گاهی وقتها دلت میخواد بشینی و بیواسطه با خدا حرف بزنی ✨ همونجوری که با صمیمیترین دوستت گپ میزنی. شاید برات سوال باشه چگونه با خداوند صحبت کنیم وقتی که نه صدایی از او میشنویم و نه زبان خاصی برای ارتباط لازم است؟ 🤔
حقیقت اینه که خداوند همیشه منتظر شنیدن دل ماست 💖، نه لحن رسمی میخواد و نه واژههای سخت. کافیست با زبان خودت، همونجوری که راحتی، احساساتت رو براش بگی. 🌿
تصور کن در سکوت شب، وقتی همه خوابیدن، تو با خدا نجوا میکنی و آرامشی عمیق مثل نسیم ملایم روی دلت مینشینه 🌙💫.
چگونه با خداوند صحبت کنیم 🙏✨
از همون کودکی به من یاد داده بودن که برای دعا کردن یا صحبت با خداوند باید حتماً به زبان عربی باشه.
برای همین همیشه دنبال دعاها و نوشتههایی به عربی میگشتم تا خواستههام رو به خدا عرضه کنم 📜.
ولی راستش رو بخواید، از زبان عربی خوشم نمیاومد 😅.

فقط از سر اجبار سعی میکردم متنها رو بخونم و حواسم باشه که تلفظم دقیق باشه؛ چون شنیده بودم یک اشتباه کوچیک توی فتحه و کسره میتونه کل معنی رو عوض کنه!
همین دقت و وسواس باعث میشد کمتر به سراغ دعا کردن برم، چون حوصله این همه سختگیری رو نداشتم.
تا اینکه به لطف خدا 🌿 وقتی مسیر تغییر در زندگیم شروع شد، با یه حقیقت مهم درباره چگونه با خداوند صحبت کنیم روبهرو شدم: اینکه میتونم به زبان خودم، ساده و راحت، با خداوند صحبت کنم. باور کنید اولش برام عجیب بود! هم ذوقزده بودم، هم گیج 🤯.
نمیدونستم باید دقیقاً چی بگم یا چطور حرف بزنم.
چون تا اون موقع فقط دعاهای آماده رو تکرار کرده بودم، بدون اینکه معنیشون رو بفهمم. حالا که نوبت خودم بود تا با خدا حرف بزنم، انگار زبونم بند اومده بود 😶. هر جملهای که میگفتم، سریع خودمو سرزنش میکردم:
«این چه حرفی بود؟! چرا اینو گفتی؟ چرا خودمونی حرف زدی؟ مگه نباید رسمیتر باشه؟» 🤦♂️
خیلی وقتها شک و تردید میکردم که نکنه اشتباه میکنم. چون بارها شنیده بودم که صحبت کردن با خدا آداب خاصی داره و من هیچ اطلاعی از اونها نداشتم.
اما چیزی که بالاخره بهم آرامش داد 🌸 این بود که فهمیدم خداوند فقط به زبان کلمات گوش نمیده، بلکه به زبان دل و احساسات ما توجه میکنه 💖.
فهمیدم مهم نیست فارسی بگم یا عربی، رسمی باشه یا صمیمی؛ مهم اینه که دلم آروم باشه و با خدای خودم حرف بزنم.
از اون موقع، هر وقت بخوام با خدا ارتباط میگیرم، با زبان خودم و به هر شکلی که راحتترم. نه استرس دارم و نه نگران اشتباه بودن حرفهام هستم. چون مطمئنم خداوند بینهایت مهربون، صدای دل همه بندگانش رو میشنوه ✨.
پس اگر میخوای بدونی چگونه با خداوند صحبت کنیم، یادت باشه هیچ زبانی بهتر از زبان دل خودت نیست ❤️. هیچوقت با خدا از گله و شکایتها نگو، همونجوری که احساس خوبی داری، باهاش حرف بزن و مطمئن باش میشنوه.

نقش احساس در گفتگو با خداوند 💖✨
وقتی صحبت از دعا و راز و نیاز میشه، بیشتر ما ذهنمون میره سمت کلمات: چه جملهای بگم؟ مودبانهتر باشه یا صمیمیتر؟ عربی بگم یا فارسی؟ 🤔
اما حقیقت اینه که اصل ماجرا کلمات نیستند؛ اصل، احساس ماست.
تصور کن 🌿 وقتی با یه دوست خیلی صمیمی صحبت میکنی، اون بیشتر به لحن و حس پشت حرفهات توجه میکنه تا به خود کلمات. حتی اگه جملههات ناقص یا ساده باشه، چون از دل اومده، تأثیر خودش رو میذاره.
ارتباط با خدا هم همینطوره، با این تفاوت که خداوند بینهایت عمیقتر و کاملتر از هر کسی، دل ما رو میشنوه ✨.
شادی، غم، امید، ناامیدی… همه اینها زبان مشترک بین انسان و خداست. خداوند نیازی به گوش برای شنیدن یا مغز برای تحلیل جملهها نداره؛ او مستقیم با قلب و احساس ما ارتباط میگیره 💫.
پس وقتی از خودت میپرسی چگونه با خداوند صحبت کنیم، بدون که مهمترین نکته اینه که با چه احساسی صحبت میکنی، نه با چه زبانی.
🔸 اگر با دلی پر از امید و آرامش دعا کنی، یعنی ایمان داری که خدا توان تغییر شرایطت رو داره.
🔸 اگر با حس ناامیدی یا اضطراب حرف بزنی، یعنی هنوز اعتماد قلبیت کامل نشده.
این احساس درونی، همون معیار واقعی ایمان و توکل ماست. ایمان یعنی اینکه هر بار یاد خدا میافتی، دلت سبک بشه، آروم بشه، لبخند روی صورتت بیاد 😊.
و توکل یعنی اینکه حتی وقتی شرایط بیرونی سخت و پرچالش باشه، درونت همچنان مطمئن باشی که خداوند همراهته 🌙🌸.
پس برای چگونه با خداوند صحبت کنیم مهم نیست چه جملهای میگی؛ چه فارسی، چه عربی، چه ساده و چه شاعرانه. مهم اینه که از دل و با عشق بگی. 💖.

بررسی نگرش خود درباره خداوند 🔍✨
برای اینکه بفهمیم واقعاً چگونه با خداوند صحبت کنیم و ارتباطی عمیقتر با او داشته باشیم، قبل از هر چیز باید یه نگاه صادقانه به نگرش فعلی خودمون بندازیم. چون نوع نگاه و باوری که به خدا داریم، مستقیم روی کیفیت رابطهمون با او تأثیر میذاره 🌿.
گاهی ما فقط چیزهایی رو درباره خدا شنیدیم، بدون اینکه واقعاً باورشون کرده باشیم. مثلاً همهمون بارها شنیدیم که “خداوند رزاق است” 🙏. اما سوال مهم اینه: آیا این جمله رو فقط شنیدیم یا واقعاً توی عمق وجودمون بهش ایمان داریم؟
اگه ایمان واقعی داشتیم، باید نشونههای رزق و روزی گسترده رو توی زندگیمون هم حس میکردیم 💰✨.
واقعیت اینه که خیلی وقتها فقط به شکل زبانی خدا رو توصیف میکنیم: خدا مهربونه، خدا رزاقه، خدا توبهپذیره… ولی وقتی شرایط سخت پیش میاد، واکنشهامون نشون میده که اینها بیشتر شنیدههامون بوده، نه باورهای ریشهای ما 😔.
پس لازمه از خودمون بپرسیم:
- وقتی میگم خدا مهربونه، آیا واقعاً در لحظههای سخت این مهربونی رو حس میکنم؟ 💖
- وقتی میگم خدا روزیدهندهست، آیا نگرانیهام رو درباره آینده رها میکنم یا همچنان پر از ترس و تردیدم؟ 😟
- وقتی میگم خدا شنونده دعاهاست، آیا راحت و صمیمی با او حرف میزنم یا هنوز دنبال جملهبندی درست و رسمی هستم؟ 🤔
اینجا همون جاییه که باید تمرین کنیم نگرشهامون رو با واقعیت زندگیمون مطابقت بدیم. یعنی اگر چیزی رو درباره خدا شنیدیم و تکرار میکنیم، اثرش رو در زندگی واقعی هم ببینیم.
به مرور که این تطبیق اتفاق میافته، هم ایمانمون واقعیتر میشه و هم یاد میگیریم چگونه با خداوند صحبت کنیم بدون استرس، بدون اجبار به قالبهای خاص و فقط با دل ساده خودمون 🌸.
این نگاه تازه باعث میشه ارتباط با خدا از یه وظیفه خشک و پر از ترس، به یه رابطه صمیمی و آرامشبخش تبدیل بشه 💫.

🌿 چگونه با خداوند صحبت کنیم (تمرین روزانه)
اگر تا حالا با خودت فکر کردی که چگونه با خداوند صحبت کنیم و به جواب درستی نرسیدی، بدون که تنها نیستی 🌿.
وقتی به خدا فکر میکنی، او بیشتر از همه به قلبت گوش میده نه به واژههایی که انتخاب میکنی.
یعنی مهم نیست لحن رسمی باشه یا دوستانه، طولانی باشه یا کوتاه؛ مهم اینه که از دل بیاد ✨.
اگر باور داشته باشی که خدا همیشه کنارت هست، متوجه میشی که هر لحظه میتونی با او صحبت کنی.
برای همین میخوام اینجا سه تمرین ساده و شیرین بهت معرفی کنم تا راحتتر یاد بگیری چگونه با خداوند صحبت کنیم و این ارتباط رو به بخشی از زندگی روزمرهات تبدیل کنی.
۱. یک دقیقه سکوت در آغاز روز ⏳✨
صبح که بیدار میشی، قبل از هر کاری چشماتو ببند و چند نفس عمیق بکش. در دل بگو: «خدایا! ممنونم که امروز رو به من دادی.» 🌸 همین گفتوگوی ساده شروعی عالیه برای حس کردن حضور خدا و یاد گرفتن چگونه با خداوند صحبت کنیم در طول روز.
۲. نجوای دوستانه در لحظههای عادی 💬💖
وقتی داری کارهای روزمرهتو انجام میدی، مثل رانندگی 🚗، آشپزی 🍳 یا راه رفتن 🚶، چند جمله کوتاه با خدا بگو. لازم نیست رسمی باشه؛ مثل حرف زدن با دوست صمیمی بگو: «خدایا مراقبم باش» یا «ممنونم که کنارمی». این تمرین بهت کمک میکنه چگونه با خداوند صحبت کنیم رو به یک عادت روزانه تبدیل کنی.
۳. دفترچه سپاسگزاری شبانه 📓🌙
قبل از خواب چند خط توی دفترچه بنویس از چیزایی که امروز به خاطرشون شکرگزاری کردی 🙏. این کار مثل یه پلی میشه که روزتو با آرامش به پایان برسونه و با لبخند به خواب بری. همزمان یاد میگیری چگونه با خداوند صحبت کنیم حتی در سکوت شبانه و با قلبی پر از احساس.
🌸 نتیجهگیری: گفتوگو با خدا، پلی به آرامش و عشق بیپایان
وقتی یاد میگیریم چگونه با خداوند صحبت کنیم، در واقع پلی میسازیم میان قلب پر از دغدغههای دنیاییمان و دریای بیکران آرامش الهی 🌊✨.
صحبت با خدا یعنی آزاد کردن دل از ترسها و نگرانیها، یعنی سپردن خودمان به منبع بیپایان عشق و رحمت.
هرچه بیشتر این ارتباط را تمرین کنیم، بیشتر حس میکنیم خداوند واقعاً نزدیکتر از هر چیزی است؛ از نفس کشیدن، از تپش قلبمان… 💓 و آنوقت است که زندگی رنگ دیگری میگیرد: سبکتر، روشنتر و پر از اعتماد و ایمان 🌈🌟.
پس بیایید از همین امروز، هر لحظه بهانهای برای گفتوگو با خدا پیدا کنیم. چه در شادی و چه در غم، چه در آرامش و چه در آشوب.
چون حقیقت این است: وقتی خدا را در کنارمان حس کنیم و بدانیم چگونه با خداوند صحبت کنیم، هیچ کوهی از مشکلات نمیتواند جلوی ما بایستد ⛰️💪✨.
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
امتیاز 3.94 از 390 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

نشان های دریافت شده
با عرض سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان گرامیم
استاد عزیزم داشتم نکات مهم دوره زندگی با طعم خدا رو مینوشتم فقط یادم بود که باید تمرینات جدی بگیرم تمرینات خیلی مهم هستند و باید تکرار کنم نوشتن تمرین
امروز که داشتم بقیه نکات مهم مینویسم به این جمله رسیدم که تمرینات تکرار میکنم باید تو سایت بنویسم گفتم منکه میخوام بنویسم بذار تو سایت بنویسم خیلی هم عالی
قسمت اول تمرین
این بود که چه فکرهایی درباره خدا داری
.من دارم الان با خدای درونم حرف میزنم درستکه دستم نمیذارم روی قلبم ولی بهش گفتم که دارم با تو خدای مهربانم صحبت میکنم خدایا خوب گوش کن ببینم چی میگم
خدایا من قبلا تو رو یه جور دیگه میشناختم یه جوری که تو یه خدای سختگیری هستی اون بالا تو آسمون نشستی به پایین نگاه میکنی ببینی بندهات چکار میکنن اگر کار بدی انجام میدن جرگزا کنی اگر کار خوبی انجام میدن پاداش بدی
درباره تو خدای مهربانم چیز خوبی نشنیدم تنها جملهای که شنیدم این بود که اگر نماز بخونی روزه بگیری عبادت کنی اون دنیا خدا بهت پاداش میده بقیه چیزها همش درباره تو میگفتن بد بود
خدا عذاب میده خدا میبره جهنم اگر یه تار موی تو بیرون باشه یه مرد نامحرم ببیننخدا تو رو اون دنیا با همان تار موهات آویزان میکنه و بعذاب الهی دچار میشی
اگر جواب پدرو مادرت بدی خدا اون دنیا سرب داغ میریزه تو دهنت
اگر مال بچه یتیم بخوری مثلا اون روزا تهران زندگی میکردیم همه خونه ها حیاط دار بود آپارتمانی به اون صورت نیود منم یه بچه بودم نهایت ۱۰ ساله خوب وقتی تو کوچه راه میرفتیم مثلا بریم خونه عمه امم یا خواهرم همه حیاتها میوه داشت انگور انار طوری که قد من میرسید منم میتونستم بچینم
ولی به من میگفتن ما که این خونه رو نمیشناسیم ممکن بچه تیم داشته باشن راضی نباشن یعنی این خانواده پدر ندارن خلاصه میگفتن اگر مال بچه یتیم بخوری اون دنیا عذابت میکنن آنقدر که هزار دفعه اون اناری که مثلا خوردی بیاری بالا دوباره عذابت میکنه خلاصه
دیگه شنیده بودم تو مهربانی تو بزرگی تو بخشنده ای ولی نمیفهمیدم یعنی چی
خلاصه هر چی درباره تو خدای مهربانم شنیده بودم همش اگر اون کارو انجام میدادم یا اگر اون کارو انجام نمیدادم باید توسط تو خدای من عذاب میشدم آخرشم از پل صراط میافتادم تو جهنم تا روز قیامت در جهنم در سختی رنج و درد و عذاب زندگی میکردم تا روز قیامت بشه
اون وقت تازه باید خداوند من برسی کنه ببینه که برای من چکار باید کنه آیا دلش برام میاد میبخشه یا نه دوباره کارنامه اعمال من بدست چپ من داده میشه و دوباره روز از نو روزی از نو منو عذاب میده بقیه اش دیگه چیزی نگفتن که بعدش چی میشه
بعد من اومدم یه سرچ تو گوگل کردم اومدم عضو سایت شدم اون زمان اولین دورهای که گذروندم دوره لاغری با ذهن رایگان بود دوره زندگی با طعم خدا
اینجا یه چیزهایی میشنیدم استادم میگفت خدایا که شاید حرفهایی بشنوی که تا حالا نشنیدی شاید برای اولین بار اون حرفا رو میشنوی واقعا صحیح میگفت من اونها رو تا اون روزا نشنیده بودم
خدایا گوش میدی هواست به من هست یه لحظه احساس کردم که تو نیستی ولی هستی به من جواب دادی بنده من من سراغ پا گوشم تا ببینم تو چی میگی
اینجا یه دنیای دیگه بود فرای دنیای مادی یه دنیایی پر از عشق به خدا یه دنیایی پر از امیدوار شدن به خدا یه دنیایی پر از شور و هیجان یه دنیایی پراز یه خدای مهربان اینجا خود بهشت بود الان که دارم اون روزا رو تجسم میکنم میبینم چقدر با دنیای قبلم فاصله داشت زمین تا آسمان تفاوت داشت
اینجا دیگه از اون خدای خشمگین سختگیر عذاب دهنده معجزات گر وحشتناک ترسناک خبری نبود من بشدت از تو میترسیدم با اینکه سعی خیلی زیادی میکردم که هر چی میگن گوش کنم اما هنوز نمیدونستم آخر من به کجا میرم بهشت یا جهنم
خلاصه خداجون اینجا برام بهشت بود اینجا با خدایی آشنا شدم که همه جا بود فقط تو آسمانها نبود تو به هر چیزی که نگاه میکردی تجلی خداوند بود
من اینجا با یه خدای دیگه آشنا شدم یعنی همون خدا بود اما اینجا اون شکلی نبود مهربان بود طوری که همه انسانها رو آزاد خلق کرده که هر طوری که دوست دارن زندگی کنن خدایی بود که وقتی انسان خلق کرد به خودش آفرین گفت که چه موجودی خلق کردم
خدایی بود که مهربان که عذاب نمیکرد هر کسی هر جوری دوست داشت باهاش رفتار میکرد
که اگر من چون آزاد بودم حق انتخاب داشتم چیزی که خدا برای من در نطر گرفته بود من انتخاب میکردم چکار کنم در طول روز خداوند هم به من پاسخ میداد
اگر من به چیزهای خوب توجه میکردم خوب احساسم خوب بود خداوند هم اتفاقات خوب برای من در زندگیم رقم میزد اگر من تمرکزم میداشتم روی مسائل و مشکلات دیگران روی بدیها افکار منفی داشتم خوب طبعا احساسم بد میشد و خداوند هم اتفاقات بد برای من رقم میزد
من در بهشت قرین با خدایی آشنا شدم که خوای بندهاش داره از روح خودش در او دمیده و تمام صفات خودش به او هدیه داده با خدایی آشنا شدم که بهترینها رو برای بنده خودش در نطر گرفته با خدایی آشنا شدم که همون در ابتدا خلقت انسان همون روز اولی که بدنیا اومدم برای من هر آنچه نیاز داشتم در طول زندگی در دنیای مادی رو در تمام جنبهای زندگیم به بهترین و بالاترین حد خودش برام در نطر گرفت
بهترین همسر بهترین جسم بهترین فرزندان بهترین شغل بهترینهای هر چیزی رو برای من از همون اول در نطر گرقت خدایی که من دارم میشناسمش اصلا بد اخلاق نیست خیلی خوبه بهترین تنهاترین خداست خدایی که نه زاده شده نه زاییده شده
خدایی که من میشناسمش گفته من به تو نزدیکم یعنی من همیشه با تو هستم همراهنم مراقبت هر کاری داری به من بگو من انجام میدم خدایی که من میشناسمش به هر شکلی که من بخوام خودش برای لذت بردن من از زندگیم تبدیل میکنه تا من به شفا برسم تا من به آرامش برسم
خلاصه بگم خدایی که من در این بهشت ساختم با خدای قبلی خیلی تفادت داشت
و بازم خدای خودم بهتر و بیشتر شناختم اما دیگه نمیتونم در این دوره دربارش صحبت کنم
خلاصه خدای من خدایی که به بندهاش میگه چکار کن چه کار نکن تا موفق بشی تا پیشرفت کنی تا رشد کنی مرحله بعدی بعدی بعدی و…..زندگیتو تجربه کنی خدایی که من میشناسم ببه من یاد میده چطور از قدرتی که به من هدیه کرده استفاده کنم قدرت خلق کردن قدرت تفکر قدرت تجسم قدرت رویا پردازی خلاصه خدای من مهربان
خدای بزرگ خدای که انسانها براش تفاوتی ندارن به همه جواب میده هر کسی ازش درخواستی کنه آرزویی کنه در قرآن گفته من اجابت میکنم خدای من از رگ گردن به من نزدیکتر خدای من کفایت کننده بندهاش
و من خدایا همین جا یه درخواست دیگه ازت دارم ایمان دارم که در طی این دوره راهشو به من نشون میدی تا من درک کنم اشک شوق بریزم سپاسگزار تو باشم
خدایا من میخوام تو به من نشون بدی تجربه کردن زندگی با طعم خداوند زندگی با کمک خداوند
خدایا میخوام به من نشون بدی خدا هرگز دیر نمیکند خدا کفایت کننده بندهاش هست
خدایا من میخوام به من نشون بدی خدا از رگ گردن به من نزدیکتر چجوری میخوام زندگی با کمک خداوند در لحطه لحظه زندگیم تجربه کنم الهی آمین
این شد قسمت اول تمرین که من چه فکری نسبت به خدا دارم الان باید با دخترم برم بازار و بیام و قسمت دوم تمرین براتون مینویسم خدایا من از تو ممنون و سپاسگزارم که احساست کردم که هیچی نمیگفتی خوب به حرفای من گوش میدادی من میرم و برمیگردم بقیه صحبتم با تو ادامه میدم و هم مینویسم
خدایا من از تو بسیار ممنون و سپاسگزار و قدراتم که نشستی حدف منو با جون و دل شنیدی چون کاملا احساست کردم که حتی تکان هم نخوردیخدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت
قسمت دوم تمرین اینکه در باره رابطه خودم با خدا چی میدونم بنویسم درباره رابطه خدا چی میدونم
خدایا من دارم قسمت دوم تمرینم مینویسم میخوام ادامه صحبتهای با تو رو بنویسم
خدایا من میدونم رابطه من با تو رابطه ای که از ازل تا اجل ادامه داره اینکه من میدونم یعنی آموزش دیدم که من از قبل از اینکه وارد این دنیای مادی بشم با خداوندم ارتباط داشتم و الانم ارتباط دارم بعد از مرگ هم ارتباط خواهم داشت زیرا اینو خوی درک کردم ارتباط مت با خداوند غیر ممکن که قط بشه فاصله بیفته بین من و خدا از خدا دور بشم و.. چون خداوند از روح خودش در من دمیده یعتی اینکه خداوند همیشه و همه جا همراه منه پس من با خدا شبانه روز در ارتباط هستم حتی موقع خواب
خدایا من خیلی ارتباط با خدا رو درک نکرده بودم تازه دارم درک میکنم ارتباط با خدا یعنی چی به نظر من زمانی من میتونه بگم با خدا ارتباط دارم که من هر کاری انجام میخوام برم هر تصمیمی میخوام بگیرم هر اقدامی میخوام انجام بدم اولین مهمترین چیز در اون موضوع خداوند باشه
قسمت اول ارتباط با خدا رو گفتم برای اون دسته از دوستانم که میگن من از خدا دورم خدا منو فراموش کرده و اینا
قسمت دوم منظورم ارتباط خودم با خداوند یعنی چقدر فکر میکنم من با خدا ارتباط دارم یعنی خدای خودم میشناسم یا به خدا ایمان دارم بهش توکل میکنم مشکلاتم بهش میسپارم ایمان دارم که یکی هست که تمام دنیا رو داره کنترل و مدیریت میکنه منم زو زندگی منم جز این دنیا هستند میگم
رابطه من با پول نسبت به خدا خدایا میدونی رابطه من با پول خیلی خوب نیست من دارم روش کار میکنم اما هنوز خیلی موفق نشدم یه ذره خیلی کم موفق شدم
من درباره پول خیلی بد شنیدم پول چرک کف دست پول از این طرف میاد از اون طرف میره پول جن ما بسم الله پول کثیف پول خوب نیست آدم از خدا دور میکنه پول ندارم بجاش خیالم راحته شب راحت سرم میزارم میخوابم پول داشته باشی همه انتطار دارن کمکشون کنی و خلاصه خیلی حرفهای دیگه
خدا جونم خلاصه هر چی شنیدم درباره پول بد بوده اما با این تفاسیر من عاشق پول هستم من پول داشته باشم خیالم راحت سرم بدارم رو متکا خوابم برده من پول داشته باشم آرامش دارم من پول داشته باشم میتونم لدت دنیا ببرم من پول داشته باشم میگم خوشبخترین فرد روی زمین هستم
و اما اینا فکرهای من هستند اگر بگم هیچ باوری ندارم که خیلی دروغ گفتم من باور دارم گفتهای خودم ایمان دارم که درست هستند چون من این آگاهیها رو از این بهشت قرین بدست آوردم و ایمان دارم که این کلمات رو که استادم بیان میکنن همه الهامات ایشان هستند و خداوند ایشون رو برای من و امثال پن ور نطر گرفته تا اون آگاهیها رو به من انتفال بدن پس این آگاهیهای حرفهای خداوند هستند به من
و من به تک تک اونها ایمان دارم اما چون در زندگی خیلی پولدار بودن تجربه نکردم خیلی باورش نکردم خدایا خودت میدونی من هر چی گفتم تو هنوز به من ندادی پس حق بده به من که یکم شک داشته باشم
ولی اینم میخوام بگم که خدایا من میخوام تو رو باور کنم میخوام فکرم با باورم همسو کنم میخوام اگر بگم خداوند شفا دهنده است براش از زندگی ام مثال بزنم
بگم بله دوستان عزیزم من به خدا درونم ایمان دارم میدونم اطمینان دارم یقین دارم باور دارم که خداوند شفا دهنده است چون من در همین ۴ سالی که دارم از این آگاهیها بهرمند میشم ۴ الی ۵ بار شفا الهی تجربه کردم خدایا من میخوام برای تک تک فکرهایی که نسبت به تو دارم باورهای این چنینی تجربه کنم برای دوستانم با اطمینان بنویسم
بله دوست عزیزم که داری این دیدگاه منو میخونی من بارها شفا الهی تجربه کردم من وقتی عصو سایت شدم پکیج بیماری بودم اول اینکه سرگیجهای میگرفتم که فشار خونم میومد روی پنج و نصف بدنم تا کمر لمس میشد جون نداشت اما من و۶ الی ۷ ماه گذشت شفا الهی تجربه کردم من اون زمان هیچی نمیدونستم فقط فقط فایل گوش دادم تمرین نوشتم و یه وقتی دیدم خداروشکر هی داره بیماریم کمتر و کمتر میشه تا تموم شد
خدایا من یکبار دیگه هم از تو شفا الهی گرفتم که غده تیروئید داشتم دکتر گفت باید تا آخر عمرت این دارو هر صبح ناشتا بخوری پن به لطف خدای مهربانم بازم کاری نکردم فقط فایل گوش دادم تمرین نوشتم به خدا ایمان داشتم که این خدای من میتونه منو شفا بده یه روز که رفتم دکتر جواب آزمایشهای نشون بدم گفت تیروئید ت نرمال خیلی خوبه من داشتم بال در میوردم باور نمیکردم
یه بار دیگه خدایا میدونی دو تا غده تو سینهام داشتم که اینو یکم تلاش کردم از خدا کمک خواستم چون بهرانی شده بود مثل یک چراغ روشن غده قرمز شده بود یکبار دیگه هم شفت الهی تجربه کردم و یه یار هم خداوند از مرگ تدریجی نجات داد عمر دوباره رو به من هدیه کرد که دلم نمیخواداصلا دربارش حرف بزنم چون بجز درد سختی رنج چیزی نداشت و لی قسمت لذت بخشم داشت که خداوند کمکم کرد مرحله به مرحله راهنماییم کرد تادوباره شفا الهی تجربه کنم زنده بشم
من در رابطه خودم با فکرم که خداوند شفا دهندهاست مدارک واقعی رو ارائه دادم و ایمان دارم خداوند شفا دهنده است
من درباره لاغری و خداوند ممن ایمان دارم که خداوند از اول خلقتم بهترینها رو برای من در نظ گرفته بوده ممن نادانسته اونها رو از دست دادم
من فکرم اینکه خداوند منو لاعر خلق کرده من میتونم دوباره به اصل وجودم لاغری برگردم این فکرم باورم هم یکم دارم که خداوند میتونه به من کمک کنه تا من سلامتی و تناسب اندام ایدهالم بدست بیارم چون خودش به من وعده داده گفته تو هر خواستهای داشته باشی من اجابت میک نم پن ایمان دارم که میشه چون من در این چند سال یکم لاعر تر شدم و ایمان دارم ادامه بدم به تناسب اندامم میرسم
خدایا من میدونم ایمان دارم که تو هر آنچه پن نیاز دارم برا ی زندگی بهتر و لدت بردن از زندگی رو به سادگی برای من ایجاد کنی پس در این باره هم ایمان دارم بزودی این خواستم تگخداوند به من هدیه میکنه
خدایا من فکرم اینه من میخوام یه رابطه خوبی با خانوادهام داشته باشم
باورم دارم ایمانم دارم که تو میتونی بهترین رابطه رو برای من ایجاد کنی
چون من رابطه خوبی با پدرو مادر خواهراهام نداشتم چون پدر بیمار بود باید یکی از ایشون مراقبت میکرد من هم بیمار بودم نمیتونستم اونها فکر میکردن من دروغ میگم
از اونجا که خداوند من سریع الحساب من آرزو کردم زود پاسخ منو داد خواهرم بعد از سه سال و نیم که با من قهر بودن منو خونه پدرم راه نمیدادن به اونها گفته بودن حق نداره فرزانه بیاد اینجا وقتی از پدر مراقبت نمیکنه خخواهر بزرگم دوستی دیده بود ایشون باهاش صحبت کرده بود بهش گفته بود نکن این کارو اون طفلک مریض من دیدم چه حالی داشته داشته میمرده بعدا خواهر من زمستون پارسال اومده بود اینجا دنیال خونه من میگشته همسرم دیده اونو تعرف کرده آورده خونه
من به خداوند ایمان دارم میدونم که پاسخ منم میده ورابطه خوبی با خواهرم برام ایجاد میکنه من هر چه میگفتم باورشون نمیشد آخه اگر انسان دروغگویی هم بودم دلم نمیسوخت پن فقط به همسرم خیلی درو غ میگم ببرای اینکه به من پول بده
به مادر پدرم دروغ میگم برای اینکه دختر من باهاشون قهر من نمیخوام اونا ناراحت بشن
من نتونستم اونها رو قانع کنم ایمان دارم که این کار فقط از خدای درون من فرشته سهیل من برمیاد و خدایا من از تو ممنون و سپاسگزار قدر دانم
رابطه من با کسب وکار اصلا خوب نیست فکرم یه چیزی باورم یه چیز دیگه فکرم اینکه خدا میتونه از زیر سنگم شده برای من بهترین شغل انتخاب کنه که من بتونم درآمد میلیادری ازش کسب کنم اما هنوز باورش در وجودم ایجاد نشده چون در شغل قبلی خودم بارها شکست خوردم نتونستم درآمد کسب کنم شغلم بافت لباس بچه گانه بود من بافتم ولی کسی از من خرید نکرد
پن باور دارم میدونم ایمان دارم که خداوند بهترین مشتریها رو برای من در نطر داره ولی نمیدونم چرا هنوز با من آشنا نشدن
من درباره عشق خداوند خیلی نشنیدم اما الان دارم تجربه اش میکنم دختر کوچک من از اول هم خیلی منو دوست داشت داره اما الان دوست داشتنش همراه عشق الهی چون میبینم از اعماق وجودش عشق میورزم هر لحطه میکه دوستت دارم وقتی خونه باشه خوب دانشگاه میره سر کارم میره من ایمان دارم که فکرم باورم نسبت به خدا همسو در این باره
خدایا میدونی پن تازه دارم ایمان داشتن به تو رو تجربه میکنم من زبان قلبا قبلا گفتم که من به خدا ایمان دارم ااما در بعصی از مسائل هیچ مثالی در زندگیم یادم نمیومد برای دوستانم بگم یادم نمیومد که بگم اگر من میگم خداوند روزی دهنده است واقعا این اتفاقات در زندگی من رخ داده
خدایا باور دارم ایمان دارم میشه رخ بده اما من هنوز تجربش نکردم چون من یاد گرفتم تو بر هر کاری توانا هستی تو شنوا و بینا هستی تو دانا و شنوا هستی تو بر نهان و آشکار من خبر داری بدون ادن تو برگ از درخت نمی افته همه اینها رو باور دارم اما میخوام تو زندگیم هم تجربه کنم تا ایمانم تا باورم قوی تر بشه
خدایا من از تو ممنون و سپاسگز ممتشکرم که وقت گذاشتی حرفهای منو گوش کردی
خدایا من میخوام به من کمک کنی تا من در تمام جنبهای زندگیم فکرم نسبت به خداوند با باورم ایمانم نسبت به خداوند با هم همسو باشن
خدایا من میخوام اگر میگم خداوند رزاق خوب رزاق بودن د
خداوند در زندگیم تجربه کنم اینکه یه نونی میاد رو سفره یه عدایی مهیا میشه که معنیش رزاق بودن تو هست اما برای همه هست من میخوام رزاق بودن تو رو در بعد جدیدی از زندگیم تجربه کنم بگم خوب خداوند رزاق به این دلیل که من تونستم خونه ای که دوست دارم تو تهران باشه نزدیک دانشگاه دخترم تجربه کنم بگم دارم توش زندگی میکنم نه اینکه هنوز در حد یه آرزو باشه
خدایا من میخوام در طی این دوره به درو کامل این بر سم و تجربه کنم که فکرم و باورم نسبت به خداوند با هم همسو باشند تا منم بتونم بعد جدیدی از زندگیم تجربه کنم الهی آمین
خدایا ممنونم که به حرفام گوش دادی من ایمان دارم که تو راه موفق شدن راه درک این مطالب به من نشون میدی خدایا شکرت
خدایا خیلی لذت بردم از اینکه با تو خدای مهربانم صحبت کردم و ببخش منو که هی هواسم میرفت به نوشتن تمرینم که ههمزمان برای دوستانم مینوشتم میخواستم اونها هم از حال خوب من بهرمند بشن حالشون خوب بشه خدایا خیلی دوست دارم بازم باهات صحبت کنم به ربان خودم ساده و روان بهت بگم تو بگم خدای درونم هر چی دوست دارم اون لحظه حالم خوب میکنه بگم بهت راحت باهات حرف بزنم امیدوارم نه میگم ایمان دارم مطمئنم که تو هزاران بار بیشتر از من خوشحال شدی لدت بدوی که من با تو صحبت کردم
چون میدونم هر چیزی که من دوست داشته باشم تجربش کنم تو هزاران بار بیشتر دوست داری من اونو تجربه کنم خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا از اعماق قلبم دوستت دارم و می پرستمت بازم باهات صحبت میکنم
خدایا من منتظ پاسخ درخواستهای هستم
در پناه خداوند باشید
نشان های دریافت شده
با عرض سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان گرامیم ..
واقعا استاد چه سالهای از عمرم وقت آیت میکردم که با خداوندم ارتباط برقرار کنم درستکه اون زمانها نمیدونستم این یعنی ارتباط برقرار کردن
سعی میکردم با کارهایی که انجام میدادم نظر خدا رو جلب میکنم اون از من راضی میشه یا گناهان منو میبخشه یا منو به بهشت میبره و…
من تقریبا ۴۰سال از عمرم صرف نماز خوندن روزه گرفتن عبادت کردن خداوند به طریق مختلف جلسه قرآن و روزه و….کردم
اما هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت احساس نگردم که خدا منو بخشیده یا اطمینان نداشتم بلاخره چیشد من میرم بهشت یا نه
و برای صحبت کردن با خدا کتابی خریدم اسمش دقیق یادم نمیاد اما برای هر مشکلی یه آیه ای با معنی داشت که بخونید مثلا ثروتمند بشید منم خیلی از اون کتاب استفاده میکردم علاوه بر اون کارهایی که انجام میدادم
و امروز برام یادآوری شد البته من همون بار اول در ذهنم حک شد که باید راحت با خدا صحبت کنم به زبان فارسی همون طور که وقتی ناراحت هستم پشت سر هم غر میزنم به خدا که خدایا این چه زندگی برای من درست کردی منو آوردی وسط دو تا خانواده میلیادر قرار دادی تا هر لحظه منو عذاب بدی به همین راحتی که غر میزنیم باید با خدا صحبت کنیم
این بهترین راه ارتباط با خداوند
من خیلی درباره خواندن قرآن شنیده بودم یا همان عبارتهای عربی خیلی سختم بود ولی طوری شده بود آنقدر خونده بودم که ایها برام آشنا بود جلو جلو خودم میرفتم حفظی بعضی ها رو میخوندم ولی هیچ چیزی به معنی واقعی هیچ چیز نمیفهمیدم بجز کلمه الله ویه همچین کلمات واضحی و نتیجه هم نمیگرفتم فقط خیالم راحت بود که امسالم قرآنم ختم کردم یا یک بار خوندمش
من هر وقت بخوام با خدا صحبت کنم دستم میزارم روی قلبم با لبخند باهاش حرف میزنم خدایا من میخوام زودتر لاغر بشم خدایا من میخوام تو رو بهتر بشناسم و از تو میخوام به من کمک کنی من به خواستهام برسم الهی آمین
خیلی مهم با چه احساسی با خدا صحبت کنیم با احساسی که خدایا من اینو ندارم بهم بده با احساس کمبود میشه با خدا صحبت میکنیم
یا با احساس فراوانی خدایا من میدانم که تو منبع سلامتی هستی منبع شفا هستی و من میخوام از تو که مرا نیز شفا دهی همان طور که فلانی و فلانی فلانی را شفا دادی
یا خدایا من میخوام سلامتی و تناسب اندام بدست بیارم همان طور که دوستان شگفتیسازم از این مسير الهی متناسب کردی منم میخوام از این مسير الهی استفاده کنم تو مرا متناسب کنی الهی آمین
بله استاد من یه طنزی در اینستا شنیدم البته ادن زملنهایی که ازش استفاده میکردم دیگه ازش استفاده نمیکنم
میگفت ما ایرانیها زبانمون فارسی با خدا عربی صحبت میکنیم موقع نسخه نوشتن انگلیسی مینویسیم
بعد دو سه تا دیگه هم بود که یادم نمیاد ولی واقعا همین جور بود
واقعا قبول دارم و میپذیرم که خداوند فقط با احساس ما کار داره وقتی حالمون خوبه دعا میکنیم احساسمون خوبه و خداو ند پاسخ به احساس خوب ما میده واتفاقلت خوب برای ما رقم میزنه
وقتی هم احساس ما بد حالا اتفاقی افتاد کسی به ما حرفی زده حال ما بد شده در نتیجه احساس ما هم بد میشه و بازم خداوند پاسخ به احساس ما میده اتفاقات بدی رو برای ما رقم میزنه
منم خیلی به رزاق بودن خداوند باور دارم خیلی شنیدم این جمله رو روی دیوارها خیلی دیدم این نوشتها رو اما اگر بکم هیچ نشانه ای از رزاق بودن خداوند در زندگیم نیست که کاملا دروغ گفتم ولی اون حدی که دوست دارم باشه نیست بقول معروف در حد بخور و نمیر این برای همه انسانها هست من میخوام سطح بلاتر اونو تجربه و زندگی کنم
سطحی که بتونم نیازهای حدا اقل خودم ساپورت کنم و میخوام هی سطح بلاتر و بلاتر تجربه و زندگی کنم این آرزوی منه
میدونید استاد من هر فایلی که گوش کردم تقریبا در این چهار سال تمریناتش حتما نوشتم و با جون دلم آنچه در توان داشتم ارائه دادم یه جورایی بهترین خودم بودم اون زمانی که که داشتم تمرین مینوشتم
و الان دارم برای سومین بار این دوره رو پاس میکنم میبینم چقدر نوشتن تمرین مهم چقدر خوندن دیدگاه نوشته دوستانم مهم برای همین الان سطح بالاتری از این مطالب درک کردم و از الان سعی میکنم خیلی تمرکز داشته باشم روی تمریناتم و هر بار که فایلش گوش میدم تمرینشم بنویسم
میدونید استاد من برای همین موضوع این دفعه هدایت شدم به این دوره
که نوشته خانم لاله رو خوندم توصیح داده بودن که ایشون وقتی میخواد بره سر کار کلا تمام اتفاقاتی که دوست داره براش اتفاق بیافته رو مینویسه و تجربه میکنه
من این موضوع خیلی خوب درک نکردم و ایشون گفتن از این دوره یاد گرفتن مهارت نوشتن
منم گفتم من میرم یکبار دیگه این دوره رو با دقت بیشتر میگذرونم تا این مهارت به بهترین شکل ممکن کسب کنم
و اینم بگم من مهارت این کارو هم درباره خودم داشتم گفتم من عضو این سایت شدم اول دوره لاغری با ذهن رایگان بعد این دوره رو همزمان با هم شروع کردم
اون زمان پن پکیج بیماری بودم یه جورایی مرده متحرک ک بودم روی تخت افتاده بودم شب تا صبح صبح تا شب و این تمرین که گفتید روی سنگ هم بنویس جواب میده رو انجام میدادم
من با انگشتم روی دیوار مینوشتم خیلی آرام جون نداشتم برمیگشتم روی تشک روی لحاف مینوشتم بخدا جواب داد من کم کم حالم بهتر شد از روی تخت برای خوردن غذا میومدم تو پذیرایی مینشستم میخوردم دوباره میرفتم روی تخت بازم مینوشتم این بار یکم حالم بهتر شد تونستم دوساعت بشینم پیش خانوادهام و این تمرین ادامه دادم تا کاملا شفا الهی تجربه و زندگی کردم کلا اون سرگیجهای که منو میگرفت و فشار خون من میومد روی ۵ الی ۶ و نصف بدنم جون نداشت میافتاد تبدیل شد به فردی که انگار نه انگار که بیمار بود
دیگه برگشتم به زندگی عادی خودم یواش یواش ظرف میشستم غذا درست میکردم قبل از اینکه شفا کامل بگیرم ها خودم میتونستم رات برم استحمام کنم کسی نیاز نبود دستم بگیره خلاصه زنده شدم و الان یادم افتاد که چطور مینوشتم
من بادم رفته بود چطور بنویسم دچار وسواس شده بودم هی مینوشتم هی میگفتم نه اینجوری نیست این بدرد نمیخوره
الان با خودم گفتم من اینجوری مینوشتم بلد نبودم خوب هر طوری شنیده بودم مینوشتم دیگه
میگفتم خدایا خدایا خدایا من مریضم اینجا افتادم روی تخت خدایا من التماست میکنم تمنا دارم خواهش میکنم استدعا دارم که منو خوب کن سرگیجه منو خوب کن من نمیتونم از تخت بیام پایین
اما الان دیگه اینجوری نمیگم راحت با خدا حرف میزنم دستم میزارم روی قلبم حرف میزنم هر چی میخوام یاد گرفتم یادم میاد میگم و من این روش تازه یاد گرفتم
استاد من امروز این کارو انجام دادم با خدا فارسی صحبت کردم قبلا این کارو میکردم اما متفاوت تر از گذشته
با این تفاوت که این دفعه فکر نمیکردم با خودم صحبت میکنم این دفعه کاملا آگاه بودم در عین اینکه دارم با خودم حرف میزنم مخاطب من خداوند بزرگ و مهربانم هستش که دستش گذاشته زیر چونه اش با دقت تمام داره به حرفهای منو گوش میده
من دستم گذاشتم روی قلبم با لبخند با خدا صحبت کردم یکبار دیکه آرزوی سلامتی و تناسب اندام ایدهالم و درخواست شناختن بهتر خداوند ازش خواستم من یه حسی داشتم که کاملا احساس میکردم که این دفعه با دفعات دیگه فرق داره این دفعه دارم با خدای خودم صحبت میکنم مطمئنم ایمان دارم که اونم داره صدای منو میشنوه و بزودی آرزو منو محقق میکنه چون میدونم ایمان دارم خداوند سریع الحساب و میدونم که خداوند به وعده خودش عمل میکنه پس با اطمینان بیشتر میرم جلو تا آرزوی خودم تجربه و زندگی کنم الهی آمین
استاد کلاس علوم طبیعی که نه تلویزون ترکی استانبولی صحبت میکنه من اصلا متوجه نمیشم بجز معدود کلماتی که شبیه فارسی و من فقط از روی حرکات صورت حرکات دست احساسی که دارن من میتونم یه چیزهایی حدس بزنم که نمیدونم چقدر درسته
من کاملا تصور شما رو میپذیرم چون وقتی من خودم نمیدونم چی به خدای خودم میگم هیچ احساسی ندارم بجز احساس گیجی خداوند چطور میخواد پاسخ درخواست منو بده در صورتی که من یاد کرفتم درک کردم که من هر درخواستی داشته باشم بلافاصله خداوند تایید و امضا میکنه یعنی ۱۰۰٪ اون خواسته برآورده شده است
استاد به نظر من میدونید چرا انسانها فقط هنگام گله و شکایت با خدا صحبت میکردن
اول اینکه اصلا درخواست کردن بلد نبودن بعدش هم فقط دیدن اطرافیانش فقط موقع گله و شکایت با خدا صحبت میکنن
من یک دفعه هم ندیدم پدرم درخواستی کنه از خدا شاید تو ذهنش این کارو میکرده اما مادرم میدیدم که میگه یهو یادش میافتاد عه فلانی خیلی وقت خونه ما نیومده میگفت نه نه خدا کنه نیاد من حوصله ندارم اینجوری درخواست میکرد اما اینکه دعا کنه بگه خدایا من یه خونه بزرگتر میخوام نمیگفت
انگار تو زندگی اونها هم خدایی وجود نداشت
منکه در بچگی اصلا یادم نمیاد با خدا صحبت کرده باشم طوری که مخاطبم خدا باشه بجز زمان که از موضوعی بشدت ناراحت بودم هر چی غصه داشتم سر خدا خالی میکردم
من اینو درک کردم که رابطه بین ما و خداوند احساس ماست نه کلام و زبان ما چرا
چون وقتی ما مثلا از یه موضوعی ناراحت شدیم کسی به ما بی احترامی کرده یا حرف زشتی زده یا خودم یه کاری کردم خلاصه الان ناراحتم وقتی مت ناراحت باشم یه احساسی دارم طبعا احساس خوبی نیست احساس بد دیگه و خداوند پاسخ اون احساس بد منو میده چه جوری اینجوری که اتفاقاتی میافته که حال من بدتر میشه احساس من بدتر میشه و برعکس این موضوع میشه جهت مثبت اون
استاد من تصمیم گرفتم نتایج فراتر از انتطارم تجربه کنم در نتیجه میخوام تمریناتم بارها تکرار کنم
واقعا من اینو تجربه کردم که خوندن دیدگاه دوستانم خیلی مفید بوده شاید یادم نیاد از اون مطلبی که خوندم خوشم اومد کدوم دوستم نوشته بود اما گفته ایشون یادم میاد
مثل مثالی که گفتم تو تمرین دوستم خانم لاله دیدم که نوشته بود برای خواستش مینویسه منم سعی کردم بنویسم اما نتونستم همون اول فایل نوشته بود که من این مهارت از دوره زندگی با طعم خدا یاد گرفتم
گفتم پس منم میرم یکبار دیگه میگذرونم ببینم این مهارت چطوری که مهارت همون بنویسید تا اتفاق بیافتد بود من هنوز شروع نکردم ولی شروع میکنم
بارها شده که تمرین دوستانم دیدم یه جملهای برام جالب بود یا سریع اونو بالای دفترم نوشتم یا از روی اون با گوشیم عکس گرفتم
بارها شده در نوشتهای دوستم راه حل مشکل خودم پیدا کردم
بارها شده ایده گرفتم از روی نوشته اونها بارها شده در نوشته دوستانم چیزی برام جلب توجه کرده یادم نمیاد چی بوده من فورا اونو یاد داشت میکنم بهش عمل میکنم
یا دیدم بارها دوستانم از من پرسیدن چکار کردی گه شفا گرفتی چون من در تمریناهام نوشته بودم از من سوال کردن منم با جون و دلم بهش پاسخ دادم
واقعا خوندن تمرینات یکدیگر به ما کمک میکنه تازه بارها شده من درسی گرفتم یا فایلی گوش دادم متوجه نشدمخیلی ازش فورا رفتم تمرینات دوستانم خوندم اونوقت تونستم برای خودم تمرین بنویسم خیلی عالی خوندن تمرینات دوستان
وقتی شما هم این کارو انجام بدید متوجه میشید چقدر خوبه
حالا شاید چند بار هم نوشتهای دوستان خوندید چیزی نبود که خوشت بیاد یا جلب توجه کنه یا بگی عه این مهم ولی وقتی تکرار کنی برای هر فایلی تمرین دوستان بخونی حتما مطمئنم چیزهای جدیدی یاد میگیری
استاد منم میخوام یکبار دیگه گفتهای شما رو تکرار کنم تا دوستانی که برای اولین باری که این دوره رو میگذرونن به خیلی خیلی مهم بودن موضوع این جلسه پی ببرن
واقعا واقعا واقعا موضوع این جلسه خیلی مهم و فقط همین موضوع یاد بگیری انجامش بدی زندگیت گلستان میشه همه مشکلاتت حل میشه آرامش به خودت هدیه میدی ازبهترین ارتباط با خداوند پیدا میکنی دیگه همیشه شادی لبخند از روی لبان تو نمیره اصلا برات هیچ چیز مهم نیست همه چیز به راحتی حل میکنی خلاصه هر چی بگم درباره مهم بودن این جلسه کم گفتم چون من ا لکی که نمیگم من داره ۴ سال میشه که دارم در این سایت فعالیت میکنم مطمئنم ایمان دارم اگر فقط همین موضوع جدی بگیری عمل کنی به هر آنچه نیاز داری برای داشتن یه زندگی خوب میرسی
استاد پن واقعا قبول دارم علت تمام مشکلات بشر اینکه فکرشون نسبت به خداوند با عملشون متفاوت
منم همین جور هستم فکرم یه چیزهای خیلی خوبی درباره خداوند میگه
خداوند مهربان خداوند روزی دهنده است خداوند شفا دهنده است خداوند منبع و منشع ثروت و…
اما باورم کاملا تفاوت داره پس اگر خداوند منبع و منشع
ثروت پس چرا من اوضا ع مالی خوبی ندارم چرا من آنقدر تو زندگیم مشکل مالی دارم این فکرها میاد تو ذهنم
استاد واقعا خجالت میکشم بگم بعد از ۴ سال هنوز این موضو خوب درک نکردم
استاد من دوره خدا هرگز دیر نمیکند یکبار پاس کردم نه دوبار واقعا فوق العاده است بخدا قسم که من خیلی از این آرامش خیال راحت احساس خوبی که دارم بخاطر همین دوره است
الان که چند وقت میگیره پن با مسائل رانندگی روبه رو میشم درک میکنم یه مسئلهای در زندگیم رخ میده مثلا همین بهشتی شدن همسر دختر عموم خوب سنی نداشت میگفتن ۶۰ سالش بوده اما خیلی چاق شده بوده
من همین میشنیدم اگر اون موقع من بود من آنقدر گریه میکردم نه موقع مراسمات بعد از اینکه اومدم خونه کلی ناراحت بودم تا چند هفته پن درگیر این موضوع میشدم زندگی بکام خودم زهر میکردم اما الان ناراحتم برای دختر عموم که تو سن کم همسرش از دست داده
ولی من بشدت تغییر کردم دیگه موضوع دنیای قبل از تولد دنیای مادی دنیای پس از مرگ میدونم بخوبی درک میکنم و دیگه ناراحت خیلی نمیشم یادم بیافته چرا ولی سعی میکنم حسم بد نگه ندارم
یا خیلی از مسائل دیگه مثل بهشتی شدن اون دختر ۹ ساله یا خیلی دیگه که یادم نمیاد ولی وقتی با مسائلی روبه رو میشم فورا درسی که مربوط به اون موصوع کم و بیش یادم میاد ادر دهنم تکرار میکنم این باعث آرامش من میشه باعث میشه بتونم خودم از اون حالت بحرانی بد سریع خارج کنم و این بزرگترین گنج من بدست آوردم
بخدا استاد جا داره که من لحظه به لحظه زندگیم از شما تشکر و قدردانی متشکر سپاسگزار باشم بخدا که من کلا یه آدم دیگه شدم اصلا نمیتونم خودم با خود ۴ سال قبلم مطابقت بدم انگار اون فرزانه نیست یه فرزانه دیگه متولد شده و همه اینها رو من مدیون شما استاد عزیزو گرانقدر بزرگوارم هستم الهی هر جا هستید در بهترین حالت خودتون در تمام جنبهای زندگیتون باشید الهی آمین
استاد بخدا من از هر دورهای که استفاده کردم بهترین نتیجه رو کسب کردم همیشه بعد از اتمام دوره به خودم گفتم خوب حالا که این دوره تموم شد تو چی یاد گرفتی اون لحظه پاسخی نداشتم به خودم بگم
ولی بعدها که با مسائل روبه رو میشم یا فایلی شما اجرا میکنید من محتوا اون فایل گوش میدم میبینم من اصلا اونجوری نیستن اون مشکل ندارم متوجه میشم این نتیجه فلان دوره است
پن دوره ورود به سرزمین لاعرها رو گذروندم من الان متوجه میشم چقدر تغییرات داشتم در طی این دوره خیلی متوجه نمیشدم همش نگران بودم که ای بابا من نتونستم از این دوره بخوبی استفاده کنم چون فکر میکردم چون من بیماری سخت داشتم نتونستم از اون دوره بهرمند بشم اما الان متوجه میشم بهترین نتیجه رو کسب کردم
من کلی زحمت میکشیدم آرزو داشتم که کمتر غذا بخورم اما الان میبینم من فقط به اندازه نیازم غذا میخورم اصلا اشغال خوری نمیکنم گاهی پیش میاد سیرم دلم بستنی میخواد میخورم ولی مطمئنم به انداره نیاز بدنم خوردم شاید غذا کمخورده بودم اونوقت تمایل داشتم بستنی بخورم
یا میبینم که من ترس از غذا خوردن ندارم حداقلش خیلی کمتر شده من به راحتی هر چیزی که دوست داشته باشم چه نون و پنیر باشه چه پیتزا و ساندویچ میخورم اصلا هم فکرهای چاق کننده در دهنم مرور نمیشه من نتایج فراتر از انتطارم کسب کردم و همه اینها رو مدیون شما هستم بینهایت بار به توان هزار از شما سپاسگزارم
استاد منم درباره خداوند خیلی چیزا شنیدم اینها رد هم که میگید باور دارم میتونم اینجوری ولی نمیتونم باور کنم که خدا میتونه به من یه زندگی خوب بده چون سالهاست دارم ازش تقاضا میکنم هنوز به من یه زندگی بهتر نداده چهار سال دارم میگم سلامتی و تناسب اندام ایدآل ولی هنوز نداده پس حق بدین به من که نتونم باور کنم که خدا میتونه به من خونه بزرگتر رویایی هدیه کنه
این طوری نیستم میدونم میتونه مطمئنم میتونه اما نمیدونم که چرا نمیده خیلی ازش درخواست کردم خودم لایق و شایسته اون درخواست میدونم میگم حقمه من خونه بزرگتر تجربه کنم باید تجربه کنم
میدونم مسیرم درسته رفتارم درسته کردارم درسته ولی نمیدونم چرا به من نداده دیگه هم سعی کردم احساس نیاز شدید نداشته باشم
استاد من در این باره کاملا باور دارم میدونم خداوند خودشو شفا دهنده معرفی کرده میدونم خداوند نعمتی بنام بیماری نداره میدونم هر آنچه از خدا به مت رسد همه خیر و خوبیست و آنچه بدی رسد از طرف خود توست و اینو باور دارم
تونستم بارها شفا الهی تجربه کنم در این چهار سال و من فقط تونستم شفا تجربه کنم اینم خیلی عظیم خیلی تغییر بینظیری من خیلی به اون نیاز داشتن اگر من سلامت نداشته باشم که نمیتونم از این آگاهیها بهرهمند بشم اینو باور دارم که خدا میتونه شفا بده و تجربش کردم
ولی الان ۴ سال میگم سلامتی و تناسب اندام کلی هنوز تجربش نکردم باور دارم که خداوند میتونه در کسری از ثانیه یهویی معجزه آسا به من هدیه کنه اما نمیدونستم چرا نمیکنه
الان یاد گرفتم یعنی بیشتر درک کردم که فکرم با عملم هم خوانی نداشته اما الان که داره پس چرا رویای منو تحقق نبخشیده
استاد در این زمینه هم به خدا ایمان دارم که خدا بخشنده است گناهان مرا میبخشه خدایی هم از اون موقع که توبه کردم دیگه خیالم راحت شده دیگه هیچ فکری نکردم که چون من بنده گنهاگاری هستم خدا منو نبخشیده به من نعمت نمیده
در صورتی که من خودم یکی از بهترین بندگان خداوند میدونم حالا فرشته آسمانها نیستم ولی خیلی هم گناه ندارم چون از بچگی یاد گرفتم مهربان باشم به همه کمک کنم غیبت نکنم تهمت نزنم تجسس ناتو زندگی کسی نکنم کاری به کسی نکنم الانم یاد گرفتم هر کسی هر طوری که هست بپذیرم حالا گناهی هم داشتم و توبه کردم خدایی دیگه فکرش هم نکردم عه چبشد خدا منو بخشید نبخشید تموم شد پرونده بسته شد رفت
استاد در مورد شغل هم از خدا خواستم و شغل بافت لباس بچه گانه رو به من پیشنهاد داد چون نشانها اینو میگفتن اون موقع من اینیتا میدیدم به محض اینکه باز کردم آموزش بافتنی بود منم مطمئن شدم این شغلی که خدا برای من در نظر گرفته چون من از راهنمایی تا الان به این کار علاقه زیادی داشتم
منم اقدام کردم اما هر چه تلاش کردم نتونستم از شغلم کسب درآمد کنم
من باور دارم که این خدا میتونه در زندگی من تغییراتی بوجود بیاره خداروشکر هم فراتر از انتظار منو بوجود آورد اما همش ذهنی فیزیکی نیست منم ببینم استفاده کنم لذتشو ببرم و درسته شفا فیزیکی اما منم دوست دارم علاوه بر شما در جنبهای دیگه زندگیم هم تغییرات فیزیکی تجربه کنم لمس کنم تا ایمانم به خدا بیشتر بشه بتونم از اعماق وجودم باور کنم که خداوند سریع و الحساب زود به من جواب میده
میخوام بگمشناخت خداوند برای من حس اطمینان نه به ارمغان نیاورده اما حس آرامش چرا دارم تو زندگی
اینکه اطمینان دارم مطمئنم که یه نیرویی هست یه سیستمی هست که داره دنبا رو کنترل میکنه همه چیز کنترل میکنه اگر آنچه در آسمان و زمین است هر آنچه میان آن د و است داره کنترل و مدیریت میکنه
منم خودم زندگیم فرزندانم به خدا سپردم گفتم همون طور که یه بذری میکارم خودش کمک میکنه تا به ثمر برسه درخت تنومندی بشه میوه بده پس زندگی منکه راحتر از این کار فقط لازم فرمان باش پس موجود میشود اجرا کنه
خدایی در این مورد بچه هم ایمان دارم به خدا گاهی نگران میشم هی میگن اینجوری شده تو مترو پر نیرو پلیس شده بچه ها رو میگیرن تکه بزرگشون گوششون اینا یکم میترسم ولی خدایی نسبت به قبلم خیلی خیلی بهتر شدم اما تموم نشده
استاد پن اینم یاد گرفتم دیگه الان دلار میره بالا خیلی نگران نمیشم سعی میکنم فکر دربارش نکنم جمله معروف بکار میگیره این حرف به خدا قدرت میده یا غیر خدا خودم آرام میکنم
من از بچگی شنیده که خداوند نور انسان نیست بعد هم که بزرگتر شدم بیشتر شنیدم خدا چی دوست داره چی دوست نداره اگر نماز بخونی خدا میبره بهشت اگر نخونی به هزار یک بلا مبتلا ت میکنه فشار قبر میگیری میبره جهنم و…
اگر حرف پدرومادر گوش نکنی خدا تو رو دوست نداره
از این حرفا شنیدم که همش منو از خدا ترسوندن از عذاب خدا ترسوندن جهنم آتیش داغ سرب داغ میریزن ت گلوت و….
و در دوره خدا هرگز دیر نمیکند و دوره زندگی با کمک خدا یاد گرفتم که خدا اینجور که تعریف میکنن نیست خدا مهربان خدا بخشنده است خدا از رگ گردن به من نزدیکتر خدا همه جا هست در همه چیز هست خدا به وعده خودش عمل میکنه خدا هر آرزویی که تو داری اون هزاران باز بزرگتر برای تو در نظر داره خداوند خیلی دوست داره من خلق کردن تجربه کنم من نماینده خدا هستم من با خدا یکی هستم و خیلی چیزای دیگه مپن به تمام اینها باور دارم اما نمیدونم مشگل من کجاست که تجربه نکردم هدیه های خدا رو
من باور دارم خداوند شفا دهنده است بارها بارها در این ۴ سال من شفا الهی تجربه کردم
خداوند عمر دوباره دو بار در طول عمرم به من هدیه کرده
من خواستهای داشتم که در عرض ۱۰ دقیقه به اون رسونده
من خواستهای داشتم در عرض سه چهار ساعت بدستم رسیده
ولی من میگم چرا ۴ ساله میگم سلامتی و تناسب اندام هنوز نداده چرا نتونستم از شغلم کسب درآمد کنم منکه تلاش خودم کردم
چرا هر بار میگم خدایا یه شغل جدید بده بازم همین شغل میگه نشانها اینو میگن منکه نمیدونم
اشکال کارم فکر میکنم متوجه شدم که انتطار شاید ندارم ولی میگم وقتی من با خدا صحبت میکنم میگم من اینو میخوام یعنی همین دیگه یعنی من میخوام ت ببه من کمک کنی مثلا از شغلم کسب درآمد کنم این به نظر من میشه انتظار
منم شنیدم که به محض اینکه من بیدار بشم بدون اینکه کاری انجام بدم خداوند نعمتهاشو به سمت من روان میکنه پس چرا ا من بعضی ها رو دریافت میکنم بعضی ها رو نه
من یکی از اطرافیانم همین جور با اینکه بچه دوست داره عاشق بچه است ولی وانمود میکنه بچه دوست نداره دوست نداره مادر شدن تجربه کنه چرا در مورد من که از بسکه شنیده بچه میخوای چکار بدون بچه هم میشه زندگی کرد حالا من بچه آوردم چی شد هیچی الان نمیتونم خواستهاش برآورده کنم حالا یکی نیست بگه آخه ت چهار تا آوردی اون میخواد یکی بیاره چرا نتونه هزینه هاشو بده چون نمیخواد بچه خودش به سختی بیافته الان داره راحت زندگی میکنه
والی هیچ مردی وجود نداره ت ددنیا که دوست نداشته باشه پدر بودن تجربه کنه همه عاشق این هستن و همین طور هیچ خانمی تو دنیا وجود نداره که دوست نداشته باشه مادر بودن تجربه کنه همه دوست دارن
من یکمی میتونم که مسائلی که در زندگیم بوجود میان باعث ناراحتی من میشن خیلی توش گیر نکنم بتونم زودتر خودم به احساس خوب برسونم
من دوره زندگی با کمک خدا رو هم دارم میگذرونم و خیلی درباره صفات خداوند باد گرفتم که باعث شده خداوندم بهتر بشناسم و دید منو نگاه منو نسبت به خداوند بازتر کرد کلی از مسائل و مشکلات برای من حل میکنه من نکات مهم اونو نوشتم و میخوام بشینم یک با ببخونم تا تکرار بشه و بیشتر در دهنم ثبت و ذخیره بشه
دوره پاکسازی چاقی ذهن دارم میگذرونم که در اونم سطح بالاتر از فرمولهای دهنی یاد گرفتم و همین طور چطور میتونم فرمولهای دهنیم پاک کنم و من از این فرمول در تمام جهات زندگیم استفاده میکنم اگر یه جایی کسی به من حرفی زده باشه که ناراحت شده باشم دیگه تو ناراحتی نمیمونم سریع اقدام میکنم برای پاک کردن اون و دیگه ذهنم آزاد میکنم پیاده روی موثر هم یکمش گذروندم بینظیر بود تصمیم دارم شروع کنم دوباره چون اونم باعث شناخت بهتر خدا ند میشه باعث میشه بتونی با استفاده از اون آگاهیها خداوند بهتر بشناسی در تمام امور از او کمک بخوای خیلی عالی
دوره رسیدن به آرزوها رو گذروندم خیلی آگاهی مفیدی داره چون خیلی وقت خیلی ازش یادم نمیاد اما اونم یاد میده بوسیله خداوند چطور میتونی به آرزوهات برسی
دیگه دوره روانشناسی ۶ تا فایل گوش دادم بعدش دوره زندگی با کمک خداوند شروع شد گفتمخیلی مهم باید سر فرصت ادامه بدم
اینکه من وقتی نکات مهم اونو بنویسم سطح بالاتری از اونو درک میکنم وقتی بخونم همین طور مطمئنم که اون زمان میتونم فکرم با باورم همسو کنم الان یه مقدار از این مسير رفتم یکم دیگه اش هم انجام میدم بعد نتایج به شما در طی دوره اعلام میکنم
بسیار عالی تشکر میکنم از استاد عزیز ..خداروشکرکه با شماآشناشدم
بنام خدای مهربان ومحترم.
سلام به استاد عزیزم.
وسلام به همه دوستان عزیز.
تمرین قابل شماره 2 دور ه زندگی با طعم خداوند .
از باورهای غلط من این به دلیل دیدگاه نادرست پدرم من تا همین اواخر فکر میکردم خدا جنس اش مرد است چون شنیده بودم تمام اسم های خداوند متعال برای اسم آقا استفاده میشود .مثل شکرالله.سعدالله .
واین گونه با خدا خیلی راحت نبودم.
.واصلا روم نمی شد حتی در تنهایی هم لباس هام در بیارم .
یادر مورد مظلومیت هام چون در زمین پدرم خیلی ظالم بود. استغفرالله می گفتم اونم یک ظالمی مثل همین .
وبعدا فردی نادرست بعنوان همسر آمد تو زندگیم.واقعا 31 ازعمر عزیزم را نابود به دلیل باور های غلط من .
از بچگی به من میگفتن خدا خیلی مهربونه
خدا همیشه باهاته
وقتی میرفتم مدرسه فکر میکردم خدا فقط برای منه
مامانم میگفت خدا از ریزه کاریهای زندگیمون هم واقفه و حواسش هست
اما یک جمله هم بود که میگفت اگر صلاحت باشه خدا بهت میده
و هیچ وقت صلاح خدا نبود
من خونه حیاط دار داشته باشم ووووو
این صلاحدید خدا به نظرم همون ضعف ایمان ماست که باور نداریم قدرت خدا رو چون خدا میتونه صلاحدید ما رو هم تغییر بده مثلا اگر من جنبه ثروت رو ندارم بهم بده منکه هر چی ادم پولدار تو اطرافیانم دیدم بسیار افتاده و فروتن بودن پس معلومه خدا به صلاحشون قرار داده
نشان های دریافت شده
بنام خداوندی که در این نزدیکیست
سلام عرض می کنم خدمت استاد گرانقدر ودوستان هم مسیرم در راه تعقیر کردن
گام دوم از دوره بی نظیر زندگی با طعم خدا
همه ی ما انسان ها در هر دین ومذهبی که هستیم
نیاز داریم با رب وپروردگار خودمون ارتباط داشته باشیم وباهاش حرف بزنیم روح ما نیاز داره همیشه
ارتباط بگیره.وخودشوتغذیه کنه اما خیلی از ماها راه
چگونگی این ارتباط رو بلد نیستیم ونمی تونیم خوب
با خدای خودمون حرف بزنیم و در دودل کنیم
سالهای زیادی هست قرآن می خونیم نماز می خونیم دعاهای زیادی هست که همه به زبان عربی
نوشته شده وما فقط اونها رو می خونیم بدون اینکه متوجه بشیم چی نوشته چون تسلطی به زبان عربی
نداریم سالهاست من نماز می خونم وهمیشه شنیدم و
خودمم باور دارم نمازی که با حضور قلب نباشه خیلی پیش خدا ارزشمند نیست این قضیه باعث شده هم نمازم رو قبول نداشته باشم وحس خوبی ازش نگیرم هم اینکه هر بار میام تمرکز کنم وبه دقت به تلفظ عبارتهاو معنی اونا فکر کنم فقط چند ثانیه
موفق می شم به این کار وباز ذهنم به افکار پراکنده روزمره مشغول می شه خیلی از دعاها هستن که گفته می شه برای گرفتن حاجت خونده بشن وخیلی مجرب هستن اما وقتی فقط عربی اونها رو می خونی نمی دونی چی این دعا برای گرفتن حاجت هست مثلا در صحیفه سجادیه دعاهای خیلی زیبایی از زبان امام سجاد هست که من واقعا نمی تونم درست عربی اونها رو بخونم چون خیلی سخته برام وقتی فارسیش رو می خونی خیلی قشنگه اما
با اطمینان نمی تونم فقط به فارسی اونها تکیه کنم
چون می گم عربیش رو نخوندم حتما فایده نداره
ماه رمضان قرآن ختم می کنم اما احساس آرامشی کسب نمی کنم چون نمی فهمم چی خوندم زیارت عاشورا می خونم اما نمی فهمم چی خوندم وبرام خسته کننده می شه وجالب اینجاست این طرز تفکر نسل به نسل بین ما منتقل می شه وبچه های ماهم همین طور بار میان اونام بچه هاشون همینو ادامه می دن من الان خیلی به دختر خودم گیر می دم که قرآن رو درست بخونه واگه جایی یه کلمه جابه جا بشه ممکنه معنیش عوض بشه واین خیلی گناه داره
اینجوریه که راه ارتباط با خداوند سخت وخسته کننده شده همیشه گفتن راه سخن گفتن با خدا آداب داره حتما باید سر سجاده باشی قبل حرف زدن ده تا صلوات بفرست بعد شروع کن به حرف زدن وبعد دعات باز ده تا صلوات بفرست تا شاید خدا به حرمت صلوات برمحمد وال محمد دعای تو رو قبول کنه وصداتو بشنوه
این باور که زبان ارتباط با خدا فقط عربی هست یه جور شرک به خداوند چون خدا رو با این باور محدودمی کنیم ودر حالی که خداوند نامحدود وبی انتهاست خداوند زبان خاصی ندارد واگه اینطور بود همه را عرب زبان خلق می کرد واین همه انسان آفریقایی سیاه پوست سرخ پوست سفید پوست با گویش ها و زبان های مختلف ملیت های مختلف آفریده وهمه وهمه انسان وبنده یک خدای واحدهستن خدایی که باهمه در ارتباطه از بد تولد پس نمی شه گفت خدا زبان خاصی داره مجبوری برای حرف زدن باهاش با اون زبان خاص حرف بزنی راه ارتباط با خدا از طریق احساسه چون احساس بین تمام انسان ها مشترک احساس شادی وناراحتی ترس در همه یک واکنش ایجاد می کنه پس می شه گفت زبان ارتباط با خدا احساس هست وهدف از همه عبادت ها نماز ها ودعاها دریافت احساس خوب وآرامش است هرچی در این راه استمرار داشته باشیم در راه دریافت احساس خوب توکل وایمانمون به خدا بیشتر می شه واما موضوع جلسه امروز
تناقض بین نگرش باوری که به خدا داریم با اونی که راجب خدا شنیدیم وفکر می کنیم
من اعتراف می کنم در طول زندگیم هرگز ایمانی به خدا نداشتم در حالی که تمام اطرافیانم منو آدم مومن ومعتقدی می دونن چون داعم دم از خدا می زنم تمام پروفایل هام راجب صفات خداست از نوجوانی برای خدا دلنوشته های زیبا واحساسی نوشتم همیشه بهترین انشالا هارا راجب خدا نوشتم اما پشت هیچ کدام از حرفهام اعتقادی نبوده اینجا دیگه راهی برای فرار نیست ودارم بین آدمای حرفم می زنم که همه داریم یک آگاهی رو دریافت می کنیم ودیگه نمی تونیم به خودمون دروغ بگیم
همیشه همه کارهامو با نام خداوند بخشنده ومهربان شروع کردم اما نه به بخشندگیش ونه به مهربانیش اطمینان کامل نداشتم چون در عمل پیاده
نکردم سالهاست هر وقت یاد رفتار اشتباهم با پدر مادرم می افتم عذاب وجدان می گیرم وبه خودم بد وبیراه می گم بارها هم از اونها هم از خدا معذرت خواستم ولی باور نمی کنم خدا منو بخشیده باشه
بخاطر رفتار اشتباهم که از سر عصبانیت چند لحظه ای که با همسرم ودختر داشتم نمی تونم خودمو ببخشم واحساس گناه میکنم وباور نمی کنم خدا منو بخشیده باشه
شنیدم که خدا قادر مطلقه وبی ازن او برگی از درخت نمی افته اما هرشب کابوس زلزله دارم وبا ترس می خوایم حتی مدتی قرص آرام بخش می خوردم وبهم می گفتن برو پیش روانپزشک شبها نمی تونستم بخوابم این بخاطر ایمان نداشتنم به خدا بود چون فقط به حرف اونو قادر توانا می دونستم سالهاست نگران مریض شدن واتفاق افتادن برای دخترم هستم وهمیشه نگرانشم هر بار از مدرسه بهم زنگ می زنن تمام بدنم می لرزه نکنه اتفاقی افتاده باشه وزمین خورده باشه یا بلایی سرش اومده باشه این در حالی که وقتی از در می زنه بیرون اونو به زبان دست خدا می سپارم ومی گم خدایا در جایی که از دیدگان من پنهان است اما از دیدگان توپنهان نیست مراقب او باش واین فقط به حرفه سالهاست می گم خدا رزاقه وروزی فقط دست خداست وهربار شوهرم از درآمد نداشتن و مشتری نبودن برای مغازش می گه بهش می گم نگران نباش روزی دست خداست اما خودم نگران می شم واین فقط به حرفه اگه پولی جمع می کنم می ترسم ازش خرج کنم یا به نیازمندی کمک کنم چون می گم تمام می شه وخودم بیشتر بهش احتیاج دارم چون صفت رزاق بودن خداوند رو باور ندارم وقتی کسی بهم می گه چرا دیگه بچه دوم نمیاری ودخترت دیگه بزرگ شده می گم کی خرجشو بده تو این اوضاع گرانی کی می تونه خرج دوتا بچه رو بده واین برای اینکه من به رزاق بودن خداوند باور ندارم واینکه می گن هرآنکه دندان دهد نان دهد رو فقط در حد حرف قبول دارم وبه بقیه هم می گم خواهرم به ظاهر خیلی مومن نیست چون محجبه نیست ونماز نمی خونه ندیدم تا حالا دم از خدا وپیغمبر بزنه اما با اینکه شوهرش بیکاره بیشتر سال بچه دومش رو به دنیا آورد هرچی بقیه گفتن برا چته می گفت پسرم تنهاست وباید خواهر وبرادر داشته باشه ومی گفت خدا خودش روزیشو می رسونه وهمیشه هم همین طور شده ودر بهترین شرایط بچه اش رو به دنیا آورد و داره بزرگ می کنه اما منکه همیشه دم از خدا می زنم جرعت ندارم یه بچه دیگه به دنیا بیارم.
سالها مادرم مریض بود ومن دعایی نبود برای سلامتیش نخونده باشم نذر کردم خیلی وقتا ساعت ها بعد نماز گریه می کردم تا خدا شفاش بده اما کوچکترین اطمینانی نداشتم که خدا شفای مادرم رو بده ومی گفتم سرطان چیزی نیست که خوب بشع
غافل از اینکه این درخواست ها حتی جزعی از جزع هم برای خدا محسوب نمی شه واون بی نهایته وهیچ چیزی ذره ای از قدرت وعظمتش رو کم نمی کنه
راستش دیگه خسته شدم از این همه حرف از این همه دم از خدا زدن و ذره ای ایمان نداشتن دیگه می خوام به خدا ایمان بیارم شنیده هامو به عمل تبدیل کنم بسه دیگه چند سال دیگه باید فقط تظاهر کنم می خوام تو این دوره این دفعه واقعی واقعی به خدا ایمان بیارم وبه گفته های پیامبرش که استاد عطاروشن هست عمل کنم احساس می کنم در سن 36 سالگی یه بار دیگه خدا پیامبری فرستاده تا منو به دین خودش دعوت کنه حتی الانم از این نوشته خودم می ترسم که اینجوری می گم اما دیگه ترس بسه ومی خوام عمل کنم فقط اینکه همیشه گفتم منو ول کردی به امون خدا یا بچه رو رها کردی به امون خدا عین کفر بوده واز این به بعد می خوام خودمو بچه ام رو زندگیمو رها کنم به امون خدا به خواست خدا ولی به عمل نه به حرف
استاد عزیزم چقدر شیوا چقدر زیبا سخن می گی از خداوند هرچی این فایل رو گوش می دی تمامی نداره هربار می شنوی انگار دفعه اوله خوش بحالتون که در زمانه ای اینقدر آگاه وبینا هستین که اکثر آدمها در کفر مطلق به خدا هستن وخوش بحال من که خدا هدایتم کرده واینجا هستم
سلام استاد عزیز
من چندبار این فایل رو گوش دادن ولی واقعا نمیدونم چی باید بنویسم.
درمورد زبان عربی که من چندسالی هست به خاطر همین عربی بودن نمیتونم برم سراغ دعا و قرآن.نذرکردم که قرآن رو ختم کنم ولی چون وقتی میخونم نمیفهمم چی میگه انگار عذاب میکشم.همش فکر میکردم کاش میشد بتونم قرآن رو به فارسی ختم کنم ولی میترسیدم قبول نشه ازبس که همه میگفتن خدافقط عربی قبول میکنه.ولی یه بارروز عرفه توتلوزیون دیدم مسلمانان اروپایی قرآن و مفاتیح به زبان انگلیسی میخوندن و کسی بهشون چیزی نمیگفت.از اونجا فکرم دچاردوگانگی شد که مگه ما چمونه که نباید دعا و قرآن رو فارسی بخونیم….وقای عربی رو نمیفهمیم و اون حس لذت صحبت باخدا رو احساس نمیکنیم خب عربی خوندن که بی فایدس.
والان با دیدن این فایل مهرتایید به افکارم زده شد که بهتره به فارسی با خدا صحبت کنم.
ختم قرآن که چندساله نتونستم ادا کنم رو به فارسی بخونم و ختم کنم.اینجوری خدا راضی تره…
دربارهی تفکرما نسبت به خدا….شما واقعا انگار از ته قلب ما خبردارین.
من خیلی فکر کردم.من زانو درد دارم و میترسم از لینکه زمینگیربشم.همش دعا میکردم خدایا زانوهام خوب بشن ولی ته قلبم میگفتم نه بابا خدا بیکاره بیاد زانوی منو خوب کنه…یا میگفتم خدا تانخواد زانومو خوب نمیکنه.ولی الان که بهتر فکر میکنم میگم خدا جهان رو رو به پیشرفت و خوبی و ساختن و آبادی آفریده،حتی انسانها هم دارن بیشتر تکامل پیدا میکنن.پس یعنی خدا همه چیز رو برای ما به سمت خوبی میخواد فقط کافیه من تفکرم رو با بخشش و مهربونیه خدا یکی کنم تا ببینم واقعا خدا منو سالم میکنه،بیماریهامو خوب میکنه. و خیلی کارهای دیگه خدا با باور قلبی برامون فراهم میکنه
خدا رزاقه ومن باید اینو ازته دل باور کنم و اون زمانی که با ایمان کامل بگم خدا رزاقه میتونم ببینم خدا بیشتر از قبل بهم روزی میده.وقتی با این بگم خدا شفا دهندس اون زمان واقعا خدا منو شفا میده.فقط کافیه من از ته دل به گفته ها و شنیدهام راجع به خدا ایمان بیارم.
همونجور که خدا تو قرآن میگه کسانی که ایمان آوردید از نعمتهای خدا بهره مند میشید.ولی ما فقط مسلمون زبانی هستیم.خدا هیچ جا نگفته کسانی که اسلام بیارن موفق هستن بلکه همه جا از ایمان حرف زده.یعنی ماکه زبانی مسلمانیم بلید ایمان کامل هم داشته باشیم.
انقدراز بچگی مارو از خدا ترسوندن که فلان کارو نکنید میریدجهنم و خدا شکنجه و عذابتون میکنه که ما قبل از رحمت و بخشش خدا یاد عذاب میوفتیم.
وقتی درتنهایی خودم خلوت میکنم و فکر میکنم به گفتهاتون میفهمم چقدر توی این ۳۵ سال عقب بودم.چرا خدا رو درست ندیدم،درست باور نکردم،چرا وقتی گفتم تو تنهایی خدا در کنارمه حسش نکردم…..واقعا از خودم خجالت میکشم و گریه ام میگیره.
خدایا منو ببخش که انقدر ازت دور بودم.میدونم بخشنده ای و میدونم روزی دهنده و شفا دهنده ای،میدونم مهربونی و یادی دهنده ای و الان دارم از ته دل قلبم باور میکنم به این گفته ها.
خدایا شکرت که منو تو این مسیر شناخت و آگاهی اوردی.ممنونم خدای مهربونم
انجام تمرینات جلسه:
من خیلی رو ذهنم در مورد خدا کار کردم ، و خیلی چیزا در مورد خدا تو ذهنم تغییر کرده ، من آدمی بودم که فکر خدا با غم من خوشحال تره با ناراحتی من و بدبختی من احساس دلسوزی میکنه ولی خب همش اشتباه بود ، همش اشتباه ، و خب الان خیلی حس بهتری نسبت به خدا تو ذهنم دارم
نشان های دریافت شده
به نام خداوند جان و خرد
با عرض سلام و ادب خدمت استاد عزیز و یاران همراه.
استاد این فایل بسیار تاثیر گذار بود بار اول که فایل رو دیدم کاملا داغون شدم بعد از چندین بار شنیدن تونستم افکارمون جمع و جور کنم .
آخه هر چی رشته بودم رو زد پنبه کرد .
بعد از ۴۴ سال زندگی فهمیدم به خدا ایمان ندارم .
بذارید اول از پراکنده گویی خودم عذر خواهی کنم چون هر چی به ذهنم می رسه سعی می کنم خلاصه بنویسم و گرنه کتابی میشه برای خودش .
استاد می خوام از اول شروع کنم درباره ی زبان عربی ،راستش من فکر کنم حدود ده سال پیش دوره های مربیگری قرآن رو گذروندم تا بتونم قرآن رو به عربی و زیبا تلاوت کنم ولی الان باید بگم زمانی که عربی رو فارسی می خوندم بیشتر قرآن می خوندم چون خواندن قرآن به زبان عربی با کلی تغییرات کمی سخته .
حقیقتا بزرگترین آرزوی من درباره ی قرآن اینه که وقتی تلاوتی می شنوم یا خودم قرآن رو می خونم ،بفهمم چی میگه .
چند سالی میشه که ترجمه می خونم حتی دعاها رو چون باید بفهمم چی می خونم .
اینو بگم که نجوا کردن به زبان عربی چون ریتم خاصی داره برام دلنشینه .
گاهی دیدم که آدم ها تند تند ذکری رو می خونن یا دعایی رو انگار مجبورن هر روز اونو بخونن بدون اینکه بفهمند و احساسی در میان باشه .
یادمه یکدفعه خواهرم تند تند تسبیح می چرخوند و ذکر می گفت بهش گفتم داری چکار می کنی چه فایده ای داره ،گفت یک کدوم از این ذکر ها خودش سیمم رو وصل می کنه ،من که نفهمیدم .
من نمی تونم اینکارا رو بکنم .
حقیقتا حرف زدن با خدا و تفکر درباره ی خدا رو بیشتر دوست دارم از ذکر و نماز و ..
رسیدم به قسمت سخت ماجرا
شناخت خداوند و باورهای من :
بهش فکر که می کنم دلم آشوب میشه .
من خداوند رو بی نیاز میدونم و به این باور دارم چون همیشه سعی می کنم محبت هاشو جبران کنم ولی اون به هیچ کاری از طرف من نیاز نداره .
میدونم خداوند یکتاست و باور دارم اونم بخاطر تفکر در جهان هستی است .
میدونم خداوند بخشنده است و اینو باور دارم چون اگه کاری کردم که شایسته نبوده و عذر خواهی کردم برام تمام شده و دنبالش دیگه نیستم .
من میدونم خداوند قادر و تواناست ولی باور ندارم چرا ؟
چون اگه تاریک باشه من بخوام از خونه برم بیرون همش از ترس خدا خدا می کنم که مواظبم باش اما ترسم کم نمیشه تا اینکه یک آدم دیگه بیرون ببینم اونموقع کلا خدا رو یادم میره و خیالم راحت میشه .
بچه هامو میگم خدایا به تو سپردم ولی آرامش ندارم و می ترسم .
می دونید استاد بزرگترین مسئله من اینه که با خودم میگم اگه خدا بخواد من و بچه ها رو حفظ می کنه اما اگه نخواد چی ؟
شاید بخواد منو امتحان کنه ؟
مثلا یک اتفاقی که ازش می ترسم بیفته و اون امتحان باشه .
این آیه که ما شما رو به مال و فرزند و بیماری آزمایش می کنیم منو اذیت می کنه.
نمی فهمم چرا درباره ی خدا اینطوری فکر می کنم که همش می خواد منو امتحان کنه ؟
استاد ترس های زیادی دارم و همیشه نگرانم اتفاق بیفته و من کم بیارم بارها با خودم تا انتهای اتفاق هایی رو که ازشون می ترسم مرور کردم و گریه کردم شاید بتونم تمومش کنم ،ولی نمیشه .
با خودم گفتم خدا اگه بخواد کاری بشه میشه و اگه بخواد جلوی کاری رو بگیره هیچ کس نمی تونه مقابلش بایسته .
من می ترسم که خود خدا بخواد اون اتفاق بیفته .
نمی تونم بر ترس هام غلبه کنم .
یادمه چند روز پیش کتاب قرآن رو باز کردم ،پیامبری به قومش گفت :
چرا قبل از رحمت خداوند منتظر عذابید.
فکر کنم این آیه برای من بود .
وای خدایا چرا به تو ایمان نمیآورم.
استاد قبلا فکر می کردم چرا خداوند ما رو دوست نداره و اینقدر سختی و بدبختی وجود داره البته قبل از ازدواج بعد متوجه شدم که لازمه ،مثل همین سخت گیری هایی که من برای بچه هام دارم .
مثلا وقتی مریض میشن و آمپول دوست ندارن و گریه می کنن من میدونم باید اینکار بشه اونو انجامش میدم با اینکه فرزندم شاید از من بدش بیاد .
اینو برای خداوند هم قائلم .
استاد این نوشته ها بسیار باعث آزار من میشه به طوری که نمی تونم تمومش کنم .
سال ها با این مباحث و تفکر درباره ی این مسائل اذیت شدم تا اینکه یک بار گفتم خدایا من که سر درنمیارم تو رو به دانایی قبول دارم و بودنت رو قبول دارم پس هر چی بشه تو آگاهی .
گفتم مگه موسی از رفتار خضر سر درآورد که من دربیارم ،بی خیال شدم.
الان با این فایل دوباره همه چی برای من سر باز کرد و من چند روزه خواب و خوراک ندارم .
انگار یک دیوار شکسته داشتم که روشو کچ کرده بودم تا دیده نشه الان اون کچ ها ریخت و ترک عمیق دیوار نمایان شد .
ببخشید منو دوست ندارم این فایل رو ادامه بدم .
یعنی بازم عشق و علاقه ای که فکر می کردم بخدا دارم دروغ بود و از روی ترس ؟
انگار همه ی حال خوب و همه دنیایی که ازش لذت می بردم دروغ بود و ساختگی .
استاد می خوام برم فایل بعدی ،متعهد شدم به انجام دوره ولی الان دست و دلم می لرزه ،احتیاج دارم به تفکر و تنهایی .
ببخشید 😔😔
امیدوارم روزی برسه که بیام و این فایل رو دوباره با بهترین آگاهی بنویسم .
درود خداوند برشما 🙏🌹
نشان های دریافت شده
بنام خدا
اعتقاد من درباره خدااز بچگی . وقتی می پرسیدم .نمیدونم چطور ولی واقعا از همه میپرسیدم حتی مدرسه هم نرفته بودم. توتلویزیون میگفت خداخونش توقلب ماست . منم هر وقت از مادرم می پرسیدم جوابش همین بود اما وقتی ناراحت میشد غمگین شد با بابام دعواش میشد. کتک میخورد . میشنیدم شروع میکرد به گفتن که نمیدونم کجاست چرا نمی بینه مارو بعد از اون زمان بی پرده می نویسم. تاواقعیت خودم برام اشکاربشه تابهم اثبات بشه . برای خودم .نمیدونم نظرتون چطوره. در مورد حرفام ولی چون آزادی نوشتن دارم مینویسم موقع که باترس ولرز شب میخوابیدم یاتوی اتاق جمع میشدیم منو. خواهرا م . مامانم می گفت. فلان کارونکنین باباتون عصبی میشه بذا ین بخوابه کاری نکنیین ناراحت بشه. و درمورد همه چیز بهمون میگفتن نکنین. اذیت حرف نزنین . . بعد میخواستیم کاری بکنیم ماه رمضون یا محرم که اینو نمیدونم کی گفته که محرم حرامه تخمه خوردن خداخوشش نمیاد . پفک و چیپس خوردن حرومه فیلمای خنده دار دیدن و کلی چیزای دیگه موقعی که اتاق کثیف میشد مامانم میگفتم باباتون عصبی میشه . تمیزش کنیین . موقع که غذا مثلا می افتاد رو زمین برنج یاهر چیزی که اضافه بود میگفت خداخوشش نمیاد اما زمانی من خدا ناراضی شدم وارتباطم باهاش قطع کردم همون هفت سالگی بود همیشه. عاشق این جمله بودم که خدا خونش تودلمه وخوشحالم بودم حتی موقع ناراحتی وغم توخونمون. آمااز جایی این ارتباط واین وجود داشتنش رودر خودم قطع شد زمانی که من عاشق پدر بزرگم بودم خیلی باهم بازی میکردیم وتو دوران بچگی کلی حرف بهش میزنم که نمیدونم چی بود ولی خوشش می اومد ومن حتی بیشتر از پسر خاله هام وپسر داییام بلاسرم اومد به خاطر بازی کردنام و همیشه منو میگرفت روزانو وفشار میداد بادست وپاش میگفت توروفشارمیدم چون. ازهمه فضول ترگی یه شب ازدنیارفت .موقع که بچه بودم میخواستم بدونم برمیگرده یعنی حالا که رفته میاد خونه یانه . بعد نمیدونم کی بود گفت نه اون جسمش زمینه دیگه نمیبسش روحش پیش خداست رفته پیش خدا دیگه برنمی گرده گذشت ومن ترسیدم از. ازدست دادن مادر بزرگم . دوسال بعد کلاس سوم ابتدایی بودم مادربزرگم کنار دست من حالش بدشد وله محض رفتن به بیمارستان ازدنیارفته بود. .من این بار هم همون حرف رفتن پیش خداروشنیدم وانقدر برام ملموسش میکردن که خدا هرکس و دوست داره ازت میگیره . ومن از خدانفرت پیداکردم و اتصال منقطع شد قطع نمیشه اما فاصله گرفتم. من. . واین روهم دربچه های فامیل دیدم .چون همه یوا خونه به خونه دیواربه دیوار از خونه دایی عمو خاله و پسسر پسر عمو درکل یک منطقه بکه همگی باهم توش زند کی میکنیم وبچه های کوچی ک روهم این جوری بهشون میگفتن مادربزرگ دیگم .وبعداز اون. هم. من. ترسیدم چیزی که بهم بده روازم بگیره میگفتن. خداهر چی بده رومیده ولی بعدازت پس میگیره امادرعین حال هم میگفتن. رزاق بخشنده .وقتی بیماریم تو بارداری اولم برگشت. بیشتر از خدامتنفرشدم تااینکه بخوام ازش کمکم کنه .همیشه میگفتن .مادرم. بود میگفت خدادعاهاتوجواب میده چون مریضی این قبل از ازدواجم بود وبعداز اون هم موقع ازدواج یادم میاد موقع عروسی ناخواسته قرآن از دست افتاد همه گفتن باید صدقه بدی معلوم نیست چه بلایی سرت بیاد بااینکه میگفتن خدابخشندست خدا ناجی آدم هاست به همه چیز آگاه هست وقتی بچمو از دست داد و باز هم نفرت بیشترشد وشاید باورتون نشه اما حتی از شنیدن صوت قرآن هم ترس دارم . وقتی میشنیدم می گفتم باز کی فوت کرده. چی شده بدش هم که هر اتفاقی توخونه می افتاد ترسی که از پدرم داشتیم انگار دوتاخداوجودداشت خدایی که توخونه هست و خدایی که فقط ازبالانگاه میکرد و کاری بلدنبود بکنه . وزمان که گذشت. من بیشتر . وبیشتر احساس میکردم دورم از بچگی هام از لذت های درسته اون زمان لذت های زیادی نبردم از زندگی اما بازم اون لذتی که وقتی که میگفتم خداکجاست دست میزاشتن روی قلبم ومیگفتن خدای تودلته رونداشتم وبیشتراز بودنش بالای سرم از فرشته هاست ناراحت بودم دوست نداشتم وحتی در تمام این مدت با صراحت بگم هیچ وقت از روی علاقه این کاررونکردم حتی درموردنماز نظر ونیاز چندبار این کار و کردم به شوهرم برگشت گفت داری شرط بندی میکنی باخدا لمایک جا باور دارم که خدانجاتم داد وتونستم به زندگی ادامه بدم یه بار توخیابون تشنج کردم خیره ومنگ وبدون هیچ نگاهی به جلو داشتم حرکت میکردم مستقیم میرفتم چشمام باز بود حرکت میکردم ادامه میدادم اما چیزی از پیرامونم درک نمیکردم تا اینکه یهو دیدم کنار دست یه خانوم ودستمو گرفته. بود. میگفت دیدم داری راه میری ماشین هم ازاین هشت چرخه که بار حمل میکنن میذارن. .چی هست میگفت داشت با سرعت میومد فهمیدم هیچی نمی فهمی ازدوروبرت گفتم بکشمت نری زیر ماشین . بهش گفتم ممنون نجاتم دادی گفت من نبودم خدابود که نجاتت داد از اون روز باز م یه حس امیدی پیداکردم اما هنوز اونقدر قوت نگرفته بود تا اینکه. به طریقی که دفعه ی پیش گفتم تصمیم گرفتم ادامه بدم . وایمانم روبهش قویترکنم .چون چندجا نشونه بهم داد پس تصمیم گرفتم مسیرموازطریق نشونه هاادامه بدم.