گاهی وقتها دلت میخواد بشینی و بیواسطه با خدا حرف بزنی ✨ همونجوری که با صمیمیترین دوستت گپ میزنی. شاید برات سوال باشه چگونه با خداوند صحبت کنیم وقتی که نه صدایی از او میشنویم و نه زبان خاصی برای ارتباط لازم است؟ 🤔
حقیقت اینه که خداوند همیشه منتظر شنیدن دل ماست 💖، نه لحن رسمی میخواد و نه واژههای سخت. کافیست با زبان خودت، همونجوری که راحتی، احساساتت رو براش بگی. 🌿
تصور کن در سکوت شب، وقتی همه خوابیدن، تو با خدا نجوا میکنی و آرامشی عمیق مثل نسیم ملایم روی دلت مینشینه 🌙💫.
چگونه با خداوند صحبت کنیم 🙏✨
از همون کودکی به من یاد داده بودن که برای دعا کردن یا صحبت با خداوند باید حتماً به زبان عربی باشه.
برای همین همیشه دنبال دعاها و نوشتههایی به عربی میگشتم تا خواستههام رو به خدا عرضه کنم 📜.
ولی راستش رو بخواید، از زبان عربی خوشم نمیاومد 😅.

فقط از سر اجبار سعی میکردم متنها رو بخونم و حواسم باشه که تلفظم دقیق باشه؛ چون شنیده بودم یک اشتباه کوچیک توی فتحه و کسره میتونه کل معنی رو عوض کنه!
همین دقت و وسواس باعث میشد کمتر به سراغ دعا کردن برم، چون حوصله این همه سختگیری رو نداشتم.
تا اینکه به لطف خدا 🌿 وقتی مسیر تغییر در زندگیم شروع شد، با یه حقیقت مهم درباره چگونه با خداوند صحبت کنیم روبهرو شدم: اینکه میتونم به زبان خودم، ساده و راحت، با خداوند صحبت کنم. باور کنید اولش برام عجیب بود! هم ذوقزده بودم، هم گیج 🤯.
نمیدونستم باید دقیقاً چی بگم یا چطور حرف بزنم.
چون تا اون موقع فقط دعاهای آماده رو تکرار کرده بودم، بدون اینکه معنیشون رو بفهمم. حالا که نوبت خودم بود تا با خدا حرف بزنم، انگار زبونم بند اومده بود 😶. هر جملهای که میگفتم، سریع خودمو سرزنش میکردم:
«این چه حرفی بود؟! چرا اینو گفتی؟ چرا خودمونی حرف زدی؟ مگه نباید رسمیتر باشه؟» 🤦♂️
خیلی وقتها شک و تردید میکردم که نکنه اشتباه میکنم. چون بارها شنیده بودم که صحبت کردن با خدا آداب خاصی داره و من هیچ اطلاعی از اونها نداشتم.
اما چیزی که بالاخره بهم آرامش داد 🌸 این بود که فهمیدم خداوند فقط به زبان کلمات گوش نمیده، بلکه به زبان دل و احساسات ما توجه میکنه 💖.
فهمیدم مهم نیست فارسی بگم یا عربی، رسمی باشه یا صمیمی؛ مهم اینه که دلم آروم باشه و با خدای خودم حرف بزنم.
از اون موقع، هر وقت بخوام با خدا ارتباط میگیرم، با زبان خودم و به هر شکلی که راحتترم. نه استرس دارم و نه نگران اشتباه بودن حرفهام هستم. چون مطمئنم خداوند بینهایت مهربون، صدای دل همه بندگانش رو میشنوه ✨.
پس اگر میخوای بدونی چگونه با خداوند صحبت کنیم، یادت باشه هیچ زبانی بهتر از زبان دل خودت نیست ❤️. هیچوقت با خدا از گله و شکایتها نگو، همونجوری که احساس خوبی داری، باهاش حرف بزن و مطمئن باش میشنوه.

نقش احساس در گفتگو با خداوند 💖✨
وقتی صحبت از دعا و راز و نیاز میشه، بیشتر ما ذهنمون میره سمت کلمات: چه جملهای بگم؟ مودبانهتر باشه یا صمیمیتر؟ عربی بگم یا فارسی؟ 🤔
اما حقیقت اینه که اصل ماجرا کلمات نیستند؛ اصل، احساس ماست.
تصور کن 🌿 وقتی با یه دوست خیلی صمیمی صحبت میکنی، اون بیشتر به لحن و حس پشت حرفهات توجه میکنه تا به خود کلمات. حتی اگه جملههات ناقص یا ساده باشه، چون از دل اومده، تأثیر خودش رو میذاره.
ارتباط با خدا هم همینطوره، با این تفاوت که خداوند بینهایت عمیقتر و کاملتر از هر کسی، دل ما رو میشنوه ✨.
شادی، غم، امید، ناامیدی… همه اینها زبان مشترک بین انسان و خداست. خداوند نیازی به گوش برای شنیدن یا مغز برای تحلیل جملهها نداره؛ او مستقیم با قلب و احساس ما ارتباط میگیره 💫.
پس وقتی از خودت میپرسی چگونه با خداوند صحبت کنیم، بدون که مهمترین نکته اینه که با چه احساسی صحبت میکنی، نه با چه زبانی.
🔸 اگر با دلی پر از امید و آرامش دعا کنی، یعنی ایمان داری که خدا توان تغییر شرایطت رو داره.
🔸 اگر با حس ناامیدی یا اضطراب حرف بزنی، یعنی هنوز اعتماد قلبیت کامل نشده.
این احساس درونی، همون معیار واقعی ایمان و توکل ماست. ایمان یعنی اینکه هر بار یاد خدا میافتی، دلت سبک بشه، آروم بشه، لبخند روی صورتت بیاد 😊.
و توکل یعنی اینکه حتی وقتی شرایط بیرونی سخت و پرچالش باشه، درونت همچنان مطمئن باشی که خداوند همراهته 🌙🌸.
پس برای چگونه با خداوند صحبت کنیم مهم نیست چه جملهای میگی؛ چه فارسی، چه عربی، چه ساده و چه شاعرانه. مهم اینه که از دل و با عشق بگی. 💖.

بررسی نگرش خود درباره خداوند 🔍✨
برای اینکه بفهمیم واقعاً چگونه با خداوند صحبت کنیم و ارتباطی عمیقتر با او داشته باشیم، قبل از هر چیز باید یه نگاه صادقانه به نگرش فعلی خودمون بندازیم. چون نوع نگاه و باوری که به خدا داریم، مستقیم روی کیفیت رابطهمون با او تأثیر میذاره 🌿.
گاهی ما فقط چیزهایی رو درباره خدا شنیدیم، بدون اینکه واقعاً باورشون کرده باشیم. مثلاً همهمون بارها شنیدیم که “خداوند رزاق است” 🙏. اما سوال مهم اینه: آیا این جمله رو فقط شنیدیم یا واقعاً توی عمق وجودمون بهش ایمان داریم؟
اگه ایمان واقعی داشتیم، باید نشونههای رزق و روزی گسترده رو توی زندگیمون هم حس میکردیم 💰✨.
واقعیت اینه که خیلی وقتها فقط به شکل زبانی خدا رو توصیف میکنیم: خدا مهربونه، خدا رزاقه، خدا توبهپذیره… ولی وقتی شرایط سخت پیش میاد، واکنشهامون نشون میده که اینها بیشتر شنیدههامون بوده، نه باورهای ریشهای ما 😔.
پس لازمه از خودمون بپرسیم:
- وقتی میگم خدا مهربونه، آیا واقعاً در لحظههای سخت این مهربونی رو حس میکنم؟ 💖
- وقتی میگم خدا روزیدهندهست، آیا نگرانیهام رو درباره آینده رها میکنم یا همچنان پر از ترس و تردیدم؟ 😟
- وقتی میگم خدا شنونده دعاهاست، آیا راحت و صمیمی با او حرف میزنم یا هنوز دنبال جملهبندی درست و رسمی هستم؟ 🤔
اینجا همون جاییه که باید تمرین کنیم نگرشهامون رو با واقعیت زندگیمون مطابقت بدیم. یعنی اگر چیزی رو درباره خدا شنیدیم و تکرار میکنیم، اثرش رو در زندگی واقعی هم ببینیم.
به مرور که این تطبیق اتفاق میافته، هم ایمانمون واقعیتر میشه و هم یاد میگیریم چگونه با خداوند صحبت کنیم بدون استرس، بدون اجبار به قالبهای خاص و فقط با دل ساده خودمون 🌸.
این نگاه تازه باعث میشه ارتباط با خدا از یه وظیفه خشک و پر از ترس، به یه رابطه صمیمی و آرامشبخش تبدیل بشه 💫.

🌿 چگونه با خداوند صحبت کنیم (تمرین روزانه)
اگر تا حالا با خودت فکر کردی که چگونه با خداوند صحبت کنیم و به جواب درستی نرسیدی، بدون که تنها نیستی 🌿.
وقتی به خدا فکر میکنی، او بیشتر از همه به قلبت گوش میده نه به واژههایی که انتخاب میکنی.
یعنی مهم نیست لحن رسمی باشه یا دوستانه، طولانی باشه یا کوتاه؛ مهم اینه که از دل بیاد ✨.
اگر باور داشته باشی که خدا همیشه کنارت هست، متوجه میشی که هر لحظه میتونی با او صحبت کنی.
برای همین میخوام اینجا سه تمرین ساده و شیرین بهت معرفی کنم تا راحتتر یاد بگیری چگونه با خداوند صحبت کنیم و این ارتباط رو به بخشی از زندگی روزمرهات تبدیل کنی.
۱. یک دقیقه سکوت در آغاز روز ⏳✨
صبح که بیدار میشی، قبل از هر کاری چشماتو ببند و چند نفس عمیق بکش. در دل بگو: «خدایا! ممنونم که امروز رو به من دادی.» 🌸 همین گفتوگوی ساده شروعی عالیه برای حس کردن حضور خدا و یاد گرفتن چگونه با خداوند صحبت کنیم در طول روز.
۲. نجوای دوستانه در لحظههای عادی 💬💖
وقتی داری کارهای روزمرهتو انجام میدی، مثل رانندگی 🚗، آشپزی 🍳 یا راه رفتن 🚶، چند جمله کوتاه با خدا بگو. لازم نیست رسمی باشه؛ مثل حرف زدن با دوست صمیمی بگو: «خدایا مراقبم باش» یا «ممنونم که کنارمی». این تمرین بهت کمک میکنه چگونه با خداوند صحبت کنیم رو به یک عادت روزانه تبدیل کنی.
۳. دفترچه سپاسگزاری شبانه 📓🌙
قبل از خواب چند خط توی دفترچه بنویس از چیزایی که امروز به خاطرشون شکرگزاری کردی 🙏. این کار مثل یه پلی میشه که روزتو با آرامش به پایان برسونه و با لبخند به خواب بری. همزمان یاد میگیری چگونه با خداوند صحبت کنیم حتی در سکوت شبانه و با قلبی پر از احساس.
🌸 نتیجهگیری: گفتوگو با خدا، پلی به آرامش و عشق بیپایان
وقتی یاد میگیریم چگونه با خداوند صحبت کنیم، در واقع پلی میسازیم میان قلب پر از دغدغههای دنیاییمان و دریای بیکران آرامش الهی 🌊✨.
صحبت با خدا یعنی آزاد کردن دل از ترسها و نگرانیها، یعنی سپردن خودمان به منبع بیپایان عشق و رحمت.
هرچه بیشتر این ارتباط را تمرین کنیم، بیشتر حس میکنیم خداوند واقعاً نزدیکتر از هر چیزی است؛ از نفس کشیدن، از تپش قلبمان… 💓 و آنوقت است که زندگی رنگ دیگری میگیرد: سبکتر، روشنتر و پر از اعتماد و ایمان 🌈🌟.
پس بیایید از همین امروز، هر لحظه بهانهای برای گفتوگو با خدا پیدا کنیم. چه در شادی و چه در غم، چه در آرامش و چه در آشوب.
چون حقیقت این است: وقتی خدا را در کنارمان حس کنیم و بدانیم چگونه با خداوند صحبت کنیم، هیچ کوهی از مشکلات نمیتواند جلوی ما بایستد ⛰️💪✨.
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
امتیاز 3.98 از 349 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!


بنام خدای مهربان ومحترم.
سلام به استاد عزیزم.
وسلام به همه دوستان عزیز.
تمرین قابل شماره ۲ دور ه زندگی با طعم خداوند .
از باورهای غلط من این به دلیل دیدگاه نادرست پدرم من تا همین اواخر فکر میکردم خدا جنس اش مرد است چون شنیده بودم تمام اسم های خداوند متعال برای اسم آقا استفاده میشود .مثل شکرالله.سعدالله .
واین گونه با خدا خیلی راحت نبودم.
.واصلا روم نمی شد حتی در تنهایی هم لباس هام در بیارم .
یادر مورد مظلومیت هام چون در زمین پدرم خیلی ظالم بود. استغفرالله می گفتم اونم یک ظالمی مثل همین .
وبعدا فردی نادرست بعنوان همسر آمد تو زندگیم.واقعا ۳۱ ازعمر عزیزم را نابود به دلیل باور های غلط من .
از بچگی به من میگفتن خدا خیلی مهربونه
خدا همیشه باهاته
وقتی میرفتم مدرسه فکر میکردم خدا فقط برای منه
مامانم میگفت خدا از ریزه کاریهای زندگیمون هم واقفه و حواسش هست
اما یک جمله هم بود که میگفت اگر صلاحت باشه خدا بهت میده
و هیچ وقت صلاح خدا نبود
من خونه حیاط دار داشته باشم ووووو
این صلاحدید خدا به نظرم همون ضعف ایمان ماست که باور نداریم قدرت خدا رو چون خدا میتونه صلاحدید ما رو هم تغییر بده مثلا اگر من جنبه ثروت رو ندارم بهم بده منکه هر چی ادم پولدار تو اطرافیانم دیدم بسیار افتاده و فروتن بودن پس معلومه خدا به صلاحشون قرار داده
نشان های دریافت شده
بنام خداوندی که در این نزدیکیست
سلام عرض می کنم خدمت استاد گرانقدر ودوستان هم مسیرم در راه تعقیر کردن
گام دوم از دوره بی نظیر زندگی با طعم خدا
همه ی ما انسان ها در هر دین ومذهبی که هستیم
نیاز داریم با رب وپروردگار خودمون ارتباط داشته باشیم وباهاش حرف بزنیم روح ما نیاز داره همیشه
ارتباط بگیره.وخودشوتغذیه کنه اما خیلی از ماها راه
چگونگی این ارتباط رو بلد نیستیم ونمی تونیم خوب
با خدای خودمون حرف بزنیم و در دودل کنیم
سالهای زیادی هست قرآن می خونیم نماز می خونیم دعاهای زیادی هست که همه به زبان عربی
نوشته شده وما فقط اونها رو می خونیم بدون اینکه متوجه بشیم چی نوشته چون تسلطی به زبان عربی
نداریم سالهاست من نماز می خونم وهمیشه شنیدم و
خودمم باور دارم نمازی که با حضور قلب نباشه خیلی پیش خدا ارزشمند نیست این قضیه باعث شده هم نمازم رو قبول نداشته باشم وحس خوبی ازش نگیرم هم اینکه هر بار میام تمرکز کنم وبه دقت به تلفظ عبارتهاو معنی اونا فکر کنم فقط چند ثانیه
موفق می شم به این کار وباز ذهنم به افکار پراکنده روزمره مشغول می شه خیلی از دعاها هستن که گفته می شه برای گرفتن حاجت خونده بشن وخیلی مجرب هستن اما وقتی فقط عربی اونها رو می خونی نمی دونی چی این دعا برای گرفتن حاجت هست مثلا در صحیفه سجادیه دعاهای خیلی زیبایی از زبان امام سجاد هست که من واقعا نمی تونم درست عربی اونها رو بخونم چون خیلی سخته برام وقتی فارسیش رو می خونی خیلی قشنگه اما
با اطمینان نمی تونم فقط به فارسی اونها تکیه کنم
چون می گم عربیش رو نخوندم حتما فایده نداره
ماه رمضان قرآن ختم می کنم اما احساس آرامشی کسب نمی کنم چون نمی فهمم چی خوندم زیارت عاشورا می خونم اما نمی فهمم چی خوندم وبرام خسته کننده می شه وجالب اینجاست این طرز تفکر نسل به نسل بین ما منتقل می شه وبچه های ماهم همین طور بار میان اونام بچه هاشون همینو ادامه می دن من الان خیلی به دختر خودم گیر می دم که قرآن رو درست بخونه واگه جایی یه کلمه جابه جا بشه ممکنه معنیش عوض بشه واین خیلی گناه داره
اینجوریه که راه ارتباط با خداوند سخت وخسته کننده شده همیشه گفتن راه سخن گفتن با خدا آداب داره حتما باید سر سجاده باشی قبل حرف زدن ده تا صلوات بفرست بعد شروع کن به حرف زدن وبعد دعات باز ده تا صلوات بفرست تا شاید خدا به حرمت صلوات برمحمد وال محمد دعای تو رو قبول کنه وصداتو بشنوه
این باور که زبان ارتباط با خدا فقط عربی هست یه جور شرک به خداوند چون خدا رو با این باور محدودمی کنیم ودر حالی که خداوند نامحدود وبی انتهاست خداوند زبان خاصی ندارد واگه اینطور بود همه را عرب زبان خلق می کرد واین همه انسان آفریقایی سیاه پوست سرخ پوست سفید پوست با گویش ها و زبان های مختلف ملیت های مختلف آفریده وهمه وهمه انسان وبنده یک خدای واحدهستن خدایی که باهمه در ارتباطه از بد تولد پس نمی شه گفت خدا زبان خاصی داره مجبوری برای حرف زدن باهاش با اون زبان خاص حرف بزنی راه ارتباط با خدا از طریق احساسه چون احساس بین تمام انسان ها مشترک احساس شادی وناراحتی ترس در همه یک واکنش ایجاد می کنه پس می شه گفت زبان ارتباط با خدا احساس هست وهدف از همه عبادت ها نماز ها ودعاها دریافت احساس خوب وآرامش است هرچی در این راه استمرار داشته باشیم در راه دریافت احساس خوب توکل وایمانمون به خدا بیشتر می شه واما موضوع جلسه امروز
تناقض بین نگرش باوری که به خدا داریم با اونی که راجب خدا شنیدیم وفکر می کنیم
من اعتراف می کنم در طول زندگیم هرگز ایمانی به خدا نداشتم در حالی که تمام اطرافیانم منو آدم مومن ومعتقدی می دونن چون داعم دم از خدا می زنم تمام پروفایل هام راجب صفات خداست از نوجوانی برای خدا دلنوشته های زیبا واحساسی نوشتم همیشه بهترین انشالا هارا راجب خدا نوشتم اما پشت هیچ کدام از حرفهام اعتقادی نبوده اینجا دیگه راهی برای فرار نیست ودارم بین آدمای حرفم می زنم که همه داریم یک آگاهی رو دریافت می کنیم ودیگه نمی تونیم به خودمون دروغ بگیم
همیشه همه کارهامو با نام خداوند بخشنده ومهربان شروع کردم اما نه به بخشندگیش ونه به مهربانیش اطمینان کامل نداشتم چون در عمل پیاده
نکردم سالهاست هر وقت یاد رفتار اشتباهم با پدر مادرم می افتم عذاب وجدان می گیرم وبه خودم بد وبیراه می گم بارها هم از اونها هم از خدا معذرت خواستم ولی باور نمی کنم خدا منو بخشیده باشه
بخاطر رفتار اشتباهم که از سر عصبانیت چند لحظه ای که با همسرم ودختر داشتم نمی تونم خودمو ببخشم واحساس گناه میکنم وباور نمی کنم خدا منو بخشیده باشه
شنیدم که خدا قادر مطلقه وبی ازن او برگی از درخت نمی افته اما هرشب کابوس زلزله دارم وبا ترس می خوایم حتی مدتی قرص آرام بخش می خوردم وبهم می گفتن برو پیش روانپزشک شبها نمی تونستم بخوابم این بخاطر ایمان نداشتنم به خدا بود چون فقط به حرف اونو قادر توانا می دونستم سالهاست نگران مریض شدن واتفاق افتادن برای دخترم هستم وهمیشه نگرانشم هر بار از مدرسه بهم زنگ می زنن تمام بدنم می لرزه نکنه اتفاقی افتاده باشه وزمین خورده باشه یا بلایی سرش اومده باشه این در حالی که وقتی از در می زنه بیرون اونو به زبان دست خدا می سپارم ومی گم خدایا در جایی که از دیدگان من پنهان است اما از دیدگان توپنهان نیست مراقب او باش واین فقط به حرفه سالهاست می گم خدا رزاقه وروزی فقط دست خداست وهربار شوهرم از درآمد نداشتن و مشتری نبودن برای مغازش می گه بهش می گم نگران نباش روزی دست خداست اما خودم نگران می شم واین فقط به حرفه اگه پولی جمع می کنم می ترسم ازش خرج کنم یا به نیازمندی کمک کنم چون می گم تمام می شه وخودم بیشتر بهش احتیاج دارم چون صفت رزاق بودن خداوند رو باور ندارم وقتی کسی بهم می گه چرا دیگه بچه دوم نمیاری ودخترت دیگه بزرگ شده می گم کی خرجشو بده تو این اوضاع گرانی کی می تونه خرج دوتا بچه رو بده واین برای اینکه من به رزاق بودن خداوند باور ندارم واینکه می گن هرآنکه دندان دهد نان دهد رو فقط در حد حرف قبول دارم وبه بقیه هم می گم خواهرم به ظاهر خیلی مومن نیست چون محجبه نیست ونماز نمی خونه ندیدم تا حالا دم از خدا وپیغمبر بزنه اما با اینکه شوهرش بیکاره بیشتر سال بچه دومش رو به دنیا آورد هرچی بقیه گفتن برا چته می گفت پسرم تنهاست وباید خواهر وبرادر داشته باشه ومی گفت خدا خودش روزیشو می رسونه وهمیشه هم همین طور شده ودر بهترین شرایط بچه اش رو به دنیا آورد و داره بزرگ می کنه اما منکه همیشه دم از خدا می زنم جرعت ندارم یه بچه دیگه به دنیا بیارم.
سالها مادرم مریض بود ومن دعایی نبود برای سلامتیش نخونده باشم نذر کردم خیلی وقتا ساعت ها بعد نماز گریه می کردم تا خدا شفاش بده اما کوچکترین اطمینانی نداشتم که خدا شفای مادرم رو بده ومی گفتم سرطان چیزی نیست که خوب بشع
غافل از اینکه این درخواست ها حتی جزعی از جزع هم برای خدا محسوب نمی شه واون بی نهایته وهیچ چیزی ذره ای از قدرت وعظمتش رو کم نمی کنه
راستش دیگه خسته شدم از این همه حرف از این همه دم از خدا زدن و ذره ای ایمان نداشتن دیگه می خوام به خدا ایمان بیارم شنیده هامو به عمل تبدیل کنم بسه دیگه چند سال دیگه باید فقط تظاهر کنم می خوام تو این دوره این دفعه واقعی واقعی به خدا ایمان بیارم وبه گفته های پیامبرش که استاد عطاروشن هست عمل کنم احساس می کنم در سن ۳۶ سالگی یه بار دیگه خدا پیامبری فرستاده تا منو به دین خودش دعوت کنه حتی الانم از این نوشته خودم می ترسم که اینجوری می گم اما دیگه ترس بسه ومی خوام عمل کنم فقط اینکه همیشه گفتم منو ول کردی به امون خدا یا بچه رو رها کردی به امون خدا عین کفر بوده واز این به بعد می خوام خودمو بچه ام رو زندگیمو رها کنم به امون خدا به خواست خدا ولی به عمل نه به حرف
استاد عزیزم چقدر شیوا چقدر زیبا سخن می گی از خداوند هرچی این فایل رو گوش می دی تمامی نداره هربار می شنوی انگار دفعه اوله خوش بحالتون که در زمانه ای اینقدر آگاه وبینا هستین که اکثر آدمها در کفر مطلق به خدا هستن وخوش بحال من که خدا هدایتم کرده واینجا هستم
سلام استاد عزیز
من چندبار این فایل رو گوش دادن ولی واقعا نمیدونم چی باید بنویسم.
درمورد زبان عربی که من چندسالی هست به خاطر همین عربی بودن نمیتونم برم سراغ دعا و قرآن.نذرکردم که قرآن رو ختم کنم ولی چون وقتی میخونم نمیفهمم چی میگه انگار عذاب میکشم.همش فکر میکردم کاش میشد بتونم قرآن رو به فارسی ختم کنم ولی میترسیدم قبول نشه ازبس که همه میگفتن خدافقط عربی قبول میکنه.ولی یه بارروز عرفه توتلوزیون دیدم مسلمانان اروپایی قرآن و مفاتیح به زبان انگلیسی میخوندن و کسی بهشون چیزی نمیگفت.از اونجا فکرم دچاردوگانگی شد که مگه ما چمونه که نباید دعا و قرآن رو فارسی بخونیم….وقای عربی رو نمیفهمیم و اون حس لذت صحبت باخدا رو احساس نمیکنیم خب عربی خوندن که بی فایدس.
والان با دیدن این فایل مهرتایید به افکارم زده شد که بهتره به فارسی با خدا صحبت کنم.
ختم قرآن که چندساله نتونستم ادا کنم رو به فارسی بخونم و ختم کنم.اینجوری خدا راضی تره…
دربارهی تفکرما نسبت به خدا….شما واقعا انگار از ته قلب ما خبردارین.
من خیلی فکر کردم.من زانو درد دارم و میترسم از لینکه زمینگیربشم.همش دعا میکردم خدایا زانوهام خوب بشن ولی ته قلبم میگفتم نه بابا خدا بیکاره بیاد زانوی منو خوب کنه…یا میگفتم خدا تانخواد زانومو خوب نمیکنه.ولی الان که بهتر فکر میکنم میگم خدا جهان رو رو به پیشرفت و خوبی و ساختن و آبادی آفریده،حتی انسانها هم دارن بیشتر تکامل پیدا میکنن.پس یعنی خدا همه چیز رو برای ما به سمت خوبی میخواد فقط کافیه من تفکرم رو با بخشش و مهربونیه خدا یکی کنم تا ببینم واقعا خدا منو سالم میکنه،بیماریهامو خوب میکنه. و خیلی کارهای دیگه خدا با باور قلبی برامون فراهم میکنه
خدا رزاقه ومن باید اینو ازته دل باور کنم و اون زمانی که با ایمان کامل بگم خدا رزاقه میتونم ببینم خدا بیشتر از قبل بهم روزی میده.وقتی با این بگم خدا شفا دهندس اون زمان واقعا خدا منو شفا میده.فقط کافیه من از ته دل به گفته ها و شنیدهام راجع به خدا ایمان بیارم.
همونجور که خدا تو قرآن میگه کسانی که ایمان آوردید از نعمتهای خدا بهره مند میشید.ولی ما فقط مسلمون زبانی هستیم.خدا هیچ جا نگفته کسانی که اسلام بیارن موفق هستن بلکه همه جا از ایمان حرف زده.یعنی ماکه زبانی مسلمانیم بلید ایمان کامل هم داشته باشیم.
انقدراز بچگی مارو از خدا ترسوندن که فلان کارو نکنید میریدجهنم و خدا شکنجه و عذابتون میکنه که ما قبل از رحمت و بخشش خدا یاد عذاب میوفتیم.
وقتی درتنهایی خودم خلوت میکنم و فکر میکنم به گفتهاتون میفهمم چقدر توی این ۳۵ سال عقب بودم.چرا خدا رو درست ندیدم،درست باور نکردم،چرا وقتی گفتم تو تنهایی خدا در کنارمه حسش نکردم…..واقعا از خودم خجالت میکشم و گریه ام میگیره.
خدایا منو ببخش که انقدر ازت دور بودم.میدونم بخشنده ای و میدونم روزی دهنده و شفا دهنده ای،میدونم مهربونی و یادی دهنده ای و الان دارم از ته دل قلبم باور میکنم به این گفته ها.
خدایا شکرت که منو تو این مسیر شناخت و آگاهی اوردی.ممنونم خدای مهربونم
انجام تمرینات جلسه:
من خیلی رو ذهنم در مورد خدا کار کردم ، و خیلی چیزا در مورد خدا تو ذهنم تغییر کرده ، من آدمی بودم که فکر خدا با غم من خوشحال تره با ناراحتی من و بدبختی من احساس دلسوزی میکنه ولی خب همش اشتباه بود ، همش اشتباه ، و خب الان خیلی حس بهتری نسبت به خدا تو ذهنم دارم
نشان های دریافت شده
به نام خداوند جان و خرد
با عرض سلام و ادب خدمت استاد عزیز و یاران همراه.
استاد این فایل بسیار تاثیر گذار بود بار اول که فایل رو دیدم کاملا داغون شدم بعد از چندین بار شنیدن تونستم افکارمون جمع و جور کنم .
آخه هر چی رشته بودم رو زد پنبه کرد .
بعد از ۴۴ سال زندگی فهمیدم به خدا ایمان ندارم .
بذارید اول از پراکنده گویی خودم عذر خواهی کنم چون هر چی به ذهنم می رسه سعی می کنم خلاصه بنویسم و گرنه کتابی میشه برای خودش .
استاد می خوام از اول شروع کنم درباره ی زبان عربی ،راستش من فکر کنم حدود ده سال پیش دوره های مربیگری قرآن رو گذروندم تا بتونم قرآن رو به عربی و زیبا تلاوت کنم ولی الان باید بگم زمانی که عربی رو فارسی می خوندم بیشتر قرآن می خوندم چون خواندن قرآن به زبان عربی با کلی تغییرات کمی سخته .
حقیقتا بزرگترین آرزوی من درباره ی قرآن اینه که وقتی تلاوتی می شنوم یا خودم قرآن رو می خونم ،بفهمم چی میگه .
چند سالی میشه که ترجمه می خونم حتی دعاها رو چون باید بفهمم چی می خونم .
اینو بگم که نجوا کردن به زبان عربی چون ریتم خاصی داره برام دلنشینه .
گاهی دیدم که آدم ها تند تند ذکری رو می خونن یا دعایی رو انگار مجبورن هر روز اونو بخونن بدون اینکه بفهمند و احساسی در میان باشه .
یادمه یکدفعه خواهرم تند تند تسبیح می چرخوند و ذکر می گفت بهش گفتم داری چکار می کنی چه فایده ای داره ،گفت یک کدوم از این ذکر ها خودش سیمم رو وصل می کنه ،من که نفهمیدم .
من نمی تونم اینکارا رو بکنم .
حقیقتا حرف زدن با خدا و تفکر درباره ی خدا رو بیشتر دوست دارم از ذکر و نماز و ..
رسیدم به قسمت سخت ماجرا
شناخت خداوند و باورهای من :
بهش فکر که می کنم دلم آشوب میشه .
من خداوند رو بی نیاز میدونم و به این باور دارم چون همیشه سعی می کنم محبت هاشو جبران کنم ولی اون به هیچ کاری از طرف من نیاز نداره .
میدونم خداوند یکتاست و باور دارم اونم بخاطر تفکر در جهان هستی است .
میدونم خداوند بخشنده است و اینو باور دارم چون اگه کاری کردم که شایسته نبوده و عذر خواهی کردم برام تمام شده و دنبالش دیگه نیستم .
من میدونم خداوند قادر و تواناست ولی باور ندارم چرا ؟
چون اگه تاریک باشه من بخوام از خونه برم بیرون همش از ترس خدا خدا می کنم که مواظبم باش اما ترسم کم نمیشه تا اینکه یک آدم دیگه بیرون ببینم اونموقع کلا خدا رو یادم میره و خیالم راحت میشه .
بچه هامو میگم خدایا به تو سپردم ولی آرامش ندارم و می ترسم .
می دونید استاد بزرگترین مسئله من اینه که با خودم میگم اگه خدا بخواد من و بچه ها رو حفظ می کنه اما اگه نخواد چی ؟
شاید بخواد منو امتحان کنه ؟
مثلا یک اتفاقی که ازش می ترسم بیفته و اون امتحان باشه .
این آیه که ما شما رو به مال و فرزند و بیماری آزمایش می کنیم منو اذیت می کنه.
نمی فهمم چرا درباره ی خدا اینطوری فکر می کنم که همش می خواد منو امتحان کنه ؟
استاد ترس های زیادی دارم و همیشه نگرانم اتفاق بیفته و من کم بیارم بارها با خودم تا انتهای اتفاق هایی رو که ازشون می ترسم مرور کردم و گریه کردم شاید بتونم تمومش کنم ،ولی نمیشه .
با خودم گفتم خدا اگه بخواد کاری بشه میشه و اگه بخواد جلوی کاری رو بگیره هیچ کس نمی تونه مقابلش بایسته .
من می ترسم که خود خدا بخواد اون اتفاق بیفته .
نمی تونم بر ترس هام غلبه کنم .
یادمه چند روز پیش کتاب قرآن رو باز کردم ،پیامبری به قومش گفت :
چرا قبل از رحمت خداوند منتظر عذابید.
فکر کنم این آیه برای من بود .
وای خدایا چرا به تو ایمان نمیآورم.
استاد قبلا فکر می کردم چرا خداوند ما رو دوست نداره و اینقدر سختی و بدبختی وجود داره البته قبل از ازدواج بعد متوجه شدم که لازمه ،مثل همین سخت گیری هایی که من برای بچه هام دارم .
مثلا وقتی مریض میشن و آمپول دوست ندارن و گریه می کنن من میدونم باید اینکار بشه اونو انجامش میدم با اینکه فرزندم شاید از من بدش بیاد .
اینو برای خداوند هم قائلم .
استاد این نوشته ها بسیار باعث آزار من میشه به طوری که نمی تونم تمومش کنم .
سال ها با این مباحث و تفکر درباره ی این مسائل اذیت شدم تا اینکه یک بار گفتم خدایا من که سر درنمیارم تو رو به دانایی قبول دارم و بودنت رو قبول دارم پس هر چی بشه تو آگاهی .
گفتم مگه موسی از رفتار خضر سر درآورد که من دربیارم ،بی خیال شدم.
الان با این فایل دوباره همه چی برای من سر باز کرد و من چند روزه خواب و خوراک ندارم .
انگار یک دیوار شکسته داشتم که روشو کچ کرده بودم تا دیده نشه الان اون کچ ها ریخت و ترک عمیق دیوار نمایان شد .
ببخشید منو دوست ندارم این فایل رو ادامه بدم .
یعنی بازم عشق و علاقه ای که فکر می کردم بخدا دارم دروغ بود و از روی ترس ؟
انگار همه ی حال خوب و همه دنیایی که ازش لذت می بردم دروغ بود و ساختگی .
استاد می خوام برم فایل بعدی ،متعهد شدم به انجام دوره ولی الان دست و دلم می لرزه ،احتیاج دارم به تفکر و تنهایی .
ببخشید 😔😔
امیدوارم روزی برسه که بیام و این فایل رو دوباره با بهترین آگاهی بنویسم .
درود خداوند برشما 🙏🌹
نشان های دریافت شده
بنام خدا
اعتقاد من درباره خدااز بچگی . وقتی می پرسیدم .نمیدونم چطور ولی واقعا از همه میپرسیدم حتی مدرسه هم نرفته بودم. توتلویزیون میگفت خداخونش توقلب ماست . منم هر وقت از مادرم می پرسیدم جوابش همین بود اما وقتی ناراحت میشد غمگین شد با بابام دعواش میشد. کتک میخورد . میشنیدم شروع میکرد به گفتن که نمیدونم کجاست چرا نمی بینه مارو بعد از اون زمان بی پرده می نویسم. تاواقعیت خودم برام اشکاربشه تابهم اثبات بشه . برای خودم .نمیدونم نظرتون چطوره. در مورد حرفام ولی چون آزادی نوشتن دارم مینویسم موقع که باترس ولرز شب میخوابیدم یاتوی اتاق جمع میشدیم منو. خواهرا م . مامانم می گفت. فلان کارونکنین باباتون عصبی میشه بذا ین بخوابه کاری نکنیین ناراحت بشه. و درمورد همه چیز بهمون میگفتن نکنین. اذیت حرف نزنین . . بعد میخواستیم کاری بکنیم ماه رمضون یا محرم که اینو نمیدونم کی گفته که محرم حرامه تخمه خوردن خداخوشش نمیاد . پفک و چیپس خوردن حرومه فیلمای خنده دار دیدن و کلی چیزای دیگه موقعی که اتاق کثیف میشد مامانم میگفتم باباتون عصبی میشه . تمیزش کنیین . موقع که غذا مثلا می افتاد رو زمین برنج یاهر چیزی که اضافه بود میگفت خداخوشش نمیاد اما زمانی من خدا ناراضی شدم وارتباطم باهاش قطع کردم همون هفت سالگی بود همیشه. عاشق این جمله بودم که خدا خونش تودلمه وخوشحالم بودم حتی موقع ناراحتی وغم توخونمون. آمااز جایی این ارتباط واین وجود داشتنش رودر خودم قطع شد زمانی که من عاشق پدر بزرگم بودم خیلی باهم بازی میکردیم وتو دوران بچگی کلی حرف بهش میزنم که نمیدونم چی بود ولی خوشش می اومد ومن حتی بیشتر از پسر خاله هام وپسر داییام بلاسرم اومد به خاطر بازی کردنام و همیشه منو میگرفت روزانو وفشار میداد بادست وپاش میگفت توروفشارمیدم چون. ازهمه فضول ترگی یه شب ازدنیارفت .موقع که بچه بودم میخواستم بدونم برمیگرده یعنی حالا که رفته میاد خونه یانه . بعد نمیدونم کی بود گفت نه اون جسمش زمینه دیگه نمیبسش روحش پیش خداست رفته پیش خدا دیگه برنمی گرده گذشت ومن ترسیدم از. ازدست دادن مادر بزرگم . دوسال بعد کلاس سوم ابتدایی بودم مادربزرگم کنار دست من حالش بدشد وله محض رفتن به بیمارستان ازدنیارفته بود. .من این بار هم همون حرف رفتن پیش خداروشنیدم وانقدر برام ملموسش میکردن که خدا هرکس و دوست داره ازت میگیره . ومن از خدانفرت پیداکردم و اتصال منقطع شد قطع نمیشه اما فاصله گرفتم. من. . واین روهم دربچه های فامیل دیدم .چون همه یوا خونه به خونه دیواربه دیوار از خونه دایی عمو خاله و پسسر پسر عمو درکل یک منطقه بکه همگی باهم توش زند کی میکنیم وبچه های کوچی ک روهم این جوری بهشون میگفتن مادربزرگ دیگم .وبعداز اون. هم. من. ترسیدم چیزی که بهم بده روازم بگیره میگفتن. خداهر چی بده رومیده ولی بعدازت پس میگیره امادرعین حال هم میگفتن. رزاق بخشنده .وقتی بیماریم تو بارداری اولم برگشت. بیشتر از خدامتنفرشدم تااینکه بخوام ازش کمکم کنه .همیشه میگفتن .مادرم. بود میگفت خدادعاهاتوجواب میده چون مریضی این قبل از ازدواجم بود وبعداز اون هم موقع ازدواج یادم میاد موقع عروسی ناخواسته قرآن از دست افتاد همه گفتن باید صدقه بدی معلوم نیست چه بلایی سرت بیاد بااینکه میگفتن خدابخشندست خدا ناجی آدم هاست به همه چیز آگاه هست وقتی بچمو از دست داد و باز هم نفرت بیشترشد وشاید باورتون نشه اما حتی از شنیدن صوت قرآن هم ترس دارم . وقتی میشنیدم می گفتم باز کی فوت کرده. چی شده بدش هم که هر اتفاقی توخونه می افتاد ترسی که از پدرم داشتیم انگار دوتاخداوجودداشت خدایی که توخونه هست و خدایی که فقط ازبالانگاه میکرد و کاری بلدنبود بکنه . وزمان که گذشت. من بیشتر . وبیشتر احساس میکردم دورم از بچگی هام از لذت های درسته اون زمان لذت های زیادی نبردم از زندگی اما بازم اون لذتی که وقتی که میگفتم خداکجاست دست میزاشتن روی قلبم ومیگفتن خدای تودلته رونداشتم وبیشتراز بودنش بالای سرم از فرشته هاست ناراحت بودم دوست نداشتم وحتی در تمام این مدت با صراحت بگم هیچ وقت از روی علاقه این کاررونکردم حتی درموردنماز نظر ونیاز چندبار این کار و کردم به شوهرم برگشت گفت داری شرط بندی میکنی باخدا لمایک جا باور دارم که خدانجاتم داد وتونستم به زندگی ادامه بدم یه بار توخیابون تشنج کردم خیره ومنگ وبدون هیچ نگاهی به جلو داشتم حرکت میکردم مستقیم میرفتم چشمام باز بود حرکت میکردم ادامه میدادم اما چیزی از پیرامونم درک نمیکردم تا اینکه یهو دیدم کنار دست یه خانوم ودستمو گرفته. بود. میگفت دیدم داری راه میری ماشین هم ازاین هشت چرخه که بار حمل میکنن میذارن. .چی هست میگفت داشت با سرعت میومد فهمیدم هیچی نمی فهمی ازدوروبرت گفتم بکشمت نری زیر ماشین . بهش گفتم ممنون نجاتم دادی گفت من نبودم خدابود که نجاتت داد از اون روز باز م یه حس امیدی پیداکردم اما هنوز اونقدر قوت نگرفته بود تا اینکه. به طریقی که دفعه ی پیش گفتم تصمیم گرفتم ادامه بدم . وایمانم روبهش قویترکنم .چون چندجا نشونه بهم داد پس تصمیم گرفتم مسیرموازطریق نشونه هاادامه بدم.
نشان های دریافت شده
به نام خدای مهربون
چه تعریفی از خدا شنیدم از بچگی تا الان
تا قبل آشنا شدن با این مباحث و قوانین از زمین و زمان شاکی بودم فکر میکردم خدا از یه سری بنده هاش خوشش میاد یه عده دوست نداره و من جزو همون ها هستمهر وقتم که مشکلات خیلی زیاد میشد خودمو قانع میکردم که خدا این دنیا هر کسی رو عذاب بده اون دنیا براش جبران میکنه
از مشکلات جسمی که داشتم ناراضی بودم و فک میکردم خدا برای اینکه منو بیشتر عذاب بده این بیماری رو آفریدهتو رابطه با همسرم خوب نبودم و فک میکردم اصلا خدا منو آفریده فقط تا عذابم بده
بخاطر جنسیت ام فکر میکردم خدا مرد ها رو بیشتر دوست داره چون اونا خیلی قدرت دارن و خدا بنده های زن رو کلا برای عداب کشیدن آفریده در کل فک میکردم خدا بین بنده هاش خیلی فرق میزاره بین طایفه ما مرد ها ارزش بیشتری دارن همه ی حق ها به اونا داده میشه فک میکردم خدا کلا مرد ها رو بیشتر دوست داره
یعنی وقتی دعا میکردم میگفتم چه فایده خدا هر چی نعمت هست به آقایون میدهبخاطر همین افکار، زن موفق یا نمیدیدم یا اگر میدیدم میگفتم اون شانس آورده
فک میکردم اگر ثروتمند بشم از همین خدایی که تا الان یه ارتباط کوچیکی هر از گاهی باهاش دارم همینم از دست میدم و ازش دورو دورتر میشم
در مورد سلامتی هم فک میکردم خدا هر کی رو بیشتر دوست داشته باشه به یه مریصی دچار میکنه تا گناهانش بخشیده بشه
داستان های که از زندگی امامان شنیده بودم و سختی هائیکه کشیده بودن این تصویر رو در ذهنم ساخته بود که هر کی بلای بیشتری تو زندگیش تجربه کنه پیش خدا عزیز تر و خدا آدم های فقیررو که خیلی متواضع هستن و هیچی از این دنیا نمیخان رو بیشتر دوست داره
فک میکردم خدا استعدادی به من نداده چوم من براش مهم نیستم یه بنده گناهکار
در مورد بخشنده بودن خدا هم فک میکردم خدا به این راحتی ها نمیبخشه باید مراحل توبه رو مو به مو انجام بدی اگه یه مرحله اشتباه کنی ردی وقتی قرآن میخوندم اون آیه هایی که در مورد عذاب بود برام بُلد میشد و ترس ام از خدا بیشتر بود
فک میکردم اگر ذره ای از موهام بیرون باشه با نامحرمی صحبت کنم دیگه واویلاخدا حساب همه چیزرو میکنه و به حسابم میرسه با خوندن دعاهای عربی فک میکردم میتونم به خدا نزدیک تر بشم ولی هیچ وقت حتی با خوندن معنی هاش نمیتونستم ارتباطی بگیرم
اگر قرآن میخوندم حسم بد میشد چون فکر میکردم فقط خدا میخاد بهم گوشزد کنه که تو بنده بدی هستی میگفتم درسته میگه توبه پذیرم درسته میگه صد بار توبه شکستی باز آاما نه برا من من دیکه خیلی گناهکارمهنوزم با این حس گناه مشکل دارم و خیلی درگیرش هستم و باید رو این مساله بیشتر کار کنم
در مورد خدا اینم میشنیدم که برای ما نخواسته میگفتم قدرت داره ولی برای من نخواسته دیکه خوشش نمیاد لابد ار من .
خیلی جاها خدا هوامو داشته ولی آنقدر انسان فراموش کار که فقط جاهاییکه اتفاق بد میافتاد فکمیکردم خدا دوستم نداره و اون جاهاییکه هوامو داشت فکر میکردم بخاطر اینه یه روزیکه جایی یه کار خوبی کردم خدا هم گفته بزار براش کاری کنم
وقتی اومدم این پیام رو بنویسم وقتی دیدم استاد گفتن من نمیگم چیزی خودتون برید بنویسید و زمانی که شروع کردم به نوشتن دیدم یکی از ریشه ای ترین باور هایی که نسبت به خدا دارم اینه که خدا منو دوست نداره
همیشه فکر میکردم خدا فقط بنده های خاصی رو دوست داره مثل اماما و پیامبرانیکی مثل من جایی پیش خدا ندارهولی خیلی خوشحالم خدایی دارم که فارغ از هر کاری که کردم از هر باوری که نسبت بهش دارم دوستم داره اونم نه یه دوست داشتن معمولی دوست داشتنی پر از عشق
خوشحالم که قدم تو این مسیر گذاشتم و مطمئنم با استمرار هر روز بهتر از دیروز میشم خدایاشکرت
نشان های دریافت شده
سلام برخدایی مهربان که با شناخت تازه خودت دارم به خودم میگم چخ خدایی داشتم وچه خدای رومرستش کردم وکه کلی ترس لا بودنت داشتم. من روببخش
سلام براستاد وهمه دوستان هم مسیر
رابطه خدا با سلامتی. چی میرنم
کسی که مریص هست خداوند در کنارش هست حتی باید به دیدار شادی خداوند پیش مریص رفت که دلش روشادی بشه شاید برای همین هست که من با دردی که داشتن ته دلم پیش خودم میگفتم که خداوند درکنارش هستم با اینکه درد داشتم بااین افکار تو دلم شاد بود رکه توجه خداوند رو دارم اگه این زمان وارد سایت شدم برای رهای از مشکلات باره ته لم اروزیی داشتن جسم سالم رو داشتن هی میگفتم که دوست دارم خداوند شفایی من بده
رابطه خدا وعشق
باره به من گفته شده بودکه خداوند عاشق انسانهای با ایمان وکریه کن هست اشک برای جلای روح لازم است کسی که زیاد ا. شک میریزه این ازنشانه توجه خداوند بهش هست و کسی که اصلا گریه التماس به خداوند رو نداره اون اصلا دل نداره هرچی گریه و زرای زیاد باشه نشونه ایمان اون فردهست زمانی میشد که اگه من مراسم رضو رفته بودم ازطز خواندن اون مداح به دلم نشسته اشکی نمی ریختم اخر شب بهخودم گفتم حتما من گناه زیاد داریم که اشکم ازچشم خارج نمیشه ودر مراسم. بعدی انقدربه خودم فشار میاورم. که کمی گریه کنم که تودلم احساس خوبی رودبه وجود میارم
رابطه بخشنده خدا چی گفتن
من به باوره بخشندگی خداوند دبسیار اعتقاد داشتم حتی اگه احساس کردم کاری که دارم انجام میدم تو. دیگاهم اشکال داشت برای ترک اون اشتباه به خداوند قول دادم به شکر خدا تا ابن زمان از تکرار اون اشتباه راحت شدم وهچ و سوسه کار رو هم نداشتم دجون میدوستم خداوند من رو بخشیده اصلا قشنگ نیست که از بخشش وخداوند سو استفاده کنم اون بخشیده و من باید حواسم باشه که دیگه تکرارش نکنم چون عطا کنندگی اون بسیار فبول داشتم دارم
طز فکر چقدر باورش کردم و نگاهم چی بود
باورهای من که در باره خداوند. داشتم که اصلا به شکل درستی نبود کلی اشکال تو این در بخش. داشتم. که حز شناسایی خداوند نبود و حتی کلی ترس داشتم که نکنه خداوند رو ازدستم ناراحت بشه و به گناهنم اصافه بشه تا اینکه کم بشه ترس به همراه داشتن خداوند با هم پی مخلوط بودن. زمان. انکار خداوند مهربان ویی زمان همون خداونداز ش ترس داشتم و ین دو گانهای بعضی زمان خودم رو. دچار ناراحتی میکرد دوست داشتم خداوند رو فقط، مهربان بینم نه اینگه جون اون مهربان هست من کلی خطا داشته باشمکه خداوند ازسر همش خواهد گذشت نه چون کمی دقت توابن بخش داشتم انتظارم فقط قسمت مهربان خداوند بودن رو بیشتر دوست داشتم فبل وردبه سایت باوره داشتم خداوند ازر گکردن به من نزدیگ هست ولی در این مسیر دریافت که جسم من اصل خانه خداست خداوند در. دورن من جای داره نه در. بیرون از من خوب پس خدایی که به این نزدیکی است فقط احساس براش مهم هست هر. آنچه من درش احساس دارم اگه خوب، هست همون. شکل به من عطا کرده اگه احساسم بدهست بازم.همون شکل به من عطا میکنه این نشانه عدالتش هست هر. چی من خواستم به من داده نه چیزی مخالف خواسته من
خوب وفتی خواستم به من داده میشه اون زمان تازه از دریافتی خودم هم کلی گله شکایت داشتم انکار من حسم خوب بوده دریافتی بد طبق احساس داده شده
من در مسیر چاقی دائم احساس بد. داشتم کلی هم ترس از چاقتر شدن توچه و تمرکز هم کلا روی چاقی بود ولی انتظارم از. خداوند دادن لاغریی بود هر چی هم تلاش کردم چون تو افکار هیچ کاری رو نکردم در نتیجه دریافتی من طبق همون احساس چاقی. و چاقتر شدن بود وفتی دلم شکست وبا نامیدی ازخودش خواستم که من به سمتی هدایت کنه که از این همه مشکل خلاص بشم و چون تمرکز از این بخش کمی برداشته بودم طبق خواستم به این مسیرهدایت کرد و حالا همه ،مسیر رو برخلاف باند امدن دارم برکشت میکنم اول حسم با اون مسیر فرق بسیار زیادی کرده در نتیجه توجه و تمرکز رو هم گذاشت برای لاِغریی پس. دریافتی من از این حس خوب رو هم خداوند به من داره میده چون احساسم در جهت خوب است طمع زندگی من دراین ۱۰ ماه درجهت به باند مخلف درنسیر برکشت هستم اون شناخت از خودش رو. دارم به شکر. خودش دارم به زندگی خودم طمع عطر خدایی. انشالله دارم میزنم اون آگاهی که به من کمک کرده رو دارم هر روز تمرین میکنم که بشه ملاکه ذهنم درنتیجه برای همسو شدن با خودش درارم در تلاش هستم برای من هنوز که خیلی کاره داره ولی دارم انجام میدم
خدا پشت. پنا. هتون. یا. حق حق. نگه دارتون.
با سلام به استاد عزیز و گرامی و همگی دوستان عزیز. در مسیر زندگی با طعم خدا چقد عبارت دل نشین و آرامش بخشی خیلی دوست دارم زندگی کردن با طعم خدا . زندگی که پر از روح باشه زندگی مملو از عشق و شور و زیبایی سلامتی و ایمان و اطمینان داشتن به خدایی که توی دلم هست و به من خیلی نزدیکه و حس کردنش که همیشه همه جا همراهم هست پس من چرا باید از چیزی با کسی در این دنیا باریم وقتی که در ذهنم می دونم خدا قادر مطلق و بر همه کس و همه چیز در هر ثانییه تسلط کامل داره . یک حکایای رو یک روز از رادیو شنیدم که قطاری در زمستان در حالیکه که به پل هوایی نزدیک میشد و دریا بی خروشان از زیر پل رد میشد دچار مشکل فنی میشه و ناگهان طوفان بسیار شدیدی رخ میده همه ساکنان و مسافرها قطار دستپاچه میشن و سعی می کنن به سرعت راهی برای نجات جان خودشون پیدا کنن در این حین یکی از مسافرها متوجه یک دختر بچه کوچولو میشه که نشسته و با آرامش داره برای عروسکش لالایی می خونه و با تعجب از دختر بچه می پرسه کوچولو تو نمی ترسی ؟ پا شو خودتو نجات بده ! چه طوری با این آرامش نشستی و بازی می کنی مگه نشنیدی قطار دز خطر سقوط؟ دختر بچه در حالیکه لبخند شیرینی زد گفت اخه بابای من راننده این قطار و من مطمئنم که بابا حتما منو صحیح و سالم به مقصد میرسونه چون منو خیلی دوست داره. برای همین خیالم راحته و باز شروع به بازی با عروسکش کرد . ایمان یعنی اطمینان این دختر بچه به عشقی که پدرش نسبت به او داره و اطمینان قلبی که حتما پدر حواسش هست چون سکان زندگی ما دست خداست . من از برگی همیشه خیلی شنیدم که خدا رحیم و غفور، قادر مطلق و هیچ چیزی برای خداوند کریم و متعال غیر ممکن نیست . اگه خدا چیزی رو برات بخواد هیچ کس و هیچ قدرتی در دنیا نیست که بتونه اونو ازت بگیره . خدا خداست تمام هستی و کاینات در دستهای اوست و هیچ دمی بدون ازن او به بازدم نمی رسه . من خیلی شنیدم که من انسانم و اشرف مخلوقات و اگر ایمان داشته باشم به اندازه دانه خردل می تونم به کوه بگم که جابجا شو و در دریا بیفت و کوه از من اطلاعت می کنه ولی با ایمان حقیقی ایمانی که باورم باشه فقط حرف نباشه باورم با فکرم در عمل همخوانی داشته باشه و اون موقع هست که با ایمان هیچ چیزی غیر ممکن نیست . راستش من وقتی در ایران بودم ایمانم به خدا خیلی قویتر بود . خیلی وقت میگذاشتم با خدا برای خواندم انجیل و دعا و خفتهای ۲ یا ۳ روز به کلیسا می رفتم . ولی در امریکا خیلی سخت شد وقت گذاشتن با خدا می دونم همش بهانه است ولی واقعا زندگی اینجا خیلی خیلی سخته باید خیلی کار کرد . می دونم درست نیست که این ها رو بهانه کنم . من هنوز هم هر روز صبح دعا میکنم و از خدا میخوام که با من و خانوادهام در طول روز همراهی کنه و ایمان دارم و عاشق خدام ولی حس می کنم خیلی وقت چندین ساله که ایمانم سست شده . خدا همون خداست و همیشه در هر جا هست در تهران بود ودر شیکاگو هست و همه جا و این از عدم همخوانی باورم با کفتههایم است که میگم ایمانم در ایران قویتر بود .بعد از شنیدن این فایل استاد خیلی دهنم روشن شد و یک جورابی از بی ایمانی خودم خجالت می کشم . من این فایل فوق العاده رو چندین روز که چندین بار گوش کردم و گوش خواهم کرد خیلی خیلی عالیه درست مثل همه فایلها . من الان که یادم میاد همه چیزهای خوبی که در زندگی دارم از خدا خواستم مثل ایمان همون دختر بچه در قطار با اطمینان قلبی می دونستم و مطمنن بودمو که خدا
همون پدر آسمانی من که در قلب و روحم ساکن و خودش هزاران بار گفته بطلبید به شما داده خواهد شد تا شادی شما کامل گردد. من دخترم رو از خدا خواستم دلم بعد از داشتن پسرم دختر می خواست و از خدا خواستم دخترم رو تو خواب دیدم و به شوهرم که اون موقع رفته بود عراق به دیدن خانواده گفتم ما دختر دار میشیم . گفت نه من باورم نمیشه . من ایمان داشتم به اون رویای که خدا در دلم گذاشته حتما انجام شده فقط ایمان و باور قلبی من اون رو به واقعیت مادی تبدیل می کنه . من حتی یادم هست وقتی تازه به شیکاگو اومده بودم دوستم رو دیدم که با یک اقای عربی نامزد کرده بود و خیلی مهربون بود و توی دلم از خدا خواستم و خوب یادم هست که به آسمون نگاه کردم و از خدا خواستم که یک همسر عربی زبان داشته باشم و در حدود ۳ ماه بعد با همسرم که عراقی هستن آشنا شدم و بعد از مدت کوتاهی ازدواج کردیم . حتی من پرستاری که الان شغلی که واقعا عاشقانه دوستش دارم رو از خدا خواستم . ولی چندین سال هست قبل از شنیدن این فایل که ایمانی ندارم فقط کلامی در حقیقت زندگی همیشه می ترسم از بی پولی بیکاری از اینکه زندگیم با همسرم و بچهها و صد جور نگرانیهای دیگه . با شنیدن این فایل به فکر رفتم که پس ایلین جان ایمانت کجاست ؟ تو که میگی خدا بزرگ و هر روز دعا مسکنی و میگی من تومان به خداست و روزی دست خداست ولی هیچ کدوم دیگه تو زندگیت نیست؟ خیلی وقته که نیست ؟ الان فهمیدی چرا نیست ؟ چون فقط شدی طوطی که این جملهها رو تکرار مسکنی ولی هیچ ایمانی نداری؟ ۲ روز پیش کنسل شدی و از بی پول شدن تنت لرزید اگه میگی روزی دست خداست پس چرا باید بترسی؟پس ایمانت کجاست ؟ حالا که این فایل رو چندین بار گوش دادم دارم به ریشه مشکلاتم پی میبرم و ریشه همه مشکلاتم از بی ایمانی من سرچشمه میگیره . چونکه کلام من و اون چیزی که در فکرم راجع به قدرت و رحمت و بخشایندگی و کریم بودن و معجزهایذخدا می دونم در باورم و در اعتقادم و در نتیجه عملی زندگیم واقعیت نداره و نتیجهاش رو نمی بینم چون فقط کلام و هیچ همخوانی با باور و اعتقادم نداره . چون هیچ ثمره و نتیجهای در زندگی عملی من نداره . من با خدای خودم کلی حرف زدم و گفتم خدایا منو به خاطر بی ایمان بودنم ببخش . چون تو همیشه و هرجا چه در ایران و چه در امریکا و چه در هر کجای دنیا بودهای و هستی و خواهی بود و این من هستم که با آیتمان خودم به قادر بودن تو نتیجه قدرت و عظمت بیکرانت را در هر وجه از زندگی می تونم ببینم و از اینکه تو همیشه در نزدیکی من و در کنارم هستی و حواست به من هست احساس آرامش و شادی درونی کنم و هر چه را با ایمان از تو بخوام اگه به صلاح من باشه به من عطا می کنی . خیلی ممنون استاد گرامی از این فایل بینگیز من از امروز دیگه با خدای خودم راحت حرف می زنم چون حس میکنم او بهترین دوستم و همیشه همراه من هست و با ایمانی که در دلم داره دوباره جون میگیره و در روحم قوت میگیره میدونم از خدا بخوام و بدونم که من لیاقت بهترینها رو دارم چون من دخترش هستم و اگه با اطمینان انتظار محبت پدر رو داشته باشم او که خدای زمین و زمان و اسمانهاست هیچ چیزی رو از من دریغ نمیکنم و حتی من ایمان دارم که بیشتر از آنچه ازش درخواست کنم به من هدیه میده چون خداوند از دیدن خوشحالی من شاد میشه . الهی شکرت برای زنده شدن ایمان در دلم . استاد عزیز شما بی نهایت عالی و فوق العاده آموزش میدید خیلی سپاسگزارم از این فایل که پر از آشتیای و شادی و پیام اور ایمان و اطمینان به خدا بود . خدا ، خدا و فقط خدا. شکرت ای خدای همیشه حاظر .