تا به حال شده از خودت بپرسی چرا بعضی روزها همه چیز مثل ساعت دقیق کار میکند ⏱️✨ و بعضی روزها انگار زمین و زمان دست به دست هم دادهاند تا حال تو را بگیرند؟ 😓🌧️
حقیقت این است که زندگی ما یک تصادف نیست.
ما در جهانی زندگی میکنیم که بر پایه اعداد، ارتعاشات و فرکانسها بنا شده است 🔢⚡🌌
در این مقاله میخواهیم درباره قدرت ذهن و فرکانس صحبت کنیم؛ علمی که به ما یاد میدهد دعا کردن فقط چند جمله زبانی نیست، بلکه کل زندگی ما یک دعای مستمر است 🙏✨🌀
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 4.39 از 93 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!


باسلام خدمت شما استاد عزیز،
با گوش دادن این فایل خوب شما به یاد خاطره ی خودم در سال ها پیش افتادم که تقریبا ماهم در جاده ی شمال بودیم با همچین موضوعی مواجه شدیم که توی راه ماشین موند،
اوز زمان زمستون بود و بارون بود و جاده پر اب شده بود ،
یجای که ما با ماشین ال نود بودیم ما داشتیم رد میشدیم واز جاده عبود میکردم تا لبه ی در زیر اب بود،
خوب پدرم خسته شده بود چون مدت ها بود این طوری گیر کرده بودیم و ترافیک هم شده بود چون ماشین ها باید یواش حرکت میکردن ،
خلاصه ما از اونجا عبور کردیم و تصمیم گرفتیم یک کنار از پارک داخل یکی از شهر ها یک چند ساعتی استراحت کنیم و بخوابیم ،
من دقیقا یادمه که چادر زدیم و به مدت شب تا صبح اونجا خوابیدیم و حسابی استراحت کردیم و دوباره انرژی بالایی گرفتیم که ادامه ی راه رو بریم اما خوب دیگه برنامه ریزی کرد پدر که از یک جاده ی دیگه بره که یک مسیر زیبای جنگلی هم ببینیم و اون مسیر انگار مسافت کمتری داشت تا مقصد ،
دیگه صبح شد و بلد شدیم وسایل و چادر و ظرف های صبحانه که خورده بودیم جمع کردیم هوا هم عالی بود نسیم خنکی بود اما زیاد سرد نبود،
سوار ماشین شدیم و از اون مسیر دیگه ای که برنامه ریزی کرده بودیم حرکت کردیم،
اینجا حالا میخوام بگم چقدر خدا بهمون نزدیک هست ،
دقیقا شبی که ما داشتیم با خیال راحت استراحت میکردیم اون جاده ی که قرار بود ادامه بدیم و بریم و بخاطر بارون بسته شده بود و بابا هم خسته بود تصمیم گرفت بخوابه اون مسیر رو سیل بزرگی برده بود و اینو از اخبار به طور اتفاقی شنیدیم و بعد گفتیم خدایا شکرت که از اون مسیر نرفتیم ،
وقتی شب ما خواب بودیم سیل اومده بوده و ما با این عجله نکردن و بخیر گذشت، و چون شب بود بیشتر احساس کردیم باید اون لحظه خستگی از بدن بیرون کنیم و توی اون پارک زیبا بخوابیم ،
یعنی اینجا من دقیقا احساس کردم چقدر خدا دوستم داره که بخاطر خستگی بابا ما توقف کردیم خوابیدیم و از سیل جون سالم بدر بردیم ،
برای همین من تجربه خوبی از نزدیکی خدا به خودم دارم و احساس خوبی از این موضوع دارم که او همیشه مراقب منه و اتفاقها رو به طور دقیقی هماهنگ میکنه اصلاً در اون لحظه فکر نمیکردم که زمانی که ما خوابیم سیلاب بیفته دقیقاً از همون جاده بگذره که ما قرار بوده از اون مسیر بریم اما به طور ناخودآگاه تصمیم گرفتیم که از مسیر دیگهای حرکت کنیم و به حسب اتفاق شب رو خوابیدیم و وارد جاده خطرناک نشدیم ،
اینطوری بود که هم یک خاطره ی خوب برای من درست شد و هم به قدرت خدای مهربونم بیشتر باور پیدا کردم و حس خوبی دارم که خدا منو میبینه و مراقب منه و دوستم داره ،
منم دوستش دارم و تصمیم گرفتم با ایمان بهتر و با اطمینان و عجله نکردن تصمیم های خوب بگیرم و از این خوش حالم که خدای من همیشه حواسش بهم هست،
باتشکرازشما