تا حالا به این فکر کردی که آیا واقعاً تغییر سرنوشت امکانپذیره؟ 🤔
شاید مثل من سالها این باور رو داشتی که زندگیت از قبل تعیین شده و چارهای جز پذیرفتن نداری. اما یه روز یه جرقه💡 تو ذهنت روشن میشه و میفهمی که داستان یه چیز دیگهست!
اینجا میخوام از تجربهی خودم بگم، از اینکه چطور باورهای قدیمی رو شکستم و فهمیدم که کلید اصلی برای ساختن زندگی دلخواه، توی دست خودمه. پس اگه تو هم دنبال یه راه تازه هستی، با من همراه شو!
🌟 سرنوشت چیست؟ از ابهام تا تغییر سرنوشت
موضوع سرنوشت همیشه یکی از مبهمترین دغدغههای ذهن من بود. 🤯

از یه طرف از شرایط زندگیام راضی نبودم، و از طرف دیگه میترسیدم نکنه نارضایتی من از این وضعیت باعث قهر خدا بشه. همین ترس باعث میشد خیلی وقتها سکوت کنم و همهچی رو به حساب تقدیر بذارم.
مدام از اطرافیانم میشنیدم: «هرچی خدا بخواد همونه. وظیفه ما فقط صبر و شکرگزاریه.» 🙏
اما یه سوال عمیق همیشه تو ذهنم میچرخید:
«پس چرا هرچی خدا برام خواسته، بیشتر مشکل و سختی بوده؟ چرا شادی، موفقیت یا ثروت برای من نخاسته؟» 😔
مادرم سعی میکرد با این جمله منو قانع کنه: «شاید خدا میدونه اگه بیشتر پول داشته باشی، به دردسر میفتی. پس بهتره همونقدری که داری برات خوبه.»
ولی ته دلم همیشه یه حس قوی بود که میگفت: «نه! من میتونم بیشتر داشته باشم. من میتونم دست به تغییر سرنوشت بزنم.» 💪✨
وقتی بیشتر وارد مسیر رشد شدم و با آدمهای مختلف صحبت کردم، دیدم خیلیها هم مثل من همین سوال رو دارن. اینکه آیا سرنوشت واقعاً از قبل نوشته شده یا میشه تغییرش داد؟
اینجا بود که فهمیدم موضوع تغییر سرنوشت خیلی بزرگتر از تصور منه و حتی توی گوگل هم کلی آدم دنبال جواب این سوالن:
- 🔎 آیا سرنوشت انسان از قبل تعیین شده است؟
- 🔎 نقش خداوند در سرنوشت انسان چیست؟
- 🔎 تفاوت تقدیر و سرنوشت چیه؟
- 🔎 آیا دعا یا تغییر اسم میتونه باعث تغییر سرنوشت بشه؟
این همه جستجو نشون میده که مسئله سرنوشت و امکان تغییر سرنوشت برای خیلیها یه معمای حلنشدهست.
در تعریف سنتی، سرنوشت یعنی مجموعهای از اتفاقات از پیش تعیینشده، چیزی مثل خطی که از قبل نوشته شده باشه 📝. بعضیها هم میگن زندگی ما درست مثل درخته: همونطور که روند رشد یک درخت از قبل مشخصه، زندگی انسان هم همینطوره و قابل تغییر نیست. 🌳
اما واقعیت اینه که این مقایسه یه جای کارش میلنگه! بله، ما مثل درخت یهسری محدودیتهای طبیعی داریم؛ مثلاً همهمون باید نفس بکشیم یا غذا بخوریم. ولی برعکس درخت، انسان یه توانایی فوقالعاده داره: قدرت انتخاب.
ما میتونیم بارها و بارها شرایط بیرونیمون رو تغییر بدیم، جای زندگیمون رو عوض کنیم، مسیر شغلیمون رو بسازیم یا حتی احساس درونیمون نسبت به زندگی رو عوض کنیم. 🌈
این یعنی انسان بارها میتونه تصمیم بگیره و با هر انتخاب تازه، دست به تغییر سرنوشت خودش بزنه. سرنوشت یه نوشته سنگی نیست که هیچوقت پاک نشه؛ بلکه یه دفتر بازه که هر لحظه میتونیم صفحه جدیدی بهش اضافه کنیم. 📖✨
خیلی وقتها ما فکر میکنیم شرایط بیرونی همهچیزو تعیین میکنه: خانوادهای که توش به دنیا اومدیم، شهری که زندگی میکنیم یا حتی گذشتهای که داشتیم. ولی واقعیت اینه که همه اینها فقط نقطه شروعه، نه پایان کار. تغییر سرنوشت از جایی آغاز میشه که ما تصمیم میگیریم قربانی شرایط نباشیم. 🌅
تصور کن جلوی یه چهارراه ایستادی 🚦. مسیرها از قبل مشخص شدن، اما این تویی که انتخاب میکنی کدوم سمت بری. شاید راهی که انتخاب کردی سختتر باشه، پر از سربالایی و سنگلاخ، اما در نهایت میتونه تو رو به مقصدی برسونه که همیشه دلت میخواست.
همونطور هم، موندن در مسیر آسون و تکراری شاید راحت باشه، اما در نهایت تو رو همونجایی نگه میداره که الان هستی.
پس تغییر سرنوشت فقط یک شعار نیست، یک عمل روزانهست. با هر فکر جدید، با هر تصمیم کوچک، با هر قدمی که خارج از عادتهای قدیمی برمیداریم، داریم سرنوشت تازهای مینویسیم.
این یعنی سرنوشت ما نه تقدیر اجباریه و نه نوشتهای تغییرناپذیر؛ بلکه داستانی در حال نوشتنه که قلمش در دست خودمونه. ✍️✨

🌈 تغییر سرنوشت من
از وقتی فهمیدم که سرنوشت من از قبل نوشته نشده و مجبور نیستم تا آخر عمر شرایط سخت زندگیمو تحمل کنم، یه حال و هوای تازه وارد دنیام شد ✨.
انگار کسی پنجرهای رو به روم باز کرد و نوری جدید توی زندگیم تابید. پر از شور و شوق شدم برای تجربهی شرایط بهتر، و همین باعث شد زمان زیادی رو صرف مطالعه، تحقیق و تمرینهای ذهنی کنم تا بفهمم واقعاً چطور میشه دست به تغییر سرنوشت زد. 📚💭
به لطف خدا، قدم به قدم شرایط زندگی من تغییر کرد 🙏. اولین نشونههای تغییر سرنوشت من، تغییر در احساسات و شادی درونیم بود.
جالب اینجا بود که اوضاع بیرونی هنوز خیلی فرق نکرده بود، اما من به طرز شگفتانگیزی آرامش عمیقی رو تجربه میکردم 😌💖.
راز این آرامش چی بود؟ باور کردن امکان تغییر سرنوشت. همون لحظهای که باور کردم میتونم زندگی بهتری داشته باشم، همهچی تغییر کرد.
🌟 من باور کردم که خودم خالق شرایط زندگیام هستم.
🌟 من باور کردم که خدا مسیر زندگیمو از قبل قفل نکرده.
🌟 من باور کردم که اختیار دارم هرجور که میخوام زندگی کنم.
🌟 من باور کردم که فرصت تغییر سرنوشت برای همه انسانها وجود داره.
این باور به من اطمینان داد که میتونم هرطور که دوست دارم زندگی کنم، و همین اعتماد، آرامشی درونی ساخت که هیچ شرایط بیرونی نمیتونست خرابش کنه 🌿✨.
📖 مثال واقعی از تغییر سرنوشت
یادمه یه دورهای اوضاع مالی من خیلی سخت بود 💸. هرچی کار میکردم، آخر ماه باز هم چیزی ته جیبم نمیموند. اون روزها مدام میگفتم «قسمت من همینه دیگه، خدا نمیخواد بیشتر داشته باشم.»
اما وقتی با مفهوم تغییر سرنوشت آشنا شدم، تصمیم گرفتم این جمله رو برای همیشه از ذهنم پاک کنم. به جای اینکه بگم “قسمت من اینه”، شروع کردم به گفتن: “من میتونم شرایط مالیمو تغییر بدم.”
همین تغییر نگاه باعث شد دنبال یادگیری مهارتهای جدید برم، کارهای تازهای امتحان کنم و حتی از فرصتهایی استفاده کنم که قبلاً اصلاً نمیدیدم 🚀.
چند ماه بعد، اولین تغییرات مالی شروع شد. نه اینکه ناگهان ثروتمند بشم، ولی دیگه اون حس درماندگی و بیپولی مدام باهام نبود. حس میکردم کنترل زندگیم بیشتر دست خودمه، و این همون آغاز تغییر سرنوشت من بود.
پس یادت باشه: اولین قدم برای هر تغییری، باوره. وقتی باور کنی امکان تغییر سرنوشت وجود داره، زندگی کمکم خودش رو با باورهات هماهنگ میکنه ✨🌍.

🚀 سه گام طلایی برای تغییر سرنوشت
خیلی از ما سالها منتظر معجزه میمونیم تا زندگیمون بهتر بشه، اما واقعیت اینه که معجزه واقعی وقتی اتفاق میفته که خودمون دست به کار بشیم. ✨ برای شروع مسیر تغییر سرنوشت فقط کافیه این سه گام ساده رو جدی بگیری:
گام اول: باور کن که میتوانی! 💖
بسیاری از افراد فکر میکنن سرنوشت تغییرناپذیره و دنبال راههای خرافی مثل دعانویسی یا جادو میرن 🤦♀️.
اما واقعیت اینه که هیچ قدرت بیرونی نمیتونه سرنوشتت رو تغییر بده مگر اینکه از درون باورت رو تغییر بدی.
باور داشتن مثل یه چراغه که مسیر راه رسیدن به خواستهها رو روشن میکنه.
گام دوم: مسئولیت زندگیات را بپذیر 💪
وقتی مسئولیت کامل زندگیتو بپذیری، دیگه قربانی شرایط نیستی.
به جای سرزنش دیگران، از خودت بپرس: «من چه نقشی در این شرایط دارم؟» 🤔
این پذیرش تو رو به خالق آیندهات تبدیل میکنه و کلید اصلی تغییر سرنوشتت میشه.
گام سوم: اقدام کن و شکرگزار باش 🙏
باور و پذیرش مسئولیت فقط شروع کاره. باید وارد عمل بشی 🏃♀️، حتی با قدمهای کوچیک.
اگه میخوای ثروتمند بشی مهارت جدید یاد بگیر، اگه روابط بهتر میخوای روی ارتباطاتت کار کن.
همزمان شکرگزاری رو فراموش نکن؛ چون انرژی مثبت رو به زندگیت جذب میکنه و مسیر راه رسیدن به خواستهها رو هموارتر میکنه. 🌟
✨ در نهایت، یادت باشه تغییر سرنوشت یه اتفاق یکشبه نیست. اما وقتی این سه گام رو جدی بگیری، کمکم میبینی که مسیر زندگیت درست همونطور که میخواستی داره تغییر میکنه. 🌍
نتیجهگیری ✨
سرنوشت چیزی نیست که از قبل برای همیشه نوشته شده باشه و تو هیچ نقشی در تغییرش نداشته باشی.
همونطور که دیدیم، سه گام ساده اما قدرتمند—باور داشتن، پذیرش مسئولیت، و اقدام همراه با شکرگزاری—میتونن سرنوشتت رو به شکلی عمیق تغییر بدن. 🌱
اما اگه میخوای این مسیر رو بهصورت اصولی، عمیق و همراه با راهنمایی دقیق طی کنی، لازمه نگرشت نسبت به مفهوم سرنوشت دگرگون بشه.
استفاده که دورهی ارزشمند «خدا هرگز دیر نمیکند» میتونه زندگیت رو متحول کنه. 💎
این دوره بهت یاد میده:
- چطور باورهای محدودکننده درباره سرنوشت رو کنار بذاری.
- چطور با ذهن و باور صحیح، شرایط جدید خلق کنی.
- چطور حتی در سختترین شرایط، امید و آرامش درونیت رو حفظ کنی.
- و مهمتر از همه، چطور تغییرات شگرف و پایدار در زندگیت ایجاد کنی.
یادت باشه، تغییر سرنوشت یک انتخابه. تو میتونی همین امروز تصمیم بگیری که به جای ادامهی زندگی در چارچوبهای تکراری گذشته، مسیر تازهای رو بسازی. 🚀
اگر آمادهای خالق زندگی جدیدت باشی، این فرصت رو از دست نده. دورهی «خدا هرگز دیر نمیکند» میتونه نقطهی شروعی باشه برای همهی تغییراتی که مدتها دنبالش بودی. 🌈
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
امتیاز 4.29 از 126 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!


بنام پرودگار جهانیان 💗
سلام به استاد عطار روشن عزیز و همراهان گرامی
سرنوشت
از نظر من سرنوشت یعنی چیزی ک در سر نوشته میشه یعنی همون افکاری ک در طول روز بارها و بارها تکرار میکنیم و باورمون میشه ک این موضوع درسته و طبق همون افکار رفتار ما شکل میگیره و رفتارهای تکراری ب عادت تبدیل میشن و نتایج زندگی خلق میشه
از بچگی هر کسی ک بهم میگفت دیگه فلانی سرنوشتش بوده قسمتش بوده ک این اتفاق براش افتاده
اما من نمیدونم چرا ولی همیشه با خودم میگفتم اون میتونست یه راه دیگه پیدا کنه و به هدفش برسه و اصلا قسمت و سرنوشت رو قبول نمیکردم
حتی در کودکی پای من سوخت همه میگفتن عیب نداره قسمتت بوده ولی من میگفتم نه خودم بی دقتی کردم خدا که بد نمیده چرا باید قسمتم باشه
خداوند گفته هر خوبی ک ب شما میرسه از جانب منه و هر بدی ک میرسه از جانب خودتونه
خداوند کامل و بدون نقصه مهربان و بخشنده هست اون هرگز بد هیچکدوم از بنده ها رو نمیخاد و قطعا هر اتفاق بد نتیجه افکار و اعمال خودمونه
من بارها و بارها ب اون کتری آب جوش فکر کرده بودم بارها ب مادرم گفتم ک روی چراغ نفتی نذاره چون خطرناکه و ترس از سوختن باعث شد ک پام بسوزه و دوماه نرم مدرسه و کلی درد و رنج
اما شکر خدا ک بدن ما میتونه خودش رو ترمیم کنه و خوب کنه
قطعا در زندگی اتفاق های خوب بخاطر حس خوب و افکار و رفتار خوب ب وجود میان
من کودکی شاد و خوبی داشتم و فکر میکنم بخاطر تفاوت افکارم با بقیه زندگی شاد تری رو تجربه کردم
یکی از اشنا هام همیشه بهم میگفت باید در زندگی رنج و سختی کشید تا آدم خوبی باشیم باید در راه خدا خودمون رو جانمون رو فدا کنیم و زجر بکشیم تا ب بهشت بریم ولی من هر گز این افکار رو قبول نکردم و همیشه در قلبم شکر گزار خداوند بودم ب خوبی های بقیه توجه میکردم و همیشه میگفتم زندگی باید راحت باشه و با مهربانی و عشق ب بقیه همیشه احساس خوب در خودم ب وجود میآوردم و میارم
کاری ب قضاوت دیگران ندارم مهم این بود ک من همیشه در حال سپاس گزاری و عشق ب پروردگارم هستم
زندگی هدیه خداوند برای منه تا زندگی کنم شاد باشم تجربه کنم و لذت ببرم ن که باید زجر بکشم تا خداوند از من راضی باشه
حرف زدن در مورد اتفاق های بد قطعا خیانت ب خودمونه چون اونا رو وارد زندگی خودمون میکنیم
پس آگاهانه باید تصمیم بگیریم ک درمورد اتفاق های خوب صحبت کنیم غیبت نکنیم چون اغلب مواقع غیبت گفتن از صفات بد دیگرانه و ما اونا رو وارد زندگی خودمون میکنیم برای همین پروردگار مهربان گفته غیبت حرامه و نباید انجام بدیم چون ب ضرر خودمونه
جهان با قانون جذب کار میکنه
و هر چیزی ک در فکر من باشه در کلام من باشه وارد زندگی من میشه پس باید مراقبت کنیم
من دوستدارم در زندگی طعم مسافرت های لذت بخش و طعم ثروت بیشتر رو تجربه کنم طعم خوشبختی و شادی بیشتر طعم سلامتی بیشتر طعم لاغری رو دوست دارم تجربه کنم
نشان های دریافت شده
سلام و درود به استاد عزیزم و دوستان همراه سایت تناسب فکری
من قبل از ورودم به این دوره ها خیلی باورهای اشتباه در مورد خودم و اینکه چه سرنوشتی خدا برای من رقم زده داشتم و زندگی پر از فراز و نشیب داشتم بهم سخت میگذشت باور کرده بودم سرنوشت هر کسی به محض ورودش به این دنیا نوشته میشه وخدا خودش میدونه که چه کسی تو چه شرایطی باشه به همین دلیل بود که من زندگی با فشار روحی بالایی رو تحمل میکردم به حساب اینکه خدا میخاد و نباید گله و شکایتی کنیم قبول و باور کرده بودم که بپذیرم و این زندگی پر از غم و ناراحتی
من چاقیم رو به حساب اینکه تقدیر منه پذیرفتم اوضاع مالی مون رو به حساب اینکه سرنوشت ما دیگه همینه و خدا دوست نداره که ما اوضاع مالی خوبی داشته باشیم پذیرفته بودم
خدا هر جور که خودش صلاح بدونه برای هر انسانی همه چی رو مهیا میکنه
پس من برای خودم چاقی و تنگدستی پذیرفته شده بود که دیگه کاری نمیشه کرد باید تحمل کنی و همیشه ناراحت و غمگین بودم اول از جسمم اینکه خدا چه جسمی رو نصیب من کرده و من باید تا ابد بپذیرمش و قابل تغییر هم نیس ولی از موقعی که متوجه شدم سرنوشت قابل تغییر هستش اون فشار ذهنی من خیلی کم شد خیلی سبک تر شدم اینکه من میتونم خالق زندگی خودم باشم میتونم هر جوری که دلم میخاد زندگی کنم من میتونم به جسم ایده آلم برسم کافیه خودم بخام من میتونم به ثروت برسم کافیه خودم بخام و خداوند فرموده از تو حرکت از من برکت
پس از اونجایی که این باور جدید رو در ذهنم پرورش دادم تونستم روی خودم کار کنم و در دوره ها برای تغییر سرنوشت شرکت کردم و متوجه شدم که خدا چقدر مهربونه چقدر بنده هاش و دوست داره که گذاشته انتخاب زندگی هر کسی به سلیقه ی خودش باشه هر جور که خودش دوست داره میتونه زندگی کنه پس ما خودمون خالق زندگی خودمون هستیم میتونیم به بهترین نحویی که میخواهیم زندگی کنیم
من تونستم با عوض کردن باورهای اشتباهم زندگی جدیدی رو برای خودم بسازم آرامش امنیت آسایش رو در زندگیم به وجود آوردم
هم از لحاظ مالی و هم از لحاظ روحی خیلی آروم تر و صبورتر شدم
یکی از خواهرام باور خیلی سخت و محکمی نسبت به سرنوشت داره اینکه من سرنوشتم دست خداست و هر اتفاقی میفته از سمت خداس و اینکه تا الان ازدواج نکرده دست خداست و همیشه میگه تقدیر خدا همینه خدا از وقتی که هر کودکی دنیا میاد تو سرنوشتش نوشته میشه که چه موقعی و کجا چه اتفاق های براش بیفته هر کاری که برای هر کسی اتفاق میوفته میگه تقذیرش بوده
ولی من بارها هم بهش گفتم که خدا راه هم داده چاه هم داده آدم باید خودش فکر کنه و بدونه که چه کاری خوبه چه کاری بد
باید بدونه چه سمت میره نه اینکه راه بد بره و بگه میرم ببینم خدا چه میخاد و بگه سرنوشت من اینه که راه اشتباه رو انتخاب کنم ما حق انتخاب داریم میتونیم بهترینها رو برای خودمون انتخاب کنیم و براش تلاش کنیم که موفق بشیم
یعنی خدا بنده هاش و دسته بندی کرده که یه عده ای خوشبخت بشن و یه عده ای بدبخت؟ نه این خود ما هستیم که با باورهای اشتباهمون باعث خوشبختی و بدبختی شدیم
من باور کردم خودم میتونم خالق زندگی خودم باشم من تونستم زندگی آرامش بخشی رو برای خودم به وجود بیارم با تغییر افکار
از زمانی که من روی باورهام کار کردم همه چی دیگه تغییر کرد زندگی بر من آسان شد زندگی آرامش بخشی رو تجربه کردم عاشق زندگی کردن شدم و لذت های بیشتری بردم از زندگی و شکرگزار خداوند عزیزم شدم
ممنون و سپاس از استاد عزیزم و خداوند مهربان که استاد رو سر راه ما قرار داد
برداشت من از ۳ گام مطرح شده در این جلسه
وقتی این سه گام برای تغییر سرنوشت رو میخونم، یه حس عمیق توی وجودم جاری میشه، یه حس هم ترسناک و هم هیجانانگیز.
چون یعنی همه چیز میتونه تغییر کنه، همه چیز حتی اون چیزهایی که همیشه فکر میکردم ثابت و غیرقابل تغییرن. اولش باور کردنش سخت بود، باور کردن اینکه واقعاً میتونم سرنوشت خودم رو عوض کنم. ذهنم همیشه مقاومت میکرد. ذهنم میگفت:
«تو که تجربههای گذشتهت، شکستها، کمبودها و محدودیتها رو داری، چطور میخوای همه چیز تغییر کنه؟»
اما یه چیزی توی قلبم جرقه زد. باور داشتن یعنی روشن کردن یه چراغ توی تاریکی، یعنی حتی وقتی هیچ راه مشخصی جلوت نیست، باز هم یه مسیر پیدا میکنه، و تو میتونی قدم برداری.
باور داشتن، برای من فقط یه جمله نیست؛ یه حس واقعی توی وجودمه. وقتی با خودم میگم «میتونم»، حتی اگه ذهنم هنوز شک داشته باشه، یه انرژی تازه در من جاری میشه. باور مثل یه چراغه که راه رسیدن به خواستهها رو روشن میکنه، و من کمکم دارم یاد میگیرم که باید این چراغ رو همیشه روشن نگه دارم، حتی وقتی همه چیز به نظرم تاریکه و ناامیدکننده.
باور یعنی اجازه دادن به دلم که امید داشته باشه، حتی وقتی شواهد بیرونی چیز دیگهای نشون میده. این باور، نه تنها به من انرژی میده، بلکه باعث میشه احساس قدرت کنم، حتی وقتی شرایط سخت و پیچیدهست.
بعد میرسم به گام دوم، پذیرش مسئولیت. این گام هم برای من هم هیجانانگیزه و هم ترسناکه. پذیرش مسئولیت یعنی دیگه نمیتونم بگم «زندگی من اینجوری شد چون دیگران باعثش شدن» یا «بدشانسی اومده، حتما تقدیر بوده». اولش دلم میخواست فرار کنم، نمیخواستم قبول کنم که من هم توی این شرایط نقشی دارم.
اینکه تصمیمها و انتخابهای خودم هم بخشی از مسیر بودن، کمی ترسناک بود. اما وقتی اینو پذیرفتم، یه حس عجیبی پیدا کردم: حس قدرت، حس کنترل و حس آزادی. وقتی مسئولیت رو پذیرفتم، دیگه لازم نبود قربانی شرایط باشم، دیگه لازم نبود غر بزنم یا سرزنش کنم. به جای اینکه دنبال مقصر بگردم، به خودم نگاه کردم و پرسیدم:
«من الان چه نقشی دارم؟ من الان چه کاری میتونم انجام بدم؟» و هر بار که این سوال رو پرسیدم، یه دریچه جدید توی ذهنم باز میشد، یه مسیر تازه برای حرکت.
پذیرش مسئولیت یه حس آزادی عجیب بهم میده. انگار یک سنگ بزرگ از روی قلبم برداشته شد. وقتی این حس میآد، دیگه نیازی نیست با ترس و اضطراب زندگی کنم، دیگه نیازی نیست منتظر باشم تا کسی بیاد همه چیزو برام درست کنه. من میتونم انتخاب کنم، میتونم حرکت کنم، میتونم بخشی از زندگی که دست خودمه رو بسازم.
این پذیرش، نه تنها حس قدرت بهم میده، بلکه آرامش هم بهم میده. میفهمم که بخشی از مسیر دست من نیست، اما بخشی که دستمه، پر از امکان و انتخابه.
و بعد گام سوم میاد: اقدام کردن و شکرگزاری. باور و پذیرش بدون اقدام مثل یه بذره است که توی خاک خشک افتاده، ولی هیچ رطوبتی نداره. باید عمل کنم، حتی قدمهای کوچک. وقتی به خودم نگاه کردم، دیدم حتی کوچکترین اقدامها، مثل یاد گرفتن یه مهارت جدید، نوشتن برنامه روزانه، یا حتی تغییر یه عادت کوچک، یه موج آرام توی زندگی من ایجاد میکنه. یه قدم کوچک توی مسیر درست میتونه کل مسیر رو روشن کنه. هر بار که عمل میکنم، حس میکنم خودم خالق سرنوشت خودم هستم، نه اینکه منتظر باشم شرایط بیرونی همه چیزو تعیین کنه.
شکرگزاری هم یک عامل عجیب و قدرتمنده. وقتی شکرگزاری میکنم، حتی برای چیزهای کوچک مثل یه روز آفتابی، یه لقمه خوشمزه، یه لحظه آرامش، انگار انرژی مثبت وارد وجودم میشه و مسیر رسیدن به خواستههام روشنتر میشه. شکرگزاری بهم یادآوری میکنه که حتی وقتی همه چیز کامل نیست، هنوز زندگی پر از نعمت و فرصت هست. انگار خودم رو با یه جریان هماهنگ میکنم که همه چیز برای من آماده بشه، و هر روز که میگذره، این جریان قویتر میشه.
وقتی این سه گام با هم ترکیب میشن، یه حس عمیق آزادی و قدرت بهم میده.
باور دارم، مسئولیت میپذیرم، و عمل میکنم، و شکرگزاری میکنم.
انگار یه چرخه درست میشه، یه جریان که منو از حالت انتظار و ناتوانی میبره به حالت فعال و هماهنگ با خواستههام. حتی وقتی روزهایی هست که حس میکنم گیر کردم یا شکست خوردم، باز هم میتونم به این سه گام برگردم و حس کنم مسیر هنوز روشنه، هنوز قابل حرکته.
این سه گام برام فقط تکنیک نیستن، یه جور حس زندگی کردنه. حس میکنم وقتی این سه گام رو جدی میگیرم، دیگه کسی و چیزی نمیتونه مسیرم رو تعیین کنه جز خودم. باور، مسئولیت، اقدام و شکرگزاری ترکیبیه که نه تنها سرنوشت، بلکه حس زندگی واقعی منو هم تغییر میده. وقتی با قلبم باور میکنم، با ذهنم مسئولیت میپذیرم، با دستام عمل میکنم و با دلم شکرگزاری میکنم، دیگه حس نمیکنم گیر افتادم، دیگه حس نمیکنم قربانی شرایطم، دیگه حس نمیکنم چیزی کم دارم.
باور کردن یعنی شروع یه تغییر درونی، یعنی روشن کردن چراغ توی تاریکی. پذیرش مسئولیت یعنی گرفتن کنترل و قدرت، و اقدام کردن یعنی حرکت واقعی توی مسیر. شکرگزاری هم یعنی هماهنگ کردن انرژیام با جریان زندگی و جذب فرصتها و تجربههای مثبت.
وقتی این چهار عنصر با هم باشن، نه تنها حس میکنم مسیرم روشنه، بلکه واقعاً مسیرم روشن میشه و زندگی با تمام وجودم جریان پیدا میکنه.
در طول روز وقتی به خودم نگاه میکنم و میبینم حتی کوچکترین کارهایی که انجام دادم باعث حرکت و تغییر شدن، یه حس غرور و قدرت بهم دست میده.
حس میکنم دارم مسیر زندگی خودم رو میسازم و هیچ چیز بیرونی نمیتونه جلوی این جریان رو بگیره، مگر اینکه خودم بخوام. این حس آزادی و اختیار، با هیچ چیزی قابل قیاس نیست.
و وقتی شکرگزاری رو اضافه میکنم، همه چیز کاملتر میشه. حتی روزهایی که فکر میکنم شکست خوردم یا شرایط سخت شده، وقتی شکرگزاری میکنم، میبینم هنوز فرصتها هستن، هنوز نعمتها هستن، هنوز میتونم حرکت کنم.
شکرگزاری مثل یه انرژی جادویی عمل میکنه که مسیرم رو روشن و هموار میکنه.
حس میکنم وقتی این سه گام رو جدی میگیرم، انگار نسخه جدیدی از خودم ساخته میشه.
نسخهای که قوی، شجاع، آزاد و هماهنگ با آرزوها و اهدافشه. نسخهای که میتونه سرنوشت خودش رو بسازه، نه اینکه منتظر باشه کسی بیاد همه چیزو درست کنه. نسخهای که میتونه لاغر، سالم، ثروتمند و مادر خوبی باشه، و همه اینها از باور، پذیرش مسئولیت، اقدام و شکرگزاری شروع میشه.
وقتی این سه گام با هم ترکیب میشن، نه تنها سرنوشت تغییر میکنه، بلکه حس من نسبت به خودم و زندگی هم عوض میشه. حس قدرت، آزادی، آرامش، و اعتماد به مسیر جایگزین حس ناامیدی و کمبود میشه.
هر روز که این سه گام رو تمرین میکنم، حس میکنم نسخه قدیمی من کمکم رنگ میبازه و نسخه جدیدم قویتر میشه، و این جریان ادامه پیدا میکنه تا وقتی که واقعاً سرنوشت و زندگی من به طور کامل با خواستهها و آرزوهای واقعیم هماهنگ بشه.
جلسه ۶
گاهی وقتی به زندگی نگاه میکنم، حس میکنم همهچیز از قبل نوشته شده.انگار سرنوشت من از پیش تعیین شده و من فقط تماشاگرم.سالها همین حس رو داشتم.سالها فکر میکردم باید صبر کنم، تحمل کنم، تا زندگی اتفاق بیفته.اما حالا دارم میفهمم که اشتباه میکردم.من فقط تماشاگر نیستم، من هم میتونم انتخاب کنم.
میتونم مسیرم رو بسازم، حتی اگر قدمهای اولش سخت باشه و ذهنم با ترسها و تردیدها پر باشه.
میبینم ذهنم چقدر به طعمهای قدیمی عادت کرده: طعم نگرانی، طعم کمبود، طعم چاقی، طعم ترس، طعم نارضایتی.
هر وقت میخوام مسیر تازهای شروع کنم — مثلاً لاغر بشم، یا حس امنیت مالی پیدا کنم، ذهنم همان طعمهای قدیمی رو یادم میآره و میگه: «تو نمیتونی، دوباره همون اتفاق میافته.»
اما الان میفهمم، این فقط ترس ذهنمه، نه حقیقت زندگی.میفهمم که اگر بخوام مسیرم رو تغییر بدم، اول باید چشمم رو به حقیقت باز کنم و بفهمم که ذهنم چقدر در مدارهای قدیمی گیر کرده.
میفهمم که تغییر واقعاً یعنی توجه کردن به مدارهای ذهنیام.
یعنی اینکه ببینم ذهنم به چه چیزهایی عادت کرده و آرامآرام اونها رو تغییر بدم.وقتی نگاه میکنم، میبینم چقدر سالها طعم فقر، طعم چاقی و کمبود، و حتی ترس از نرسیدن به آرزوها توی ذهنم جا خوش کرده بود.
و این طعمها باعث میشد هر تغییری که شروع میکنم سخت و بیحس باشه.مثل کسی که میخواد مسیر تازهای برود، اما بوی نان داغ کوچهی قدیمی او را برمیگرداند.
میفهمم که باید جرئت کنم از مدار قدیمی بیرون بیام، حتی اگر طعم مسیر تازه اولش عجیب و بیاحساس به نظر برسه.
میفهمم که وقتی ذهنم در مدار خدا قرار میگیره، کمکم همهچیز تغییر میکنه.لاغری، ثروت، آرامش — همهشون اول در ذهن و باورم شروع میشن، بعد در زندگی واقعی ظاهر میشن.یعنی اگر الان باور کنم که میتونم لاغر بشم، ذهن و بدنم خودشون کمکم خودشون رو هماهنگ میکنن.
اگر باور کنم که میتونم ثروت داشته باشم، ذهنم فرصتها رو میبینه و در جهتش اقدام می کنه.
میبینم که تغییر ناگهانی نیست.
ذهن سالها با طعمهای قدیمی خو گرفته؛ نمیشه یکشبه او رو عوض کرد.اما میتونم هر روز کمی از طعمهای تلخ گذشته رو رها کنم و طعم تازهای رو مزه کنم.
این تمرین روزانه، آرام و قدمبهقدمه، باعث میشه باورهای تازه و مدار تازه درونم شکل بگیره.
میبینم وقتی دلم دنبال لذت و امید از غذاست، بدنم سیر شده اما من هنوز گرسنهام، یعنی اون چیزی که واقعاً میخوام، غذا نیست.غذا فقط یه جایگزین موقت بوده برای چیزی که درونم نیاز داشته: احساس دیده شدن، آرامش، لذت واقعی، امید، زندگی در لحظه و…و وقتی اینو میفهمم، دیگه میتونم با آگاهی بیشتری انتخاب کنم.میفهمم که وقتی لقمهها تموم میشه و هنوز دلم میخواد، یعنی ذهنم دنبال چیزی دیگه است که من میخوام با لقمه های بیشتر خفه اش کنم.
و حس میکنم خداوند همیشه راه را باز گذاشته، فقط من باید متوجه بشم و بهش اعتماد کنم.
میفهمم که طعم خدا یعنی تجربهی آرامش، اعتماد و حضور.
وقتی در مدار خدا قرار میگیرم، ترس و کمبود دیگر حاکم نیست، حتی اگر دنیا پر از چیزهای ناخوشایند باشه.این حس درونی، واقعیترین نعمته.
میفهمم که طعم خدا یعنی چیزی از دست نمیرود، بلکه همه چیز در زمان خودش به دست میآید.
میفهمم که اگر بخوام چیزی را مجبور کنم، لذت واقعی نمیآید، اما اگر اجازه بدهم، آرامآرام همه چیز خودش به سمتم میآید.
میبینم که تغییر باورها و هماهنگی با آرزوها، اولین قدم واقعی برای رسیدن به آنچه میخواهم است.میبینم که اگر باور کنم لاغری امکانپذیره، بدنم خودش سبکتر میشه.
اگر باور کنم ثروت امکانپذیره، فرصتها به سمت من میآیند.این یعنی تمام مسیر از درون شروع میشه و بعد بیرون خودش رو نشان میده.
میفهمم که صبر و استمرار لازمه.اگر الان تغییرات ملموس نمیبینم، یعنی ذهنم و بدنم دارن با هم هماهنگ میشن.
و همین استمرار، حتی اگر کوچک باشه، باعث میشه باورهای تازه ریشه بزنه و مدار جدید شکل بگیره.
میفهمم که هر لحظه که ذهنم خواست به مدار قدیمی برگرده، میتونم با آگاهی برگردم و مسیر تازه رو دوباره انتخاب کنم.
میفهمم که اختیار دارم، قدرت دارم و میتونم طعم زندگیم رو تغییر بدم.
میبینم که همهی مسیر خودش تمرینه.تمرین دیدن و احساس کردن طعمهای درون، بدون قضاوت، بدون عجله.تمرین آرام گرفتن وقتی هنوز چیزی درونم گرسنهست، بدون اینکه خودمو با فشار و اجبار پر کنم.
میفهمم که طعم خدا یعنی حس آرامش قبل از هر تغییر بیرونی.میفهمم که وقتی این حس درونم باشه، همهی آرزوهام هم خودشون کمکم میآیند.
و این حس، شروع همه چیزه.میفهمم که مسیر من مسیر تجربه و حضور است، نه مسیر اجبار و سختی.
میبینم که خداوند هیچ محدودیتی برای من نگذاشته.
من خودم با باورهای قدیمی و فکرهای تکراری، خودمو محدود کردهام.میبینم که در هر لحظه میتونم دیوارهای ذهنم رو بشکنم و مسیر تازه رو انتخاب کنم.میبینم که طعم تازه زندگی، یعنی اعتماد، امید، آرامش، و حضور.میبینم که این طعم در من است و فقط باید بهش اجازه بدم تا جریان پیدا کنه.
میبینم که لذت و امید واقعی رو میتونم از درونم بگیرم، نه از چیزی بیرونی.
میبینم که وقتی درونم آرام باشه، همه چیز بیرون هم خودش با من هماهنگ میشه.میبینم که این مسیر آرام، ولی پرقدرته، چون تغییر از درون شروع میشه.
میفهمم که طعم خدا یعنی این لحظه، همین جا، بدون ترس و بدون کمبود، کامل بودن.میفهمم که اگر الان بتونم لحظهها رو اینطوری تجربه کنم، آرزوهام هم بدون فشار به سمت من میان.میفهمم که باید آگاهانه انتخاب کنم، هر روز، هر لحظه، نه با زور و فشار، بلکه با حضور و اعتماد.
میبینم که هر چه بیشتر ذهنم رو به مدار تازه وصل کنم، بیشتر احساس آزادی میکنم.میبینم که وقتی دست از مقایسه و فشار بردارم، زندگی خودش به سمتم جریان پیدا میکنه.میبینم که طعم تازه زندگی یعنی آرامش درونی، حتی وقتی همهچیز بیرون هنوز کامل نیست.
میبینم که مسیر من مسیر کشف است، مسیر تجربه، مسیر حضور، مسیر اعتماد.میبینم که هر لحظه که این حضور رو انتخاب کنم، زندگی واقعی شروع میشه.میبینم که خداوند همیشه همراه منه، فقط باید چشمها و دلم رو باز کنم و بهش اعتماد کنم.
و در نهایت، حس میکنم که من در حال یادگیری هستم.یادگیری اینکه آرامش، لذت و امید، نه از بیرون، بلکه از درون میآیند.یادگیری اینکه هر تغییر واقعی از ذهن و باور شروع میشه.یادگیری اینکه صبر و استمرار، دوست من هستند و نه دشمن.یادگیری اینکه طعم خدا یعنی حضور در همین لحظه، با اعتماد، با آرامش و با آگاهی.
و همین حالا، در همین لحظه، دارم به خودم یادآوری میکنم:
«من انتخاب میکنم در مدار خدا باشم.من انتخاب میکنم به جای چشیدن طعم نگرانی و کمبود، طعم ایمان و حضور را مزه کنم.من انتخاب میکنم با افکارم، گفتارم و احساساتم، زندگیام را دوباره بنویسم — در طعم خدا.»
سلام به همه دوستان و استاد عزیز
من خیلی فکر میکنم به این دوره و فکر میکنم هر کسی این دوره یکبار کامل مرور کنه و تمریناتش انجام بده به قول استاد قطعا یک طبقه بالاتر قرار میگره
من دقیقا مثل همه آدم ها برای خودم آرامش میخام حال خوب میخام ثروت .مسافرت.زندگی لاکچری ولی چرا مثل همه بدست نمیارم چون در تمام ساعات روز تمرکز و توجه من روی کمبودها کاستی ها خشونت اخبار تنش زا گله و شکایت از همه چیز و.….
وحالا به این آگاهی رسیدم که من زندگی با طمع خوب میخام پس باید شرایط فراهم کنم تمام تمرکز و توجه خودم رو بزارم روی داشته ها و شکر گذار خداوند متعال باشم
به قول استاد باید این دوره کاری با شما بکنه که بتوانید تصمیم هایی خوبی بگیرید من چند وقته اینستا گرام حذف کردم و حالا میخام کلا شبکه هایی اجتماعی را دنبال نکنم و هراتفاقی در جهان و ایران میفته دنبال نکنم تا آرامش بیشتری داشته باشم و تمام وقت خودم بزارم روی سایت و کار و خانواده و طبیعت و لذت بردن از زندگی
نشان های دریافت شده
و خدایی که در این نزدیکیست
چقدر جالب و روان و سلیس این طعم های خوش و ناخوش توضیح داده شد با اینکه یک بار بیشتر نتونستم این فایلو گوش بدم ولی خیلی خوب توی ذهنم نقش بست که بگردم دنبال طعم های باشم که این روزا توی ذهنم حسشون میکنم.اگر بخوام با چند ساله پیش خودمو مقایسه کنم به جرأت میتونم بگم این طعم های به ظاهر بد خیلی خیلی کمرنگ شدن برام و از اون طعم تند وغالب دراومدن و ی ک مزه ی بهتری به زندگیم دادن.در حال حاضر هم خیلی تلاش میکنم این مزه و طعم ها رو در طول روز برای خودم کمرنگ تر و خوشمزه تر کنم ولی گاهی از کنترل خارج میشن و نمیتونم به طعم شیرین و خوشمزه در بیارمشون.از دیروز تا الان که این فایلو گوش کردم و دقت کردم متوجه شدم این روزا ی کم طعم احساس ناامنی در کنار مردان رو دارم و گاهی قصه های تجاوز و آزار و اذیتهای کلامی و … رو از دیگران میشنوم درسته که خودم تجربه شون نکردم ولی از دیگران میشنوم و ی کم منو درگیر میکنه که نکنه منم دچارش بشم.دلم میخواد این الویت اول باشه برام که این طعم رو از ذهنم برای همیشه پاک کنم.طعم بعدی که نمیدونم از کجا سروکله ش پیدا شده اونم اینه که ممکنه خیانت ببینم با اینکه همسرم منو بسیار دوست داره و بهم احترام میذاره و خیلی آدم اهل خونه و خانواده ست ولی گاهی دچار شک و شبه میشم گاهی میترسم از اینکه من خوش خیال باشم و اون بخواد منو دور بزنه.ولی ته دلم به خودم میگم پس خدا چیکاره ست؟؟اون قطعا از من مراقبت میکنه و نگه دار زندگی و عشق کنه.طعم بعدی که غالب روزهای کنه و بیشتر طعم تلخی رو به یادم میاره، طعم نداری و به موقع دریافت نکردن حقوقهامونه و این منو از خوشی هام دور میکنه با این فکر خیلی در طول روز احساس ترس میکنم که نمیتونم از کار کردنم لذت ببرم و نمیتونم اونجوری که دلم میخواد زندگی کنم.مدام نگران اینم که الان حقوق گرفتم و تونستم کارهامو جلو ببرم برای ماه بعد چیکار کنم؟؟یا اینکه مدام نگران اینم که با این درآمد کم نمیتونم پس انداز کنم و نمیتونم ماشین با خونه بخرم.اینها شاید نیمی از طعم های نادلخواه مالی من باشه.گاهی این طعم سفر نکردن و گوشه نشین بودن توی خونه منو ازرده و خسته میکنه و بهم میگه چه فایده داره که این همه سرکار میری و حقوق میگیری ولی نمیتونی لذت درآمدن رو داشته باشی و یه سفر بری.طعم بعدی که گاهی برام تلخ و گزنده ست اینه که در طی روز نمیتونم افکارمو متمرکز کنم.نمیتونم با دیگران حرف نزنم.همش در حال حرف زدن هستم و خیلی خیلی دارم ضربه میخورم و ی جورایی در طول روز حال خوبی ندارم.دلم میخواد توی مدار سکوت و آرامش و حال خوب باشم.ی مزه و طعم تلخی که حدود یک ماهه درگیرشم اینه که ی نفر توی محل کارم بسیار آزرده خاطرم کرده و چندبار حرفهایش بهم رسیده نمیخوام بگم قدرتمنده یا اینکه ممکنه برام دردسر درست کنه ولی از اون آدم و افراد نزدیکش راضی نیستم و دلم میخواد این چند نفر توی محل کارم نزدیکم نباشن تا من در آرامش کامل کارمو انجام بدم.مبتونم بگم اینها تعدادی از ژعم های تلخ و بدی بودن که این روزها درگیرشونم و به امید خدا و با استفاده از این فایلها عوضشون کنم.الهی شکر
رسیدیم به فایل ۶ یادمه قبل شروع که میزان و تعداد فایل هارو دیدم یه لحظه سست شدم اووو کی این همه فایل و قرار گوش بده کی حالشو داره و فلان ولی یه حسی وادارم میکرد به انجام دادنش در ابتدا تا فایل ۴ بدون انجام دادن تمرینات گوش کردم و انقد. مطالب زیبا ساده عالی اصلا جمله مناسبش و نمیتونم پیدا کنم خاص و ناب بودن که شروع کردم به نوشتن و الان نمیدونم اصلا چطوری رسیدم به فایل ۶ ام .
تا الان که سخنان استاد و شنیدم این حس بهم دست داد من متولد شدم تا زندگی کنم تا لذت ببرم تا خدارو بشناسم و از حضورش از نعمت هاش لذت ببرم از لحظه تولدم تا لحظه مرگم مسیری پیش رومه و من توی این مسیر یک کوله پشتی همراه خودم دارم که با هر بار بزرگ تر شدنم اندازه کوله پشتی من نیز بزرگ تر میشه.
نمیدونم عمر من چقدره .چقدر از مسیر و آمدم و چقدرش مونده وقتی به کوله باری که روی دوشم بود و حمل میکردم نگاه کردم واقعا چیز های دیدم که از حضورشون اصلا راضی نیستم .من توشه راهمو با بدبختی. فقر. دعوا بیماری .یاس و نامیدی و نمیشه پر کرده بودم و هر چی جلو تر میرفتم خسته تر و دل سرد تر میشدم و شیطانی که خوشحال در حال تشویق من بود تا ادامه بدم تا هر چی بدی هست و با خودم همراه کنم .
به لطف خدای مهربانم قبل از این که خیلی دیر بشه و در باتلاق که برای خودم درست کردم غرق بشم داره کمکم میکنه تا نجات پیدا کنم.
من در کشوری زندگی میکنم که به خدا شناسی به مسلمان بودن به نزدیکی با خداوند معروف هست مسیری که نسل های قبل تر از من هم تی کردن و چقدر متاسفم از بابت این که من مسلمان که ادعا دارم نتونستم خدارو به اون شکلی که هست بشناسم زیاد تقصیری هم ندارم نسل های قبل تر از من این مدلی شناختن و نسل در نسل چرخیده و رسیده به من و من خیلی خوشحالم که نسلی که از من ادامه پیدا میکنه با شناخت درست تری از خدا قراره جلو بره.
خدا بنده های که دوست داره رو امتحان میکنه به بلا و گرفتاری میندازه تا صبر و استقامت اونارو بسنجه و کسانی که دوست نداره رو هر چی بخوان میده تا صداشو نشنوه 😮💨😂 چرا انقدر کورکورانه این جمله احمقانه رو باور کردم و ۲۰ سال با خودم حملش کردم و به مرحله رسیدم که گفتم خدایا بسه نمیخوام دوسم داشته باشی ثروت بهم بده ولی دوسم نداشته باش و واقعا متاسفم و در این حال خوشحال که در مسیر درستش دارم قدم میزارم .
یادمه معلم دینی دبستانم تعریف میکرد میگفت یک فرد با خدای نماز خون مومن همه چی تموم سال ها بود ازدواج کرده بودن چند تا بچه هم داشتن که همه دختر بود و شب و روز از خدا پسر میخواستن بلخره زد و بگه والا فکر کنم بچه آخری بعد از ۹ تا دختر شد یه پسر و اونا خوشحال و شاد ولی از اون طرف یه فرد بی خدا که نماز نمیخونه و تیپ مسلمونی نداره و از نظر اینا خیلی هم کافر و بی خدا هست در اولین اقدام برای بچه دار شدنشون از خدا پسر خواستن و اولین فرزند اون خانواده شد پسر . دلیل این اتفاق چی بود خانواده اول مومن و خوب و خداپرست بودن خدا دوست داشت اونا هی بخوان التماس کنن بخاطر یه پسر نذر و نیاز و قرآن و نماز بخونن تا بعد ها بهشون پسر بده ولی خانواده دومی چون بد بودن یادمه این مدلی هم برامون تعریف کرده بود چون همین که دهنشون و باز میکردن یه بوی حال به هم زنی پخش میشد خدا زود به فرشته هاش دستور میداد این هرچی میخواد بهش بدید تا دهنشو ببنده😐😂واقعا از خودم معذرت میخوام که این اشتباهات و سال هاست در ذهن خودم نگه داشتم ندونسته تبدیل به باور در ذهن من شده.
بریم سراغ تمرینات .
مسیر من همچنان ادامه داره و من دارم تلاش میکنم توشه راهمو تغییر بدم
من در این مسیر فقر و با ثروت.
بیماری و با سلامت .
دعوا رو با آرامش
حال بد و با عشق و حال خوب
هم سفرم که تا الان شیطان بود رو با خدای بخشنده و مهربانم عوض میکنم .
من توجه خودمو از تموم اتفاقات بد حال خرابی ها گله شکایت های دیگران میگیرم و فقط به موفقیت آرامش سلامتی عشق به خدا و درست زندگی کردن میدم .و تا این بخش به این نتیجه رسیدم برای رسیدن به خواسته هام باید با بعضی از آدم های زندگیم فاصله بگیرم نه که قطع رابطه بکنم ها نه فقط دیگه مثل قبل اجازه ندم راجب مشکلات و بدبختی هاشون حرف بزنن و خودم هم نباید راجب مشکلاتم با دیگران حرفی بزنم چون تا الان هیچ خیری از حرف زدن راجب مشکلاتم ندیدم بدتر ضربه ها خوردم ازش.
راستی دو تا عادت خیلی بد که خودم داشتم و الان میخوام بگم شاید مشکل بقیه هم باشه و الان بهش توجه نکردن .
اولین مشکل من تا چند وقت پیش این بود که کافی بود یک نفر از یک دردی ناراحتی مشکلی بهم بگه شروع میکردم بابا اینا که چیزی نیست هنوز منو ندیدی فلان فلان بلا ها سرم آمده آنقدر بدبختم آنقدر بیچارم تو خوبی من از تو بدبخت ترم 😅لال نشی یه وقت 😮💨
دومی هم این بود به دلیل آموزش های که از قبل دیدیم اعتقاد به چشم شور و چش نذر اینا هم که داریم خوشی هامونو باز گو نمیکردیم هیچ وقت از هیچ چیز مثبت زندگی حاضر نبودم بگم تا چش نزنن منو🫣از بدبختی میگفتم تا از چشم بد در امان باشم قافل از این که با این کارم داشتم به جهان میگفتم همینه من از این بدبختی ها بیشتر میخوام .
خلاصه حالا حالا با خودم برای بهتر شدنم کار دارم ولی همین که حس الانم خوبه همین که عصبانیت و نارضایتی قبل و ندارم و آروم تر شدم برام کافیه❤️