خوشبختی: یک انتخاب ذهنی
خوشبختی چیزی نیست که فقط از بیرون به ما داده میشه. این چیزیه که ما با افکار، نگرشها و تصمیمهایمان میسازیم. گاهی ممکنه فکر کنیم که اگر شرایط زندگی بهتری داشته باشیم، خوشبختتر میشویم. اما در واقع، خوشبختی چیزیه که از داخل ما میتونه شکل بگیره.
همه ما در شرایط مختلفی زندگی میکنیم. بعضیها ثروتمندند، بعضیها فقیرند. بعضیها در محیطهای پشتیبان و دوستانهای زندگی میکنند، بعضیها تنها هستند. اما مهم اینه که چطور با این شرایط رفتار میکنیم.
اگر فردی با نگرش منفی به زندگی نگاه کنه، حتی در بهترین شرایط هم ممکنه ناراحت باشه. و بالعکس، اگر فردی با قلبی گرم و ذهنی مثبت به زندگی نگاه کنه، حتی در شرایط سخت هم میتونه خوشبخت باشه.
هیچ کس نمیتونه زندگی دلخواه شما رو بسازه
خیلی اوقات فکر میکنیم که اگر دولت بهتری داشته باشیم، یا شرکت بهتری رو داشته باشیم، یا یک رابطه بهتری پیدا کنیم، زندگی بهتری خواهیم داشت. اما در واقع، هیچ چیز از بیرون نمیتونه به طور کامل زندگی دلخواه ما رو بسازه. چون زندگی دلخواه، چیزیه که ما با افکار و تصمیمهایمان میسازیم.
اگر ما نتوانیم با شرایط زندگی کنونیمان رابطهای مثبت برقرار کنیم، حتی در بهترین شرایط هم ممکنه ناراحت باشیم. پس مهم اینه که چطور با زندگی کنونیمان رفتار میکنیم، نه اینکه چه شرایطی داریم.
هر کسی در هر شرایطی هست، حق مسلمش هست
همه ما در شرایط مختلفی هستیم، اما هر کسی حق میتونه با توجه به تواناییها و امکاناتش، زندگیای رو بسازه که برایش معنی دار باشه. خدا هیچ اشتباهی نکرده که چرا تو در این شرایط هستی. هر شرایطی که داری، یک فرصت جدیده برای تو که بتونی چیزهای جدیدی یاد بگیری، رشد کنی و خودتو بهتر کنی.
اگر تو در شرایط سختی هستی، این یعنی هنوز فرصتی وجود داره که بتونی چیزهای جدیدی یاد بگیری. اگر تو در شرایط خوبی هستی، این یعنی میتونی به دیگران کمک کنی و اثر مثبتی در جهان ایجاد کنی.
نتیجهگیری
خوشبختی یک سفره، نه یک مقصد. یک سفری که ما با افکار، نگرشها و تصمیمهایمان آن را میسازیم. هیچ کس نمیتونه زندگی دلخواه ما رو بسازه، چون زندگی دلخواه چیزیه که ما با خودمان میسازیم. هر کسی در هر شرایطی هست، حق مسلمش هست. و مهم اینه که چطور با این شرایط رفتار میکنیم.
پس امروز، یک قدم جدید بردار. یک فکر مثبت رو جایگزین یک فکر منفی کن. یک تصمیم جدید بگیر. چون زندگی دلخواه، چیزیه که تو میسازی. ❤️✨
امتیاز 4.32 از 56 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!


نشان های دریافت شده
با سلام خدمت استاد عزیز ودوستان عزیزم
منم مثل بقیه هدایت شدم به این سایت چند روزی قبل این که اینجا بنویسم
امروز میخوام یه داستانی براتون تعریف کنم که روزها منتظر بودم که بیام وبراتون بگم که حتی باورکردنی هم نیست اما عین حقیقت
تمام دوستانی که منو میشناسن داستان عجیب زندگی منو با همه پستی ها وبلند یهاش میدونن
بعد از اون همه شکست مالی ومشکلات ومریضی وغیره که از سر گذروندیم رسیدیم به پیارسال پیارسال درحالیکه من وهمسرم اومدیم خونه پدرومادرمن با کلی بدهی خلاصه من رفتم سر کار حالم خیلی بد بود مدام توی کار سوتی میدادم که بعد دوماه متوجه شدم باردارم ۲ ماه ونیم
خلاصه نتونستم بمونم حالم خوب نبود اومدم خونه
خیلی شرایط سخت بود خانوادم اذیتم میکردن من وهمسرم
وماهم نه پولی ونه جایی برای رفتن نداشتیم خلاصه اون روزها فقط اینجا وحرفهای استاد منو آروم میکرد
از اون طرف از عمه ام کلاهبرداری شد وخونه شو مصادره کردن از خونه اش بیرونش کردن خودش وبچه هاش یه مدت رفتن خونه عمو کوچک من ماهممون توی یک ساختمان زندگی میکنیم
اون زمان که من حامله بودم مدام زن عموم میومد بالا به ما میگفت خسته شدم از دست عمه وبچه هاش دیگه نمیتونم تحملشون کنم و… من خیلی تعجب میکردم از حرفهاش بهش آرامش میدادم ولی من عمه امو خیلی خیلی خوب میشناختم خیلی زن خوبیه آروم بیحاشیه ویه عمر زحمت تک تکمون کشیده بود از دهن خودش درآورده بود کرده بود دهنمون هیچ وقت خواهر شوهر بازی درنیاورده بود همیشه مهربونی کرده بود کمک حال هممون بود غم خوار دوست دلسوز
دیگه چی بگم الان چیزای جدید ازش میشنیدم
با خودم گفتم بیچاره پیرزن از بس شوکه شده از بلایی که سرش اومده حتما اخلاقش عوض شده حتمادیوونه شده ،زودرنج شده وگرنه بدجنسی خسیسی بدخواهی اصلا بهش نمیخوره چیزایی که میشنیدم تا اینکه دختر گلم اسفند پارسال بدنیا آوردم
با کلی ذوق وشوق وعشق عموهام وعمه ام به دیدنم توی بیمارستان نیومدن خیلی ناراحت شدم با اینکه بارها گفتم بیایید کسی نیومد بیمارستان خوبی بود کلی هم شیرینی خریدیم وتدارک دیدیم بچه ام سالم بود خوشگل بود دختر بود همونی که میخواستم
از دست زن عموهام وعموهام خیلی ناراحت نشدم میدونستم خورده شیشه دارن ولی عمه امو انتظارش نداشتم
خلاصه که گذشت بماند که باهمه مشکلاتش چقدر سال عالی بود بهترین مسافرت عمرمو توی بهترین هتل مشهد رفتم باهمسرم بایه پول خیلی کم چیزی که حتی فکرشم نمیکردم بتونم برم
وکلی اتفاق خوب دیگه با این حال حال خودم خراب نکردم
خلاصه گذشت تا خرداد امسال یه روز که الینا عزیزم برده بودیم دکتر برای چکاپش دقیقا ۸دخرداد حس عجیبی داشتم وقتی بیرون بودیم باد شدیدی وزیدن گرفت خاک بلند شد انگار آسمون خبراز حادثه میداد
لرز به جونم افتاد گفتم خداروشکر مابیرون نیستیم مردم درحال دوییدن وفرار از خاک میدیم اون روز حس عجیبی داشتم ترس دلشوره نگرانی نمیدونم چی بود فقط هرچی بودگفتم خداپشت وپناهمون چیزی نمیشه سردرد بدی گرفتم اومدیم خونه غذایی که روی گاز گذاشته بودم خاموش شده بود ونپخته بود گشنه بودیم زیرش زیاد کردم دوساعت بعد حدود ۴ پخت همسرم صدا کردم بیاد غذا بخوریم پدرمم رسید باهم غذا خوردیم گاز خاموش کردم من والینا رفتیم تواتاق خوابیدیم همسرم وپدرمم توی سالن جلوی آشپزخونه خوابیدن
حس کردم از هوش رفتم ساعت ۶ ونیم ۷ درحالیکه سرم دردمیکرد حس کردم یکی بهم میزنه که بلند شو بابا مردی
بد خوابم میومدم ولی ول کنم نبود انگار تکونم میدن
بلند شدم دیدم تاریکی شده هوا اومدم چای درست کردم به همسرم گفتم عزیزم پاشو بابام نبود خونه همسرم گفت ولم کن بخوابم تا فردا میخوابم خسته ام گفتم نمیشه که ساعت ۶ تازه نصفه شب بلند میشی نمیتونی بخوابی بدخواب میشی بلند شو یکم کاراتو کن دوش بگیر فردا سرحال بری سرکار خلاصه بهزور بیدارش کردم نمیدونم چرا حسم میگفت گفتم بیا چای بخوریم گفت نه بابا چای نخوریم عمه گفته بیایید پایین نگران الینام بردین دکتر چی گفت بیایید پایین حتما
گفتم عزیزم سرم داره میترکه نمیشه نریم
گفت نه نمیشه گفتم میاییم زشته بزرگتره
خلاصه چای خاموش کردم
برای بار چندم گاز چک کردم خاموش باشه لباس مرتب تری از خونه پوشیدم بچه روهم گذاشتم داخل ساکش وساک وسایلش برداشتم ورفتیم پایین حتی همسرم درهای اتاق هارو هم بست گفتم ولش کن درها رو چرا میبندی
گفت نه بذار مرتب باشه کسی چیزی بهمون نگه گفتم باشه همون موقع بابامم اومد گفتم بیا بریم پایین عمه گفته بیایید
ناراحت میشه بابام هم با بیمیلی اومد برخلاف همیشه که با اشتیاق میومد این بار خسته بود
رفتیم پایین نیم ساعتی نشستیم که یهو صدای هوار داداشمو شنیدیم که داره صدامون میزنه اومدم بيرون تو راه پله گفتم چی شده ما اینجاییم چیشده گفت همتون گفتم آره گفت خونه سوخت آتیش گرفت برای چند لحظه سکوت توی مغزم شد نشنیدم هیچی
زنگ زدن آتش نشانی میرفتیم توی کوچه کل ساختمون تخلیه کردن همسایه ها من ودخترم بردن خونشون دود کوچه رم گرفته بود
الینا خودش به خواب زده بود
فهمیده بود خبریه هیچی نمیگفت
من آروم آروم بودم فقط سکوت بود من ودلداری میدادن اما من ذره ای حالم بد نبود خیلی حس عجیبی بود خونه سوخت تنها پناهمون ولی اصلا انگار همچین چیزی نشده
بعد خاموش کردن خونه پدرمو دیدم که واستاده بهت زده
بغلش کردم گفتم غصه نخوریا من پشتتم همون طور که پناهم دادی هواتو دارم
خندید وگفت غمم نیست فدای سرتون که طوریتون نشد اما دیگه آدم معمولی نشد
چند ماهی مجبور شدیم مثل آواره ها خونه عمو هام زندگی کنیم هفته بعدشم که جنگ شد
روزهای عجیبی بود اما من همچنان آرام بودم آرامش من عجیب بود ولج خیلی هارو درآورد ذات خیلی هارو رو کرد ونجاتمون داد استادجان توی اون زمان فهمیدم چقدر زن عموهام عوضی وبدذاتن همینطور عموهام وبچه هاشون وچقدر فیلم بازی میکردن چقدر مادربزرگم وخاله ها م بدجنسن چقدر دایی هام دروغگو هستن چقدر عمه ام مظلوم وهمه این آتیش ها از گور زن عموهام بلند میشه
استاد اون روزا من با کل خانوادم جنگیدم حتی دریدمشون تا رهام کردن
منی که طفل ۴ ماهه داشتم شیر میدادم پول نداشتم جا نداشتم
با این حاله همسرم قسطی کلی چیز برای خونه پدرم خرید وکمک کردتا خونه سر پاشه وسایلمون از انبار آوردم چیدم داخل خونه همش دادم به خودش گفتم استفاده کن غمت نباشه
هیچ کس تواین زمان نه پولی داد به پدرم ومادرم نه کمکی کرد
حتی خونشونم راهش ندادن
ما مجبور شدیم پیش عمه وعموم بمونیم
خونه ۴ ماه بعد نه خیلی عالی ولی تقریبا آماده شد
عمه ام وبچه هاش از دست زن عموهام وعموهای بدجنسی برداشتم وآوردم بالا پیش خودمون
شاید بگی چرا این کاز کردی
خونه عموم دراصل خونه مادربزرگم
ولی چون خونه خودش به جای این واحد اجاره داده دراصل خونه مادربزرگم باید فروش بره تا سهم همه بهشون برسه
از طرفی مشتری خوب براش نبود مخصوص با جنگ ووصعیت پیش اومده از طرفیم اجاره میگرفتیم
وقتی نه کاری هست نه پولی
عمه ام بارها گفته بود با مهربونی سهم منو بدین من مزاحمتون نمیشم برادراش نمیزارن بره از یه طرف اذیتش میکردن که بره از یه طرف هم میگفتن نه توتال سر مایی وبمون پیشمون
میخام بگم استاد من تازه فهمیدم وسط چه گرگ ها وعوض هایی زندگی میکنم که دنبال بازی دادن ونابود کردنتان
چندین بار خواستم برم
اما هربار به پدرم فکر کردم که تنها نابودش میکنن
من پیششم اذیتش میکنن وای به روزی که نباشم سر دسته عوضی ها هم مادرومادربزرگمن
با این حال من آرومم استاد جان مناونقدر حالم خوبه که گاهی فکر میکنم نکنه دیوانه شدم خودم نمیدونم
ومیدونید چی جالبه توی این وضعیت گرونی ودیوانگی وخرتوخری
همه چیز توی خونه ما به وفور میاد ما راحت زندگی میکینم
حتی درسخت ترین شرایط ممکن طلا خریدیم ماشین خریدیم
بچه دار شدیم بچمون بزرگ میکنیم من زندگی کردن یاد گرفتم
کمتر میخوابم چون عاشق زندگی کردن شدم
با بچه ام عشق میکنم با همسرم عشق میکنم با زندگی عشق میکنم از خوردن لذت میبرم دیگه برام عوضی بودن آدمها مسئله دردناکی نیست کسی پاشو از گلیمش دراز تر کنه قطع میکنم ولی اونقدر صبورانه بدون ناراحتی با قدرت واقتدار
اونقدر قوی شدم تا دندون مصلح شدم انگار با اسلحه میخوابم با چشم باز مثل فیلم حرفه ای شدم ولی جالب که سلاحم خنده است اونقدر شکر میکنم میگن دیوانه ام لجشون درآوردم دستشون رو کردم
دخترم به تازگی ازم یاد گرفته از بس گفتم به به با یه این بچگونه بامزه ای میگه به به
صبحا به دنیا با شادی میگم سلام سلام
خوشحالم غم ها وگریه ها زجرهاش خیلی کمتر شد
دلش آروم گرفت
بچه هاش جاشون خوبه هرروز براشون آشپزی میکنم باعشق
یاد محبتش میوفتم
یه چیزی بگم استاد من همیشه آرزوم بوده دختر عمه ام باشم
خیلی دوستش داشتم
باورتون میشه الان شده مامانم
از دخترمم نگهداری میکنه
مراقب من غمخوار من دوستم داره شدم بچه اش
شاید خدا میخواد من به همه آرزوهام برسم
مادر داشته باشم وبچه ام مادربزرگ مهربون
من هیچ وقت مادر نداشتم من همیشه مادر مادرم بودم ولی اون هیچ وقت هیچی من نبود بیشتر بچه ام بود بعدش که شده بود دشمنم
حالا مهم نیست
آخیش چقدر دلم پر بود
فقط خواستم بگم یه عالم اتفاق عجیب افتاد
ولی من هنوز خوشحالم
زمان اغتشاشات میگفتن سمتت مشخص کن این وری یا اون وری
میگفتم من سمت خدارو میگیرم فقط اون پناه من همه کس من
استاد شما نمیدنید چجوری واز کجاها برای ما خدامیرسونه
ما خودمون نمیدونم والا ما نه وصلیم به جایی نه کاسبی خاصی داریم ولی فکر کنیم به سرمنشا رحمت الهی وصل شدیم نمیگم درحد اصراف ولی درحد کافی همه چیز داریم شکر خدا
حتی توی این مدت من یاد گرفتم موهام رنگ کنم تقویت کنم منی که میترسیدم دست به موهام بزنم یه جوری حرفه ای مو رنگ ومش ودکلره میکنم برای خودم کف همه بریده
باورتون نمیشه مغزم شده مثل جاروبرقی فقط اطلاعات مفید میگیره ذخیره میکنه عملی میکنه
هیچ کس باورش نمیشه من اینقدر قشنگ آرایش کنم خودم موهام رنگ کنم کوتاه کنم
غذا بپزم با ماهیتابه کیک میپزم درحد قنادی
خلاصه بگم که من تبدیل شدم به نسخه فراتر از خودم
استاد جان من خیلی مدیونتم بعضی وقتا پرو میشم میگم خودم همه کار کردم اما واقعیت اینکه چراغ راهم شما بودی وهمیشه تو سخت ترین شرایط حرفهای شما منو برگردونده به مسیر
جدیدا روی افراد خانواده هم اثرات مثبتی گذاشتم وکمتر از قبل غر وناله میکنن
خداروشکر بابت همه اتفاقات خوب وبابت همه اتفاقات به ظاهر بد ولی بازم خوب که درس گرفتم بزرگ شدم مهارت کسب کردم شکوفا شدم
میخوام یه مادرمون باشم برای دخترم باید خیل چیزا یاد بگیرم همیشه وقت هست برای بهتر شدن درست همین الان همین جا
روز روشن من درست همین الان همین جاست همین چراغ خواب من چنان روزمو روشن کرده ومسیر نمایان که هزار تا خورشید وستاره هم نمیتونست
من با همین نور کم دنیامو روشن وآینده مو روشن تر میکنم
من باور دارم من خوشبخت ترین آدم روی زمینم
وهر روز دنیا برام بهتر میشه
این اتفاقات عجیب غریبم باید میافتاد تا من یاد بگیرم شناخت پیدا کنم قوی بشم دفاع کنم مراقبت کنم شجاع بشم مهارت کسب کنم تا بتونم برم پله ی بالاتر چیزی شاید درحالت عادی هیچ وقت تا آخر عمرم جسارتش پیدا نمیکردم
خداروشکر بابت همه چیز شکر
راهتون روشن
نشان های دریافت شده
من فرزانه ابوالحسنی هستم هدفم بهتر زندگی کردن و احساس خوب پایدار داشتن
با عرض سلام خدمت شما استاد عالیقدرم و دوستان گرامیم
اول از همه بگم یعنی خدارو شکر میکنم که نت وصل شد گوگل باز میشه من تونستم وارد این بهشت قرین بشم
تو این شرایط نابسامان یا شلوغ که هر کجا میری به چیزی میگن و میشنوی شدیدا به آرامش نیاز داشتم
و خدارو شکر میکنم و استاد عالیقدرم بینهایت سپاسگزارم که این دنیای کوچکتونو ساختین و این آگاهیها رو در اون قرار دادید
و خداروشکر میکنم انسانی هستم که نه اخبار گوش میده نه به کسی کار داره سرش تو لاک خودش
من در این مدت فقط آگاهیهای مرور کردم هر آنچه در ذهنم میومد و هر آنچه بعنوان نکات مهم نوشته بودم
و منم میپذیرم نظر شما رو چون بهش ایمان دارم واقعا روزی روشن تر از امروز مگه هست
من یاد گرفتم که هر روز روز جدید خداوند به گذشته من کاری نداره امروز زندگی کنیم
بله قانون جذب برای هر کس مختص خودش عمل میکنه بنا بر محتویات ذهن هر فرد عمل میکنه
وقتی من همش تو این فکر هستم که میگم مشتری ندارم همش به وجه منفی یک فکر فکر میکنم طبعا اون وجه منفی تجربه میکنم عملا تو هزاران هزارمشتری که تو بازار وجود داره یکیش هم برای من نمیشه
خوب این قانون جذب دیگه به هر فکر کنی درباره هر چیزی صحبت کنی به هر چیزی توجه کنی قانون جذب اونو برات گسترش میکنه زیادش میکنه
و من تصمیم گرفتم امروز زندگی کنم یعنی سعی کنم امروز کارهایی که دوست دارم و به من آرامش میده حال دل منو خوبتر میکنه انجام بدم
مثلا امروز تصمیم دارم برم یه محله دیگه نزدیک مدرسه لباسهام بچینم بفروش برسونم چون خیلی شنیدم که بری دم مدرسه خوب میخرن
بله منم اشتباه فکر میکردم اون روزا میگفتم که خدایا خدایا دام میخواد زمانی بشه که دیگه من و خانوادهام دیگه هیچ مشکلی نداشته باشیم ولی امروز بهتر درک کردم که هیچ وقت چنین چیزی امکان نداره
میشه پا تو دنیای آرزوهام مون زندگی کنیم میشه اتفاق خوب زندگیمون بیشتر از اتفاقات بد زندگیمون باشه اما نمیشه در طول روز همه چیز به خوبی بگذره بالاخره گاهی هم پیش میاد مسائلی داشته باشیم اما چون ما یاد گرفتیم این موضوعات دیگه اونا خیلی برامون مهم نیست دیگه برای اون مشکل سخت نمیگیریم حالا اینجوری شد اشکالی نداره میگذره
استاد میدونید چیه چرا میگیم همه باهم چون مثلا من دوست دارم وقتی زندگیم خوب میشه اطرافیانم زندگیشون خوب بشه اونا دیگه مشکل نداشته باشن
میدونید استاد یه چیز دیگه هم هست من اشتباه فکر میکردم مثلا من فکر میکردم که زندگی من خوبه زندگی فلانی که مثلا تنها زندگی میکنه خیلی بد این فکر منه وقتی باهاش صحبت کردم دیدم بخدا اون زندگیش با اون شرایطی که در بهترین و بالاترین حد خودش من زندگی خوبی ندارم
پس اینجوری فکر کردن اشتباه چون مردم نمیخوان بگن چقدر زندگیشون گل و بلبل طوری رفتار میکنن که ما فکر میکنیم سخت ترین زندگی رو دارن اما وقتی یه وقتی از دهنشون بقول معروف در میره متوجه شدم زندگیش خدارو شکر خیلی خیلی بهتر از منه
واقعا درک کردم این موضوع هیچ وقت نشده در خانواده سه نفره ما همه مون با هم حالمون خوب باشه
مثلا یه زمانهایی شده فقط همسرم حالش خوب بوده من و دخترم حالمون خوب نبوده یه زمانی شده من حالم خوب بوده اون دونفر حالشون خوب نبوده و یه زمانهایی هم شده دخترم حالش خوب بوده من و همسرم حالمون خوب نبوده از پیشرفت همدیگه خوشحال شدیم ولی در نهایت یک نفر حالش خیلی خوبه اینو به کرار تجربه کردم
چون وقتی مثلا همسرم حالش خوب بوده اومده با عشق حال خوبش و توصیف میکنه ما ناراحت شدیم گفتیم ترو خدا بس کن دیگه هی تعریف نکن چون اون بارها تعریف میکرد هر وقت یادش میافتاد که امروز فلان اتفاق براش افتاده
من یادم میاد اون زمانکه دلار هزار تومان بود من نمیتونستم چیزهایی که دوست داشتم بخرم همش میگفتم نه بابا این خیلی گرون الان که نمیدونم چقدر شاید ۴۰ سال از اون زمان میگذره بازم میگم من نمیتونم بخرم
هر کسی در هر جایگاهی حقش درست همون جایی قرار داره که باید باشه