زندگی، سرشار از فراز و نشیبهایی است که گاه ما را به اعماق تاریکی “زیر صفر” رهنمون میشود و گاه به اوج شکوه و عظمت “بی نهایت” میرساند.
این گذرگاههای پر چالش، فرصتی طلایی برای خودشناسی، دگرگونی و ارتقا به وجود میآورند.
در این جلسه، به بررسی مسیری پرفراز و نشیب از زیر صفر تا بینهایت میپردازیم که میتواند الهامبخش سفری شگفتانگیز برای هر فرد در جهت تغییر شرایط زندگیاش باشد.
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
اشتراک ویژه، دسترسی به جلسات و مطالب ویژهی سایت است. اگر دنبال یک مسیر کامل و قدمبهقدم برای لاغری هستید، دورهی جامع «ورود به سرزمین لاغرها» جدا از اشتراک ارائه میشود.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل اشتراک است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 4.21 از 87 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

به نام ربّ هدایتگرم
استاد عطار روشن عزیزم سلام
الحق که مثل فامیلتون همونقدر عطار و شفابخشید و همونقدر روشنی بخش دلها.
اومدم اینجا باتون یه درد دل حسابی کنم.
از اینکه چقدر این بخش به موقع بود.
اولین قسمت رو که گذاشتید، وقتی عنوانش رو خوندم؛ حس کردم خیلی حرفه… چون تو شرایطی بودم که خودم رو دقیقا زیر اون صفره حس میکردم و حالم داشت بهم میخورد از شرایطم.
قسمت اول رو که دیدم یه زنگ هایی درونم به صدا در اومد… خبرای جالبی تو راه بود… خیلی جالب.
من بارها هم در کامنت نوشتم که میخوام ازدواج کنم؛خب حالا اینم در نظر بگیرید که من خیلی برام مهم بود و حیاتی که طرف هم مثل من تو مسیر باشه که بتونم باش در این باره صحبت کنم.و میگفتم خب من خیلی دوست دارم با شوهرم کلی صحبت کنیم و کلی حرف داشته باشیم برای گفتن، میخوام وقتی درباره چیزی باش حرف میزننم جیزای منفی نگه و…. خلاصه اینکه مثلا اگر من تلاش میکنم زیبایی هارو ببینم و تحسین کنم، اگر سعی میکنم همیشه امیدوار باشم واصلا از چیزای منفی حرف نزنم، اونم اینجوری باشه. و میگفتم باید تو مسیر باشه و درباره فتیلا حرف بزنیم و… خب دروغ چرا! این باعث شده بود احتمال پیدایش این فرد یجورایی تو ذهنم کم هم باشه. و اینکه اگر از کسی خوشم می اومد، میگفتم خب که چی! این که کیس مناسبی برای ازدواج نیست چون اهل این مسیر نیست، اصلا چه حرف مشترکی باش داری؟(آخه من یه جورایی اگر مکالمه ای که با یک فرد دارم درباره مباحث این مسیر رشد نباشه یه جورایی اون مکالمه رو بی ثمر میبینم!) و میگفتم خب تا کی؟ تا کی از این حرفا بزنی؟ هیجوقت نمیتونی از حرفایی ک دوست داری پیشش بزنی! مدام میخوای حرفشو قطع کنی و بحث عوض کنی اگر حرفایی بزنه ک توش چیزای از نظر تو منفی ان…و باعث میشد یه جورایی ازدوتج با این فرد رو اونقدر عالی نبینم! شبیه یه ازدواج که یه چیزمهمش کمه! من نمیتونم از حرفایی ک دوست دارم پیشش بزنم. تا اینکه این فاسل اومد! از همون قسمت اول احساس کردم داره یه باورهایی رو درست میکنه… قراره درباره از بین بردن یه نگرش صحبت بشه حسش میکردم… تا اینکه در این قسمت باز قضیه باز تر شد. گفتم آره فاطمه! تو حق داری کسی رو بخوای که بتونی درباره این چیزا باش حرف بزنی، ولی اونقدر صفر و صدی نگاش نکن، به قول خواهرم، شاید اون فرد خودش آدم درستی باشه، از هر مسیری به این نگرش ها رسیده باشه و آدم مثبتی باشه. اینجوری نیست که حتما باید و الا و بلا با ادبیات و فضای من باشه. نه! و این یعنی خدا رو محدود نکنم.و مهم تر از همه، استاد شما گفتی من اصلا کاری به مرجان نداشتم! یه کلمه هم درباره این چیزا باش حرف نزدم! من فقط روی خودم تمرکز کردم ومرجان تغییر کرد. رمز اینه! راز اینه! فاطمه خانم تو کاری به ملت نداشته باش. اون پسری که سالمه، اصیله، درسته، قلبت گفت آره، ازدواج کم باهاش، و باور کن وقتی فقط تمرکزت رو بزاری روی خودت اون رفتارش، صحبت هاش همه چیش با تو درست خواهد بود.وقتی تو افکارت زیبا باشن، روی خودت کار کنی، نخوای بقیه درست باشن، چون حقیقتا به تو ربطی نداره! به قول شما استاد، با حرف زدن چیزی درست نمیشه باید ذهن رو درست کرد و اون موقع هست که محیط جوری باب میل تو تغییر میکنه که تو راضیه مرضیه بشی به قول قرآن. ومن واقعا نگاهم عوض شد در این باره استادِ قشنگِ مهربونم. و من واقعا دوست دارم ازدواج کنم و چقدر به جا شما اومدید در این باره صحبت کردید و اصلا انگار یه دوره اس درباره روابط. بعد وقتی درباره زندگی با کمک خداوند صحبت کردید، انگار یه حسی بهم گفت برو اون دوره رو برا درخواست ازدواجت دنبال کن. اول دورخ یه سری خواسته مینوشتیم دیگه، بم گفت برو برا ازدواج آموزه هاش رو بررسی کن. خلاصه اینکه احساس میکنم نگرشم درباره همسرم داره یه تکون هایی میخوره. و استاد، کلید، کلید دادید. گفتید، این نگرش، اگر داره اذیتت میکنه، عوضش کن. حتی اگر همه مردم دنیا میگن اون نگرش درسته، اگر داره تو رو اذیت میکنه قبولش نکن، تغییرش بده. من عاشقتونم استاد. عاشق این آرامشتونم. و آرزوی من همین آرامشه ست. میدونید چیه استاد، شما یه چیزو فهمیدی، الان داری همه تلاشتو میکنی همونو بهمون یاد بدی، اونم اینه که، جتد روزه اومدی تو این دنیا، اومدی لذت ببری، نگاه کن، لذت ببر، اونی که نگاه میکنه و لذت میبره و فقط لذت میبره، و میدونه که اومده که لذت ببره، آرومه. دیگه نمیره تو حاشیه! فکر کنم ما خیلی تو حاشیه ایم. ولی داریم سعی میکنیم بیایم تو اصل. اصل لذت بردن از این دو روز دنیا. و میخوام خیلی ازتون تشکر کنم بخاطر اون استوری آرامش ذهنی و شادی قلب، وقتی اون روز اومدم تو اون استوری، قبلش داشتم هی میگفتم خدایا من فقط اون آرامشه رو میخوام. صلح درونی. آرامش خاطر! و خیلی قبطه میخورم به آرامش شما. و خدا خیلی زود جواب میده. اومدم تو سایت و وقتی رفتم تو استوری ها، اصلا وقتی جملات اون دوستمون رو خوندید انگار اینا سوال من بودن، و این دو روز وقتایی ک ذهنم مثل اون برکه دچار امواج میشه،، به خودم میگم تو بهش دامن نزن، تو سنگ ننداز. فقط ول کن. بچه ها استاد میگه ول کن! خیلی سخت بنظر میرسه. ولی میشه. حدقل من تونستم. یکم. و چند باری که افکاری که یه شددددددددددددت آزارم میدادن رو بی تفاوتی کردم، چند ساعت بعد، یا فردا یا…. رسیدم بهجایی که اون فکر دیگه برام وزنی نداشته باشه و این تجربه ها باعث شد موقعایی که یه سنگ، برکه ام رو موج دار میکنه، به خودم بگم،فلان مورد، فکر میکردی خیلی سخته بی توجهی بهش، اما شد! بی وزن شد! اینم میشه. رد شو ازش. ولش کن. و در آخر بگم، استاد من عاشقتم.
ربّ سریع الاجابه من شکرت، بابت همه چی.