گاهی وقتها دلت میخواد بشینی و بیواسطه با خدا حرف بزنی ✨ همونجوری که با صمیمیترین دوستت گپ میزنی. شاید برات سوال باشه چگونه با خداوند صحبت کنیم وقتی که نه صدایی از او میشنویم و نه زبان خاصی برای ارتباط لازم است؟ 🤔
حقیقت اینه که خداوند همیشه منتظر شنیدن دل ماست 💖، نه لحن رسمی میخواد و نه واژههای سخت. کافیست با زبان خودت، همونجوری که راحتی، احساساتت رو براش بگی. 🌿
تصور کن در سکوت شب، وقتی همه خوابیدن، تو با خدا نجوا میکنی و آرامشی عمیق مثل نسیم ملایم روی دلت مینشینه 🌙💫.
چگونه با خداوند صحبت کنیم 🙏✨
از همون کودکی به من یاد داده بودن که برای دعا کردن یا صحبت با خداوند باید حتماً به زبان عربی باشه.
برای همین همیشه دنبال دعاها و نوشتههایی به عربی میگشتم تا خواستههام رو به خدا عرضه کنم 📜.
ولی راستش رو بخواید، از زبان عربی خوشم نمیاومد 😅.

فقط از سر اجبار سعی میکردم متنها رو بخونم و حواسم باشه که تلفظم دقیق باشه؛ چون شنیده بودم یک اشتباه کوچیک توی فتحه و کسره میتونه کل معنی رو عوض کنه!
همین دقت و وسواس باعث میشد کمتر به سراغ دعا کردن برم، چون حوصله این همه سختگیری رو نداشتم.
تا اینکه به لطف خدا 🌿 وقتی مسیر تغییر در زندگیم شروع شد، با یه حقیقت مهم درباره چگونه با خداوند صحبت کنیم روبهرو شدم: اینکه میتونم به زبان خودم، ساده و راحت، با خداوند صحبت کنم. باور کنید اولش برام عجیب بود! هم ذوقزده بودم، هم گیج 🤯.
نمیدونستم باید دقیقاً چی بگم یا چطور حرف بزنم.
چون تا اون موقع فقط دعاهای آماده رو تکرار کرده بودم، بدون اینکه معنیشون رو بفهمم. حالا که نوبت خودم بود تا با خدا حرف بزنم، انگار زبونم بند اومده بود 😶. هر جملهای که میگفتم، سریع خودمو سرزنش میکردم:
«این چه حرفی بود؟! چرا اینو گفتی؟ چرا خودمونی حرف زدی؟ مگه نباید رسمیتر باشه؟» 🤦♂️
خیلی وقتها شک و تردید میکردم که نکنه اشتباه میکنم. چون بارها شنیده بودم که صحبت کردن با خدا آداب خاصی داره و من هیچ اطلاعی از اونها نداشتم.
اما چیزی که بالاخره بهم آرامش داد 🌸 این بود که فهمیدم خداوند فقط به زبان کلمات گوش نمیده، بلکه به زبان دل و احساسات ما توجه میکنه 💖.
فهمیدم مهم نیست فارسی بگم یا عربی، رسمی باشه یا صمیمی؛ مهم اینه که دلم آروم باشه و با خدای خودم حرف بزنم.
از اون موقع، هر وقت بخوام با خدا ارتباط میگیرم، با زبان خودم و به هر شکلی که راحتترم. نه استرس دارم و نه نگران اشتباه بودن حرفهام هستم. چون مطمئنم خداوند بینهایت مهربون، صدای دل همه بندگانش رو میشنوه ✨.
پس اگر میخوای بدونی چگونه با خداوند صحبت کنیم، یادت باشه هیچ زبانی بهتر از زبان دل خودت نیست ❤️. هیچوقت با خدا از گله و شکایتها نگو، همونجوری که احساس خوبی داری، باهاش حرف بزن و مطمئن باش میشنوه.

نقش احساس در گفتگو با خداوند 💖✨
وقتی صحبت از دعا و راز و نیاز میشه، بیشتر ما ذهنمون میره سمت کلمات: چه جملهای بگم؟ مودبانهتر باشه یا صمیمیتر؟ عربی بگم یا فارسی؟ 🤔
اما حقیقت اینه که اصل ماجرا کلمات نیستند؛ اصل، احساس ماست.
تصور کن 🌿 وقتی با یه دوست خیلی صمیمی صحبت میکنی، اون بیشتر به لحن و حس پشت حرفهات توجه میکنه تا به خود کلمات. حتی اگه جملههات ناقص یا ساده باشه، چون از دل اومده، تأثیر خودش رو میذاره.
ارتباط با خدا هم همینطوره، با این تفاوت که خداوند بینهایت عمیقتر و کاملتر از هر کسی، دل ما رو میشنوه ✨.
شادی، غم، امید، ناامیدی… همه اینها زبان مشترک بین انسان و خداست. خداوند نیازی به گوش برای شنیدن یا مغز برای تحلیل جملهها نداره؛ او مستقیم با قلب و احساس ما ارتباط میگیره 💫.
پس وقتی از خودت میپرسی چگونه با خداوند صحبت کنیم، بدون که مهمترین نکته اینه که با چه احساسی صحبت میکنی، نه با چه زبانی.
🔸 اگر با دلی پر از امید و آرامش دعا کنی، یعنی ایمان داری که خدا توان تغییر شرایطت رو داره.
🔸 اگر با حس ناامیدی یا اضطراب حرف بزنی، یعنی هنوز اعتماد قلبیت کامل نشده.
این احساس درونی، همون معیار واقعی ایمان و توکل ماست. ایمان یعنی اینکه هر بار یاد خدا میافتی، دلت سبک بشه، آروم بشه، لبخند روی صورتت بیاد 😊.
و توکل یعنی اینکه حتی وقتی شرایط بیرونی سخت و پرچالش باشه، درونت همچنان مطمئن باشی که خداوند همراهته 🌙🌸.
پس برای چگونه با خداوند صحبت کنیم مهم نیست چه جملهای میگی؛ چه فارسی، چه عربی، چه ساده و چه شاعرانه. مهم اینه که از دل و با عشق بگی. 💖.

بررسی نگرش خود درباره خداوند 🔍✨
برای اینکه بفهمیم واقعاً چگونه با خداوند صحبت کنیم و ارتباطی عمیقتر با او داشته باشیم، قبل از هر چیز باید یه نگاه صادقانه به نگرش فعلی خودمون بندازیم. چون نوع نگاه و باوری که به خدا داریم، مستقیم روی کیفیت رابطهمون با او تأثیر میذاره 🌿.
گاهی ما فقط چیزهایی رو درباره خدا شنیدیم، بدون اینکه واقعاً باورشون کرده باشیم. مثلاً همهمون بارها شنیدیم که “خداوند رزاق است” 🙏. اما سوال مهم اینه: آیا این جمله رو فقط شنیدیم یا واقعاً توی عمق وجودمون بهش ایمان داریم؟
اگه ایمان واقعی داشتیم، باید نشونههای رزق و روزی گسترده رو توی زندگیمون هم حس میکردیم 💰✨.
واقعیت اینه که خیلی وقتها فقط به شکل زبانی خدا رو توصیف میکنیم: خدا مهربونه، خدا رزاقه، خدا توبهپذیره… ولی وقتی شرایط سخت پیش میاد، واکنشهامون نشون میده که اینها بیشتر شنیدههامون بوده، نه باورهای ریشهای ما 😔.
پس لازمه از خودمون بپرسیم:
- وقتی میگم خدا مهربونه، آیا واقعاً در لحظههای سخت این مهربونی رو حس میکنم؟ 💖
- وقتی میگم خدا روزیدهندهست، آیا نگرانیهام رو درباره آینده رها میکنم یا همچنان پر از ترس و تردیدم؟ 😟
- وقتی میگم خدا شنونده دعاهاست، آیا راحت و صمیمی با او حرف میزنم یا هنوز دنبال جملهبندی درست و رسمی هستم؟ 🤔
اینجا همون جاییه که باید تمرین کنیم نگرشهامون رو با واقعیت زندگیمون مطابقت بدیم. یعنی اگر چیزی رو درباره خدا شنیدیم و تکرار میکنیم، اثرش رو در زندگی واقعی هم ببینیم.
به مرور که این تطبیق اتفاق میافته، هم ایمانمون واقعیتر میشه و هم یاد میگیریم چگونه با خداوند صحبت کنیم بدون استرس، بدون اجبار به قالبهای خاص و فقط با دل ساده خودمون 🌸.
این نگاه تازه باعث میشه ارتباط با خدا از یه وظیفه خشک و پر از ترس، به یه رابطه صمیمی و آرامشبخش تبدیل بشه 💫.

🌿 چگونه با خداوند صحبت کنیم (تمرین روزانه)
اگر تا حالا با خودت فکر کردی که چگونه با خداوند صحبت کنیم و به جواب درستی نرسیدی، بدون که تنها نیستی 🌿.
وقتی به خدا فکر میکنی، او بیشتر از همه به قلبت گوش میده نه به واژههایی که انتخاب میکنی.
یعنی مهم نیست لحن رسمی باشه یا دوستانه، طولانی باشه یا کوتاه؛ مهم اینه که از دل بیاد ✨.
اگر باور داشته باشی که خدا همیشه کنارت هست، متوجه میشی که هر لحظه میتونی با او صحبت کنی.
برای همین میخوام اینجا سه تمرین ساده و شیرین بهت معرفی کنم تا راحتتر یاد بگیری چگونه با خداوند صحبت کنیم و این ارتباط رو به بخشی از زندگی روزمرهات تبدیل کنی.
۱. یک دقیقه سکوت در آغاز روز ⏳✨
صبح که بیدار میشی، قبل از هر کاری چشماتو ببند و چند نفس عمیق بکش. در دل بگو: «خدایا! ممنونم که امروز رو به من دادی.» 🌸 همین گفتوگوی ساده شروعی عالیه برای حس کردن حضور خدا و یاد گرفتن چگونه با خداوند صحبت کنیم در طول روز.
۲. نجوای دوستانه در لحظههای عادی 💬💖
وقتی داری کارهای روزمرهتو انجام میدی، مثل رانندگی 🚗، آشپزی 🍳 یا راه رفتن 🚶، چند جمله کوتاه با خدا بگو. لازم نیست رسمی باشه؛ مثل حرف زدن با دوست صمیمی بگو: «خدایا مراقبم باش» یا «ممنونم که کنارمی». این تمرین بهت کمک میکنه چگونه با خداوند صحبت کنیم رو به یک عادت روزانه تبدیل کنی.
۳. دفترچه سپاسگزاری شبانه 📓🌙
قبل از خواب چند خط توی دفترچه بنویس از چیزایی که امروز به خاطرشون شکرگزاری کردی 🙏. این کار مثل یه پلی میشه که روزتو با آرامش به پایان برسونه و با لبخند به خواب بری. همزمان یاد میگیری چگونه با خداوند صحبت کنیم حتی در سکوت شبانه و با قلبی پر از احساس.
🌸 نتیجهگیری: گفتوگو با خدا، پلی به آرامش و عشق بیپایان
وقتی یاد میگیریم چگونه با خداوند صحبت کنیم، در واقع پلی میسازیم میان قلب پر از دغدغههای دنیاییمان و دریای بیکران آرامش الهی 🌊✨.
صحبت با خدا یعنی آزاد کردن دل از ترسها و نگرانیها، یعنی سپردن خودمان به منبع بیپایان عشق و رحمت.
هرچه بیشتر این ارتباط را تمرین کنیم، بیشتر حس میکنیم خداوند واقعاً نزدیکتر از هر چیزی است؛ از نفس کشیدن، از تپش قلبمان… 💓 و آنوقت است که زندگی رنگ دیگری میگیرد: سبکتر، روشنتر و پر از اعتماد و ایمان 🌈🌟.
پس بیایید از همین امروز، هر لحظه بهانهای برای گفتوگو با خدا پیدا کنیم. چه در شادی و چه در غم، چه در آرامش و چه در آشوب.
چون حقیقت این است: وقتی خدا را در کنارمان حس کنیم و بدانیم چگونه با خداوند صحبت کنیم، هیچ کوهی از مشکلات نمیتواند جلوی ما بایستد ⛰️💪✨.
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
امتیاز 3.94 از 390 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

سلام به همگی”🌹”
چکیده نکات جلسه دوم
به زبون صفات عالی خدا رو تکرار میکنیم ولی در اعتقادات و باورهامون خدا رو دست کم میگیریم (شناختمون از خدا با طرز رفتار مون اصلا همخوانی نداره)
باید سعی کنی افکارت رو با باورهات همسو کنی
تمرین
چی میدونم از خدا؟رزاقه،ارحم الراحمین،بی نیازه،توابه،عادله،به اذن او برگ از درخت نمی افته و…
چقدر باور داشتم ؟
ولی الان نگاهم داره کم کم عوض میشه مثلاً وقتی با خودم میگم توکل بر خدا با خودم میگم من خدا رو وکیل خودم میگیرم و هیچ کسی به اندازه خدا نمیتونه وکیل خوبی برام توی زندگی باشه و دلم آروم میگیره “💜” خدایا شکرت
سلام خدمت استاد گرامی و دوستان مسیر زندگی با طعم خدا.
استاد من نه یکبار چندین مرتبه این فایل رو گوش دادم حتی بعضی قسمت هاشو هی زدم عقب باز گوش دادم تا بهتر متوجه بشم اولین تمرینی که پرسیدین که بنویسیم که چه فکرای در مورد خدا به ما گفتن که خدا رو چطور دیدیم در بچگی در همه بعدهای زندگی چگونه با خدا ارتباط گرفتیم استاد الان که خوب فکر میکنم در بچگی بیشترین حرفی که در مورد خدا به من گفتن این بوده که خدا تو آسمونا هست اگه نماز نخونی اگه روزه نگیری اگه چادر سر نکنی مسجد نری و مومن نباشی خدا با تو نیست ولی همونقدر هم گفتن خدا مصلحت اندیشه خدا مهربونه من همیشه وقتی به مشکلی میخوردم فوری یه جایی رو تنها گیر میاوردم دستامو بلند میکردم صدای خدا میزدم اگه به نتیجه نمیرسید یه مدت قهر میکردم که کو خدا پس چی شد باز میگفتم نه چون من تو حین نماز خوندن اینو نگفتم و رفتم تو اتاق با لباس راحتی با خدا حرف زدم خدا بدش اومده و همیشه این عادت رو داشتم که شده بود باورم تا نوجوانی اما هر زمان که خیلی خوشحال بودم و کارام خوب پیش میرفت میگفتم خودم تلاش کردم فلانی کمکم کرده اصلا اینو قبول نمیکردم که کار خدا بوده میگفتم من درس خوندم قبول شدم من فلان کارو کردم اگه کار خدا بوده چرا اون دفه کمکم نکرد یکم که بزرگتر شدم و فکر میکردم خدا رو دارم میشناسم هرجایی تنها میشدم حتی زیر دوش حمام با خدا حرف میزدم و درخواست میکردم ازش و یکم بهتر شده بودم که من نماز هم نخونم بازم میتونم از خدا کمک بخوام ولی اشتباه میکردم من همون وقت هم خدا رو درست نشناخته بودم چون یادم میاد دانشجو بودم و به مشکل بزرگی خوردم گفتم خدایا همش تقصیر توئه دیدی کمکم نکردی چون تو خدای پولدارا هستی خدای ظالما هستی خدای بدجنسایی اونقدر ایمانم به خدا ضعیف شده بود که هر الفاظ بدی بود به خدا نسبت میدادم و بعد عذاب وجدان میگرفتم توبه میکردم استخاره میکردم قرآن میخوندم که خدا منو ببخشه و … ولی مشکلم حل شد به طرز عالی اما بازم نگفتم کار خدا بوده میگفتم اون فلانی کارمو درست کرد ولی بازم هرکجا گیر کردم تا همین سن تو مشکلاتم گفتم خدا وقتی نتیجه نگرفتم عصبی شدم و از خدا گله و شکایت کردم ولی وقتی مشکلم حل شد باز از خدا دور شدم و بخش دوم استاد من همه باورهای بچگیم تا الان شده بود کل زندگیم نقش اون افکار الان داره تاثیر میذاره رو زندگیم و تازه دارم میفهمم که من اصلا خدا رو تا این سن اصلا نشناختم اصلا ایمان به خدا نداشتم ورد زبونم خدا بوده خدایا شکرت بوده خدایا دوستت دارم بوده خدایا کمکم کن بوده خدایا تو مهربونی بوده اما هیچوقت با اطمینان قلبی نگفتم من اینو میسپارم به خدا توکل برخودش درست میشه تو بهش اطمینان کن درست میشه فقط لازمه با زبون خودت با خدا حرف بزنی و صداش بزنی هی گفتم خدایا کمکم کن اما آروم نشدم هزار تا فکر کردم به هزار جا پناه بردم به جز خدا ترسیدم دلهره داشتم اگه خدا کمکم نکنه اگه اگه اگه چون قلبم با خدا نبوده استاد خیلی عالی بود این بخش من بازم گوش میدم تا بهتر درکش کنم و بازم مطلب بنویسم تا بتونم به افکار خودم کمک کنم شما واقعا وسیله خدا هستید دست خدا هستید که ما به این مسیر هدایت شدیم که بتونیم در همه جنبه ها زندگی خدا رو خوب و عالی بشناسیم یه لحظه که به فکر عمیق رفتم از خودم بدم اومد که تو چطور روت میشده اسم خدا رو بیاری در صورتی که خدا رو نمیشناختی تو گفتی توکل بر خدا پس ترس و دلهره ات برای چیه مگه نسپردی به خدا اما بعدش به خودم اومدم که نباید خجالت بکشم خدا اون قدر منو دوست داشته به این مسیر هدایتم کرده که بشناسمش و از این در به دری های فکری راحت بشم پس خدا کنار منه که من الان دارم بهش فکر میکنم دارم احساسش میکنم و از خدا میخوام منو تا آخر این مسیر مراقبت کنه که گمراه نشم و باخدا زندگی کنم لحظه به لحظه همون طور که استاد عطار روشن داره لذت میبره از نزدیکی به خدا.
نشان های دریافت شده
با سلام به استاد عزیزم ودوستان
ااستاد من به نوشتن اعتقاد دارم اون موقع که من تازه عضو سایت شده بودم دوره رایگان لاغری با ذهن وزندگی با طعم خدا رو همزمان میگذرونم در اوج بیماری سختی درد رنج انواع دارو انواع بیماری و.. ..
خخلاصه من اون زمان وقتی این فایل گوش دادم اون موقع من هر فایل شاید ده بار گوشش میدادم چون نمیتونستم تمرینشو بنویسم وبا گوش دادن به فایلها آرامش میگرفتم حالم خوب میشد احساسم خوب میشد در عین حالیکه مثل مرده متحرک بودم بیحال وبی جان روی تخت افتاده بودم خلاصه مینوشتم با انگشتم روی تخت روی پتو روی متکا روی دیوار هر جا که میشد من راحتر باشم مینوشتن با خدا صحبت میکردم ومیخواستم که منو شفا بده والان که فکر میکنم میبینم چند ماه که گذشت من به سلامتی کامل رسیدم
م هم یه کتابی داشتم
د حد یک یا دو یا سه جمله عربی نوشته بود زیرش هم معنی اونو نوشته بود برای هر چیزی داشت برای زیاد شدن رزق وروزی برای گشایش بخت برای نازایی و…من خیلی میخوندم ولی نتیجه نمیگرفتم چون واقعا من عربی اونو که خیلی نمیفهمیدم ومعنی اون هم به نظرم اصلا با عربی اون هم خوانی نداشت من قبولش نداشتم پس در نتیجه چه نتیجه ای باید میگرفتم هیج نتیجه ای
م هم بلد نبودم با خدا صحبت وکنم زمانیکه عضو سایت شدم یاد گرفتم الان راحت با خدا صحبت میکنم دردو دل میکنم مشکلاتم میگم یعنی در دفتر مخصوص خودم مینویسم واون هم انصافا مرحله به مرحله کمکم میکنه مثلا من الان در بیماری بسر میبرم من این جند روز که یاد گرفتم باید فکرم با عقیده یا باورم با هم همخوانی داشته باشند نسبت که خدا یاد گرفتم چکار کنم
ااومدم نوشتم درباره بیماریم با خدا گفتم تو خدای منی ومن میدونم ومطمئن ایمان دارم باور دارم که تو توانا وقدرتمند هستی ومیتونی بر یک چشم بر هم زدن بدون دلیل منو شفا بدی خدایی هم مرحله اول داد دردم کمتر شد وبازم ادامه دادم بازم دردم کمتر شد آنقدر ادامه میدم تا تموم بشه به سلامت برسم اما اطرافیانم تحمل دیدن درد کشیدن منو ندارن ومجبورم کردن برم دکتر الی رغم میلم میرم ولی نا امید نمیشم بازم در هر جنبه از زندگیم که مشکل داشته باشم سعی میکنم فکرم وباور با هم هماهنگ کنم تا به خواستهام برسم
ممنم میگم خدا بزرگه خدا بخشنده ست خدا مهربان و…
.اما به هیچ عنوان نمیتونستم باور کنم که خدا میتونه بدون دلیل منو شفا بده اصلا در این باره چیزی نشنیده بودم بجز در سایت من قبلنا خیلی خدا تو زندگیم نبود بجز زمان مشکلات ولی الان به لطف خدای مهربان وهدایت شدن من به سایت واستاد عزیزم باور کردم که خدا میتونه منو شفا بده
م تازه به این درک رسیدم که خدا میتونه منو بدون دلیل شفا بده قبلا باور نداشتم اصلا فکرشو نکرده بودم که بابا خداوند من شفا دهنده ست ومیتونه منو شفا بده الان به این درک رسیدم
م در مورد خدا خیلی چیز نشنیدم بجز اینکه خدا بزرگه خدا مهربان خدا بخشنده ست خدا روزی دهندهای واینا واینکه اگه نماز نخونی میری جهنم خدا کسانی که نماز سبک بشمارن به هفتاد بلا گرفتار میکنه واین جور حرفا
وواصلا باور نداشتم انتظار نداشتم که خدا میتونه خونه رویاهام به من بده بدون دلیل میتونه به من سلامتی بده شغل عالی بده و…
و اینو کاملا قبول دارم که اگر مشکلی در هر زمینه دارم بخاطر اینکه خدا رو در اون زمینه باور ندارم وبهش ایمان ندارم که میتونه به مت کمک کنه
م ن اون روزا اصلا دخترهای تنها نمیفرستادم تا دبیرستان برن خودن میبردن وخودم میوردمشون دختر بزرگم که نه ولی سعی کردن دختر کوچیکم بتونم تنهایی بذارن بره سر کار وخدا رو شکر تا حدودی تونستم
ااونم از زمانیکه دوره خدا هرگز دیر نمیکند گذروندم
ییاد گرفتم ودعا میگردم براش واونو به خدا میسپاردمش ومیگفتم خدایا همون طور که برگ درخت بدون ازن تو از درخت جدا نمیشه همون طور که تمام ماشینها تمام انسانها حیوانات طبیعت در کنترل تو هستند دختر منم در کنترل توعه ونمیدونم تو خیلی بهتر وبیشتر میتونی از بچه من محافظت کنی وبه این ترتیب دخترن تنهایی میره سرکار
م ن تعریف من از خدا
ااینکه خداوند من یه نیرویی یه انرژی که میتونه به هر شکلی در بیاد برای راحت زندگی کردن من میدونم که خدا از رگ گردن به من نزدیکتره ونمیدونم که هر کسی در وجودش خدای خودش داره میدونم که خدا انسان نیست خدا یه نیرویی که همه جا در کنار منه وهمیشه منو حمایت وهدایت میکنه
م تصمیم گرفتم که همیشه بنویسم با خدا صحبت کنم نامهای به خدا بنویسم خواستههام بگم مشکلاتم بگم اون اجابت کنه به بهترین شکل من باهاش این چند روز کلی حرف زدم در مورد بیماری وشفا گرفتن در مورد بی پولی دکتر رفتن در مورد بی شغلی وپول نداشتن و…وتصمیم دارم ادامه بدم تا کلا فکرم باورم با هم هماهنگ بشن ومن سعی میکنم که فایلهام به بهترین شکل گوش بدم تمریناتش به بهترین شکل انجام بدم وبه لطف خدای مهربان ادامه میدم تا یاد بگیرم چطور باید فکرم وباور هماهنگ کنم با هم
نشان های دریافت شده
با سلام خدمت شما استاد گرامی ودوستان عزیزم
به نام خداوندی که بسیار بخشنده وبسیار مهربان
این فایل ونمیدونم چند بار گوشش کردم فقط میدونم که از صبح که بلند شدم ساعت ۷ تا الان که ظهره گوش کردمو ومرتب تکرار شد
وچقدر هر بار چیزای جدیدی به ذهنم خطور میکرد که منو شگفت زده میکرد خدایا شکرت
اماباور من دررابطه با خداوند
من بچه که بودم ارتباط خیلی خوبی باخداوند داشتم به طوری که همیشه موقع بازی درحیاطمون درست مثل یه دوست خیالی باهاش حرف میزدم وخواسته هامو بهش میگفتم
فقط فکر میکردم تو آسمون لای برگای درختای میوه مونه
همیشه روبه آسمون نگاه میکردمو ومیگفتم خدایا ببین مامان وبابام دارن دعوا میکنن باهم اینارو عاقل کن که باهم دوست بشن ببین من دختر خوبیم دعوا نمیکنم بادوستام تازشم اگه دعوا کنم آشتی میکنم میرم وخوراکیمو میدم به دوستم یا اسباب بازیمو وبوسش میکنم وآشتی میشیم
اینا چرا اینجورین خودت اگه دوستشون کنی مثلا منم کمک مامانم بیشتر میکنم یا نمره مو بیست میگیرم تو درسم
همیشه باخدامعامله میکردم
که تو این کارو بکن منم این کارو
خخخ
جالب اینجا بود که وقتی کوچیک بودم باور داشتم خداست الکیه مگه همه کاری میتونه بکنه پس درنهایت تعجبم هم همون اتفاق میوفتاد که مثلا مامان وبابامو میدیدم که دارن میخندن وآشتی کردن
یا حتی به خواسته های دیگمم رسیدم
ولی کم کم با ساختن خونمون درختا بریده شد ومن دیگه نتونستم آسمون ببینم خونمون تبدیل شد به آپارتمان وبعدشم که از مامانم پرسیدم خدا کجاست گفت همه جا نتونستم باور کنم که همه جا میتونه باشه چون چند باری ازش چیزی خواستمو وبهم نداد ومنم باور کردم که باهام قهر کرده ووقتی پدر بزرگممو ازم گرفت منم باهاش قهر کردم
واین شد خصومت من باخدا
اما وقتی چند سالی نماز خوندم باور کردم که خدا بالای سجاده منه من سجاده رو پهن میکردمو ونماز میخوندم وبعدش دعا میکردم حس خوبی میداد بهم
به طوری که حتی نور سبز درون سجادم میدیدم وخیلیچ احساس نزدیکی میکردم باخدا
اما خب سخت بود
درسام زیاد شده بود ونمازای من بعضیاش قضا میشد وحس عذاب وجدان منو از خدا دور کرد
احساس میکردم خیلی خجالت آوره که نماز نخونی واز خدا چیزیم بخوای
حتی وقتی میخوندمم نمازای قضام جلوی چشمم رژه میرفتن واز حس شرم روزی چندین مرتبه نماز میخوندم اما تموم شدنی نبودن وخستگی مانع از ادامه دادن من شد
وباعث شد بگم اگه دوستی باخدا اینهمه عذاب داره من نخواستم
خدایی که محتاج نماز منه ومنو مجازات میکنه رو من نخواستم این خدااصلا عادل نیست اصلا مهربون نیست ومدام محتاج تشکر منه
دوباره باهاش قهر کردم
تا اینکه مشکلی درزندگیم پیش اومد وشخصی به من گفت که اگه نذر کنی حاجت هات براآورده میشه
ومنم نذرکردم وبرآورده شد
وخیلی خوشحال شدم وهمزمان با برآورده شدن حاجتم ازدواجم کردم با شخصی که خیلی دوستش داشتم
وتازه فهمیدم که خدا درقلب وروح منه
وعشق دراصل همون خداست که جلوه های زیادی داره
ودوستی من باهاش زیاد شد
اما هنوز باورهای غلط زیادی داشتم
نسبت به حدوتوانایی هاش
مثلا فکر میکردم اگه رنجی نکشی گنجی بدست نمیاری
یا سلامتی آدم به خداربطی نداره مدل زندگی آدم که مریض وسالم بودنشو میسازه چاقی خودمو تاوان رفتارهای اشتباهم میدونستم والانم که خودمو بخشیدم وفهمیدم که خداوند بسیار بخشنده است خیلی راحت میبخشه دیگه تاوان نمیدونم
ولی درعوض با خیلی چیزی های دیگه رابطم باخداوند مشکل دارم
چند وقتیه دارم تلاش میکنم دوره لاغری با ذهن شروع کنم نمیتونم
همش وقفه میوفته ویا کمی انجامش میدم وبقیش رو انجام نمیدم خیلی احساس افسردگی وناراحتی میکردم
بدجور کلافه بودم از دست خودم از دست دیگران وزندگیم
امروز جالبه که وقتی این فایل مرتب گوش کردم یه حسی بهم گفت میدونی چرا خانه دار شدی
چون فرصت رشد کردن پیدا کنی چ
ون اونقدر وقت آزاد داشته باشی تا حوصلت سر بره ونگاهی به خودت ومشکلاتت بندازی
یادمه وقتی که شاغل بودم واقعا وقت سرخواروندنم نداشتم
ولی الان که خانه دارم حوصله ام سرمیره وافسردگی میگیرم یعنی وقت میکنم افسردگی بگیرم
خخخخ
تازه فهمیدم که چقدر دوران طلایی زندگیمو سپری میکنم
وخبر نداشتم
فکر میکردم خدامنو درسختی قرار داده تا
نمیدونم تاوان چیو بدم
چون معتقد بودم که بخشیده شدم
ولی فکر میکردم باهام لج کرده یا نمیدونم زمونه باهام ناسازگاری پیشه کرده
چه فکرای مسخره ای
بدون هیچ دلیلی عذاب میکشیدم واز همه مسخره تر گریه هم میکردم وبه حال خودم تاسف میخوردم
چقدر جالب حالا که دارم خوب فکر میکنم واینهمه افکار درهم وبرهم خودمو جمع میکنم میبینم
چطور خدای مهربان داره از من فرد بهتری میسازه وچقدر شگفت انگیز 🙂
حسم خوب شده وحالم عالی شده
خدایا شکرت حالا میفهمم اینهمه وقت اضافه وتنهایی رو برای رشد من قرار دادی تا متناسب بشم
ارتباطمو با تو درست کنم وارتباطمو باخودمو وبا باورهام درست کنم
منظم تر بشم درزندگیم درذهنم ودرزندگیم
انگار خانه تکونی وجودمه انگار وجود من بیشتر از همه چیز به این تکوندن وبازسازی احتیاج داشت
انگار تا حالم خوب نشه تا اصلاح نشه ذهنم هیچی درست نمیشه وحالا کلی وقت دارم که مرتبش کنم وهمزمانم خونمم مرتب میکنم ونظم میدم وچقدر عالی که تنهایی من سکوی پرتاب من شد
حالا باور دارم که هرمشکلی دارم از ضعف ایمانم نسبت به خداوند میاد
من باور نداشتم که خدااگه بخواد خیلی راحت میتونه لاغرم کنه وتناسب ایده آل منو بهم بده
باور نداشتم که خدابتونه حال منو خوب کنه
باور نداشتم که بتونه روابط منو باهمه درست کنه
اما حالا میخوام بسپارم به خودش
میخوام بگم مثل بچگیام که توخدایی تو هر کاری خیلی خداییی خدا آخرشی همه چیز دست تو وفقط تو میتونی همه کاری کنی
پس منو لاغر کن وخوشگل ومتناسب کن
حالمو احساسمو خوب کن
وروابطمو با همه درست کن
پولم بهم بده اونقدری که خوشحالم کنه
یه عالم بوس یه عالم دوستت دارم
سلام .از بچگی ب من گفته بودن ک خدا ی نور
نوری ک هیچ کس نمی بیندش و تو اسمون هاس
همیشه با حرف هایی ک بهم زده بودن فک میکردم ک خدا ادم های ک مدام گریه می کنن و افسرده ان یا اینکه خدا کسی اس ک فقط نشسته ک جواب نفرین ی سری ادم هارو بده .بعدها ب این نتیجه رسیدم ک چقدر راحت میتونم شاد باشم و با خدا حرف بزنم صبا ک بیدار میشم از خواب ب جای دنبال گوشی گشتن اول میگم سلام خدا. اون موقع فک میکردم ک خدا کسی ک فقط باید با نماز باهاش حرف زد اما الام می فهمم ک چطور میشه شاد بود و با خدا حرف زد
زندگی با طعم خدا (جلسه دوم)
سلام به همه هم مسیرانم
بخش اول:
خدا چیست؟
تا جاییکه یادم میاید، از دوران کودکی، به من گفته شده بود که خداوند قابل شناسایی نیست. وقتی در کلاس چهارم دبستان بودم، یک معلم خیلی مهربان؛ ولی از نظر ظاهر درشت هیکل و چاق داشتیم که خیلی با ماها، رفتارش خوب بودم و خیلی باما صبورو با حوصله رفتار میکرد. من هر وقت میخواستم، خدا را تصور کنم، چون خیلی کم سن و سال بودم؛ همیشه چهره این معلم را در ذهنم میاوردم، چون به نظرم خیلی درشت بود و توانا، و در عین حال خیلی مهربان، صبور و با محبت بود.
آن موقع خیلی چاقی او برایم در ذهنم مهم نبود، به این دلیل که بقیه معلمهایم؛ ریز نقش بودند و جثه کوچکی داشتند، من در آن سن کم، دنبال کسی بودم که درشت باشد، چون بهم گفته شده بود که خدا قادر، مهربان و توانا و صبور است و هر کاری ازش برمیاید. این تنهامعیاری بود که برای خودم از خدا در آن سن ساخته بودم و برایم قابل فهم و درک بود. بعدها که بزرگتر شدم، متوجه شدم که اصلا خداوند، انسان نیست و هیچ تفکری از انسان، نمیتواند وجود او را کاملا درست درک کند. تاجاییکه یادم میاید، برای من خیلی جذاب تر شد، زمانیکه من متوجه شدم که خداوند اسمها و نامهایی دارد؛ چون حداقل میتوانستم اینطوری خدا رابهتر بشناسم.
رابطه خدا با عشق، ثروت و غیره:
خداوند در قلب همه ما، نور عشق را قرار داده است. ما همه از بدو تولد مان، تشنه صحرای عشق هستیم، برای همین به موقع به دنیا امدن مان؛ اولین کسی را که خدا، او را به ما وصل میکند، « مادر » است. خداوند، همچنین همیشه همراه ما ست و او عشق را در ما در امر ازدواج، در امر عبادت و حتی در امور مادی و دنیوی مثل عشق به ثروت و غیره، قرار داده است.
بخش دوم:
چطور من این طرز فکر فوق را از کودکی، باور کرده ام:
من همیشه با خدا حرف زده ام و از او کمک خواسته ام، همچنین، من همدلی کردن با او و یا وجود او را در زندگی ام، همیشه حس کردهام . حس اینکه خداوند یکتا، همیشه من را حمایت کرده است را؛ نیز از اعماق قلبم همیشه داشته ام. دانستن اینکه خدا بینا است، باعث میشد که بدونم وهنوز هم میدونم که خداوند، حتی در تنهایی من، دارد نگاهم میکند. اینکه خدا یکی است و یکتا است، را همیشه درونی؛ باور داشته آم. اینکه خداوند همواره دعاهای مرا برآورده میکند را نیز، همیشه درونی حس میکردم وهنوز هم حس میکنم.
چون بعد از هر خواسته از خدا، خداوند به من نشانه هایی دررابطه با آن خواسته، را در زندگیم به من نشان میداده آست و میدهد، بنابراین من راحت تر میتوانستم به مرور بفهمم که ایا آن خواسته من به صلاح من است یا نه. آن خواسته من در مسیر رسیدن من به خداوند هست و یا نیست. اینکه با یاد او، همیشه ارامش میگرفتم و هنوز هم میگیرم، یک حس درونی آست که همه عمر با من بوده است ومن اصلا نمیتوانم که آن حس را توصیف کنم؛ ولی میدونم همواره در من وجود داشته است. میتوانم بگویم که من همیشه دوست داشتم و دارم، که خداوند مرا در زندگیم راهنمایی میکند. « عبادت او و یاد او » ارامش بخش ترین خواسته من در همه عمرم بوده آست. الان با افتخار میگویم که حتی نام خدا، درمان من است.
بخش سوم:
تاثیرا ت و تجربه های من بعضی از دوره هایی که من تا حالا در سایت گذرانده آم:
۱. دوره ورود به سرزمین لاغرها را گذراندم و به آگاهی مختصری از لاغری با ذهن رسیدم و ذهنم آماده پذیرش تغییر و تحول شد. مفتخرمیگویم که عکسهای قبل و بعدم را که من برای قسمت « شگفتی سازان » سایت تناسب فکری فرستادم، در ویدیوی مخصوص نوروز ۱۴۰۰ در سایت برای مدتی، قرار داده شد.
۲. دوره پاکسازی چاقی ذهن را گذراندم که شخصیت چاقی مرا تغییر داد و من به یک صلحی با درونم رسیدم. این دوره مر ا از درون، آرام کرد و من با اتمام آن، عکسهای قبل و بعد خودم را برای بار دوم، برای قسمت « شگفتی سازان » سایت تناسب فکری فرستادم.
۳. دوره لاغری باذهن پیشرفته را گذراندم که سطح آگاهی مرا درباره لاغری با ذهن، به بالاترین درجه رساند و ذهنم را هر روز، تغییرمیداد. من با اتمام آن دوره ، عکسهای قبل و بعد م را برای بار سوم، برای قسمت « شگفتی سازان » در سایت تناسب فکری فرستادم.
۴. دوره پیاده روی موثر را گذراندم که باعث شد که من با خودم دوست شوم و آشتی کنم. این دوستی آنچنان لذت بخش آست که من فکرمیکنم از اسفند ماه سال ۱۳۹۹ تا الان، همچنان در حال گذراندن این دوره هستم واصلا یادم نمی اید که چند بار این دوره را گذراندم! چون مرتب در حال گذراندن هرفایل آن در یک هفته و یا ۱۰ روز بوده آم و بعد میروم سراغ فایل بعدی. من همچنان آین دوره را دارم میگذرانم و فکر میکنم که تنها با مرگم از این دوره، استعفا دهم و یا خارج شوم.
۵. دوره رسیدن به ارزوها- ۱ را گذراندم که این دوره زندگی من را متحول ساخت، چون من بعد از دریافت فایل ششم، در حدود ۳ روزبعدبا شجاعت و اقدامی جسورانه، از شغلم که سراسر ان اضطراب و استرس زمانی بود؛ استعفا داده و بیرون آمدم. من همچنان حدود ۴۴ روز است دنبال کار میگردم و با احساسی عالی در جستجوی شرایطی عالی هستم. شاید من در حدود چهل روز گذشته، درآمدی کسب نکرده ام؛ ولی ارامش درونی که الان دارم، ۴ میلیارد برابر آن درآمد وثروتی ؛ برایم ارزش معنوی و درونی دارد.
۶. دوره کنترل پرخوری و اشتها را گذراندم که بسیار موثر بود به اینکه با حذف فاصله ها، من خودم را لاغر کنم. من در حال حاضر، درحال پر کردن ثبت ۲۵ مورد از مرحله دوم آن دوره هستم و به طور رسمی، همچنان دوره را به پایان نرسانده آم؛ چون این دوره، ۴ مرحله ۲۵ روزه دارد.
۷. دوره کنترل رفتار در مهمانیها را گذراندم که به طور تجسمی، به من در مهارت کنترل ذهنم کمک کرده است.
۸. دوره رایگان دوازده گام لاغری با ذهن را گذراندم که حدود ۳ ماه من فایلهای ان را، بارها تکرار کردم و آنقدر نوشتم و تمرین کردم، تا با ذوق و شوق، اولین دوره غیررایگان را خریداری و تهیه کردم.
۹. دوره مسیر لاغری من را گذراندم که با گذراندن ۱۰۰ گام ان، من آگاهی ام درباره لاغری با ذهن از نمره صفر به نمره ۱۰۰ رسیدم. هنوز یادم هست که خیلی تمرینهایش، برایم جذاب بود.
۱۰. دوره چالش تغییر عادت را گذراندم که، نه تنها این دوره؛ میتواند راهنمای غذا خوردن ما می باشد؛ بلکه میتواند که راهنمای شغل پیدا کردن ما هم باشد.
۱۱. دوره زندگی با طعم خدا را گذراندم که الان هم برای بار دوم، در حال گذراندن ان هستم که ادویه خوش طعم زندگی مابه همراه ته دیگ لذیذ و حتی دسرخوشمزه و هر آنچه که ما دوست داشته باشیم، را میتواند برایمان در زندگی بر سر سفره خدا در بر داشته باشد. از بر سر سفره خداوند نشستن و از طعم ان غذاها چشیدن، تا مثلا ترسیم نقشه خریدن خانه مورد دلخواهتان در این دوره؛ راه حل وجوددارد.
۱۲. دوره زندگی خود را تغییر دهیم را گذراندم که این دوره، باعث میشود درون شما بیدار شود و شما کاملا هشیار و بیدار شوید.
جمعه ۲۸ مرداد ماه سال ۱۴۰۱ هجری شمسی
نشان های دریافت شده
سلام و درود بر همه دوستان عزیز و سلام و درود بر استاد عزیز
باز هم با خوشحالی و کنجکاوی بسیار مثل یک انسانی که از صمیم قلب می خواهد تکلیفشان با یکی از مهمترین مسایل زندگیش روشن کنه اینجا هستم . مسیله ای که نه تزیینی نه فلسفی و دکوری موضوعی که تو تمام جنبه ها در هر لحظه و هر مکان باهاش درگیری در خصوصی ترین لحظات در تنهاترین مکانها این موضوع رهات نمیکنه و بایدیک ک روز مثل امروز تتکلیفم آهای روشن کنم خدا چیه؟ خدا کیه؟ خدا کجاست؟ خدا از من چی میخواد؟ من از خدا چی میخوام؟
برخلاف فکرمون که این موضوع فقط برای آدمهای مذهبیه باید بگم فهم رابطه خودمون با خدا نه به مذهب ربط داره نه به آدمهای خاص این مشترک ترین امر جهانه که بین همه موجودات صدق میکنه به دلیل اینکه همه ما به طور طبیعی دنبال ععامل و علت حضور مون در دنیا میگردیم و در حال حاضر پاسخ به این سوال وجود خداوندی است که آفریننده و گرداننده دنیاست . اگر به نوشته های قدما نگاه کنیم می بینیم که هر کدوم به طریقی به این موضوع پرداختند سعی در توصیفش کردند و بین توصیفات اونها این مطالب تقریبا مشترکه؛
خداوند خیلی بزرگه
خداوند خیلی قدرتمنده
خداوند بر همه چیز احاطه کامل داره
برگ از درخت بی اذن خداوند نمیافته
در مورد چیستی خداوند صبحت کردن باطله فقط در مورد هستیش میشه صحبت کرد
ما ذره ای از عالم هستیم که باید به سوی کل بریم.
این موارد که درک بزرگان و عالمان بود وقتی قرار بود به وسیله عوام و خانواده ها به ما منتقل بشه کم کم بزرگی خدا تبدیل میشه به ترس دایمی رقدرتش تبدیل میشه به چوب بزرگ بر سر عالم و آدم احاطه اش تبدیل میشه به ریزبینی در مورد خطاها برای عقوبت وو دیگر اونقدر بزرگ میشه خداوند و دور از دسترس که دیگه امکان وصلش با موجودات کوچکی مثل ما میسر نیست ما کجا خدا کجا ما بندگان پر از هوای نفس کجا بارگاه پاک و منزه خداوند کجا و دور شدیم و دل تنگ دور شدیم و ترسو دور شدیم و غمگین بار غم و غصه ها ماند و ما به جای رحمت بی انتهایش ترس تمام وجودمان را گرفت ترس از تتمام کارهای کرده و نکرده
حالا می خوام دوباره برگردم نه کاری به توصیفات عالمان دارم نه کاری به اموزشهای خانواده من با خدایی حرف میزنم که در کک تک لحظات کنارم بوده و هست در راه رفتن و خوردن زمین کودکی در دلهره های نوجوانی در لحظات امتحان مدرسه هر وقت از همه جا کم میاوردم هرجا نیازش داشتم بدون هیچ آداب و ترتیبی صداش میزنم و اون همراهم بود هم صحبتم بوده و هست بهم گوش میده برخلاف حرفهای مامانم شنونده خیلی خوبیه چون همه چیز و میدونه پس للازم نیست خیلی توضیح بدم صاف میرم سر اصل مطلب و راحت و پاکیزه غر میزنم ، درخواست میکنم ، البته تا حالا بیشتر حس غم رو داشتم ولی از حالا ببیشتر میخوام در تمام جنبه ها میخوام دیگه با احساس گناه نمیخوام باهاش حرف بزنم دیگه بار گناه سرقت سیب یا گندم رو به دوش نمیکشم من دردانه خلقتم و خداوند وکیل من در همه امور حتی بندکفشم را از خدا خواهم خواست که اون بهترین بهترینها ست.
استاد عزیزم بی نهایت سپاسگزارم.
خداوند مهربانم بی نهایت سپاسگزارم.
سلام و وقت بخیر. ممنون از زحمات شما
من از بچکی همیشه خدا رو تو آسمونا تصور میکردم و همیشه قرآن و نماز رو چون خانواده میخوندن به تقلید از اونها میخوندم. ولی همیشه میدیدم اونایی که بیشتر دنبال قرآن و نماز و جلسه دعا و روضه و نذر و به نوعی راز و نیاز هستن ، بیشتر گرفتاری و بدبختی دارن و بیشتر دنبال غیبت و تهمت و پشت سر بقیه حرف زدن و بی آبرو کردن یکی هستن و در ظاهر فقط خودشون رو باایمان نشون میدادن . به نظر من اونا هم فقط خدا رو به بدین صورتی که شما گفتین شناخته بودن و این شخصیت ظاهری توی اونها نهادینه شده بود و در باطن خدا رو نمیشناختن.
بر اساس رفتار و طرز تفکری که گذشتگان ما داشتن که انسان باید ایمان داشته باشه و پیامبر و امامان معصوم رو قبول داشته باشه و اگرم پول نداشت اشکالی نداره و فقط ایمان مهمه ، این باور در ذهن ما هم شکل گرفته بود که انسانهای پولدار ، بی ایمان و دزد و کلاهبردار و قاچاقچی و پدرسوخته هستن و از راه حرام پولدار شدن و توی فیلمها و سریالها هم همین باور ما رو نشون میدادن .
در بچگی هر موقع یه گرفتاری پیش میومد میگفتن خدابزرگه و توکل بخدا ، در صورتی اصن نمیدونستیم وجود خدا چی هست و چیکار میخاد بکنه و همین باور تا بزرگی توی ما نهادینه شده و فقط همین میگیم خدابزرگه ولی الانم خیلی درکی از وجود خدا نداریم و وقتی اتفاق خوبی میفته فقط میگیم خدا رو شکر و وقتی اتفاق بدی میفته میگیم خدا خواسته و هر چی خیره خداست و قسمت بوده ..
خدای من ، بسیار سپاسگزارم بخاطر نعمتهایی که به من دادی و از اینکه من رو به این دنیا آوردی ، بهم کمک کن در مسیر تعالی و شناخت بیشتر تو قدم بردارم و هر لحظه شکرگذار وجود تو باشم و بتونم تمام وظایف و مسئولیتهای خودم رو بخوبی انجام بدم و بتونم برای خانواده م و جامعه مفید باشم.
نشان های دریافت شده
به نام خداوند وهاب
سلام به استاد ارجمندم و همه دوستان
فايل امروز فوق العاده بود و چقد قشنگ به استاد الهام ميشه كه به چه صورت ما رو راهنمايي كنن و مرحله به مرحله چطور جلو بريم.
دقيقا همه انسان ها در يك برهه از زندگيشون فكر كردن بنده خوبي نيستن و از خدا فاصله گرفتن،من هم همينطور بودم و هميشه فكر ميكردم بزرگترين خطاي من اينه كه به جاي اينكه به خدا توكل كنم منتظر بودم بنده هاش كار من رو جلو ببرن و كمكم كنن و شرك ورزيدم و به بعضي از آدمها قدرت دادم و شرك ورزيدم.
من امروز آگاه شدم كه چطور براي خودم ارزش قائل باشم و به قول يكي از دوستان كه نوشته بودن ما با توجه به ارزشي كه براي خودمون قائل هستيم از خداوند ميخواهيم و ما هستيم كه خداوند وهاب و نامحدود رو در ذهنمون محدود كرديم .
هميشه وقتي احساس بدي دارم عصبي هستم و از خداي مهربونم فاصله گرفتم و شروع با ناشكري كردم و نعمتهام رو ناديده ميگيرم و شروع به پرخوري ميكنم.
من با شركت در اين دوره ميخوام بتونم احساس بدي كه گاهي سراغم مياد رو زود از بين ببرم و هميشه احساس خوب داشته باشم و توحيدي تر بشم و بشم مثل زمان نوجواني كه تنها عشق زندگي من خدا بود و هميشه به خودم ميگفتم كه چطور ممكن آدما عاشق كسي به جز خدا بشن.
فكر ميكردم چون نماز نميخونم پس بنده بدي هستم و خدا حرفاي منو نميشنوه،ولي من تمام اشتباهاتم حتي تا همين ثانيه رو ميخوام فراموش كنم و طلب بخشش كنم و خودم رو دوست داشته باشم و براي خودم خيلي ارزش قائل باشم چون من تيكه اي از خداوند روي زمين هستم.
—————————————————————————————
خداي وهابم من در تاريخ ١٤٠١/٠١/٣١ بابت تمام گناهان و خطاها و شركي كه بارها ورزيدم طلب آمرزش ميكنم و مرا ببخش.
و ايمان دارم كه در همين لحظه من بخشيده شدم و مانند كودكي كه بدنيا مياد ،پاك پاك هستم و من لياقت بهترين زندگي و آرامش و خشبختي رو دارم و يك خانم ثروتمند و با ايمان كه هر لحظه خداوند رو كنارش حس ميكنه باشم.
خداي وهابم عاااشقتم و خيلي دوستتتت دارم و سپاسگذارم كه هر ثانيه و هر لحظه كنار مني و منم از اين به بعد هر ثانيه و لحظه به فكرتم و شكرگزارتم.
سلام همراهان من در زندگی با طعم خدا
امروز دارم برا سومین بار فایلو گوش می دم ،مطالبی بنظرم اومد .
وقتی به معنی دعا فکر می کردم ،دعا یعنی دعوت ،من با دعا ،خداوند رو به خلوت صمیمانم دعوت می کنم ،بیاد بشینه و به حرفام گوش بده ،قربون صدقش برم ،بهش گلایه هام رو بگم
ازش درخواست داشته باشم ،باهاش همفکری داشته باشم ،خلاصه مثل یه دوست جانی ،باهاش روزگار سپری کنم .
متاسفانه یا نمی دونم خوشبختانه ،سیستم نظام هستی براین هست که بچه ها تصویرشون از خداوند رو از روی رفتار پدرو مادرشون به اونها ،می سازن .منم مستثنا نیستم
تصاویری که از خدا تو ذهنم شکل گرفته ،
خدای من خیلی در مورد نافرمانی ،گذشت نداره ومن تمام سعیم براینه که گناه نکنم ،تا شاهد خشم و غضبش نباشم .چون والدینم ،در برابر اشتباهات من سرزنشم کردن و خیلی سخت فراموش کردن .
خدای من بمن توجهی نداره ومن ارزشمند نیستم .چون والدینم ،مرا تازمانی که اشتباه نکردم و ازترس آبروشون سعی در جمع کردن من نداشته باشن ،توجهی در کار نیست .
خدای من تمام نیاز های مالی من رو با اندکی تاخیر بر آورده خواهد کرد و من نیازی بپول ندارم هرزمان که نیاز داشته باشم بدون زحمت فراهمه .چون والدین من در برآورده کردن نیازهای مالی من تمام تمرکزشان رو گذاشتن.
خدای من به سلامتی و تناسب اندام من توجه نداره و منفعله چون والدین من به سلامتی و تناسب اندام من منفعل بودن .
خدای من بچه هاروحمایت می کنه چون والدینم بچه ها رو حمایت می کردن .
خدای من عاشق نیست و عشق یه چیز ناملموس هست چون والدینم عاشق نبودن .
خلاصه که این چهار چوبهای ذهنی هست که مانع می شه بین باور و عمل ما قرار می گیره و نمی ذاره خداوند در تمام وجود ما متجلی بشه .در رفتار ما منعکس بشه .
ولی وقتشه که برای خودم پدرو مادری کنم ،دوباره سعی کنم خدایی رو در ذهنم بسازم که به حقیقت نزدیکه .
می دونی چیه ؟ ایمان و عمل یه رابطه رفت و برگشتی داره ،قتی باور جدیدت رو در باره خداوند می سازی ،و همراه با ترست ،باون باورت رنگ عمل می بخشی و اجازه می دی تو رفتارت منعکس بشه ،اون باور تقویت می شه و مقداری ترست می ریزه ،همین باعث می شه که دفعه بعد توی عمل قویتر از قبل باشی .پس ایمان ،عمل میاره ،وعمل، ایمان
وایمان حد ۱۰۰ یک باوره ،من ایمان دارم آتیش می سوزونه ،همون،طورم ایمان دارم که خدا رزاق هست .
و لی همونطور که ایمان دارم آب تشنگیم رو برطرف می کنه ،ایمان ندارم اگر امام زمان بیان مشکلات بشریت حل و فصل خواهد شد ،و….
در مورد دعا خوندن لزومی نداره حتما عربی بخونیم .دعاها چند منظوره هستن ،من می تونم بفارسی بخونم که نیرو بگیرم .ومی تونم دعاها رو مطالعه کنم و آموزش بگیرم ،ببینم که یه معصوم و انسان کامل چطور با خدا حرف می زنه و چی از خدا می خواد .
ولی استاد ازتون مممنونم که به این مطلب اشاره کردین .من اصلا بلد نیستم با خدا مثل به دوست حرف بزنم ،دارم تمرین می کنم بتونم .