتباطی ندارند و متعجب شدند که من میخواستم برای همسایه هایم سوغاتی بخرم. اما من معتقدم که همسایه از خانواده و خواهر و برادر به ما نزدیکتر است؛ چون اگر اتفاقی بیفتد پیش ماست، ولی خانواده ما فرسنگها دور هستند. خواهرانم بهم گفتند که ایران مثل قدیمها نیست؛ دیگر اینجا کسی با کسی رفت و آمد ندارد، ولی من با همه آمریکاییها حتی در آسانسور به راحتی دوست میشوم باانکه آمریکاییها به برخوردهای سرد معروفند؛ به نژاد پرستی وغیره.
من حتی در ایران در بیمارستان با یک دختر خانمی که در بخش پایین رادیولوژی کار میکرد، دوست شدم. واقعا دختر نازنینی بود. همه مراحل من را برای آماده شدن عمل از روز دوشنبه تا چهارشنبه انجام داد. روز عملم چهارشنبه رفتم به دیدنش و بهش دلار داد و گفتم :« عزیزم من یهویی آمدم ایران، و برایت سوغاتی ندارم ولی واقعا میخواهم برام دعا کنی، چون خیلی به انرژی دعا اعتقاد دارم. » باورم نمیشد به زور پول را گرفت. بعد که بهوش آمدم اولین فردی بود که با پرستار آمد بالای سرم. او در حالیکه حالم را پرسید به پرستار کلی سفارش من را کرد. پرستار گفت :« شما فامیل هستید؟ » او جواب داد :« از فامیل هم نزدیکتر. » آنجا بود که فهمیدم هر آدمی واقعا پاداش رفتار خودش را میگیرد.
اگر خواهرانم معتقدند که در ایران کسی دل و دماغ ندارد و گرد غم روی مردم پاشیده شده، چون دیدشان اینطور است، همه آن غمها و غصه ها را جذب میکنند. اگر از ایرانیهای ساکن امریکا بپرسی مردم امریکا محبت دارند؟ بیشتر آنها از سردی و بی مهری آمریکاییها میگویند در صورتیکه دوست امریکایی من ،وقتی من کرونا داشتم؛ برام دم خونه ۳ تا سوپ از رستوران فرستاد. نمیدونید چقدر خوشحال شدم.
فریبا جان، تمامی جمله هایی که شما گفتید را من زندگی کردم. واقعا با شما دوست عزیزم موافقم که تمامی مسایل ما با توکل به خدا؛ کسی که جهان را اداره میکند، حل میشود. خیلی طولانی صحبت کردم ولی خواستم موافقت خودم را با شما دوست خوبم اعلام کنم. ممنونم و سپاسگزار.
در پناه حق، سالم، شاد ومتناسب باشید.
سلام دوست عزیز لاله جان
نمیدونی از دیدن نوشته ی شما در جواب دیدگاهم چقدر حس خوبی بهم دست داد،و خواستم بهتون بگم که ممنونم اگر با من هم کلام و موافق هستین شما دوستان خوبم در این مسیر ، به من در طی کردن این راه یاد اوری میکنید که خدا نزدیک است پس برای هیچ چیز ناراحت نمیشم و قصه نمیخورم، و زندگی با کمک خداوند برایم قابل درک تر شد وقتی اون نوشته های خوب رو میخوندم ،
ممنونم از نظری که داده بودین خیلی باارزش بود و حس خوبی داشت ،
امید وارم باز هم تمام دوستان آگاه و با ایمانم از جمله شما لاله ی عزیز در این مسیر موفق باشید و همیشه اتفاق های خوب را تجربه کنید ،
باتشکرازشما
نشان های دریافت شده
کلید موفقیت دوست هم مسیر عقیده به داشتن حس خوب تحت هر شرایطی” است. ایشون باور دارن که با حس خوب میشه به همه چیز رسید و چیزی که در نوشته شون نمایان و بولد بود اینکه حتی در شرایط فوق العاده بد هم حسشون رو خوب نگه داشتن و عقیده محکم داشتن که حتی در شرایط بد خدا با اوست.
من که داستانشون رو خوندم گاهی حسم بد میشد و میگفتم چقدر بدبیاری پشت سر هم اورده ولی خودشون که تو دل این شرایط بودن با ایمان خیلی قوی به حضور خداوند تونستن این شرایط رو به بهترین شکل و با نتایج عالی طی کنن.
واقعا در شرایط بد هم خدا حضور داره و میخواد که ما رشد کنیم ولی اغلب انسان ها شرایط بد رو تنبیه یا عذاب میدونن در حالیکه باید اعتقاد داشته باشیم “هرچه از دوست رسد نیکوست”.
گفتن این حرف اسونه و فقط در زمانیکه در مسیر تناسب و با ایمان قوی هستید عملی هست. وگرنه من اگه بجای ایشون بودم که پسرم در غربت بدون حضور من تصادف کرده و مرتب گریه زاری می کنه حنما حسم بد و دستپاچه و عصبی میشدم.
معلومه که ایشون خیلی رو خودشون کار کردن و سه سال در مسیر تناسب بودن واقعا نتیجه اش همین باید باشه. داشتن حس خوب با ایمان قوی به حضور خداوند تحت هر شرایطی.
داشتن حس خوب باعث شد اتفاقات طوری رقم بخوره و همزمانی هایی ایجاد بشه که ایشون رو به خواسته اش برسونه. چیزی که خیلی بولد بود و جای تبریک داره اینکه هرگز ناامید نشد و به نتیجه بخش بودن تلاشش برای رسیدن به خواسته اش ایمان داشت.
واسه خود من این اتفاقات زیاد افتاده که با امید و اطمینان تلاش میکردم و هرچند زمان میبرد ولی نهایتا به خواسته ام و حتی بهترش میرسیدم.
اصل انتظار و باور و سپاسگزاری هست.
یکی از رازهای موفقیت ایشون سپاسگزار بودنشون در شرایط بد بود که واقعا از هر کسی ساخته نیست و زمانیکه این ارتعاش قوی به کائنات و خداوند میرسه قطعا نتایج مشابه و ارتعاش مثبت بیشتر با رسیدن به خواسته به ایشون برمیگرده.
باید مراقب افکارمون باشیم و در هر شرایطی چیزی برای سپاسگزاری پیدا کنیم.
استاد گفتن برای نمایان شدن طرح الهی زندگی باید اول غر زدن و نارضایتی از شرایط فعلی رو برطرف کرد.یعنی باید سپاسگزار تک تک شرایط وموقیعت های زندگی فعلی باشیم تا طرح الهی زندگی که بهترین ها رو واسه ما میخواد نمایان بشه.
به دوست خوبم تبریک میگم و با ایمان قوی و حسسپاسگزاری که در او دیدم موفقیت های خیلی بزرگتر براشون پیش بینی می کنم.
« دوست دارم اینجا از تک تک شما عزیزان که وقت گذاشتید و نوشته طولانی من را خواندید و لطف کردید پاسخی برام در این صفحه، نوشتید تشکر و قدردانی کنم. این همه محبت شما هم وطنمانم به زبان شیرین فارسی فقط اشک شوق را بر گونه های من جاری میکند. با سپاس فراوان و ویژه از استاد عزیز عطار روشن. »
سلام مهسا جان
ممنونم و سپاسگزار که از حس خوب داشتن صحبتت را شروع کردی. من وقتی با استاد آشنا شدم، زمان کرونا بود. آگوست سال ۲۰۲۰ بود. واقعا در کل دنیا حرف از مرگ و میر و تعداد افرادی بود که یکی بعد از دیگری فوت میکردند. من خیلی حال بدی داشتم. استاد در هر فایلی گفتند که همه چیز در گرو « احساس خوب » ماست.
هر چه تمرین میکردم، استاد مرتب این « احساس خوب داشتن » را تکرار میکردند. استاد، مرتب داستان زندگی خودشون را در فایلها تعریف میکردند و از پیشرفتهایشان میگفتند.
من خوب یادمه به خودم گفتم اگر ایشون در ایران و دزفول به این همه پیشرفت رسیدند، من هم میتوانم در امریکا به این پیشرفتها برسم. پس تصمیم مهمی گرفتم که هر چه استاد تمرین داشتند را من زندگی کنم.
واقعا آن روز حتی فکرش را نمیکردم که داستان زندگی من روزی یک قسمت از دوره ای باشد که بقیه بتوانند از آن مطالبی یاد بگیرند؛ درست مثل من که از داستانهای واقعی استاد مطلب های زیادی یاد گرفته ام.
خیلی با شما موافقم که « اصل همه چیز، انتظار، باور و سپاسگزاری است. » اینقدر این مطلب مهم است که خود این جمله میتواند زندگی تک تک ما را از این رو به آن روکند.
خیلی ازت ممنونم که برام اینهمه نکات زیبا را یادآوری کردی، حتی خودم هم الان نمیدانم چطور اینکارها را انجام دادم؛ ولی مطمینم که واقعا قلبا خودم را به خدا سپرده بودم و واقعا ته قلبم جمله « هر چه از دوست رسد نیکوست. » وجود داشته است. باز هم سپاسگزارم بابت داشتن هم مسیران خوب، درجه یک و عالی مثل شما.
در پناه حق، سالم، شاد ومتناسب باشید.
نشان های دریافت شده
ممنون از شما لاله جون
همیشه دیدگاههای شما واسم جالبه و گاهی میگردم که اول دیدگاه شما رو بخونم
واقعا واسه من نمونه انسانی هستید که با توکل و ایمان قوی به هر چه خواسته رسیده همونطور که لایق نام اشرف مخلوقات هست خودتون رو باور دارید و خدا تو زندگیتون حضور داره
مطمینم تو همین سایت موفقیتهای خیلی بزرگتر از شما به گوش میرسه چون پایه های ایمان تون قوی هست و شکرگذار هستید
موفق وموید باشید دوست خوب هممسیر❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
نشان های دریافت شده
به نام خدایی که همیشه با ماست
سلام به استاد عزیزم و دوستانم و دوست عزیزمون لاله خانم
وقتی تو جلسه قبل از دوستون که چالش هایی داشته و تونسته ازشون عبور کنه صحبت گردید خیلی دوست داشتم بدونم چه چالش هایی بود و چطور برخورد کرده
چون خوندن این جور داستان های زندگی بهم کمک میکنه بهتر درک کنم قانون رو
توی داستان زندگی دوست عزیزم لاله جاننکته ای که خیلی ببه چشمم اومد این بود که توی دل هر اتفاق به ظاهر بد یه نکته مثبت پیدا میکردن
اتفاقاتی که شاید برای هرکدوممون بیافته شروع کنیم به غر و گلایه کردن
اگر تو هر کدوم از اون اتفاقا لاله جان تو احساس بد میموند کل داستان به شکل دیگه ای تغییر میکرد
یه جاهایی اشاره میکردن که ناراحت میشدن ولی بعدش سریع به خودشون یاد آوری میکردن گه خدا با من و حتما خیری توش هست
چون این افگار رو داشتن همه اتفاقا جوری پیش رفت که در نهایت به نفع ایشون بود
توی جلسات اول این دوره وقتی استاد میگفتن خدا ما رو فراموش نکرده و شیوه ی مخصوص خودش رو داره
شاید در طاهر فککنیم خدا کاری نمیکنه ولی اون برنامه میچینه دز زمان مناسبش اون کار انجام بشه
در داستان لاله عزیز وقتی اون بیماری تشخیص داده شد میتونست ناامیدی کنه ولی همون بیماری باعث شد هم دور بشه از رئیس شرکت هم دیداری با خانواده داشته باشه هم اون پیام پر انرزی رو درست وقت مناسبش از خواهرش دریافت کنه
.ولی خدا میدونه اگر حالش بد میشد و ناامید میشد چه اتفاقاتی براش میافتاد
یه درس دیگه ای هم که داشت برام این داستان این بود که ایشون تصمیم گرفتن با کسی صحبت نکنن در رابطه با این موضوع
و این واکنش صد درصد بخاطر آگاهی هایی گه قبلا وارد ذهنشون کردن
چون وقتی دیگران موضوع رو میفهن هر کسی شروع میکنه به نطر دادن و همه صحبت در رابطه با اون بیماریو همین باعث میشه توجه بره رو بیماریو از همون بیشتر جذب بشه
یه کار قشنگی که لاله جان انجام دادن نشون دادن ایمان فعالشون بود وقتی موهاشون رو رنگ کردن این عمل فقط از ایمان داشتن میاد چون باور داشتن خدا براشون برنامه بهتر میچینه
و اونجایی که بخاطر اخلاق رئیس دنبال شغل مورد علاقه میگشتنو نگاهشون این بود که این فرد باعث شد من بفهمم برای این شغل حقوق بیشتر هم میدن خیلی زیبا بود به نطرم
منم تو این روزا دارم یه سری چالش ها تو زندگی ام رو حل میکنم و نگاه لاله جان دقیقا به من کمککرد با ذوق بیشتری بگردم دنبال نکات مثبت و احساس خوب داشتن
احساس خوب داشتن کلید باز شدن در آرزوهاست 👌👌
« دوست دارم اینجا از تک تک شما عزیزان که وقت گذاشتید و نوشته طولانی من را خواندید و لطف کردید پاسخی برام در این صفحه، نوشتید تشکر و قدردانی کنم. این همه محبت شما هم وطنمانم به زبان شیرین فارسی فقط اشک شوق را بر گونه های من جاری میکند. با سپاس فراوان و ویژه از استاد عزیز عطار روشن. »
سلام زینب جان
خیلی دوست داشتم که در نوشته ات از خدا شروع کردی. چون داستان شنیدن را دوست داری بگذار این را برات بگویم:
وقتی از ایران برگشتم، با خواهرم که تهران است مرتب در تماس بودم. وقتی بیشتر ازم میپرسید بیشتر از روش زندگیم تعجب میکرد. یک روز خواهرم بهم گفت: « لاله، انگار خدا بد جوری هوات را دارد.» من هم خندیدم و حرفش را تایید کردم. آن حتی درباره اینکه من تمرین ذهنی شغلم را نوشتم، از من پرسید. من چون برای اولین بار دیدم که خواهرم علاقه مند است، براش توضیح دادم.
من حتی بهش گفتم که برای خرید خونه هم این تمرین را نوشتم. خواهرم عاشق رفتن به توچال و طبیعت است و خیلی ذوق کرد که ما خونه ای در دل طبیعت گرفتیم. اینها را گفتم که الان اعتراف کنم اگر من موفقیت ای داشته ام، آن موفقیت من زمانی اتفاق افتاده است که رد پای خدا در زندگیم بوده است. زمانیکه هیچ موفقیتی نداشتم دلیلش این بود که من یاد خدا نبودم، ولی باز او باهام بود.
مطلب آخر میخواستم بگویم که من همیشه برای افرادی که باعث میشوند، من پیشرفت کنم حتی اگر باهام بد حرف زده باشندو مرا اذیت کرده باشند، دعای خیرمیکنم. تا حالا توی عمرم کسی مثل Luis بهم آنهمه بد رفتاری آنهم یک جا بعد از آنهمه محبتهای من نکرده بود، ولی واقعا ازش ممنونم چون باعث شد من الان دو هفته در شغلی باشم که ارشد بقیه کارمندان باشم، حقوق شغل جدیدم بسیار بالاتر است، من در محیط بهتری کار میکنم، جای پیشرفت شغلی بهتری و بیشتری برای من وجود دارد و زمان رانندگی من کمتر است، من قبل از کارم میروم پارک بغل شرکت وپیاده روی میکنم و غیره.
زینب عزیز، من میتوانم ساعتها برات از نکات مثبت بودن این شغلم بنویسم. 🥰🥰🥰
چرا؟
چون من سه و سال نیم است در حال تمرین کردن هستم در این سایت. الان کاملا درک میکنم که چه طور میشه که استاد اصرار میکردند، بنویسید. نوشتن خیلی مهم است. تصور کردن و تخیل کردن مهم است. منکه با یک جمله فارسی در روز اول به سختی تمرینهایم را در این سایت شروع کردم چون محیطم به زبان انگلیسی است، الان میتوانم بالای پنج هزار کلمه مطلب به راحتی بنویسم.
واقعا منهم از نوشته طلایی تو استفاده کردم، چون صد در صد باهات موافقم که « احساس خوب داشتن؛ کلید باز شدن در تک تک آرزوهای ماست. » باز هم ازت سپاسگزاری میکنم دوست خوبم.
در پناه حق، سالم، شاد ومتناسب باشید.
بنام خداوندی که هر لحظه همراه ماست
سلام ودرود خداوند بر استادعزیز وتمام اعضای سایت تناسب فکری
اول از همه خداوندم را شاکرم که در این مسیر معنوی حضور دارم واز این اقیانوس آگاهی جرعه جرعه مینوشم وبا نوشیدنش بزرگ وبزرگتر میشوم استاد بهتون تبرک میگم وبا تمام وجودم تحسینتون میکنم بابت اینکه دستی از دستان خداوند هستید تا باعث ایجاد چنین تحولی در وجود شاگردان عزیزتون بشید واقعا این بعد از لظف خداوند بزرگی شما را نشون میده که چنین شاگردانی را تربیت میکنید چقد من لذت بردم از ایمان واستمرار لاله عزیز با وجود این همه مشکلات که یکی بعد دیگری سر راه ش قرار گرفت وجقد خوب با توکل وایمان قویش مدیریت کرد وکم نیاورد وهر لحظه راهی برای شاد بودن وشاکر بودنش در دل مشکلات پیدا میکرد من که خیلی لذت بردم ودر حین خوندنش همش اشک ریختم وبه یاد می آوردم تمام اون لحظاتی که در زندگیم خداوند با من بوده ولی من اونا را نمیدیدم ولاله عزیز چقد خوب مورا از ماست میکشید بیرون وحتی کوچکترین نعمتهاومحبتهای خداوند را میدید وسپاسگزار بود ومن یاد گرفتم که الطاف خداوند را حتی اگه کوچیک باشند ببینم تا به نتیجه بزرگتر ومورد دلخواهم برسم وبه نظر من توکل واستمرار ودیدن نعمتهای حتی به ظاهر کوچیک درلاله عزیز بسیار قابل دیدن ودرک کردن بودوخداوند هم با ایجاد هم زمانی های درست اونو در مسیر خواسته اش قرار داد و من کلی درس گرفتم واز شما استاد عزیز ولاله دوست داشتنی بسیار سپاسگزارم که با ما به اشتراک گذاشتین این آگاهی زنده را
من مدت زیادی هست که خانواده ام را ندیدم وبه خاطر پسر نوجوانم که مدرسه وباشگاه وکلاس زبان داره وقت نمیکنیم که بریم وچند روزی را با خانواده ام که از ما دور هستن باشیم وبا اینکه بسیار دلتنگشون هستم چون همش میترسم ونگران هستم که چند روز پسرم که شرایطشو نداره که با مابیاد راچطور تنها بذارم وهمش با خودم میگم اگه من نباشم چی میخوره چی میپوشه یا چه کار میکنه واینکه حواسش به درساش هست یا نه وکلی افکار که باعث نگرانی من شده که پسرم را تنها بذارم ولی الان با تجربه لاله عزیز من یاد گرفتم که پسرم را به خدا بسپارم وبدانم که دوری چند روزه من از پسرم باعث میشه که پسرم بزرگ بشه وبا شرایط آشنا بشه وخودش از پس کاراش بر بیاد ومن همیشه سعی خودم را میکنم که پسرم آب تو دلش تکون نخوره ولی باز هم پسرم ناراضی هست ومن باید این وابستگی را کم کنم واجازه بدم که پسرم ظرف روحش بزرگتر بشه ومن هم نگرانیهایم را کم کنم وهمه چیز را به خدا بسپارم تا آرامش بیشتری داشته باشم خدا یا شکرررردت،ومن یاد گرفتم از لاله عزیز توجه کنم به نعمتهای خداوند واینکه هر لحظه خداوند را همراه خودم ببینم ودر این سایت بینظیر استمرار داسته باشم ودر مقابل مشکلات کم نیارم چون من از اونا قویترم چون خداوند را پشتیبان وهمراه خودم دارم پس نترسم وبرم تو دل ترسام وبه خدا بسپارم که او از من حمایت میکند واو بهترین برنامه ریز برای من هست برای رسیدن من به خواسته هام به بهترین وراحتترین شکل ممکن ،خداوندا بابت بزرگ شدنم ذره ذره در این سایت سپاسگزارم چقد از خود جدیدم راضی هستم واز خداوند میخوام که انقد بزرگ بشم که بتونم بندگانی که مثل امروز من هستن را به لطف خداوند کمک کنم وتجربه لذت بخش استاد روشن عزیز که با دیدن نتایج بچه ها میبینه را در زندگیم تجربه کنم
خدایا سپاس ،سپاس،سپاس
« دوست دارم اینجا از تک تک شما عزیزان که وقت گذاشتید و نوشته طولانی من را خواندید و لطف کردید پاسخی برام در این صفحه، نوشتید تشکر و قدردانی کنم. این همه محبت شما هم وطنمانم به زبان شیرین فارسی فقط اشک شوق را بر گونه های من جاری میکند. با سپاس فراوان و ویژه از استاد عزیز عطار روشن. »
سلام سکینه جان
خیلی سپاسگزارم از لطفی که نسبت به من ابراز کردید. برای من هم جای خوشحالی است که دوستان خوبی مثل شما دارم که قوت قلب من هستند. میخواهم اینجا داستان کوچکی را برای شما بگویم:
وقتی ساکن ایران بودم، سالها پیش یک روز یک سی دی خریدم. توی آن سی دی که صوتی بود گفته شد: « در هر اتفاق منفی، یک نکته مثبتی وجود دارد. » این جمله خیلی روی من تاثیر گذاشت. همش با خودم تکرارش میکردم.
حتی همچنان به همسر و پسرم این جمله را میگویم. انگار خدواند ما را هدایت میکند، حتی وقتی آگاهانه نمیدانیم که در مسیر هستیم. من الان سالهاست که فرد مثبتی هستم.
پسرم با انکه در امریکا بزرگ شده، بسیار قدرشناس است. او بابت هر چیزی تشکر میکند و این خیلی برام باعث خوشحالی است. آنقدر در موقعیتهای مختلف خدا بهش رحم کرده است که خود من اشک سپاسم در آن موقعیتها جاری شده است.
الان با خواندن نوشته شما فهمیدم که من همان یک جمله را سالهاست که دارم زندگی میکنم و خودم هم خبر نداشتم.
سکینه جان بهت تبریک میگویم بابت تصمیم جدیدت. ما تا حدی میتوانیم برای فرزندانمان وقت صرف کنیم. از یک جایی به بعد ما باید آنها را رها کنیم تا بزرگ شوند. آنها باید گاهی غذا نداشته باشند تا قدر دست پخت مادرشون را بدانند. گاهی از مشکلات بترسند تا قدر حمایت پدر و مادرشون را بدانند.
من خودم را میگویم الان که مامانم چند سالی است بیمار است فقط به کارهای مثبتی که برام انجام داده فکر میکنم و آنها را با خوشحالی برای اطرافیانم تکرار میکنم؛ ولی وقتی سرحال بود بابت افکارش که با من مخالف بود، مرتب ازش ایراد میگرفتم. الان قدر مامانم را میدانم چون دیگر آن مامان قبلی ام برایم وجودندارد.
این را هم اضافه کنم که من با مادرهای کشورهای مختلف از فرهنگهای مختلفی تا حالا زیاد حرف زده ام. همه آنها گفته اند که پسر یا دخترشان ازشون ناراضی هستند. خود من قبل از بیماری مادرم، بارها به مامانم میگفتم که ازش ناراضی هستم. بعد لیست نارضایتی براش میاوردم.
حتی قبل از سفرم به ایران مدتها بود که پسرم بهم میگفت که از شرایطی که دارد ناراضی است و واقعا نمیداند چرا خوشحال نیست. من هر چه سعی کردم که توجه اش را به چیزهایی که دارد جلب کنم، نمیشد.
من از ۱۱ سالگی عاشق این بودم که مادر باشم. خیلی به پسرم و دوستانش و هر نوزادی که میبینم عشق نشان میدهم. نوزادان با قربون صدقه رفتن من آروم میشوند، ولی باز من هر کاری کردم؛ پسرم به خودش نیامد.
در اینجا میخواستم بهت بگویم که گذاشتن پسرم در یک کشور غریب، حتی پیش امدن تصادفش بهترین اتفاقاتی بود که براش افتاد چون باعث رشدش شد آنهم جهشی. خوب یادمه که بهم تلفنی وقتی آمده بودم ایران مرتب از طریق واتس اپ میگفت :« مامان من میخواهم فقط تو اینجا پیشم باشی و روی صندلی بشینی و من فقط نگاهت کنم. » واقعا خوشحال شدم که نوشته زیبایت را خواندم. موفق و موید باشی دوست خوبم.
در پناه حق، سالم، شاد ومتناسب باشید.
بنام خالق هدایتگرم
سلام دوست هم فرکانسی عزیزم لاله جان خداوندرا سپاسگزارم بابت دوستانی مثل شما که دستانی از خداوند هستند برای هدایت ما ،دوست عزیزم ممنونم بابت خواندن دیدگاهم وپاسخگویتون من بزرگترین درس را از تجربیات شما گرفتم واز خداوند بهترینها را براتون خواستارم ،موفق وسربلند در پناه خداوند باشید
نشان های دریافت شده
سلام به دوستان هم تناسبي خوبم
قبل از اينكه ديدگاهم بنويسم
به لاله عزيز تبريك ميگم اميدوارم هميشه سلامت وشاد باشه
هميشه در بهترين شرايط زندگيت خوش بدرخشي
چقدر تجربه قشنگي وخيلي شيرين بود
من خيلي درس گرفتم از تجربه لاله جون
به ترتيب مي نويسم
باور كردن وايمان قلبي به خدا بهترين اتفاقا برامون ميوفته
استاد شما هميشه در تمام فايل ها مرتب ميگيد
باور كردن خدا وايمان به خدا بايد قلبي باشه
وقتي ادم باور قلبي داشته باشه وديگه خودش تقلا نميكنه
خودشو به اين و اون در نميزنه كاملا همه چيز مي سپرند به خدا
واگر ايمان قلبي داشته باشي نگراني ها ت از بين ميروند
توكل به خدا بالا ميرود
ودر زمان خودش بهترين اتفاق ميوفته
واقعا اين ديدگاه عالي بود يه بيداري صددرصد الهي بود
ايمان دارم خداوند در وجود تك تك ادما هست فقط بايد حسش كني وباورت بالا ببري
احساس خوب وشاد بودن مانند سوختي كه براي براوردشدن ارزو ها با سرعت بالا
فركانس خوب واحساس خوب چالش هاي زندگيمون سريع
برطرف ميشود
سپاس براي اين اگاهي ناب
💫🌟🌺
« دوست دارم اینجا از تک تک شما عزیزان که وقت گذاشتید و نوشته طولانی من را خواندید و لطف کردید پاسخی برام در این صفحه، نوشتید تشکر و قدردانی کنم. این همه محبت شما هم وطنمانم به زبان شیرین فارسی فقط اشک شوق را بر گونه های من جاری میکند. با سپاس فراوان و ویژه از استاد عزیز عطار روشن. »
سلام مهین جان
ممنونم بابت تبریک ات. برای اولین بار بود که یک نفر بابت تجربه من درسهایی را که گرفته بود، را مثل یک لیست برام نوشته بود. چندین بار شده بود که پسرم از شنیدن داستانهای زندگیم و چالشهایی که داشته ام؛ ذوق کرده بود و از آنها استفاده کرده بود؛ ولی تا حالا اینقدر واضح از کسی لیست نشنیده بودم. واقعا قدرت خداوند در وجود همه ما هست، اگر باورش کنیم و به او نه تنها ایمان بیاوریم؛ بلکه با تمام وجود بهش اعتقاد داشته باشیم، چون اعتقاد از نظر من قدم بعدی پس از ایمان است.
برام جالب بود که گفتی من خودم را خیلی دوست دارم. واقعا حدود یازده ساله دارم که دارم سعی میکنم خودمو دوست داشته باشم و واقعا سه سال و نیم است که دارم برای دوست داشتن خودم در این سایت با انجام تمرینها تلاش میکنم. دوست خوبم مهین جان، دکتر جراحم کتابی بهم داده که میبایست میخوندمش. این کتاب را خودشان تالیف کردند و در کل ایران به کسانیکه سرطان دارند، ارایه میدهند.
در این کتاب نوشته شده:« کسانی سرطان میگیرند که : چیزی برای مخفی کردن دارند، کسانیکه احساسات خودشون را نمیتوانند راحت بروز دهند و در واقع خودشون را دوست ندارند. »
واقعا وقتی این مطلب را خواندم؛ با خودم گفتم تمامی آن سالهای کودکی که با بچه های همسایه و فامیل مقایسه میشدم و یا با خواهر کوچکترم، چقدر توی دل کوچکم غصه خوردم، نتیجه این دوست نداشتن من چی شد؟
سرطان.
من چه درسی گرفتم؟
اینکه راههای دوست داشتن خودم را پیدا کنم تا سالم و بدون درد زندگی کنم.
به قول شما، ما هر کدام باید سوخت برآورده شدن آرزوهایمان را که « فقط احساس شاد بودن » است را زیاد کنیم، آن موقع هیچ چیز نمیتواند جلوی ما را بگیرد. آن موقع همه کاینات در خدمت ما قرار میگیرندو وسیله میشوند تا ما به آرزوهایمان برسیم. من در حال حاضر تمرکزم را روی جسم مورد دلخواهم گذاشته ام. واقعا بهم ثابت شده که به راحتی به آن میرسم.
باز هم سپاس از پاسخ محبت اموز شما. بسیار پاسخ طلایی و زیبایی بود.
در پناه حق، سالم، شاد ومتناسب باشید.
نشان های دریافت شده
به نام خدای نور
درود و احترام خدمت استاد عزیزم و هم کیهانی های نازنین
خانم لاله ی عزیز، دوست نازنین من در این خونه ی مجازی ، پارسال نوروز ۴۰۲ که من چند ماه بود در دوره ها شرکت کرده بودم، چند مرتبه ای در کامنت ها با شما عزیز هم صحبت شدم. یادمه روز تولد من و شما عزیز (هفتم فروردین)، یک روزه و شما اولین نفری بودید که در پاسخ به دیدگاهم به من تبریک گفتید. 🦋
یادمه که در مسیر تناسب، شگفتی ساز شدید. و امروز پس از گذشت نزدیک به یکسال از اولین صحبت های من و شما و آشنایی مون با هم در این خونه ی گرم مجازی، در برابر عظمت قدرت روحی ک داری، در برابر ایمانت، سر تعظیم فرود میارم…❤️
یه شعاری درباره ما فروردینی ها خیلی معروفه که مصداق رفتار شماست، البته که فقط یک شعاره و میتونه شامل هر کسی بشه، اما به قول همزبان های شما در امریکا، جاست فور فان هم که شده باید یاداوری ش کنم: زن فروردینی نماد قدرته. ☺️
و من در هر واژه ای که نوشتید قدرت بی کرانی حس میکردم.
البته که این حرف، فقط یک شعار و شوخیه و هر کسی اراده کنه قوی ترین میشه نه فقط فروردینی ها. اما واقعا خانم لاله ی گل، گل کاشتید. بابت تمام آنچه براتون رخ داده و شما همه اینها رو علیرغم اینکه پرایوسی زندگس تون بود برای ما تعریف کردید بی نهایت شگفت زده و در عین حال از شما عزیز سپاسگزارم.
من با هر خط داستان شما، اشک ریختم. و از شدت خشوع در برابر عظمت خداوند، تمام تنم به لرزه افتاده بود…
من به اندازه ی یک کتاب هزاران صفحه ای از داستان شما درس آموختم…
من با چشم جان، دیدم که وقتی استاد عزیزمون میگن: “خداوند با تمام صفاتش در ماست، و همه چیز بصورت کمال یافته پیش فرض در وجود ما قرار داده شده در زمان خلقت مون”، یعنی همین قدرت شما در حل مسائل تون.
خانم لاله ی عزیز، ببخشید من رو بابت صراحت کلامم، اما هر کدام از این مسائل که همزمان برای شما رخ داد، فقط یکیش برای یک نفر عادی پیش میامد از پادرش میاورد و ویرانش می کرد….
اما شما یک فرد عادی نیستید. یک ابرانسان هستید که کمال قدرت و عظمت اراده در شما موج میزنه و شما نماد ایمان و عظمت و قدرت و اراده اید. و من در وجود شما یک زن با شکوه می بینم…🦋
در حین خوندن داستان شما، بارها و بارها در قلبم و حتی در نوشته هام در دفترم، خدا رو بابت وجود استاد نازنینم شکر کردم و تحسین شون کردم، ایشون نه تنها دست خدا در زندگی شما، بلکه دست خدا در زندگی همه ما هستند و چقدر خدا به ما لطف و مهربانی و شفقت داشته که ما رو سمت ایشون هدایت کرده….🦋
و اما…
درس هایی که از این داستان تا به این لحظه آموختم، که مطمانم هربار این داستان رو بخونم اگاهی های تازه و درس های جدید برای آموختن داره برام:
★☆درس اول: خداوند، خداوند فراتر از انتظاره…و خیلی خیلی بیشتر از اونچه بتونیم فکر کنیم، هم در وجود ما جاریه، و هم بر ما شفقت و مهر داره به شرطی که سمتش حرکت کنیم و با ذهن مون جلوی جاری بودنش رو نگیریم….
★☆درس دوم: تمام عظمت و شکوهی که خداوند داره، در وجود ما هم هست. فقط باید اون شکوه رو دریابیم، کشف کنیم، و در وجودمون بیدارش کنیم.
★☆درس سوم: تنها و تنها و تنها رمز موفقیت هر کسی، حتی در بحرانی ترین شرایط، کنترل فکر و کلامش هست.
★☆درس چهارم: هر مشکلی، برای آموختن درسی مهم، و ارتقا و رشد ما به زندگی مون میاد. پس قدردان شون باشیم و به جای مشکل، بهشون تضاد، آلارم، درس و چنین واژه هایی بگیم. چون ارزششون خیلی بیشتر اینه که بهشون -مشکل- بگیم.
★☆درس پنجم: هر انسانی خالق صفر تا صد شرایط خودشه، حتی آرزوهای به ظاهر محالش که به چشم خودش ممکنه غیر ممکن باشن!
★☆درس ششم: خداوند، بی نهایت و گستراننده ست، اما چون نسبت به انسان ها عادل، بی احساس، عاری از احساسات بشری، و بی قضاوته، به زور وارد زندگی هیچ کسی نمیشه و به اندازه ی ظرف درک و ایمان ما میشه. اگر خدا رو هر روز بیشتر از دیروز میخوایم، اگر خدا رو فراتر از انتظار میخوایم، باید مثل خانم لاله ی عزیز، هر روز ظرف درک و ایمان مون رو گسترش بدیم. ویژگی ☆بی نهایت بودن خداوند☆ فقط و فقط بستگی به ظرف ما داره! هر چه ما بزرگتر میشیم، بی نهایت بودن خداوند نیز در ما گسترش پیدا میکنه و بی نهایت تر میشه….
★☆درس هفتم: برای خدا و کائنات هیچ فرقی نداره آرزوی ما چقدر کوچیک و یا بزرگه، با ایمان و امید و احساس عالی ما، تجربه ی هر خواسته ای امکان پذیره، خواه بدست اوردن سلامتی باشه، یا شغل ایده ال، یا خونه و رابطه دلخواه، یا هر چیزی دیگه. به چشم ِ جان دیدیم که خانم لاله عزیز، خواسته های مختلفی در حوزه های مختلف زندگی شون جذب وتجربه کردن. پس -اصل- و راه تجربه کردن یک راهه. و فقط آرزوها متفاوته.
★☆درس هشتم : ما برای تجربه ی هر خواسته ای ، به هیچ چیز جز -خدا- نیاز نداریم. دیدیم که خانم لاله عزیز، هیچ پارتی و آشنا و کانکشنی نداشتن در هیچ زمینه ای. خودشون بودن و خدای خودشون.
★☆درس نهم: به ندای الهامات درونی مون گوش بدیم. مثل خانم لاله ی عزیز و همسرشون که به ندای درونشون گوش دادن و به ایران آمدن برای انجام کار پزشکی شون. و بقیه جزیاتی که نوشتند برامون.
★☆درس دهم: با دیده ی عشق، با دیده ی زیبابین به هر پدیده ای بنگریم. حتی در زندگی دیگران نیز ، بی شمار درس و آگاهی برای آموختن هست، پس آگاهی جو باشیم….🦋
خدایا سپاسگزارم بابت عظمت و شفقت ات.
استاد عزیزم پیغمبر اعجاز زندگی ام، سپاسگزارم بابت تمام آنچه از شما آموختیم و می آموزیم.
سپاسگزارم بابت اشتراک گذاری این فایل بی نهایت ارزشمند که باعث شدید هفته و اول روزمون رو با برکت اینهمه آگاهی شروع کنیم.
الهی نور امید و عشق و برکت همیشه در لحظه هاتون و در قلب تون مواج باشه.
خانم لاله ی عزیز باز هم بهتون تبریک میگم برای قدرت و عظمت و شکوهی که دارید ، و قلب نازنین تون رو از راه دور می بوسم هم کیهانی عزیز و باشکوهم.
همیشه بتابید. 🦋🌟
نشان های دریافت شده
دوست عزیز بسیار زیبا نوشتید درس های فوق العاده ای گرفتید که برای من هم الهام بخش بودن. از شما سپاسگزارم
نشان های دریافت شده
درود و مهر هم کیهانی و هم مسیر نازنینم
سپاسگزارم بابت وقتی که گذاشتید و دیدگاهم رو خوندید و پاسخ نوشتید. نگاه تون زیباست. 🦋
« دوست دارم اینجا از تک تک شما عزیزان که وقت گذاشتید و نوشته طولانی من را خواندید و لطف کردید پاسخی برام در این صفحه، نوشتید تشکر و قدردانی کنم. این همه محبت شما هم وطنمانم به زبان شیرین فارسی فقط اشک شوق را بر گونه های من جاری میکند. با سپاس فراوان و ویژه از استاد عزیز عطار روشن. »
سلام السا جان
خوشحالم که باز فرصتی پیش آمد برایت پاسخی بنویسم. واقعا در طول این یازده ماه پیش که برایت نتوانستم پاسخی بنویسم، همیشه نوشته های زیبایت را خواندم. خیلی برام جالب بود که شما از قدرت من صحبت کردید. من یک دوست نازنینی دارم که همیشه بعد از شنیدن اتفاقات و بلاهایی که در طول زندگیم برایم افتاده؛ بهم میگوید که :« لاله تو، در سختیهای زندگی بسیار صبور و قوی عمل میکنی. » شما دومین نفری هستی که این را بهم گفتی. ممنونم از تو فروردینی عزیزم. پیشاپیش تولدت مبارک.🥰🥰🥰
بابت هر آنچه در تحسین و تشویق من نوشتی بی نهایت سپاسگزارم. واقعا با شما موافقم اگر خدواند میتواند در وجود تک تک ما حلول کند، چرا بهش نزدیک نشویم؟ اگر انجام نیم یا یک ساعته این تمرینها میتواند زندگی ما را زیر و رو نکند، چرا انجامش ندهیم؟ اگر تمامی جوابهای سؤالهای ما درون خودمون هست، چرا در بیرون به دنبال مشاور، پزشک، راهنما و یا افراد دیگری میگردیم که مسایل ما را حل کنند؟ اگر قدرت ذهن آنچنان مرا در طول ۶ ماه با تمامی قدرت به بهترین راه حل برای درمان، ارزانترین هزینه برای جراحی، تازه کردن دیدار با خانواده مان در عین حال گرفتن حمایت آنها در زمان تنهاییم و درمانم؛ به قله اطمینان میرساند، چرا در بقیه امور زندگیم از آنها استفاده نکنم؟
وقتی آمدم ایران، در مدت اقامت ۱۸ روزه ام تا فردی میفهمید من درآمدم دلار است از تبدیل آن به ریال میپرسید و از انکه کی قرار است رییس جمهور بعدی امریکا شود. من متعجب میشدم چون اصلا نظری نداشتم، هر کسی من را میدید میگفت تو وضع مالی خوبی داری، من هر چه توضیح میدادم که باانکه درآمدم به دلار است، ولی هزینه های زندگی من به دلار است و من برای شغلم و درآمدم زحمت میشکم؛ فردی قبول نمیکرد. واقعا بیشتر افرادی که باهاشون برخورد داشتم، منتظر بودند من به آنها دلار بدهم یا من وقتم را پای گله های آنها را از کافی نبودن درآمد شان، بی ارزشی پول ایران و دانستن نوع حکومت امریکا که واقعا نمیفهمم چه ربطی به زندگی آنها در ایران دارد؛ بگذارنم.
حتی برای من که ساکن امریکا هستم؛ چه فردی چند ماه بعد رییس جمهور میشود و یا نوع حکومت چه خواهد بود، اصلا مهم نیست. اینها همه اتفاقات بیرونی است، مساله ما درونی است. ما فقط اگر تمرکزمان روی زندگی خودمون باشد، قیامت به پا میشود. معجزه اتفاق می افتد. کوه ها جابجا میشود. من خودم تا مدتها بابت این همه دریافت و هماهنگی شکه بودم.
واقعا این قدم من بعد از سه و سال نیم ساکن بودن در این سایت، تنها وصل من به خداوند عالم بود؛ والا من خودم چنین نظم و مدیریتی در وجودم ندارم. ولی الان که میدانم، آن را زندگی کردم و خودم را به خدا وصل کردم، پس چرا از این به بعد همواره به خالقم وصل نباشم؟ چرا همه ما به قدرت او تکیه نکنیم؟
به قول شما:« خدواند فراتر از انتظار ماست. » باز هم به قول شما دوست عزیزم، ما شرایطی را تجربه میکنیم که خودمون آن را برای خودمون فراهم میکنیم. اگر من متوکل باشم، با ایمان واقعی زندگی کنم، هر نوع سختی سر راهم راهی میشود فرصتی برای رشد وپیشرفت.
پس به قول شما ظرف و قالب و گنجایش روح و ذهنمون رابزرگ کنیم تا آدم بزرگتری بشویم. ما فقط و فقط و فقط یکبار فرصت زندگی کردن داریم. درباره ندای قلبی که گفتید، باید اضافه کنیم هر چه بیشتر تمرین انجام میدهم، ندای درونم و قوه شهودم واضح تر میشود.
مثال:
من با دیدن افراد در چند جلسه میتوانم از نیت پاک و یا نیت نا پاکشون مطلع بشوم. واقعا حس میکنم چه موقعی میتوانم وام بگیرم و یا معامله ای کنم. اگر پرده های نادانی و نااگاهی را با تمرینهای ساده فقط همین سایت، ادامه بدهیم، آنقدر درون ما واضح و روشن میشود که هیچ پرده ای ممانعت از درخشش طلای خالص و نابی که خداوند بدون هیچ شرطی در وجود ما گذاشته است، را نمیکند.
من میتوانم قسم بخورم به محض رسیدن به فرودگاه امام خمینی در ایران اگر میتوانستم، دوست داشتم تک تک
افراد را در آغوش بگیرم واقعا فرقی نمیکرد آن فرد مرد باشد یا زن، دیندار باشد یا بی دین، چاق باید یا لاغر.
چرا؟
چون در هر لحظه و در هر ثانیه کارها به بهترین نحوی در حال انجام بود. همسرم دایم در حال قر زدن بود که « چرا با همه حرف میزنی؟ بگذار کارمون انجام بشود و زودتر بریم. » ولی من گوشم بدهکار نبود. واقعا با نور عشق و امید خدواند جانی تازه گرفته بودم : حتی پزشک جراحم در اتاق عمل باهام شوخی کرد ، حتی من قبل از عمل با خانمی که کنارم در تخت بغلی بود شوخی کردم، حتی من قربون صدقه گربه های توی خیابون میرفتم، با پیرمردی که فقط یک طبقه در آسانسور باهاش همسفر بودیم، شوخی کردم .
واقعا از این پاسخ بی نظیر و زیبا و درجه یک شما در جهت تشویق و تحسین در نهایت مثبت و شیرین؛ بسیار سپاسگزارم. خیلی خوشحالم دوستانی دارم که باانکه آنها را هرگز ندیده ام، آنقدر دوست داشتنی هستند که انگار سالها آنها را میشناسم.
در پناه حق، سالم، شاد ومتناسب باشید.