0

من نزدیکم (قسمت دوم)

من نزدیکم
اندازه متن

هر روز که از خواب بیدار می شوید بعد از چند ثانیه ذهن شما فعالیت خود را شروع می کند.

حواستان باشد که به چه چیزی فکر می کنید، درگیر چه موضوعی هستید، بر چه موضوعاتی تمرکز می کنید و فکر شما مشغول چه چیزی است چون در همه این احوال شما در حال ارسال درخواست یا فرکانس به سمت خداوند هستید.

آنچه به سوی خداوند ارسال می کنید حکم دعا را دارد و تفاوتی ندارد در چه مکان یا در حال انجام چه فعالیتی هستید، چون به هر حال شما در حال ارسال درخواست یا دعا کردن از خداوند هستید.

بسیاری از انسانها تصور می کنند گفتگوی آنها با خداوند در مکان خاص مانند مسجد یا مراسمات مذهبی مانند ایام شب قدر و یا زمانی که مشغول نماز خواندن هستند فقط در حال درخواست کردن یا دعا کردن هستند درحالی که ما در همه حال در حال دعا کردن هستیم بدون اینکه برای خداوند اهمیت داشته باشند در خانه، مسجد، مشغول نماز و یا مشاجره با دیگران هستید.

دعا کردن همان ارسال درخواست یا فرکانس به سوی خداوند است و حتی نیاز به کلام و تکرار عبارت های خاص ندارد بلکه افکار و احساسی که در انسان شکل می گیرد دقیقا همان دعا کردن است.

حواستان باشد که ذهن شما در تمام لحظات به افکاری که در ذهن خود مرور می کنید گوش می دهد و پاسخ می دهد.

حواستان باشد که در انتظار هرچه باشید صد در صد به اشکال مختلف در زندگی شما رقم می خورد.

حواستان باشد که حواس یا ذهن شما به کائنات وصل است و تن یا جسم شما به جهان هستی.

به این معنی که هرآنچه را از طریق احساس یا ذهن خود به سمت کائنات ارسال کنید به شکل اتفاقات در جهان هستی برای شما رقم می خورد آن را با جسم خود تجربه می کنید.

همواره به خودتان یادآوری کنید که باید حواستان به خودتان باشد.

بیشتر از هر مقدار که حواس خود را صرف امور زندگی و اطرافیان خود می کنید باید از این پس حواستان جمع خودتان باشد.

بدانید که هرچقدر در آرامش باشید فعالیت ذهن تان کمتر می شود و درهای وجود شما بازتر، مغناطیس درون شما قدرتمندتر می شود.

هرچقدر که ذهن شما آرامتر باشد، روح و بدن شما آرامش بیشتری را تجربه می کند و این شرایط فوق العاده به نفع شما خواهد بود و سبب می شود تا جهان هستی با شرایط و اتفاقات توام با آرامش را در مسیر زندگی شما قرار دهد.

مشغول انجام هر کار یا فعالیتی هستید در آرامش باشید و بدون عجله، استرس یا نگرانی اوضاع و شرایط بودن آنچه باید انجام دهید یا می توانید را انجام دهید.

اگر عادت کنید هر روز این نگرش به صورت خودبخودی در ذهن و افکار شما وجود داشته باشد که:

  • امروز یک روز فوق العاده است.
  • کارها و آنچه نیاز است صورت پذیرد به بهترین شکل ممکن انجام می شود.
  • انسان های فوق العاده در مسیر زندگی من قرار می گیرند و عاشقانه دوست دارند در جهت افزایش آرامش در زندگی به من کمک کنند.
  • پیشنهادات و شرایط عالی از همه طرف به سمت من جاری است.

در این صورت جهان هستی که پاسخگوی افکار و نگرش های شماست به شکلی که دوست دارید و از قبل انتظار دارید زندگی تان را رقم می زند و آنوقت تماشا می کنید و سرشار از لذت و احساس سپاسگزاری می شوید.

هر صبح که از خواب بیدار می شوید آگاه باشید که چه کسی هستید.

کلام شما به واقعیت تبدیل می شود.

احساس شما مانند مغناطیس عمل می کند.

در انتظار هرآنچه باشید آن را خلق و تجربه می کنید.

مواردی که مطرح شد تنها چند عبارت آرامش بخش،‌ انگیزشی یا امیدبخش نیست بلکه اینها فرمول ها و طریقه عملکرد جهان هستی است. به عبارتی دیگر اینها علم زندگی است.

هر زمان این آگاهی را باور کرده و به آن عمل کنید به ظرافت، واقعیت و نحوه عملکرد جهان هستی و نقش خودتان پی خواهید برد.

برای قرار گرفتن در مسیر تجربه علم زندگی منتظر نباشید تا اتفاقات در زندگی پیرامون شما رقم بخورد تا شکرگزار خداوند باشید.

در همین لحظه سعی کنید با تغییر نگرش خود به چنان خوشحالی و رضایت از زندگی برسید، به چنان شوقی برای تجربه لذت ها و نعمت های خداوند برسید، به چنان احساس آرامش و اطمینان از تجربه تمام آنچه دوست دارید در زندگی تجربه کنید برسید که اگر لحظاتی بعد اتفاقات به شکل معجزه وار در زندگی شما رقم خورد از مشاهده و تجربه آن متعجب نشوید.

از همین لحظه با تمام وجود برای سیستم ساده و عملکرد دقیق جهان هستی شکرگزار باشید.

برای آنچه که نمی بینید اما عمیقا باور دارید که می تواند در زندگی شما رخ دهد شکرگزار باشید.

به شکلی خودتان را مهم، لایق و مستحق دریافت نعمت های الهی بدانید که همواره انتظارهای عالی از زندگی داشته باشید.

انتظار ثروت و فراوانی پول را داشته باشید.

انتظار بهبود شرایط شغلی و تجربه های عالی داشته باشید.

انتظار ملاقات و برخورد با انسانهای شایسته و شریف را داشته باشید.

انتظار اتفاقات و شرایط به شکلی که مانند معجزه باشد اما برای شما کاملا عالی و طبیعی باشد.

انتظار همان دعاست، انتظار همان أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ است.

انتظار داشتن یعنی درخواست کردن و خداوند وعهده داده است که درخواست درخواست کنندگان را اجابت می کند.

تنها یک شرط برای پاسخ به درخواست کنندگان قرار داده است و آن هم باور کردن نزدیک بودن خداوند.

اینکه باور کنیم خداوند به ما نزدیک است.

این که باور کنیم خداوند هرگز از ما دور یا تغییر فاصله نمی دهد.

اینکه باور کنیم همیشه و همواره خداوند نزدیک ما است حتی در لحظاتی که تصور می کنیم از خداوند دور افتاده ایم.

باور کنید در تمام لحظاتی که تصور کردید از خداوند به هر دلیل و واسطه ای دور افتاده اید و خداوند شما را رها کرده است در اشتباه محض به سر برده اید چون خداوند نمی تواند از نزدیکی شما فاصله بگیرد.

فَإِنِّي قَرِيبٌ (من نزدیکم) این وعده خداوند را باور کنید تا درخواست های شما به سادگی هرچه تمام تر پاسخ داده شود.

منتظر خواندن نوشته های شما هستم

همراه همشگی شما: رضا عطارروشن

با دادن ستاره به این مطلب امتیاز بگیرید.

Rating 4.50 from 62 votes

https://tanasobefekri.net/?p=41234
برچسب ها:
7 نظر توسط کاربران ثبت شده است.

دیدگاهتان را بنویسید

اندازه متن دیدگاه ها
      آواتار صالحه
      1402/07/02 23:12
      مدت عضویت: 445 روز
      امتیاز کاربر: 48010 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته
      مدال طلایی
      محتوای دیدگاه: 659 کلمه

      سللم بر خدایی مهربان ودوست داشتنی خودم 

      سلام براستادوهمه دویتان 

      حدو ۲۴یا۲۶ سالپیشهمسرمماشین پاترق خریداری کرده خیلی ازخریدش راضینبود تومسافرت که میخواستیم به شهر اصفهان کنیم اول که ازمنزاخارج شدیم دیدیم‌که دود زیادی از اگزو ناشین بیرون میزنه همسرم ازجاده خارج شد خودمنوروتوشرکت پاتر دیدیم‌کلیبه ماشین وررفتن مت حه شدن که روزفیل روغن زیادی تراز حد درون ماشین ریخته شده خلاصه بعرازکلیمعطلیما به شعر اضهان رفتیم چندروزیی تومسیر شهر  اصفهان گردش کردیم افرادی ازدوستان  همسر همگارشون به طوراتفاقی تومسیرما رودیدن از انه اسرا که به منزلشون بریم ازمن که که خجالت مبگشیدم فبول نکردیم درمسیر برکشت  تا شهر قموفتیبه همسرم‌گفتمدلتمیخود بریم متزلخواخرت ییسری بزینم خستگی بگیرم همسرم گفت نه بریم زودتر به خونه برسیم اون جا خستکی بگیرم خواب راحتی رک داسته باسم تا نزدیگهی شهرگ سینمایی درحرکت بکدیم‌ثدایوحشناکلی ازماشین امد لاستیک ماشین نو ما ترکید کاره خدا همسرم خبای خوب تنوستهدایست کنه ماشین روبه کناری کشید هوا کمیتاریک شده بود رفت که ازلاستیک یدیگ استفاده کنه وسایل رو بیرون ریختبم‌لاستیگ  ماشین نو رو دراوردبم  وفتیجک روی زیزه متسینقرا دادیم تازه یبنسکل رو پت حه شدیم دسته چک باخو چک حا نمشد دسته بزرکتر از اون قسمت جرخشیچک بود باید اون اول تراشمیدایم که امدازه خودچک بسه اون موقعشبتواون تاریگی چند تا اقا داستن ازشهرک سینمایی  بیرن میامدن وعتیما روتواون شرایطدیدن ازهمسرم سوال کردن‌کهمشکل جیهیت وفتیفهمیون دوتا ازپسره روفتن دسته جک وجک ییماسین دیگه اوردن کمککردن که لتستیک رک عوض گردبم تنخر رفتم وفتیخ ایتیم سوادپاشین بسیمدخترم‌دومیمن دستش رو لبه درحلو گذاشته بودهمسرم اثاا دست دختررو نیدی محم درروبست دختر فریادکشیدفوری در ماشین روبازکردودخترم‌۴تا ازانگشتش بادکرده بودکلیب ماسارژ  دادم دخترم ارام سدسوارکه شدیم هوا دیگه حسابی تاریگ شده بود وهمیرم هی میگفت خدا روشکر که انگست دخترم براش مشکلی به وجودنیاوره توهمین حال بودیم‌که یی عابررو که کناراتوبان ایستاده  بوده رسیدم همسرم کفت بپیرسم ازاین اقای پرسید که چرا اون موقع شب باونجا هست گفتم میخواد به تهران بره همسرم اون اقا رو سوار کرددرطی راه ارزش پرسید که اون وفت شب  اونجا چکاره داره  اون اقا گفت کا کارش توشهرک سینمایی هست  گفت که حدود ۴و ۵ساعت هست که کناره اتوبابان منتظر ماشینی بوده که اون اقار روبه تهران بیاره هیچ کسی جای خالی برایش نداشته یا کسی نگه نداشته که اون به خونش برسه  اون بندده خدا گفت که همسرش بهش زنگ ردهپسرش از دوچرخ خوره زمبن پاش شکسته  همسرش بهش زنگ زده که به کمک بچهش همسرش بره چون توشهر تهران غریب بودن وکسی رو نداشته که ازش کمک ‌بگیره این افا از ساعت ۳ بعدازظهر کناراتوبان ایستاده بوده هبچ‌کسی بهش کمک نکرده دبگه خسابی خسته شده بود که پا بهش رسیدیم  همسرم‌اون‌اقار روتا دم‌در خونش رسودن اقای خیلی تشکرکرد

       موقع برگست دیدیم ‌بازم‌کنار جاده یی نفر یی۴لیتری تو دستش هست از هر ماشین   بنرین میخواد همسر بهش گفت که نمشه ارماشین ما بنزین بکشی  چون توری  جلوی در باک دارم اون اقارو سوار کرد بهش گفت خیلی وفت هست که اونجا ایستاده اقا  گقت اره ۲ ساعتی هست که منتظر مونده ازیی ماشین بنزبن تهبه کنه توماشینش برزیه همسرم بهش گفت اول  فوری میرفتی پمپ بنزین  ۴ لینر بنزین تهیه میکرده که بهتر زودتر به نتیجه میرسیدی ۲ساعت منتظر ماشین نمی موندی  اقا گفت خق با شما است ولی فکرش به این حا نرسیده 

       امروزمیگم‌ لاستیک ماشین ما یی ایستکاه جلوترترکیده بودما اصلا اون اقارونمدیدم اگه میدیم‌اون توجه که بعدازاون حادثه داشیتم‌رو نمی داشتیم هم زمامی این اتفاق روامروز بااین فایل بهتر بیشتر متوجه شدم 

      بعدا زبرکشت ازمسافرت اولین اقدادم همسرم  فروش  اون ماشین  بود  که هیچ چیزی به هم نمیخورد وما رو به کلی درسر انداخته بود ولی یی مشکل یی انسان رو برطرف کرده یی عابرروکه ماشینش بنزین نداشت به  پمپ نزنی رسودنده بو بودیم با همون ماشین مشکل داره له هرکسب تعریف میکردبن که لاستیک ماشین نو ما ترکیده با صدای زیاد براش باورش خیلی کم بود می گفتن  لاستیک  ماشین پاترول  خیلی محکم هست پنچر  شاید بسه ولی ترکیدن  امکان نداده   ولی شده بود  که ما اون بنده خدرو به خونش بردیم تابه کم فرزندش وهمسرش  برسه 

      خدا پشت وپناهتون  یا حق  حق  نگه  دارتون 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار طاهره فروغی
      1402/06/21 20:39
      مدت عضویت: 995 روز
      امتیاز کاربر: 35142 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 500 کلمه

      سلام خدای مهربونم 

      خداوندا به من نزدیکی بینهایت شکر 

      سلام استاد عزیز و دوستان خوبم 

      زندگی قبل دوره من 

      هر روز صبح که بیدار میشدم ناراحت میشدم که چرا خداوند به زندگی من پایان نداده 

      نمیدونستم چرا زندگی میکنم و خدا قصدش از زنده نگه داشتن من چی بود 

      مگه من انسان مفیدی برای جامعه بودم و با چه کسی از بودن من نفع میبرد پس دوست نداشتم باشم 

      و بعد از اون در طول روز اتفاقات بد و حال بد در انتظار من بود 

      یا طور دیگه بگم من انتظارم از شروع و ادامه روزم اتفاقات بد در سرنوشتم بود و اگر اتفاقی برام نمیوفتاد میگفتم خدا امروز منو یادش رفته بلایی سرم بیاره 

      همیشه فکر میکردم خدا منتظره تا منو مجازات کنه و تا مجازات نکنه خیالش راحت نمیشه 

      من برای مرور افکارم و قدرت ذهنم هیچ قدرتب قاعل نبودم و تمام قدرت رو به خدا داده بودم و با دعا در ایام خاص توقع انجام کارهام و براورده شدن حاجاتم رو داشتم و وقتی براورده نمیشدن احساس بد من بیشتر و خودم رو از خدا دور تر و دورتر میدیدم 

      ولی از وقتی با این سایت شگفت انگیز اشنا شدم 

      یاد گرفتم که دهنم قدرتمنده 

      یاد گرفتم ذهنم قدرت بی نهایت داره چون به قدرت بینهایت الهی در ارتباطه 

      یاد گرفتم که نمیشه افکارم منفی و احساسم بد باشه و خداوند و کائنات اتفاقات خوب و خوشبختی برام رقم بزنه 

      یاد گرفتم خدا در وجودم هست 

      و یاد گرفتم من لیوانی اب دریا هستم با همون خصوصیات و روزی به دریا برمیگردم 

      یاد گرفتم من هر انتظاری از خودم داشته باشم اجرایی میشه 

      من انتظار تناسب از خودم دارم 

      من انتظار خوشبختی 

      من انتظار ثروت 

      من انتظار حال خوب و ارامش رو دارم و له اونا رسیدم 

      من حواسم به افکارم هست 

      من وقتی بیدار میشم خدا رو شاکرم که یک روز دیگه تونستم بیدار شم و یک گام به سمت کمال و رسیدن به ارزوهام بردارم 

      از وقتی خداوند رو نزدیک خودم میدونم و خودم رو نزدیک خدا به ارامش رسیدم و میدونم با توکل به خدا میتونم ارامش داشته باشم 

      از وقتی این فایلو گوش کردم و نشستم فکر کردم و به لحظاتی که خداوند وسیله ای برای کمک به  من بدون این که من ازش خواسته باشم 

      لحظاتی که شاید فکر کرده بودم شانس اوردم ولی خداوند رو اون زمان حس نکردم و الان که فکر میکنم میبینم هیچ چیز جز لطف خدای مهربونم که همیشه نزدیک منه نیست 

      یکی از مهمترین اونا اصرار یک خانم بدای خرید کتاب راز بود و من له این سایت هدایت شدم و ایمان دارم خدا در وجود من توانایی رو دید که من خودم متوجه اون نبودم و میدونست من غیر از تناسب به تغییر زندگی دست پیدا میکنم 

      و تمام لحظات رو وجودش رو حس میکنم و میدانم در تمام لحظاتی که فکر میکردم خدا از من دور است او در نزریکی من بود و هوای منو داشت 

      حتی لحظاتی که ازش گله کردم اون هوامو داشت 

      لحظاتی که به خاطر اطلاعات اشتباه وجودشو حس نمیگردم در کنارم بود هوامو داشت 

      و میدونم منو دوست داره و عاشقمه بدون هیچ منتی 

      لطف میکنه بدون هیچ چشم داشتی 

      خداوندا بینهایت سپاس که نزدیک منی و هوامو داری 

      در پناه خدا باشید 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار بانوی بهار
      1402/06/21 14:51
      مدت عضویت: 1542 روز
      امتیاز کاربر: 17668 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 1,157 کلمه

      سلام خدمت استاد عزیز و دوستان گرامی

      من نزدیکم ۲

      چقدر این فایل آرامش بخش بود .من به نزدیک بودن خدا یقین صد درصدی دارم

      واقعا که تمام فایل هاتون جذاب و شادی بخش هستن.

      یه حدیثی هست میگه هر کس گره از کار مسلمانی بگشاید خداوند در دنیا و آخرت گره از کارش می گشاید. من خودم به شخصه  با سایت تناسب فکری شما هزاران گره از زندگی ام برطرف شد حالا این اتفاق مثبت جبران گوشه ای از لطف های بی دریغ شما هست که بی منت به ما هدیه می دهید.

      چند وقت پیش وارد کانال شهید هادی شدم و یکی از خواسته های و کار شادی بخش شهید هادی همین بود که مشکل گشای کار دیگران باشه .از همون وقت منم همین سبک زندگی رو پیش گرفتم و با فایل های شما تقویت و مستحکمش کردم .

      این فایل رو که گوش کردم یاد اون فایل تون افتادم که چطور سی دی های آموزشی توسط دست های خداوند جا به جا شده بود و به دست صاحبان اصلی رسیده بود چقدر تعبیر قشنگی بود دست های خداوند.

      از وقتی فایل هاتون توی زندگی ام اجرا کردم  دست های خداوند توی زندگی ام خیلی زیاد شده و چقدر راحت کارهام حل میشه و دقیقا همین آرامشی که شما برای دیر شدن کار ها دارید رو منم دارم و خیلی آرام و ریلکس صبر می کنم .در صورتی که قبلا اصلا اینطور نبودم و کلی شور میزدم که زودتری به کارهام برسم و جز اعصاب خردی چیز دیگه عایدم نمی شد .

      داستان یکی از پروندهای زندگیم رو براتون بگم سال 94 من لیسانس حقوق گرفتم و شور و اشتیاق انجام یک پرونده وکالتی داشتم از طرفی هم جمشید(بچه خواهر شوهر عمه ام ) اذیت عمه ام  می کرد وشکایتش کرده بودن و قصد داشت عمه ام رو از خونه ای که شوهر خدا بیامرزش بهش داده بود بیرون کنند و بهش میگفت تو بچه نداری و سهم نمی بری و از طرفی هم عمه ام سواد نداشت و از کاغذ هایی که بهش داده بودن سر در نمی آورد و یک روز رفتم کل کاغذهاش رو خوندم و فهمیدم که شوهرش کل سهم خونه و باغ اش رو بهش صلح کرده بود و هیچ کس هم نمیتونه حق رو بگیره و خیلی راحت توی دادگاه حاکم میشه وپیگیر کارهاش شدم و همین طور هم شد .

      توی این وسط یک زمین هم داشته بود که نصفش داده بود خواهرش و نصفش هم داده بود عمه ام و بعد نظر عوض شده و نصف مال خواهره هم وصیت کرده بود به عمه ام و توی وصیت یک دانگ صلح کرده بود به خواهرش .دادگاه که حکم داده بود در مورد این زمین به صورت واضح و آشکار نظر نداده بود و گفته بود کل اموالی که به عمه ام دادن مال خودشه .

      این وسط جمشید خیلی زیاده خواه بود و دنبال اموال عمه ام بود بعد دادگاه یکی دو بار جلسه شبانه گرفتن که ما هم حق داریم و دستشون به جایی بند نشد و گفتیم طبق وصیت همون یک دانگ زمینه مال شما هست .

      خلاصه عمه ام فوت کرده و زمینه به ما رسید چند مدت پیش به نمایندگی از وراث برای تفکیک کردن زمین رفتم شهرداری و خیلی خوب و عالی کارهام پیش رفت تا اینکه ایراد پلاک گرفتن و منم پلاک نداشتم و جمشید شماره  پلاک داشت .  واسطه فرستادیم که پلاک به ما بده تا مشکلمون حل بشه و از روی لجبازی شماره پلاکی که حق مسلم من بود بهم نداد.

      حیرون پلاک بودم و یک روز رفتم دنبال کارهام . مسئول شهرداری گفت که جمشید اعتراض روی زمینت گذاشته که این خانم مالک نیست و من مالک کل زمین هستم .

      خیلی خود خوری کردم ولی یقین داشتم که حتما حکمتی داره و اون لحظه اصلا ذهنم کار نمی کرد که حکمتش چی هست .فقط به خدا گفتم تو خودت می دونی من دوست داشتم با این زمین مشکل بچه ها حل بکنم و الانم خودت درستش کن .  فرداش رفتم متن اعتراضش ببینم که دیدم توی متن اعتراض شماره پلاکی که باید بهم میداده نوشته و اونجا بود حکمت اول این کار رو فهمیدم و دیدم خودشم اونجاست بهش گفتم به حق خودت قانع باش و حرف گوش نکرد منم رفتم طبقه بالا پیش شهرداری و غافل از اتفاقات طبقه اولی که جمشید نشسته بوده .

      عصرش داداشم زنگ زد گفت باجناقش بهش گفته امروز اتفاقی رفته شهرداری دیده جمشید داره به دروغ در مورد ما بدی میگه واز بی معرفتی ما در حق عمه و عموم و .. میگفته با جناق داداشم هم که از کل زندگی ما خبر داشته همون لحظه راه می رسه ومیگه جمشید کم دروغ بگو اینا خانواده بسیار خوبی هستن عمه شون دو سال آلزایمر داشته و خونه نشین بوده  این ها بهش رسیدگی میکردند و عمومش یک ماه بیمارستان بستری بوده و همش این بچه ها بهش میرسیدند و اون یکی عمومش هر مشکلی داشته باشه سریع این بچه ها مشکلش حل میکنند و خلاصه کل واقعیت های زندگی ما رو جلوی روی همه اعضای شهرداری بازگو کرده و همه فهمیدن که جمشید چه شخصیت دروغ پردازی داشته .

      وقتی این حرفا می شنیدم فقط توی دلم داشتم میگفتم خدایا شکرت دمت گرم که فقط این برنامه ریزی دقیق رسیدن این دو نفر و دفاع از ما جز از تو بر نمی آید. اون زمانی که ما به عمه و عموم می رسیدیم بی منت بود و جز وظیفه مون می دونستیم و هیچ وقت فکر نمی کردم اینجوری بازگو بشه .

      حکمت دومش اونجا فهمیدم که شهردار گفت که من نمیتونم حکم واضح دادگاه در مورد این زمین بخونم و پرونده ات ببر پیش وکیلمون تا تائید مالکیتت کنه .وکیلی که از قضا وکیل جمشید توی همین پرونده سال 94 بوده و همه میگفتن که پولکی هست و … . قبل رفتن پیشش یاد اون فایل استاد افتادم که هروقت بخواهیم نحوه برخورد یک نفر در مورد ما خوب بشه باورمون درست کنیم و اون فرد بهترین رفتار در مورد ما میکنه .

      همین باور رو در خودم تقویت کردم و در زمان ملاقات ما اینقدر وکیله  حرمت و احترام من گذاشت و یه قرون ازم پول نگرفت و در آخرش بهم گفت اون یک دانگی که فکر میکردی مال جمشید هست توی رای دادگاه به عمه ات رسید و الان تو مالک همه ی زمینی بعدشم زنگ زد به جمشید کلی تشر بهش زد که مزاحم من نشه .

      و خیلی راحت هم به پلاک رسیدم هم به یک دانگ زمینی که ارزش خوبی داره و هم حرمت و احترام ما پیش مردم حفظ شد  و اینا فقط از خدا بر میومد نه از هیچ کس دیگه . آدم ها فقط وسیله و به قول استاد دست های خداوند هستن.

      فرداش جمشید با خجالت تمام رفته بود شهرداری و اعتراضش پس گرفته بود.

      یک متن نوشته ای هست که میگه تصادفی ترین اتفاق های زندگی ما دقیق ترین برنامه ریزی خدا برای ما هست .

      من ایمان دارم که توی تمام اتفاق های زندگی خدا به دل آدم ها نگاه میکنه و وقتی باورت درست باشه خواسته قلبتم درست میشه و اتفاق های زندگی بر وفق مرادت میشه .

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 5 از 1 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار پونه عدل تهرانی
      1402/06/21 05:43
      مدت عضویت: 1692 روز
      امتیاز کاربر: 14755 سطح ۵: هنرجوی متوسطه
      مدال طلایی
      محتوای دیدگاه: 480 کلمه

      به نام خدای مهربان 

      وقت بخیر عزیزان 

      واقعا این قسمت اول فایل که گفتین  وقتی مشکلات حل می شه که رد پای خدا رو متوجه می شیم .حالا داستان‌های زیادی بوده برای ما و خانواده ما ولی دقت که می کنم از پارسال تا حالا که یادم میاد در شرایط سخت من انقدر آرام بودم و آرامش داشتم در حالی که یه موقع ها هم شیطون میامد و منو مظطرب می کرد ولی باز من به هیشگی هیچی نمیگفتم و دوباره سعی می کردم به خدا وصل بشم و از خدا کمک بخوام که منو راهنمایی کنه موقعیکه اطرافیان عصبانی بودن و همش همه چیزها و تقصیر این و اون می نداختن و به من می گفتن نه آدم نباید وایسه و باید بگه چرا اینه اینجور می کنن چرا که الان به ذهنم میاد خاطرات خوبی نبود و این حرف‌ها آزارم می داد .منم هم مثل شما که توی این داستان تعریف کردین دیگه می بینم خودمو اذیت نمی کنم و فشار نمیارم که عجله کنم یا تقلا کنم و وقتی آرام بودم خدا راهاشو به من نشون داد و من هم واقعا می تونم این معجزات و درک کنم ولی بعضی ها همش فکر می کنن به خاطر تقلا و  این حرف زدن های اونها بوده . من مادر بزرگم و واقعا دوست دارم از ته قلب چون همیشه همراهم بوده و همیشه خیلی چیزها بهم یاد داده و واقع دوستش دارم و همیشه برامون دعا می کنهو از پارسال تا حالا که مسایلی براش پیش اومد من در کنارش بودم و کلا منو که می بینه دلگرم می شه چون من نسبت به اون خیلی مهربونم البته نمی دونم . ولی خودم اینجور فکر می کنم که من آدم مهربونی هستم . و فقط آرامش بهش دادم فقط اون و به خدا سپردم و معجزه هایی دیدم تند تند پشت هم توی این یکسال اخیر که اگه بخوام بنویسم کتاب می شه ولی من برای کسی تعریف نکردم این چیزها و چون همونطور که می دونین چیزهایی که دوست ندارم و برای کسی تعریف نمی کنم فقط خبرهای خوب و می دم بیشتر سعی ام در اینه .ولی واقعا الان فیلم هایی که 

      گرفتم و عکسهای که بعضی وقتها می بینم می گم خدایا شکرت که انقدر به من نزدیک بودی و کمکمون کردی .جوری بود که دکترها چند بار خالم و مامانم و خیلی ترسوندن بودن و از این حرفهای بی خودی ولی من اصلا باور نکرده بودم فقط خدا رو می دیدم که هر روز معجزههاشو نشون می داد به من . خیلی ها نمی دیدن اینا رو .یعنی هر روز معجزه هست اما اگه خوب دقت کنی می بینی و من واقعا اینو درک کردم که همیشه خودم و خانواده خودم رو به نیروی منبع و منشع خدای بزرگ وصل کردم و از اون کمک می خوام که هدایتمون کنه راهنماییمون کنه .حمایتمون کنه .

      مرسی و سپاسگزارم خدایا که همیشه بهمون نزدیکی .نزدیکتر از رگ گردن .

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار فروغ ریاحی
      1402/06/20 17:55
      مدت عضویت: 1633 روز
      امتیاز کاربر: 27361 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 1,189 کلمه

      به نام خدای خوبم  که هر لحظه هادی و حامی من هست .

      اتفاقا باید بگم من چند وقتی هست به خاطر حال خوبم  دوباره سراغ فایلهای تعییر زندگی در سایت  رفتم و هر روز یکی رو گوش میکنم و نمیدونم چرا هیچ وقت برای من نه تتها تکراری نمیشن بلکه به شدت عالی تر و زیباتر و جذابتر هم  میشن و خیلی بر روی حال خوبم اثر گذار هستن  بازم  باید بگم  من ادمی هستم که هر گز نمیتونم دوبار یک فیلم رو ببینم دوباره به یک مکان سفر کنم  یا دو بار یک تفریح تکراری داشته باشم یا ….همیشه تا جایی که برام مقدور  باشه دنبال تغییر و تنوع هستم اما  عجیبه که این فایلها هر چقدر برام تکرار بشن لذت بخش تر میشن و  آگاهی دهنده تر  میشن .بازم  همین جا از ته قلبم از خدا میخوام استاد رو غرق در عشق و نور و آگاهی کنه که دقیقا ایشون داره با ما همچین کاری میکنه .(الهی امین )

      من امروز هم طبق روال هر روزم به طور تصادفی    فایل قدیم استاد در زمینه ی تغییر زندگی که اسمش هست گزارشگر خوبی ها باشین رو گوش دادم و بعد این فایل رو گوش دادم و متوجه شدم تمام فایلهای شما در یک سمت و سو هستند و مفهوم اصلی  حرفهای شما در تمام فایلها یکی هست .اتفاقا چند لحظه قبل از گوش دادن به این فایل داشتم با شخصی تلفنی حرف میزدم که در باره مکانی باهم حرف میزدیم و من برای چند لحظه گزارشگر خوبیهای خدا در این دنیا  نبودم و با این فایل دقیقا اون حرفها ی چند لحظه قبلم جلوی چشمم اومد و از خودم ناراحت شدم و این فایل تلنگر بسبار خوبی برام بود که یادم باشه همیشه در مسیر باشم و گزارشگر خوبی ها ی خدا در این جهان باشم تا خوبی های بیشتر به سمت من بیاد البته من چیز  خیلی بدی هم نگفتم  اما بازم باید زیباتر حرف بزنم .

       و اما استاد در این فایل فانی قریب ماجرایی رو تعریف کردین که شاید بسیار نمونه اش برای ما بچه های،سایت در زندگی پیش اومده باشه  اما بزار از خودم بگم که بهتر بتونم مثال بزنم پس بارها شده در گذشته تا الان خود من هم از این قضایا داشتم که سرسری رد شدم یعنی  در گذشته که در مسیر نبودم اینقدر زیبا به قضایا و اتفاق های زندگیم  نگاه نمیکردم و حالا میگذشتم (یعنی اگر ختم به خیر میشد که میگفتم خودم بودم که به موقع عمل کردم و خوشحال بودم و  اگر هم ختم به بدی میشد میگفتم کار خدا بوده و برای من نخواسته و ناراحت میشدم ) اما از وقتی در میسرم سعی میکنم مثل شما استاد از هر موضوعی حتی بدترینش (البته از نظر ما انسان ها ) بهترین نکاتش رو در بیارم و به اونها فکر کنم مثل خود شما که چقدر این قضیه رو طوری بررسی کردین که هر جاش رد پای خدا رو حس کردین و ارام شدین و چقدر شما در اون زمان  ارامش داشتین اما مطمعنم اگر  هر شخص دیگری که در مسیر نباشه و به جای شما در اون شرایط باشه شاید به جای اینچنین فکر کردن و دنبال همزمانی ها گشتن  همش لعن و نفرین کنه به شانس و روزگار و ماشین و ….و از خدا و دولت و حکومت و  همه طلبکار باشه اما شما نه تنها این کار رو نکردین بلکه چقدر ارام و خونسرد قضیه رو جلو بردین واقعا تحسینتون میکنم و دقیقا خود من هم اینقدر تغییر کردم که سال ها هست سعی میکنم و یا حتی خیلی جاها  بدون سعی کردن به جنبه ی مثبت ماجرا نگاه کنم و هم خودم رو ارام میکنم هم حالم رو بهتر میکنم هم  طبق قانون کارها بهتر برام  پیش میره حتی در شرایط سختی که یک ماه پیش داشتم  خیلی جاها ناراحت میشدم اما سریع خودم رو جمع میکردم و به دنبال پیدا کردن  همزمانی ها از طرف خدا بودم و بارها به همه میگفتم باید اینجا در این زمان و مکان قضیه  اینطور میشد تا نتیجه برام  در اینده عالی رقم بخوره و دقیقا   با همین نگاه جلو رفتم و در نهایت هم  نتیجه و شرایط برای من به بهترین شکل رقم خورد  و همه از نتیجه شگفت زده شدن اما خودم کاملا اماده ی دریافت رحمت و نعمت خدا بودم و فقط  با خوشحالی و حال خوب  از نتیجه به زندگیم دارم ادامه میدم و  دقیقا همین قصیه باعث شد ایمان و توکلم هزاران برابر بیشتر بشه به خدای خودم  و خدا  در نظرم هزاران برابر قویتر و دانار و تواناتر و … باشه .و یک کلام به خدای خودم بیشتر ایمان بیارم و راحتتر  بگم فانی قریب یعنی این جمله ی استاد رو بسیار بسیار درک میکنم و خودم با تمام وجودم این عبارت رو یک ماه پیش حس کردم و خدای خودم رو بیشتر شناختم .

      اما باید بگم تغییر دیگه در شخصیت من هم دقیقا همین هست که برای انجام هیچ کاری دوست ندارم تقلا کنم و زور بزنم و اگر نشد اسمون و زمین رو بهم ببافم که چرا نشد نه  خیلی راحت در اون شرایط،که برام کاری جلو نمیره هم به خودم هم به اطرافیانم میگم بزار هر چی به صلاح من هست اتفاق بیفته اگر باید بشه که میشه اگر هم نباید بشه نمیشه و البته که اون هم  به صلاح من هست و بازم خودم رو ارام میکنم و همیشه به خودم میگم خدا حواسش به من هست و بهترینها رو برام میخواد پس اگر فلان کار انجام نمیشه نباید ناراحت بشم حتما خیریتی داخل اون هست که من خبر ندارم پس دیگه برای هیچ کارری  به دنبال زور و تقلا و  عجله نیستم بارها شده خواستم برم جایی اما کاری پیش اومده نرفتم یا دیر شده نرفتم و یا خواستم با شخصی برم بیرون نشده و  گفتم قطعا به صلاح من هست در این زمان برم بیرون یا نرم و یا این شخص رو ببینم یا نبینم و  خودم رو اروم کردم .و یا مدتی هست همسر من دنبال انجام یه کاری هست که تا حدودی برای اینده من و خانوادم بسیار  مهم هست و ایشون کمی نگران هست اما من ارام و خونسرد هستم و بارها میگم خدا خودش حواسش به ما هست و. اگر صلاح بدونه برای من این کار مهم رو ردیف میکنه اگر که به صلاح ما نباشه  هم اون رو انجام نمیده و خودم رو خیلی درگیر نمیکنم و به خودم استرس نمیدم .

      و من فکر میکنم همین کار ایمان  واقعی به خداوند هست و از صد رکعت  نماز برای خدا بیشتر اهمیت داره یعنی اگر کسی هر روز سر موقع نماز بخونه اما برای انجام هر کاری و هر موضوعی در دلش استرس و غم و اندوه و ناراحتی باشه  از نظر من فقط داره ورزش میکنه و خم  و راست میشه و ایمان واقعی رو کسی داره که بدون هیچ عمل خاصی به خدای توانا ایمان داره البته این رو هم بگم این دو یعنی  نماز و ایمان وواقعی هیچ منافاتی با هم ندارن و بلکه در کنار هم بسیار عالی هستند به شرط اینکه کسی بتونه اجرا کنه .و من با این حرف قصد  توهین و تخریب  به هیچ عمل مذهبی و یا شخص خاصی رو نداشتم .فقط خواستم بگم همه چیز به درون ما ادم ها برمیگرده .

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 15 از 3 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار فریبا فروغی
      1402/06/20 15:02
      مدت عضویت: 529 روز
      امتیاز کاربر: 14590 سطح ۵: هنرجوی متوسطه
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 505 کلمه

      باسلام خدمت شما استاد عزیز،

      با گوش دادن این فایل خوب شما به یاد خاطره ی خودم در سال ها پیش افتادم که تقریبا ماهم در جاده ی شمال بودیم با همچین موضوعی مواجه شدیم که توی راه ماشین موند،

      اوز زمان زمستون بود و بارون بود و جاده پر اب شده بود ،

      یجای که ما با ماشین ال نود بودیم ما داشتیم رد میشدیم واز جاده عبود میکردم تا لبه ی در زیر اب بود، 

      خوب پدرم خسته شده بود چون مدت ها بود این طوری گیر کرده بودیم و ترافیک هم شده بود چون ماشین ها باید یواش حرکت میکردن ،

      خلاصه ما از اونجا عبور کردیم و تصمیم گرفتیم یک کنار از پارک داخل یکی از شهر ها یک چند ساعتی استراحت کنیم و بخوابیم ،

      من دقیقا یادمه که چادر زدیم و به مدت شب تا صبح اونجا خوابیدیم و حسابی استراحت کردیم و دوباره انرژی بالایی گرفتیم که ادامه ی راه رو بریم اما خوب دیگه برنامه ریزی کرد پدر که از یک جاده ی دیگه بره که یک مسیر زیبای جنگلی هم ببینیم و اون مسیر انگار مسافت کمتری داشت تا مقصد ،

      دیگه صبح شد و بلد شدیم وسایل و چادر و ظرف های صبحانه که خورده بودیم جمع کردیم هوا هم عالی بود نسیم خنکی بود اما زیاد سرد نبود، 

      سوار ماشین شدیم و از اون مسیر دیگه ای که برنامه ریزی کرده بودیم حرکت کردیم،

      اینجا حالا میخوام بگم چقدر خدا بهمون نزدیک هست ،

      دقیقا شبی که ما داشتیم با خیال راحت استراحت میکردیم اون جاده ی که قرار بود ادامه بدیم و بریم و بخاطر بارون بسته شده بود و بابا هم خسته بود تصمیم  گرفت بخوابه اون مسیر رو سیل بزرگی برده بود و اینو از اخبار به طور اتفاقی شنیدیم و بعد گفتیم خدایا شکرت که از اون مسیر نرفتیم ،

      وقتی شب ما خواب بودیم سیل اومده بوده و ما با این عجله نکردن و بخیر گذشت، و چون شب بود بیشتر احساس کردیم باید اون لحظه خستگی از بدن بیرون کنیم و توی اون پارک زیبا بخوابیم ،

      یعنی اینجا من دقیقا احساس کردم چقدر خدا دوستم داره که بخاطر خستگی بابا ما توقف کردیم خوابیدیم و از سیل جون سالم بدر بردیم ،

      برای همین من تجربه خوبی از نزدیکی خدا به خودم دارم و احساس خوبی از این موضوع دارم که او همیشه مراقب منه و اتفاق‌ها رو به طور دقیقی هماهنگ می‌کنه اصلاً در اون لحظه فکر نمی‌کردم که زمانی که ما خوابیم سیلاب بیفته دقیقاً از همون جاده بگذره که ما قرار بوده از اون مسیر بریم اما به طور ناخودآگاه تصمیم گرفتیم که از مسیر دیگه‌ای حرکت کنیم و به حسب اتفاق شب رو خوابیدیم و وارد جاده خطرناک نشدیم ،

      اینطوری بود که هم یک خاطره ی خوب برای من درست شد و هم به قدرت خدای مهربونم بیشتر باور پیدا کردم و حس خوبی دارم که خدا منو میبینه و مراقب منه و دوستم داره ،

      منم دوستش دارم  و تصمیم گرفتم با ایمان بهتر و با اطمینان و عجله نکردن تصمیم های خوب بگیرم و از این خوش حالم که خدای من همیشه حواسش بهم هست،

      باتشکرازشما

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 14 از 3 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      امتیاز کاربر: 38840 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته
      محتوای دیدگاه: 242 کلمه

      به نام خدای مهربانم 

       سلام استاد عزیز و دوستان هم مسیر 

      من هم خیلی برام پیش اومده ، هم زمانی هایی در زندگیم رخ داده که قطعا کار خداوند بوده و کاملا به نفعم بوده ، مثلا همین الان که من اومدم دکتر استانمون ، شکر خدا الان دومین باره که تونستم همراه خاله م و پسر خاله م بیام و اونها به کارشون رسیدگی کنند تا من تموم میشم ، 

      اگر اونها نبودند بسیار برام مشکل بود اومدنم …

      همین که خودشون من رو تا مطب میرسونند و مجبور نیستم تو این شهر بزرگ دنبال مطب بگردم  و …

      کلی هم هزینه ی رفت و آمد میشد .

      الان صدام زدن رفتم پیش دکتر بعد یه آزمایش تراکم استخوان نوشتن ، شکر خدا این هم نزدیک بود و تنهایی با پیاده اومدم منتظرم نوبتم بشه ، این خودش یه لطف بود از طرف خدا ، چون اینجا رو که اصلا بلد نیستم و شهر بزرگی هم هست ، تازه گفتن تنها دو تا از این مکانها اینجا این نوع آزمایش رو انجام میدن ، بخاطر همین نزدیک بودنش خیلی خوب شد واسم .

      استاد گرامیم خوشحالم که اتفاقات خوبی براتون افتاد در این مسیر خرید به تهران و خوشبختانه با سلامتی رسیدید به شهرتون .

      راستی استاد من از وقتی در این مسیر تناسب فکری هستم و آرامش بسیار زیادی پیدا کردم ،آزمایشم خیلی بهتر از ۳ماه قبل شده شکر خدا 🙂

      منم برم که احتمالا بعد یه عکس برداری ،من رو هم صدا میزنند .

      در پناه خداوند باشید 🙂

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید. ثبت امتیاز
      امتیاز: 13 از 3 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم