0

تغییر باورهای ذهنی برای لاغری پایدار (گام ۱۳۳)

تغییر باورهای ذهنی برای لاغری
اندازه متن

تو هم مثل خیلی‌ها بارها تلاش کردی وزن کم کنی ولی نتیجه دلخواه نگرفتی؟ 😞

شاید مشکل فقط رژیم و ورزش نبوده، بلکه ریشه‌اش توی ذهنته! باورها و خاطراتی که درباره چاقی داری، مثل سنگی بزرگ روی دوشت سنگینی می‌کنن و مسیر لاغری رو سخت می‌کنن. 😔

اما خبر خوب اینه که با تغییر باورهای ذهنی برای لاغری می‌تونی این سنگ رو برداری و راهی تازه برای رسیدن به تناسب اندام پیدا کنی. 🌱

چرا ذهن ما پر از خاطرات چاقی است؟ 🧠

ذهن انسان مثل یک آرشیو بی‌نهایت بزرگ و جادویی است که هر تجربه‌ای را با تمام جزئیاتش ثبت و ذخیره می‌کند؛ حتی خاطرات کوچکی که شاید اصلاً فکر نکنیم تاثیری روی زندگی روزمره‌مان دارند.

تغییر باورهای ذهنی برای لاغری

این یعنی ذهن ما مثل یک کتابخانه‌ی بزرگ است که هر لحظه و هر اتفاق را نگه می‌دارد و روی تصمیمات و رفتارهای ما تاثیر می‌گذارد. 🧠✨

برای افرادی که اضافه وزن دارند، این آرشیو ذهنی پر شده از خاطراتی است که مربوط به چاقی و تلاش‌های گذشته‌شان برای لاغر شدن است.
خاطراتی مثل شکست‌های متعدد در رژیم‌های سخت 🥗🚫، روزهای ناامیدی و خستگی 😞😓، و البته برگشت مکرر به وزن قبلی 🔄⚖️.

این خاطرات وقتی در ذهن ما تکرار می‌شوند، نقش یک سد بزرگ را بازی می‌کنند و جلوی پیشرفت و موفقیت ما را می‌گیرند.

هر بار که تلاش می‌کنیم و نتیجه نمی‌گیریم، ذهن ما تصویری از آن شکست را ذخیره می‌کند و این تصویر مثل یک چراغ قرمز 🚦 هشدار می‌دهد که می‌گوید: «دوباره نمی‌شود» 🚫، «من نمی‌توانم لاغر شوم» 🙅‍♂️ یا «همیشه چاق می‌مانم» 🐘.

این چرخه‌ی تکراری و خسته‌کننده باعث می‌شود هر بار که تصمیم می‌گیریم دوباره مسیر لاغری را شروع کنیم، ذهن‌مان با ترس 😰، نگرانی 😟 و خاطرات شکست‌های گذشته پر شود و انگیزه و اشتیاق‌مان به شدت کاهش یابد. 😞💔

خاطرات لاغری

تاثیر خاطرات و باورهای ذهنی بر لاغری 🧠💭

خاطرات چاقی فقط یادآور شکست‌های گذشته نیستند؛ آنها مثل چراغ‌های هشدار در ذهن ما عمل می‌کنند که مستقیم روی رفتارها و تصمیمات‌مان تاثیر می‌گذارند.

وقتی به یاد می‌آوریم که بعد از یک پرخوری چقدر احساس بدی داشتیم، یا رژیم‌مان شکست خورد، این خاطرات مثل یک تله ذهنی عمل می‌کنند.

مثلاً بعد از یک پرخوری احساس عذاب وجدان می‌کنیم 😔، قول می‌دهیم که دیگر این کار را نکنیم، اما چون این خاطرات پرخوری و شکست در ذهن‌مان ثبت شده، دفعه بعد خیلی راحت‌تر دوباره به همان رفتارهای قبلی بازمی‌گردیم.

این چرخه باطل 🔄 انگار ما را در دام خود می‌اندازد و خیلی سخت می‌توانیم از آن رهایی پیدا کنیم.

چرا تغییر باورهای ذهنی برای لاغری ضروری است؟ 🔑🧠

ببین، خیلی از ما فکر می‌کنیم اگر فقط رژیم بگیریم یا ورزش کنیم، حتماً لاغر می‌شویم و این موضوع فقط به تلاش فیزیکی ربط دارد. اما واقعیت این است که این فقط نصف داستان است!

تمرکز صرف روی رفتارهای ظاهری مثل رژیم گرفتن یا ورزش کردن معمولاً ما را به نتیجه‌ای کوتاه‌مدت می‌رساند.

چرا؟ چون همان خاطرات ذهنی و باورهای قدیمی هنوز در ذهن‌مان فعال هستند و مثل یک نیروی مخفی، بعد از مدتی دوباره همان رفتارهای قدیمی و ناسالم را به وجود می‌آورند. 🌀

تغییر باورهای ذهنی برای لاغری یعنی اینکه ریشه‌ای و عمیقاً در ذهن‌مان دست ببریم و طوری برنامه‌ریزی کنیم که رفتارهای جدید و سالم‌تر به شکل طبیعی و خودبه‌خود در زندگی ما جایگزین شوند. 🌱✨

وقتی باور کنیم که می‌توانیم لاغر شویم و سلامتی را انتخاب کنیم، ذهن ما خودش شروع به هدایت ما به سمت انتخاب‌های بهتر و سبک زندگی سالم‌تر می‌کند.

این یعنی دیگر لازم نیست با خودمان دائم جنگ و جدل داشته باشیم، مجبور نباشیم به زور رژیم بگیریم یا زورکی ورزش کنیم.

ذهن‌مان به شکلی نرم و آرام مسیر موفقیت را باز می‌کند و ما را به سمت اهداف‌مان می‌کشاند. 🎯🌈

پس اگر واقعاً می‌خواهی نتیجه‌ای بلندمدت و ماندگار داشته باشی، تغییر باورهای ذهنی برای لاغری را در اولویت قرار بده.

تغییر باورهای ذهنی برای لاغری

۷ راهکار کلیدی تغییر باورهای ذهنی برای لاغری 🎯

تغییر باورهای ذهنی مثل بازسازی یک باغ پر از گل‌های رنگارنگ 🌷🌼 هست که باید هر روز بهش رسیدگی کنی تا شکوفا بشه. هر قدم کوچیکی که برمی‌داری، تو رو به هدف لاغری پایدار و ذهنی سالم‌تر نزدیک‌تر می‌کنه 💪🧠.

در ادامه این ۷ بخش جذاب و کاربردی رو می‌بینی که مثل چراغ راهنمای مسیر تو برای تغییر باورهای ذهنی برای لاغری عمل می‌کنن 🚦🌟.

۱. آگاه شدن به باورهای محدودکننده ✍️

اولین قدم برای تغییر باورهای ذهنی برای لاغری این است که باورهای منفی و محدودکننده‌ای که درباره لاغری و وزن داری را شناسایی کنی.

مثلاً ممکن است باور داشته باشی: «من همیشه چاق می‌مانم» یا «من اراده کافی برای لاغری ندارم». نوشتن این باورها کمک می‌کند که آنها را از ذهن ناخودآگاه بیرون بکشی و روی آنها کار کنی.

۲. جایگزینی باورهای منفی با افکار مثبت 💪✨

وقتی باورهای منفی را شناختی، وقت آن است که آنها را با افکار مثبت جایگزین کنی.

برای مثال به جای «نمی‌توانم لاغر شوم» بگو: «من هر روز قدم کوچکی برای لاغر شدن برمی‌دارم و موفق می‌شوم.» این جملات تاکیدی را هر روز با تمرکز و احساس بگو تا باورهای جدید در ذهنت شکل بگیرند.

۳. تصویرسازی ذهنی موفقیت 🖼️🌟

تصویرسازی ذهنی یکی از قدرتمندترین ابزارهای تغییر باورهای ذهنی برای لاغری است.

هر روز چند دقیقه خودت را تصور کن که به وزن دلخواهت رسیده‌ای، لباس‌های مورد علاقه‌ات را می‌پوشی، احساس سبکی و شادی می‌کنی. این تصاویر ذهنی به مرور باورها و احساسات مثبت را در تو ایجاد می‌کنند و به رفتارهای سالم هدایتت می‌کنند.

۴. استمرار در تمرین‌های ذهنی ⏳📅

تغییر باورهای ذهنی برای لاغری یک روند زمان‌بر است و نیاز به تمرین روزانه و مداوم دارد.

مثل ورزش و یادگیری یک مهارت جدید، هر روز باید زمان مشخصی را به تمرین ذهنی اختصاص دهی تا ذهن‌ات کاملاً با باورهای جدید هماهنگ شود.

۵. نوشتن خاطرات و احساسات 📝💡

نوشتن درباره خاطرات چاقی و احساسات مرتبط کمک می‌کند بار منفی آنها کاهش یابد و ذهن برای تغییر آماده شود.

یک دفترچه داشته باش و خاطرات، ترس‌ها و نگرانی‌های خود را بنویس. سپس سعی کن درباره راه‌های مقابله با آنها فکر کنی و راهکار بنویسی.

۶. ارتباط با افرادی که مسیر مشابهی را رفته‌اند 🤝❤️

دیدن و شنیدن داستان‌های موفقیت دیگران باعث می‌شود باور کنیم که ما هم می‌توانیم تغییر کنیم.

عضویت در گروه‌ دورهمی لاغری با ذهن در تلگرام، دنبال کردن افراد موفق در بخش نظرات سایت تناسب فکری و شنیدن تجربیات آنها برای انگیزه دادن به خودمان خیلی مهم است.

۷. صبوری و مهربانی با خود 🎉🌷

فراموش نکن که تغییر باورهای ذهنی برای لاغری فرایندی زمان‌بر است و هر کس با سرعت خودش پیش می‌رود.

نباید از خودت انتظار داشته باشی یک شبه همه چیز تغییر کند. هر قدم کوچک را جشن بگیر و به خودت برای تلاش‌هایت افتخار کن.

این ۷ بخش مهم پایه‌های اصلی تغییر باورهای ذهنی برای لاغری را تشکیل می‌دهند.

با تمرین مستمر و توجه به هر یک از این مراحل، می‌توانی گام به گام باورهای قدیمی و محدودکننده را کنار بگذاری و باورهای جدید و مثبت بسازی که مسیر لاغری را هموارتر و پایدارتر می‌کنند. 🌟🚀

جمع‌بندی تغییر باورهای ذهنی برای لاغری 🎯🧠

دوست خوبم، الان که مسیر تغییر باورهای ذهنی برای لاغری رو بهتر شناختی، باید بدونی که این تغییر، کلید طلایی رسیدن به وزن ایده‌آل و حفظ اون برای همیشه است. 🔑🌟

چرخه‌ی شکست‌های گذشته که باعث ناامیدی و دلزدگی شده بود، به‌طور کامل شکسته می‌شود و مسیر جدیدی برای رسیدن به لاغری پایدار برات باز میشه. 🚀💖

اما مسیر تغییر باورهای ذهنی برای لاغری یک فرآیند زمان‌بر و مستمر است که نیاز به آموزش دقیق، تمرین منظم و حمایت دارد.

استفاده از دوره پیشرفته لاغری با ذهن برای تغییر باورها به تو کمک می‌کند تا این مسیر را سریع‌تر، لذت‌بخش‌تر و موثرتر طی کنی.

در این دوره، با تکنیک‌های علمی و تمرینات تخصصی آشنا می‌شوی که باورهای قدیمی و محدودکننده را جایگزین باورهای قدرتمند و مثبت می‌کنند.

با تمرین‌های ساده و گام‌به‌گام، اشتیاق و انگیزه‌ات برای ادامه مسیر بالا می‌رود و تغییرات واقعی و پایدار در ذهن و جسم‌ات شکل می‌گیرد. 🌱✨

پس از امروز، با آگاهی کامل، اشتیاق فراوان و پشتکار مسیر لاغری را با آرامش و انگیزه ادامه بده.

فراموش نکن که تو شایسته‌ی بهترین نسخه از خودت هستی و با تغییر باورهای ذهنی برای لاغری، می‌توانی به آرزوهای‌ات برسید. 🌈💪

📝 سوالات تمرینی برای تغییر باورهای ذهنی برای لاغری 💡

  1. محتوای نوشتاری را با دقت مطالعه کنید و به شباهت عملکرد خود با آنچه شرح داده شده است توجه کنید. 👀
  2. محتوای آموزشی را با دقت گوش کنید و نکات مهم را یادداشت کنید. 🎧📝
  3. درباره خاطرات چاقی خود شرح دهید؛ چه خاطره‌ای از چاق شدن و چاق‌تر شدن دارید؟ 🧠💭
  4. تجربه خود از تاثیر خاطرات چاقی را در احساس ناامیدی و ترس از چاق‌تر شدن بنویسید. 😞📉
  5. خاطرات چاقی چه احساسی در شما ایجاد می‌کند و فکر کردن به لاغر شدن چه حسی در شما به وجود می‌آورد؟ ❤️‍🔥✨

💬 دعوت به مشارکت در بخش نظرات 🤗

خیلی دوست دارم تجربه‌ها و احساسات خودت درباره تغییر باورهای ذهنی برای لاغری رو در بخش نظرات با من و دیگر دوستان به اشتراک بذاری.
هر چقدر بیشتر درباره این مسیر حرف بزنیم و حمایت کنیم، انگیزه‌مون برای ادامه راه قوی‌تر می‌شه. 🤝💖
پس حتماً نظر و سوال‌هات رو با من مطرح کن، اینجا جای یادگیری و رشد مشترک ماست! 🌟👥

منتظر کامنت‌های شما هستیم! 💬👇

همراه همشگی شما: رضا عطارروشن

با دادن ستاره به این مطلب امتیاز بگیرید.

امتیاز 3.76 از 92 رای

پادکست صوتی

باکس دانلود

https://tanasobefekri.net/?p=11589
162 نظر توسط کاربران ثبت شده است.
اندازه متن بخش نوشتن دیدگاه:

دیدگاهتان را بنویسید

اندازه متن دیدگاه ها
      آواتار فهيمه
      ۱۴۰۲/۰۱/۱۶ ۰۹:۱۷
      مدت عضویت: 1230 روز
      امتیاز کاربر: 13050 سطح ۴: هنرجوی مبتدی

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      نویسنده حرفه‌ای (بیش از ۱۵۰ دیدگاه)
      مدال طلایی
      محتوای دیدگاه: 455 کلمه

      سلام استاد جانم

      من کاملا با شما موافقم که به طریقی که چاق شدیم باید لاغر بشیم

      یه جمله ای شنیده بودم که میگفت از همون سفره ای که چاق شدی باید لاغر بشی

      فک کنم دکتر کرمانی اینو میگفت 

      از خاطرات گفتی استاد

      ما انسانها خیلی زیاد خاطرات غذا خوردن و شادی داریم 

      مثلا سیزده بدر و آش رشته 

      ماه رمضان و رولبیا بامیه 

      و هزاران چیز دیگه 

      همونطور که شما گفتی ما سالها این اطلاعات رو به مغزمون دادیم 

      و از طریق جامعه هم تثبیت شده اون خاطره 

      مثل اینکه ،مامانم همیشه تا لاغر میشم میگه لاغر شدی 

      حالا ببینم تا کی میتونی لاغر بمونی 

      چون منم هی چاق و لاغر شدم این خاطره رو براش بوجود آوردم 

      اونم هی این حرفو بهم میزد

      استاد ولی من تا قبل از ابن فایل ،سعی میکردم بطرز شیرینی خاطرات روزهای لاغریم رو به باد بیارم 

      فک کنم توی کامنت اولین روز حضورم در سایت هم گفته بودم که یادآوری اون روزها و حتی اون مانتو انقدر به من انگیزه میده 

      چقدر مثال قورمه سبزی عالی بود برای اینکه ببینم چه خاطراتی توی ذهنم هست از چاقی

      افراد چاق اطلاعات کاذب توی ذهنشون ذخیره کردن که افراد متناسب اون اطلاعات رو ندارن 

      استاد چقدر دست گذاشتید روی واقعیت ها

      دوست متناسب من اصلا و ابدا از این جور چیزها نمیگه درباره غذاها و خوراکی ها

      ولی من همینطور که شما گفتید انقدر با آب و تاپ از غذاها میگم 

      یادمه همیشه سفره مو مثل مادربزرگم و مادرم میچیدم 

      چطور ؟ 

      مثلا هر وقت کتلت داشتیم حتما سبزی خوردن و نون سنگک باید میبود توی سفره 

      هر وقت لوبیا پلو داشتیم حتما سالاد شیرازی و سبزی خوردن باید میبود 

      نمیخوام بگم بدها 

      میخوام بگم شما درست میگی 

      این خاطراتی که ما ساختیم و چون از قبل هم این چیزها رو برای هر غذا آماده میکردیم ، موقع غذا خوردن با چنان ولعی میخوردیم که نگو

      خدا رو هزاران بار شکر که کلی از اون عادت ها رو سالهاست گذاشتم کنار 

      نه صد در صد ولی بیش از ۹۰٪ از عادت ها رو ترک کردم 

      از اونجایی که به این نتیجه رسیده بودم این عادت ها که من باهاش بزرگ شدم سلامتی به همراه نخواهد داشت

      حالا میپرسید اگر عادت هاتو ترک کردی چرا هنوز اضافه وزن داری 

      چون من فقط یکم رفتار لاغر کننده داشتم و افکار لاغر کننده نداشتم 

      طبق فرمولی که در نوشته این بخش گفتید 

      چقدر کلمه درستی بود برای چاقی” اسارت چاقی”

      واقعا من که با تک تک سلول هام درک کردم که اسیر بودم این سالها

      و جالبه که همیشه هم ناراحت بودم از این موضوع 

      ناراحتیم از چاقی نه تنها کمکی به من نکرد بلکه هی به چاقی توجه بیشتری میکردم 

      حتی وقتی داشتم غذای مورد علاقه مو میخورم هم داشتم به چاقی فکر میکردم 

      و یادمه بعضی وقتا بعد از غذا آبلیمو یا سرکه میخوردم که کالری غذا کمتر جذب بشه 

      فک کن شما تا چه حد من حین غذا خوردن عذاب وجدان داشتم 

      استاد از این فایل عالی از شما سپاسگذارم 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 10 از 2 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار صالحه
      ۱۴۰۱/۱۱/۰۸ ۱۶:۵۸
      مدت عضویت: 1260 روز
      امتیاز کاربر: 85801 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

      نشان های دریافت شده

      نویسنده حرفه‌ای (بیش از ۱۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      سطح مبتدی
      سطح متوسطه
      سطح پیشرفته
      محتوای دیدگاه: 245 کلمه

      سلام خدمت استاد مهربانی

       امروز ۸ بهمن ۱۴۰۱ گام ۱۷  گوش کردن به فایل رسیدم به این قسمت که نفش خاطرات مااین که بااطلاعاتی ازغذا در مغز وتصویر سازی از اون غذا تحریک به خوردن میشیم

      یادخاطره افتادم دردوران راهنمایی تو بخشی ازدرس حرفه فن اشپزی داشتیم یی جلسه پخت نون پنجره بود تو مدرسه انجام دادیم وخوردیم من  به پدرم  بااب تاب تعریف کردم پدرم وسایل برام تهیه کرد برای نمونه روز اول کم پختم خیلی خوشمزه شد همگی میل کردیم اطرافیان تعرف کردن من پدرم دو روز دیگه در مقدار بیشتر پخت انجام دادیم .از گرمایی زیاد اتاق تو هوای سرد من  رفتم بیرون اتاق وسرمایی شدیدی خوردم.

       بعداز روز پدرم هرچی اصرا که دوباره پخت انجا م بیدیم من از اسم نون پنجره وحتی بو ی پخت خاطره بدی دارم وچون احساس تفرح ولذت توذهنم ذخیره نشده دلم نمبخواد حتی امتجانش کنم

      ما افردا نامتناسب چون غذا روتفریح ولذت همرا کردیم توذهنمون ازش خاطره خوب از اون غذا  ساختیم

       بخاطر همین اسم غذایی مورد علاقمون میادواکنش ذهنمون تحریک میشه واشتها  زیادم میشه برای خوردن اون غذا

      شرح حال ازغذا وتصویر سازی ازاون غذا توذهن ذخیره میشه وقتی دربرابرش قرارمیگریم کنترل خودمنو ازدست میدیم وبه خوردن زیاد اون غذابدون نیازبدن اقدام میکنیم

      افرادمتاسب برخلاف ما به این شکل انجام نمیدن وبه اندازه نیازبدنشون مصرف میکن نه بیشتر

      به خودم میگم وفتی به غذارسیدی.

      ۱_تغییر خاطرات کن در مورد غذا  

      ۲_تغیر عادت خوردن بر اساس خاطرات

      ۳ _ بهش فکر نکن

      ۴_ برای چگونه خوردنش نقشه نگش 

      اموزش به شکل عملی تبدیل کن تا نتیجه  بگیری 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 18 از 4 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار عطا
      ۱۴۰۱/۱۱/۰۵ ۲۰:۳۳
      امتیاز کاربر: 0
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 1,449 کلمه

      تمرین این بخش:

      1- محتوای نوشتاری را با دقت مطالعه کنید و به شباهت عملکرد خود با آنچه شرح داده شده است توجه کنید.

      دقیقا همینطوره . من وقتی سیر میشم این موضوع رو بیشتر حس می کنم . 

      خاطرات در مغزم میان . 

      تا قبل از سیری خاطره ای توی سرم نیست . 

      اما وقتی سیر میشم ذهنم شروع می کنه به خاطره گفتن تا من بر اساس اون خاطرات بخورم . 

      بعد از سیری مثلا چنین حرفایی میاد تو ذهنم . 

      مامان عجب غذایی شده .

      چقدر خوشمزه شده .

      چی توش ریختی .

      با ماست خوشمزه تره 

      یه لیوان نوشابه بده بشوره ببره 

      عجب حالی میده .

      چه عطر و بویی .

      اون یکی غذا هم خیلی چشمک میزنه .

      من خوش اشتهام . 

      دوست دارم همشو یه جا بخورم .

      هیچ کسی به غذای من دست نمیزنه . 

      این میز کلش مال خودمه .

      بیشتر تصاویر خوردن میاد مثلا من ماکارونی دوست داشتم با ولع همون وقت قبل از دم بخورم . حالت رشته ای شو دوست دارم . ماکارونی فرمی که دیگه نگو . ماکارونی فرمی رو بعد از دم دوست دارم مخصوصا مقداری هم به ته دیگ چسبیده باشه .

      اون وقت سراز پا نمیشناسم (باور قدرت دادن به غذا و ضعیف کردن خود ) 

      خب اینا تو ذهن چاق من هست . 

      دقیقا زمان رژیم هم این تصاویر می اومد و من نباید میخوردم . جنگ درون من آغاز میشد . 

      اما حالا در این مدت من دارم خاطرات لاغری میسازم . به این ترتیب که هر روز دارم دو سری فایل و متن و تمرین انجام میدم در دو دوره صدگام و من اینو نخوردم  و  گرسنگی و سیری بدنم رو تشخیص دادم و با زبان بدنم غذا میخورم . بر اساس فرمولهای چاقی نمیخورم . اونا رو نادیده میگیرم چون در راستای هدف من که لاغریه نیستن . اگر زمانی خیلی لاغر شدم و خواستم کمی چاق بشم میتونم از اون خاطرات استفاده کنم ولی من انتخابم لاغریه . پس انتخابم اینه که دیگه از اون خاطرات استفاده نکنم و آگاهانه با مواد غذایی رفتار کنم و  اگر گرسنه بودم بخورمشون  . سیر که شدم دیگه نمیخورم . نه فکری داریم نه حرفی . فعلا فقط دارم عمل می کنم  و در عین حال بر اساس فرمولهای چاقی نمیخورم و دارم بر اساس فرمولهای لاغری فکر می کنم . مثل اینکه عجله نکنم . به خودم عشق بدم . به تغییرات کوچک نگاه می کنم . تمرکزم رو روی بهتر یادگیری و بهتر عمل کردن میزارم . آها یه خاطره چاقی هم دارم که همیشه بعد از  خوردن غذای اضافه عذاب وجدان داشتم  و همیشه خاطره ی من بعد از زیاده روی خاطره ای تلخ و ناامید کننده بود . حال خراب سنگین عذاب وجدان سرزنش و هزار کار میکردم تا این حالت ازم دور بشه . 

      درد چاقی خاطرات بدی رو توی سرم میاره . الان من فقط دارم در ذهن و عملم  فرمولهای لاغری رو ایجاد می کنم اینقدر حالم خوب شده وای به زمانی که این کار عادت و شخصیتم بشه و قطعا اون زمان من دیگه اندامی متناسب خواهم داشت که خیلی باهاش حال می کنم . البته بازم فرمول متناسب کننده اینه که ذوق زده نشم و بدونم این راه انتخاب خودمه . خب این فرمولها رو من ازش استفاده می کنم 

      2- محتوای آموزشی را با دقت گوش کنید.

      گوش کردم . مثل همیشه عالی و پر از فرمول متناسب کننده 

      3- درباره خاطرات چاقی خود شرح دهید. چه خاطره ای از چاق شدن و چاق تر شدن دارید.

      خاطرات تلخ و شیرین زیاد دارم . 

      خاطرات شیرین مربوط به قبل از غذا و خاطرات تلخ مربوط به بعد از خوردن غذا . 

      البته به اونجایی  هم رسیده بودم که خاطرات تلخ بعد از غذام باعث ترس از خوردم قبل از غذا هم میشد . 

      وای من چقدر با حال بد غذا میخوردم . 

      ولع های من همه از فرمولهای ذهنی چاقی نشئت گرفته بود . 

      وقتی فرمولهامو تغییر دادم چقدر راحت با مواد غذایی برخورد می کنم . رفتار من باهاشون اشتباه بود . 

      من اونقدر از غذا میترسیدم که برای رهایی از این ترس بیشتر و بیشتر میخوردم تا دوماه پیش من حس چاقی فراوان داشتم و این چند وقت چقدر راحت شدم . انگار که اون خاطرات داره کم کم یادم میره . نه اینکه بگم نیست ولی وقتی ازشون استفاده نمی کنم خیلی  حالم بهتره . 

      4- تجربه خود از تاثیر خاطرات چاقی را در احساس ناامیدی و ترس از چاق تر شدن بنویسید.

      افتضاح . حالم همیشه حراب بود . داغون بودم . هر چی بیشتر میخوردم داغونتر میشدم . ناامید میشدم آخه چرا من اینجوری ام . چرا من انقدر اشتها دارم ؟ چرا نمیتونم رژیم بگیرم ؟ مرور این خاطرات فقط یه تصویر سیاهه تو ذهنم . بیشتر حال و احوال سیاهی و اندوه و تیرگی تو ذهنمه . دقیق باید بازش کنم تا بتونم این دنیای سیاه رو شرحش بدم . 

      یکم برام دردناکه . البته میدونم مرور اون خاطرات باعث میشه من با ترسهام روبرو بشم و حالا با قدرت در مقابلشون ظاهر بشم . اون خاطرات همونا هستن ولی من عطای قبل نیستم . 

      آره من حالا عطایی هستم که دیگه از ترسهام نمیترسم . 

      چون فهمیدم من قدرت انتخاب دارم . آره من این عطا هستم . این عطا در مواجهه با خاطراتش نمیترسه . 

      چون فهمیده تمام اون خاطرات فقط انتخاب خودش بوده . 

      خدا رو شکر که من با دنیای شیرین لاغری آشنا شدم . خدا رو شکر که هدایت شدم . 

      5- خاطرات چاقی چه احساسی در شما ایجاد می کند و فکر کردن به لاغر شدن چه حسی در شما بوجود می آورد.

      خاطرات چاقی برام جالب نیست . اولشاز تکرارش میترسیدم . میترسیدم دوباره همون حس و حالها در ذهنم غالب بشه . بعد به خودم اومدم و گفتم قدرت دست منه . مگه میشه من چیزی رو بخوام و نشه . من الان میخوام در دنیای لاغری زندگی کنم . اونم لاغری آسان و خودبخودی و استفاده از زبان بدن . پس فعلا نمیخوام چاقی رو انتخاب کنم . برای ذهن من فرقی نداره که چاقی رو بخوام یا لاغری رو . اون برای من راحتی میخواد . من در دنیای لاغری بسیار راحت هستم . پس هر دو با کمک هم لاغر شدن رو تجربه می کنیم و برای خودمون از این روزا خاطرات خوب میسازیم . 

      بیشترین خاطرات چاقی من مربوط به دوران بچگیمه . وثتی که مامانم منو با آدامس و شکلات و بستنی گول میزد تا چیزی که میخوام و نخره . ۷-۸ساله بودم قشنگ یادمه دستم رفته بود لای در و خیلی درد گرفته بود  گریه میکردم بعد از کلی ناز و نوازش مامانم گریه های من قطع نمیشد . مثل یه دختر منو لوس میکرد . اصلا انگار نه انگار پسرم . مامانم گفت اگه بچه خوبی باشی برات هرچقدر دلت خواست  بستنی میخرم . همین فکر درد انگشت منو از بین برد و این یکی از خاطراتم بود که از کوچیکی تو ذهنم هست . 

      بزرگتر شدم ولی فقط توهین میشنیدم . اما مامان همیشه دفاعمو می کرد . پسرم فقط یکم تپله . چرا تو روش میگید . نگید بچم چشم میخوره . 

      خاطرات چاقی زیادن . ولی دیگه نمیخوام انتخابشون کنم . ازشون نمیترسم . یاداوریش منو پر قدرت تر می کنه تا برای مواجه شدن باهاشون به انتخابهای صحیحم بیشتر توجه کنم . یعنی همین خاطراتم باز دو وجه دارن . من میتونم از اونها در جهت چاقیم استفاده کنم یا از اونها انگیزه ای بسازم برای لاغری . 

      چطور از ترسها میشه انگیزه ساخت ؟  دیدین وقتی فوتبال رو میبازیم چه انگیزه ای میگیریم برای اینکه بازی بعد رو خوب بازی کنیم . اینم دقیقا همونه . انگار یه جورایی مرور این خاطرات بهمون قدرت و انگیزه میده تا در جهت لاغری بهتر حرکت کنیم  . 

      تنها خاطره ی خوب چاقی فقط خوردن هاش بود . دقیقا  الان که فکر می کنم خوردنش تا زمانی بهمون حال میداد که ما گرسنه بودیم و سیر میشدیم واقعا مابقی خوردن هیچ حالی نمیداد . 

      یعنی دقیقا ما از قسمتهایی از دوران چاقی لذت میبردیم که مربوط به فرمول رفتاری لاغری بود . یعنی بزرگترین عامل لذت ما از چاقی دقیقا زمانی بود که ما بر اساس رفتار لاغری غذا میخوردیم . 

      وای خدای من پس حتی تنها  لذت چاقی مربوط به لاغری بود . 

      یعنی حتی نهاست تلاش فرمولهای چاقی برای لذت ما فقط در همون برهه که نیازمون بود اوج لذتمون بود . وقتی سیر میشدیم دیگه حتی با وجود تمام اون فرمولها و خاطرات چاقی اون غذا بهمون حال نمیداد . من واقعا همینجور بودم بعد از سیری واقعا فقط با فرمول میخواستم لذت ببرم که هر چی بیشتر میخوردم حالم بدتر میشد . 

      نمیدونم چقدر تونستم منظورمو برسونم . ولی تنها خاطرات لذت بخش چاقی دقیقا مربوط میشد به اون زمان که من جسمم نیاز داشت . مابقیش فقط رنج بود و حالا کل زندگی من شده لذت . زندگی در لاغری همش لذت بخشه . 

      خدایا شکرت . 

      استاد بابت این تمرین عالی که باعث شد من به برداشتی برسم که حال عالیم عالیتر شد ازتون ممنونم . 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 25 از 5 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار مریم
      ۱۴۰۱/۱۰/۲۷ ۱۶:۳۵
      امتیاز کاربر: 0
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 1,687 کلمه

      به نام خالق یکتا سلام 

      درباره خاطرات چاقی خود شرح دهید. چه خاطره ای از چاق شدن و چاق تر شدن دارید 

      تجربه خود از تاثیر خاطرات چاقی را در احساس ناامیدی و ترس از چاق تر شدن بنویسید.  وقتی چاق بودم میخواستم برم مهمونی عذاب میکشیدم که چی بپوشم با این که تعداد زیادی لباس داشتم اما همه یا کوچیک شده بودن یا به بدنم می‌چسبیدن خلاصه بدجور بودن تو تنم . هر جا میرفتم یه عالمه روش و حرف و حدیث که این چه وضعش برا خودت درآوردی و با عنوانی مختلف نزدیکانم صدام میکردن و میخندیدن منم برای این که احساس بدم از حرفاشون مخفی کنم خودم توجیح میکردم و میگفتم این طوری بهتر این طوری سالم ترم زیبا ترم یه شعرم می‌خواندم که الان یادم نیست اما خدا میدونه که چقدر احساس بدی داشتم اون موقع ها عصبانی میشدم از چاقیم میخوردم کلافه میشدم میخوردم حوصله ام سر میرفت میخوردم جایی میرفتیم چشمم دنبال غذا ها میدویید و همون لحظه چقدر از خودم بدم می اومد چه قدر احساس کوچیکی و تنفر داشتم و خودم تحقیر میکردم خدا اون روز ها رو برای هیچ کس نیاره . شروع میکردم به خواندن راجب مواد غذایی و چربی ها و ورزش های مختلف و پیاده روی های طولانی اگه سرعت پیاده رویم کم بود یا مسافت کم تر از یه ساعت بود ناراحت میشدم و عصبی و کلافه که آره امروزم بی‌نتیجه نمی‌توانستم از پیاده رویم لذت ببرم و احساس ناامیدی و یاس داشتم هی این کانال اون کانال به دنبال ورزش های مختلف برای لاغری و دست از پا دراز تر بی خیال میشدم. مدام خودم میکشیدم و دور کمرم اندازه میگرفتم اگه کم میشدم خوش حال و از طرفی نگران که نکنه دوباره برگرده و وقتی زیاد بود افسرده و ناامید اما تلاش میکردم به خودم روحیه بدم که نه چیزی نیست ۱یا دو گرم طبیعی هست . مسیر چاقی من این شکلی بود نوزاد بودم تپل بودم بزرگ تر شدم متناسب شدم و کم کم از از سوم چهارم دبستان شکم درآوردم تا دوم دبیرستان مریض شدم و لاغر شدم که روی این باور سلامتی = متناسب بودن و زیبایی باید کار کنم بعدش برای دوباره چاق شدن دکتر تغذیه رفتم و ول کردم نفهمیدم چی شد تا پارسال که دیدم بله بددجوری چاقم و تازه با سایت اشنا شده بودم ۱۲ قدم شروع کردم اما فکر کنم کامل ادامه ندادم اما این فکر که بدن من خواهان متناسب شدن رو داشتم و و از دست ۱۷ کیلو از چربی های اضافم راهت شدم اما ترس دوباره برگشتن این  وزن و به دنبال تناسب بیشتر و راهکار های مختلف تا دوباره این بار باشماره ام وارد سایت شدم و الان هم قدم ۱۷ هستم شکر خدا . 

      5- خاطرات چاقی چه احساسی در شما ایجاد می کند و فکر کردن به لاغر شدن چه حسی در شما بوجود می آورد 

      مرور خاطرات چاقی احساس ناراحتی . بغض و غم و فکر کردن به لاغری و تناسب اندام انگیزه و شورو شوق به خصوص دیدن شگفت انگیزان این که وقتی متناسب بشم چقدر با اعتماد به نفس راه میرم و رفتار میکنم چقدر راحت تر با فراد ارتباط برقرار میکنم و لباس خیلی راحت تر از الان میتوانم انتخاب کنم و بپوشم و دیگه نگران چاقی نیستم و با خیال راحت زندگی میکنم و افکارم متمرکز تر میتوانم بزارم روی اهداف دیگه زندگیم خدا میدونه چقدر ذهنمدباز میشه و وقتم خالی میشه چقدر شاد تر و سرزنده تر و سالم تر هستم و چقدر آزادانه تر میتوانم تصمیم بگیرم کجا برم کجا نرم چیکار کنم و چه تجربه های زیبایی داشته باشم ‌ . اسکیت سواری دوچرخه سواری .   

      وقتی مغازه میری میتوانی چند تا لباس با قیمت یه لباس که اون موقعی که چاق بودی بخری اونم چون تنها همین سایز های کوچیکش مونده لاغری مساوی با فراوانی مساوی با سرازیر شدن بی نهایت نعمت چقدر پوستم بهتر از الان میشه خدایا شکرت برای تناسب اندامم 

       برداشت من از محتوای نوشتاری و صوتی هر چیزی طبیعیش بهتر این موضوع بارها و بارها شنیدم و الان هم به خودم یادآور میکنم و این تجربه رو با خودم مرور میکنم الان هم که از مسیر طبیعی و بدون هیچ زحمتی چاق شدم باید از همین مسیر طبیعی لاغر بشم متناسب بشم در واقع به حالت طبیعی و نرمال خودم برگردم و این مسیر همان لاغری با ذهن هست.  درست مثل مهندسین که وقتی با یک وسیله روبرو میشند و نحوه ساختش بلد نیستند شروع می‌کنند به مهندسی معکوس که ببینن چه مسیری برای ساخت این این دستگاه طی  شده  

      وقتی کودک بودیم دست به وسایل داغ زدیم تا ببینیم چی هست و دست مان سوخت از آن زمان به بعد وقتی وسیله داغی می‌بینیم دیگه دست بهش نمی‌زنیم  چون اون عمل ما همراه با احساس درد بوده در نتیجه ازش دوری میکنیم در واقع از کودکی تا همین لحظه هر روز در ذهنم از طریقه دیدن و شنیدن و تجربه کردن اطلاعاتی جمع شده که همراه با احساس های گوناگون بوده در نتیجه اون احساسات خاطرات ما شکل گرفته درواقع خاطرات نتیجه نهایی احساسات ما هستند .  فکر کردن یعنی مرور اطلاعات قبلی که به ذهن دادیم . وقتی مثلا دوستی می‌بینیم در خیابان در ذهنم به دنبال اطلاعات مربوط به اون فرد مرور میشه اطلاعاتی که همراه با احساسی هست و ما بر اساس اون احساسات عکس العمل نشان می‌دهیم خوش حال می‌شویم هم دیگر را در آغوش میگیریم و این چرخه فکر و احساس ادامه پیدا میکنه در واقع اول خاطراتمون مرور کردیم بعد احساس کردیم حالا احساس می‌کنیم و خاطرات بیشتری ثبت میکنیم . خاطرات چاقی رو خود من به وجودش آوردم وقتی یه غذایی دیدم و با آب و تاب از اون غذا تعریف کردم با احساس ذوق و شوق فراوان . قبل غذا طعمش برای خودم تجسم کردم موقع خواستن مدام به طعمش فکر کردم و به دنبال تجربه بیشتری از لذت اولیه بودم عین معتادی که اول یه مقدار مواد مصرف میکنه و به دنبال تجربه لذت بیشتر مواد بیشتر و بیشتری مصرف میکنه درست کاری که من انجام دادم غذا خوردن برام شد یه تفریح که همراه احساس کاذب شادی کوتاه مدت در صورتی که غذا ها هستند تا ما سوخت بدنمون تامین کنیم تا انرژی داشته باشیم برای حرکت برای این که بدنمون فعالیتش انجام بده پس باید با خودم روراست باشم وقتی میدونم زیاد خوردن به من آسیب میزنه نباید این کار کنم چه جوری ؟ با فکر نکردن به غذا ها مریم غذا خوردن نیاز به فکر کردن نداره مربوط میشه به بدن . موقع خوردن اصلا فکر نکن . الان که به خاطرات چاقیم نگاه میکنم تنها برای دقایقی احساس لذت داشتم اما همین که از سر میز بلند میشدم احساس دل درد . سنگینی ‌ . عذاب وجدان برای پر خوری و احساس تنفر نسبت به خود فقط درد بود و عذاب وقتی در مهمونی هستی همه مسخرت کنند و بهت تیکه بندازن یا لباس که میخری هی شکمت بدی داخل و دنبال لباسی باشی که شکمت معلوم نباشه ‌ لباس های خوشگل نتوانی بپوشی و با قیمت بیشتر بخری.  نتوانی قشنگ راه بری یا بری کوه نوردی و پا درد و کمردرد بگیری لباس که تنت میکنی بد به ایسته در تنت و وقتی دیگران دارند میرقص ند و شادی می‌کنند تو یه گوشه بشینی و حسرت بخوری مریم واقعا چرا باید کوهی از زجر و فشار در ۲۴ ساعت از شبانه روز به خودت بدی تنها برای کم تر از یک ساعت لذت کوتاه اشتها نتیجه یک واکنش ذهنی به مواد غذایی اشتها زیاد نتیجه داستان پردازی هایی که ما برای هر غذایی می‌ چینیم اصلا اصل این که حوس میکنیم شیرینی و تنقلات و غذا های مختلف بیش تر و بیشتر بخوریم به خاطر همین داستان پردازی هاست همین داستان هایی که در ذهنمون می‌سازیم حتی تصورش هم ميکنيم جوری که قشنگ دهنمون آب میافته و به شدت دلمون می‌خواهد اون غذا رو بخوریم و انگار تنها خواسته و هدف ما اون لحظه همون هست و هیچ چیز دیگه نمیخوایم‌ حالا که دارم مینویسم میفهمم استاد وقتی گفتید افراد چاق قوی ترین قوه ی تخیل دارند یعنی چی حالا بهترین راه برای برطرف کردن این موضوع ۱. تغییر خاطراتمون در مورد غذا ها ۲. تغییر عادت خوردن بر اساس خاطرات الان که  دارم فکر میکنم سبزی زیاد میخوردم میوه بعد غذا با این که سیر بودم میخوردم یا آب گوشت و …. با این فکر که خاصیت داره مفید برای بدن . پیتزا خانگی مادرم یا ماکارانی و فسنجون و…. با این فکر که خیلی خوش مزه مگه میشه آدم از این غذا ها بگزره هر روز که نیست هر ماه یا شایدم چند ماه یدفعه پس هر چقدر بخورم ایراد نداره یعنی درواقع به خودم میگفتم بخور که دیگه نیست و با فکر نبودنش و احساس بدی ایجاد میکردم و از اون طرف الان که هست پس قدرش بدون چه جوری ؟ با بیشتر خوردن . این داستان در مهمونی ها و کیک و شیرینی و شکلات و مسافرت و‌…… بود . واقعا هم جالب همیشه این گفته میشه که همین یه دفعه یه دفعه کار دست آدم میده اما بازم دست از این رفتار به خاطر درست کردن لذت زیاد برای خوردن غذا در اون لحظه‌ نمیشه دست کشید نمیشه این طوری فکر کنیم و جوری دیگه عمل کنیم. 

      حالا که میدونم اشتها زیاد از کجا آب میخوره پس موقع غذا خوردن یا وقتی می‌شنوم فلان غذا داریم نباید شروع کنم به داستان پردازی بلکه باید ذهنم مشغول چیز دیگه ای کنم درست مثل دیشب که پیتزا داشتیم همین که ذهنم میخواست شروع کنه به داستان پردازی مچشو گرفتم و مشغول کارهای دیگه شدم ‌ . و سر میز هم سرم انداختم پایین و حواسم دادم به خوردنم و وقتی مادرم گفت بیا این تیکه رو هم تو بخور گفتم نه کافیه و از خوردن دست کشیدم ‌ . 

      اما گاهی این فکر می اومد در ذهنم که خوب چند تا تیکه بخورم سیر میشم نکنه کم بخورم سیر شم اون وقت بلافاصله به خودم یادآور میکردم که غذا خوردن محاسبات ریاضی نیست که بخواهم حساب کتاب براش کنم اگه دنبال لذت هستم باید آروم شمرده بخورم در واقع لذت بیشتر رو با ارامش و ارام غذا رو خوردن دارم جای گزین زیاد خوردن میکنم . اما نمیدونم این جای گزینی درسته ؟ یا دوباره می‌رسیم به همون سناریو چینی و این کار هم نباید بکنم‌ .

      یاحق 🌺

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      مشاهده پاسخ ها
        آواتار رقیه
        ۱۴۰۲/۰۳/۲۶ ۱۰:۵۹
        امتیاز کاربر: 0
        محتوای دیدگاه: 13 کلمه

        سلام دوست عزیز  چقدر لدت بردم از دیدگاهتون نکات خوبی ازش گرفتم ممنونم

        برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
        ثبت امتیاز
        امتیاز: 0 از 0 رأی
        افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار مریم
      ۱۴۰۱/۱۰/۲۰ ۰۰:۲۵
      امتیاز کاربر: 0
      مدال طلایی
      محتوای دیدگاه: 457 کلمه

                        “به نام خداوند هستی بخش”

      با سلام و درود به همگی؛

      گام هفدهم :لاغری با ذهن و تاثیر خاطرات؛

      به لطف خداوند مهربان امروز ۱۹ دی ۱۴۰۱ توانستم گام هفدهم از مسیر لاغری من را بردارم.

      چاق شدن=خاطرات چاق کننده +رفتار چاق کننده+افکار چاق کننده

      لاغر شدن=خاطرات لاغر کننده + رفتار لاغر کننده+ افکار لاغر کننده

      من هم مانند همه ی افراد چاق دیگر مطمئنا خاطرات چاقی زیادی دارم که مرا به سمت چاقی کشانده است.از خاطرات بد چاقی می توانم به زمان هایی که برای خرید لباس به خصوص مانتو و شلوار می رفتم اشاره کنم که قبل از خرید با خودم می گفتم تو که میدونی سایز تو ، لباس و مانتو و شلوار خوشگل کم پیدا میشه پس مجبوری سایز بزرگ بخری که اکثرا قشنگ و خوش دوخت نیستند و مدل های ساده ای دارند و به سختی هم‌ پیدا میشه و این کار من را از زندگی نا امید می کرد و خودم را برای وزن و شرایطی که برای خودم به وجود آورده بودم سرزنش می کردم و یک خرید خوب و لذت بخش را تجربه نمی کردم.یا زمان هایی که به مهمانی و یا عروسی دعوت می شدیم باید لباسی را انتخاب می کردم که اندام چاق من را کمتر نشان بدهد تا از آنها خجالت نکشم.یکی دیگر از خاطرات بد چاقی برای من ، زمان هایی بود که کاملا از وضعیت چاقی و اضافه وزن خودم به ستوه می آمدم و با حالت عصبی و ناراحت تصمیم می گرفتم که رژیم بگیرم و غذای کمتری بخورم و البته بعد از مدت کوتاهی چون ذهنم همچنان با چاقی خو گرفته بود و از آن لذت می بردم رژیم را رها می کردم و با حالت هیجانی حتی بیشتر از قبل غذا می خوردم و با این کار باز اعتماد به نفس خودم را ضعیف می کردم و روحیه ی خودم بدتر می شد.الان که فکر می کنم چاقی به جز لحظه ی خوردن مواد غذایی در دیگر  زمانهایش پر بود از سر کوفت خود ،ناراحتی، عصبانیت،درگیری همیشگی ذهن و احساس دائم بی اراده بودن و خیلی حس های بد دیگر که باعث می شد من روز به روز چاق تر شوم هر چند که دوست داشتم لاغر شوم.اما حالا که چند وقتی است که در مسیر لاغری هستم احساسات خیلی خوبی را درک می کنم.ذهنم با آرامش بیشتری به این موضوع می پردازد.آگاه شده ام که می توانم با آموزش ذهنم به لاغری همان طور که چاقی را آموزش دیده بودم خیلی خیلی راحت و آسان وبا لذت فراوان لاغر شوم و لاغر بمانم.لاغر شدن با ذهن راحت ترین و آسان ترین کار دنیاست.من لایق لاغر شدن هستم و حتما لاغر و متناسب می شوم.                       “خدایا شکرت”

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار ندا
      ۱۴۰۱/۰۷/۱۲ ۱۲:۵۴
      امتیاز کاربر: 0
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 690 کلمه

      سلام خدمت استاد عطار روشن وقت بخیر.

      این پیام که در همه فایلها از شما میشنوم از همان مسیری که چاق شدیم باید دور بزنیم و لاغر بشیم تاکید بر این داره که لاغر شدن آسان هست باید متفاوت از ذهن چاق رفتار کنیم تمرین این بخش خاطرات چاقی و ساختن خاطرات لاغری و در مسیر لاغری با ذهن و خاطرات لاغری ادامه بدیم

      ذهن همه افراد چاق پر هست از خاطراتی که فکر کردن به رنگ و شکل و طمع اون غذاها باعث میشه شما با مواجه شدن با اون غذا اون قدر میخورند که ذهنشون ساکت بشه چیزی که برای خودم این خاطرات مرور شده و هر بار بیشتر به سمت چاقی حرکت کردم و اونقدر خوردم که ترکیدم یکی از خاطرات چاقی من به همون پیتزایی هست که در فلان سن نوجوانی با پدرم و مادرم به فلان رستوران رفتیم و خیلی بهم چسبید هم طعمش هم   اون بافت نرم و کش دار پنیر پیتزا من هر زمان با پیتزا مواجه میشدم اونقدری هیجان زده میشدم که انگار قراره برنده مسابقه خوردن پیتزا بشم کلا استاد منم مثل شما از هیچ غذایی با دید بد نگاه نمیکردم همیشه به مامانم میگفتم چرا من از هیچ غذایی بدم نمیاد ولی داداشم از خیلی غذاها اونقدری بدش میاد که حاضره گرسنه بمونه ولی اونو نخوره ولی من یادم نمیاد از غذایی بدم اومده باشه مامانم هم منو با این دلیل قانع میکرد که تو خوش اشتها هستی داداشت چون خیلی لاغره دلش برنمیداره بد غذاست ولی من هیچوقت اینو درک نکردم مدام هم از خود داداشم می‌پرسیدم چطوری از خیلی از غذاها بدت میاد اونم در جواب چیزی نداشت بگه جز اینکه خب بدم میاد از رنگش از بوش عمرا نمیخورم و فلان و من می‌گفتم چرا من فلان غذا رو با اینکه شاید خوشمزه هم نباشه ولی چون بدم نمیاد میخورم یه تعداد غذاها رو حتی فکر کردن بهشون دهنم آب میفته اونم میخندید که تو شکمو هستی و مسخرم میکرد من وقتی بحث یه غذایی میشد که عاشقش بودم اونقدر بهش فکر میکردم تا باهاش مواجه بشم و در حد ترکیدن بخورم بعد از خوردنش اینقدر حس بدی می‌گرفتم که لذت اون خوردن هم از بین میرفت و تصمیم می‌گرفتم توبه کنم و از فردا شروع کنم به نخوردن حتی خوشمزه ترین غذاها با اینکه 13 سالم بود اما عذاب وجدان چاق تر شدن که بقیه مسخرم نکنن خیلی زیاد و زجر آور بود برام و هرچس بزرگتر شدم و اون سالی که 19 سالم بود و 13 کیلو کردم سعی کردم تا یک سال اصلا وزنم تغییر نکنه اما استاد اعتراف میکنم که اون یکسالی که مراقب زیاد نخوردن بودم که وزنم برنگرده غذاها هیچ مزه و لذتی برام نداشتن و اگه مثلا یک قاشق پلو بیشتر می‌خوردم یا ده تا دونه تخکالری اضافه رو کم کردم ولی بعد از یکسال که وزنم شروع کرد به اضافه شدن انگار خودمو باختم و گفتم هرچه باد آباد دیگه نتونستم تحمل کنم و خاطرات روزهای پرخوریم و غذاهای خوشمزه ای که یکسال حتی نتونستم بچشم رو از ذهنم بیرون کنم و اونقدر پرخوری کردم که کلا وزنی که کم کرده بودم برگشت تازه بیشتر هم چاق شدم و یه وقتی به خودم اومدم دیدم خیلی بی ریخت شدم تو آینه که میرفتم به خودم فحش میدادم شروع میکردم به باشگاه رفتن و ورزش کردن و رژیم گرفتن ولی دیگه یک کیلو هم کم نمیکردم و به من میگفتن استپ وزن گرفتی بخاطر رژیم های زیاد بقول معروفمعروف رژیم یویو ولی هیچوقت نتونستم قبول کنم که تا آخر عمرم چاق بمونم مدام تو اینترنت سرچ میکردم که بلاخره رسیدم به اون راهی که درسته که به این درک برسم که اون چیزی که درون مغزم هی میگه وای فلان غذا چقدر لذیده همون خاطرات چاقی هست و واقعا لذت بردم از این فایل و چقدر حتی فکر کردن به اون همه خاطرات پرخوری الان که در مسیر لاغری با ذهن هستم آزارم میده و دوست ندارم خاطرات چاقی تا ابد در ذهنم بمونه و از اینکه میتونم امیدوار باشم که میشه و میتونم خاطرات لاغری رو جایگزینش کنم حس امنیت و آرامش دارم و اشتیاقم برای ادامه دادن بیشتر میشه به امید لاغری دائمی خودم و همه دوستان هم مسیرم

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 10 از 2 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار mkhnilofar@gmail.com
      ۱۴۰۱/۰۵/۲۷ ۰۹:۰۱
      مدت عضویت: 1655 روز
      امتیاز کاربر: 7351 سطح ۴: هنرجوی مبتدی
      محتوای دیدگاه: 161 کلمه

      به نام خدا 

      خاطرات من در پرخوری بیشتر برای مکان هاست مثلا من در مسافرت و مهمانی یشتر غذا میخورم احساس میکنم غذا ها وقتی تو دورهمی باشند خوشمزه تر هستند و احساس سنگینی بیشتر برای اون مواقع هست و مواقعی که غذا از بیرون میگیریم یا میریم رستوران اون جاها هم من پرخوری میکنم و دوست دارم میزو ببلعم ومتاسفانه اگر افرادمتناسبی باهام باشن که به اندازه نیازشون غذا میخورن من پیش خودم میگم وای چه کلاسی میزاره و از حرص اون بیشتر میخورم 

      الان فهمیدم که اینا باور من هست ووقتی تو این موقعیت ها هم قرار گرفت باید به اندازه نیازم بخورم و به هیچ چیز دیگه فکر نکنم بخور حیفه و بخور دیگه گیرت نمیاد و…نداریم فقط به قدر نیازت بخور تو ارزست بیشتر از یه و عده غذاست که به خاطرش احساس بد سنگینی و احساس بد عذاب وجدان را تحمل کنی یا حتی احساس بد بیکلاسی تو هم کلاس بزار به اندازه نیازت بخور تا متناسب باشی 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      امتیاز کاربر: 0
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 1,078 کلمه

      سلام و عرض ادب حضور عزیزان متناسب 

      بعد ی وقفه نسبتا طولانی ک کلی تنبلی و مسافرت و تعطیلات رو بهونه کردم در حالی ک خودم میدونم ک مقصر خودم هستم ن عوامل بیرونی، بس خودمو جریمه کردم ک دوره ی صد گامو از اول برگردم  شروع کنم و تا ب اینجایی ک متوقف شدم برگردم،

      بعد یک سال و خورده ای در این سایت بودن و گوش دادن این فایلا باز هم همچنان باید اعتراف کنم گاهی بر اساس خاطرات دارم غذا میخورم دو هفته پیش ناهار قورمه سبزی بود و قشنگ متوجه زیاده رویم در غذا شدم و حس فشار شکم و گفتگوی ذهنی ک زیادخوردی و …این مواردو داشتم و عصر اومد سایت و این فایلو گوش دادم و همه چیزدر ذهنم شروع شد ب مرور کردن،آره من براساس اون شنیده و خاطرات قبل قورمه سبزی رو زیاد از حدم خورده بودم چرا ک گوشتش تازه و با استخون و چرب بود و من خاطره ام از همچین چیزی خیلی لذیذ بود و سبزی تازه و خورشت جاافتاده وبرنج معطر شمال وروغن حیونی و ،یعنی وقتی با خودم مرور کرذم دیدم دقیقا من باهمین وصف ها داشتم اضافه میخوردم اون غذا رو ،و یادم اومد موقع خوردن مدام حرفای اطرافیان و تعریفشون از غذا و این ک چه‌موادی داره در ذهن من و خاطرات مزه های خوشی ک قبلا از این حرفا ساخته بودم خودمو وادار میکردم ک قاشق های غذای اضافه رو دستانم ب سمت دهنم ببره وقورت بدم، بدون اینکه جسمم نیازی داشته باشه بدون توجه ب پیام های سیریم وفقط برحسب خاطراا از اون غذا و مواد من اضافه خوری و اشغال خوری کرده بودم، خیلی وقتها شده همینجوری غذا خوردیم و سالها ب همین روش جلو رفتم ک جسمی چاق رو ب نمایش گذاشتم و حتی همین الانم قبل نوشتن دیدگاه با اینکه من زیاد صبونه اول وقت نمیخورم ولی امروز رفتم سراغ صبحونه و برای خودم گوجه و خیارو پنیر و گردو اوردم وقتی ک داشتم میخوردم یهو یادم اومد من چرا همچین صبحونه ای برای خودم اماده کردم ،بله باز من بر اساس خاطرات اینکارو کرده بودم،دیروز دوستم مقداری گوجه فرنگی از باغشون بهم دادو موقع دادن اونا ملی از مزه و سفتی و ترش بودنشون تعریف کرد و گردوهایی ک باز همون دوستم داده بودو همینطور بر اساس خاطرات قبل خودم ک همیشه مامانم میگف پنیر رو با گردو بخور پنیر خالی نخور حافظت کم میشه خنک میشی،،😅 و منی ک پنیر رو خیلی دوست داشتم و از خنگ شدن میترسیدم همیشه کنارش از گردو استفاده میکردم یعنی سفره ای با موادی جلو روی خودم قرار داده بودم ک همشون بر اساس شنیده ها و خاطرات قبلم بود حتی خیاری ک خورد کردم بر اساس این بود ک گوجه و خیار کنار هم میان هم خوشرنگن و هم خوشمزه میشن ،لبخندی بر لبم اومد ک چقد خوب تشخیص دادم ک اوضاع چیه و ب اندازه نیاز بدنم استفاده کردم .و ی چیز جالب ک کامل ثابت میکنه ک از طریق اموخته های قبل مخصوصا افراد خانواده مابیشتر غذاهارو دوست داریم و یا دوست نداریم ،مثلا همین ته دیگی ک اغلب ایرانیا عاشقشن توی خونواده ما اصلا خوردع نمیشه و از بچگی مامان من غذارو جوری درست میکرد ک ته نبنده و ته دیگ ب اون صورت نون هیچوق نداشته باشه مگر خیلی وقتای کم از سیب زمینی زیر غذا استفاده میکرد ک از اون میخوردیم ولی ته دیگ نون رو اصلا و من توی مهمونی ها تعجب میکرذم ک چرا همه سرو دست میشکنن برا ته دیگ و حاضرن مقداری از غذاشونو بدن و ته دیگ بخورن در حالی ک ما بهمون گفته بودن ته دیگ سفته و خشک و دندون و لای دندون اذیت میشه با خوردنش و هیچ لذتی نداره و ما هنوزم ک هنوزه ،هیچ کدوممون ته دیگ دوس نداریم و توس ذهن من هر وقت کلمه ته دیگ رو میشنوم مساوی میشه با ی چیز خشک و سفت حتی خوردنش ازار دهنده و پر زحمت دقیقا چیزی ک از پدر مادرم شنیدم و ثبت کردم در ذهنم 

      من از طریق ذهنم چاق شدم هیچ عامل بیرونی نیست وقتی همیشه قبلش در ذهنم گقتگو و افکار و فرمول راجب مواد غذایی دارم و دیگه موقع خوردن هیچ دقتی ندارم ک اینا چیه دارم میخورم فلسفش از کجا اومده این غذا نونیه این یا اون یکی خوشمزه میشه و این گرمیه اون سردیه باهم خوب میشن و تعادل دارن و تمام این فرمول ها و نگرش ها ک سال ها خواسته و ناخواسته یاد گرفتم ب ذهن سپردم تکرار کردم و منو ب سمت چاقی بردن بدون اینکه بدونم کی و چ وقت چاق شدم ،الانم باید همونجوری با اموزش ذهنم لاغر بشم، من بر اساس نیاز جسمم غذا لازم دارم ن بر اساس خاطراتم ک الان اینجا پارکه و فلان چیز میچسبه یا این غذاخوری غذاش خوبه این کافه فلان چیزش عالیه و یا همین الان ک نزدیک محرم و نذری ها هستیم قیمه نذری و عطرش و ثوابش ،چقد با این افکار غذای اضافه خوردم،حتی هفته قبل ک عیدهای غدیرو قربان بود و شیرینی و شربت پخش میکردن، ی یار بیرون بودم و واقعا تشنم بود و نیاز بدنمو حس میکردم و از شربت وشیرینی ک بهم داده بودن شربت رو خوردم نگاهی ب شیرینی کردم از همون کشمشیا ک خیلی دوس دارم شیرینی سنتی خوشمزه تبرکم ک هست و خوردنش ثواب داره اینها فرمون و نگرش های ذهنم بود ولی چون قبلش این فایلو تازه گوش داده بودم با خودم مرور کردم تو گرسنه نیستی فقط تشنه بودی و همش یکی دو ساعت پیش صبحونه خوردی بس تو نیاز نداری فقط چون خوشمزه اس و کلی برات خاطرات خوش بچگی و عروسیا با این شیرینی رو داری میخوایی بخوریش،و با مرور همین ها من شیرینی داخل پلاستیکی ک تو ماشین داشتم گذاشتم و بعدشم حتی موقع گرسنگی یادم رف بخورم و وقتی ب خونه برگشتم بقیه ازش خوردن ولذت بردم از اینکه چقد ب موقع تشخیص دادم وحتی بعدشم نخورذنش برام لذت بخش تر بود،و یه چیز دیگه ک همیشه استاد تاکید میکنن استمراااار تکراااااار و تکراااااار ،من اگه این دوره روتکرار نمیکردم چون اول مسیر تناسبم و جوانه تناسبم ضعیفه و چاقی تنومند و پر رنگ ،اگه تکرار نمیکردم اموزش ها برام کمرنگ میشدو الان ک مثلا این فایلو دوباره بعد مدت ها گوش دادم باز برام اموزش لاغری پررنگ شد و دارم عملی اجرا میکنم و ایمان دارم ک در مسیر درست هر چقدم اهسته قدم بردارم ب مقصد تناسب ایده ال خواهم رسیدخدایا بی نهایت سپاس ک توفیق قرار گرفتن وتکرار و استمرار در مسیر زیبای ذهنی و تناسب رو ب من دادی 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 15 از 3 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      مشاهده پاسخ ها
        آواتار مریم
        ۱۴۰۱/۱۰/۲۷ ۱۶:۵۶
        امتیاز کاربر: 0
        محتوای دیدگاه: 119 کلمه

        سلام دوست عزیر 

        الان که کامنت شما رو خواندم به‌ خصوص در مورد فصل سرما و غذاهایی که می‌چسبه یادم اومد اتفاقا چند روز پیش اش پختیم با همین طرز فکر و من در این بحث که آره بستنی هم این موقع اونم زیر برف باشی می‌چسبه گفتم و خاطرات مدرسم مرور کردم یا رفتم کاکائو با مارک خاص خریدم برای مرور خاطرات دوران کودکیم جالب که از صبح بهش فکر کرده بودم و بارها طعمش در ذهنم مرور اما وقتی خوردم زیاد دوست نداشتم و احساس کردم خیلی شیرین هست و با برادرم نصف کردم .

        متشکرم برای این کامنت که باعث شد این موضوع به یاد بیارم .           شاد و متناسب باشید . 🌺 

        برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
        ثبت امتیاز
        امتیاز: 0 از 0 رأی
        افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار متناسب شاد
      ۱۴۰۱/۰۴/۲۵ ۱۸:۲۰
      مدت عضویت: 2238 روز
      امتیاز کاربر: 4517 سطح ۴: هنرجوی مبتدی

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      محتوای دیدگاه: 253 کلمه

      به نام خدا

      من که تو ذهنم پر بود از خاطرات موادغذایی:

      یادم میاد فصل سرما که میرسید خیلی کله پاچه میخوردیم وهرموقع کله پاچه داشتیم مامانم به خواهرم اینا زنگ میزد که شما هم بیاین خونمون و دورهمی کله پاچه میچسبه. و یادم میاد برای زبان کله پاچه دعوا میشد و لعاب دار وخوشمزه درست میکرد که هوش ازسرمون میرفت .

      کباب وبساطش که روزهای تعطیل در دل طبیعت برپا بود واونهم دورهمی .

      نون کوهی های مادرم که ازاین کبسه های بزرگ برنج پرمیکرد وبرای عصرونه ما بچه ها . یادم نمیره من گاها روزی ۶ تا۷ تا میخوردم .

      سیب زمینی سرخ کرده وگوجه کنارش که پاشنه آشیل من بوده والان هم هست من که عادت به خوردن یه بشقاب برنج دارم موقع این وعده غذایی دوتابشقاب که حتمن میخورم وتازه یک کمی کنارمیزارم برای وعده شام وکمی برای وعده ناهار فردا .

      پدرم عاشق گوشت هست واصلا غذای بدون گوشت بهش نمیچسبه وهمش سعی میکنیم خورشت روز که میمونه ب ای شام که خودمون یه غذای غیر گوشتی داریم به اون بدیم . واگه غداش گوشت نباشه میگه شب خوابم نمیبره . 

      آره ذهنم پرهست از فرمولها وخاطرات چاقی و هی به خودم فشارمیارم مونکن شم .

      البته تاحدودی تونستم از خاطرات کم کنم اما خودم متوجه هستم بعضی جاها رفتارم رفتار فرد متناسب نیست وسعی میکنم که اینگونه  خاطرات رو در ذهنم کمرنگش بکنم .

      متناسب بودن رویای دست یافتنیه اگه بتونیم ذهنمون رو کنترل بکنیم از این افکار چاق شونده.

      متناسب شدن آسانترین و راحت ترین کاردنیاست . کافیه موانع ذهنی رو بردارم خودبه خود متناسب میشم.

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار amirali2020110@gmail.com
      ۱۴۰۱/۰۴/۰۱ ۲۲:۱۹
      مدت عضویت: 1978 روز
      امتیاز کاربر: 57183 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      محتوای دیدگاه: 241 کلمه

      بنام خدا 

      سلام 

      اوایل که چاق شدم که خوشحال بودم خوشکلتر بودم همه دوستم داشتن خوش آب و رنگ بودم تا بعد بارداری تنفرم شروع شد چون لباسهامو دوست نداشتم تیپمو دوست نداشتم نگاه جاریم میکردم خیلی متناسب بود مانتو کوتاه خوش می پوشید حسرت میخوردم اونم زایمان کرده بود اما چقدر تفاوت این حرف ۲۰ سال پیش هستش اما یادمه وقتی میرفتم،پرو هیچی اندازم نبود نا امید بیرون میامدم هر وقت همسرم می گفت بیا برو خرید باهاش دعوا میکردم که من هیچی اندازم نیست دست از،سر دلم بردار اینها همه خاطرات چاقی هستن که اگه بنویسم خیلی میشه الان هستن اما خیلی کم رنگ چون خاطرات جدیدم یعنی لاغری دارن یواش یواش جای گزین اونا میشن با هر فایل یه ذره هم که شده از اونا کم رنگتر میشه و لاغری با ذهن هر،روز داره تو ذهنم بیشترو بیشتر جا باز میکنه پن یاد گرفتم چاقی را از دوران کودکی تا الان و لاغری هم یاد کرفتنی هست خیلی آسونتر از،چاقی هستش فقط باید باور کنیم لاغری با ذهن را اونوقت با آموزش فرمول های صحیح لاغری خودش میاد بی سرو صدا آرام آرام هیچ عجله ای نیست چون ما یک شبه چاق نشدیم که الان یک شبه لاغر،شویم این پروسه زمان میخواد من هر روز دارم ادامه میدم و جاقی،هم همراه منه کاری باهاش ندارم باهاش در صلح هستم راه خودم را میرم و ایمان در سال ۴۰۱ شگفتی ساز میشم انشاالله . 

      مرسی استاد بابت تک تک فایلهای زیباتون ‌

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
گردونه هدایا گردونه هدایا