بسیاری از ما در طول زندگی آرزوها و خواستههایی داریم که برای رسیدن به آنها تلاش میکنیم، اما گاهی به نتیجه دلخواهمان نمیرسیم.🤔 شاید از خودتان بپرسید چرا؟
حقیقت این است که راه رسیدن به خواستهها تنها با تلاش فیزیکی هموار نمیشود. ما اغلب فراموش میکنیم که دنیای درونمان، یعنی افکار و احساسات ما، نقشی کلیدی در جذب آرزوهایمان دارد. 🤯
این مقاله قرار است به شما کمک کند تا با اصول و قوانین جهان هستی آشنا شوید و ببینید که چطور با مدیریت ذهن و احساساتتان میتوانید به سمت اهداف و آرزوهای واقعیتان حرکت کنید.
پس همراه من باشید تا با هم این سفر جذاب را شروع کنیم! ✨💖
خواسته ها به چه صورت ایجاد می شوند
تا حالا از خودتان پرسیدهاید که آرزوها و خواستههایی که دارید واقعاً از کجا آمدهاند؟ 🤔
شاید فکر کنید تمام این خواستهها از دلِ نیازهای واقعی و درونی شما بیرون میآیند، اما اگر کمی عمیقتر به آن نگاه کنیم، متوجه میشویم که بخش بزرگی از آنها از مشاهده زندگی دیگران شکل میگیرد.
مثلاً دوستتان را میبینید که یک ماشین جدید خریده یا همکارتان به یک سفر خارجی رفته است و ناخودآگاه، آرزوی داشتن همان چیز در ذهن شما شکل میگیرد.

راه رسیدن به خواستههایی که از این طریق به وجود میآیند، اغلب با احساسات منفی مثل حسرت و ناامیدی همراه است، چون معمولاً این حس را در ما ایجاد میکند که “چرا من ندارم؟” 😔
این نوع خواستهها، به جای اینکه ما را به سمت خوشبختی هدایت کنند، ما را وارد یک رقابت بیپایان میکنند که در آن همیشه یک قدم عقب هستیم. به همین دلیل، شناخت ریشه خواستهها بسیار مهم است.
خواسته های ما به طور کلی به دو صورت در وجود ما شکل میگیرند:
۱- از برخورد با تضاد: این نوع خواستهها کاملاً درونی و حقیقی هستند و از نیازهای اساسی ما نشأت میگیرند.
مثلاً وقتی تشنه هستید، به صورت خودکار نیاز به آب در شما شکل میگیرد. یا وقتی در محیطی گرم و آزاردهنده قرار میگیرید، به سمت جایی خنک کشیده میشوید.
حتی زمانی که کسی به شما بیاحترامی میکند، به صورت خودکار آرزوی قرار گرفتن در شرایطی را پیدا میکنید که مورد احترام باشید.
این خواستهها نیازی به فکر کردن یا برنامهریزی قبلی ندارند؛ بلکه به صورت خودجوش و طبیعی به وجود میآیند و راه رسیدن به خواستهها را برای ما روشن میکنند. ✨
۲- از مشاهده زندگی دیگران: این نوع خواستهها از طریق مقایسه و دیدن شرایط زندگی افراد دیگر به وجود میآیند.
این مشاهده میتواند در دنیای واقعی یا از طریق فضای مجازی و دیدن ویدیوها باشد.
مثلاً وقتی زندگی یک فرد موفق را میبینید، ممکن است به صورت ناخودآگاه آرزوی داشتن شرایط او در شما شکل بگیرد. نکته مهم اینجا این است که باید مراقب احساسی که این مشاهده در ما ایجاد میکند، باشیم.
اگر دیدن موفقیت دیگران به جای حسرت و اندوه، در ما شوق و ذوق برای رسیدن به آن شرایط را ایجاد کند، میتواند انگیزهبخش باشد. اما اگر منجر به گله و شکایت شود، ما را از راه رسیدن به خواستهها دور میکند.
چرا گله و شکایت ما را به عقب میراند؟
حالا که با منشأ خواستهها آشنا شدیم، بیایید به یک نکته فوقالعاده مهم بپردازیم: نقش احساسات ما در جذب خواستهها. 💖
وقتی در شرایط نامطلوبی قرار میگیریم، ذهن ما به صورت خودکار به شرایط بهتر فکر میکند. این یک درخواست طبیعی به جهان هستی است که ما خواهان شرایط بهتری هستیم.
اما مشکل از جایی شروع میشود که به جای تمرکز بر روی راهحل و شرایط بهتر، شروع به گله و شکایت میکنیم.
ما بارها و بارها درباره آن شرایط بد صحبت میکنیم و انرژی و تمرکزمان را روی آن میگذاریم. این کار دقیقاً مانند این است که بخواهیم به سمت شمال برویم اما مدام به سمت جنوب حرکت کنیم.
به این ترتیب از راه رسیدن به خواستهها دور و دورتر می شویم.
اینجا باید یک اصل مهم را به خاطر بسپاریم: جهان هستی سواد ندارد! 🌍
جهان هستی معنی کلمات و جملات ما را درک نمیکند؛ بلکه فقط احساس و فرکانس ما را دریافت میکند.
وقتی شما مدام از شرایط بد و نامطلوب گله میکنید، فرکانس احساس بد را به جهان هستی میفرستید.
از نظر جهان، تکرار و توجه مداوم به یک موضوع به این معناست که شما آن شرایط را دوست دارید و میخواهید در آن بمانید.
به همین دلیل است که هرچه بیشتر درباره مشکلاتتان حرف میزنید، بیشتر با آنها درگیر میشوید.
در مقابل، وقتی شکرگزار هستید و درباره نکات مثبت زندگیتان صحبت میکنید، فرکانس احساس خوب را ارسال میکنید. جهان هستی این احساس را دریافت کرده و شرایط، افراد و فرصتهای مشابه آنچه به آن توجه کردهاید را در زندگیتان رقم میزند.
این همان چیزی است که در آیات قرآن و احادیث هم به آن اشاره شده است: شکرگزاری و دوری از غیبت و قضاوت، باعث توجه به خوبیها و در نتیجه جذب آنها میشود.
پس برای هموار کردن راه رسیدن به خواستهها، باید تمرکزمان را از روی نداشتهها برداریم و روی داشتهها بگذاریم.

قانون تکامل: عجله ممنوع! 🦋
بخش سوم و شاید مهمترین بخش در راه رسیدن به خواستهها، درک قانون تکامل است.
ما انسانها ذاتاً موجودات عجولی هستیم و دوست داریم یک شبه به همه چیز برسیم.
میخواهیم یک شبه پولدار شویم، یک شبه لاغر شویم یا یک شبه در هر زمینهای به اوج برسیم. اما آیا این کار منطقی است؟
خداوند، که قادر مطلق است، جهان هستی را در شش روز (شش دوران) آفرید. ⏳
این موضوع در چندین آیه از قرآن تکرار شده و به ما یادآوری میکند که هر چیزی، حتی خلقتی به عظمت جهان هستی، نیازمند طی کردن یک فرآیند تدریجی و تکاملی است.
طبیعت به ما درسهای بزرگی درباره تکامل و راه رسیدن به خواستهها میدهد.
مثلاً یک پروانه بدون گذراندن دوره کامل خود در پیله، نمیتواند به یک پروانه کامل تبدیل شود و اگر زودتر از موعد از پیله خارجش کنیم، بدون شک میمیرد. 🐛
اگر بدون طی کردن مراحل تکاملی به چیزی برسیم، چون “ظرف” ما برای پذیرش آن آماده نیست، خیلی زود آن را از دست میدهیم.
این همان اتفاقی است که برای کسانی میافتد که یک شبه پولدار میشوند و به سرعت ورشکست میشوند. یا کسانی که با راههای غیرطبیعی و عجولانه وزن کم میکنند و بلافاصله به وزن قبلی خود برمیگردند.
به همین دلیل، باید این نکته را به خاطر بسپاریم که راه رسیدن به خواستهها یک مسیر تدریجی است، نه یک جهش ناگهانی.
اعتماد به فرایند زندگی: ایمان قلبی به مسیر 🌈
یکی از مهمترین نکاتی که در راه رسیدن به خواستهها باید به آن توجه کنیم، اعتماد به فرایند زندگی است.
گاهی ما همه کارهای لازم را انجام میدهیم: تلاش میکنیم، ذهن و احساسمان را مدیریت میکنیم، شکرگزار هستیم و حتی صبورانه منتظر میمانیم. اما با این حال، باز هم احساس میکنیم چیزی کم است.
اینجاست که موضوع “ایمان” نقش پررنگی در راه رسیدن به خواستهها ایفا میکند. ایمان یعنی باور قلبی به اینکه جهان هستی همیشه به نفع ما عمل میکند، حتی اگر در لحظه چیزی برخلاف میل ما اتفاق بیفتد. 🙏
تصور کنید دانهای کوچک در دل خاک کاشته شده باشد. این دانه مدتی طولانی در تاریکی خاک میماند، بدون اینکه نشانی از رشد بیرونی داشته باشد.
اگر بخواهیم عجله کنیم و قبل از موعد زمین را زیر و رو کنیم، رشد گیاه را نابود کردهایم. اما اگر صبورانه به فرایند طبیعت اعتماد کنیم، آن دانه در زمان مناسب سر از خاک بیرون میآورد و به گیاهی زیبا تبدیل میشود. 🌱
راه رسیدن به خواستهها هم دقیقاً همینگونه است. بسیاری از اوقات خواستههای ما در حال شکل گرفتن هستند، اما چون چشم ما نتیجه فوری نمیبیند، دچار ناامیدی میشویم.
در حالی که واقعیت این است که جهان هستی پشت پرده در حال هماهنگی شرایط و افراد موردنیاز برای تحقق آن خواسته است.
بنابراین، برای اینکه راه رسیدن به خواستهها برایمان هموار شود، باید یاد بگیریم:
- اعتماد کنیم حتی اگر نشانهای نمیبینیم.
- رها کنیم و مدام نگران نتیجه نباشیم.
- ایمان داشته باشیم که هر خواسته در زمان درست و به بهترین شکل ممکن محقق خواهد شد.
این نگاه، آرامش عمیقی به ما میدهد و باعث میشود نهتنها مسیر برایمان شیرینتر شود، بلکه ارتعاش و فرکانس مثبتی به جهان بفرستیم که تحقق خواستهها را سریعتر و آسانتر میکند. ✨

جمعبندی: مسیر عملی رسیدن به خواستهها با قدرت ذهن 🌟🧠
در این مقاله فهمیدیم که راه رسیدن به خواستهها تنها با تلاش فیزیکی هموار نمیشود؛ شناخت ریشه خواستهها، مدیریت ذهن و احساسات، شکرگزاری، صبر و اعتماد به فرایند زندگی، نقش اصلی را در تحقق آرزوها دارند. 💖
اما دانستن این نکات کافی نیست؛ برای اینکه واقعا تغییر را در زندگی خود احساس کنیم، نیاز داریم راهکارهای عملی و قدمبهقدم برای بهکارگیری این اصول را یاد بگیریم. 🤔
شرکت در دوره آموزشی “رسیدن به آرزوها با قدرت ذهن” به شما این امکان را میدهد که:
- خواستههای واقعی خود را شناسایی کنید 🎯
- ذهن و احساسات خود را برای جذب شرایط مثبت آماده کنید ✨
- تکنیکهای عملی و علمی حرکت در مسیر تحقق آرزوها را بیاموزید 🏃♀️💨
- و با تمرینات ذهنی، مسیر تکامل خواستهها را با صبر و لذت طی کنید 🌿
با یادگیری این روشها، شما دیگر منتظر اتفاقهای تصادفی نخواهید بود؛ بلکه خودتان فعالانه راه رسیدن به خواستهها را هموار میکنید و هر گام کوچک در مسیر را با آرامش و اطمینان طی میکنید. 🌈💖
اگر آمادهاید تا راه رسیدن به خواستهها را به شکل اصولی طی کرده و آرزوهایتان را به واقعیت تبدیل کنید، این فرصت را از دست ندهید و با قدرت ذهن، مسیر تحقق خواستهها را اصولی و عملی بیاموزید. 🚀✨
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
امتیاز 4.22 از 138 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!
به نام خداوند بخشنده ومهربان
استاد عزیز شما درست میگین خواسته های ما باید قدم به قدم وپله به پله باشه
من یادم میاد تو لیست آرزوهام داشتن یه خونه بزرگ مثل قصر بود یا مثل بقیه منم دلم سفر خارج و آخرین مدل ماشن میخواستم
من هم از خداوند شاکی بودم که چرا به فلانی دادی به من نمیدی
الان این فایل گوش دادم تازه متوجه شدم که منم چه قدر طرز فکر وخواسته هام غلط بوده
واقعا مهم که هر چیز باید زمانش برسه وصبر داشته باشیم واز کمش بخواییم شما فکر کنید همین وجود انسان وقتی یک نوزاد به دنیا میاد فکرش کنید که مادرش از خدا بخواد این الان شروع کنه به حرف زدن یا پاشه راه بره .این همون نداشتن صبر ودقت نکردن به این که باید مرحله به مرحله باید بگذرونه تا بتونه حرف بزنه .رشد انسان نمونه کامل خواسته های انسان که داره نشون میده که باید مرحله به مرحله در زمان خودش باید تي کنه تا تکاملش شکل پیدا کنه
هیچ انسانی یک شب بزرگ نشده یک شب نتونسته کارهای ساده زندگیش خودش انجام بده پس باید مراحلش بگذرونه
یادم پدرم وقتی نوجوان بودم آرزو داشت که یه باغ خیلی بزرگ داشته باش
پدرم چون وضع مالیش خوب بود
تونست اون باغ بد مدت ها بخر ولی واقعا مرحله اول پدرم نگذرانده بود اون این که تا حال یه باغ کوچیک نخرید بود که ببین میتونه ازش لذت ببر اصلا خوشش میاد
چون باغ نگهداری خاص خودش داره
زمانی که پدرم باغ خرید یه باغ ۳ هزار متری بود یادم نمیره که برای پر کردن آخرش یه روز کامل میکشید که آب توش پربشه
بد یه مدت کوتاهی حدود ۴ ماه وقتی تمام هیجانات اولیه پدرم از بین رفت
جاش ترس و استرس گرفتن جاش داد به تمام اون خواستش
یادم وقتی میرفتیم باغ پدرم میترسید دلش میخواست همه فامیل اون روز که ما میریم باغ اون ها بیانبد یه مدتی کسی دیگه حوصله نداشت به خاطر دوری راه نم اومدن
همین مثله باعث ناراحتی پدرم شد ودیگه از باغ لذت نمیبرد من وخواهرم کوچیک بودیم غروب نشده پدرم میترسید باغ به این بزرگی چه جوری بمونه با دوتا دختر کوچیک
خیلی سریع از اونجا ما میرفتیم خونمون
من اون زمان خیلی ناراحت بودم که چرا بابام نمیزاره شب هابمونیم، چرا همش میگه بقیه نمیان ،چرا از اینجا زده شده ،
الان میفهمم که پدرم اصلا لذت داشتن باغ متوجه نشود وخیلی زود دلزده شد
واین باعث شد به ۲ سال نکشید که پدرم باغ فروخت
اینم بگم که بد فروش هم هنوز قصه این میخوره که چرا فروختم
یعنی نه موقع خریدش نمیدونست برای چی این میخواد نه موقع فروشش ازش نتوستم دل بکنه .فقط تو ذهنش موند وتا الان پشیمونه
این برای من نمونه کامل فایل صوتی شماست استاد عزیز.
من فهمیدم که منم نباید در حال حاظر دنبال هدف ها وآرزوهایی باشم که باعث اذیت شدن من بشه باعث بشه که من لذت زندگی حال نفهمم
من از خدا ممنونم برای زندگی الانم واز خدا رو شکر میکنم که لذت زندکی کردن با گوش دادن به فایل ها شما دارم یاد میگرم از خدا ممنونم که من در این مسیر قرار داده
نشان های دریافت شده
سلام شادی عزیزم
از خوندن دیدگاهت خیلی لذت بردم چه مثال خوبی زدین از رعایت نکردن قانون تکامل توسط پدر عزیزتون خدا حفظشون کنه .
پدرتون به جای اینکه یه باغ کوچک بخره تا باغداری رو یاد بگیره وکارهای باغ رو به راحتی انجام بده از همون اول باغ بزرگ خرید و ازش هم لذتی نبرد ومایه رنج براش شد.
خیلی از ما هم اینطور عمل میکنیم ما هم دوست داریم یه شبه لاغر بشیم یه شبه پولدار بشیم یه شبه یه ماشین خفن بخریم سوار بشیم
ولی درک نمیکنیم که همه این ها باید پله پله اتفاق بیفته مثلا الان پراید داری یه پله ازون بالاتر هدفت باشه نه یه شاسی بلند خارجی این اصلا امکان نداره آدم مدارشو طی نکرده به پله ی بالاتر بره اگر هم بره مثل پدر شما جز غم اندوه وناله و استرس براش لذتی نخواهد داشت..
خیلی خوشحالم که 52 روز از ورودتون به سایت میگذره و یک تازه وارد آگاه و در مسیر رشدوتغییر هستین برای من آدمهای تازه وارد خیلی جالب وجذاب هستند چون من خودم اول ورودم به مسیر تو ابرها بودم وخوب میدونم شما الان چه احساساتی رو دارین تجربه میکنید .
موفق باشی دوست عزیزم
سلام خانم الهام خضرلو
ممنون از دیدگاهتان واقعا شما کاملا من درک کردین من واقعا الان روی ابرها هستم
وامیدوارم این حال خوب برای من وبقیه دوستان همیشه ادامه دار باشه 😘💝💝
نشان های دریافت شده
به نام خدای رزاق،
خواسته های واقع گرانایانه الان من:
۱. خونه ۳۰ متر بزرگتر از خونه الان و شخصی سازی نه مجتمعی در همین محله
۲. ماشین صفر دناپلاس که یک لول بالاتر از ماشین خودمون باشه
۳. سفر شمال یک شبه ۳ بار در تابستان هر ماه یه شب و یکبار سفر به جنوب در زمستان
۴. افزایش درآمدم ۵میلیون تومان هر ۳ماه
۵. گرفتن پاداش دوبار در سال
۶. لاغر کردن و دیدن تغییرات جسمی بیشتر
۷. افزایش ایمان به خدا و توکل و گرفتن تصمیمات درست برپایه آموزش ها و دانسته های که از دوره های ذهنی به دست میارم و توانایی عمل به آنها
۸. سلامتی و داشتن زندگی با عادت های سالم بیشتر، جایگزینی عادتهای سالم با عادتهای منفی در طول سال
۹. جور شدن وامی که به دنبالش هستیم و خریدن زمین های کشاورزی موردنظر در شهرستانمون
۱۰. تایم بیشتر در کنار خانوادم و دوستانم گذروندن نسبت به قبل
۱۱. رسیدن به خودم و تیک زدن دو مورد از لیست انتظارم
الان که اینارو نوشتم تازه فهمیدم درست آرزو کردن چیه ون تمام اینها در ذهنم خیلی دست یافتنی هستن چون واقعا در یه قدمیشون هستم و بعد رسیدن بهشون لیست ارزوهای بعدیم رو تنظیم میکنم و دوباره یکی دیگه از اشتباهاتی رو بهش پی بردم اصلا نوشتنی خوشحال شدم و ذوق کردم چون برام خیلی واقعی و باورپذیر بود.
نشان های دریافت شده
سلام و نور
پریا : به نام خداوند مهربان
من بازبینی کردم خواسته هایم را و همگی معقول بودند مثل تناسب اندام که خب با دوره ی لاغری با ذهن بسیار امکان پذیر هست و استدلال آن رسیدن دوستان به نتایج عالی و البته تغییرات خودم هست . و یا رسیدن به آرامش و احساس نزدیکی با خدا و حال خوب که در همین چند روز خیلی بهش نزدیک شدم و یکی دیگر از خواسته هایم تغییر افکار غلط و بازدارنده بود که به لطف خدا هر روز یک قدم نزدیک تر میشوام . و رسیدن به استقلال مالی یک رقم معقول تو ذهنم بود هست که به لطف الهیی در مسیر ش هم قرار گرفتم .
خداوند خودش بذر آرزو های امکان پذیر در این مرحله و در این لولی که هستم را در دلم قرار داده و مطمینم با سیر تکامل و به بهترین شکل ممکن و با آمادگی و در زمان درست به آن ها خواهم رسید و هر روز یک پله از دیروز خودم بهتر هستم و هر روز یک قدم بیشتر برای در مسیر آرزوهام بودن برمیدارم .
هیچ عجله ای ندارم زیرا خداوند متعال همه چیز را در زمان درست برایم مقدر میکند و من از این موضوع لذت میبرم و از این سیر تکامل هم لذت میبرم نه اینکه فقط به رسیدن فکر کنم بلکه با حس خوب و عالی رسیدن و لذت بردن و حس کردن خداوند برای من مهم است.
خدارا شکر میکنم که مرا به این دوره فوق العاده آگاه بخش هدایت و حمایت میکند برای ادامه آن و همچنین مرسی از استاد عزیز که این دوره را به اشتراک گذاشت با ما.
به نام خدای بی همتا
با سپاس از استاد عزیز
من همیشه در زندگیم چیز غیر باور نخواستم الان هم خواسته هایی که نوشتم به زندگیم نزدیک هست اول اونارو بدست میارم بعد پله پله آرزوهای بیشتر به نظر من بعدا آرزوها کوچیکتر میشن و آرزوهای بزرگ تر جاشون رو میگیرن
من همیشه به آرزوهای معقولم رسیدم برام چیز غیر ممکنی نبوده خداوند همیشه رحمتش طامل حال همه بندگانش میشه و ما باید قانون های خداوند رو به خوبی اجرا کنیم تا از این رحمت الهی به خواسته های بیشتر برسیم
الان که خواسته هامو دیدم همه معقول و منطقی بودن و انشاله به همه آنها میرسم اگر خداوند آنها رو برای ممن مهیا کرده و من آنها رو تجربه میکنم
من قبلا یه شهری دیگه کار میکردم آرزو میکردم بیام این شهری که الان هستم و اومدم الان هم راضی هستم ولی دوست دارم برم یه شهر دیگه رو هم تجربه کنم پس خواسته معقولی داشتم و دارم یا ماشین ال نود داشتم خیلی دوست داشتم شاسی بلند داشته باشم پولش رو جمع کردیم و خدا خواست و خریدیم من نگفتم از ال نود من رو ببر پورشه سوار بشم تفاوتش با شاسی بلند ۵۰ میلیون بود تقریبا
پس عجله نمیکنم یواش یواش به همه آرزوهام میرسم
من این چندروز که فایلهارو گوش کردم اینقدر در درونم احساس خوبی دارم همش خودم رو به خدا خیلی نزدیکتر میبینم و همش میگم تا تو کنارمی خیالم راحته و همش حواسش به من هست
باسلام خدمت شما استاد عزیزم
من هم همیشه فکر میکردم که باید یک سری اتفاقات عجیب توی زندگیم بیفته جهش بزنم یا مثلاً یه کیسه پول از آسمون بیفته توی زندگی من احساس کنم که خواستههام برآورده میشه،
اما آرزو و هدف داشتن همیشه به این صورت نیست با توهم داشتن نمیتونیم به اون هدفمون در زندگی برسیم مثلاً من همیشه مسافرت با ماشین شخصی خودمون میرم،و تعالی سوار قطار یا هواپیما نشدم یکی از خواستههام که همیشه بهش با احساس خوب فکر میکنم و از خدا میخوام اینه که تجربه کنم و سوار این دو وسیله نقلیه خوب هم بشم و به مسافرت برم،به نظر من این یه خواسته واقعیه که میتونه اتفاق بیفته،
من همیشه توقع دارم که یک معجزه شکل بگیره تا از نظر پول و ثروت هر روز پولدارتر بشم و میتونم که در جهان مادی باید قدم قدم پیشرفت و به خواستههامون برسیم،و هر چقدر که تلاش کنیم به دست میاریم پس این طبیعیه که گاهی میتونیم صبر کنیم تا دوباره از اول با اراده شروع کنیم و قدم به قدم پیش رفت کنیم،
مثلا فکر میکردم ی شبه خدا ک براش کاری نداره موجودی حساب منو بالا ببره،
الان درک میکنم و میفهمم یکم خواستم از روی توهم بوده ،
من همیشه دوست دارم که ساس خوبی داشته باشم و در طول روز کاری رو انجام بدم که خوشحالم میکنه یکی از خواستههای دیگم خرید کردن مثل چیزهای کوچیک لباس یا کفش و اینا هست،همین که باعث میشه احساس خوبی داشته باشم این کارو دوست دارم و هیچ از واقعیت دور نیست و میتونم که ر زمان اراده کنم میتونم انجامش بدم،
ولی میدونم که هرچقدر تلاش کنم به سفر خارجی نمیتونم برم حتی اگر سالها تقلا کنم نمیتونم یک سفری به کشوری که دوست دارم رو تجربه کنم شاید توی رویاهام بهش فکر کنم اما براش تقلا نمیکنم،
ولی از طرفی دوست دارم که اتاقم رو بهتر و زیباتر کنم مثلاً تخته بهتری داشته باشم فرش بهتری و وسایل مورد نیازم رو لپ تاپ گوشی،چیزهایی که با واقعیت نزدیک هستند همیشه اونا رو حس کرد و لمس کرد و خوشحال بود،
بعضیا با خوندن نوشته من بگن چقدر خواستههای کوچیک و بیاهمیتی داری من در حد خودم فکر میکنم من برای هدفهای خودم زندگی میکنم پس اینا چیزهایی هستند که حال منو خوب میکنن،
مثلاً من خیلی خوشحالم که هر سال میتونم با ماشین شخصیمون به مسافرت برم اما خوب داشتن یه ماشین بهتر رو هم دوست دارم که تجربه کنم و راحتتر باشم و با احساس خوشحالی بیشتری به مسافرت برم،
دیدن این فایل من دریافتم که باید منطقی فکر کنیم و درباره خواستهها و چیزهایی رو بخواهیم که با واقعیت زندگیمون در تماس هستند نزدیک به واقعیت هستند و میتونیم اونا رو حس کنیم و با احساس خوب بخواهیم،و باید بدونیم که اگر باور داشته باشیم و قدرت خداوند و زندگی با طعم خداوند رو دست کم نگیریم و با احساس خوب پیش بریم قدم به قدم هر روز پیشرفت میکنیم چه در زمینه مادی چه معنوی به بینهایت نعمتهای خداوند است پیدا میکنیم و اصل سپاسگزاری اینه که از حال خوبمون راضی باشیم و اصل وجودمون رو فراموش نکنیم،
باتشکرازشما
نشان های دریافت شده
با عرض سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان گرامیم .
استاد من قبلنا بیشتر خواسته هام اینجوری شکل میگرفت که میرفتم جایی خونه اقوام میدیم که مثلا قورمه سبزی به این شکل درست میکنن لوبیا میریزن تو زود پز بپزه بعد پیاز زیاد سرخ میخورن سبزی قورمه هم میریزن تو پیاز سرخ شده با یه لیوان آب بخار پز میکنن بعد لوبیا که پخت میریزن تو سبزی نیم ساعت بعد خورشت حاضره
خوب اینو میدیدم میگفتم عه چه خوب چقدر زود حاضر شد در عرض یکساعت خورشت حاضر بود جا افتاده خوشمزه پس منم از این به بعد اینجوری بپزم بعضی خواسته هام اینجوری شکل میگرفت
یا میرفتم جایی میدیم مثلا رنده خونشون چند کاره است و برقی میگفتم چه خوب و راحت سریع مواد غذا حاضر میشه زود غذا میزاری اینجوری میگفتم پس منم برم بخرم
از روی حسودی اینا نبود من بلد نبودم اونجا یاد میگرفتم میرفتم انجام میدادم
و معمولا هم چون رنده برقی گرون بود من نمیتونستم بخرم خودم نخریدم میگم آرزوهام اینجوری شکل میگرفت ولی از روی سادگی حسودی نبود اونجا یاد میگرفتم یا ورژن جدیدی میدیدم که چقدر بهتر و راحتر
و یادم نمیاد خیلی ولی بعضی اوقات حتما به حسودی تموم میشد که عه اینا اینو دارن آوند دارن من ندارم میشد ولی خیلی زیاد نه
ولی من الان بیشتر خواسته هام از نوع اول هستن که مثلا یه چیزی ندارم میگم چقدر خوب میشد اونو داشتم یا یه چیز نیاز داشتم اون لحظه در من خواسته اش شکل میگرفت مثلا زمانی که بیمار بودم خواسته شفا الهی در من شکل گرفت و خدا رو شکر میکنم که من به راحتی تجربش کردم خدایا برای لحظه لحظه ثانیه به ثانیه که دارم نفس میکشم و سلامت هستم بینهایت به توان هزار سپاسگزارم خدایا ممنون و متشکر و قدر دانم خدایا شکرت
و خداوند سواد نداره فقط به حس پا کار داره اگر به نقاط مثبت زندگی خود و دیگران توجه کنیم خوب طبعا احساس خوبی خواهیم داشت و اتفاقات خوب رو پشت سر هم تجربه خواهیم کرد
و اما اگر به بدیها و ناملایمات توجه کنیم ک صحبت کنیم طبعا احساس خوبی نخواهیم داشت و خداوند هم بر اساس اون احساس بدی که داریم اتفاقات بد رو پشت سر هم برای ما میفرسته چون خداو ند سوار نداره فکر میکنه ما اونو خیلی دوست داریم و احساسمون درگیر اون موضوع شده
میدونید استاد الان که فکر میکنم میبینم خیلی از خواستهام هم به شکل تمایلات درونی بوجود میاد یهو دلم بایگت میخواد گرسنه نیستم ولی تمایل پیدا میکنم بخورم میرم از فریزر برمیدارم میخورم
یا میگم الان که میرم بیرون خوبکه فلان چیز هم بخرم میخوام غذا درست کنم نیاز دارم
اینکه ما در هر لحظه در حال ارسال درخواست به خداوند هستیم یعنی وقتی به افکار خوب فکر کنیم احساس خوبه پس داریم به خداوند درخواست میدیم وقتی افکار نامناسب داشته باشیم احساسمون بد بازم داریم به خداوند درخواست میدیم
پس اینکه وقتی در شرایط بد هستیم بهش فکر میکنیم دربارش صحبت میکنیم گله و شکایت میکنیم در واقع احسا س قویتری رو به خداوند ارسال میکنیم
در نتیجه خداوند به احساس ما کار داره و بنا بر احساس ما اتفاقات رو بشکل همزمانی وارد زندگی ما میکنه
و خدا وند سواد نداره کلمات نمیدونه اگر تو گله و شکایت کنی یا تعریف و تمجید کنی براش فرقی نمیکنه اون تعریف و تمجید میدونه و بر اساس اون اتفاقات وارد زندگی شما میشن گاه خوشحال میشیم و خدا رو شکر میکنیم گاه ناراحت میشیم گله و شکایت میکنیم
من هم عقیده دارم که اگر به گنهکار سرزنش کنید به آن مبتلا میشوید این موضوع همونی که میگن ایراد کسی بگیری خودتم همون طور میشی
مثلا میگفتن فلانی همش نون و پنیر میخوره حالا خودم تا گرسنه بشم و غذای رو دوست نداشته باشم نون و پنیر میخورم
یا میگم دختر خواهرم همش تو اتاقش داره با گوشیش کار میکنه الان دقیقا همون کارو دخترم داره همون کارو انجام میده
میدونید استاد این دوستمون درست میگن اما من عجله دارم بخاطر اینکه من نمیخوام تکاملم دور بزنم من ایمان دارم به خداوند که در کسری از ثانیه میتونه خواسته منو محقق کنه پس چرا من باید آنقدر منتظر بمونم دلم میخواد زودتر آرزوم برآورده بشه خداوند خودش گفته منکه نگفتم
اون روزا همین طور بودم وقتی میرفتیم مسافرت همش دلم میخواست زود برگردیم چرا که چون شرایط اونجا سخت بود دوست نداشتم بمونم اگر برم مسافرت برم یه سویت اجاره کنم شب راحت تو یه جای امن بخوابم همش استرس نداشتم خرچنگ از بلای سرم رد میشه درسته بچه است ولی گاز که میتونه بگیره میترسیدم دیگه و…..
وگرنه امکانات باشه دلم میخواد برم یکماه بمونم هر وقت دلم خواست برم دریا هر وقت گرسنه شدم غذام حاضر باشه تنوع داشته باشه بتونم هر چیزی دلم خواست بخرم خلاصه یه سفر خاطره انگیز بیاد ماندی برای خودم بسازم که هر وقت خواستم برای کسی تعریف کنم
نگن که نمیخواد تعریف کنی همه با شوق و ذوق منتظر باشن من تعریف کنم عشق کنم بخندم از لذت بردنم از خوش گذشتنم از خرید کردم با خیال راحت و از …..
من یکی از خواسته هام سلامتی و تناسب اندام ایده الم بود که وزن ۵۰ کیلو سایز ۳۶ قد ۱۶۵ بوده
خوب این آرزو من برای اصل زندگیم خیلی خوبه خداوند من در وجود من با این شرایط سخت در بدن من وجود داره وقتی من سلامت باشم خدا وند از طریق من سلامتی گوشهام تجربه و زندگی میکنه
خدارو شکر همه انسانها که مثل من مثل شنوایی گوش ندارن فقط من دارم وقتی گوشام شفا الهی تجربه کنن خدا ند هم از طریق من میتونه شفا گوشم تجربه کنه میتونم صداهای خیلی آرامم بشنوم میتونم برم سالن ورزشی با صدای سالن مشکلی نداشته باشم
وقتی بچه ها آهنگ گوش میدن با صدای بلند من هی نمیگم کم کن کم کن حالا من نمیگم اصلا
وقتی من تناسب اندام ایدهالم تجربه کنم خوب من در تمام جنبهای زندگیم رشد پیشرفت چشمگیری تجربه میکنم میتونم برم لباسهایی که سالهاست آرزو پوشیدنش دارم تهیه و استفاده کنم و خدارو شکر کنم میتونم برم کت و شلوار تهیه کنم میتونم لباسهای شیک تجربه میکنم میتونم لباسهای جدیدی تجربه کنم و در نهایت میتونم از لحظه لحظه زندگیم لذت ببرم و استفاده کنم شاد باشم
آرزوی بعدی من داشتن یه شغل که بتونم ازش درآمد کسب کنم
وقتی من شغل داشته باشم میتونم به راحتی درآمد کسب کنم و دیگه نیاز ندارم کسی اگر دلش خواست یه مقداری ناچیزی هم به من پول بده
وقتی من شغل داشته باشم و درآمد داشته باشم تمامنیازهای خودم ساپورت میکنم هر چیزی که بخوام خودم تهیه میکنم دیگه صبر نمیکنم تا همسرم پول داشته باشه دوست هم داشته باشه بعدا برای من چیزی بخره
وقتی من شغل و درآمد داشته باشم خودم میرم بهترین غذاها رو تهیه میکنم و استفاده میکنم سپاسگزار خداوندم میشم میتونم بهترین مسافرتها رو تجربه کنم هر کجا که دلم خواست برم میتونم با هواپیما برم دوست داشتم با قطار برم میتونم سفرهای خارجه رو نیز تجربه کنم ببینم اونجا چجوری چطوره که اونجا آنقدر وسایلهاشون زندگیشون غذاشون بهتره
و یکی از علتهایی که من میگم زودتر خداوند آرزوهام به من هدیه کنه اینکه منکه نمیدونم چند سال دیگه زنده هستم دوست دارم زودتر تجربه کنم دوست دارم خداوند زودتر به من هدیه کنه تا آرزو به دل نمیرم
گر چه به خدا هم گفتم خدایا دوست ندارم به این زودی بهشتی بشم
آرزو بعدی پولدار شدن وقتی پولدار باشم خونه رویایی خودم میتونم تهیه کنم و تمام وسایل اونو نو بچینم دوست دارم خونه خودم اون جور که دوست دارم بسازم وقتی پولدار باشم به راحتی میتونم همه این کارها رو انجام بدم
وقتی پولدار باشم میرم بهترین لباسها رو میخرم میرم رستوران یه غذای خوب با خیال راحت سفارش میدم برای خودم کادو میخرم برای خودم تولد میگیرم
استاد من وقتی فکر کردم دیدم سه تا تاریخ تولد دارم احساس کردم سه بار متولد شدم یکبار تاریخ تولد شناسنامهای که برای من اول فروردین سال ۱۳۵۱ بعدا متوجه شدم تاریخ تولد اصلی من ۲۰ آذر ۱۳۵۱ یه تاریخ تولد دیگه هم دارم که ۱۵ تیر سال ۱۳۹۹ که عضو سایت شدم خدایا شکرت برای تاریخ تولدها م
خوب منم وقتی برای اولین بار میخواستم آرزوهام بنویسم همین جور بود دیگه فکر میکردم یه فرصتی پیش اومد که من باید آرزوهام بنویسم بعد تا اون زمان که به این شکل آرزو ننوشته بودم فقط در حد کلامی یا ذهنی بود نمیدونستم باید مرحله به مرحله پیش برم برای همین مینویسم ماشین شاسی بلند نمیدونستم نیسان آبی هم شاسی بلند
این ارزومننوشتم دوست دارمخونه یکم بزرگتر تجربه کنم ۱۰۵ متری اگر سه اتاق خوابه باشه که خیلی عالی میشه من میتونم یه اتاق برای خودم تنهایی داشته باشم راحت زندگی کنم اونجا کتابخونه ام داشته باشم میز تحریر داسته باشم بتونم هر وقت تمرین مینویسم یا فایل گوش میدم تو اتاق خودم باشم تا در سکوت باشه نیام تو پذیرایی با صدای تلوزیون تمرین بنویسم .
من لایق بهترین شرایط هستم من لایق بالاترین حد سلامتی هستم من لایق تناسب اندام ایدهالم هستم من لایق پوشیدن لباسهای سایز کوچکتر هستم من لایق خوردن غذاهای خوب هستم من لایق تجربه کردن خونه بزرگتر هستم چرا چون خداوند در ابتدا خلقتم من مرا در بهترین و بالاترین حد هر چیزی قرار داده خداوندم مرا در بهترین و بالاترین حد ثروت بالاترین حد هر چیزی قرار داده
منم میخوام تکاملم طی کنم میگم در طی این دوره یا همون در یکسال آینده از اول شروع این دوره آرزوهام خداوند به من هدیه کنه دیگه عجله نمیکنم و با آرامش از خدا میخوام به من کمک کنه تا من با آرامش تکاملم طی کنم آرزوهام تجربه و زندگی کنم
خدایا من میخوام مدار بالاتر از الانم بهم هدیه کنی الهی آمین
من هم سپاسگزارم از شما که تجربیات با ارزش خودتونو به رایگان در اختیار من قرار میدید تا منم استفاده کنم بتونم زندگیم تغییر بدم بینهایت به توان هزار از شما ممنون و متشکر و سپاسگزار و قدر دانم
نشان های دریافت شده
سلام خواسته های من
من دوست دارم که از یک جایی یهویی به اندازه یک اتاق پر بهم پول برسه.
یهویی یکی بهم پیشنهاد کار با حقوق ۲۰ میلیون در ماه را بده.
و بچه داربشم اون هم ۳ قلو.
یک خونه در بهترین جای شهرم داشته باشم.
سوالات کنکور دکتری و مصاحبه را با سک قدرتی در سفر زمان به آینده به دست بیارم.
یک سرویس کامل طلا داشته باشم.
یک ویلا تو شمال
یک ماشین شاستی بلند.
یک مینی لب تاب برا دخترم.
یک ویلا تو منزل آب شهرم .
یک هزینه هنگفت برا ساخت و ساز زمین پدریم.
حالا باید این آرزوها و خواسته ها را معقول کنم تا بهشون برسم.
خوب اگه به من یک اتاق پر پول داده بشه من باید همش مراقب باشم کسی تو اتاق نره اتاقهای ما هم که ۲ تا بیشتر نیست بعدشم خرج گردن این همه پول خیلی انرژی و استرس داره من همش باید مراقب خریدام باشم و زودی هم برگردم چون پولا تو اتاقه.
از طرفی دوست ندارم کسی بفهمه من این هنه پول دارم وایییی چقدر استرس زاست.
پس بهتره بگم من یک مقدار پول برای برآورده کردن نیازهای الانم می خوام اینکه یک کمی گوشت بخرم تو یخچال یک لباس برای عروسی سونیا بخرم
هزینه خیاط و آرایشگاه را داشته باشم.
اینکه ۳ قلو داشته باشم یک کم زیادیه اخه من تازه بدنم سلامایشو بدست آورده و من باید برای ۳ نفر غیر خودم هم غذای سالم برسونم باید بدنم توان این همه انرژی را داشته باشه نمی گم نمی شه و خدا نمی تونه بله می تونه وقتی من درست قوانین اونو یاد بگیرم خدا یهویی یک چیز را خلق نمی کنه چون باعث زحمت بنده اش می شه .
من اگه یهویی سه قلو بیارم چطوری نگهشون دارم همش سر کارم دخترم که کنکور داره همسرم اگه بتونه یکی رو نگه داره من خسته تز سر کلر باید به بچه ها برسم درسته ۲ سال اول این سختی ها هست ولی نباید با آرامش باشه تا او کودک در کنار من احساس آرامش را بحای استرس و خستگی تجربه کنه چرا یک فرد عصبی و استرسی به جامعه بدم.
پس می گم وای چقدر خوبه دو قلو داشته باشم تا به همه کارهام برسم.
سوالات کنکور را در آینده بدستم برسه که محاله پس خودم تو آرزوی مخال غرق نمی کنم چون آرزوی من دست یافتنی هست با کمی برنامه ریزی می تونم با دیدن سوالات لذتی را کسب کنم که برابر با اون لذت نیست.
گرفتن مینی لب تاب خوبه ولی نه الان جون دخترم تازه در نسیر رشد و بلوغش هست خریدن این وسیله بدون نیاز و اگاهی می تونه ضربه بزنه .
پس می خوام وقتی دخترم ی خورده بزرگتر که شد برلش شرلیط خرید را آماده می کنم.
گرفتن یک شاستی بلند الان در این وضعیت مالی من چیز درستی تیست من اول گواهینهمو بگیرم بعدش یک ماشین پراید می خرم بعدش مدلهای بالاتر.
داشتم هزینه برای زمین مدریم و گرفتن ویلا در شمال الان جزء اولویتهای من نیست بهتره اول برسم به اینکه یک خونه برای خودم تو شهر بعدش برسم به یک آرامش کلی.
نشان های دریافت شده
به نام خدا
اول از همه میخام در مورد نکته ای که اول فایل گفتید صحبت کنم انجام دادن تمرینات
آنقدر ترتیبی که برای این تمرینات در نطر گرفتید عالیه که فک میکنم اگه گام قبلی رو ندیده باشم نمیتونم این تمرینات رو انجام بدم برای من تا اینجا تمرینی که جلسه قبل دادید فوق العاده بود
حتی وقتی به تمرین جلسه چهارم فکر میکنم میبینم اگر تمرین جلسه قبل رو انجام نمیدادم تمرین این جلسه رو هم نمیتونستم خوب انجام بدم
چون وقتی داشتم لیست داشته هام رو مینوشتم یه جاهایی احساس گناه کردم که چقدر ناشکر بودم ولی طبق تمرین جلسه سوم باور کردم که خدا منو میبخشه و ازش طلب بخشش کردم و قول دادم بعد این تلاشم رو کنم قدر داشته هام رو بدونم شایدم یه وقتایی یادم رفته ولی هر وقت یادم میاد حالم خیلی خوب میشه
وقتی رفتم خواسته هایی که جلسه اول رو نوشتم مروز کردم دیدم هدف هایی که برای شرکت در این دوره نوشتم برام قابل باور و توهمی ننوشتم خدا رو شکر
البته قبلا اینجور نبودم و الان خدا رو شکر به این مرحله رسیدم
یکی از خواسته هام این بود توکل و ایمانم نسبت به خدا بیشتر بشه وارتباط نزدیک تری با خدا حس کنم و تو همون جلسات اول راهش بهم گفته شد که نگرش هاتو نسبت به خدا تغییر بده و باور کن فابریکی نزیک خدا هستی
و هر چقدر بتونم احساس خوب نسبت به خدادداشته باشم و استمرار داشته باشم تو این حال خوب ،ایمان و توکل بیشتر میشه
دومین خواسته ام این بود برای تولد دخترم که تو ماه خرداد هست یه جشن به همراه خانواده ام تو یه ویلا بگیرم ننوشتم خودم یه ویلا داشته باشم چون الان برام قابل باور نیست ولی اینکه بتونم برای یک شب ویلا اجاره کنم برام قابل باور و این درخواست رو به خدای مهربونم دادم
و تصمیم گرفتم هر وقت ذهنم گفت پولشو از کجا میخای بیاری بگم من اطلاع ندارم اعتماد دارم به خدا
دلم یه سفر جانانه میخاد که همه چیش با خدا باشه میخوام یه سفر داخلی برم که تا الان بهترین سفر عمرم باشه یعنی گفتم خدایا میخام این فرق داشته باشه با سفر های قبلی
و کاری که از شما استاد عزیزم یاد گرفتم این بود رفتم در مورد شهری که دوست دارم برم هم جاهای دیدنی اش رو ببینم هم خونه ببینم برای شب موندن
یکی دیکه ار خواسته هام بهبود وضعیت مالیم بود قبلا وقتی فهمیدم باید خواسته هامو بنویسم مینوشتم مثلا ۲۰ میلیون درآمد برای خودم ولی حتی یه تومن هم درآمد نداشتم و الان دو سال میشه بهداین خواسته نرسیدم و فکر کردن بهش بعصی وقتا حالمو بد میکنه که چرا بعد دوسال به این خواسته که میدونم شدنی هست نمیرسم
نمیدونم چطور باید این خواسته رو بگم
ولی حتی وقتی ۵ تومن هم نوشتم بازم محقق نشد و دیگه یه جایی گفتم یعنی حتی ۵ تومن در ماه هنوزم برام قابل باور نیست نمیدونم باید در مورد این خواسته چطور عمل کنم
ولی تنها چیزی که به ذهنم اومد این بود که از خدا درخواست کنم وضعیت مالیم بهبود پیدا کنه در حدی که اگر لباسی میخوام بتونم به راحتی بخرم دوره ای میخام شرکت کنم به راحتی بتونم هزینه اش رو بدم یا رستوران میخام برم بتونم راحت برم و همیشه مقداری پول تو کارتم باشه
گفتیددمهمترین موضوع تو رسیدن به خواسته ها داشتن احساس خوب و مسلط بودن به افکار و قدرت دادن به نگرش هایی که احساس امید و ایمان و شوق بهم بده
من فهمیدم اگر افکار منفی خیلی تو سرم تکرار میشه بخاطر اینه فکر جایگزینی ندارم اگر فکر جایگزین رو وارد کنم و اونو تکرار کنم ذهن این افکار مثبت رو تکرار میکنه و وقتی به بعصی از خواسته هام فکر میکنم میبینم جون فکر جایگزین ندارم در اون زمینه و دارم فکرهای قبلی رو تکرار میکنم برای همین نتیجه تغییر نمیکنه
من باید کانون توجه ام رو تغییر بدم چند روز پیش میخواستم نت بگیرم و پولی تو حسابم نبود ولی کارت مغازه دستم بود و من نمیخواستم از اون بزنم بعد همسرم بهم گفت بخر خدا بزرگه میرسونه من مدام اینو تکرار کردم و رفتم برای خرید نت یه ثانیه نکشیده به حساب یه تومن واریز شد جاریم بهم بدهکار بود و اونو برام دقیقا تو همون تایمی که من میخواستم بسته بگیرم واریز کرد این نشانه رو من دیدم و بارها برای خودم تکرار کردم و با خودم گفتم ببین قانون جواب میده و کار من اینه همش این افکاری که بهم حال خوب میده و قدرت میده به این نگرش که خدا هست و حواسش به همه جیز هست رو تکرار کنم
با امید وایمان و اشتباق بیشتری جلسات رو ادامه میدم چون الان فقط خدا میدونه چه حال خوبی رو دارم تجربه میکنم و چه امیدی تو وجودم جوونه زده
نشان های دریافت شده
بنام خداوند بخشنده ومهربان
عرض سلام خدمت استاد عزیز ودوستان هم مسیرم
گام پنجم از دوره فوق العاده زندگی با عم خدا
آگاهی نوشته های قبل ازفایل تصویری خیلی خیلی
عالی بود ومن خیلی دوست داشتم وبرام خیلی مفید بود
خواسته ها به دو صورت در وجود ما شکل می گیرند
1_از برخورد با تضاد که باعث شکل گیری نیاز و واضح شدن سمت مقابل شرایطی که در آن قرار داریم
2_از مشاهده زندگی وشرایط دیگران که باعث ایجاد
درخواست در وجود ما می شود
خواسته های متضاد چیست:
این خواسته ها نیاز به فکر کردن یا برنامه ریزی ندارد بلکه در اثربرخورد با شرایطی که مطلوب ومورد
علاقه ما نیست به وجود می آید
مثل وقتی که تشنه می شویم ودرما تمایل به خوردن آب شکل می گیرد
♦️همه ی ما در هرلحظه از زندگی در حال ارسال درخواست به جهان هستی هستیم بدون اینکه از موضوع اطلاع داشته باشیم
♦️از طریق احساسی که در برخورد با شرایط فیزیکی در دنیای مادی در وجود ما شکل می گیرد خواسته ای به شکل خودبه خودی از محیط ذهنی ما به سمت جهان هستی فرستاده می شود
ما وقتی در شرایط نا مناسب قرار می گیریم در همان لحظه به شکل خودبه خود به بودن در شرلیط
بهترفکر می کنیم اما متاسفانه بدون اطلاع از عواقب
آن بارها آن شرایط بدیا بودن در شرایط بد با خودمان فکر می کنیم یا با دیگران صحبت می کنیم
وبه عبارتی گله وشکایت می کنیم وگله شکایت دقیقا برابر با تعریف تمجید است
♦️توجه به هرموضوعی باعث ایجاد درخواست به جهان هستی برای تشدید تکرار آن شرایط خواهد شد
جهان هستی سواد ندارد و رکی از کلمات عبارت های
که به کار می برید ندارد وفقط احساس شما را دریافت و درک می کند
👌🏻توجه کردن به ناملایمات باعث بهبود شرایط نخواهد شد بلکه موجب تشدید شرایط وشکل گیری
همزمانی های بیشتر مشابه در جریان زندگی خواهد
شد
👏سپاسگزار بودن باعث توجه به نیکی ها وایجاد
احساس خوب می شود
روایتی از پیامبر🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
گناه برای غیر گناهکار نیز شوم است اگر گناهکار را سرزنش کنید به آن مبتلا می شوید واگر از او غیبت کنید گناهکار می شوید واگر به گناه او راضی باشید شریک وی شوید
این روایت گران قدر از پیامبر سه کلید به ما می دهد:
اول اینکه اگر ما کسی را که گناهی مرتکب شده سرزنش کنیم یا او را قضاوت به طور ناخودآگاه به عمل او توجه کردیم واین توجه باعث می شود از جهان هستی درخواست کنیم در شرایطی مشابه او قرار بگیریم البته راجب مواردی که خیلی قضاوت کنیم وتوجه کنیم اتفاق می افتد
کلید بعدی اگر راجب گناه اون شخص با دیگران صحبت کنیم که همان غیبتمی شود وبا دیگران به اشتراک بگذاریم باز هم به گناه او توجه کردیم تمرکز ما بر گناه او خواهد بود ودرخواست ما به جهان هستی تجربه شرایط مشابه او خواهد بود
♦️چه از موضوعی راضی باشید چه نباشید درحال توجه کردن به آن هستید ودر خواست ناخودآگاه ز ذهن شما صادر می شود
کلید سوم این روایت این است که اگر از عمل گناهی که شخص مرتکب شده راضی باشید واو را تایید کنید وبا او همپنداری کنید در واقع باعث رشد وگسترش افکار وعملکرد او می شوید ودر گناه او شریک می شوید
من در این قسمت به جنبه خوب این روایت دقت کردم واهمیت اینکه استاد همیشه تاکید می کنند در نوشتن دیدگاه خواندن دیدگاه های دیگران شرکت کنیم این است که وقتی صحبت های استاد را با جان ودل بپذیریم وبرداشت خود را با دیگران به اشتراک بگذاریم وبقیه هم برداشت ما را بخوانند در حال خوب همدیگه وموفقیت همدیگه شریک می شویم وباعث گسترش این حال خوب می شویم وموصوع دیگه راجب اهمیت غیبت کردن بود
عمری ما را از گناه غیبت ترسانند وگفتم گناهی است که حق الناس است وحتی خدا هم او را نمی بخشد وهرگز نگفتن چرا چطور
حالا اینجا توی این دانشگاه خیلی با ارزش من فهمیدم چرا اینقد خداوند روی غیبت تاکید داشته
بخاطر اینکه اول از همه اثر شوم آن گریبانگیر خودم می شود وباعث می شود شرایط کسی که اصلا دوست ندارم واو را قضاوت می کنم در زندگی خودم تجربه کنم وبه خودم صدمه بزنم
خدایا شکرت برای دریافت این آگاهی
واما نوع دوم درخواسته ها
2_این نوع خواسته با دیدن زندگی دیگران وحتی فیلم ویدعو از زندگی بقیه در ما شکل می گیرد وگاهی به صورت ناخودآگاه هم ایجاد می شود اگر ما با دیدن زندگی خوب وامکانات خوب دیگران حالمون بد بشه از خدا گلایه کنیم چرا به من ندادی یا حسادت کنیم هرگز به اون خواسته نمی رسیم واگه بخوایم اون زندگی رو تجربه کنیم باید احساسمون رو به سمت شوق وذوق رسیدن به اون خواسته سوق بدیم وبگیم خدایا شکرت که آنها این نعمت را دادی ودر رسیدن بندگانت به خواسته هاشون توانا وقادری وحتما هم به من بهترش را می دهی وبرای تدارک دیدی
♦️احساسی که در لحظه مشاهده زندگی دیگران در ما شکل می گیرد نتیجه نهای خواسته های مارا مشخص می کند
مهم ترین موضوع در زندگی ورسیدن به خواسته ها داشتن احساس خوب ومسلط بودن به افکاروقدرت
دادن به نگرش هایی است که احساس ایمان امید وشوق زندگی وتجربه کردن را در ما شکل ده
من اگه راجب احساسم واینکه تا این مرحله چقدر تعقیر کردم وچقدر این پنج گام در من تاثیر گذاشته بگم باید بگم خیلی خیلی حالم خوبه وخیلی از لحاظ احساسی و رونی تعقیر کزدم وتجربه ای که دیروز داشتم را با شما عزیزانم به اشتراک می گذارم وخودم خیلی از عملکردم راضی بودم وآن را مدیون این دوره می دانم
دیروز همراه همسرم برای انجام سونوگرافی که دکتر برای چکاپ برام نوشته بودن به مطب دکتر رفتم چند دقیقه بعد از ورود ما خانمی به مطب آمد ودر همون لحظات اول شروع کردن به صحبت کردن با خانم بغل دستی خودشون اونقدر صداشون بلند بود که من خانمی هم که کنار من نشسته بودن صدای اونها رو می شنیدیم ایشون گویا خودشون ازکادر درمان در یکی از بیمارستان ها بودن راجب اوضاع مریضی اینکه چقدر در استان خوزستان بیماری زیاده واینکه چقدر استان ما محروم مردم ما چقدر بدبختن چقدر حقمون خورده می شه اینکه چی برا چه بیماری خوبه کدام دکتر بهترینه برای چه بیماری
خانمی که بغل دست من بود بلند شد ورفت کنارش نشست وگفت انگار خیلی حرفات جالبه ودوست دارم بیشتر بدونم چون شما خودتون دربیمارستان هستین حتما اطلاعات دقیقتری دارین واون هم خیلی استقبال کرد وگفت اره ما در طول روز شاهد خیلی اتفاقات هستیم که مردم عادی روحشون هم خبر نداره وخیلی با اشتیاق صحبت می کرد وبا نگاهش همش منم مورد بحث مخاطب قرار می داد چون کاملا رو به روی من بود
من از همون اول اصلا علاقه ای به شنیدن حرفاش نداشتم هر کلامی که از دهانش خارج می شد برام سخت بود انگار گوش هام اذیت می شد خیلی سختم بود چکار کنم که نشنوم واصلا به هیچ حرفی اعتقاد نداشتم برای همین اصلا نگاهش نکردم وخودمو با گوشیم سرگرم کزدم وگاهی تلوزیون رو نگاه می کردم بعدش صفحه گوشیم رو باز کردم وشروع کزدم به نوشتن سپاسگزاری واز خداوند بخاطر سلامتی بخاطر سلامتی دخترم وخانواده تشکر کردم واصلا گوش نمی دادم به حرفهای اونها
اون دوتا خانم دیگه کاغذ وخودکاز در آوردن واسلامی دکترهای خوب وشماره تلفن چیزهایی که می گفت قرص های که می گفت رو می نوشتن من کلا تو عالم دیگه ای بودم به سایت واستاد ودوره فکر می کزدم انگار دیگه صداشون رو نمی شنیدم یه دفعه صدا زد حاج خانم شماهم گوش بدین ومن خیلی شوکه شدم چون اصلا تو اون فضا نبودم والکی با لبخند سرمو تکون دادم
بعد از اینکه کارش تمام شد اومد بیرون وکلی به اون خانم دیگه گفت اصلا نگران نشی ها استرس برات سمع فکر هیچی نکن ومن دهانم باز مونده بود گفتم تو این بیچاره رو با حرفات به خاک سیاه نشوند از بس اطلاعات بهش دادی وآگاهی نامناسب این بنده خدا چطور الان می خواد فکرش مثبت باشه از اینکه اینقد به افکارم مسلط بودم از خودم خوشم اومد وخدا رو شکر کردم
بعدشم که سونو رو انجام دادم دکتر متوجه شد توده ای زیبا در سینه راستم هست وگفتم اصلا جای نگرانی نیست مشکلی نداره فقط باید چند ماه دیگه بیای دوباره ببینمش من همون لحظه که برای خانمی که نتیجه سونو رو تایپ کزد وگفت توده لبخند به لبم اومد اصلا احساسم بد نشد واز دکتر نپرسیدم چیه چون قبل من اون خانم دیگه در تخت بغل خیلی می پرسید خانم دکتر خطرناک نیست چی وفلان چون اونم سینه اش کیست داشت
دکتر از خونسردی من انگار تعجب کرده باشه خودش توی مانیتور شکلش رو بهم نشون داد وتازه اون موقع من من گفتم کتر نطرتون راجبش چیه ایشون گفتن خطرناک نیست.اگر بود بهت می گفتم بیرون که اومدم باز حالم عالی بود وبا روی باز با منشی خداحافظی کردم ووقتی همسرم گفت چی شد واقعا با خنده گفتم توده شکل لوبیا توسینه راستم بوده اون نگران شد ومن گفتم اصلا چیز نگران کننده ای نبوده خواهش کزدم راجب با کسی حرف نزنه ودر طول مسیر توی ماشین اصلا فکر بدی نکزدم درسته ذهنم درگیرش بود وهر چند دقیقه یه بار چرخ هاشو می زد وباز منو می بر. سر اصل مطلب اما من فقط با دید مثبت بهش نگاه کردم وبار توی صفحه گوشیم بابت سلامتین سپاسگزاری نوشتم وحتی دوستم که خودش برام نوبت گرفته بود ومی دونست امروز می رم بهم پیام داد ونتیجه رو پرسید بهش گفتم خیلی خوب بود وخدا رو شکر مشکلی نداشتم بعد برگشتنم اصلا به دخترم چیزی نگفتم وحتی یه کلام با همسرم راجبش حرف نزدیم
وسرنماز مغرب قبل شروع نماز سجده شکر کردم واز خدا بابت سلامتی تشکر کردم
راجب خواسته هام واینکه چقدر از اونها معقول بوده وچقدر نه بگم
من خواسته بودم لاغر بشم به صورت ذهنی اما نگفته بودم در چه مدت وعجله نکردم
خواسته دیگم خرید دوره سرزمین لاغر ها یه جا بود که ایجا می خوام در این قدم اول خرید مرحله اولش رو درخواست کنم
خواسته دیگم خرید ماشین بود من توی عمرم پشت فرمون ماشین ننشستم وحتی امتحان نکردم چون سالها تو بچگی بخاطر یه تصادف فوبیا ماشین.داشتم اینجا درخواستم رو معقولانه می کنم واز خدا می خوام کمکم کنه ترسم از رانندگی بشکنه بتونم رانندگی رو تجربه کنم گواهینامه بگیرم
خواسته دیگم خرید یه خونه بزرگ و منطقه خوب شهر در جای امنی بود الان مستاجر هستم وخونم هم بزرگه اما مدرن امروزی نیست من از خدا می خوام یه خونه سر راهم قراربگیره که سندش به نام خودمون باشه وملک خودمون باشه حالا اگه خیلی هم بزرگ یا شیک نبود بعدن درستش می کنیم
خواسته دیگم داشتن رابطه عاشقانه وتجربه زندگی خوب با همسرم وداشتن رابطه دوستانه با دخترم بود من خیلی آدم عصبی هستم وتوی بحث ها خیلی قاطی می کنم ونمی دونم چی می گم الان قدم اول از خدا می خوام بهم صبر بده وکمکم کنه با همسرم ملایمتر رفتار کنم کمتر عصبی بشم ومنطقی تر باشم وبا دخترم هم همین طور
خداوند همیشه هست ودر زندگی ما حضور پر رنگ داره ولازم نیست خیلی عجله کنیم باید هر دفعه یه قدم رو به جلو بگذاریمم واین دیک قدم ها بالاخره مارو به خواسته مون می رسونه قبل از هر چیزی باید لیاقت داشتن خواسته ها و در وجودمون ایجاد کنیم از اصل بودمون در این دنیال لذت ببریم تا ظرف وجودمون بزرگ بشه اون وقته که خدا برامون معجزه می کنه
خواسته های ما نباید شکل توهم و ویاس دورودراز داشته باشه خدا هیچ وقت چیزی به ما نمی ده که خودمون باورش نداریم اول باید برای خودمون باور کردنی وشدنی به نظر بیاد تا خدا هم کمکمون کنه من توی عالم بچگی ونوجوانی وحتی قبل ازدواجم بزرگترین تفریحم این بود که تنها بشینم وبه رویاهام فکر کنم اونقدر غرق رویا پردازی می شدم که متوجه دور وبرم نمی شدم ولی الان هیچ کدام از اون رویاها در زندگی من نیست هیچ کدام
وقتی به مصاحبه افراد مهم وموفق گوش می دی همه می گن از شاگردی مغازه ها وپا وی شروع کردم اونها قانون رو بلد بودن ورعایت کردن وخدا هم باهاشون بوده ودر هر مرحله کمکشون کرده بعد مراحل بعدی و بعدی
خدایا تو را سپاس می گویم برای دریافت این آگاهی های ناب
زندگی با طعم خدا (جلسه پنجم)
آرزوها
بیشتر ما انسانها از دوران کودکی به دنبال پیدا کردن چراغ جادو و غول درون آن هستیم تا بتوانیم به خواسته های خود برسیم. تقریبا همه انسانهای کره زمین میخواهند با رسیدن به آن خواسته ها به احساس خوب و خوشبختی برسند.
من در اینجا دوست دارم برای بار چهارم که در طول سه و سال نیمی که ساکن این سایت هستم به شغلی که توسط تمرین دوره زندگی با طعم خدا به صورت خواسته در من ایجاد شد و آرزوی آن را داشتم و تازه به دستش آورده ام، برای شما صحبت کنم:
در این میان من مجبورم برگردم به شش ماه گذشته تا بتوانم برای افرادی که کوچکترین شک و شبهه ای درباره شرایط احساس خوب دارند، مطلب را واضح تر بیان کنم. عقیده من:« احساس خوب داشتن کلید یا ورد باز شدن درهای ارزوهاست. » من میخواهم از اشتیاق و ذوق و شوقم برای به دست آوردن خواسته ام بگویم که چگونه آن را به دست آوردم. احساس من در طول این شش ماه، نتیجه نهایی خواسته شغلی مرا رقم زد. احساس ایمان قوی من این تجربه را به سمتم آورد. داستان من کمی طولانی است ولی حقیقی و اموزنده است. اگر فرصت دارید تا پایان با من بمانید.
*لطفا جمله هایی که با « خدا با من است…» شروع میشود را سه بار بخوانید تا حس کنید من چه ارتباطی با خدا برقرار کردم، در لحظاتی که جز او فرد دیگری نمیتوانست مرا در آغوش بکشد:
ماه اگوست ۲۰۲۳:
من در شغلی که از طریق همین تمرین به دست آورده بودم، حدود هفت ماهی مشغول کار بودم. همه چیز خوب بود غیر از اخلاق رییسم. رییسم Luis فردی مضطرب و بی نهایت غیر متعادل بود. او همیشه از من سوالات زیادی میکرد و آنقدر سر چیزهای کوچک به من گیر میداد که حتی خودش از من خسته تر میشد. چون خیلی حافظه خوبی هم نداشت، مرتب سوالات تکراری میکرد. کار به جایی رسید که حتی اشتباهات خودش را در کار تقصیر من میانداخت. هر موقع بیشتر عصبی میشد، کارها بدتر پیش میرفت.
مثلا چون کلیه اش سنگ ساز بود، سایز سنگهایش بزرگتر میشد و چندین بار رفت جراحی کرد، خانمش مجبور شد از کار بیکار شود؛ چون باید کمرش را عمل میکرد. مشتریهای ما بیشتر بهش گیر میدادند و خلاصه هرروز شرایط برای من سخت تر از قبل میشد. وقتی یک روز نمیامد سر کار، فضا پر از ارامش و شادی بود. این را همه بچه های تیمش هم مثل من میگفتند. من چندین بار بهش گفتم « اخه تو چرا آنقدر اضطراب داری؟ » جواب میداد که من همیشه اینجوری بودم. من دوهفته آخر آگوست شروع کردم به پیدا کردن شغل جدید دیگری، چون احساس کردم نمیتوانم با این شرایط در آنجا ادامه بدهم.
بعد متوجه شدم که چقدر برای همین سمت شغلی که من دارم، شرکتهای دیگر حقوق بیشتری به مهندسانشان میدهند. من با ناراحتی و دلخوری و برای فرار از وضعیت روحی و احساسی ام به دنبال شغل دیگری گشتم؛ ولی این اتفاق منفی منجر به اتفاق مثبتی شد که من از بالاتر بودن حقوقها در همین سمت در شرکتهای دیگر مطلع شدم. با خودم گفتم که:
« خدا با من است…چون توسط وسیله ای به نام Luis من همین شغل را با حقوق بیشتر جایی دیگری میتوانم پیدا کنم. »
چون کیفیت کارم بالا بود، شروع کردم به نوشتن خواسته ام اما شغلم را با یک درجه ارتقا شغلی نوشتم:
مهندس ارشد حسابرس املاک ومجتمعای مسکونی Senior Property Accountant . حالا آنچه که از یک شرایط عالی میخواستم، شد یک برگه آچاری که دو طرف آن خواسته ام پر شده بود. کاغذ دو طرف پر شده خواسته ام را لوله کردم و چسب زدم و آن را در استوانه آرزوهایم انداختم. هرروز تمرین تجسم و فکر کردن به ان را انجام دادم و خودم را به خدا سپردم.
ماه سپتامبر ۲۰۲۳:
آنقدر Luis فشار روحی را بر من سخت کرد که یکبار که صداش را بالا برد، من هم بالا بردم. هر چی اصرار کرد که تو اشتباه کردی، من زیر بار نرفتم چون خودش ایمیل اشتباه به صاحب آن مجتمع فرستاده بود و من را مقصر میدانست. واقعا دوست داشتم آو در ان روز میمرد، چون خیلی عصبی و غیر منطقی حرف میزد. با استاد یک جلسه نیم ساعتی مشاوره تلفنی گرفتم. استاد بهم گفت که « دلایل عصبانیت Luis را برای خودت منطقی نکن. ارزش خودت را بلد شو. هرگز درباره او با کسی حرف نزن. اگر ایرادی ازت گرفت جوابش را نده. اگر درخواست کمک کرد، کمکش کن. اگر درباره اش فکر کردی از یک کش پول برای تنبیه خودت استفاده کن. حتی وقتی مطمینی Luis اشتباه کرده، ازش معذرت خواهی کن تا خودت بزرگ بشی. ارامش تو مهمتر از دفاع کردنت است.»
بعد از عمل به حرفهای استاد اوضاع کمی بهتر شد و دریای طوفانی تا مدتی ارامش گرفت، ولی چون Luis فرد غیر متعادلی بود این ارامش گاهی بالا و پایین میشد. در کل برای من تمرین خوبی بود. من پیش خودم گفتم که:
« خدا با من است…چون خدا استاد را وسیله ای سر راه من قرار داده که تا پیدا کردن شغل ارتقا داده شده، در ارامش باشم و تمرین برخورد با یک فرد عصبی، فوق العاده مضطرب و غیر متعادل را یاد بگیرم. »
ماه اکتبر ۲۰۲۳:
مرتب مصاحبه شغلی میگرفتم؛ ولی در مصاحبه اول و یا دوم و یا حتی سوم رد می شدم. چون خانه مورد علاقه آم را که باز از طریق همین تمرین خریدم، به دست آورده بودم در این ماه جابجا شدیم و اسباب کشی کردیم. همین جابجایی کمی حال و هوای من راتغییر داد. چون هر وقت فرصت داشتم، مرخصی میگرفتم و خانه ام را میچیدم. با خودم گفتم که:
« خدا با من است… چون باانکه Luis هرروز مرا تحت فشار روحی میگذارد، من میتوانم در خانه آرزوهایم زندگی کنم. آنگونه که دوست دارم خانه ام را بچینم و از داشتنش احساس شکر گزاری بی نهایت داشتم. باانکه مرتب مصاحبه شغلی میگرفتم، ولی در مصاحبه اول و یا دوم و یا حتی سوم رد می شدم، احساس میکردم که ندای درونی ام بهم میگوید تو فقط تلاش کن و ادامه بده. »
ماه نوامبر۲۰۲۳:
مرتب مصاحبه شغلی میگرفتم، ولی در مصاحبه اول و یا دوم و یا حتی سوم رد می شدم. این داستان مرتب تکرار میشد و من بایست میرفتم برای چکاپ سالیانه پیش دکتر زنان. با خودم گفتم که:
« خدا با من است…چون مطمینم که باز هم مثل همیشه سالم هستم و خانه و ماشین از آن خودم دارم و خانواده ای سالم در کنارم. »
ماه دسامبر ۲۰۲۳:
من مجبور هستم که از اینجا به بعد تاریخها را برای شما هممسیرانم بنویسم، چون هماهنگی بعضی اتفاقها یا بهتر بگویم، معجزه ها حایز اهمیت زیادی است:
۱۲-۱۸ دسامبر۲۰۲۳:
۱۸ دسامبر دکتر زنانی که پیشش مراجعه کردم، بهم تلفن زد و گفت:« آزمایشهای تو نشان میدهد که تو سرطان سینه داری و باید خیلی سریع عمل جراحی کنی. چون تومار تو استیج یک هست و اگر سریع عمل نکنی آن تومار پخش میشود و کل بدنت را فرا میگیرد. » من اصلا از این خبر، خوشحال نشدم و زدم زیر گریه اما با خودم گفتم که:
« خدا با من است…چون پسرم رفته بود خانه خواهرم در ایالت دیگری و سه روز بعد میامد. خوشحال شدم که پسرم نبود که من را ناراحت ببیند و متوجه بیماری من بشود. »
من از تمامی sick days استفاده کردم تا بعد از کمتر از یک هفته تاریخ عمل را ۸ ژانویه ۲۰۲۴ گرفتم. سریع موضوع را به Luis گفتم و بهش گفتم که دکتر جراح گفته که از ۴ تا ۸ هفته بعد از عمل جراحی، نمیتوانم کار کنم چون باید در دوران نقاهت به سر ببرم. با انکه خیلی از شنیدن خبر داشتن سرطان و عمل سریع جراحی، ناراحت شدم آنهم در روزهای آخر سال که بایست گزارش سالیانه برای تمامی مجتمعهای مسکونی که پرونده هایش زیر دستم بود را میدادم، اما با خودم گفتم که:
« خدا با من است…چون میتوانم حدود یک تا دو ماه از Luis و کار کردن با او دور باشم و استراحت کنم و همچنان فرصت دارم که دنبال کار بگردم. »
متاسفانه پایه هزینه عمل فقط توسط دکتر جراح معادل حقوق یکسال من بود و چون تازه خانه خریده بودیم و مثلا مبلها راعوض کرده بودیم ، یخچال وماشین لباسشویی نو خریده بودیم چون این خانه آنها را نداشت و غیره، خیلی برای من و همسرم هزینه اش زیاد و غیر قابل پرداخت بود.با همه نگرانیها من ته دلم یک ندای قوی از ارامش وجود داشت. از همسرم قول گرفتم که به غیر از او و خواهرانم موضوع بیماری من به فردی گفته نشود مخصوصا خانواده همسرم.
۱۹ دسامبر۲۰۲۳:
همسرم که موقع رانندگی به محل کارش مشغول دعا و راز و نیاز با خدا به خاطر شرایط من بوده، فکری به ذهنش میرسد و به من تلفن میزند. خوب یادمه که بهم تلفن زد و گفت: « میخواهی بریم ایران هم پدر و مادرت را میبینی و خواهر هایت را و هم عمل میکنی و برمیگردی. لطفا با خواهرت تماس بگیر ببین هزینه آنجا چقدر میشود. اگر هماهنگ شد باهم بریم برگردیم. »
من یکدفعه بال دراوردم چون مادرم چند سالی هست مریض است و مخصوصا ۵ سال پیش ایران دیده بودمش. برای افرادی که من را دنبال نمیکنند بگویند که مادر منمتاسفانه چند سال افسردگی شدید و اضطراب دارد. او الزایمر گرفته ویکسالی هست که دیگر قدرت تکلم، کنترل ادرار و غیره را ندارد. من و خواهرانم برایش پرستار گرفتیم که بیایید چند ساعتی در روز او را حمام ببرد و بابام که ۸۱ ساله اش است از مادرم که ۷۴ ساله اش است مواظبت میکند بااینکه هر دو زانوهایش را هم بابام عمل کرده است.
من با خواهرم تماس گرفتم ومتوجه شدم که کل هزینه عمل در ایران برای من ۱/۶۰ پایه هزینه امریکا میشود. ما از طریق واتس اپ با دکتر جراح قرار گذاشتیم و قرار شد من بیام ایران. همسرم شروع کرد به خریدن بلیط و گرفتن مرخصی و ما پایه سفر رفت و برگشت را روی ۶ هفته گذاشتیم. من با ذوق و شوق به Luis پیشنهاد دادم که همکارانم را آموزش میدهم تا وقتی من ۸ هفته نیستم، کارم را انجام دهند. او خوشحال شد و گفت خودت مدیریت کن. من با ذوق و شوق بیشتری دنبال شغل مورد علاقه ام گشتم. همین که همسرم بلیط را تهیه کرد، انگار برای من مثل یک رفتن به عروسی خوشحال کننده بود. با خودم گفتم که:
« خدا با من است…من نمیدانستم چه جوری برای مدتی هم که شده دور از کار ومخصوصا Luis باشم و واقعا قلبا دوست داشتم، مامانم را ببینم مخصوصا وقتی توی مکالمه واتس اپ تصویری فقط بهم نگاه میکرد؛ خیلی دلم برایش تنگ میشد. واقعا آن موقع بود که فهمیدم خدا پیشم نیست، خدا در حضورم هم نیست بلکه بالاتر از آن، من خودم را روی شانه های خدا حس کردم و خدا فقط در مسیر رو به جلو و نور گام برمیداشت. »
به همسرم گفتم :« دلم میخواهد من با خدا از شب تا صبح حرف بزنم و بگریم به خاطر اینهمه لطف و بزرگواری. »
۲۲ دسامبر ۲۰۲۳:
یک خانم امریکایی به اسم آشا از طریق LinkedIn بهم پیغام داد که من شغل senior property accountant را در شرکتمان دارم. اگر دوست داری بهم پیام بده. باورم نمیشد چون جمعه بود و آخرین روز کاری من قبل از تعطیلات کریسمس بود. سریع بهش جواب دادم و او شرایط را برام فرستاد:
« این شغل حقوقش بالاتر از حقوق من بود؛ شغلش یک درجه ارتقا داده شده و دقیقا همونی بود که من میخواستم، مسیرش تا خانه ما ۲۰ دقیقه بود، یک پارک در ۵ دقیقه ای آن بود کهمیتوانم قبل یا بعد از سر کار رفتن، با فایلهای پیاده روی در آن پارک به پیاده روی بپردازم. دو روز باید برم شرکت و سه روز میتوانم از خانه کار کنم و با صدای بلند فایلها را گوش کنم، بعلاوه نرم افزار جدیدی که میخواستند بیاورند در شرکت چیزی بود که من یکسال کارکردن با آن را بلد بودم، تجربه اش را داشتم و خود افراد آنها آن را نمیدانستند و برایشان جدید بود. آنها از شغلی که من میخواستم برایش apply کنم تا شغلهای درجات بالاتر، عکس فرد را با بیوگرافی کاری او در سایت میگذاشتند. » با خودم گفتم که:
« خدا با من است…چون بعد از این همه جواب منفی شنیدن در مصاحبه ها، میتوانم با این کار، هم برای عمل به ایران بروم و هم موقع برگشتن از ایران، سر کار جدیدی بروم. »
۵-۸ ژانویه ۲۰۲۴:
من تمامی اموزشها را به همکارانم که Luis انتخابشون کرده بود، دادم. بعد هرروز یک حسی بهم میگفت که وسایلت را از شرکت ببر خونه. من آنقدر اینکار را کردم که روز آخر کاریم که ۵ ام ژانویه بود هیچ وسیله ای درشرکت نداشتم، حتی اینه ای که همیشه جلو م میگذاشتم. من رفتم با Luis خداحافظی کنم؛ ولی او گفت بعد میبینمت و من توی دلم با خودم گفتم بعید میدونم که ببینمت.
در این سه روز من ۳ تا مصاحبه داشتم که همه را اشا هماهنگ میکرد و شرکت خانم آشا تقریبا هر دفعه در هر مصاحبه از من بیشتر خوششان میامد، مخصوصا در مصاحبه آخر،من رابردند و با صاحب شرکت که CEO بود آشنا کردند. تنها چیزی که از من پرسیدند زمان شروع کارم بود. من جواب دادم که :« ۲ هفته میروم مسافرت و دو هفته بعد به شرکت قبلیم میگویم که کار جدیدی پیدا کردم و بعد از ۴ هفته میتوانم بیام در این کار به شرکت شما. » خیلی از زمان طولانی شدن یکماه خوششان نیامد، ولی من هم نمیخواستم بگویم که عمل جراحی سرطان دارم چون آن موقع فکر میکردند که من نمیتوانم به خاطر درمانم و یا شیمی درمانی کردن برایشان خوب کار کنم و مهره خوبی باشم. با خودم گفتم که:
« خدا با من است… چون خودم را به او سپرده ام و روی شانه های او، جایم امن است. »
۱۰-۱۲ ژانویه ۲۰۲۴:
من و همسرم مجبور شدیم پسرم را در هتلی نزدیک دانشگاه بگذاریم تا پسرم به تنهایی در خانه از تنها بودن دچار کمبود روحی-عواطفی نشود. البته این کار، هزینه زیادی بهمراه داشت؛ ولی ما میخواستیم خیالمان راحت شود. من چندین نوع غذا برای پسرم درست کردم و ازش خواستیم که هفته ای یکبار بیاید به خانه سری بزند. من حتی گوشی تلفن خودم را پیش پسرم گذاشتم تا اگر شرکت اشا خواست با من تماس بگیرد، بتواند. ما وارد ایران شدیم و روز جمعه بود. وقتی از فرودگاه امام خمینی به سمت خانه خواهرم در تهران می رفتیم، پسرم با همسرم تماس گرفت و گفت که تصادف کرده است. من ماشین خودم را به او داده بودم. پسرم تقریبا کل مسیر که حدود یکساعت و نیمی بود؛ داشت با همسرم حرف میزد. من واقعا ناراحت شدم ولی چون پسرم غیر از ترس و غیر منتظره بودن این حادثه، اتفاقی برایش نیافتاده بود با خودم گفتم که:
« خدا با من است…چون حتی یک خراش کوچک به پسرم که الان فرسنگها از من دور است، نیافتاده است. درست است پسرم تک و تنها در یک کشور غریب است، ولی من او را به خدا سپرده ام؛ پس نگران اش نمیشوم. »
۱۳ ژانویه ۲۰۲۴:
ما به سمت شهرستان راه افتادیم تا من و همسرم بریم پیش مامانم اینا و من عمل جراحیم را آنجا که خواهرم از اینترنت دکتر جراح را پیدا کرده بود، انجام دهم. وقتی رسید دم خانه بابام، با تعجب دیدم که بابای من درحالیکه شلوارک پوشیده بود در را باز کرد، خیلی تعجب کردم ولی بعد از چند ثانیه متوجه شدم که پاهایش پانسمان است و روی آنها جوراب نازکی پوشیده بود که من ناراحت نشوم. وقتی ازش پرسیدم فهمیدم که همان روز صبحش یک کتری ابجوش روی پاهایش ریخته بود؛ چون بابای من دستش گاهی میلرزد و زانویش کمی پرانتزی است بنابراین نتوانسته بود که کنترل کاملی روی برداشتن کتری داشته باشد.
خیلی خوشحال نشدم، ولی بخیر گذشته بود. وقتی وارد اتاق شدم مامانم را دیدم روی مبل نشسته. من فقط یادمه که از سطح قالی به پاهای مامانم نگاه کردم و وقتی به زانوهایش رسیدم، افتادم روی آنها و تا مدتها گریستم. اصلا در حال خودم نبودم. بعد متوجه شدم که پرستار مامانم دارد من را به زور از مامانم جدا میکند و مرتب بهم میگفت: « لاله، مامانت دارد گریه میکند؛ لطفا بلند شو. » باورم نمیشد کسی که الزایمر داردو اصولا هیچ کس را نمیشناسد، دختر خودش را بشناسد؛ ولی مامانم داشت همزمان با من گریه میکرد.
او من را شناخته بود و دچار احساسات شده بود. بعد دیدم همسرم و بابام هم دارند گریه میکنند. شاید صحنه فیلم درام بود، ولی من از دیدن دوباره مامانم احساس خوشحالی فوق آلعاده داشتم. هم مسیرانی که مامانشون ازشون دور است و یا فوت کرده، فقط میتوانند حس من را دران لحظه درک کنند. تا پدر و مادرمان زنده هستند؛ بریم ببینیمشون چون بعدا ممکن است دیر باشد:
Later is too late
با اینکه خودم سرطان داشتم و بابام پاهاش سوخته بود و سوختگی آن هم درجه دو بود، ولی با خودم گفتم که:
« خدا با من است…چون کتری پر اب جوش میتوانست روی مامانم که توی اشپزخانه مشغول صبحانه خوردن بود، بریزد. اصلا ممکن بود که روی صورت بابام بریزد. بابت همین رحمی که خدا بهشون کرده بود شاکر بودم. بعلاوه، بابت سرطانی که باعث شد بیام مامانم را ببینم، بسیار سپاسگزار. »
۱۴-۱۷ ژانویه ۲۰۲۴:
چون من و همسرم عجله ای به ایران آمده بودیم، با پاسپورتهای ایرانی تاریخ گذشته وارد شدیم؛ بنابراین میبایست در اولین فرصت؛ هم آنها را و هم کارت ملی و ثنا و غیره را به روز میکردیم. دکتر جراح من هم ازم خواسته بود که کلی آزمایش قبل از جراحی بدم، چون همه آنها پیش نیاز عمل جراحی بود.
من به تنهایی تصمیم گرفتم که غیر از خواهرهایم کسی از بیماری و عمل جراحی من خبر دار نشود،حتی بابام؛ بنابراین به بهانه کارهای پاسپورت و غیره با اسنپ از خانه صبحها میزدیم بیرون و گاهی شب یا عصر میامدیم خانه. احساس کردم بابام به حد کافی فشار روحی روش است، چون میبایست به مامانم غذا میداد، او را دستشویی میبرد، پوشکش را عوض میکرد، پاهایش هم که حسابی سوخته بود و خیلی برای تعویض پانسمان اذیت میشد. همسرم مرتب برای تعویض پانسمان کمک بابام میکرد، ولی باز بابام درد داشت و ان را تحمل میکرد.
البته آنقدر از امدن ما به خانه اش خوشحال بود که حد نداشت. پسرم هم هر شب از واتس اپ برای تصادفش تلفن میزدبه همسرم و راجع به اینکه پلیس چی گفته و یا جریمه اش چی شده و بیمه خسارتش را میده تا نه؛ حرف میزد.
من خیلی از خودم تعجب کرد چون اصلا نگران پسرم و یا مامانم و بابام نبودم بلکه آنقدر شاد بودم چون هم از کارکردن آزاد شده بودم و هم از اینکه دیدار تازه کرده بودم. هر جایی هم میرفتیم من با هر فردی سر صحبت باز میکردم و شوخی میکردم. همسرم خیلی اضطراب داشت هم برای عمل من و هم برای شرایط پسرم و مرتب بهم گوشزد میکرد که:« آنقدر با افراد گرم نگیر و حرف نزن، بگذار کارمون زود تموم بشود و بریم. » ولی من گوشم بدهکار نبود حتی با آقایی که میخواست در محضر برگه اجازه همسر را برای من برای گرفتن پاسپورت، صادر کند شوخی میکردم.
پسرم مرتب بهم میگفت که Luis به گوشیم پیام میدهد که لاله کی برمیگردی. جالب است که Luis توی عمرش یک کار مثبت کرد ووقتی پسرم آمده بود بعد از یک هفته به خانه سر بزند؛ دیده بود پشت در یک گلدان گل بهمراه یک کارت چاپ شده از طرف شرکت است. پسرم کمی تعجب کرده بود چون از جریان من خبر نداشت، ولی همه را از طریق واتس اپ برام فرستاد. این تنها موقعی بود که از این عمل Luis من خیلی خوشحال شدم.
روز ۱۷ ژانویه من عمل کردم و اصلا اضطرابی نداشتم. آنقدر دکتر جراح من هم خوش اخلاق بود که وقتی بهوش آمدم، آمد بالای سرم و حالم را پرسید. خیلی برام با ارزش بود چون در کنار هزینه ای که ازم گرفت انسانیت والایی هم داشت. او چند دقیقه بعد آمدو بهم گفت:« ما حتی غدد لنفاوی تو را چک کردیم خدا راشکر پاک بود و تو میتوانی الان بری توی بخش. » من آنقدر از این ارزش دادن دکتر نسبت به مریضش راضی بودم که حدی ندارد. حتی پرستاری که آمد من را از روی تخت جراحی روی تخت بخش بگذارد و من را جابجا کند، با یک پتو و با تمام قوا اینکار را کرد.
واقعا من جونی نداشتم و واقعا حس بیحالی و حالت تهوع بعد از بیهوشی داشتم. خواهرم که تهران بود لطف کرد صبح همان روز عملم قبل از جراحی آمد بیمارستان و مرا دید و خواهر دیگرم بعد از عمل من با یک دسته گل آمد بالای سرم. با انکه وقتی وارد بخش شدم، دو بار به مدت طولانی تمامی داروهای بیهوشی را بالا آوردم؛ ولی با خودم گفتم که:
« خدا با من است…چون بهم کمک کرد که عمل جراحی من توسط بهترین دکتر جراح در ایران انجام شود. من کنار همزبانان خودم و توی کشور خودم کنارخواهرانم باشم، هزینه بسیار کمی بدم و همسرم بتواند تمام مدت کنارم باشد و من بتوانم دور از کار و رییس مضطربم Luis در ارامش روحی قرار بگیرم. »
۱۸-۲۷ ژانویه ۲۰۲۴:
من با انکه درد داشتم رفتم و پیش خانم ارایشگری که دوست مامانم بود، یک ارایش گرفتم و موهام را حالت دادم و عکس در عکاسی گرفتم. خواهرم خیلی تعجب کرد که :« برای چی این کار را میکنی؟ » من گفتم که :« برای شغلم که قرار است بهم خبر بدهند؛ عکس توی سایت میگذارند و من دوست دارم برای آن پیشاپیش، آماده باشم. » خواهرم تعجب کرد، ولی حرفی بهم نزد. بعلاوه، من توانستم توی این مدت پاسپورت و بقیه مدارکم را دریافت کنم؛ فقط چون بابام و دیگران خبر از عمل جراحیم نداشتند؛ خیلی اوضاع برام سخت بود. من مجبور بودم که لباسهای آستین دار و یقه بسته بپوشم. بعد از ۱۵ دقیقه برم دراز بکشم و درد را به روی خودم نیاورم که کسی ازافراد فامیل متوجه نشود که من عمل کرده ام.
البته هنوز هم خیلی خوشحالم که غیر از همسر و خواهرانم، کسی از موضوع خبر نداشت؛ چون مثلا اگر بابام میفهمید ممکن بود هوای من را بیشتر میداشت، ولی چون نگران من میشد و چون سن بالایی دارد ممکن است به هر فردی که میرسید بگوید. بعد فامیل ما هم که از کاه کوهی میساختند و من به جای کنار امدن روی بیماریم با تمرینهای ذهنیم، به جای شفای الهی ممکن بود حتی به لقای الهی بپیوندم.
پسرم مرتب بهم میگفت که Luis به گوشیم پیام میدهد که لاله کی برمیگردی. توی این فاصله چندین بار دکترم را دیدم. پانسمانهایم برداشته شد و دکتر گفت که اجازه دارم با هواپیما سفر کنم و به امریکا برگردم. من و همسرم تصمیم گرفتیم که بلیط خودمون را عوض کنیم و زمان برگشت خودمون را تغییر دهیم. آنقدر بلیط گران شده بود که مجبور شدیم هر کدام اضافه هم پول بدهیم. بعدا متوجه شدیم که بازیهای آسیایی فوتبال در قطر برگزار میشده و به خاطر همین بلیطها گران شده بود و هواپیمای ایران قطر هواپیمای بزرگی بود. با انکه از نظر روحی حس خاصی بعد از عمل از پدر و مادرم نگرفتم چون آنها اطلاعی نداشتند، ولی با خودم گفتم که:
« خدا با من است…چون توانستم سلامتی دوباره ام را در کشورم در کنار خواهرانم دور از پسرم ( که اصلا نمیدانست من سرطان و عمل دارم چون بهش نگفتیم که نگران نشود ) به دست آوردم. عمل جراحی به بهترین شکل انجام شد. پسرم دور از ما خودش با تصادفش کنار آمد و رشد کرد. من توانستم عکس برای شغل جدیدم بگیرم و همه چیز آماده است. »
آنقدر خوشحال بودم که بعد از دو هفته با مامانم اینا خداحافظی کردم و رفتم تهران پیش خواهرم تا هم کمی قبل از سفرم به امریکا استراحت کنم وهم کمی با او وقت بگذارنم و هم با دوری مامانم اینا کنار بیایم.
۲۸-۳۱ ژانویه ۲۰۲۴:
پسرم مرتب بهم میگفت که Luis به گوشیم پیام میدهد که لاله کی برمیگردی. واقعا Luis فرد مضطربی بود. من دقیقا بعد از ۲۱ روز وارد امریکا شدم. توی این مدت فقط یکبار به پسرم تلفن زدم و آن هم شب آخر بود. خیلی خوشحال شدم که به عنوان یک مادر، به جای نگران بودن برای پسرم، فقط براش دعا کردم و او را به خدا سپرده بودم. با انکه پسرم، هر شب گریه میکرد و از دلتنگی بهمون تلفن میزد، من با ارامش باهاش حرف میزدم. موقعی که پسرم ما را از فرودگاه برداشت ما رفتیم هتل. من واقعیت بیماریم را به او گفتم و دلیل نگفتنم را. او خوشحال شد از اینکه درکش کرده بودم، ولی کلا از شنیدن آن خبر خوشحال نشد.با خودم گفتم که:
« خدا با من است… چون گاهی لازم است پسرم اتفاقها را بعد از پایان انجام آنها و نتیجه مثبت نهایی، بشنود تا درک کند که من به عنوان مادر روی او بار نگرانی بیشتر از درسش و تصادفش نگذاشتم. »
۱-۲ فوریه ۲۰۲۴:
ما هتل را تحویل دادیم. من ماشین خودم را دیدم که خیلی صدمه دیده بود. در لحظه ورودم به خانه، به خانم آشا تلفن زدم. او گفت که جراحی داشته و تازه سر کار آمده و واقعا خبر نداشت که آیا واقعا شرکتشون من را میخواهند یا نه. فردای آن روز هم دوباره به خانم اشا تلفن زدم، ولی او چیز خاصی بهم نگفت.
من دوباره شروع کردم به دنبال کار گشتن در عین حالی که درد داشتم و دکتر بهم کتابی که خودش تدوین کرده بود را داده بود تا بخوانم و میبایست طبق آن مواد غذایی خاصی را بخورم و نرمشهای خاصی را انجام دهم. خیلی درد داشتم و مرتب از طریق واتس اپ با دکتر در ارتباط بودم. خیلی از نگرفتن خبری از شرکت آشا خوشحال نشدم، ولی خبری در روز یکم فوریه گرفتم که به خودم گفتم که:
*روز یکم فوریه رییس Luis بهم پیام داد که :« لاله دیگر Luis اینجا در این شرکت کار نمیکند. او از این شرکت رفته، اگر Luis بهت پیام داد جوابش را نده به جای آن به من پیام بده.» *
« خدا با من است…چون با انکه من ظاهرا شغل شرکت آشا را نگرفتم، ولی همین که « نه » را هنوز بهم نگفته اند، جای امید واری هست، ولی حالا که فهمیدم Luis دیگر در شرکت ما نیست؛ داشتم از خوشحالی بال در میاوردم. میخواستم برقصم، ولی دست سمت جراحی شده ام درد میکرد. همسرم هم خیلی خوشحال شد چون بهم گفت اگر یک درصد تا ۳ هفته دیگر کار جدیدی نگیری، خیالت راحت است که اگر سر کار قبلیت برگردی، Luis دیگر آنجا نیست که اذیت بشوی. »
۳-۸ فوریه ۲۰۲۴:
من هرروز دنبال شغل میگشتم. مرتب مصاحبه میگرفتم، ولی در مصاحبه اول و یا دوم و یا حتی سوم رد می شدم. این داستان مرتب تکرار میشد. من با خودم گفتم که بهتر است به خانم اشا پیام بدهم، ولی او جواب نداد. بعد تصمیم گرفتم که به آن خانم و آقای رییسی که باهام مصاحبه کرده بودند، ایمیل بدهم. آنها مودبانه نوشتند که :« خیلی از دیدن تو خوشحال شدیم، اگر در آینده تو را خواستیم بهت خبر میدهیم. » با انکه خیلی خوشحال نشدم که شغل را نگرفتم، ولی به خودم گفتم که:
« خدا با من است…چون با انکه با مرخصی بدون حقوق رفتم ایران، ولی خانواده ام را دیدم. عملم با موفقیت تمام انجام شد. آجازه دارم که سه هفته در خانه بمانم و کار نکنم. الان در حال نرمش کردن و پیاده روی هستم. من همچنان فرصت دارم شغل جدیدی بیابم. »
حسم بهم میگفت که لاله، خوشحال باش. با انکه اصلا دوست نداشتم سر کار قبلیم برگردم، ولی به خودم گفتم حتی اگر هم یک درصد برگردم، دیگر از Luis در آنجا خبری نیست.
۸-۲۱ فوریه ۲۰۲۴:
من هرروز دنبال شغل میگشتم. مرتب مصاحبه میگرفتم، ولی در مصاحبه اول و یا دوم و یا حتی سوم رد می شدم. این داستان مرتب تکرار میشد. روز ۱۲ فوریه به خانمی که رییس Luis بود، پیام دادم که من روز ۲۶ فوریه یعنی دو هفته بعد سر کار میایم. پیش خودم گفتم که او حداقل بداند که من واقعا سر کارم برمیگردم. بعد هم حس کردم که اگر کار جدیدی پیدا کردم، دوباره تماس میگیرم که نمی ایم؛ ولی فرصت شاغل بودن را از خودم نگیرم.
روز ۲۰ فوریه بود و فقط ۶ روز دیگر مانده بود به اینکه بروم سر کار در شرکت قبلی. به همسرم که ارتباط نزدیک روحی به من دارد، تلفن زدم که حس ات راجع به کارم چیه؟ او گفت حسش این است که من سر کار قبلیم برمیگردم.
ولی واقعا حس خودم این نبود. یک نگاهی به اتاق کارم و لپ تاپ و مانیتورهای کارم انداختم و رفتم و خودم را مشغول دعا خواندن کردم. بعد از داشتن یک مصاحبه تلفنی، حدود ساعت ۲ ظهر خانم اشا بهم تلفن زد و بهم پیشنهاد کار داد. من شاخ دراوردم وگفتم فلانی توی جواب ایمیل اش برام نوشته بود که فرد دیگری را گرفتیدو من را نمیخواهید.
خانم اشا خندید و گفت :« من مسیول قراردادها هستم و ما تو را میخواهیم. آیا هنوزم دوست داری بیایی توی شرکت ما کار کنی؟ » من وقتی مطمین شدم که شوخی ندارد، سریع قبول کردم. اصلا نمیدونستم چه کار کنم از خوشحالی. اصلا باور کردنی نبود. با خودم گفتم: « اگر خدا بخواهد کوه ها را میتواند جابجا کند تا تو و من به هدفت برسی. اینکه ۱۲ روز بعد از نخواستنت، باز تو را میخواهند یعنی خواست و اراده خدا بالاترین است. »
بعد از ۶ ماه نوشتن برگه آرزوی شغل جدیدم و تمرین ذهنی روی آن از طریق همین صفحه. شغلم را به دست آوردم. رفتم برگه را آوردم، برای پسرم تمرین را توضیح دادم و کل دو روی برگه را کامل خواندم. وای باورمنمیشد، حتی توی جزییات نوشته بودم که رییسم خانم باشد که الان بود. سریع ایمیلهای اشا را یکی بعد از دیگری جواب میدادم. او بعد از هر ایمیل به گوشیم هم پیام میداد که ایمیل را گرفته و کلی ازم تشکر میکرد. Background check همان روز انجام شد. فرداش رفتم برای Drug test ودوباره اشا مرتب ایمیل و پیام تشکر میداد.
روز ۲۱ فوریه به خانم رییس Luis پیام دادم که فردا میام شرکت تا باهات حضوری حرف بزنم. با کمک پسرم ۲ مانیتور، لپ تاپ، کیبورد، موس و غیره را توی جعبه هایش گذاشتیم و بسته بندی کردیم و همه را توی صندوق عقب ماشین گذاشتیم. جالب است همان شب خواهرم که تهران است، بهم تلفن زد و بهم گفت:« لاله، میخواستم بهت بگویم که در طول ۵ سالی که ندیدمت؛ وقتی امدی آیران، خیلی تغییر کرده بودی. خیلی راحت احساساتت را بیان میکردی و خیلی فرد قوی شده بودی. » ازش پرسیدم که قبلش من را چطور میدیده. او جواب داد که من همش مضطرب و نگران به نظر میرسیدم. این هماهنگی به این صورت یک جورایی دیوانه ام کرده بود. واقعا دیوانه بار خوشحال بودم.
با انکه ۲۰ روز از سفرم طول کشید ومن از آنهمه مصاحبه ها یکی بعد از دیگری؛ خسته شدم، ولی به خودم گفتم که خداوند بهم نشان داد که:
« خدا با من است…چون ساکن سایت تناسب فکری بودن بعد از سه سال ونیم نتیجه اش میشه سلامتی دوباره من با کمترین هزینه، بیشترین رشد اجتماعی و اخلاقی، دیدار خانواده در زمان نیاز با حمایت همسر، پیدا کردن شغل مناسب و رشد جهشی عالی پسرم. پس به دست آوردن جسمم همچنان مثل یک معجزه الهی و به راحتی قابل انجام است. لاله، فقط توکل کن. »
واقعا بعید میدونم اگر کسی تا اینجا ی تمرین من را خوانده باشد، و به این دوره یا دوره های دیگر رایگان و غیر رایگان ایمان نیاورده باشد. من که خودم هنوز برام این همه هماهنگی رگباری، غیر قابل هضم است ولی میدانم واقعی است چون آنها را زندگی کردم.ساده و شدنی است. پیچیدگی ندارد.
۲۲ فوریه ۲۰۲۴:
رفتم شرکت. وقتی با خانم رییس Luis حرف زدم، با انکه خیلی از خبر ترک کردن من و رفتنم خوشحال نشد ولی گفت :« هر جوری خودت صلاح میدانی عمل کن. ما نمیتوانیم مجبورت کنیم بیای سر کار دوباره. » من رفتم همکارانم را دیدم و به همه سلام کردم. جالب است که موقع خروج رییس قبلیم دوید و از روی میز کارم، بهم یک بسته شکلات قلب داد که از روز ولنتاین که ۱۴ فوریه بود برای من آنجا گذاشته بود. من اصلا نباید تا ۳ سال طبق دستور پزشکم، شکلات بخورم و این شکلات هم نهایتا قیمتش ۲ دلار است؛ ولی خیلی از به یاد بودن من وقتی حتی آنجا نبودم، خوشحال شدم.
همان روز عصر خانم اشا به طور رسمی برایم ایمیل و پیام تشکر داد که سه شنبه روز ۲۷ فوریه ساعت ۱۰ صبح در شرکت میبینمت. با خودم گفتم که:
« خدا با من است… چون هنوز انسانهایی هستند که محبت و عشق را ارایه میدهند مثل رییس قبلیم. همسرم وقتی خبر شغل جدیدم را شنید بهم گفت که این هماهنگی فقط کار خالق یکتا است، چون اگر موقع برگشت از ایران فورا سر کار میرفتی، خیلی اذیت میشدی. خدواند آنقدر دوستت داشته که گذاشته ۳ هفته دوران نقاهت تو تمام شود و بعد تو بری سر کار. »
۲۳ فوریه ۲۰۲۴:
من ایمیل دادم به استاد عطار روشن و ایشون قبول کردند که تلفنی بامن حرف بزنند. من دوست داشتم که علاوه بر نوشتن دریافت درخواستم، ایشون صدای هیجان و ذوق و شوقم را شخصا بشنوند. واقعا به قول استاد این رگبار معجزات الهی غیر از توکل و ایمان من وسپردن من به خدای توانا و ادامه دادن مسیر، از چه منبع دیگری میتوانست بیاید؟
با خودم گفتم که:
« خدا با من است… چون من الان اینجا پیش شما عزیزان در سایت تناسب فکری هستم. »
بی نهایت سپاسگزار میشم اگر شما دوستانم، نظرات خودتون را برام اینجا بگذارید.
دوستدار و خواهر کوچکتر همیشگی شما، لاله
سلام و درود
ضمن عرض تبریک به شما دوست عزیز از شما تشکر میکنم که تجربه های خلق زندگی رو به شکل عالی و کامل با ما به اشتراک گذاشتید.
نوشته شما بعنوان یک جلسه از سریال زندگی با کمک خداوند (قدم ۱۲) در سایت تناسب فکری قرار داده شد.
منتظر خبرهای عالی شما هستم👌
سلام استاد
بسیار ممنون و سپاسگزارم بابت تبریک شما. برای یادآوری بهتون میگویم که فقط من تمرینهای ساده سایت شما را انجام دادم و در طول این سه و سال و نیمی که ساکن این سایت هستم، زندگیم زیر و رو شده است.
من همیشه عاشق سادگی بوده ام و همچنان هم سادگی را دوست دارم. تمرینهای این سایت در عین ساده بودن، صد در صد کار میکند اگر ما به آن عمل کنیم و فقط آنها را یکی بعد از دیگری ادامه دهیم.
خیلی لطف کردید که نوشته من را به عنوان یک جلسه در سریال زندگی با کمک خدواند در قدم ۱۲ قرار دادید. ممنونم از همراهی و همکاری و دعاهای خیری که برایم در جهت پیشرفت هرروزه انجام داده اید.
امیدوارم همه هم مسیرانم مثل من؛ این چنین تجربه هایی داشته باشند. حس کردن این تجربه ها میشود زندگی با شیرینی و ایمان واقعی طعم خدا. خدواند پشت و پناه شما در این راه باشد.
ممنونم استاد عطار روشن
نشان های دریافت شده
سلام لاله ی عزیزم
امیدوارم حالت عالی وخوب باشه وشفای الهی رو تجربه کنی .
از خوندن داستان امید بخش تو ایمانم به خدا وتحقق آرزوهایم بیشتر شد لاله جان تو چقدر آرام وصبور بودی درین مدت تحسینت میکنم من تا اسم بیماریت را شنیدم اضطراب گرفتم در حالی که تو در این پیام پنج هزار کلمه ای یکبار از نگرانی وترست از بیماریت چیزی نگفتی فقط از عملی که قرار بود انجام بدی حرف زدی با اینکه اسم بیماریت رو شنیدی وحشت نکردی حتی با وجود عمل سختت دنبال کار ومصاحبه ی شغلی رفتی بارها وبارها وتوجهت وتمرکزت روی شغلت بود نه بیماریت آفرین بهت واقعا تحسینت میکنم عزیزم خداوند به توی باایمان پاداش ایمان وباورت رو داد تو به خداوند ایمان داشتی برای همین اینقدر آرام بودی حتی از بیماریت به اطرافیان چیزی نگفتی چون قانون رو بلد بودی
چند روز پیش یادتون بودم وبا خودم میگفتم جای لاله عزیزم در دوره کمک خداوند خالیه بهت پیشنهاد میدم زودتر به این دوره ملحق بشی تا از معجزات خداوند برای خودت بیشتر شکفت زده بشی
عاشقتم مهربانم خدا بهت سلامتی وشادی بی نهایت هدیه بدهد.
مننظرتون هستیم در دوره کمک خداوند
سلام الهام جان
خیلی خوشحالم که فرصتی دست داد تا باز هم باهات حرف بزنم، فکر کنم آخرین بار ۸ ماه پیش بود باهات از طریق نوشتن به پاسخ به دیدگاهت، صحبت کردم. ممنونم از دعای سلامتی و شفای تو. من خودم خیلی به دعا اعتقاد دارم، بنابراین مطمینم از درگاه الهی دعای تو از ته قلبت، درمان سلامتی را برای من هدیه میاورد.
به نکته جالبی در نوشته ات اشاره کردی. واقعا چرا من نگران بیماری ام نبودم؟ چرا من ترس از بیماریم نداشتم؟
صادقانه برایت مینویسم: من از شنیدن خبر بیماری ام خوشحال نشدم و نگران هم شدم، ولی وقتی همسرم پیشنهاد رفتن به ایران و جراحی در آنجا را داد؛ چون میدانستم که قرار است مامانم را ببینم، ترس و نگرانی از دیدار او را داشتم و در عین حال خوشحالی دیدار او را. چون ۵ سال مامانم را ندیده بودم و او در این مدت خیلی بیماری اش با سرعت زیادی پیشرفت کرده بود. با خواهرانم در ایران حرف زدم و با انکه آنها بهم گفته بودند که خودم را برای بدترین شرایط موجود آماده کنم بری دیدن مامان، ولی واقعا باز هم با دیدنش روحم به درد آمد. انگار خنجری توی قلبم فرو رفت که نمیشد خنجر را بیرون بیاری. پیش خودم گفتم مادری که مرا و پسرم را در نوزادی، پوشک میکرد الان خودش از پوشک استفاده میکند. مادری که آنقدر حرف میزد که اجازه حرف زدن به ما را نمیداد، الان اصلا حرف نمیزند و بی کلام است و عکس العملی نشان نمیدهد . آنقدر این دیدار برام مهم بود و ارزشمند، که اصلا یادم رفته بود مریضم.
وقتی امریکا بودم به خاطر خوشحالی دیدار مامانم خوشحال و شاد بودم. من تقریبا یک هفته بعد از شنیدن بیماریم با همسرم تصمیم گرفتیم به ایران بیاییم، بنابراین خیلی ذوق زده بودم. باز هم تاکید میکنم افرادی که مادر خود را از دست داده اند و یا از مادرشان دور هستند؛ میتوانند حس مرا درک کنند. اما بگویم با انکه خواهرانم از من خواستند من خودم را برای بدترین شرایط مامانم در ذهنم آماده کنم؛ باز هم وقتی دیدمش خیلی شرایط بدتر از آنچه آنها گفتند بود به نظرم آمد، انگار مامانم فقط زندگی گیاهی داشت، اما وقتی موقع ورودم؛ با گریه من گریه کرد نشان داد که من را میشناسد. وقتی روز عملم از خونه خارج شدم، میشد نگرانی را در چهره اش دید. وقتی آمدم خونه بعد از عمل با انکه کسی چیزی نمیدانست حتی بابام، چند بار مامانم آمد بالای سرم و به من که روی تختخواب دراز کشیده بودم، نگاه کرد کمی اشک توی چشمایش هم جمع شده بود. او چند بار این کار را تکرار کرد.
حتی وقتی رفتم تهران و روز آخر برای خداحافظی بهشون به شهرستان تلفن زدم، بابام بهم گفت که مامانت چند ساعتی است که در حال گریه است. برام خیلی باارزش بود که فردی که الزایمر دارد و قدرت تکلم ندارد؛ باز هم به خاطر عشق مادر بودن آنقدر درک و محبت دارد.
الهام عزیزم، واقعا نمیدونم چی بگویم قدرتی در من به وجود آمده بود که هیچ چیز باعث نشد که من تمرکزم را از این شغلی که به نسبت شرایط عالی برای من داشت را بردارم حتی بیماریم.
من فقط تمرینهای این دوره زندگی با طعم خدا و رسیدن به آرزو ی یک را تکرار کرده بودم و این بار چهارمی بود که من این تمرین را برای به دست آوردن شغل مورد علاقه ام انجام میدادم؛ ولی واقعا قدرت ذهن مرا جلو میبرد و من تنها تماشاچی آن اتفاقات بودم. چطور فردی بعد از عمل جراحی و به فاصله ۳ روز میرود و برای سایت شغلش که هنوز معلوم نیست، عکس میگیرد؟ چطور فردی حاضر میشد با آنهمه درد بعد از عمل، برود و ساعتها در ارایشگاه ارایش بگیرد و موهاش را حالت بدهد. واقعا اینها فقط قدرت ذهن من بود، چون اگر من فرد قبلی بودم و فقط میخواستم خودم باشم؛ فقط از بیماری، ناتوانی و عجز روزگارم را میگذراندم.
بازهم سپاسگزاری میکنم بابت تحسین و تشویق تو. من اینها را اینجا نوشتم که به دیگر هم مسیرانم بگویم که ما تنها به قدرت ذهن که درونمان است، نیاز داریم نه به فردی دیگر و نه مثلا به پزشکی و نه به چیز دیگری. قدرت ذهن جادو میکند و من این را با تمام وجودم حس کردم.
بیایید با هم تمرینهای ساده را دنبال کنیم و آنقدر تکرار کنیم تا زندگی ما از فقر به ثروت؛ از بیماری به سلامتی و از بی ایمانی به توکل و اعتماد به خدا تبدیل شود.
الهام جان، امیدوارم همواره سالم، شاد و موفق باشی دوست ندیده من.
نشان های دریافت شده
سلام دوباره به لاله ی با ایمان وشجاع ومهربانم
ممنونم بابت پیامی که به من دادی خداروشکر مادر عزیزت رو هم دیدی گلم نگران مادرت نباش مادرت رو هم به خداوند بسپار منم خیلی وقتها نگران مادرم میشم چون مادرم مادر نه تا بچه هست ونگران همهی ماهست ولی خداوند به دلش ارامش داده شاید اگر من جای مادرم بودم در بیمارستان روانی بودم ولی بااین حال همیشه به خاطر کارهاش به خاطر افکارش قضاوتش کردم .
خدا خودش مراقب همه هست ما نبايد نگران نزدیکان وافراد خانواده خود باشیم اگر آرام باشیم انرژی آرامش بخش مارو دریافت میکنن وزندگیشون خوب میش من فقط میتونم براي خودم کاری بکنم ومادرم رو در شهری دور به خداوند میسپارم ووقتی باهاش حرف میزنم بهش امید میدم .
به خدا من وقتی آرامش دارم اونها هم آرام هستند بااینکه دوریم ولی وقتی من تنش دارم همه ی خانواده رو درگیر ناآرامی میشن همه باهم درگیر میشن .پس مهمه که ما آرامش رو در وجود خودمون حفظ کنیم.
وقتی گفتی مادرت حرف نمیزنه منم یاد مادرم افتادم که خیلی حرف میزنه وکلام منفی وگله امیز داره وهمش از گذشته حرف میزنه از سختی هایی که کشیده از رنجهایی که از مادرش دیده یا از پدرم که فوت کرده
لاله جان ناراحت نشو ولی به نظر من فراموشی وسکوت رو هم خداوند به مادرت هدیه داده چیز بدی نیس حتما درین دوران خداوند خیری درین سکوت وفراموشی براي او قرار داده تا ارامش پیدا کنه بعد سالها مشغولیت ذهنی ونگرانی
این سکوت براش خوبه فراموشی براش خوبه که تمام گذشته ی تلخش رو یا ناراحتی هاشو فراموش کنه حتی بچه ها ومشکلاتشون رو هم فراموش کنه تا درد کمتری بکشه
باز هم برای تو دوست مهربان وخوش قلب ارزوی شفای الهی و ایمان قویتر رو دارم
خدا نگه دارت باشه لاله جان