سالها هر بار که کسی بهم شیرینی تعارف میکرد، برمیداشتم. حتی وقتی سیر بودم. گفتن دو کلمهی «میل ندارم» برای من از فتح قلهی اورست سختتر بود. امروز میدونم این رفتار نه از گرسنگی بود و نه از بیارادگی؛ یکی از همون عادتهای چاق کننده بود که از یه باور ساده در ذهنم شروع شده بود.
این نوشته جلسه چهارم از دوره رایگان ۱۲ جلسهای لاغری با ذهن است. در سه جلسهی قبل دلیلهای بیرونی چاقی رو رد کردیم و در جلسه سوم (روشهای لاغر شدن) دیدیم چرا هیچ روشی ماندگار نبوده. از این جلسه، آموزش لاغری با ذهن جدیتر میشه. بنابراین این جلسه رو با حوصله دنبال کن و تمرینهاش رو کامل انجام بده.
همهی جلسهها رو روی گوشیت داشته باش. با اپلیکیشن لاغری با ذهن میتونی ویدیو و صوت جلسهها رو دانلود کنی و بدون اینترنت هم ببینی و گوش بدی.
در این جلسه میآموزیم:
🧠 قدرت ذهن؛ همون نیرویی که ما رو چاق کرد
در این چند سال خیلیها با من تماس گرفتن یا پیام دادن تا دربارهی لاغری با ذهن بپرسن. معمولاً از همون اول صحبت مشخص بود که از قدرت ذهنشون در لاغری خبر ندارن. چون مدام دلیلهای بیرونی برای چاقیشون میاوردن: «از بچگی چاق بودم»، «پدر و مادرم چاقن»، «قرص اعصاب میخورم»، «بعد از ازدواج چاق شدم».
برای خیلیها سخته باور کنن که با قدرت ذهن میشه لاغر شد. من برای اینکه این موضوع رو راحتتر نشون بدم، راه سادهای پیدا کردم: ثابت کنم که با همین قدرت ذهن چاق شدیم.
یه نیرو در وجود همهی ما هست. همین نیرو در یه نفر به شکل بدن چاق خودش رو نشون داده و در یه نفر دیگه به شکل بدن متناسب. خیلی سادهترش اینه که اگه همین نیرو تونسته ما رو چاق کنه، میتونه لاغرمون هم بکنه. فقط باید بفهمیم فرق ذهن ما با ذهن یه آدم متناسب کجاست.
🔁 عادتهای چاق کننده؛ چاقی محصول مجموعهای از عادتهاست
ما از هوا چاق نشدیم. اگه مسئولیت چاقیمون رو پذیرفتیم، یعنی قبول کردیم که یه طرز فکر و یه طرز رفتار داشتیم که ما رو به اینجا رسونده. چاقی محصول عادتهای ماست. یعنی رفتارهایی که هر روز و هر روز تکرار شدن.
یه نکتهی مهم اینجاست: یکی دو تا عادت اشتباه هیچکس رو چاق نمیکنه. چاقی نتیجهی مجموعهای از عادتهای اشتباهه که با تکرار بارها و بارها، ما رو به وضعیت امروز رسونده.
سیگار رو در نظر بگیر. یه نخ یا دو نخ سیگار اتفاق بدی برای آدم رقم نمیزنه. ولی کسی که از یه نخ شروع کرده، کمکم شده دو تا، بعد چهار تا و بعد یه پاکت در روز. وقتی این رفتار سالها تکرار بشه، عواقب جدی داره. چاقی هم همینطور آرومآروم و بیصدا ساخته میشه.
عادتها فقط آدم رو خراب نمیکنن؛ آدم رو موفق هم میکنن. قهرمان المپیک عادت کرده هر روز تمرین کنه و غذا خوردن و خواب و بیداریش با یه آدم معمولی فرق داره. یه آدم متناسب هم یه سری عادتها رو تکرار میکنه و یه آدم چاق یه سری عادتهای دیگه رو. بنابراین فرق اصلی بین چاقها و لاغرها، فرق در عادتهاشونه.
فرق ما و لاغرها در مقدار غذا نیست
خیلیها فکر میکنن فرق در نوع غذاست. ولی ما و آدمهای متناسب تقریباً همون غذاها رو میخوریم. بعضیها هم فکر میکنن فرق در مقدار غذاست. ولی وقتی چاق بودم، حواسم خیلی به این موضوع بود و آدمهای زیادی رو میدیدم که از من بیشتر میخوردن ولی متناسبتر از من بودن.
حتماً تو هم آدمهایی رو میشناسی که با حسرت بهشون نگاه میکنی و میگی «ببین چقدر میخوره، ولی هیکلش رو ببین!». یعنی نه نوع غذا تعیینکننده است و نه مقدارش. فقط عادتها با هم فرق دارن.

🌱 عادتهای چاق کننده چطور شکل میگیرن؟
عادت یه فکر ساده است که تکرار میشه، تکرار میشه و تبدیل میشه به عادت. خیلی از عادتهامون رو هم خودمون انتخاب نکردیم. کسانی مثل من که از بچگی اضافه وزن داشتن، عادتهاشون رو خودشون انتخاب نکردن. این عادتها بر اساس فکرها و باورهایی که در ذهنشون شکل گرفته بود، خودبهخود ساخته شدن.
وقتی بزرگتر شدم، یه سری عادتها رو خودم هم اضافه کردم. چون آدمهای چاق خیلی راحت رفتارهای اشتباه رو از همدیگه یاد میگیرن. اگه دوستم یه عادتی داشت که من نداشتم، کافی بود چند روز باهاش رفتوآمد داشته باشم تا اون عادت رو هم به عادتهای خودم اضافه کنم.
حالا سؤال اینه که خود عادتها از کجا میان؟ عادتها از باورها شکل میگیرن. اگه چیزی رو باور کنی، خودبهخود عادتهایی در تو شکل میگیره که وضعیتت رو شبیه باورت میکنه.
انسان رو میشه سه قسمت دید: باور، عادت و بدن. باور از فکرهایی ساخته میشه که بارها مرورشون کردیم؛ از حرفهایی که از پدر و مادر، جامعه و رسانهها شنیدیم. وقتی باور ساخته شد، ذهن ناخودآگاه عادتهایی میسازه که بدن ما رو با اون باور هماهنگ کنه. یعنی عادتها پل بین باور و بدن ما هستن.
مثلاً کسی که از بچگی بارها شنیده «چاقی شما خانوادگیه»، اول فقط یه باور داره و هنوز اضافه وزن چندانی نداره. ولی کمکم عادتهایی در اون شکل میگیره که بدنش رو شبیه باورش کنه. بنابراین به اندازهی پدر و مادرش، یا حتی بیشتر، اضافه وزن پیدا میکنه.
در خانوادهای که پدر و مادر و سه تا از بچهها چاقن ولی بچهی چهارم متناسبه، برو از همون بچهی چهارم بپرس دربارهی چاقی چه باوری داره. امکان نداره باور کرده باشه که چاقی ارثیه. اگه باور کرده بود، اون هم مثل بقیه چاق میشد.
یکی از همراههای سایت در بخش نظرات یه جملهی خیلی خوب نوشته بود:
«من همیشه فکر میکردم چاقی من ژنتیکیه، چون همهی عمهها و عموهام چاق بودن. اما الان میفهمم که اون چیزی که منتقل شده، فقط ژن نبوده، بلکه طرز فکر چاقی بوده!»
یعنی چیزی که در خانوادهها نسلبهنسل منتقل میشه، بیشتر از ژن، باورها و عادتهاست.
🏋️ چرا فشار آوردن به بدن جواب نداد؟
روندی که ما رو چاق کرده اینه: اول باور، بعد عادت، و آخر بدن. ولی ما برای لاغر شدن چه کار میکردیم؟ میرفتیم سراغ قسمت آخر، یعنی بدن، که هیچ نقشی در انتخاب نداشته و فقط نتیجهی باورها و عادتهامون بوده. در تمام مدتی که با رژیم و ورزش و دارو به بدنمون فشار میاوردیم، باورها و عادتها سر جاشون بودن.
من برای لاغر شدن کم تلاش نکردم. شاید هزاران کیلومتر دویدم. ولی وقتی به بدنم فشار میاوردم، فقط بعضی از عادتهام رو کمتر تکرار میکردم، اون هم تا وقتی که میتونستم رژیم رو ادامه بدم. چون باور سر جاش بود و مدام سوخت چاقی رو میرسوند، ذهنم هم مدام سعی میکرد عادتها رو تکرار کنه. همین درگیری بود که ما رو عصبی و خسته میکرد.
داستان باشگاه رفتن من
یه زمانی باشگاه بدنسازی ثبتنام کرده بودم و هزینهاش رو هم داده بودم. ولی همیشه دنبال بهانه بودم که نرم. میگفتم «بذار نیم ساعت دیگه»، «امروز مهمون داریم»، «امروز درس دارم»، «امروز حس و حالش نیست، از فردا میرم». در حالی که بقیهی بچههای باشگاه با اشتیاق هر روز میومدن و برنامهشون رو اجرا میکردن.
فرق ما چی بود؟ اونها برای خوش اندام شدن و ورزشکار شدن میرفتن باشگاه، ولی من برای لاغر شدن ورزش میکردم، چون باور داشتم «ما خانوادگی چاقیم و من همیشه چاق میمونم». همین یه باور کافی بود تا همهی تلاشم رو خنثی کنه. چند وقت میرفتم و کمی تغییر میکردم، ولی تا یه هفته نمیرفتم، دوباره همون آدم قبلی میشدم.

🗓️ چرا تصمیمهای «از فردا» جواب نمیده؟
چند بار به خودت گفتی «از امروز دیگه شیرینی نمیخورم» یا «از فردا دیگه ریزهخواری نمیکنم»؟ من خودم بارها گفته بودم «این جعبهی شیرینی رو که آوردم بخورم، دیگه بعد از این لب نمیزنم». ولی ۳۰ سال همین رو گفتم و باز هم خوردم.
دلیلش سادهست. من این عادت رو با تصمیم نساخته بودم که بخوام با تصمیم عوضش کنم. یادت میاد کی تصمیم گرفتی پرخوری کنی؟ کی تصمیم گرفتی چاق بشی؟ هیچوقت. بنابراین با تصمیم هم نمیشه لاغر شد. راهش تغییر باوره.
«میل ندارم»؛ سختتر از فتح اورست
یکی از بهترین معیارها برای سنجیدن فرق لاغری با ذهن با بقیهی روشها همین دو کلمهست: «میل ندارم». برای یه آدم چاق، گفتن این دو کلمه جلوی یه شیرینی یا تعارف و اصرار دیگران، از فتح اورست سختتره.
من تا وقتی در مسیر چاقی بودم، یادم نمیاد یک بار گفته باشم «میل ندارم». حتی وقتی به کسی تعارف میکردم و اون میگفت «میل ندارم»، برام خندهدار بود. میگفتم «یعنی چی میل ندارم؟ مگه میلیه؟ خوردنیه، بردار بخور!». ولی امروز خیلی از هنرجوهای لاغری با ذهن برام مینویسن که خیلی راحت میتونن بگن «میل ندارم». چون باورشون عوض شده و عادتهاشون خودبهخود تغییر کرده.
از امروز امتحان کن. هر وقت سیر بودی و کسی چیزی تعارف کرد، بگو «میل ندارم» و ببین چند روز میتونی ادامه بدی. اگه فقط همین کار رو بتونی همیشه انجام بدی، متناسب میشی. ولی بدون تغییر باور، این کار تقریباً نشدنیه. همین تجربه بهت نشون میده که عادت با تصمیم عوض نمیشه.
🧩 چند باور رایج که عادت چاقکننده میسازن
«بعد از ۴۰ سالگی سوختوساز پایین میاد»
خانمهای زیادی بین ۳۷ تا ۴۲ سال برام پیام میدن که در چند ماه اخیر خیلی سریع چاق شدن؛ مثلاً ۱۰ کیلو در سه چهار ماه. اولین سؤالی که ازشون میپرسم اینه: «این جمله رو شنیدی که خانمها به ۴۰ سالگی که میرسن، سوختوسازشون پایین میاد و چاق میشن؟». تقریباً همه میگن «آره، احتمالاً درسته، چون خودمون هم همینطور شدیم».
یعنی این جمله رو سالها قبل شنیدن و باورش کردن. حالا که به اون سن نزدیک شدن، عادتهایی در اونها شکل گرفته که بدنشون رو با همون باور هماهنگ کنه.
«این دارو اشتها رو زیاد میکنه»
کافیه پزشک موقع نوشتن یه دارو بگه «این دارو اشتها رو زیاد میکنه». از همون روز باور شکل میگیره و بعد آدم میگه «از وقتی این قرص رو میخورم، تند تند گرسنهام میشه». ولی تا دیروز همین آدم یه جور دیگه غذا میخورد.
خیلیها پرخوری رو با اشتها اشتباه میگیرن. خیلیها هم میگن هر یکی دو ساعت گرسنه میشن. همهی اینها عادته؛ ترفندیه که ذهن ناخودآگاه به کار میبره تا بدن رو به باور «چاق شدن برای من طبیعیه» برسونه.
«اگه معدهام خالی باشه سردرد میگیرم»
خیلیها باور دارن اگه غذا نخورن یا معدهشون خالی بمونه، سردرد میگیرن. ولی همین آدمها در ماه رمضان، شاید یکی دو روز اول کمی سردرد بگیرن، ولی بعد دیگه سردرد ندارن. چون ذهنشون میدونه دستوری بالاتر از دستور خودش هست و نمیتونه با سردرد اونها رو به خوردن وادار کنه. جالبه که بعد از ماه رمضان، خیلیها دوباره به همون عادتهای قبلی برمیگردن.
«بدنم شیرینی میکشه»
یکی از عادتهای قبلی من این بود که حتماً با چایی کلوچه بخورم، یا بهجای قند، شکلات بخورم. اینها قانون نیستن؛ فقط عادتن. خیلیها میگن «بدن من شیرینی میکشه». ولی بدن آهنربا نیست که شیرینی رو بکشه. این یه باور اشتباهه که با تکرار، عادت شده. اگه بدن ما شیرینی میکشید، چرا بدن خیلی از آدمها اصلاً نمیکشه؟

♾️ چرا لاغری با ذهن همیشگیه؟
در لاغری با ذهن رژیم غذایی، ورزش اجباری و دارو نداریم. چون همهی اینها فقط نتیجه رو هدف میگیرن. ما باید سرچشمه رو تغییر بدیم، یعنی باورها رو. وقتی باورها با فکرهای جدید عوض بشن، عادتها خودبهخود عوض میشن و در نهایت بدن هم تغییر میکنه.
این هم دلیل اینه که هنرجوها نتیجههای متفاوتی میگیرن. هر کسی به اندازهای که باورهاش عوض میشه، عادتهاش و بعد بدنش تغییر میکنه. زوری در کار نیست.
چاقی ما تا امروز همیشگی بوده، چون عادتهامون همیشگی بودن. هر بار لاغر شدیم، با تکرار همون عادتها دوباره به بدن قبلی برگشتیم. بنابراین وقتی باورها و عادتها عوض بشن، متناسب بودن هم به همون اندازه همیشگی میشه.
👔 لذتی که لاغرها هیچوقت تجربه نمیکنن
ما آدمهایی که اضافه وزن داشتیم، یه برتری نسبت به لاغرها داریم که خودمون ازش خبر نداریم: میتونیم یه زندگی جدید رو تجربه کنیم. از خرید کردن گرفته تا تغییر در رفتار و احساس و شادی درونی. آدمهایی که از اول لاغر بودن، این تجربه رو ندارن، چون نمیدونن چاقی چیه که بخوان از لاغریشون لذت ببرن.
من که روزی ۱۳۵ کیلو بودم، میدونم این حس چقدر لذتبخشه. چند سال پیش کتی که امروز میپوشم اصلاً به تنم نمیرفت. ولی حالا سایز لارج میپوشم و هر بار که لباس مورد علاقهام رو تنم میکنم، از اندامی که برای خودم ساختم لذت میبرم. این لذتی نیست که به این راحتی تموم بشه و برای هر کسی هم ممکنه.
✍️ تمرین آموزشی 📖 آگاهی از عادتهای چاق کننده
شناختن فرق عادتهای خودت با عادتهای آدمهای متناسب کمک میکنه دلیل چاقیت رو بهتر بفهمی. جواب این سؤالها رو کامل و با جزئیات در بخش نظرات بنویس.
مرحله اول: عادتهای غذاییت رو پیدا کن
- عادت چیه و به چه رفتاری عادت میگیم؟
- عادتهای چاق کننده چه نوع عادتهایی هستن؟
- فهرستی از عادتهای غذایی خودت بنویس و برای هر کدوم توضیح بده چرا فکر میکردی باعث چاقیت شده.
سختگیری نکن. هر رفتاری که بیشتر از یک بار تکرار شده، عادته. مثلاً یکی از عادتهای من این بود که حتماً با چایی کلوچه یا شکلات میخوردم.
یادت باشه هیچ عادتی بهخودیخود چاقکننده نیست. یه عادت وقتی چاقکننده میشه که باورت دربارهاش این باشه: «من این عادت رو دارم، برای همین چاقم یا نمیتونم لاغر بشم.» مثلاً من عادت داشتم با غذا نون بخورم و فکر میکردم همین نون خوردن من رو چاق کرده.
مرحله دوم: تمرین «میـــل نـــدارم»
نگاهت به جملهی «میـــل نـــدارم» چیه؟ در طول روز، جلوی تعارف بقیه چقدر میتونی این جمله رو بگی؟ چرا بعضیها خیلی راحت میگن «میل ندارم» ولی تو نمیتونی؟
از همین امروز، هر وقت سیر بودی و کسی چیزی تعارف کرد یا ذهنت تو رو به خوردن دعوت کرد، بگو «میل ندارم». بعد بنویس چند بار تونستی این کار رو بکنی و بعدش چه حسی داشتی.
اگه همین الان هم راحت از این جمله استفاده میکنی، این مرحله برای تو ضروری نیست.
در جلسه بعد (قسمت پنجم: دلیل چاق شدن من) با هم دقیقتر دلیل شخصی چاق شدنمون رو پیدا میکنیم.
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
۱. عادتهای چاق کننده چه عادتهایی هستن؟
رفتارهایی که بارها تکرار شدن و ما رو به خوردن بیشتر از نیاز بدن کشوندن؛ مثل خوردن شیرینی کنار چایی، ریزهخواری، یا نتونستن «میل ندارم» گفتن. هیچ عادتی بهخودیخود چاقکننده نیست؛ باور ما دربارهی اون عادته که اون رو چاقکننده میکنه.
۲. عادتها از کجا میان؟
از باورها. وقتی یه جمله رو بارها میشنویم و باورش میکنیم، ذهن ناخودآگاه عادتهایی میسازه که بدن ما رو با اون باور هماهنگ کنه. بنابراین زنجیرهی چاقی اینطوریه: باور، بعد عادت، و آخر بدن.
۳. چرا با تصمیم گرفتن نمیتونم عادتهام رو ترک کنم؟
چون این عادتها رو با تصمیم نساختی. هیچوقت تصمیم نگرفتی پرخوری کنی یا چاق بشی. برای همین با تصمیم هم عوض نمیشن. وقتی باور پشت عادت عوض بشه، عادت هم خودبهخود تغییر میکنه.
۴. چرا لاغری با ذهن ماندگاره؟
چون بهجای بدن، سراغ باورها و عادتها میره. همونطور که چاقی به خاطر عادتها همیشگی بود، وقتی عادتها عوض بشن، تناسب هم همیشگی میشه.
امتیاز 4.13 از 298 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

به نام خدا
تمرین جلسه ۴
عادات غذایی من
سلام من تمرینم رو دوباره نوشتم.
من عادت کرده بودم بخوابم و بخورم
من عادت کرده بودم غذای آماده و راحت مثل ساندویچ و فست فود بخورم
من عادت کرده بودم همیشه نوشابه بخورم
من دوران دبستان و راهنمایی عادت کرده بودم، هر روز هله هوله بخورم
من عادت کرده بودم ظهر ساعت دوازده بیدار شم و کیک بخورم
من عادت کرده بودم خودم را با هله هوله سیر کنم و غذا نخورم
من عادت کرده بودم همیشه هر وقت تشنم شد نوشابه بخورم
من عادت کرده بودم مرغ و گوشت و ماهی نخورم و فقط فست فود بخورم و اگر غذای خانگی میخوردم با زور یکم برنج و آب خورشت میخوردم
من عادت کرده بودم سوسیس و کالباس بخورم
من عادت کرده بودم صبحانه نخورم
من عادت کرده بودم غذاهای مقوی و مغذی نخورم و همش سوسیس و کالباس و همبر و چیپس و ماست و پفک و آلوچه بخورم
من سوسیس بندری و هات داگ و همبرگرهای بیرون رو زیاد میخوردم
من عادت کرده بودم ساندویچ رو با سس مایونز بخورم
من عادت کردم تند غذا بخورم و کم بجوم
من عادت کرده بودم وسط غذا نوشابه بخورم
من عادت کرده بودم همه چی رو با هم و پشت سر هم بخورم، مثلاً اگه پیتزا میخوردم وقتی تموم شد نوشابه میخوردم و بعدش چیپس و ماست میخوردم و بعدش لواشک میخوردم و بعد ذرت مکزیکی با سس مایونز و بعدش بستنی میخوردم
من غذاهایی که نباید با هم بخوریم رو بهش توجه نمیکردم و با هم میخوردم مثل لبنیات و ماهی مثل تخم مرغ و سوراغ که از ماهی درست میشه و خیلی چیزهای دیگه
من عادت کرده بودم به ساعات غذایی توجه نکنم و هر چیزی را در هر ساعتی بخورم مثلاً صبحانه ساعت یازده ناهار ساعت چهار و شام ساعت یک شب، و هر روز ساعت ها عوض میشد و در روز دیگه مثلاً صبحانه ساعت دوازده و ناهار نمیخوردم و شام دوبار مثلاً ساعت هفت و ساعت دوازده شب میخوردم و روز بعد دوباره مثلاً صبحانه نمیخوردم و ساعت ها دوباره تغییر میکرد، گاهی اوقات فاصله وعده ها خیلی طول میکشید و گاهی اوقات یکی از وعده ها حذف میشه گاهی اوقات بجای یک وعده غذای اصلی هله هوله میخورم. گاهی اوقات یک روز فقط هله هوله میخورم و غذای اصلی نمیخورم، یک روز غذا زیاد میخورم و یک روز گرسنگی میکشم یا فقط یک وعده میخوردم
من عادت کرده بودم نون فانتزی بخورم
من عادت کرده بودم غذای سرد بخورم
من عادت کرده بودم سر سفره همه چی رو با هم بخورم مثلاً یک قاشق برنج بعد یک قاشق ماست بعد یک قاشق برنج بعد نوشابه بعد خرما
دوران بعد از رژیم چاقی من عادت کرده بودم بعد از غذا کیک یا یک چیز شیرین و دسر بخورم
دوران بعد از رژیم چاقی من عادت کرده بودم هر ظهر یک بشقاب برنج بخورم
دوران بعد از رژیم چاقی من عادت کرده بودم میان وعده هله هوله کیک و کارامل و کاکائو و چیپس بخورم
من عادت کرده بودم چیپس و ماست بخورم
دوران رژیم چاقی من دو بار شام میخوردم
دوران رژیم چاقی من هر چیزی جلو چشمم میدیدم میگفتم فرصت خوبیه برای چاق شدن و همشو میخوردم، شیرینی خامه ای و نون خامه ای
دوران رژیم چاقی من حتماً بعد هر سه وعده غذا دو سه تا هله هوله میخوردم
دوران رژیم چاقی من هر سه وعده کامل میخوردم غذاهامم فست فود یا برنج زیاد با آب خورشت بود
من عادت کرده بودم اصلاً میوه نخورم
من عادت کرده بودم اصلاً آب نخورم
من عادت کرده بودم اصلاً سبریجات نخورم
من عادت کرده بودم اصلاً مرغ و گوشت و ماهی و میگو و غذاهای مقوی و پروتعینی مثل تخم مرغ و پسته و نخود و بادام و فندق و خیلی چیزای مقوی دیگه مثل کشمش و انجیر و خرما نخورم
من عادت کرده بودم ترشی بخورم همراه غذا و لیمو بریزم رو غذا و غذای ترش بخورم
من عادت کرده بودم بعد از خوردن غذای زیاد و چرب فوراً بخوابم
من عادت کردم هی مقدار غذامو کم و زیاد کنم
من عادت کردم روی ساعت تنظیم نشده ای غذا بخورم
من ساعتای بین وعده های اصلیم رو رعایت نمیکنم و یبار زیاد از هم فاصله دارن و یبار خیلی بهم نزدیکن و یبار یه وعده حذف میشه و گرسنگی میکشم تا وعده ی دیگه و یه روز میوه و چیزای گیاهی زیاد میخورم و یه روز اصلاً نمیخورم یه روز صبحانه میخورم یه روز نمیخورم یه روز ناهار میخورم یه روز نمیخورم یه روز ناهار زودتر میخورم یه روز دیرتر.
دبستان: وقتی دبستان بودم نه چاق بودم و نه لاغر و یادمه که هر عصر میرفتم سوپر هله هوله میخریدم و همونجا با بچه ها در سوپر مینشستیم و میخوردیم بستنی و پفک و چیپس و کاکائو و لواشک و آلوچه و این چیزا و شام هم هر شب فلافل و نوشابه یا کالباس و سوسیس با نون فانتزی میخوردم.
دوران راهنمایی: زمان راهنمایی خیلی لاغر بودم و همش ناراحت بودم و دوس داشتم یکم چاق تر باشم و یادمه که تابستون ها میخوابیدم تا ساعت سه ظهر بعد بیدار میشدم شاید یه ساعت بعدش با زور یک نون فانتزی و کالباس و سس گوجه یا مایونز میخوردم اصلاً اشتها نداشتم یا بجای این کیک میخوردم و همیشه هم کیک و کارامل و بسکوییت و این چیزا تو کابینت بود وقتی گرسنم میشد میرفتم اینا رو میخوردم، زمستون ها هم مامانم بهمون پول میداد تو مدرسه کرانچی و چیپس و پفک و کیک و این چیزا میخریدیم و میخوردیم، وقتی از مدرسه میومدم مثلاً اگه خورشت مرغ داشتیم یه ذره برنج و با آب خورشت با زور میخوردم و نصف غذامو ول میکردم و اشتها نداشتم، من اصلاً مرغ و گوشت و ماهی و میگو نمیخوردم فقط آب خورشت و برنج، گوشت که اصلاً دوست نداشتم مرغ هم از تو خورشت نمیخوردم اگه گاهی سرخ شده بود شاید میخوردم. اصلاً حوصلم نمیشد غذا بخورم بیشتر غذای آماده که برام بیارن بزارن جلوم و من بخوابم و بخورم مثل فست فود، مامانم هر چی درست میکرد من نمیخوردم و اصلاً دوست نداشتم بخاطر همین مامانم مجبور میشد برام سوسیس و کالباس جدا درست کنه یا چیز دیگه ای جدا درست کنه من اصلاً حوصله غذا خوردن نداشتم فقط غذای آماده دوس داشتم مثل ساندویچ که بگیرم دستم و راحت بخوابم و بخورم، الان که بهش توجه میکنم میگم درسته غذام کم بود و لاغر بودم ولی همون غذای کمم هم غذای مفید نبود و همه اش مضر بود یا همش هله هوله بود، یعنی یه روز حوصلم نمیشد غذا بخورم هله هوله میخوردم و یه روز یه وعده غذا میخوردم و اونم غذای مضر بود، بخاطر همینه که لاغر بودم ولی بازم با همون وزن لاغرم چربی و سلولیت داشتم و خوش فرم نبودم
دوران دبیرستان: دوران دبیرستان که تصمیم گرفتم چاق بشم غذاهامو تغییر دادم تغییر که ندادم فقط مقدارشو زیاد کردم با همون سبک غذا، یعنی غذای من از همون اول سوسیس و کالباس و غذای ساندویچی با نون فانتزی و فست فود و غذای راحتی بود و هله هوله کیک و چیپس و پفک هم بود همیشه، خب داشتم میگفتم، دوران دبیرستان که رژیم چاقی رو شروع کردم صبحانه ساعت یازده دوازده سوسیس سرخ میکردم با نون فانتزی و سس مایونز خیلی خوشمزه بود دهنم آب افتاد الان خیلی وقته سوسیس نخوردم، بعدش میان وعده میخوردم مامانم همیشه کاکائو و کیک و کارامل میخرید همیشه میان وعده اینا رو میخوردم ناهارم ساعت سه برنج زیاد با آب خورشت میخوردم دوباره چند دقیقه بعد میان وعده میخوردم خیلی چیزا برای خودم داشتم به عنوان میان وعده شکلات، کارامل، تیتاب، قوتو، اگه یه روزم نبود مامانم میرفت میخرید تا ناراحت نشم و بخورم و چاق بشم، حتی از عمد میرفتم سس مایونز میخوردم چند قاشق که زود چاق بشم و روغن مایع رو خالی میخوردم، حتی یبار سر قوتو که با خواهرم دعوا کردیم خواهرمم میخواست چاق بشه و ما مثل هم و دوقلوییم، من خواهرمو زدم و خیلی گناه داشت، یادمه یبار داشتم یک بشقاب پر برنج با خورشت میخوردم هی عق میزدم و میخوردم حالم داشت بهم میخورد روزای اول شروع رژیمم بود و من اصلاً اشتها نداشتم و آدم لاغری بودم ولی کم کم دیگه درست شد و من کم کم معده ام بزرگتر شد و اشتهامم بیشتر شد و من اراده ای قوی دارم و اگه بخوام کاری انجام بدم با تمام وجودم انجام میدم چاق شدن اولش خیلی سخت بود برام ولی الان مثل آب خوردنه، خب داشتم میگفتم، شام هم دوبار میخوردم فست فود یا برنج و خورشت و تا ساعت یک در حال خوردن بودم بعد از هر وعده باید دو سه تا هله هوله میخوردم حتماً به ساعت هم نگاه نمیکردم که دیروقته و ضرر داره و داشتم میترکیدم و عق میزدم ولی میخوردم، قند و شکر زیاد میخوردم، سالاد ماکارانی با سس مایونز با کالباس میخوردم، وای چقدر نوشابه میخوردم یعنی هر وعده من نوشابه میخوردم هر وعده که نه هر وقت تشنه ام میشد هوس نوشابه میکردم، نوشابه از همون اول من دوست داشتم از زمان لاغری ولی زمان رژیم بیشترش کردم و همش میخوردم و دیگه شکمم آورده بودم و باد کرده بودم خیلیم بدریخت شده بودم همه میگفتن بسه دیگه زشت شدی انقد گفتن که من ترک کردم و خوردنم رو مثل قبل کردم صبحانه ساعت دوازده یک کیک میخوردم و ناهار هم ساندویچ یا فست فود و هله هوله هم آزاد کردم و هر وقت دوست داشتم میخوردم هر وقت دوست نداشتم و حوصلم نمیشد نمیخوردم و راحت بودم
یه دوران یادمه که دوباره میخواستم چاق کنم خودمو صبح ها ساعت یازده، دوازده ساندویچ کالباس میخوردم با سس گوجه بعدش چیپس و ماست میخوردم بعد ناهارم برنج و خورشت زیاد میخوردم شامم دوبار میخوردم خیلیم وسطش هر چی دیدم میخوردم هر چی پیدا میکردم میخوردم، هر چهار وعده رو کامل با زور میخوردم و بعد از هر وعده هم دو سه تا هله هوله میخوردم و من یادمه که قلبم یکم تیر میکشید گفتم شاید مال زیاد خوردنه و شبها هم خواب های بد میدیدم چون تا دیر وقت میخوردم، خیلی چیزهای چرب و بد میخوردم، ولی اراده خیلی خوبی دارم تا اراده کنم میتونم چاق بشم و اگه بخوام چاق بشم هیچی جلومو نمیگیره برای لاغر شدن هم همینطور، خلاصه بعد از چند مدت رفتم یجایی که بهم گفتن چاقی یکم لاغر شو و منم خیلی باد کرده بودم و روم نمیشد تکون بخورم از بس چاق بودم همه جام در زده بود چون قبلاً زیاد بیرون نمیرفتم و تو خونه بودم و اون موقع که رفتم اونا گفتن چاقی، بعد اومدم یهویی غذامو کم کردم و گرسنه ام میشد ولی جلو خودمو میگرفتم یبارم سرم گیج رفت و برام آب قند درست کردن و گفتن رژیم نگیر، صبحها کیک میخوردم ناهار نمیخوردم، بعدش رفتم باشگاه مربی بهم گفت سبزی و کاهو و میوه زیاد بخور بعد من ناهار برنج و آب خورشت میخوردم با یه عالمه سبزی همراهش، بعد باز اومدم کمترش کردم برنج رو حذف کردم و نون رو هم خیلی کم کردم و ناهارمو اندازه کف دست نون و پنیر با یه عالمه سبزی و میان وعده هم میوه میخوردم، یعنی سبک غذام دوباره مثل قبل بود فقط یکم مقدارش کم شد و میوه و سبزیجات اضافه کردم، من عادت به خوردن میوه و سبزیجات و آب نداشتم ولی با زور به غذام اضافه کردم و یک چیز دیگه هم عوض شد اینکه ساعات غذایی هم کمی بیشتر رعایت میکردم مثلاً نیم ساعت بعد از غذا آب میخوردم و نیم ساعت یا یک ساعت بعدش میوه میخوردم و بین هر چی میخواستم بخورم یک ساعتی فاصله میزاشتم و صبحانه هم شروع کردم اندازه یک کف دست نون و پنیر و یک عالمه سبزی و میان وعده هم هر نیم ساعت یه نوع میوه و هر نیم ساعت یک لیوان آب و ناهار هم ساعتش ثابت کرده بودم همیشه یک ساعت میخوردم و شامم حذف بود و هیچی نمیخوردم و تا یک مدت برنامم همین بود و خیلی اراده خوبی دارم خیلی راحت میتونم نه بگم به دل خودم و به دیگران، تا چند مدت هر چی میدیدم دهنم آب میفتاد و نمیخوردم و خیلیم کم کرده بودم، یبار مامانم اسنک درست کرده بود نخوردم همه داشتن میخوردم که منم گفتم دو سه ماهه اراده قوی داشتم و از خودم راضی بودم پس الان دلو میزنم به دریا و فقط یکی میخورم ولی فکر کنم دو سه تا خوردم ولی پشیمون نشدم چون از اراده خودم راضی بودم و خوب پیش رفته بودم، خلاصه اون زمان خیلی وزن کم کردم و صورتم خیلی کوچک شده بود که همه گفتن بسه صورتت کوچک شده موهامم خیلی ریخت و کم شد شد منم دیگه ول کردم و عادی خوردم
موقعی که رژیم رو رها کردم و عادی شدم: صبح ها که اصلاً حوصلم نمیشد صبحانه بخورم اصلاً من از همون اول اهل صبحانه نبودم فقط موقعی که رژیم چاقی گرفته بودم ساعت دوازده بلند میشدم یه سوسیس کالباسی میخوردم، دیگه بعدش من همیشه کیک و اینا میخوردم عادت کرده بودم ظهرم حوصلم نمیشد غذا بخورم مامانم برام ساندویچ دات گات میخرید یا خودم وقتی بیرون بودم برای خودم همبرگر میخریدم یا هات داگ، ساندویچ هامو هم همیشه با سس مایونز میخوردم از میوه هم خوشم نمیومد و میوه و سبزیجات و آب رو که به غذام اضافه کرده بودم حذف کردم و راحت شدم و فقط چیپس و ماست و پفک و لواشک و اینارم اون زمان زیاد میخوردم یعنی از بچگی من این چیزا رو زیاد میخوردم همون زمانا که گفتم میرفتم سوپر و در سوپر مینشستیم و با بچه ها کلی چیز میخوردیم و فقط زمانی که رژیم لاغری بودم با زور اینا رو کنار گذاشتم، وگرنه همیشه اینا رو من میخوردم، وقتی از بیرون میومدم و گرمم میشد مامانم شربت درست میکرد و بهم میداد من میگفتم نوشابه میخوام و فقط نوشابه دوست داشتم چون هم شیرین بود و هم خنک و هم تشنگیمو برطرف میکرد، این زمان دیگه نه رژیم لاغری بودم نه رژیم چاقی و خیالم از همه چی راحت بود و همه چی دلم میخواست میخوردم و فرقی نمیکرد چاق میکنه یا لاغر
یه دوران یادمه که من جراحی لیپوماتیک کرده بودم و گفتم حالا که رانم رو جراحی کردم پس چاق نمیشه و یهویی غذام زیاد شد صبحها ساعت هفت یک لیوان آب میخوردم ساعت هشت یک نون فانتزی تخم مرغ آب پز و سیب زمینی آب پز میخوردم نیم ساعت بعدش تخمه و نیم ساعت بعدش پسته و نیم ساعت بعدش آب و نیم ساعت بعدش خرما و نیم ساعت بعدش آب و نیم ساعت بعدش میوه و نیم ساعت بعدش آب و نیم ساعت بعدش یک میوه دیگه، اینو بگم که این زمان دیگه من صبحانه خوردنو شروع کرده بودم و زود صبحانه میخوردم و میوه خوردن و آب زیاد خوردن هم همینطور، و سبک غذام هم یکم تغییر کرد یعنی دیگه صبح ها کیک نمیخوردم بجای صبحانه، و هله هوله های چیپس و ماست و پفک و اینا تبدیل شد به پسته و تخمه آفتابگردان و فندق و کشمش و بادام و روزی یک کیلو میوه میخوردم مثلاً نیم ساعت بعد از صبحانه دوسه نوع میوه نیم ساعت بعد از ناهار دوسه نوع میوه و چند نوع میوه عصر میخوردم، یعنی رعایت ساعات غذاییم هم بیشتر شد، چون یه فایل آموزشی گوش کرده بودم که گفته بود کیک اول صبح خوب نیست و حتماً باید صبحانه بخورید و خوشبختانه من الان دو سه ساله که صبحانمو میخورم و میوه هم میخورم و من الان عاشق صبحانه هستم و روزی یک کیلو هم میوه میخورم از اون موقع تا حالا، و کسی هم بهم گفته بود آب زیاد بخور و من دوباره آب خوردن رو شروع کردم و همینطور گفته بود پسته و بادام و خرما و چیزای پروتعینی و مغذی بخور بجای هله هوله و من هم از اون موقع تا حالا دارم همینکار رو میکنم، از اول حرفام که دقت کردم، حرف ها خیلی تو چاق و لاغر کردن من تاثیر داشته، مثلاً یکی گفته چاق شدی و من لاغر کردم، یکی گفته صورتت کوچکه و من چاق کردم فایل آموزشی گوش کردم عاشق صبحانه شدم، کسی گفته آب زیاد بخور که خوبه من هم زیاد خوردم بعدش از طب اسلامی شنیدم که آب زیاد خوب نیست و من ترک کردم و فقط موقعی که تشنه ام میشه آب میخورم، حرفا خیلی توی خوردنم تاثیر داشته، خب بگذریم خلاصه داشتم میگفتم بعد میرفتم خونه و یک بشقاب برنج میخوردم با تن ماهی یا گوشت یا مرغ یا ماهی، اون زمان گوشت و مرغ و ماهی رو هم شروع کرده بودم چون کسی بهم گفته بود پروتعین داره و من الان دوسه ساله که دارم میخورم و نوشابه هم ترکش کردم اون زمان و فقط آب میخوردم و تا نیم ساعت بعد از غذا آب نمیخورم و الان دو سه ساله که نوشابه نخوردم دوست هم ندارم و عاشق گوشت و مرغ و ماهی هستم، سبک غذا خوردنم تغییر کرده بود و دیگه هله هوله نمیخوردم نوشابه نمیخوردم و با برنج فقط خورشت نمیخوردم بلکه گوشت هم میخوردم، به همه اینا عادت کردم و دوسشون دارم فقط هله هوله رو هم دوس دارم خواهرام که میخورن دوس دارم بخورم ولی جلو خودمو میگیرم بعضی اوقاتم مثلاً در یک ماه دوسه بار خودم میخورم، خب داشتم میگفتم ناهار هم اینارو میخوردم، شامم دو نوع میوه و سبزیجات میخوردم مثل هویج و شلغم گاهی اوقات هم سوپ جو و آخر شب شیر محلی، سبک غذامو عوض کرده بودم چون میخواستم عضله بسازم ولی باشگاه نمیرفتم، یهو دیدم مقدار خوراکیام داره زیاد میشه برنجم زیاد شده بود برنج میخوردم و بعد میخوابیدم عصر که بیدار میشدم هنوز شکمم پر بود و من شنیده بودم با شکم پر نخوابید و من موقع برنج خوردن نگران بودم چون اشتهام زیاد شده بود و غذاها هم دوس داشتم ولی جلو خودمو نمیتونستم بگیرم و ظهرم حتماً باید میخوابیدم چون خسته بودم و بعد ناهار میخوابیدم، پسته و بادام و اینا زیاد میخوردم بخاطر پروتعین. اگه پسته مامانم یه روز پسته نمیخرید من ناراحت میشدم. دیگه کم کم شکمم بزرگ شد و بعد اومدم غذامو کم کردم صبحانه تخم مرغ آب پز خالی میخوردم یا پنیر و گردو و به اندازه یک کف دست نون، میان وعده هم میوه زیاد میخوردم هر نیم ساعت یه نوع میوه، پسته و بادام هم میخوردم ولی کمترش کردم، ناهار هم مرغ آب پز خالی یا کباب گوشت خالی یا لوبیا یا عدس خالی و بدون نون یا آب نخود یا ماهی خالی، خیلیم گرسنه ام بود ولی جلو خودمو میگرفتم موهامم خیلی داشت میریخت چون اصلاً برنج رو قطع کرده بودم و نون هم فقط هفته ای دو سه بار اونم به اندازه یه کف دست میخوردم خیلی گرسنه بودم یعنی همیشه من گرسنه و حریص بودم، نصف موهام ریخت و خیلی ناراحت شدم. شام هم نمیخوردم و فقط میوه میخوردم و بعضی شبها شیر محلی.
چند مدت بعدش با طب اسلامی آشنا شدم با خودم گفتم این تکمیل تره، مال اسلامه حتماً بهتر میدونه اگه بخورم خوش اندام میشم، مشاوره گرفتم و مشاوره بهم بر اساس طبعم گفت چیا بخورم و من صبحانه تخم مرغ و سیب زمینی آب پز یا عسل و خامه یا سه شیره و کره یا پنیر و گردو یا ارده و عسل یا املت میخورم و میان وعده هم هر نیم ساعت میوه میخورم، اگه پسته و انجیر و کشمش و بادام و فندق بود میخورم اگه نبود سه شیره یا آبلیمو عسل یا خرما یا انجیر یا شربت های طبیعی یا حلو خرما یا حلوا هویج میخورم آب هم هر وقت تشنه ام شد میخورم چون طب اسلامی میگه آب زیادی ضرر داره، و گفته بود که ناهار نباید بخورید و اصل کاری صبحانه و شام هست ناهار رو زیاد جدی نگیرید و من هم سعی کردم نخورم و گرسنه ام میشد هی دوس داشتم همه چی بخورم غذاهای خوشمزه غذاهایی که قبلاً برام عادی بودن هم خوشمزه شده بود ولی من نمیخوردم و اراده ای قوی دارم، ظهر فقط خرما میخوردم یا سه شیره یا آبلیمو و عسل طبیعی و گاهی اوقات هم مرغ آب پز خالی و بدون نون و برنج میخوردم یا نخود آب میخوردم و گاهی اوقاتم که دیگه سردرگم میشدم کمی برنج میخوردم مثلاً خواهرم گفت ما از اول که عادت کردیم ظهرا بخوریم نباید یهویی قطع کنی بخاطر همین سردرگمی وقتی گرسنم میشد میگفتم بخورم، یبار کمی برنج میخوردم با ماهی، یبار کمی نون میخوردم با لوبیا، عصر هم میوه میخوردم انجیر خشک میخوردم دمنوش میخوردم، شام رو بیشتر از ناهار میخوردم کوکو تره یا کوکو پیاز یا مرغ آب پز یا بادمجون یا لوبیا، و گفته بود از روغن طبیعی استفاده کن و مواد غذایی طبیعی و مرغ محلی و بوقلمون و گوشت گوسفند و غذاهای گرم بخور مثل هویج و خرما و عسل و کره و خامه و لبنیات نخور فقط کره و خامه بخور و گوشت گاو و بز نخور فقط گوشت گوسفند و ترشی نخور، الانم همین سبک غذا رو دارم ادامه میدهم چند ماهه و عادت کردم و دوسشون دارم فقط گاهی اوقات کم و زیاد میشه چون بخاطر سردرگم هستم وقتی گرسنم میشه ناهار رو میخورم و نمیتونم طاقت بیارم غذاهام کم و زیاد میشه چون ترس از خوردن دارم هی یکم بیشتر میکنم هی یکم کمتر میکنم، ناهار رو که حذف کرده بودم الان میخورم ولی کم و با ترس، اگه از یه راهی مطمعن بودم حتماً با تمام وجودم از دستوراتش پیروی میکردم ولی من واقعاً الان نمیدونم چه راهی درسته، من فهمیدم که اراده ای قوی دارم و اگه یه چیزی رو از ته دل بخوام با تمام وجود بدستش میارم ولی از اول حرفام که توجه کردم سبک غذا خوردنم اشتباه بوده که اندامم اینجوری شده حتی دوران لاغری که کم میخوردم هم عادات بدی داشتم و چیزهای مضر میخوردم و دوران چاقی هم همونا رو میخوردم فقط مقدارش بیشتر شد کلاً من اراده ام خیلی قویه و هر وقت خواستم لاغر کنم سریع بدستش آوردم و هر وقت خواستم چاق کنم هم سریع بدستش آوردم فقط یه موضوعی که من نمیدونستم اینه که من واقعاً نمیدونستم پروتعین خوبه من واقعاً نمیدونستم میوه خوبه من واقعاً نمیدونستم گوشت خوبه و اصلاً از اینا بدم میومد و اصلاً لب نمیزدم من تو کل زندگیم فقط چیزای مضر خوردم و الان سرگردانم که راه درست چیه، اگر من راه درست رو پیدا کنم صد در صد پیروزم چون به خودم ایمان دارم، خب بگذریم، داشتم میگفتم، هله هوله هام تبدیل شدن به سه شیره و آبلیمو عسل و میوه و خرما و حلوا هویج و حلوا خرما و دمنوش، البته دمنوش رو برای لاغری نمیخورم، خواهرم درست میکنه برای خودش منم میخورم. روغن طبیعی هم مصرف میکنم، مشاوره بهم گفت از خوراکی های طبیعی استفاده کن ولی چون خانواده ام طبیعی نمیخرن مجبورم همینا رو مصرف کنم فقط روغنمو محلی استفاده میکنم البته قبلاً بیشتر طبیعی ها رو رعایت میکردم و با زور برای خودم چیزای محلی پیدا میکردم ولی الان دو دل هستم از این روش، گفته بود غذاهای گرم و تر بخور منم خرما میخورم حلوای هویج میخورم، غذای اصلی کوکو پیاز و کوکو تره میخورم، بادمجون میخورم، لوبیا و نخود میخورم گفت لبنیات نخور و لبنیاتمو کم کردم فقط خامه و کره که گرمه میخورم و گفت مرغ کم بخور و مرغ محلی بخور و گوشت گوسفند بخور ولی من اینا رو رعایت نمیکنم چون خانوادم محلی نمیخرن که من محلی مصرف کنم. الان ترس از خوردن دارم چون با رژیم غذایی چاق کردم خودمو، فکر میکنم با غذا آدم چاق میشه و کم میخورم ولی از سبک غذام راضیم، گاهی اوقاتم تنبلی میکنم و دیر میخورم یا نمیخورم. و ساعت ها عقب و جلو میشه و یکسان نیست، شایدم دارم برمیگردم به گذشته که تنبل بودم و حوصله غذا خوردن نداشتم شاید دارم خودم میشم با فایل های آموزشی لاغری با ذهن، شایدم چون شک کردم به این راه دیگه زیاد توجه نمیکنم بهش. نمیدونم.
در مورد تمرین دیگر که گفته بودید ببینید میتونید بگید میل ندارم که من اینو تو نوشته های اون یکی تمرینم نوشتم، من همیشه اراده ای قوی داشتم فقط گاهی اوقات که درباره اون روش سردرگم میشدم ارادم کم میشد و دل رو میزدم به دریا و میخوردم وگرنه من اراده ای قوی دارم و چون درباره راه و روشش شک میکردم اینجوری میشدم یعنی من اگه درباره روشی مطمعن باشم چون از ته دل میخوام به خواسته ام برسم با تمام وجود و با اراده ای قوی حرکت میکنم و بدستش میارم و پیروز میشم من به خودم ایمان دارم، خدایاشکر
بنام خدا
تمرین جلسه ۴
عادات غذایی من
دبستان: وقتی دبستان بودم یادمه که هر عصر میرفتم سوپر هله هوله میخریدم و همونجا با بچه ها میخوردیم بستنی و پفک و چیپس و کاکائو و لواشک و آلوچه و این چیزا و شام هم هر شب فلافل و نوشابه یا کالباس و سوسیس میخوردم
دوران راهنمایی: از زمان راهنمایی چند صحنه از خورد و خوراکم یادمه که تو ذهنم مونده که تابستون ها که میخوابیدم تا ساعت سه ظهر بعد بیدار میشدم شاید یه ساعت بعدش با زور یک نون فانتزی و کالباس و سس گوجه میخوردم اصلاً اشتها نداشتم یا بجای این کیک میخوردم و همیشه هم کیک و کارامل و بسکوییت و این چیزا تو کابینت بود گرسنم میشد میرفتم اینا رو میخوردم، زمستون ها هم مامانم بهمون پول میداد تو مدرسه کرانچی و چیپس و پفک و کیک و این چیزا میخریدیم و میخوردیم از مدرسه میومدم مثلاً اگه خورشت مرغ داشتیم یه ذره برنج و با آب خورشت با زور میخوردم و نصف غذامو ول میکردم و اشتها نداشتم، من اصلاً مرغ و گوشت و ماهی و میگو نمیخوردم فقط آب خورشت و برنج، گوشت که اصلاً دوست نداشتم مرغ هم از تو خورشت نمیخوردم اگه گاهی سرخ شده بود میخوردم. اصلاً حوصلم نمیشد غذا بخورم بیشتر غذای آماده که برام بیارن بزارن جلوم و من بخوابم و بخورم مثل فست فود، مامانم هر چیزی درست میکرد من نمیخوردم اصلاً دوست نداشتم مامانم مجبور میشد برام سوسیس و کالباس جدا درست کنه یا چیز دیگه ای جدا درست کنه من اصلاً حوصله غذا خوردن نداشتم فقط غذای آماده دوس داشتم مثل ساندویچ که بگیرم دستم و راحت بخورم
دوران دبیرستان: دوران دبیرستان که تصمیم گرفتم چاق بشم غذاهامو تغییر دادم تغییر که ندادم فقط مقدارشو زیاد کردم با همون سبک غذا، صبحانه سوسیس سرخ میکردم با نون فانتزی و سس مایونز خیلی خوشمزه بود دهنم آب افتاد الان خیلی وقته سوسیس نخوردم، بعدش میان وعده میخوردم مامانم همیشه کاکائو و کیک و کارامل میخرید همیشه میان وعده اینا رو میخوردم ناهارم برنج زیاد با آب خورشت میخوردم دوباره چند دقیقه بعد میان وعده میخوردم خیلی چیزا برای خودم داشتم به عنوان میان وعده شکلات، کارامل، تیتاب، قوتو، اگه یه روزم نبود مامانم میرفت میخرید تا ناراحت نشم و بخورم و چاق بشم، حتی از عمد میرفتم سس مایونز میخوردم چند قاشق که زود چاق بشم و روغن مایع رو خالی میخوردم، حتی یبار سر قوتو که با خواهرم دعوا کردیم خواهرمم میخواست چاق بشه و ما مثل هم و دوقلوییم، من خواهرمو زدم و خیلی گناه داشت، یادمه یبار داشتم یک بشقاب پر برنج با خورشت میخوردم هی عق میزدم و میخوردم حالم داشت بهم میخورد روزای اول شروع رژیمم بود و من اصلاً اشتها نداشتم و آدم لاغری بودم ولی کم کم دیگه درست شد. قند و شکر زیاد میخوردم، سالاد ماکارانی با سس مایونز با کالباس میخوردم، وای چقدر نوشابه میخوردم یعنی هر وعده من نوشابه میخوردم هر وعده که نه هر وقت تشنه ام میشد هوس نوشابه میکردم، این دیگه مال زمانیه که چاقی برام جا افتاده بودم و دیگه شکمم آورده بودم و باد کرده بودم خیلیم بدریخت شده بودم همه میگفتن بسه دیگه.
انقد گفتن که من ترک کردم و خوردنم رو مثل قبل کردم صبحانه ساعت دوازده یک کیک میخوردم و ناهار هم ساندویچ یا فست فود و هله هوله هم آزاد کردم و هر وقت دوست داشتم میخوردم
یه دوران یادمه که دوباره میخواستم چاق کنم خودمو صبح ها ساندویچ کالباس میخوردم با سس گوجه بعدش چیپس و ماست میخوردم بعد ناهارم برنج و خورشت زیاد میخوردم شامم دوبار میخوردم خیلیم وسطش هر چی دیدم میخوردم هر چی پیدا میکردم میخوردم و من یادمه که قلبم یکم تیر میکشید گفتم شاید مال زیاد خوردنه و شبها هم خواب های بد میدیدم چون تا دیر وقت میخوردم، خیلی چیزهای چرب و بد میخوردم، بعد از چند مدت رفتم یجایی که بهم گفتن چاقی یکم لاغر شو و منم خیلی باد کرده بودم و روم نمیشد تکون بخورم از بس چاق بودم همه جام در زده بود چون قبلاً زیاد بیرون نمیرفتم و تو خونه بودم و اون موقع که رفتم اونا گفتن چاقی، بعد اومدم یهویی غذامو کم کردم و گرسنه ام میشد ولی جلو خودمو میگرفتم یبارم سرم گیج رفت و برام آب قند درست کردن و گفتن رژیم نگیر، صبحها کیک میخوردم ناهار نمیخوردم رفتم باشگاه مربی بهم گفت سبزی و کاهو و میوه زیاد بخور من برنج و خورشت میخوردم با یه عالمه سبزی همراهش، بعد باز اومدم کمترش کردم اندازه کف دست نون و پنیر و به عالمه سبزی و میان وعده هم میوه میخوردم همیشه برنامم همین بود تا چند مدت هر چی میدیدم دهنم آب میفتاد یبار مامانم اسنک درست کرده بود نخوردم همه داشتن میخوردم که منم گفتم دلو میزنم به دریا و فقط یکی میخورم ولی فکر کنم دو سه تا خوردم خلاصه اون زمان خیلی وزن کم کردم و صورتم خیلی کوچک شده بود که همه گفتن بسه صورتت کوچک شده منم دیگه ول کردم و عادی خوردم
موقعی که رژیم رو رها کردم و عادی شدم: صبح ها که اصلاً حوصلم نمیشد صبحانه بخورم اصلاً من اهل صبحانه نبودم فقط موقعی که رژیم چاقی گرفته بودم ساعت ده بلند میشدم یه سوسیس کالباسی میخوردم، دیگه بعدش من همیشه کیک و اینا میخوردم عادت کرده بودم ظهرم حوصلم نمیشد غذا بخورم مامانم برام ساندویچ دات گات میخرید یا خودم وقتی بیرون بودم برای خودم همبرگر میخریدم یا هات داگ، از میوه هم خوشم نمیومد فقط چیپس و ماست و پفک و لواشک و اینارم اون زمان زیاد میخوردم یعنی از بچگی من این چیزارو زیاد میخوردم همون زمانا که گفتم میرفتم سوپر و در سوپر مینشستیم و با بچه ها کلی چیز میخوردیم و فقط زمانی که رژیم لاغری بودم با زور اینا رو کنار گذاشتم، وگرنه همیشه اینا رو من میخوردم، وقتی از بیرون میومدم و گرمم میشد مامانم شربت درست میکرد و بهم میداد من میگفتم نوشابه میخوام و فقط نوشابه دوست داشتم چون هم شیرین بود و هم خنک و هم تشنگیمو برطرف میکرد، این زمان دیگه نه رژیم لاغری بودم نه رژیم چاقی و خیالم از همه چی راحت بود و همه چی دلم میخواست میخوردم و فرقی نمیکرد چاق میکنه یا لاغر
یه دوران یادمه که من جراحی لیپوماتیک کرده بودم و گفتم حالا که جراحی کردم رانم که جراحی کردم پس چاق نمیشه و یهویی غذام زیاد شد صبحها میخوردم یک نون فانتزی تخم مرغ آب پز و سیب زمینی آب پز چند دقیقه بعد تخمه و پسته و چند دقیقه بعد خرما چند دقیقه بعد میوه، اینو بگم که این زمان دیگه من صبحانه خوردنو شروع کرده بودم و میوه خوردن و آب زیاد خوردن هم همینطور، چون یه فایل آموزشی گوش کرده بودم که گفت کیک اول صبح خوب نیست و حتماً باید صبحانه بخورید و خوشبختانه من الان دو سه ساله که صبحانمو میخورم و میوه هم میخورم و من الان عاشق صبحانه هستم و روزی یک کیلو هم میوه میخورم، از اول حرفام که دقت کردم، حرف ها خیلی تو چاق و لاغر کردن من تاثیر داشته، مثلاً یکی گفته چاق شدی و من لاغر کردم، یکی گفته صورتت کوچکه و من چاق کردم فایل آموزشی گوش کردم عاشق صبحانه شدم، کسی گفته آب زیاد بخور که خوبه من هم زیاد خوردم بعدش از طب اسلامی شنیدم که آب زیاد خوب نیست و من ترک کردم و فقط موقعی که تشنه ام میشه آب میخورم، حرفا خیلی توی خوردنم تاثیر داشته، خب بگذریم خلاصخ داشتم میگفتم بعد پسته و تخمه و خرما، بادام زمینی میخوردم و بعد سه لیوان آب میخوردم بعد میرفتم خونه و یک بشقاب برنج میخوردم با تن ماهی یا گوشت یا مرغ یا ماهی، اون زمان گوشت و مرغ و ماهی رو هم شروع کرده بودم چون کسی بهم گفته بود پروتعین داره و من الان دوسه ساله که دارم میخورم و نوشابه هم ترکش کردم اون زمان و فقط آب میخوردم و الان دو سه ساله که نوشابه نخوردم دوست هم ندارم و عاشق گوشت و مرغ و ماهی هستم، اون زمان سبک غذا خوردنم یکم تغییر کرده بود و دیگه هله هوله نمیخوردم نوشابه نمیخوردم و با برنج فقط خورشت نمیخوردم بلکه گوشت هم میخوردم، به همه اینا عادت کردم و دوسشون دارم فقط هله هوله رو هم دوس دارم خواهرام که میخورن دوس دارم بخورم ولی جلو خودمو میگیرم بعضی اوقاتم مثلاً ماهی دوسه بار خودم میخورم، خب داشتم میگفتم ناهار هم اینارو میخوردم، شامم میوه میخوردم و شیر، سبک غذامو عوض کرده بودم چون میخواستم عضله بسازم ولی باشگاه نمیرفتم، یهو دیدم مقدار خوراکیام داره زیاد میشه برنجم زیاد شده بود برنج میخوردم و بعد میخوابیدم عصر که بیدار میشدم هنوز شکمم پر بود و من شنیده بودم با شکم پر نخوابید و من موقع برنج خوردن نگران بودم چون اشتهام زیاد شده بود و غذاها هم دوس داشتم ولی جلو خودمو نمیتونستم بگیرم و ظهرم حتماً باید میخوابیدم چون خسته بودم و بعد ناهار میخوابیدم، پسته و بادام و اینا زیاد میخوردم بخاطر پروتعین. اگه پسته مامانم یه روز پسته نمیخرید من میخواستم و ناراحت میشدم. شام هم سوپ جو و میوه و انار و شلغم و شیر محلی میخوردم و کمی نگران بودم چون غذام داشت زیاد میشد و چاق هم شدم
کم کم اومدم غذامو کم کردم صبحانه تخم مرغ آب پز خالی میخوردم یا پنیر و گردو و به اندازه یک کف دست نون، ناهار هم مرغ آب پز خالی یا کباب گوشت خالی یا لوبیا یا عدس خالی و بدون نون یا آب نخود یا ماهی خالی، خیلیم گرسنه ام بود ولی جلو خودمو میگرفتم موهامم خیلی داشت میریخت چون اصلاً برنج رو قطع کرده بودم و نون هم فقط هفته ای دو سه بار اونم به اندازه یه کف دست میخوردم خیلی گرسنه بودم یعنی همیشه من گرسنه و حریص بودم، نصف موهام ریخت و خیلی ناراحت شدم. شام هم نمیخوردم و فقط میوه میخوردم.
چند مدت بعدش با طب اسلامی آشنا شدم با خودم گفتم این تکمیل تره، مال اسلامه حتماً بهتر میدونه اگه بخورم خوش اندام میشم، مشاوره گرفتم و مشاوره بهم بر اساس طبعم گفت چیا بخورم و من صبحانه تخم مرغ و سیب زمینی آب پز یا عسل و خامه یا سه شیره و کره یا پنیر و گردو یا ارده و عسل یا املت، و گفته بود که ناهار نباید بخورید اصل کاری صبحانه و شام هست ناهار رو زیاد جدی نگیرید و من هم سعی کردم نخورم و گرسنه ام میشد هی دوس داشتم همه چی بخورم غذاهای خوشمزه غذاهایی که قبلاً برام عادی بودن هم خوشمزه شده بود ولی من نمیخوردم و اراده ای قوی دارم، ظهر فقط خرما میخوردم یا سه شیره یا آبلیمو و عسل طبیعی و گاهی اوقات هم مرغ آب پز خالی و بدون نون و برنج و گاهی اوقات ماهی با کمی برنج و شام رو بیشتر از ناهار میخوردم کوکو تره یا کوکو پیاز یا مرغ آب پز یا بادمجون الانم همین سبک غذا رو دارم ادامه میدهم چند ماهه و عادت کردم و دوسشون دارم فقط گاهی اوقات کم و زیاد میشه، و ترس از خوردن هم دارم ناهار رو که حذف کرده بودم الان میخورم ولی کم و با ترس، هله هوله هام تبدیل شدن به سه شیره و آبلیمو عسل و میوه و خرما و حلوا هویج و حلوا خرما و دمنوش، البته دمنوش رو برای لاغری نمیخورم، خواهرم درست میکنه برای خودش منم میخورم. روغن طبیعی هم مصرف میکنم، مشاوره بهم گفت از خوراکی های طبیعی استفاده کن ولی چون خانواده ام طبیعی نمیخرن مجبورم همینا رو مصرف کنم فقط روغنمو محلی استفاده میکنم. گفته بود غذاهای گرم و تر بخور منم خرما میخورم حلوای هویج میخورم، غذای اصلی کوکو پیاز و کوکو تره میخورم، بادمجون میخورم، لوبیا و نخود میخورم گفت لبنیات نخور و لبنیاتمو کم کردم فقط خامه و کره که گرمه میخورم و گفت مرغ کم بخور و مرغ محلی بخور و گوشت گوسفند بخور ولی من اینا رو رعایت نمیکنم چون خانوادم محلی نمیخرن که من محلی مصرف کنم. الان ترس از خوردن دارم چون با رژیم غذایی چاق کردم خودمو، فکر میکنم با غذا آدم چاق میشه و کم میخورم ولی از سبک غذام راضیم، گاهی اوقاتم تنبلی میکنم و دیر میخورم یا نمیخورم. شایدم دارم برمیگردم به گذشته که تنبل بودم و حوصله غذا خوردن نداشتم شاید دارم خودم میشم با فایل های آموزشی لاغری با ذهن، نمیدونم