وقتی چاق بودم، فقط دو حالت رو میشناختم: سیر یا خفه. اصلاً نمیدونستم گرسنگی واقعی چه حسیه. اگه بعد از ناهار به حالت خفگی نمیرسیدم، به مادرم اعتراض میکردم که «غذا کم بود، سیر نشدم». سالها بعد فهمیدم دلیل چاق شدن من نه شکمم بود و نه غذاهای مادرم؛ دلیلش باوری بود که از بچگی در ذهنم ساخته شده بود.
این نوشته جلسه پنجم از دوره رایگان ۱۲ جلسهای لاغری با ذهن است. در جلسه چهارم (عادتهای چاقکننده) دیدیم که عادتها از باورها ساخته میشن. امیدوارم جلسههای قبل رو چند بار دیده باشی. چون هر بار که تکرارشون میکنی و به زندگی خودت فکر میکنی، مانعهای متناسب شدن رو بهتر پیدا میکنی. در این جلسه میخوام از مهمترین موضوع چاقی صحبت کنم: باور کردن چاقی.
همهی جلسهها رو روی گوشیت داشته باش. با اپلیکیشن لاغری با ذهن میتونی ویدیو و صوت جلسهها رو دانلود کنی و بدون اینترنت هم ببینی و گوش بدی.
در این جلسه میآموزیم:
🧠 مهمترین دلیل چاق شدن: باور کردن چاقی
وقتی کسی باور کنه که چاق شدن براش طبیعیه، ذهنش فرمولهایی میسازه و بر اساس همون فرمولها رفتارها و عادتهایی در اون ایجاد میکنه که به سمت چاقی میبرنش. این کار اصلاً به تصمیم اون آدم ربطی نداره. همهاش ناخودآگاهه.
خیلی سادهترش اینه که همین ذهنی که توانایی چاق کردن ما رو داشته، توانایی متناسب کردن ما رو هم داره. فقط باید همونطور که برای چاقی ازش استفاده کردیم، برای لاغری هم ازش استفاده کنیم. ولی اول باید بفهمیم این باور از کجا و چطور در ذهن ما شکل گرفته.
🛤️ چهار مسیری که آدمها رو به چاقی رسونده
از نوشتهها و پیامهای اعضای سایت، میشه آدمهایی رو که اضافه وزن دارن در چند گروه دید. مسیر هر گروه با بقیه فرق داره، ولی نتیجه یکیه: باور کردن اینکه چاق شدن طبیعیه.
۱. کسانی که از بچگی چاق بودن
من خودم از این گروهم. تا جایی که یادمه، حتی قبل از مدرسه، اضافه وزن داشتم و عکسهای بچگیم هم همین رو نشون میده. برای ما چاق شدن مثل یاد گرفتن زبان مادری بود. همونطور که حرف زدن و راه رفتن رو یاد گرفتیم، خیلی ساده چاق شدن رو هم یاد گرفتیم.
بچه رفتار پدر و مادرش رو میبینه و یاد میگیره. حتی اگه فقط یکی از والدین اضافه وزن داشته باشه، نقش زیادی در یاد گرفتن چاقی داره. گاهی هم پدر و مادر متناسبن، ولی مادر دوست داره بچهاش تپل باشه. چون خیلی از مادرها، مخصوصاً در گذشته، تپل بودن بچه رو نشونهی مادر لایق بودن میدونستن. مادر من هم از همین مادرها بود.
ما بچهها هم با دیدن رفتار پدر و مادر و شنیدن جملههایی مثل «چاقی در خانوادهی ما ارثیه» یا «همهمون چاقیم و هر کاری کنیم چاق میمونیم»، باور کردیم که چاق شدنمون طبیعیه.

۲. لاغرهایی که خواستن کمی تپل بشن
گروه دیگه کسانی هستن که تا یه سنی خیلی لاغر بودن، طوری که گاهی مسخرهشون میکردن. خیلیهاشون که برای مشاوره پیش من میان، میگن «ما فقط میخواستیم یه کم پرتر بشیم تا خوشلباستر باشیم و بقیه هم خوششون بیاد». برای همین خودشون رو به پرخوری وادار کردن یا دارو خوردن.
مشکل اینجاست که هیچکدومشون عدد مشخصی تعیین نکرده بودن. یعنی نگفته بودن «میخوام ۴ کیلو اضافه کنم». فقط میخواستن چاقتر بشن. وقتی ذهن فرمول چاقتر شدن رو ساخت، دیگه معلوم نبود کجا متوقف بشه. امروز خیلی از همین آدمها ۳۰ یا ۴۰ کیلو اضافه وزن دارن و از این بابت خیلی ناراحتن.
بنابراین اگه فکر میکنی خیلی لاغری و فقط به خاطر حرف مردم میخوای تپل بشی، در حالی که خودت با وضعیتت مشکلی نداری، اصرار نکن ذهنت رو در مسیر چاق شدن بذاری. وقتی این اتفاق بیفته، مهار کردنش ساده نیست.
۳. وقتی پزشک گفت «این دارو چاقت میکنه»
کسی به خاطر یه مشکل پیش پزشک میره و پزشک دارویی تجویز میکنه و میگه «مراقب باش، این دارو اشتها رو زیاد میکنه و چاقت میکنه». چون همهی ما به پزشکها اعتماد داریم، همین یه جمله شاید به اندازهی یک سال تکرار یه جمله در ذهن ما اثر بذاره.
از همون روز اون آدم، با اینکه نگرانه، در ذهنش منتظره که چاق بشه. چون با خودش میگه «دکتر گفته و من هم دارم قرص رو میخورم». کمکم رفتارهای غذاییش عوض میشه و اضافه وزن پیدا میکنه. جالبه که خیلیهاشون وقتی پیش من میان، دو ساله دارو رو کنار گذاشتن ولی هنوز چاقن. میگن «اون قرص تأثیرش رو گذاشته». در حالی که قرص نبود که اثر گذاشت؛ این خودشون بودن که با باور کردن اون جمله، فرمول چاقی رو در ذهنشون ساختن.
۴. اضافه وزن بعد از بارداری
خیلی از خانمها تا قبل از بارداری اندام متناسبی دارن. ولی وقتی باردار میشن، چون تجربهای ندارن، به حرف بزرگترها گوش میدن. هر کسی که چند بار بارداری رو تجربه کرده، یه توصیه میکنه: «این رو بخور تا بچه قوی بشه»، «اینها رو با هم قاطی کن و بخور تا بچه سالم باشه».
در این گروه، روند برعکسه. یعنی خودشون با بیشتر خوردن، اضافه کردن وعدهها و خوردن چیزهایی که قبلاً نمیخوردن، فرمولهای ذهنیشون رو دستی عوض میکنن. چون این کار شش هفت ماه ادامه داره، این شکل غذا خوردن برای ذهنشون عادی میشه. بعد از زایمان هم خیلیها باور دارن هر چی بیشتر بخورن، شیرشون بیشتر میشه. این باور اشتباه هم باعث میشه باز بیشتر بخورن.
من که از بچگی کمکم و گرمبهگرم چاق شدم، فرصت داشتم خودم رو با چاقی تنظیم کنم. وقتی در نوجوانی حس کردم سنگینتر شدم، دیگه با بچهها در کوچه نمیدویدم چون زود خسته میشدم. استخر نمیرفتم چون خجالت میکشیدم لباسم رو دربیارم. ولی کسی که در شش هفت ماه ۲۰ یا ۳۰ کیلو اضافه میکنه، اصلاً آمادگیش رو نداره. یهو هیچکدوم از لباسهاش اندازهاش نیست و حال روحیش هم خیلی بد میشه.
۴- ازدواج، بلوغ و باورهای دیگه
من وقتی ۱۲ یا ۱۳ سالم بود، زیاد میشنیدم که «آدم وقتی ازدواج کنه، چاقتر میشه». پسر عموهام رو هم میدیدم که بعد از ازدواج چاقتر شده بود. این حرف و این نمونه اصلاً به من ربطی نداشت، چون هنوز سن ازدواجم نبود. ولی ذهنم همهی اینها رو بهعنوان مدرک ثبت کرد. بنابراین وقتی آدم ازدواج میکنه، این فرمولِ از قبل ساختهشده فعال میشه و رفتار غذاییش کمکم تغییر میکنه.
باور «بلوغ در دخترها باعث چاقی میشه» هم همینطور عمل میکنه. هیچکدوم از این باورها دلیل علمی ندارن، ولی وقتی بارها شنیده بشن، ذهن باورشون میکنه.
📈 ذهن همیشه دنبال «بیشتره»
یکی از ویژگیهای ذهن ما اینه که همیشه دنبال بیشتر شدنه. کسی که درس خوندن رو دوست داره، میخواد ادامه بده. کسی که کسبوکارش رو دوست داره، میخواد گسترشش بده. کسی که به یه هنر علاقه داره، میخواد در اون پیشرفت کنه.
مشکل اینجاست که برای ذهن فرقی نمیکنه چیزی که یاد گرفتیم به نفعمونه یا به ضررمون. بنابراین وقتی چاقی رو یاد گرفتیم، ذهن هر روز تلاش میکنه کمی بیشترش کنه. یعنی یه ذره چاقتر، باز یه ذره چاقتر.

🧭 مغز فرماندهی خوردن ماست
همهی کارهای بدن ما زیر کنترل مغزه؛ نفس کشیدن، پلک زدن، ضربان قلب و گردش خون. رفتار غذایی ما هم همینطوره. خیلیها فکر میکنن معدهشون باعث چاقیشونه و میگن «معدهام گشاده». بعضیها هم میگن «بدنم شیرینی میکشه». ولی بدن بهتنهایی هیچ فرمانی صادر نمیکنه. تا وقتی اول در ذهنم تصمیم نگیرم، دستم حتی تکون نمیخوره.
بدن آدمها از نظر نیاز به انرژی هم تقریباً فرقی با هم نداره. ورزشکارها با اینکه خیلی فعالیت میکنن، اینطور نیست که خیلی بیشتر از ما غذا بخورن. ولی من وقتی چاق بودم، کافی بود یه روز چند صد متر پیادهروی کنم تا حس کنم «امروز خیلی فعالیت کردم و انرژی زیادی از دست دادم». بعد اون روز بیشتر غذا میخوردم. اینها همه فرمولهای اشتباه ذهن من بود.
چرا آدمهای لاغر وزنشون رو از قبل میدونن؟
اگه از یه آدم چاق بپرسن «شش ماه دیگه چند کیلو هستی؟»، معمولاً نمیتونه با اطمینان بگه همین وزنی که الان داره. ولی خیلی از آدمهای متناسب رو دیدم که میگن «سی ساله هر وقت میرم روی ترازو، ۶۴ کیلو هستم».
دلیلش اینه که رفتار غذایی یه آدم متناسب مثل نفس کشیدن و ضربان قلبش خودکاره. ولی رفتار غذایی یه آدم چاق با بقیهی رفتارهای بدنش فرق داره. چون خوردن تنها کاریه که در انتخابش آزادیم. خداوند ما رو در انتخاب غذا آزاد آفریده و برای همین فرمولهای خوردن قابل تغییرن. هر بار هم که بر اساس یه فرمول عمل میکنیم، اون فرمول پررنگتر میشه.
🖼️ تصویر ذهنی چاق و جنگ با رژیم
وقتی باور میکنیم چاق شدن برای ما طبیعیه، یه تصویر چاق از خودمون در ذهنمون شکل میگیره. مغز هم بر اساس همین تصویرها فرمول میسازه و فرمان میده. ما فقط اجراکنندهی این فرمانها هستیم.
به همین دلیل وقتی با رژیم سخت وزن کم میکردم، مطمئن بودم دوباره چاق میشم. چون تصویر ذهنیم با فشار به بدن عوض نشده بود. وقتی رژیم میگیری، داری با فرمان مغزت مقابله میکنی. مغز میگه بخور و تو که همیشه اطاعت کرده بودی، حالا نمیخوای فرمان رو اجرا کنی. این نافرمانی باعث درگیری ذهنی و عصبی شدن میشه و در این درگیری همیشه ذهن برنده است.
یادمه یه بار در برنامهی رژیمم نوشته بودن «۶ قاشق برنج». من قاشق رو از ته دیس پر میکردم و آروم بالا میآوردم تا روی قاشق یه کوه برنج درست بشه. شش قاشق برمیداشتم، ولی اندازهی دوازده قاشق! این یعنی ذهنم داشت فرمان خودش رو اجرا میکرد و من فقط ظاهر برنامه رو رعایت میکردم.

😮💨 من فقط سیری و خفگی رو میشناختم
آدمهای متناسب دو حالت رو میشناسن: گرسنگی و سیری. ولی من دو حالت دیگه رو میشناختم: سیری و خفگی. یعنی جایی که اونها دست از خوردن میکشیدن، تازه شروع من بود. من فکر میکردم اون فشاری که در شکمم حس میکنم یعنی سیر شدن. بنابراین فرمول ذهن من این شده بود: «خوردن تا وقتی ادامه داره که به حالت خفگی برسم».
ساعت یک یا دو ظهر به حالت خفگی میرسیدم و چون سنگین میشدم، میخوابیدم. ساعت چهار و نیم بیدار میشدم و مادرم عصرها همیشه چایی با کلوچههای محلی که خودش خیلی خوب درست میکرد آماده میکرد. چون از حالت خفگی یه کم پایینتر اومده بودم، دوباره میخوردم. صادقانه بگم، سهم زیادی از چاقی من به خاطر همین کلوچههای عصر بود.
خیلیها میگن «اشتهای من زیاده». ولی اشتها کجای بدنه؟ ما معده داریم و میدونیم کارش چیه. غدههایی داریم که آنزیم ترشح میکنن. ولی هیچ غدهای به اسم غدهی اشتها نداریم. اشتها فقط یه فرمول ذهنیه. ما چون پرخوری میکنیم فکر میکنیم اشتهامون زیاده. در حالی که اشتهامون زیاد نیست؛ فرمول چاق شدنمون قویه.

🌳 اول ریشه رو پیدا کن
تا وقتی ریشهی یه مشکل رو پیدا نکنیم، نمیتونیم برای همیشه حلش کنیم. اگه میوههای یه درخت آفت زده باشن، هر چقدر به میوهها سم بزنی یا میوهها رو بکنی، میوهی بعدی هم آفت میزنه. باید سراغ ریشه رفت. چاقی هم همینطوره.
بنابراین در تمرین این جلسه باید بفهمی از چه زمانی و چرا اضافه وزن پیدا کردی. وقتی دلیل واقعی رو پیدا کنی، از سردرگمی و توجیههایی مثل ارث و سوختوساز بیرون میای. میفهمی داستان چاقی خودت چیه. بعد وقتی برای حلش اقدام کنی، حس توانایی در تو شکل میگیره و باور میکنی که واقعاً میشه متناسب شد.
📝 تمرین مهم: پیدا کردن دلیل چاق شدن خودت
🌟 مرحله اول: از کی و چرا اضافه وزن پیدا کردی؟
جواب این سؤالها رو کامل و با جزئیات در بخش نظرات بنویس:
- جزو کدوم گروهی؟ از بچگی چاق بودی، یا از یه زمانی به بعد چاق شدی؟
- اگه از بچگی چاق بودی: عادتهای غذاییت شبیه کیه؟ پدر؟ مادر؟ چقدر شبیه اونها غذا میخوری؟
- اگه از یه زمانی به بعد چاق شدی: اون زمان چه اتفاقی افتاد؟ پزشکی چیزی بهت گفت؟ ازدواج کردی؟ باردار شدی؟ یا جملهای رو از دیگران شنیدی و باورش کردی؟
- بر اساس این باور، چه عادتهایی در تو شکل گرفت؟
مثلاً: «من از بچگی اضافه وزن داشتم و رفتار غذاییم شبیه مادرمه.» یا «بعد از مصرف یه دارو و حرفی که پزشک زد، باور کردم چاق شدنم طبیعیه و کمکم به این وضعیت رسیدم.»
🌟 مرحله دوم: سیری یا خفگی؟
- بعد از غذا واقعاً حس سیری داری یا حس سنگینی و خفگی؟
- به نظرت نشونههای واقعی سیر بودن چیه؟
- نشونههای خفگی و پرخوری چیه؟
✏️ صادقانه بنویس الان در چه وضعیتی هستی.
توصیه اکید: بعد از دیدن فایل آموزشی قسمت پنجم، این ویدیو را تماشا کنید.
در جلسه بعد (قسمت ششم: پرخوری عصبی چیست) میبینیم ذهن چطور فرمولها رو گسترش میده و این فرمولها چطور عادتهای پرخوری رو در ما میسازن.
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
۱. مهمترین دلیل چاق شدن چیه؟
باور کردن چاقی. وقتی باور کنیم چاق شدن برای ما طبیعیه، ذهن فرمولهایی میسازه که رفتار و عادتهای ما رو به سمت چاقی میبره، بدون اینکه خودمون تصمیمی گرفته باشیم.
۲. چرا بعد از قطع دارو هنوز چاقم؟
چون دارو نبود که اثر گذاشت؛ جملهای که دربارهی چاق کردن دارو شنیدی و باورش کردی، فرمول چاقی رو در ذهنت ساخت. این فرمول با قطع دارو از بین نمیره و باید در ذهن تغییر کنه.
۳. چرا بعد از بارداری چاق میشیم؟
چون در دوران بارداری با توصیهی دیگران بیشتر و متنوعتر غذا میخوریم و بعد از زایمان هم فکر میکنیم غذای بیشتر یعنی شیر بیشتر. این رفتارها در چند ماه برای ذهن عادی میشن و بعد از بارداری هم ادامه پیدا میکنن.
۴. چرا باید بفهمم از کی چاق شدم؟
چون تا ریشهی یه مشکل رو پیدا نکنی، نمیتونی برای همیشه حلش کنی. وقتی بدونی چاقیت از کجا شروع شده، از توجیهها بیرون میای و میدونی باید کدوم باور رو تغییر بدی.
امتیاز 4.02 از 265 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!











سلام استاد عزیز
من از بچگی عکس هام رو دیدم فکنم سنم 1 ساله یا 2ساله بودم خیلی لاغر بودم و خودم تعجب کردم و به مادرم گفتم این منم مادرم گفت آره اون زمان لاغر بودی !! اما حدودا سن 6 سالگی ام شکم داشتم و اضافه وزن داشتم و حرف های شما باعث شد فکنم چرا من توی سن 2سالگی (دقیق نمیدونم ۲سالگی بود) اما خوب لاغر بودم چطور شده که من سن۶سالگی آنقدر اضافه وزن داشته باشم ؟!! واقعا وقتی به گذشته فکر میکنم چون یکم از دختر خاله ام تپل تر بودم طرف خانواده های مادرایم به من میگفتند وای تو خیلی چاق شدی زیاد نخور و.. و من هی ناراحت میشدم اما مادرم میگفت زهرا ژنتیکش اینه به خانوادهای پدریش رفته و من هم میگفتم آره دیگه من که تقصیری ندارم شبیه خانواده ی پدریم شدم ! و استاد چیزی که یادمه من توی بچگی توی همون سن رژیم میگرفتم البته اون موقع دقیق یادم نیست اما سنم فکنم همون ۱۰ ساله اینا بودم که رژیم میگرفتم اما بازم نمیتونستم ادامه بدم وخسته میشدم پرخاشگری میکردم و عصبی بودم اون زمان رو یادمه چقدر خودم رو استاد اذیت کردم که یکبار برای همیشه لاغر بشم تازه استاد خودم الان خندم میگیره طرز فکرم این بود که آره لاغر بشم میتونم زیادتر از الآنم بخورم (ههههه)
استاد من از خانواده ام الگو گرفتم میدیدم اونا چیکار میکنم منم همون کار رو میکردم مثلاً مادرم و مخصوصاً پدرم اگر میوه خونه بودم هنوز از شام خوردن نیم ساعت یا یک ساعت میگذشت میوه میآورد البته شام های میخوردیم یعنی پرخوری میکردیم اما بعد نیم ساعت یا یک ساعت میوه میخوردیم یا شیرینی میخوردیم و من هم شبیه اون ها رفتار میکردم و هر کاری میکردن من هم انجام میدادم مثلاً یادمه استاد پدرم های شکلات و شیرینی جات میگرفت و من هر موقع پدرم چیزی میخورد یا شیرینی منم میخوردم !! یعنی چه سیر بودم اصلا مهم نبود میدیدم خانواده ام میخورن منم میخوردم یا پدرم خیلی بهم خوراکی بیشتر میداد و من هم سیر بودم یا گشنه فرقی نداشت استاد واسم میگفتم بابا داده باید بخورم خیلی خوشمزه!! یا همین شکلاتی که میخوردیم یا خرما باید نزدیک ۱۰ تا۱۵ یا حتی بیشتر شکلات میخوردم تا بهم بچسبه در صورتی نه تنها حالم رو بد میکرد اون شیرینیه حتی دندون هام هم درد میگرفت!!!
استاد دارم قدم به قدم فایل ها رو گوش میکنم وقتی حرفاتون رو گوش میکنم و سوالاتون رو جواب میدم و فکر میکنم انگار توی ذهنم یک چیزی جرقه میخوره و روشن میشه و باعث میشه آگاه بشم و استاد الان خیلیییییی زیاد خوشحالم به این دلیل که توی فایل های قبلی تون گفته بود موقع سیری دیگه بگید میل ندارم و نخورید من الان چند روز دارم بهش عمل میکنم و خواهم کرد چون استاد یک حس خوبیه یک حس سبکی داره آدم یک حس لذت بخشیه واسم خیلی این مسیر رو دوست دارم و با کمک الله به این مسیر ادامه میدم .
سلام.
در دسته بندی که چگونه چاق شدیم من جز افرادی هستم که انتظار چاق شدن و داشتم و شدید از آین بابت ترس و نفرت داشتم .و همه این ها باعث ایجاد فرمول های چاق کننده رفتار چاق کننده و در نهایت جسم چاق در من شد.
نمیدونم اولین بار چگونه چرا با وزن ۵۵ احساس چاقی داشتم اصرار که من چاقم من شکم دارم من فلانم باید برم باشگاه رفتم گفتن ول کنی چاق میشی ترس چاق شدن در من دوباره ایجاد شد ولی باشگاه و ول کردم در پی این ول کردن انتظار چاق شدن هم داشتم .
فست فود زیاد میخوردم و باور همه اینه که اینا چاقت میکنن و من میخوردم و همچنان انتظار داشتم در پی خوردن این غذا ها چاق بشم .
ازدواج کردم بزرگ ترین دلیل برای چاق شدن من بعد ازدواج با شنیدن این که تغییر کردی و فلان بیشتر باور میکردم که قرار چاق بشم .
بارداری و اضافه وزنش وزن اضافه نکنی مگع بچه رشد میکنه پس قراره وزنم زیاد بشه و حتی قبل بارداری هم بهداشت بهم یادآوری کرده بود که وزن کم کن تا بعد بارداری وزنت زیاد نباشه .و هر بار گله که از اضافه وزن داشتم جواب این بود شیردهی باعث لاغری میشه .
در دو ماه شیردهی و چون تازه زایمان کرده بودم حرف همه این بود بخور جون بگیری کم خونی فلانی شیرت بهتر بشه ضعف میکنی و من در پی این حرف ها ساعت ۵ شب هم شام میخوردم چرا چون دخترم بیدار شده شیر خورده و من احساس ضعف دارم .در این مدت انتظار چاق شدن نداشتم چون باور داشتم شیردهی وزن و کم میکنه و اینو از همه شنیده بودم ولی بعد دو مات که دخترم شیر خشک خورد و عید هم بود و بساط آجیل و شیرینی اصلا به طور عجیبی یه میل شدیدی به خوردن پیدا کردم هر چی میخوردم احساس میکردم بازم گشنمه چرا چون من باور داشتم کع من قراره چاق بشم و در پی این انتظار رفتار های انجام میدادم که جسمم همسو بشه با انتظاری که دارم.
به دلیل انتظار که داشتم رفتار های وحشت ناکی انجام میدادم مثل یه آدم بودم که تشنه خوردنه هر چی میخوره سیر نمیشه و من هر لحظه مشغول خوردن بودم.
تمرین دوم ..
قبل شروع دوباره فایل ها من هیچ حد و مرزی برا خوردن خودم نداشتم احساس سیری اصلا چی بود فقط خوردن در حد خفگی بدون لذت از طعم و بافت غذا فقط بخور تا تموم بشه .ولی الان حد بین مرز سیری و گرسنگی فهمیدم البته خیلی وقت ها ذهنم در حال گول زدن منه تا منو دوباره به مرز خفگی نزدیک کنه ولی کن دیگه گول نمیخورم من به خودم به جسمم ارزش قائل هستم و بی دلیل هیچ موادی و با زور وارد معد ارزشمند خودم نمیکنم.
(من لایق بهترین چیز ها هستم من لایق تناسب اندام لاغری و سلامت هستم من لایق این هستم که هر بار از دیدن خودم جلوی آینه و پوشیدن لباس از دیدن خودم لذت ببرم )وزن من ۷۰ کیلو😍💪
نشان های دریافت شده
سلام استاد روزتون بخیر و شادی
قبل از ورود به سایت من سیر بودن را مساوی با فشار شکمی و احساس خفگی می دانستم و اصلأ نقطه ی سیری نداشتم غذا می خوردم تا احساس خفگی کنم ولی به لطف آموزش لاغری با ذهن چند وقتی هست که موقع غذا خوردن بیشتر اوقات احساس سیر شدن را دارم و نقطه ی سیری را پیدا می کنم.
نقطه ی سیری جای است که دیگر از غذا خوردن لذت نبریم و به زور غذا را وارد دهانمان کنیم.وخوردن بعد از نقطه ی سیری بر حسب عادت هست.
نشانههای خفگی این هست که نفس برای خوردن نباشد ودرد شکم داشته باشیم.من قبلاً با احساس خفگی از سر سفره بلند می شدم ولی بعد از نیم ساعت اگر چایی یا شیرینی بود میخوردم.ولی در احساس سیری بعد از غذا آرامش دارم و سبک هستم.
نشان های دریافت شده
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام استاد روزتون بخیر
من در گروه افرادی هستم که در کودکی تپل بودم ولی در دوران مدرسه متناسب شدم و حتی در دوران بارداری که اضافه وزن پیدا می کردم بعد از آن خیلی راحت متناسب میشدم تا موقعی که جراحی لگن انجام دادم و بعد از عمل شرایط وحشتناک پیدا کردم به خاطر لخته شدن خون به طور کامل باید بی حرکت میماندم.اینجا باور کم تحرکی دست به کار شد وکم کم وزن من زیاد شد بعد که حرکت من شروع شد باور سوخت و ساز پایین دست به کار شد و هر چه کمتر غذا میخوردم فایده نداشت و وزن من کم نمیشد تا رژیم و ورزش شروع شد که آن هم اثر نکرد.تا به این نتیجه رسیدم که جسم من گناهی ندارد و راهکارهای دیگران فایده ندارد و خودم باید به داد خودم برسم همیشه در فکر بودم و به قدرت ذهن هم اعتقاد داشتم تا اینکه به سایت تناسب فکری آشنا شدم.
امروز میدانم که این افکار و باورهای من هست که رفتار و عادت های چاق کننده را بوجود می آورد و من با تکرار این عادت ها باعث چاقی خودم شدم.امروز تمام عادت های غذایی غلط را مینویسم و در چالش ترک عادت آن را کنار میگذارم.
یا عرض سلام خدمت استاد گرامی
من جز گروه دوم چاق آگاه هستم . تا سن 17سالگی خیلی لاغر بودم البته خودم مشکلی نداشتم ولی اینقدر اطرافیانم گفتن و گفتن تا من به فکر چاقی افتادم البته کمی پر شدن ن ترکیدن. اینقدر کنایه شنیدم اینقدر حرف شنیدم که استخون خالی هستی اینجوری خیلی بده صورتته اینجوری خیلی رشته انگار نون و خط کش خوردی فقط قد میکشی لاغر و لاغر و من هرکی میگفت چرا چاق نمیشی میگفتم نمیدونم چرا هر چی میخورم چاق نمیشم خالم گفت به خاطر این حرفت رفته تو ضمیر ناخوآگاهت و نمیزاره که چاق بشی و همون موقع تو ذهنم این حرف رو برعکس کردم که نمیدونم چرا هر چی میخورم چاق میشم حتی آب و یک ماه تمام خودم رو بستم به پرخوری شدید وعده های اصلی رو خیلی زیاد میخوردم روزی یه دونه دلستر میخوردم صبح ها یه تایمی میرفتم و اسنک میخوردم و شبا بعد از ساعت 12شب که میخواستم بخوابم یه دیس پر با سالاد و نوشابه غذا میخوردم مامانم که میدید من غذا میخام بخورم و این تصمیم رو گرفتم و بهش میگفتم بیشتر غذا بزاره برام تدارکات میدید بعضی شبا برام فست فود میگرفت تا بخورم و من به حد وحشتناکی غذا میخورم و همونجا میخوابیدم میگفتم. تا تپل بشم و بعد از یک ماه دیدم بله کم کم دارم پر میشم و بعد هر کی منو میدید میگفت آها داری خوب میشی اینجوری درسته داری عالی میشی و و دیگه اون پرخوری برای چاقی شد یه عادت مخرب و . من متناسب که خیلی چیزا رو دوست نداشتم اصلا بعد از شام چیزی نمیخوردم با آرامش غذا میخوردم و خیلی آروم شدم کسی که هیچ طعمی دیگه براش مهم نیست فقط بخوره هرچی که بود هر ساعتی که بود خیلی وقتا دیگه ساعت 4صبح دلم غذا میخواست و بلند میشدم میخورم اگرم نبود درست میکردم و میخوردم و بعدشم سریع خواب ..شدم یه فردی که تند تند غذامیخوره و پرخور .. تا سن 23سالگی دیدم نه این وزنه داره اذیتم میکنه دوسش ندارم چکار کنم لاغر شم یادم رفت که خودم کردم شروع کردم به باشگاه برم کم بخورم رژیم قهوه گرفتم و هی لاغر دوباره چاق هی در تلاش برای لاغری و دوباره حرف مردم ای تو که چاق نیستی قدت بلنده بهت میاد نکن .ولی من دیگه نمیخواستم هی باشگاه میرفتم حلقه میزدم تو خونه دور کمرم رو میبستم تو خونه میرقصیدم برای وزن کم تر قرص خوردم تا ازدواج کردم و تو یه سال 10کیلو اضافه کردم و دوباره تلاش برای لاغری از طریق رژیم و باشگاه و نتیجه نگرفتن و بماند چه حرفایی که هیچ وقت یادم نمیره برای چاق بودنم بهم زدن و من چقدر تو خودم شکستم .و سال 1400 تو اوج نا امیدی بعد کلی قرص خوردن و بعد دوتا سقط که باعث شد چاق تر بشم با نامیدی تمام و یه شکم پهلوی فجیع ..تو بدترین حال ممکن بودم گفتم بزار یه سرچی کنم لاغری ببینم از رژیم تازه چی اومده از این یه ماه ها که رژیم سیب و رژیم قهوه با اینکه میدونستم هیچ تاثیری نداره ولی سرچ کردم اومد لاغری با ذهن و من دنبالش کردم و خیلی حس خوبی بهم داد ادامه دادم تو 4ماه 14کیلو کم. کردم و عالی بود متناسب و خوب شدم و من احمقی که دوباره به خاطر حرف اطرافیان و شوهرم که اینجوری چیه خیلی لاغر شدی خیلی بد شدی تو همونجوری تپل خوبی متاسفانه به خاطر بقیه دوباره شروع کردم به پرخوری و چون میدونستم دارم چکار میکنم با بدنم همیشه یه حالت تهوع همراهم بودم چرا چون بیش از حد میخوردم ولی خیلی سخت بعد از 5ماه اضافه کردم و شدم 78و راضی نبودم ولی حامله شدم و به خاطر شنیدن این حرف که حاملگی=چاقی زیاد و دیدن نمونه. و من چون استراحت مطلق بودم تا روز زایمان و زدن هر روز آمپول. روز زایمانم شده بودم 97کیلو و خیلی فجیع شده بودم ولی از 3ماه بعد از زایمانم شروع کردم فقط مرور چیزهای که یادم بود چون وقت نمیکردم با بچهتو گوشی برم تا 3ماه فقط مرور چیزای که یادم. بود اومدم تا 80کیلو بعداز اون کلیپا رو ریختم رو یه فلش و وقتایی که میتونستم دونه به دونه با تمرین ها انجام دادم و وقتی پسرم شد8ماهش من وزنم شد 68حرف زیاد میزدن تو گوشم وای بچت شیر خواره گناه داره بخور غذامو خوردم عه نه تو بیشتر بخور بچه شیر میدی آخه چه ربطی داره من بهترین مواد غذایی میخورم اما به اندازه خیلی هم روی شیر تاثیر داره کیفیت مهمه نه پرخوری ودیگه نه دوست دارم اونجوری که خودم میپسندم باشم نه دیگران والانم ادامه میدم که متناسب تر بشم و همیشه متناسب باشم میخام همیشه در این سایت باشم چون حالم روحیمو خوب میکنه الان که دارم این متن رو مینویسم پسرم 10ماهشه و من در سن 31سالگی شدم62کیلو یعنی تو 7ماه تونستم با لاغری با ذهن به لطف خدای مهربان و استاد عزیز 45کیلو کم کنم عالیه خیلی خوشحالم لباس میپوشم کیف میکنم هر چی میپسندم رو میتونم بخرم حق انتخاب دارم تو خوردنم حس بینظریه وقتی خودم رو جلوی آینه میبینم با اندام ایده آل و متناسبم واقعا کسایی که متناسب شدن درک میکنن که چه حس خوبیه بهتر از این نمیشه.هدفم 59کیلو و از همون راهی که رفتم برگشتم
حس سیری با خفگی . سیری یعنی رفع نیاز بدن یعنی لذت ببری از غذای که خوردی و سبکی .خفگی یعنی سنگینی بیش از حد حالت تهوع و انزجار از خوردن زیاد یعنی فقط بگی بخورم تا تموم شده هر چی هست رو بخورم من تو چاقیم در حد خفگی میخورم و خیلی هم بده آخرش عذاب وجدان میگیری سنگین میشی ولی الان نه. به اندازه میخورم آروم میخورم هیجان ندارم برای خوردن انتخاب میکنم که چی بخورم و به موقع هم فرمان سیری رو دریافت میکنم البته هنوزم گاهی وقتا یه چیزای قلقلکم میده عه غذا خوشمزه شده بیشتر بخور عه شیرینی و بردار اما وقتی فکر میکنم میبینم واقعا میلی ندارم و بر نمی دارم
الانم خیلی حرف میشنوم چون من از 17سالگی چاق بودم تا 30سالگی یه سریا هستن میگن وای نه خیلی بد شدی خیلی دیگه لاغر شدی چاق شو مثل معتادا شدی استخون شدی چاق شو کامل اسکلتی وای هیچ جون نداری شدی میماق مرده ولی من دیگه گول حرفاشونو نمیخورم من میخام اونجوری که دوست دارم خودمو ببینم نه اونجوری که اونا دوست دارن منو ببینن فقط خودم مهمم چون تو چاقی اونی که حالش بد بود من بودم اونی که نمیتوست لباس مورد علاقشو بپوشه من بودم اونی خیلی کنایه ها برای داشتن چربی شنید من بودم ولی دیگه نه به خودم قول میدم برای همیشه متناسب باشم به خاطر هیچ کس خودمو رو تغییر ندم
با سپاس فراوان از استادرضا عطار روشن عزیز و مهربان
سپاس می گذارم خداوند بزرگ رو
من جزئ آدم هایی هستم که منتظر چاقی هستم زیرا از ابتدا چاق نبودم ولی در سنی که دو فرزند پسر داشتم که خیلی شیطون بودن وپر انرژی که منم همیشه همراه اونا غذا می خوردم وقتی به خودم آمدم دیدم وای چه اضافه وزنی ،ـدر مورد سیری خودم
آنقدر می خوردم که واقعا لذت خوردن رو با تمام وجودم حس کنم ومعده کاملا پر پر میشد ولی الان سعی می کنم ب ا خودم کارکنم نه نباید معده پر بشه شاید احساس کنی هنوز غذا می تونی بخوری ولی اگه از سر میز غذا بلند بشی بعد از چند دقیقه کوتاه می بینی اصلا گرسنه نیستی ولی هنوز مرز سیری رو نفهمیدم متاسفانه انشالله که با پیش رفتن به جلو این رو هم درک کنم
این دیدگاه رو 16روز پیش نوشتم اون موقع چهار پنج روز بود که با سایت آشنا شده بودم ،امروز دوباره صوت را گوش کردم و یک نگاهی به خودم انداختم دیگه حس پری را تجربه نمیکنم حتی اگه خیلی غذا رو دوست داشته باشم،میلم به خوردنی ها کمتر شده و مواد غذایی خیلی برام متفاوت نیست زمان هایی در روز گرسنه هستم و ازش لذت هم میبرم و زمان سیری را خیلی خوشایند نمی دونم
کم کم فهمیدم که همه غذا ها را دوست ندارم فقط قبلا به علایق خودم احترام نمی ذاشتم ، وقتی تفریح میرم خوردن جز گزینه هام نیست و خوردنی را فقط برای رفع نیاز بدن میبینم دارم تلاش میکنم مرز سیری را دقیق تر بشناسم هنوز برای شناخت سیری مشکل دارم حس ضعف بعد از لقمه اول و دوم از بین میره ولی با این که اصلا پری را تجربه نمیکنم دقیق نمیدونم کی سیر میشم میخوام بتونم یک لقمه قبل سیری دست بکشم
سلام من تو بچگی خیلی لاغر بودم و هیچی دوست نداشتم و از یک روزی تو نوجوانی تصمیم گرفتم همه چیز بخورم چون نعمت خداست و پیامبر هر چی بهشون تعارف میکردن رد نمیکردن ولی فقط این قسمت از حرف پیامبر را شنیدم و این که تا گرسنه نشدی شروع به خوردن نکن و قبل سیر شدن دست بکش و یک عالمه حرف درست دیگه را یادم رفت بشنوم😅
کم کم میلم به غذا بیشتر شد و از حس سیری به پری رسیدم
الانم حس گرسنگی را میشناسم و گاهی تا گرسنه نباشم غذا نمیخورم ولی وقتی چیزی را دوست دارم تا تموم نشه دست نمیکشم و تقریباً همه چیز دوست دارم😁
نیمه ی پر لیوانم این که این ماجرا درس عبرتی شد که تو بقیه ی کارهام حواسم باشه به همه ی حرف های پیامبر باید گوش کرد نه یکیش
موقعی ک اش یا پیتزا. میبینم اینقدر میخورم ک خفگی رو هم رد میکنم. مثلا اش اینقدر میخوردم ک نفس هم ب زور میکشیدم بعدش باید یه جا استراحت میکردم تا یکم حالم بهتر بشه جدیدا دارم با حس سیری هم اشنا میشم قبلا هم همینقدر میخوردم ولی هنوز چشمم دنبال غذا بود الان با احساس خوبی از غذا کنار میکشم از اینکه دیگه زجر خوردن و نخوردن کمتری تو وجودم هست خیلی راضی ام امیدوارم روز ب روز پیشرفت کنم
من جز اون دسته افرادم که از یه مقطعی به بعد چاق شدم اونم با خوردن قرص کورتن یعنی تفکرم این بود که باید چاق بشم در نتیجه تو 2 ماه 20 کیلو اضافه کردم بعدها یکی رو دیدم که با خوردن همین قرص تصمیم گرفته بود چیزی نخوره و یه عالمه کم کرده بود بعد از اون بارها وزن کم کردم حتی تا 34 کیلو گرم هم کم کردم ولی مجدد بخشی از اون وزن کم شد. بازم با تفکر اشتباه وقتی درس میخونم چاق میشم وقتی ورزش نمیکنم چاق میشم وقتی همش تو خونم چاق میشم ولی موارد مشابه زیادی در اطرافم هست که هیچکدوم از این موارد باعث چاقی اونها نشده این یعنی دیدگاه من اشتباه و باعث انتظار چاقی در من و در نتیجه خوردن تا مرز خفگی منو برده، واقعا الان دارم متوجه میشم که بیشتر موارد من اصلا گرسنه نیستم ولی همش دوست دارم یه چیزی بخورم این روزا که بیشتر حواسم به خودم و تفکراتم هست به خودم قول دادم که تا گرسنه نشم چیزی نخورم دیروز با این تصمیم وعده ها ی غذایی که قبلا هر ساعت میخورردم شاید به یک دهم رسیده بود با کمال تعجب یا ریزه خواری لعنتی که هرچی میکشم از همینه دیروز شاید یک بار اتفاق افتاد این یعنی ذهن من داره تربیت میشه و این افسارو گسیخته بی رویه خوری داره مهار میشه و من دارم این قدرت رو بدست میارم
چون من لایق بهترین هیکل هستم و خداوند منو قوی آفریده
ممنونم از استاد که در تک تک مراحل همره لاغری و سلامتی ما هستن
به امید لاغری تا رسیدن به وزن 47 کیلو
به نام خدای خالق عشق
به نام خدای علی
سلام
ذهن باورهای خود را به شکل تصویر ذخیره میکند و سعی میکند که ما را به آن تصویر مطلوب برساند. هر دلیل چاقی در ذهن ما یک تصویر چاق کننده است. به هر میزان که این دلایل را باور داشته باشیم و آن را بپذیریم، این تصویر پر رنگ تر شده و ذهن فرمول های بیشتری میسازد تا سریعتر ما را به سمت چاقی ببرد. فرمول هایی مثل علاقه به خوردن زیاد مواد غذایی بعد از سیری ، اشتها و میل زیاد و… .
بر اساس زمان شکل گیری وفعال شدن این فرمول ها، افراد به سه دسته تقسیم میشوند:
۱. افراد چاق ناآگاه: این افراد از زمان کودکی چاق شده اند و با یادگیری رفتار های والدین و پذیرش باور های آنها، این تصاویر چاق کننده در آنها شکل گرفته.
۲. چاق آگاه : افرادی که لاغری برای آنها شرایط مطلوبی نبوده و میخواستند که مقداری وزن اضافه کنند، برای همین سراغ روش های چاقی مختلف رفتند و یک یا چند روش خاص باعث شده که چاق شدن خود را باور کنند، بعد باور کردن، ذهن آنها تصویر چاقی را برای خودش به یک وضعیت مطلوب و دست یافتنی تصور میکند و شروع میکند به ساخت فرمول برای رسیدن به آن شرایط.
۳. افراد چاق منتظر: افرادی هستند که باور های زمانمند چاقی در آنها شکل گرفته و ذهن آنها منتظر است که آن شرایط برای آنها محقق شود تا فرمول های چاقی برای رسیدن به شرایط مطلوب را ساخته و فعال کند. مثلا کسی که انتظار دارد با ازدواج ، بارداری، یائسگی چاق شود یا با قطع کردن ورزش و درسخواندن چاق شود، وقتی ازدواج میکند یا ورزش را قطع می کند و یا باردار میشود (شرایط باوری که داشته، برایش به وجود میآید) ذهن شروع به فعال کردن فرمول های چاقی میکند. اینگونه فرد کم کم چاق میشود
من چند خاطره خیلی مهم از شروع چاقی خودم در بچگی دارم.
۱. پدرم بعضی وقت ها در بچگی به زور به من غذا میداد. یادمه یه بار رفته بودیم پارک و من دوست داشتم که در محوطه بدوم و با بچه ها بازی کنم ولی پدرم گفت که اول باید غذا بخورم، چند لقمه خوردم و خواستم که بروم اما به زور به من گفتند که باید غذایت تمام شود، بعد از خوردن غذا، بازی کردن برایم سخت بود، خیلی اذیت بودم. وقتی میدویدم دل درد میگرفتم. و اونجا همش فکر میکردم سنگین شدم و برای همین نمیتونم بدوم. در صورتی که اون سنگینی فقط به خاطر غذای زیاد بود نه اضافه وزن.
۲. یکبار ۶ سالم بود و هنوز مدرسه نمیرفتم، عمه ام یک شلوار سفید قشنگ برایم خریده بود. وقتی آن را پوشیدم دکمه اش نمیبست. مادرم به شوخی گفت خب دیگه بچم داره چاق میشه و باید رژیم بگیره. اینطوری من باور کردم که شکمم خیلی بزرگه و برای همین دکمه شلوار نمیبنده و من الان چاقم. در صورتی که اصلا اون موقع اضافه وزن نداشتم و یه بچه لاغر معمولی بودم. انگار پدر و مادرم منتظر چاق شدن من بودن.
۳. همه می گفتن شکل صورت من به یکی از عمه هام رفته که از قضا یکم اضافه وزن داشت، برای همین من از بچگی فکر میکردم که مثل این عمم قراره چاق بشم. با اینکه فقط صورتش شبیه من بود، من فکر میکردم که از هر نظر شبیه ایشون میشم. اگر قرار بود به دلیل اینکه پدر و مادرم یا این عمه ام چاق هستند، من هم چاق شوم، باید به اندازه اضافه وزن آنها چاق میشدم. ولی آنها هر کدام ۱۰ یا ۱۵ کیلو اضافه وزن دارند و من ۳۲ کیلو! پس چاقی ژنتیکی نیست. چون مغز من باور کرده که وضعیت مطلوب من چاقی هست، این فرمول ها را فعال کرده و هرگز خاموش نمیکند و این تا بینهایت ادامه دارد. نکته دیگر اینکه اصلا عمه من در دوران مجردی چاق نبوده و دلیل چاقی خود را زایمان و کم تحرکی و خوردن غذای چرب و پر کالری میداند! پس چرا من مثل او در دوران مجردی لاغر نیستم؟ این نشان میدهد که ژن نقشی در چاقی ندارد و اینها همه باور هایی هستند که ذهن ما میخواهد ما را به شرایط مطلوب آن باور برساند.
۴. مادرم همیشه خوردن تغذیه غیر سالم و بسته بندی را عامل چاقی میدانست. برای همین همیشه لقمه یا میوه برای من آماده میکرد. من با خوردن آنها سیر میشدم ولی چون اون چیزی که میخواستم نبود، حرص و ولع به خوردن تغذیه بوفه را داشتم. این باعث شده بود که من همیشه حرص و ولع و حسرت خوردن کیک یا شیر کاکائو بوفه را داشته باشم. خب اگر همان اول میگذاشتند من چیزی را که دوست دارم بخورم و به من نمیگفتند که چاق میکند، آن را به اندازه میخوردم و هرگز چاق نمیشدم.
۵. پدر یا مادرم را همیشه درحال ناخنک زدن میدیدم و فکر میکردن خوردن تنقلات بین وعده های غذایی یا ناخنک زدن به غذای ناهار یا شام در غیر از زمان وعده اصلی، کار طبیعی است و همه اینگونه میل به خوردن دارند. پس من هم باید داشته باشم و این نوع خوردن غذا طبیعی است.
۶. من همیشه دوستداشتم که نوشابه یا شربت را در فریز بگذارم تا یخمک شود و بخورم. ولی مادرم میگفت خوردن شیرنی زیاد باعث میشه هیچ وقت سیر نشی و همیشه احساس گرسنگی کنی، به این میگن گرسنگی کاذب. من هم چون بچه بودم این را باور کردم، الان که فکر میکنم در کمال تعجب همیشه بعد از خوردن شیرنی یا شربت دوست داشتم که غذا بخورم و گشنه بودم. تکرار این اتفاق و تاکید مادرم بعد از خوردن هر یخمک باعث شد که این رفتار در من نهادینه شود.
تعدادی از باورهای من از نوع افراد منتظر است و تعدادی نیز از نوع افراد چاق نا آگاه است.
نگرش من درباره سیری:
به دلیل اصرار پدر و مادرم بر خوردن کامل غذای بشقابم، من همیشه فکر میکردم که سیری یعنی اینکه دو بشقاب غذای خود را کامل بخوری، حالا فرقی نمیکرد میزان آن چقدر باشد چون من باید همه آن را میخوردم. برای همین اکثر وقت ها احساس خفگی داشتم و با تکرار این اتفاق من فهمیدم که سیری یعنی خفگی. سیری یعنی وفتی غذا میخوری نتونی راه بری، بدوی یا درس بخونی چون شکمت پره و داره غذا رو هضم میکنه پس باید یه جا بشینی یا چرت بزنی تا غذا هضم بشه.
وقتی بیدار میشدم، چون همیشه پدرم عادت داشت چای و بسکوییت بخورد و به درسهایش برسد، من هم عادت به خوردن میانوعده کردم و در دوران ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان بدون خوردن چای یا قهوه همراه شیرنی یا کلوچه نمیتوانستم درس بخوانم. برای همین دوباره به آن حالت خفگی بعد از ظهر میرسیدم.
با تکرار این چرخه در هر روز، باور سیری مساوی خفگی و خوردن به حدی که نمیتوان تکان خورد، تبدیل شد.
با شروع این دوره سعی کردم که نقطه سیری خودم رو پیدا کنم. فکر میکنم نقطه سیری زمانی هست بدونی اگر چند قاشق دیگه بخوری معده پر میشه. نقطه سیری زمانیه که دیگه میل و دوست داشتنی نسبت به خوردن اون غذا نداری حتی اگه اون غذا دوست داشتنی ترین و محبوب ترین غذای دنیا باشه. سیری یعنی بدون حس سنگینی، بعد خوردن بتونی بلند بشی و به بقیه کارهات برسی.
حس گرسنگی زمانی رخ میده که معده ما به صدا دربیاد و یه درد خاصی که مربوط به گرسنگی هست بگیره. زمانی که قند خون به معنای واقعی بیوفته دستامون سرد بشه و یکم بلرزه. اگر این موقعیت پیش بیاد، یعنی من گرسنه هستم و حالا باید یه چیزی بخورم تا سیر بشم.
خیلی ممنون از اینکه وقت و انرژی گذاشتید و دیدگاهم رو خوندید
ممنون از شما استاد گرامی