0

راه رسیدن به خواسته‌ها (جلسه پنجم)

زندگی با طعم خدا
اندازه متن

بسیاری از ما در طول زندگی آرزوها و خواسته‌هایی داریم که برای رسیدن به آن‌ها تلاش می‌کنیم، اما گاهی به نتیجه دلخواهمان نمی‌رسیم.🤔 شاید از خودتان بپرسید چرا؟

حقیقت این است که راه رسیدن به خواسته‌ها تنها با تلاش فیزیکی هموار نمی‌شود. ما اغلب فراموش می‌کنیم که دنیای درونمان، یعنی افکار و احساسات ما، نقشی کلیدی در جذب آرزوهایمان دارد. 🤯

این مقاله قرار است به شما کمک کند تا با اصول و قوانین جهان هستی آشنا شوید و ببینید که چطور با مدیریت ذهن و احساساتتان می‌توانید به سمت اهداف و آرزوهای واقعی‌تان حرکت کنید.
پس همراه من باشید تا با هم این سفر جذاب را شروع کنیم! ✨💖

خواسته‌ها به چه صورت ایجاد می‌شوند

تا حالا از خودتان پرسیده‌اید که آرزوها و خواسته‌هایی که دارید واقعاً از کجا آمده‌اند؟ 🤔
شاید فکر کنید تمام این خواسته‌ها از دلِ نیازهای واقعی و درونی شما بیرون می‌آیند، اما اگر کمی عمیق‌تر به آن نگاه کنیم، متوجه می‌شویم که بخش بزرگی از آن‌ها از مشاهده زندگی دیگران شکل می‌گیرد.

مثلاً دوستتان را می‌بینید که یک ماشین جدید خریده یا همکارتان به یک سفر خارجی رفته است و ناخودآگاه، آرزوی داشتن همان چیز در ذهن شما شکل می‌گیرد.

راه رسیدن به خواسته‌ها

راه رسیدن به خواسته‌هایی که از این طریق به وجود می‌آیند، اغلب با احساسات منفی مثل حسرت و ناامیدی همراه است، چون معمولاً این حس را در ما ایجاد می‌کند که “چرا من ندارم؟” 😔

این نوع خواسته‌ها، به جای اینکه ما را به سمت خوشبختی هدایت کنند، ما را وارد یک رقابت بی‌پایان می‌کنند که در آن همیشه یک قدم عقب هستیم. به همین دلیل، شناخت ریشه خواسته‌ها بسیار مهم است.

خواسته‌های ما به طور کلی به دو صورت در وجود ما شکل می‌گیرند:

۱- از برخورد با تضاد: این نوع خواسته‌ها کاملاً درونی و حقیقی هستند و از نیازهای اساسی ما نشأت می‌گیرند.
مثلاً وقتی تشنه هستید، به صورت خودکار نیاز به آب در شما شکل می‌گیرد. یا وقتی در محیطی گرم و آزاردهنده قرار می‌گیرید، به سمت جایی خنک کشیده می‌شوید.

حتی زمانی که کسی به شما بی‌احترامی می‌کند، به صورت خودکار آرزوی قرار گرفتن در شرایطی را پیدا می‌کنید که مورد احترام باشید.
این خواسته‌ها نیازی به فکر کردن یا برنامه‌ریزی قبلی ندارند؛ بلکه به صورت خودجوش و طبیعی به وجود می‌آیند و راه رسیدن به خواسته‌ها را برای ما روشن می‌کنند. ✨

۲- از مشاهده زندگی دیگران: این نوع خواسته‌ها از طریق مقایسه و دیدن شرایط زندگی افراد دیگر به وجود می‌آیند.
این مشاهده می‌تواند در دنیای واقعی یا از طریق فضای مجازی و دیدن ویدیوها باشد.

مثلاً وقتی زندگی یک فرد موفق را می‌بینید، ممکن است به صورت ناخودآگاه آرزوی داشتن شرایط او در شما شکل بگیرد. نکته مهم اینجا این است که باید مراقب احساسی که این مشاهده در ما ایجاد می‌کند، باشیم.

اگر دیدن موفقیت دیگران به جای حسرت و اندوه، در ما شوق و ذوق برای رسیدن به آن شرایط را ایجاد کند، می‌تواند انگیزه‌بخش باشد. اما اگر منجر به گله و شکایت شود، ما را از راه رسیدن به خواسته‌ها دور می‌کند.

چرا گله و شکایت ما را به عقب می‌راند؟

حالا که با منشأ خواسته‌ها آشنا شدیم، بیایید به یک نکته فوق‌العاده مهم بپردازیم: نقش احساسات ما در جذب خواسته‌ها. 💖

وقتی در شرایط نامطلوبی قرار می‌گیریم، ذهن ما به صورت خودکار به شرایط بهتر فکر می‌کند. این یک درخواست طبیعی به جهان هستی است که ما خواهان شرایط بهتری هستیم.
اما مشکل از جایی شروع می‌شود که به جای تمرکز بر روی راه‌حل و شرایط بهتر، شروع به گله و شکایت می‌کنیم.

ما بارها و بارها درباره آن شرایط بد صحبت می‌کنیم و انرژی و تمرکزمان را روی آن می‌گذاریم. این کار دقیقاً مانند این است که بخواهیم به سمت شمال برویم اما مدام به سمت جنوب حرکت کنیم.
به این ترتیب از راه رسیدن به خواسته‌ها دور و دورتر می‌شویم.

اینجا باید یک اصل مهم را به خاطر بسپاریم: جهان هستی سواد ندارد! 🌍

جهان هستی معنی کلمات و جملات ما را درک نمی‌کند؛ بلکه فقط احساس و فرکانس ما را دریافت می‌کند.
وقتی شما مدام از شرایط بد و نامطلوب گله می‌کنید، فرکانس احساس بد را به جهان هستی می‌فرستید.
از نظر جهان، تکرار و توجه مداوم به یک موضوع به این معناست که شما آن شرایط را دوست دارید و می‌خواهید در آن بمانید.
به همین دلیل است که هرچه بیشتر درباره مشکلاتتان حرف می‌زنید، بیشتر با آن‌ها درگیر می‌شوید.

در مقابل، وقتی شکرگزار هستید و درباره نکات مثبت زندگی‌تان صحبت می‌کنید، فرکانس احساس خوب را ارسال می‌کنید. جهان هستی این احساس را دریافت کرده و شرایط، افراد و فرصت‌های مشابه آنچه به آن توجه کرده‌اید را در زندگی‌تان رقم می‌زند.

این همان چیزی است که در آیات قرآن و احادیث هم به آن اشاره شده است: شکرگزاری و دوری از غیبت و قضاوت، باعث توجه به خوبی‌ها و در نتیجه جذب آن‌ها می‌شود.
پس برای هموار کردن راه رسیدن به خواسته‌ها، باید تمرکزمان را از روی نداشته‌ها برداریم و روی داشته‌ها بگذاریم.

قانون تکامل

قانون تکامل: عجله ممنوع! 🦋

بخش سوم و شاید مهم‌ترین بخش در راه رسیدن به خواسته‌ها، درک قانون تکامل است.

ما انسان‌ها ذاتاً موجودات عجولی هستیم و دوست داریم یک شبه به همه چیز برسیم.
می‌خواهیم یک شبه پولدار شویم، یک شبه لاغر شویم یا یک شبه در هر زمینه‌ای به اوج برسیم. اما آیا این کار منطقی است؟

خداوند، که قادر مطلق است، جهان هستی را در شش روز (شش دوران) آفرید. ⏳
این موضوع در چندین آیه از قرآن تکرار شده و به ما یادآوری می‌کند که هر چیزی، حتی خلقتی به عظمت جهان هستی، نیازمند طی کردن یک فرآیند تدریجی و تکاملی است.

طبیعت به ما درس‌های بزرگی درباره تکامل و راه رسیدن به خواسته‌ها می‌دهد.
مثلاً یک پروانه بدون گذراندن دوره کامل خود در پیله، نمی‌تواند به یک پروانه کامل تبدیل شود و اگر زودتر از موعد از پیله خارجش کنیم، بدون شک می‌میرد. 🐛

اگر بدون طی کردن مراحل تکاملی به چیزی برسیم، چون “ظرف” ما برای پذیرش آن آماده نیست، خیلی زود آن را از دست می‌دهیم.
این همان اتفاقی است که برای کسانی می‌افتد که یک شبه پولدار می‌شوند و به سرعت ورشکست می‌شوند. یا کسانی که با راه‌های غیرطبیعی و عجولانه وزن کم می‌کنند و بلافاصله به وزن قبلی خود برمی‌گردند.

به همین دلیل، باید این نکته را به خاطر بسپاریم که راه رسیدن به خواسته‌ها یک مسیر تدریجی است، نه یک جهش ناگهانی.

اعتماد به فرایند زندگی: ایمان قلبی به مسیر 🌈

یکی از مهم‌ترین نکاتی که در راه رسیدن به خواسته‌ها باید به آن توجه کنیم، اعتماد به فرایند زندگی است.

گاهی ما همه کارهای لازم را انجام می‌دهیم: تلاش می‌کنیم، ذهن و احساسمان را مدیریت می‌کنیم، شکرگزار هستیم و حتی صبورانه منتظر می‌مانیم. اما با این حال، باز هم احساس می‌کنیم چیزی کم است.

اینجاست که موضوع “ایمان” نقش پررنگی در راه رسیدن به خواسته‌ها ایفا می‌کند. ایمان یعنی باور قلبی به اینکه جهان هستی همیشه به نفع ما عمل می‌کند، حتی اگر در لحظه چیزی برخلاف میل ما اتفاق بیفتد. 🙏

تصور کنید دانه‌ای کوچک در دل خاک کاشته شده باشد. این دانه مدتی طولانی در تاریکی خاک می‌ماند، بدون اینکه نشانی از رشد بیرونی داشته باشد.
اگر بخواهیم عجله کنیم و قبل از موعد زمین را زیر و رو کنیم، رشد گیاه را نابود کرده‌ایم. اما اگر صبورانه به فرایند طبیعت اعتماد کنیم، آن دانه در زمان مناسب سر از خاک بیرون می‌آورد و به گیاهی زیبا تبدیل می‌شود. 🌱

راه رسیدن به خواسته‌ها هم دقیقاً همین‌گونه است. بسیاری از اوقات خواسته‌های ما در حال شکل گرفتن هستند، اما چون چشم ما نتیجه فوری نمی‌بیند، دچار ناامیدی می‌شویم.
در حالی که واقعیت این است که جهان هستی پشت پرده در حال هماهنگی شرایط و افراد موردنیاز برای تحقق آن خواسته است.

بنابراین، برای اینکه راه رسیدن به خواسته‌ها برایمان هموار شود، باید یاد بگیریم:

  • اعتماد کنیم حتی اگر نشانه‌ای نمی‌بینیم.
  • رها کنیم و مدام نگران نتیجه نباشیم.
  • ایمان داشته باشیم که هر خواسته در زمان درست و به بهترین شکل ممکن محقق خواهد شد.

این نگاه، آرامش عمیقی به ما می‌دهد و باعث می‌شود نه‌تنها مسیر برایمان شیرین‌تر شود، بلکه ارتعاش و فرکانس مثبتی به جهان بفرستیم که تحقق خواسته‌ها را سریع‌تر و آسان‌تر می‌کند. ✨

جمع‌بندی: مسیر عملی رسیدن به خواسته‌ها با قدرت ذهن 🌟🧠

در این مقاله فهمیدیم که راه رسیدن به خواسته‌ها تنها با تلاش فیزیکی هموار نمی‌شود؛ شناخت ریشه خواسته‌ها، مدیریت ذهن و احساسات، شکرگزاری، صبر و اعتماد به فرایند زندگی، نقش اصلی را در تحقق آرزوها دارند. 💖

اما دانستن این نکات کافی نیست؛ برای اینکه واقعا تغییر را در زندگی خود احساس کنیم، نیاز داریم راهکارهای عملی و قدم‌به‌قدم برای به‌کارگیری این اصول را یاد بگیریم. 🤔

شرکت در دوره آموزشی “رسیدن به آرزوها با قدرت ذهن” به شما این امکان را می‌دهد که:

  • خواسته‌های واقعی خود را شناسایی کنید 🎯
  • ذهن و احساسات خود را برای جذب شرایط مثبت آماده کنید ✨
  • تکنیک‌های عملی و علمی حرکت در مسیر تحقق آرزوها را بیاموزید 🏃‍♀️💨
  • و با تمرینات ذهنی، مسیر تکامل خواسته‌ها را با صبر و لذت طی کنید 🌿

با یادگیری این روش‌ها، شما دیگر منتظر اتفاق‌های تصادفی نخواهید بود؛ بلکه خودتان فعالانه راه رسیدن به خواسته‌ها را هموار می‌کنید و هر گام کوچک در مسیر را با آرامش و اطمینان طی می‌کنید. 🌈💖

اگر آماده‌اید تا راه رسیدن به خواسته‌ها را به شکل اصولی طی کرده و آرزوهایتان را به واقعیت تبدیل کنید، این فرصت را از دست ندهید و با قدرت ذهن، مسیر تحقق خواسته‌ها را اصولی و عملی بیاموزید. 🚀✨

منتظر کامنت‌های شما هستیم! 💬👇

همراه همشگی شما: رضا عطارروشن

افزودن به علاقه‌مندی‌هادریافت اعلان دیدگاه جدید
با دادن ستاره به این مطلب امتیاز بگیرید.

امتیاز 4.22 از 138 رای

https://tanasobefekri.net/?p=12263
257 نظر توسط کاربران ثبت شده است.
اندازه متن بخش نوشتن دیدگاه:

دیدگاهتان را بنویسید

اندازه متن دیدگاه ها
      آواتار rastegar.moradzadah
      ۱۴۰۲/۱۲/۲۱ ۱۰:۱۶
      مدت عضویت: 2093 روز
      امتیاز کاربر: 37457 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 1,947 کلمه

      بنام خداوند بخشنده ومهربان 

      عرض سلام خدمت استاد عزیز ودوستان هم مسیرم

      گام پنجم از دوره فوق العاده زندگی با عم خدا

      آگاهی نوشته های قبل ازفایل تصویری خیلی خیلی

      عالی بود ومن خیلی دوست داشتم وبرام خیلی مفید بود

      خواسته ها به دو صورت در وجود ما شکل می گیرند

      1_از برخورد با تضاد که باعث شکل گیری نیاز و واضح شدن سمت مقابل شرایطی که در آن قرار داریم

      2_از مشاهده زندگی وشرایط دیگران که باعث ایجاد

      درخواست در وجود ما می شود

      خواسته های متضاد چیست:

      این خواسته ها نیاز به فکر کردن یا برنامه ریزی ندارد بلکه در اثربرخورد با شرایطی که مطلوب ومورد

      علاقه ما نیست به وجود می آید 

      مثل وقتی که تشنه می شویم ودرما تمایل به خوردن آب شکل می گیرد 

      ♦️همه ی ما در هرلحظه از زندگی در حال ارسال درخواست به جهان هستی هستیم بدون اینکه از موضوع اطلاع داشته باشیم

      ♦️از طریق احساسی که در برخورد با شرایط فیزیکی در دنیای مادی در وجود ما شکل می گیرد خواسته ای به شکل خودبه خودی از محیط ذهنی ما به سمت جهان هستی فرستاده می شود

      ما وقتی در شرایط نا مناسب قرار می گیریم در همان لحظه به شکل خودبه خود به بودن در شرلیط

      بهترفکر می کنیم اما متاسفانه بدون اطلاع از عواقب

      آن بارها آن شرایط بدیا بودن در شرایط بد با خودمان فکر می کنیم یا با دیگران صحبت می کنیم

      وبه عبارتی گله وشکایت می کنیم وگله شکایت دقیقا برابر با تعریف تمجید است

       ♦️توجه به هرموضوعی باعث ایجاد درخواست به جهان هستی برای تشدید تکرار آن شرایط خواهد شد

      جهان هستی سواد ندارد و رکی از کلمات عبارت های

      که به کار می برید ندارد وفقط احساس شما را دریافت و درک می کند

      👌🏻توجه کردن به ناملایمات باعث بهبود شرایط نخواهد شد بلکه موجب تشدید شرایط وشکل گیری

      همزمانی های بیشتر مشابه در جریان زندگی خواهد

      شد

      👏سپاسگزار بودن باعث توجه به نیکی ها وایجاد 

      احساس خوب می شود

      روایتی از پیامبر🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷

      گناه برای غیر گناهکار نیز شوم است اگر گناهکار را سرزنش کنید به آن مبتلا می شوید واگر از او غیبت کنید گناهکار می شوید واگر به گناه او راضی باشید شریک وی شوید

       این روایت گران قدر از پیامبر سه کلید به ما می دهد:

      اول اینکه اگر ما کسی را که گناهی مرتکب شده سرزنش کنیم یا او را قضاوت به طور ناخودآگاه به عمل او توجه کردیم واین توجه باعث می شود از جهان هستی درخواست کنیم در شرایطی مشابه او قرار بگیریم البته راجب مواردی که خیلی قضاوت کنیم وتوجه کنیم اتفاق می افتد

      کلید بعدی اگر راجب گناه اون شخص با دیگران صحبت کنیم که همان غیبتمی شود وبا دیگران به اشتراک بگذاریم باز هم به گناه او توجه کردیم تمرکز ما بر گناه او خواهد بود ودرخواست ما به جهان هستی تجربه شرایط مشابه او خواهد بود

      ♦️چه از موضوعی راضی باشید چه نباشید درحال توجه کردن به آن هستید ودر خواست ناخودآگاه ز ذهن شما صادر می شود

      کلید سوم این روایت این است که اگر از عمل گناهی که شخص مرتکب شده راضی باشید واو را تایید کنید وبا او همپنداری کنید در واقع باعث رشد وگسترش افکار وعملکرد او می شوید ودر گناه او شریک می شوید 

      من در این قسمت به جنبه خوب این روایت دقت کردم واهمیت اینکه استاد همیشه تاکید می کنند در نوشتن دیدگاه خواندن دیدگاه های دیگران شرکت کنیم این است که وقتی صحبت های استاد را با جان ودل بپذیریم وبرداشت خود را با دیگران به اشتراک بگذاریم وبقیه هم برداشت ما را بخوانند در حال خوب همدیگه وموفقیت همدیگه شریک می شویم وباعث گسترش این حال خوب می شویم وموصوع دیگه راجب اهمیت غیبت کردن بود 

      عمری ما را از گناه غیبت ترسانند وگفتم گناهی است که حق الناس است وحتی خدا هم او را نمی بخشد وهرگز نگفتن چرا چطور 

      حالا اینجا توی این دانشگاه خیلی با ارزش من فهمیدم چرا اینقد خداوند روی غیبت تاکید داشته

      بخاطر اینکه اول از همه اثر شوم آن گریبانگیر خودم می شود وباعث می شود شرایط کسی که اصلا دوست ندارم واو را قضاوت می کنم در زندگی خودم تجربه کنم وبه خودم صدمه بزنم 

      خدایا شکرت برای دریافت این آگاهی 

      واما نوع دوم درخواسته ها

      2_این نوع خواسته با دیدن زندگی دیگران وحتی فیلم ویدعو از زندگی بقیه در ما شکل می گیرد وگاهی به صورت ناخودآگاه هم ایجاد می شود اگر ما با دیدن زندگی خوب وامکانات خوب دیگران حالمون بد بشه از خدا گلایه کنیم چرا به من ندادی یا حسادت کنیم هرگز به اون خواسته نمی رسیم واگه بخوایم اون زندگی رو تجربه کنیم باید احساسمون رو به سمت شوق وذوق رسیدن به اون خواسته سوق بدیم وبگیم خدایا شکرت که آنها این نعمت را دادی ودر رسیدن بندگانت به خواسته هاشون توانا وقادری وحتما هم به من بهترش را می دهی وبرای تدارک دیدی

      ♦️احساسی که در لحظه مشاهده زندگی دیگران در ما شکل می گیرد نتیجه نهای خواسته های مارا مشخص می کند

      مهم ترین موضوع در زندگی ورسیدن به خواسته ها داشتن احساس خوب ومسلط بودن به افکاروقدرت

      دادن به نگرش هایی است که احساس ایمان امید وشوق زندگی وتجربه کردن را در ما شکل ده

      من اگه راجب احساسم واینکه تا این مرحله چقدر تعقیر کردم وچقدر این پنج گام در من تاثیر گذاشته بگم  باید بگم خیلی خیلی حالم خوبه وخیلی از لحاظ احساسی و رونی تعقیر کزدم وتجربه ای که دیروز داشتم را با شما عزیزانم به اشتراک می گذارم وخودم خیلی از عملکردم راضی بودم وآن را مدیون این دوره می دانم

      دیروز همراه همسرم برای انجام سونوگرافی که دکتر برای چکاپ برام نوشته بودن به مطب دکتر رفتم چند دقیقه بعد از ورود ما خانمی به مطب آمد ودر همون لحظات اول شروع کردن به صحبت کردن با خانم بغل دستی خودشون اونقدر صداشون بلند بود که من خانمی هم که کنار من نشسته بودن صدای اونها رو می شنیدیم ایشون گویا خودشون ازکادر درمان در یکی از بیمارستان ها بودن راجب اوضاع مریضی اینکه چقدر در استان خوزستان بیماری زیاده واینکه چقدر استان ما محروم مردم ما چقدر بدبختن چقدر حقمون خورده می شه اینکه چی برا چه بیماری خوبه کدام دکتر بهترینه برای چه بیماری

      خانمی که بغل دست من بود بلند شد ورفت کنارش نشست وگفت انگار خیلی حرفات جالبه ودوست دارم بیشتر بدونم چون شما خودتون دربیمارستان هستین حتما اطلاعات دقیقتری دارین واون هم خیلی استقبال کرد وگفت اره ما در طول روز شاهد خیلی اتفاقات هستیم که مردم عادی روحشون هم خبر نداره وخیلی با اشتیاق صحبت می کرد وبا نگاهش همش منم مورد بحث مخاطب قرار می داد چون کاملا رو به روی من بود 

      من از همون اول اصلا علاقه ای به شنیدن حرفاش نداشتم هر کلامی که از دهانش خارج می شد برام سخت بود انگار گوش هام اذیت می شد خیلی سختم بود چکار کنم که نشنوم واصلا به هیچ حرفی‌ اعتقاد نداشتم برای همین اصلا نگاهش نکردم وخودمو با گوشیم  سرگرم کزدم وگاهی تلوزیون رو نگاه می کردم بعدش صفحه گوشیم رو باز کردم وشروع کزدم به نوشتن سپاسگزاری واز خداوند بخاطر سلامتی بخاطر سلامتی دخترم وخانواده تشکر کردم واصلا گوش نمی دادم به حرفهای اونها 

      اون دوتا خانم دیگه کاغذ وخودکاز در آوردن واسلامی دکترهای خوب وشماره تلفن چیزهایی که می گفت قرص های که می گفت رو می نوشتن من کلا تو عالم دیگه ای بودم به سایت واستاد ودوره فکر می کزدم انگار دیگه صداشون رو نمی شنیدم یه دفعه صدا زد حاج خانم شماهم گوش بدین ومن خیلی شوکه شدم چون اصلا تو اون فضا نبودم والکی با لبخند سرمو تکون دادم 

      بعد از اینکه کارش تمام شد اومد بیرون وکلی به اون خانم دیگه گفت اصلا نگران نشی ها استرس برات سمع فکر هیچی نکن ومن دهانم باز مونده بود گفتم تو این بیچاره رو با حرفات به خاک سیاه نشوند از بس اطلاعات بهش دادی وآگاهی نامناسب این بنده خدا چطور الان می خواد فکرش مثبت باشه از اینکه اینقد به افکارم مسلط بودم از خودم خوشم اومد وخدا رو شکر کردم 

      بعدشم که سونو رو انجام دادم دکتر متوجه شد توده ای زیبا در سینه راستم هست وگفتم اصلا جای نگرانی نیست مشکلی نداره فقط باید چند ماه دیگه بیای دوباره ببینمش من همون لحظه که برای خانمی که نتیجه سونو رو تایپ کزد وگفت توده لبخند به لبم اومد اصلا احساسم بد نشد واز دکتر نپرسیدم چیه چون قبل من اون خانم دیگه در تخت بغل خیلی می پرسید خانم دکتر خطرناک نیست چی وفلان چون اونم سینه اش کیست داشت

      دکتر از خونسردی من انگار تعجب کرده باشه خودش توی مانیتور شکلش رو بهم نشون داد وتازه اون موقع من من گفتم کتر نطرتون راجبش چیه ایشون گفتن خطرناک نیست.اگر بود بهت می گفتم بیرون که اومدم باز حالم عالی بود وبا روی باز با منشی خداحافظی کردم ووقتی همسرم گفت چی شد واقعا با خنده گفتم توده شکل لوبیا توسینه راستم بوده اون نگران شد ومن گفتم اصلا چیز نگران کننده ای نبوده خواهش کزدم راجب با کسی حرف نزنه ودر طول مسیر توی ماشین اصلا فکر بدی نکزدم درسته ذهنم درگیرش بود وهر چند دقیقه یه بار چرخ هاشو می زد وباز منو می بر. سر اصل مطلب اما من فقط با دید مثبت بهش نگاه کردم وبار توی صفحه گوشیم بابت سلامتین سپاسگزاری نوشتم وحتی دوستم که خودش برام نوبت گرفته بود ومی دونست امروز می رم بهم پیام داد ونتیجه رو پرسید بهش گفتم خیلی خوب بود وخدا رو شکر مشکلی نداشتم بعد برگشتنم اصلا به دخترم چیزی نگفتم وحتی یه کلام با همسرم راجبش حرف نزدیم 

      وسرنماز مغرب قبل شروع نماز سجده شکر کردم واز خدا بابت سلامتی تشکر کردم 

      راجب خواسته هام واینکه چقدر از اونها معقول بوده وچقدر نه بگم 

      من خواسته بودم لاغر بشم به صورت ذهنی اما نگفته بودم در چه مدت وعجله نکردم

      خواسته دیگم خرید دوره سرزمین لاغر ها یه جا بود که ایجا می خوام در این قدم اول خرید مرحله اولش رو درخواست کنم

      خواسته دیگم خرید ماشین بود من توی عمرم پشت فرمون ماشین ننشستم وحتی امتحان نکردم چون سالها تو بچگی بخاطر یه تصادف فوبیا ماشین.داشتم اینجا درخواستم رو معقولانه می کنم واز خدا می خوام کمکم کنه ترسم از رانندگی بشکنه بتونم رانندگی رو تجربه کنم گواهینامه بگیرم

      خواسته دیگم خرید یه خونه بزرگ و منطقه خوب شهر در جای امنی بود الان مستاجر هستم وخونم هم بزرگه اما مدرن امروزی نیست من از خدا می خوام یه خونه سر راهم قراربگیره که سندش به نام خودمون باشه وملک خودمون باشه حالا اگه خیلی هم بزرگ یا شیک نبود بعدن درستش می کنیم

      خواسته دیگم داشتن رابطه عاشقانه وتجربه زندگی خوب با همسرم وداشتن رابطه دوستانه با دخترم بود من خیلی آدم عصبی هستم وتوی بحث ها خیلی قاطی می کنم ونمی دونم چی می گم الان قدم اول از خدا می خوام بهم صبر بده وکمکم کنه با همسرم ملایم‌تر رفتار کنم کمتر عصبی بشم ومنطقی تر باشم وبا دخترم هم همین طور

      خداوند همیشه هست ودر زندگی ما حضور پر رنگ داره ولازم نیست خیلی عجله کنیم باید هر دفعه یه قدم رو به جلو بگذاریمم واین دیک قدم ها بالاخره مارو به خواسته مون می رسونه قبل از هر چیزی باید لیاقت داشتن خواسته ها و در وجودمون ایجاد کنیم از اصل بودمون در این دنیال لذت ببریم تا ظرف وجودمون بزرگ بشه اون وقته که خدا برامون معجزه می کنه 

      خواسته های ما نباید شکل توهم و ویاس دورودراز داشته باشه خدا هیچ وقت چیزی به ما نمی ده که خودمون باورش نداریم اول باید برای خودمون باور کردنی وشدنی به نظر بیاد تا خدا هم کمکمون کنه من توی عالم بچگی ونوجوانی وحتی قبل ازدواجم بزرگترین تفریحم این بود که تنها بشینم وبه رویاهام فکر کنم اونقدر غرق رویا پردازی می شدم که متوجه دور وبرم نمی شدم ولی الان هیچ کدام از اون رویاها در زندگی من نیست هیچ کدام

      وقتی به مصاحبه افراد مهم وموفق گوش می دی همه می گن از شاگردی مغازه ها وپا وی شروع کردم اونها قانون رو بلد بودن ورعایت کردن وخدا هم باهاشون بوده ودر هر مرحله کمکشون کرده بعد مراحل بعدی و بعدی

      خدایا تو را سپاس می گویم برای دریافت این آگاهی های ناب

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار لاله
      ۱۴۰۲/۱۲/۰۷ ۱۶:۴۷
      مدت عضویت: 2277 روز
      امتیاز کاربر: 4675 سطح ۳: کاربر پیشرفته
      محتوای دیدگاه: 5,537 کلمه

      زندگی با طعم خدا (جلسه پنجم)

       آرزوها

      بیشتر ما انسانها از دوران کودکی به دنبال پیدا کردن چراغ جادو و غول درون آن هستیم تا بتوانیم به خواسته های خود برسیم. تقریبا همه انسان‌های کره زمین میخواهند با رسیدن به آن خواسته ها به احساس خوب و خوشبختی برسند.

      من در اینجا دوست دارم برای بار چهارم که در طول سه و سال نیمی که ساکن این سایت هستم به شغلی که توسط تمرین دوره زندگی با طعم خدا به صورت خواسته در من ایجاد شد و آرزوی آن را داشتم و تازه به دستش آورده ام، برای شما صحبت کنم:

      در این میان من مجبورم برگردم به شش ماه گذشته تا بتوانم برای افرادی که کوچکترین شک و شبهه ای درباره شرایط احساس خوب دارند، مطلب را واضح تر بیان کنم. عقیده من:« احساس خوب داشتن کلید یا ورد باز شدن درهای ارزوهاست. » من میخواهم از اشتیاق و ذوق و شوقم برای به دست آوردن خواسته ام بگویم که چگونه آن را به دست آوردم. احساس من در طول این شش ماه، نتیجه نهایی خواسته شغلی مرا رقم زد. احساس ایمان قوی من این تجربه را به سمتم آورد. داستان من کمی طولانی است ولی حقیقی و اموزنده است. اگر فرصت دارید تا پایان با من بمانید.

      *لطفا جمله هایی که با « خدا با من است…» شروع میشود را سه بار بخوانید تا حس کنید من چه ارتباطی با خدا برقرار کردم، در لحظاتی که جز او فرد دیگری نمیتوانست مرا در آغوش بکشد:

      ماه اگوست ۲۰۲۳:

      من در شغلی که از طریق همین تمرین به دست آورده بودم، حدود هفت ماهی مشغول کار بودم. همه چیز خوب بود غیر از اخلاق رییسم. رییسم Luis فردی مضطرب و بی نهایت غیر متعادل بود. او همیشه از من سوالات زیادی می‌کرد و آنقدر سر چیزهای کوچک به من گیر میداد که حتی خودش از من خسته تر میشد. چون خیلی حافظه خوبی هم نداشت، مرتب سوالات تکراری می‌کرد. کار به جایی رسید که حتی اشتباهات خودش را در کار تقصیر من میانداخت. هر موقع بیشتر عصبی میشد، کارها بدتر پیش میرفت. 

      مثلا چون کلیه اش سنگ ساز بود، سایز سنگهایش بزرگ‌تر میشد و چندین بار رفت جراحی کرد، خانمش مجبور شد از کار بیکار شود؛ چون باید کمرش را عمل می‌کرد. مشتریهای ما بیشتر بهش گیر میدادند و خلاصه هرروز شرایط برای من سخت تر از قبل میشد. وقتی یک روز نمیامد سر کار، فضا پر از ارامش و شادی بود. این را همه بچه های تیمش هم مثل من میگفتند. من چندین بار بهش گفتم « اخه تو چرا آنقدر اضطراب داری؟  » جواب میداد که من همیشه اینجوری بودم. من دو‌هفته آخر آگوست شروع کردم به پیدا کردن شغل جدید دیگری، چون احساس کردم نمیتوانم با این شرایط در آنجا ادامه بدهم. 

      بعد متوجه شدم که چقدر برای همین سمت شغلی که من دارم، شرکت‌های دیگر حقوق بیشتری به مهندسانشان می‌دهند. من با ناراحتی و دلخوری و برای فرار از وضعیت روحی و احساسی ام به دنبال شغل دیگری گشتم؛ ولی این اتفاق منفی منجر به اتفاق مثبتی شد که من از بالاتر بودن حقوق‌ها در همین سمت در شرکت‌های دیگر مطلع شدم. با خودم گفتم که:

      « خدا با من است…چون توسط وسیله ای به نام Luis من همین شغل را با حقوق بیشتر جایی دیگری میتوانم پیدا کنم. »

      چون کیفیت کارم بالا بود، شروع کردم به نوشتن خواسته ام اما شغلم را با یک درجه ارتقا شغلی نوشتم: 

      مهندس ارشد حسابرس املاک و‌مجتمعای مسکونی Senior Property Accountant . حالا آنچه که از یک شرایط عالی میخواستم، شد یک برگه آچاری که دو طرف آن خواسته ام پر شده بود. کاغذ دو طرف پر شده خواسته ام را لوله کردم و چسب زدم و آن را در استوانه آرزوهایم انداختم. هرروز تمرین تجسم و فکر کردن به ان را انجام دادم و خودم را به خدا سپردم.

      ماه سپتامبر ۲۰۲۳:

      آنقدر Luis فشار روحی را بر من سخت کرد که یکبار که صداش را بالا برد، من هم بالا بردم. هر چی اصرار کرد که تو اشتباه کردی، من زیر بار نرفتم چون خودش ایمیل اشتباه به صاحب آن مجتمع فرستاده بود و من را مقصر میدانست. واقعا دوست داشتم آو در ان روز می‌مرد، چون خیلی عصبی و غیر منطقی حرف میزد. با استاد یک جلسه نیم ساعتی مشاوره تلفنی گرفتم. استاد بهم گفت که « دلایل عصبانیت Luis را برای خودت منطقی نکن. ارزش خودت را بلد شو. هرگز درباره او با کسی حرف نزن. اگر ایرادی ازت گرفت جوابش را نده. اگر درخواست کمک کرد، کمکش کن. اگر درباره اش فکر کردی از یک کش پول برای تنبیه خودت استفاده کن. حتی وقتی مطمینی Luis اشتباه کرده، ازش معذرت خواهی کن تا خودت بزرگ بشی. ارامش تو مهمتر از دفاع کردنت است.»

      بعد از عمل به حرفهای استاد اوضاع کمی بهتر شد و دریای طوفانی تا مدتی ارامش گرفت، ولی چون Luis فرد غیر متعادلی بود این ارامش گاهی بالا و پایین میشد. در کل برای من تمرین خوبی بود. من پیش خودم گفتم که:

      « خدا با من است…چون خدا استاد را وسیله ای سر راه من قرار داده که تا پیدا کردن شغل ارتقا داده شده، در ارامش باشم و تمرین برخورد با یک فرد عصبی، فوق العاده مضطرب و غیر متعادل را یاد بگیرم. »

      ماه اکتبر ۲۰۲۳:

      مرتب مصاحبه شغلی میگرفتم؛ ولی در مصاحبه اول و یا دوم و یا حتی سوم رد می شدم. چون خانه مورد علاقه آم را که باز از طریق همین تمرین خریدم، به دست آورده بودم در این ماه جابجا شدیم و اسباب کشی کردیم. همین جابجایی کمی حال و هوای من راتغییر داد. چون هر وقت فرصت داشتم، مرخصی میگرفتم و‌ خانه ام را میچیدم. با خودم گفتم که:

      « خدا با من است… چون باانکه Luis هرروز مرا تحت فشار روحی میگذارد، من میتوانم در خانه آرزوهایم زندگی کنم. آنگونه که دوست دارم خانه ام را بچینم و از داشتنش احساس شکر گزاری بی نهایت داشتم. باانکه مرتب مصاحبه شغلی میگرفتم، ولی در مصاحبه اول و یا دوم و یا حتی سوم رد می شدم، احساس میکردم که ندای درونی ام بهم می‌گوید تو فقط تلاش کن و ادامه بده. »

      ماه نوامبر۲۰۲۳:

      مرتب مصاحبه شغلی میگرفتم، ولی در مصاحبه اول و یا دوم و یا حتی سوم رد می شدم. این داستان مرتب تکرار میشد و من بایست میرفتم برای چکاپ سالیانه پیش دکتر زنان. با خودم گفتم که:

      « خدا با من است…چون مطمینم که باز هم مثل همیشه سالم هستم و خانه و ماشین از آن خودم دارم و خانواده ای سالم در کنارم. »

      ماه دسامبر ۲۰۲۳:

      من مجبور هستم که از اینجا به بعد تاریخ‌ها را برای شما هم‌مسیرانم بنویسم، چون هماهنگی بعضی اتفاق‌ها ‌‌یا بهتر بگویم، معجزه ها حایز اهمیت زیادی است:

      ۱۲-۱۸ دسامبر۲۰۲۳:

      ۱۸ دسامبر دکتر زنانی که پیشش مراجعه کردم، بهم تلفن زد ‌‌و گفت:« آزمایش‌های تو نشان میدهد که تو سرطان سینه داری و باید خیلی سریع عمل جراحی کنی. چون تومار تو استیج یک هست و اگر سریع عمل نکنی آن تومار پخش میشود و کل بدنت را فرا می‌گیرد. » من اصلا از این خبر، خوشحال نشدم و زدم زیر گریه اما با خودم گفتم که:

      « خدا با من است…چون پسرم رفته بود خانه خواهرم در ایالت دیگری و سه روز بعد میامد. خوشحال شدم که پسرم  نبود که من را ناراحت ببیند و متوجه بیماری من بشود. »

      من از تمامی sick days استفاده کردم تا بعد از کمتر از یک هفته تاریخ عمل را ۸ ژانویه ۲۰۲۴ گرفتم. سریع موضوع را به Luis گفتم و بهش گفتم که دکتر جراح گفته که از ۴ تا ۸ هفته بعد از عمل جراحی، نمیتوانم کار کنم چون باید در دوران نقاهت به سر ببرم. با انکه خیلی از شنیدن خبر داشتن سرطان و عمل سریع جراحی، ناراحت شدم آنهم در روزهای آخر سال که بایست گزارش سالیانه برای تمامی مجتمعهای مسکونی که پرونده هایش زیر دستم بود را میدادم، اما با خودم گفتم که:

      « خدا با من است…چون میتوانم حدود یک تا دو ماه از Luis و کار کردن با او دور باشم و استراحت کنم و ‌همچنان فرصت دارم که دنبال کار بگردم. »

      متاسفانه پایه هزینه عمل  فقط توسط دکتر جراح معادل حقوق یکسال من بود و چون تازه خانه خریده بودیم و مثلا مبلها راعوض کرده بودیم ، یخچال و‌ماشین لباسشویی نو خریده بودیم  چون این خانه آنها را نداشت و غیره، خیلی برای من و همسرم هزینه اش زیاد و غیر قابل پرداخت بود.با همه نگرانیها من ته دلم یک ندای قوی از ارامش وجود داشت. از همسرم قول گرفتم که به غیر از او و خواهرانم موضوع بیماری من به فردی گفته نشود مخصوصا خانواده همسرم.

      ۱۹ دسامبر۲۰۲۳:

      همسرم که موقع رانندگی به محل کارش مشغول دعا و راز و نیاز با خدا به خاطر شرایط من بوده، فکری به ذهنش می‌رسد و به من تلفن میزند. خوب یادمه که بهم تلفن زد و گفت: « میخواهی بریم ایران هم پدر و مادرت را میبینی و خواهر هایت را و هم عمل میکنی و برمیگردی. لطفا با خواهرت تماس بگیر ببین هزینه آنجا چقدر میشود. اگر هماهنگ شد باهم بریم برگردیم. »

      من یکدفعه بال دراوردم چون مادرم چند سالی هست مریض است و مخصوصا ۵ سال پیش ایران دیده بودمش. برای افرادی که من را دنبال نمیکنند بگویند که مادر من‌متاسفانه چند سال افسردگی شدید و اضطراب دارد. او الزایمر گرفته و‌یکسالی هست که دیگر قدرت تکلم، کنترل ادرار و غیره را ندارد. من و خواهرانم برایش پرستار گرفتیم که بیایید چند ساعتی در روز او را حمام ببرد و بابام که ۸۱ ساله اش است از مادرم که ۷۴ ساله اش است مواظبت میکند بااینکه هر دو زانوهایش را هم بابام عمل کرده است. 

      من با خواهرم تماس گرفتم و‌متوجه شدم که کل هزینه عمل در ایران برای من ۱/۶۰ پایه هزینه امریکا میشود. ما از طریق واتس اپ با دکتر جراح قرار گذاشتیم و قرار شد من بیام ایران. همسرم شروع کرد به خریدن بلیط و گرفتن مرخصی و ما پایه سفر رفت و برگشت  را روی ۶ هفته گذاشتیم. من با ذوق و شوق به Luis پیشنهاد دادم که همکارانم را آموزش میدهم تا وقتی من ۸ هفته نیستم، کارم را انجام دهند. او خوشحال شد و گفت خودت مدیریت کن. من با ذوق و شوق بیشتری دنبال شغل مورد علاقه ام گشتم. همین که همسرم بلیط را تهیه کرد، انگار برای من مثل یک رفتن به عروسی خوشحال کننده بود. با خودم گفتم که:

      « خدا با من است…من نمیدانستم چه جوری برای مدتی هم که شده دور از کار و‌مخصوصا Luis باشم و واقعا قلبا دوست داشتم، مامانم را ببینم مخصوصا وقتی توی مکالمه واتس اپ تصویری فقط بهم نگاه می‌کرد؛ خیلی دلم برایش تنگ میشد. واقعا آن موقع بود که فهمیدم خدا پیشم نیست، خدا در حضورم هم نیست بلکه بالاتر از آن، من خودم را روی شانه های خدا حس کردم و خدا فقط در مسیر رو به جلو و نور گام برمیداشت. »

      به همسرم گفتم :« دلم میخواهد من  با خدا از شب تا صبح حرف بزنم و بگریم به خاطر اینهمه لطف و بزرگواری. »

      ۲۲ دسامبر ۲۰۲۳:

      یک خانم امریکایی به اسم آشا از طریق LinkedIn بهم پیغام داد که من شغل senior property accountant را در شرکتمان دارم. اگر دوست داری بهم پیام بده. باورم نمیشد چون جمعه بود و آخرین روز کاری من قبل از تعطیلات کریسمس بود. سریع بهش جواب دادم و او شرایط را برام فرستاد:

      « این شغل حقوقش بالاتر از ‌حقوق من بود؛ شغلش یک درجه ارتقا داده شده و دقیقا همونی بود که من میخواستم، مسیرش تا خانه ما ۲۰ دقیقه بود، یک پارک در ۵ دقیقه ای آن بود که‌میتوانم قبل یا بعد از سر کار رفتن، با فایلهای پیاده روی در آن پارک به پیاده روی بپردازم. دو روز باید برم شرکت و سه روز میتوانم از خانه کار کنم و با صدای بلند فایلها را گوش کنم، بعلاوه نرم افزار جدیدی که میخواستند بیاورند در شرکت چیزی بود که من یکسال کارکردن با آن را بلد بودم، تجربه اش را داشتم و خود افراد آنها آن را نمیدانستند و برایشان جدید بود. آنها از شغلی که من میخواستم برایش apply کنم تا شغلهای درجات بالاتر، عکس فرد را با بیوگرافی کاری او در سایت میگذاشتند. » با خودم گفتم که:

      « خدا با من است…چون بعد از این همه جواب منفی شنیدن در مصاحبه ها، میتوانم با این کار، هم برای عمل به ایران بروم و هم موقع برگشتن از ایران، سر کار جدیدی بروم. »

      ۵-۸ ژانویه ۲۰۲۴:

      من تمامی اموزشها را به همکارانم که Luis انتخابشون کرده بود، دادم. بعد هرروز یک حسی بهم میگفت که وسایلت را از شرکت ببر خونه. من آنقدر اینکار را کردم که روز آخر کاریم که ۵ ام ژانویه بود هیچ وسیله ای درشرکت نداشتم، حتی اینه ای که همیشه جلو م میگذاشتم. من رفتم با Luis خداحافظی کنم؛ ولی او گفت بعد میبینمت و من توی دلم با خودم گفتم بعید میدونم که ببینمت.

      در این سه روز من ۳ تا مصاحبه داشتم که همه را اشا هماهنگ می‌کرد و شرکت خانم آشا تقریبا هر دفعه در هر مصاحبه از من بیشتر خوششان میامد، مخصوصا در مصاحبه آخر،من رابردند و با صاحب شرکت که CEO بود آشنا کردند. تنها چیزی که از من پرسیدند زمان شروع کارم بود. من جواب دادم که :« ۲ هفته می‌روم مسافرت و دو هفته بعد به شرکت قبلیم میگویم که کار جدیدی پیدا کردم و بعد از ۴ هفته میتوانم بیام در این کار به شرکت شما. » خیلی از زمان طولانی شدن یکماه خوششان نیامد، ولی من هم نمیخواستم بگویم که عمل جراحی سرطان دارم چون آن موقع فکر می‌کردند که من نمیتوانم  به خاطر درمانم و یا شیمی درمانی کردن برایشان خوب کار کنم و مهره خوبی باشم. با خودم گفتم که:

      « خدا با من است… چون خودم را به او سپرده ام و روی شانه های او، جایم امن است. »

      ۱۰-۱۲ ژانویه ۲۰۲۴:

      من و همسرم مجبور شدیم پسرم را در هتلی نزدیک دانشگاه بگذاریم تا پسرم به تنهایی در خانه از تنها بودن دچار کمبود روحی-عواطفی نشود. البته این کار، هزینه زیادی بهمراه داشت؛ ولی ما میخواستیم خیالمان راحت شود. من چندین نوع غذا برای پسرم درست کردم و ازش خواستیم که هفته ای یکبار بیاید به خانه سری بزند. من حتی گوشی تلفن خودم را پیش پسرم گذاشتم تا اگر شرکت اشا خواست با من تماس بگیرد، بتواند. ما وارد ایران شدیم و روز جمعه بود. وقتی از فرودگاه امام خمینی به سمت خانه خواهرم در تهران می رفتیم، پسرم با همسرم تماس گرفت و گفت که تصادف کرده است. من ماشین خودم را به او داده بودم. پسرم تقریبا کل مسیر که حدود یکساعت و نیمی بود؛ داشت با همسرم حرف میزد. من واقعا ناراحت شدم ولی چون پسرم غیر از ترس و غیر منتظره بودن این حادثه، اتفاقی برایش نیافتاده بود  با خودم گفتم که:

      « خدا با من است…چون حتی یک خراش کوچک به پسرم که الان فرسنگها از من دور است، نیافتاده است. درست است پسرم تک و تنها در یک کشور غریب است،  ولی من او را به خدا سپرده ام؛ پس نگران اش نمیشوم. »

      ۱۳ ژانویه ۲۰۲۴:

      ما به سمت شهرستان راه افتادیم تا من و همسرم بریم پیش مامانم اینا و من عمل جراحیم را آنجا که خواهرم از اینترنت دکتر جراح را پیدا کرده بود، انجام دهم. وقتی رسید دم خانه بابام، با تعجب دیدم که بابای من درحالیکه شلوارک پوشیده بود در را باز کرد، خیلی تعجب کردم ولی بعد از چند ثانیه متوجه شدم که پاهایش پانسمان است و روی آنها جوراب نازکی پوشیده بود که من ناراحت نشوم. وقتی ازش پرسیدم فهمیدم که همان روز صبحش یک کتری ابجوش روی پاهایش ریخته بود؛ چون بابای من دستش گاهی میلرزد و زانویش کمی پرانتزی است بنابراین نتوانسته بود که کنترل کاملی روی برداشتن کتری داشته باشد. 

      خیلی خوشحال نشدم، ولی بخیر گذشته بود. وقتی وارد اتاق شدم مامانم را دیدم روی مبل نشسته. من فقط یادمه که از سطح قالی به پاهای مامانم نگاه کردم و وقتی به زانوهایش رسیدم، افتادم روی آنها و تا مدتها گریستم. اصلا در حال خودم نبودم. بعد متوجه شدم که پرستار مامانم دارد من را به زور از مامانم جدا میکند و مرتب بهم میگفت: « لاله، مامانت دارد گریه میکند؛ لطفا بلند شو. » باورم نمیشد کسی که الزایمر داردو اصولا هیچ کس را نمیشناسد، دختر خودش را بشناسد؛ ولی مامانم داشت همزمان با من گریه می‌کرد. 

      او من را شناخته بود و دچار احساسات شده بود. بعد دیدم همسرم و بابام هم دارند گریه میکنند. شاید صحنه فیلم درام بود، ولی من از دیدن دوباره مامانم احساس خوشحالی فوق آلعاده داشتم. هم مسیرانی که مامانشون ازشون دور است و یا فوت کرده، فقط می‌توانند حس من را دران لحظه درک کنند. تا پدر و مادرمان زنده هستند؛ بریم ببینیمشون چون بعدا ممکن است دیر باشد:

                                                                                                                                        Later is too late

      با اینکه خودم سرطان داشتم و بابام پاهاش سوخته بود و سوختگی آن هم درجه دو بود، ولی با خودم گفتم که:

      « خدا با من است…چون کتری پر اب جوش میتوانست روی مامانم که توی اشپزخانه مشغول صبحانه خوردن بود، بریزد. اصلا ممکن بود که روی صورت بابام بریزد. بابت همین رحمی که خدا بهشون کرده بود شاکر بودم. بعلاوه، بابت سرطانی که باعث شد بیام مامانم را ببینم، بسیار سپاسگزار. »

      ۱۴-۱۷ ژانویه ۲۰۲۴:

      چون من و همسرم عجله ای به ایران آمده بودیم، با پاسپورتهای ایرانی تاریخ گذشته وارد شدیم؛ بنابراین میبایست در اولین فرصت؛ هم آنها را و هم کارت ملی و ثنا و غیره را به روز میکردیم. دکتر جراح من هم ازم خواسته بود که کلی آزمایش قبل از جراحی بدم، چون همه آنها پیش نیاز عمل جراحی بود.

      من به تنهایی تصمیم گرفتم که غیر از خواهرهایم کسی از بیماری و عمل جراحی من خبر دار نشود،حتی بابام؛  بنابراین به بهانه کارهای پاسپورت و غیره با اسنپ از خانه صبحها میزدیم بیرون و گاهی شب یا عصر میامدیم خانه. احساس کردم بابام به حد کافی فشار روحی روش است، چون میبایست به مامانم غذا میداد، او را دستشویی میبرد، پوشکش را عوض می‌کرد، پاهایش هم که حسابی سوخته بود و خیلی برای تعویض پانسمان اذیت میشد. همسرم مرتب برای تعویض پانسمان کمک بابام می‌کرد، ولی باز بابام درد داشت و ان را تحمل می‌کرد.

      البته آنقدر از امدن ما به خانه اش خوشحال بود که حد نداشت. پسرم هم هر شب از واتس اپ برای تصادفش تلفن میزدبه همسرم  و راجع به اینکه پلیس چی گفته و یا جریمه اش چی شده و بیمه خسارتش را میده تا نه؛ حرف میزد.

      من خیلی از خودم تعجب کرد چون اصلا نگران پسرم و یا مامانم و بابام نبودم بلکه آنقدر شاد بودم چون هم از کارکردن آزاد شده بودم و هم از اینکه دیدار تازه کرده بودم. هر جایی هم میرفتیم من با هر فردی سر صحبت باز میکردم و شوخی میکردم. همسرم خیلی اضطراب داشت هم برای عمل من و هم برای شرایط پسرم و مرتب بهم گوشزد می‌کرد که:«  آنقدر با افراد گرم نگیر و حرف نزن، بگذار کارمون زود تموم بشود و بریم. » ولی من گوشم بدهکار نبود حتی با آقایی که میخواست در محضر برگه اجازه همسر را برای من برای گرفتن پاسپورت، صادر کند شوخی میکردم. 

      پسرم مرتب بهم میگفت که Luis به گوشیم پیام میدهد که لاله کی برمیگردی. جالب است که Luis توی عمرش یک کار مثبت کرد و‌وقتی پسرم آمده بود بعد از یک هفته به خانه سر بزند؛ دیده بود پشت در یک گلدان گل بهمراه یک کارت چاپ شده از طرف شرکت است. پسرم کمی تعجب کرده بود چون از جریان من خبر نداشت، ولی همه را از طریق واتس اپ برام فرستاد. این تنها موقعی بود که از این عمل  Luis من خیلی خوشحال شدم.

      روز ۱۷ ژانویه من عمل کردم و اصلا اضطرابی نداشتم. آنقدر دکتر جراح من هم خوش اخلاق بود که وقتی بهوش آمدم، آمد بالای سرم و حالم را پرسید. خیلی برام با ارزش بود چون در کنار هزینه ای که ازم گرفت انسانیت والایی هم داشت. او چند دقیقه بعد آمدو  بهم گفت:« ما حتی غدد لنفاوی تو را چک کردیم خدا راشکر پاک بود و تو میتوانی الان بری توی بخش. » من آنقدر از این ارزش دادن دکتر نسبت به مریضش راضی بودم که حدی ندارد. حتی پرستاری که آمد من را از روی تخت جراحی روی تخت بخش بگذارد و من را جابجا کند، با یک پتو و با تمام قوا اینکار را کرد. 

      واقعا من جونی نداشتم و واقعا حس بیحالی و حالت تهوع بعد از بیهوشی داشتم. خواهرم که تهران بود لطف کرد صبح همان روز عملم قبل از جراحی  آمد بیمارستان و مرا دید و خواهر دیگرم بعد از عمل من  با یک دسته گل آمد بالای سرم. با انکه وقتی وارد بخش شدم، دو بار به مدت طولانی تمامی داروهای بیهوشی را بالا آوردم؛ ولی با خودم گفتم که:

      « خدا  با من است…چون بهم کمک کرد که عمل جراحی من توسط بهترین دکتر جراح در ایران انجام شود. من کنار همزبانان خودم و توی کشور خودم کنارخواهرانم باشم، هزینه بسیار کمی بدم‌ و همسرم بتواند تمام مدت کنارم باشد و من بتوانم دور از کار و رییس مضطربم Luis در ارامش روحی قرار بگیرم. »

      ۱۸-۲۷ ژانویه ۲۰۲۴:

      من با انکه درد داشتم رفتم و پیش خانم ارایشگری که دوست مامانم بود، یک ارایش گرفتم و موهام را حالت دادم و عکس در عکاسی گرفتم. خواهرم خیلی تعجب کرد که :« برای چی این کار را میکنی؟ » من گفتم که :« برای شغلم که قرار است بهم خبر بدهند؛ عکس توی سایت میگذارند و من دوست دارم برای آن پیشاپیش، آماده باشم. » خواهرم تعجب کرد، ولی حرفی بهم نزد. بعلاوه، من توانستم توی این مدت پاسپورت و بقیه مدارکم را دریافت کنم؛ فقط چون بابام و دیگران خبر از عمل جراحیم نداشتند؛ خیلی اوضاع برام سخت بود. من مجبور بودم که لباسهای آستین دار و یقه بسته بپوشم. بعد از ۱۵ دقیقه برم دراز بکشم و درد را به روی خودم نیاورم که کسی ازافراد فامیل متوجه نشود که من عمل کرده ام.

      البته هنوز هم خیلی خوشحالم که غیر از همسر و خواهرانم، کسی از موضوع خبر نداشت؛ چون مثلا  اگر بابام میفهمید ممکن بود هوای من را بیشتر میداشت، ولی چون نگران من میشد و چون سن بالایی دارد ممکن است به هر فردی که میرسید بگوید. بعد فامیل ما هم که از کاه کوهی میساختند و من به جای کنار امدن روی بیماریم با تمرین‌های ذهنیم، به جای شفای الهی ممکن بود حتی به لقای الهی بپیوندم.

      پسرم مرتب بهم میگفت که Luis به گوشیم پیام میدهد که لاله کی برمیگردی. توی این فاصله چندین بار دکترم را دیدم. پانسمانهایم برداشته شد و دکتر گفت که اجازه دارم با هواپیما سفر کنم و به امریکا برگردم. من و همسرم تصمیم گرفتیم که بلیط خودمون را عوض کنیم و زمان برگشت خودمون را تغییر دهیم. آنقدر بلیط گران شده بود که مجبور شدیم هر کدام اضافه هم پول بدهیم. بعدا متوجه شدیم که بازیهای آسیایی فوتبال در قطر برگزار میشده و به خاطر همین بلیط‌ها گران شده بود و هواپیمای ایران قطر هواپیمای بزرگی بود. با انکه از نظر روحی حس خاصی بعد از عمل از پدر و مادرم نگرفتم چون آنها اطلاعی نداشتند، ولی با خودم گفتم که:

      « خدا با من است…چون توانستم سلامتی دوباره ام را در کشورم در کنار خواهرانم دور از پسرم ( که اصلا نمیدانست من سرطان و عمل دارم چون بهش نگفتیم که نگران نشود ) به دست آوردم. عمل جراحی به بهترین شکل انجام شد. پسرم دور از ما خودش با تصادفش کنار آمد و رشد کرد. من توانستم عکس برای شغل جدیدم بگیرم و همه چیز آماده است. »

      آنقدر خوشحال بودم که بعد از دو هفته با مامانم اینا خداحافظی کردم و رفتم تهران پیش خواهرم تا هم کمی قبل از سفرم به امریکا استراحت کنم و‌هم کمی با او وقت بگذارنم و هم با دوری مامانم اینا کنار بیایم.

      ۲۸-۳۱ ژانویه ۲۰۲۴:

      پسرم مرتب بهم میگفت که Luis به گوشیم پیام میدهد که لاله کی برمیگردی. واقعا Luis فرد مضطربی بود. من دقیقا بعد از ۲۱ روز وارد امریکا شدم. توی این مدت فقط یکبار به پسرم تلفن زدم و آن هم شب آخر بود. خیلی خوشحال شدم که به عنوان یک  مادر،  به جای نگران بودن برای پسرم، فقط براش دعا کردم و او را به خدا سپرده بودم. با انکه پسرم، هر شب گریه می‌کرد و از دلتنگی بهمون تلفن میزد، من با ارامش باهاش حرف میزدم. موقعی که پسرم ما را از فرودگاه برداشت ما رفتیم هتل. من واقعیت بیماریم را به او گفتم و دلیل نگفتنم را. او خوشحال شد از اینکه درکش کرده بودم،  ولی کلا از شنیدن آن خبر خوشحال نشد.با خودم گفتم که:

      « خدا با من است… چون گاهی لازم است پسرم اتفاق‌ها را بعد از پایان انجام آنها  و نتیجه مثبت نهایی، بشنود تا درک کند که من به عنوان مادر روی او بار نگرانی بیشتر از درسش و تصادفش نگذاشتم. »

      ۱-۲ فوریه ۲۰۲۴:

      ما هتل را تحویل دادیم. من ماشین خودم را دیدم که خیلی صدمه دیده بود. در لحظه ورودم به خانه، به خانم آشا تلفن زدم. او گفت که جراحی داشته و تازه سر کار آمده و واقعا خبر نداشت که آیا واقعا شرکتشون من را میخواهند یا نه. فردای آن روز هم دوباره به خانم اشا تلفن زدم، ولی او چیز خاصی بهم نگفت.

      من دوباره شروع کردم به دنبال کار گشتن در عین حالی که درد داشتم و دکتر بهم کتابی که خودش تدوین کرده بود را داده بود تا بخوانم و میبایست طبق آن مواد غذایی خاصی را بخورم و‌ نرمشهای خاصی را انجام دهم. خیلی درد داشتم و‌ مرتب از طریق واتس اپ با دکتر در ارتباط بودم. خیلی از نگرفتن خبری از شرکت آشا خوشحال نشدم، ولی خبری در روز یکم فوریه گرفتم که به خودم گفتم که:

      *روز یکم فوریه رییس Luis بهم پیام داد که :« لاله دیگر Luis اینجا در این شرکت کار نمیکند. او از این شرکت رفته،  اگر Luis بهت پیام داد جوابش را نده به جای آن به من پیام بده.» *

      « خدا با من است…چون با انکه من ظاهرا شغل شرکت آشا را نگرفتم، ولی همین که « نه » را هنوز بهم نگفته اند، جای امید واری هست، ولی حالا که فهمیدم Luis دیگر در شرکت ما نیست؛ داشتم از خوشحالی بال در میاوردم. میخواستم برقصم، ولی دست سمت جراحی شده ام درد می‌کرد. همسرم هم خیلی خوشحال شد چون بهم گفت اگر یک درصد تا ۳ هفته دیگر کار جدیدی نگیری، خیالت راحت است که اگر سر کار قبلیت برگردی، Luis دیگر آنجا نیست که اذیت بشوی. »

      ۳-۸ فوریه ۲۰۲۴:

      من هرروز دنبال شغل میگشتم. مرتب مصاحبه میگرفتم، ولی در مصاحبه اول و یا دوم و یا حتی سوم رد می شدم. این داستان مرتب تکرار میشد. من با خودم گفتم که بهتر است به خانم اشا پیام بدهم،  ولی او جواب نداد. بعد تصمیم گرفتم که به آن خانم و آقای رییسی که باهام مصاحبه کرده بودند، ایمیل بدهم. آنها مودبانه نوشتند که :« خیلی از دیدن تو خوشحال شدیم، اگر در آینده تو را خواستیم بهت خبر میدهیم. » با انکه خیلی خوشحال نشدم که شغل را نگرفتم، ولی به خودم گفتم که:

      « خدا با من است…چون با انکه با مرخصی بدون حقوق رفتم ایران، ولی خانواده ام را دیدم. عملم با موفقیت تمام انجام شد. آجازه دارم که سه هفته در خانه بمانم و کار نکنم. الان در حال نرمش کردن و پیاده روی هستم. من همچنان فرصت دارم شغل جدیدی بیابم. »

      حسم بهم میگفت که لاله، خوشحال باش. با انکه اصلا دوست نداشتم سر کار قبلیم برگردم، ولی به خودم گفتم حتی اگر هم یک درصد برگردم، دیگر از Luis در آنجا خبری نیست.

      ۸-۲۱ فوریه ۲۰۲۴:

      من هرروز دنبال شغل میگشتم. مرتب مصاحبه میگرفتم، ولی در مصاحبه اول و یا دوم و یا حتی سوم رد می شدم. این داستان مرتب تکرار میشد. روز ۱۲ فوریه به خانمی که رییس Luis بود، پیام دادم که من روز ۲۶ فوریه یعنی دو هفته بعد سر کار میایم. پیش خودم گفتم که او حداقل بداند که من واقعا سر کارم برمیگردم. بعد هم حس کردم که اگر کار جدیدی پیدا کردم، دوباره تماس میگیرم که نمی ایم؛ ولی فرصت شاغل بودن را از خودم نگیرم.

      روز ۲۰ فوریه بود و فقط ۶ روز دیگر مانده بود به اینکه بروم سر کار در شرکت قبلی. به همسرم که ارتباط نزدیک روحی به من دارد، تلفن زدم که حس ات راجع به کارم چیه؟ او گفت حسش این است که من سر کار قبلیم برمیگردم.

      ولی واقعا حس خودم این نبود. یک نگاهی به اتاق کارم و لپ تاپ و مانیتورهای کارم انداختم و رفتم و خودم را مشغول دعا خواندن کردم. بعد از داشتن یک مصاحبه تلفنی، حدود ساعت ۲ ظهر خانم اشا بهم تلفن زد و بهم پیشنهاد کار داد. من شاخ دراوردم و‌گفتم فلانی توی جواب ایمیل اش برام نوشته بود که فرد دیگری را گرفتیدو من را نمیخواهید.

      خانم اشا خندید و گفت :« من مسیول قراردادها هستم و ما تو را میخواهیم. آیا هنوزم دوست داری بیایی توی شرکت ما کار کنی؟ » من وقتی مطمین شدم که شوخی ندارد، سریع قبول کردم. اصلا نمیدونستم چه کار کنم از خوشحالی. اصلا باور کردنی نبود. با خودم گفتم: « اگر خدا بخواهد کوه ها را می‌تواند جابجا کند تا تو و من به هدفت برسی. اینکه ۱۲ روز بعد از نخواستنت، باز تو را میخواهند یعنی خواست و اراده خدا بالاترین است. »

      بعد از ۶ ماه نوشتن برگه آرزوی شغل جدیدم و تمرین ذهنی روی آن از طریق همین صفحه. شغلم را به دست آوردم. رفتم برگه را آوردم، برای پسرم تمرین را توضیح دادم ‌و کل دو روی برگه را کامل خواندم. وای باورم‌نمیشد، حتی توی جزییات نوشته بودم که رییسم خانم باشد که الان بود. سریع ایمیل‌های اشا را یکی بعد از دیگری جواب میدادم. او بعد از هر ایمیل به گوشیم هم پیام میداد که ایمیل را گرفته و کلی ازم تشکر می‌کرد. Background check همان روز انجام شد. فرداش رفتم برای Drug test و‌دوباره اشا مرتب ایمیل و پیام تشکر میداد.

      روز ۲۱ فوریه به خانم رییس Luis پیام دادم که فردا میام شرکت تا باهات حضوری حرف بزنم. با کمک پسرم ۲ مانیتور، لپ تاپ، کیبورد، موس و غیره را توی جعبه هایش گذاشتیم و بسته بندی کردیم و همه را توی صندوق عقب ماشین گذاشتیم. جالب است همان شب خواهرم که تهران است، بهم تلفن زد و بهم گفت:« لاله، میخواستم بهت بگویم که در طول ۵ سالی که ندیدمت؛ وقتی امدی آیران، خیلی تغییر کرده بودی. خیلی راحت احساساتت را بیان میکردی و خیلی فرد قوی شده بودی. » ازش ‌پرسیدم که قبلش من را چطور میدیده. او جواب داد که من همش مضطرب و نگران به نظر میرسیدم. این هماهنگی به این صورت یک جورایی دیوانه ام کرده بود. واقعا دیوانه بار خوشحال بودم.

      با انکه ۲۰ روز از سفرم طول کشید ‌‌و‌من از آنهمه مصاحبه ها یکی بعد از دیگری؛ خسته شدم، ولی به خودم گفتم که خداوند بهم نشان داد که:

      « خدا با من است…چون ساکن سایت تناسب فکری بودن بعد از سه سال و‌نیم نتیجه اش میشه سلامتی دوباره من با کمترین هزینه، بیشترین رشد اجتماعی و اخلاقی، دیدار خانواده در زمان نیاز با حمایت همسر، پیدا کردن شغل مناسب و رشد جهشی عالی پسرم. پس به دست آوردن جسمم همچنان مثل یک معجزه الهی و به راحتی قابل انجام است. لاله، فقط توکل کن. »

      واقعا بعید میدونم اگر کسی تا اینجا ی تمرین من را خوانده باشد، و به این دوره یا دوره های دیگر رایگان و غیر رایگان ایمان نیاورده باشد. من که خودم هنوز برام این همه هماهنگی رگباری، غیر قابل هضم است ولی میدانم واقعی است چون آنها را زندگی کردم.ساده و شدنی است. پیچیدگی ندارد.

      ۲۲ فوریه ۲۰۲۴:

      رفتم شرکت. وقتی با خانم رییس Luis حرف زدم، با انکه خیلی از خبر ترک کردن من و رفتنم خوشحال نشد ولی گفت :« هر جوری خودت صلاح میدانی عمل کن. ما نمیتوانیم مجبورت کنیم بیای سر کار دوباره. » من رفتم همکارانم را دیدم و به همه سلام کردم. جالب است که موقع خروج رییس قبلیم دوید ‌و از روی میز کارم، بهم یک بسته شکلات قلب داد که از روز ولنتاین که ۱۴ فوریه بود برای من آنجا گذاشته بود. من اصلا نباید تا ۳ سال طبق دستور پزشکم، شکلات بخورم و این شکلات هم نهایتا قیمتش ۲ دلار است؛ ولی خیلی از به یاد بودن من وقتی حتی آنجا نبودم، خوشحال شدم.

      همان روز عصر خانم اشا به طور رسمی برایم ایمیل و پیام تشکر داد که سه شنبه روز ۲۷ فوریه ساعت ۱۰ صبح در شرکت میبینمت. با خودم گفتم که:

      « خدا با من است… چون هنوز انسان‌هایی هستند که محبت و عشق را ارایه می‌دهند مثل رییس قبلیم. همسرم وقتی خبر شغل جدیدم را شنید بهم گفت که این هماهنگی فقط کار خالق یکتا است، چون اگر موقع برگشت از ایران فورا سر کار میرفتی، خیلی اذیت میشدی. خدواند آنقدر دوستت داشته که گذاشته ۳ هفته دوران نقاهت تو تمام شود و بعد تو بری سر کار. »

      ۲۳ فوریه ۲۰۲۴:

      من ایمیل دادم به استاد عطار روشن و ایشون قبول کردند که تلفنی بامن حرف بزنند. من دوست داشتم که علاوه بر نوشتن دریافت درخواستم، ایشون صدای هیجان و ذوق و شوقم را شخصا بشنوند. واقعا به قول استاد این رگبار معجزات الهی غیر از توکل و ایمان من و‌سپردن من به خدای توانا و ادامه دادن مسیر، از چه منبع دیگری  میتوانست بیاید؟

      با خودم گفتم که:

      « خدا با من است… چون من الان اینجا پیش شما عزیزان در سایت تناسب فکری هستم. »

      بی نهایت سپاسگزار میشم اگر شما دوستانم، نظرات خودتون را برام اینجا بگذارید.

      دوستدار و خواهر کوچکتر همیشگی شما، لاله

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 10 از 2 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      مشاهده پاسخ ها
        امتیاز کاربر: 7081 سطح ۴: هنرجوی مبتدی
        محتوای دیدگاه: 53 کلمه

        سلام و درود
        ضمن عرض تبریک به شما دوست عزیز از شما تشکر میکنم که تجربه های خلق زندگی رو به شکل عالی و کامل‌ با ما به اشتراک گذاشتید.
        نوشته شما بعنوان یک جلسه از سریال زندگی با کمک خداوند (قدم ۱۲) در سایت تناسب فکری قرار داده شد.
        منتظر خبرهای عالی شما هستم👌

        برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
        ★ ★ ★ ★ ★
        ثبت امتیاز
        امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
        افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
          آواتار لاله
          ۱۴۰۲/۱۲/۱۶ ۱۶:۰۹
          مدت عضویت: 2277 روز
          امتیاز کاربر: 4675 سطح ۳: کاربر پیشرفته
          همیاری
          محتوای دیدگاه: 157 کلمه

          سلام استاد

          بسیار ممنون و سپاسگزارم بابت تبریک شما. برای یادآوری بهتون میگویم که فقط من تمرین‌های ساده سایت شما را انجام دادم و در طول این سه و سال و نیمی که ساکن این سایت هستم، زندگیم زیر و رو شده است.

          من همیشه عاشق سادگی بوده ام و همچنان هم سادگی را دوست دارم. تمرین‌های این سایت در عین ساده بودن، صد در صد کار میکند اگر ما به آن عمل کنیم و فقط آنها را یکی بعد از دیگری ادامه دهیم.

          خیلی لطف کردید که نوشته من را به عنوان یک جلسه در سریال زندگی با کمک خدواند در قدم ۱۲ قرار دادید. ممنونم از همراهی و همکاری و دعاهای خیری که برایم در جهت پیشرفت هرروزه انجام داده اید. 

          امیدوارم همه هم مسیرانم مثل من؛ این چنین تجربه هایی داشته باشند. حس کردن این تجربه ها میشود زندگی با شیرینی و ایمان واقعی طعم خدا. خدواند پشت و پناه شما در این راه باشد.

          ممنونم استاد عطار روشن

          برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
          ★ ★ ★ ★ ★
          ثبت امتیاز
          امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
          افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
          آواتار الهام خضرلو
          ۱۴۰۲/۱۲/۰۸ ۰۷:۵۹
          مدت عضویت: 2620 روز
          امتیاز کاربر: 6438 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

          نشان های دریافت شده

          نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
          نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
          همیاری
          محتوای دیدگاه: 187 کلمه

          سلام لاله ی عزیزم 

          امیدوارم حالت عالی وخوب باشه وشفای الهی رو تجربه کنی .

          از خوندن داستان امید بخش تو ایمانم به خدا وتحقق آرزوهایم بیشتر شد لاله جان تو چقدر آرام وصبور بودی درین مدت تحسینت میکنم من تا اسم بیماریت را شنیدم اضطراب گرفتم در حالی که تو در این پیام پنج هزار کلمه ای یکبار از نگرانی وترست از بیماریت چیزی نگفتی فقط از عملی که قرار بود انجام بدی حرف زدی با اینکه اسم بیماریت رو شنیدی وحشت نکردی حتی با وجود عمل سختت دنبال کار ومصاحبه ی شغلی رفتی بارها وبارها وتوجهت وتمرکزت روی شغلت بود نه بیماریت آفرین بهت واقعا تحسینت میکنم عزیزم خداوند به توی باایمان پاداش ایمان وباورت رو داد تو به خداوند ایمان داشتی برای همین اینقدر آرام بودی حتی از بیماریت به اطرافیان چیزی نگفتی چون قانون رو بلد بودی 

          چند روز پیش یادتون بودم وبا خودم میگفتم جای لاله عزیزم در دوره کمک خداوند خالیه بهت پیشنهاد میدم زودتر به این دوره ملحق بشی تا از معجزات خداوند برای خودت بیشتر شکفت زده بشی 

          عاشقتم مهربانم خدا بهت سلامتی وشادی بی نهایت هدیه بدهد.

          مننظرتون هستیم در دوره کمک خداوند

          برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
          ★ ★ ★ ★ ★
          ثبت امتیاز
          امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
          افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
            آواتار لاله
            ۱۴۰۲/۱۲/۱۸ ۱۷:۰۴
            مدت عضویت: 2277 روز
            امتیاز کاربر: 4675 سطح ۳: کاربر پیشرفته
            همیاری
            محتوای دیدگاه: 743 کلمه

            سلام الهام جان

            خیلی خوشحالم که فرصتی دست داد تا باز هم باهات حرف بزنم، فکر کنم آخرین بار ۸ ماه پیش بود باهات از طریق نوشتن به پاسخ به دیدگاهت، صحبت کردم. ممنونم از دعای سلامتی و شفای تو. من خودم خیلی به دعا اعتقاد دارم، بنابراین مطمینم از درگاه الهی دعای تو از ته قلبت، درمان سلامتی را برای من هدیه میاورد.

            به نکته جالبی در نوشته ات اشاره کردی. واقعا چرا من نگران بیماری ام نبودم؟ چرا من ترس از بیماریم نداشتم؟

            صادقانه برایت مینویسم: من از شنیدن خبر بیماری ام خوشحال نشدم و نگران هم شدم، ولی وقتی همسرم پیشنهاد رفتن به ایران و جراحی در آنجا را داد؛ چون میدانستم که قرار است مامانم را ببینم، ترس و نگرانی از دیدار او را داشتم و در عین حال خوشحالی دیدار او را. چون ۵ سال مامانم را ندیده بودم و او در این مدت خیلی بیماری اش با سرعت زیادی پیشرفت کرده بود. با خواهرانم در ایران حرف زدم و با انکه آنها بهم گفته بودند که خودم را برای بدترین شرایط موجود آماده کنم بری دیدن مامان، ولی واقعا باز هم با دیدنش روحم به درد آمد. انگار خنجری توی قلبم فرو رفت که نمیشد خنجر را بیرون بیاری. پیش خودم گفتم مادری که مرا و پسرم را در نوزادی، پوشک می‌کرد الان خودش از پوشک استفاده میکند. مادری که آنقدر حرف میزد که اجازه حرف زدن به ما را نمیداد، الان اصلا حرف نمیزند و بی کلام است و عکس العملی نشان نمیدهد . آنقدر این دیدار برام مهم بود و ارزشمند، که اصلا یادم رفته بود مریضم.

            وقتی امریکا بودم به خاطر خوشحالی دیدار مامانم خوشحال و شاد بودم. من تقریبا یک هفته بعد از شنیدن بیماریم با همسرم تصمیم گرفتیم به ایران بیاییم، بنابراین خیلی ذوق زده بودم. باز هم تاکید میکنم افرادی که مادر خود را از دست داده اند و یا از مادرشان دور هستند؛ می‌توانند حس مرا درک کنند. اما بگویم با انکه خواهرانم از من خواستند من خودم را برای بدترین شرایط مامانم در ذهنم آماده کنم؛ باز هم وقتی دیدمش خیلی شرایط بدتر از آنچه آنها گفتند بود به نظرم آمد، انگار مامانم فقط زندگی گیاهی داشت، اما وقتی موقع ورودم؛ با گریه من گریه کرد نشان داد که من را میشناسد. وقتی روز عملم از خونه خارج شدم، میشد نگرانی را در چهره اش دید. وقتی آمدم خونه بعد از عمل با انکه کسی چیزی نمیدانست حتی بابام، چند بار مامانم آمد بالای سرم و به من که روی تختخواب دراز کشیده بودم، نگاه کرد کمی اشک توی چشمایش هم جمع شده بود. او چند بار این کار را تکرار کرد.

            حتی وقتی رفتم تهران و روز آخر برای خداحافظی بهشون به شهرستان تلفن زدم، بابام بهم گفت که مامانت چند ساعتی است که در حال گریه است. برام خیلی باارزش بود که فردی که الزایمر دارد و قدرت تکلم ندارد؛ باز هم به خاطر عشق مادر بودن آنقدر درک و محبت دارد.

            الهام عزیزم، واقعا نمی‌دونم چی بگویم قدرتی در من به وجود آمده بود که هیچ چیز باعث نشد که من تمرکزم را از این شغلی که به نسبت شرایط عالی برای من داشت  را بردارم حتی بیماریم.

            من فقط تمرین‌های این دوره زندگی با طعم خدا و رسیدن به آرزو ی یک را تکرار کرده بودم و این بار چهارمی بود که من این تمرین را برای به دست آوردن شغل مورد علاقه ام انجام میدادم؛ ولی واقعا قدرت ذهن مرا جلو میبرد و من تنها تماشاچی آن اتفاقات بودم. چطور فردی بعد از عمل جراحی و به فاصله ۳ روز می‌رود و برای سایت شغلش که هنوز معلوم نیست، عکس می‌گیرد؟ چطور فردی حاضر میشد با آنهمه درد بعد از عمل، برود و ساعتها در ارایشگاه ارایش بگیرد و موهاش را حالت بدهد. واقعا اینها فقط قدرت ذهن من بود، چون اگر من فرد قبلی بودم و فقط میخواستم خودم باشم؛ فقط از بیماری، ناتوانی و عجز روزگارم را میگذراندم.

            بازهم سپاسگزاری میکنم بابت تحسین و تشویق تو. من اینها را اینجا نوشتم که به دیگر هم مسیرانم بگویم که ما تنها به قدرت ذهن که‌ درونمان است، نیاز داریم نه به فردی دیگر و نه مثلا به پزشکی و نه به چیز دیگری. قدرت ذهن جادو میکند و من این را با تمام وجودم حس کردم.

            بیایید با هم تمرین‌های ساده را دنبال کنیم و آنقدر تکرار کنیم تا زندگی ما از فقر به ثروت؛ از بیماری به سلامتی و از بی ایمانی به توکل و اعتماد به خدا تبدیل شود.

            الهام جان، امیدوارم همواره سالم، شاد و موفق باشی دوست ندیده من.

            برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
            ★ ★ ★ ★ ★
            ثبت امتیاز
            امتیاز: 0 از 0 رأی
            افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
              آواتار الهام خضرلو
              ۱۴۰۲/۱۲/۱۹ ۱۲:۱۳
              مدت عضویت: 2620 روز
              امتیاز کاربر: 6438 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

              نشان های دریافت شده

              نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
              نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
              همیاری
              محتوای دیدگاه: 289 کلمه

              سلام دوباره به لاله ی با ایمان وشجاع ومهربانم

              ممنونم بابت پیامی که به من دادی خداروشکر مادر عزیزت رو هم دیدی گلم نگران مادرت نباش مادرت رو هم به خداوند بسپار منم خیلی وقتها نگران مادرم میشم چون مادرم مادر نه تا بچه هست ونگران همه‌ی ماهست ولی خداوند به دلش ارامش داده شاید اگر من جای مادرم بودم در بیمارستان روانی بودم ولی بااین حال همیشه به خاطر کارهاش به خاطر افکارش قضاوتش کردم .

              خدا خودش مراقب همه هست ما نبايد نگران‌ نزدیکان وافراد خانواده‌ خود باشیم اگر آرام باشیم انرژی آرامش بخش مارو دریافت میکنن وزندگیشون خوب میش  من فقط میتونم براي خودم کاری بکنم ومادرم رو در شهری دور به خداوند می‌سپارم ووقتی باهاش حرف میزنم بهش امید میدم .

              به خدا من وقتی آرامش دارم اونها هم آرام هستند بااینکه دوریم ولی وقتی من تنش دارم همه ی خانواده رو درگیر ناآرامی می‌شن همه باهم درگیر میشن .پس مهمه که ما آرامش رو در وجود خودمون حفظ کنیم.

              وقتی گفتی مادرت حرف نمیزنه منم یاد مادرم افتادم که خیلی حرف میزنه وکلام منفی وگله امیز داره وهمش از گذشته حرف میزنه از سختی هایی که کشیده از رنجهایی که از مادرش دیده یا از پدرم که فوت کرده 

              لاله جان ناراحت نشو ولی به نظر من فراموشی وسکوت رو هم خداوند به مادرت هدیه داده چیز بدی نیس حتما درین دوران خداوند خیری درین سکوت وفراموشی براي او قرار داده تا ارامش پیدا کنه بعد سالها مشغولیت ذهنی ونگرانی 

              این سکوت براش خوبه فراموشی براش خوبه که تمام گذشته ی تلخش رو یا ناراحتی هاشو فراموش کنه حتی بچه ها ومشکلاتشون رو هم فراموش کنه تا درد کمتری بکشه 

              باز هم برای تو دوست مهربان وخوش قلب ارزوی شفای الهی و ایمان قویتر رو دارم 

              خدا نگه دارت باشه لاله جان

              برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
              ★ ★ ★ ★ ★
              ثبت امتیاز
              امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
              افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار صالحه
      ۱۴۰۲/۱۱/۲۷ ۱۵:۲۱
      مدت عضویت: 1372 روز
      امتیاز کاربر: 87421 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

      نشان های دریافت شده

      نویسنده حرفه‌ای (بیش از ۱۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      سطح مبتدی
      سطح متوسطه
      سطح پیشرفته
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 1,080 کلمه

      سلام  بر خاق بی همتایی من که آفرینش چقدر با شکوه هست چقدر قوانین عالی رو توکل هستی قراردادی که با تو جه به بخش خیلی کوچک ازآنها چنان درمن موج از انرژی واردمی کنه 

      سلام آقای  عطاروشن هم دوستان هم‌مسبر 

      کل قانون جذب  رو او یی جمله کار بردی ‌ از شما را دارم

      قانون جذب فقط جذب هست نه دفع هرجیری که توجه بهش بشه اون بی شک به من برکشت می کنه  اگه تو بخش حال حس خوب هست خوبش به من  برکشت میکنه اون تومدلهای مختلف خوب  اگه به هرشکل اون تو بخش منقی هست اون به من برگشت می کنه در مدلهای دیگه توبخش بد پس فقط توجه اون دریافت رو مشخص میکنه

       من‌ سالهای زیادی طی ۵۶ سال کارم  این بود که اول کل افکار تو بخش چاقی مشکلش بر طرف  کردنش بود توجه تو هر بخش که نباید بودم بودم تو حسم داشتم از چاقی بیشترجلو گیری می کردم ولی غافل ازاین که جهان به قول شما اصلا سواد نداره اون ازحسم‌ حالم که توکودم بخش هست ازاون در مدلهای بزرگتر بیشتر برام آمده داشت از اون به من داد  هی اون برام‌ بزرک بزرکتر کرد و شدچاقی خیلی زیاد  من داشتم به بذر توجه تو بخش مشکل دارش آب میدادم چطور انتظار رلاغری رو تو بذر  چاقی و توجه می‌شد دید اصلا بذرش درست نبود

      وفتی این حس رو تازه که بهش رسیدم‌که میشه ازاین خدا درخواست داشت چون اول باورهای رو گلی عوض کردن‌ که ازخداوند اجازه درخواست رو هم‌میشه انجام داد چون سالهای ی زیادی به من گفته شد که واگه چیز ی یش‌ ازنیازن باشه بخوام  آدم زیاده خواهی هستم  طمع دارم نباید زیادی خواست وفتی این باوره رو در خودنم‌ تغییر دادم‌ دریافتم که ازخداوند خواستن هیچ‌ اشکالی نداره چون معدن خداوند زیادهست ازخداوند بخوام ازمعدنش به انداره که توان تحمل من هست‌پیدا دید که توانم رودارم وبیشتر می کنبه اون داسته چه یاد گرفتم‌ چه درخواست روابط چه درخواست خدا شناس و هرچیزه دیگه رو اگه به من‌ دریافت گردم به اون راضی شدم  دیگه ادامه ندادم‌خوب همون دریافتی برای من‌ کافی بوده بیش ازاون به من داده نمیشه

       وفتی من همون دریافت رواول ازداستنش کلی حس خوب رو بهش داشته باشم‌ تلاش کنم‌ از همون داشته به شکل خوب اول بینم‌ کم‌  اون برای خودم ارزش بودنم خداوند با رفتا رمن اون تو سطح بزرکتری بازم به من میده  واین به شکل مرحله به مرحله برای من صورت میگره اگه همه  انجه تواخرمسبر بایدداشته باشم رویی چا به من بده چون‌توان قدرت ودرک اون همه داده رو ندارم اون اول قدر نخواهم دونست وحتی شاید اون به شکل پلکانی که دریافت کرده باشم‌ متوجه نشم که جطور وجه زمانی به ن رسیده تازه نتوانم اون درک کنم 

       من. یاد  گرفتم‌ که وفتی اول و ادر شدم‌ اولین‌  مشکلن رو روش کاره کردم‌که تو نگاه فقط اون مشکل زندگی من بود ولی وفتی تازه اون مشکلی کمی برطرف کردم‌  انکار نازه چشم  باز شد برای دیدن بخشهای دیگه مشکل  دار زندگی خودم‌ که  اصلا اون داشتن رو جزویی  از زندگی می دوستم و جای برطرف کردن و اصلا نداشتن باید تا اخرعمراون به همون شکل باید ادامه میدام

      ولی میشده و اون تغییر داد ته زندگی با حس بهتری به پیش بره وطمع عطر با بوی خوشی به کل زندگیم بزنم اون عطر خداوتد بود که وارد زندگیم شد دورغ نمیگم‌که نداشتم ولی با کلی ترس از خداوند خدایی خودم  بود پس حسش که داشتم‌ کامل توبخش خوبش نبود کلی ترس کمی نکران وکمی هم‌ نا امید بودم که همین زمان اون دیگه ندارم‌. کلی کم رنکش کردن‌ پس این بخش رو هم تو بخش ترمیم‌ هستم چیری که نمیدوستم‌ میشه بر طرف کرد جون خودم رو تو هر بخش حساب می کردم‌ که وظیفه  داشتم  اون  با خودم برطرفش  کنم و موفق نشدم ولی حالا اون کسی که کمک میکنه تا اون مشکل رو بر طرف کنم و کمک‌ کیرنده من هستم  راهنمایی و کننده مسیر نشون دهند  ایده دهند و همه کاره وهمه دریافتی فقط خالقم هست بود ولی من‌ به  اینر شکل نگاه نکردم‌ که. میدونم تو بهترزجای هستم که  دریافتی هم بهترین هست هیج‌ مشکلی هم از در یافت به من نخواهد رسید جون ازخالفم دریافت دارم‌ که به همه ابعاد وجودی من‌ تسلط کامل داره خودش میدونی چی برای من اصلا مناسب هست وباید  اون داشته باشن  واگه ندارم پس اون هم‌ کمک کننده هست فبول به این شکل کلی رضایت  اول به من داره میده و در  نتیجه حسم خوب هست  تازه متوجه شدم حتی حرف مشکل داره دیگران اول  فبلا اون مشکل داره میدیم جقدر، کمک‌ کننده بودم که من با دریافت همون حرف به فکرفرو رفته به خودم‌ نظر کردم جون خواستم‌ که تغییر کنم‌ اون به شکل در خواست از خداوند خواستم و شداین‌ مسبر با حس  خوب

       جون تسلیم شدم‌ و نگاهم به سمت  خداوند برکشت کرد کل زندگیم هم‌ تو بخش تغییر اون اول توزبخش لاغری بد بخش خداشناسی وبد شد ورابطه وشد استقال مالی بعضی توزبخش ابتدایی هست بعضیر کمی رشد بیشتری پیدا کردا ه وتغییر رو انجام دادم پس هپه مسبر به شکل  پلهر به پله بهز پیش میره و دست اودرش هم‌ به مرو به من میرسه ومیشه رشد تو هر بخش  اون به شکل طبیعی آرام آرام نه تند زود سریع که خودم‌ متوجه نشم چه رشدی به من داره میده 

      چون  کل این‌مسیر به شکل طبعی به من  داره میرسه نگاه بهش مثل یی بذر هست که اول جوانه میزنه کم کم اون بذر به شکل نهال میشه و بعد اون  به شکل نهالی بزرگتر شده درطی سالهای دیگه همون بذر میوه هم‌ میده چون طبیعی داره رشد  نه عجله داده نه وفت کم‌ حساب میکنه اصلا اون که سوادنوشتن نداره که حساب کتاب کنه ابن‌ مال من‌ و  امسال من دوست دارم که همه جیز رو به حساب کتاب ربط میدین‌ تا ابن زمان‌ من باید. لاغر بشم  تا این زمان بابد فردی متناسب بشن ولی توبخش طبعت اصلا آین شکل نیست هرکاری تو زمان خودش انجامدمیشه نه زودتر و،نه دیرتر هرجا خرابی کاری تو طبعت شده همه وهمه نشان از دخالت انسان توبخش عجله برای دریافت بود انتظاز نکشیده که درختی رشد کنه اون قطع گپگردن به جای اون یی نهال گوجک  قرا دادن‌رپساز  اون‌نهال انتظار یی درخت کهن سال دارن‌ که درست مثلدرخت کهن سال  اون عمل کنه ومیشه مشکل بارش سیل خرابی که درطبعت ایحاد میشه بازم‌خدادند نیروی.  به کمک رو راهی میکنه که خراب کاری همون انسان روپوش  بده  برای بهبود بخشیدن به سیستمی که خودهمون انسانهاواون عوض کردیم‌ که حرکت  به حالت طبیعی محیط،به شکل اولش باشه 

      خدا پشت. وپنا. هتون. یا حق. حق نگه دارتون 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار Zahra
      ۱۴۰۲/۰۷/۱۵ ۲۱:۴۵
      مدت عضویت: 1177 روز
      امتیاز کاربر: 10635 سطح ۵: هنرجوی متوسطه

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      محتوای دیدگاه: 264 کلمه

      سلام 

      اول از حال خوبم تو این روزها بگم که یه امید تازه ای تو وجودم حس میکنم کاری که مدتها دلم می خواست یاد بگیرم اما فکر می کردم توانایی انجامش رو ندارم از امروز شروع کردم و می‌خوام اینبار با اشتیاق بیشتری می‌خوام به علاقه هام توجه کنم

      امروز یه چیزی تو زندگیم پیدا کردم یکی از اطرافیانم که رفت و آمد زیادی داشتیم اما حالا مدتی هست خیلی کم شده و این شخص همش از داشته های دیگران صحبت می‌کنه و اصلا داشته های خودش رو نمی‌بینه یا همش میگه فلانی ببین چه زرنگه چه کارا که نکرده من هر موقع هم کلام میشم مدتها احساس افسردگی و ناتوانی میکنم این یه گناه هم برای من بوده اون ناشکری میکرده من با گوش دادن به حرفهاش تایید میکردم. 

      من آرزوهای و خواسته های غیر معقولی ندارم اما حتی این خواسته هام رو که در اطرافیانم می بینم  خودم رو لایق نمی دونم  که بتونم به اونها برسم پس به همین دلیل می‌خوام با همین داشته هایی که دارم حس خوب داشته باشم

      من هم مدتی تجسم زندگی رویایی رو انجام میدادم اصلا نمی تونستم تمرکزم رو یه جا جمع کنم و فکر میکردم من همچنین قدرتی ندارم و پس نمی تونم به خواسته هام برسم.

      عجله داشتن واقعا یکی از معضلاتی است که در همه جنبه های زندگی تجربه کردم و این باعث شده هرکاری رو شروع کردم چون خیلی زود میخواستم به هدفم برسم رها میکردم و هر بار به گذشته نگاه کردم حسرت بوده که چرا فلان کار یا هدف رو رها کردم اگه ادامه داده بودم الان چی میشد زندگیم چه عالی بود

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار سکینه
      ۱۴۰۲/۰۷/۱۴ ۲۰:۴۰
      امتیاز کاربر: 0
      محتوای دیدگاه: 130 کلمه

      بنام خداوند قدرتمند

      سلام خدمت استاد عزیز و دوستان گلم

      من در لیست آرزوهایم که در دفترم از قبل نوشته بودم چندمورد بود که کمی برا م به دور از ذهن بود که طبق گفته استاد آنها را اصلاح کردم وجلسه اول 

      من از خداوند خواستم که سطح زندگیم بالاتر بره در تمام جنبه هامون همه چیز را در حد عالی خواستم که با مدار الانم فاصله زیادی داره ومن همین جا از خداوند درخواست میکنم که زندگیم در تمام جنبه ها یک قدم بالاتر ببره به طوری که من تکاملم را طی کنم وبعد یک مدار بالاتر رفتم خواسته هام هم متناسب با مدارم بالاتر و بهتر بشه،

      خداوند را بسیار سپاسگزارم بابت دریافت این آگاهی و قانون تکامل که استاد برام واضح کرد در خواسته هام،خدایا شکرت شکرت شکرت 

      موفق و پیروز باشید

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار سحر
      ۱۴۰۲/۰۶/۲۲ ۰۶:۳۱
      مدت عضویت: 1167 روز
      امتیاز کاربر: 12566 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 509 کلمه

      به نام شاه تماشایی هستی ❤️❤️❤️

      باسلام خدمت استاد روشندلم وعاشقان طعم خدا

      لیست خواسته های من در جلسهٔ اول

      1. طعم حس کردن خالقِ جانم در تمام لحظاتِ زندگی
      2. طعم سلامتی کامل و تناسب اندام شاهانه!
      3. طعم بدست آوردن دورهٔ خداهرگزدیرنمیکند
      4. طعم قرارگرفتن درمدار بالاتر
      5. طعم ثروت شاهانه!!!

      طعم ثروت شاهانه؟! 

      استاد من اهل عجله و زیاده خواهی نیستم. من توی یک فایل شنیدم که نبایداز خدا کم بخواهیم چون خدا بهش  برمیخوره ومیگه بندهٔ من به قدرت وثروت من ایمان نداره. ولی بعداز گوش دادن فایل این قسمت دیدم حرف شما منطقیه و به خودم گفتم آخه آدم عاقل مگه تو باچندتاپادشاه نشست و برخاست کردی و رفت و آمد داشتی که همچین  خواسته ای رونوشتی؟ 

      اصلاً این ثروت شاهانه روبه قول استادچطوری میخوای جمع و جورکنی و بهش رسیدگی کنی؟ و از همه بدتر بایدهمیشه بدنبال حل مشکلات و راههای نگهداری این ثروت باشی و… 

      من روی ثروت شاهانه یه خط کشیدم ونوشتم:من دوست دارم در قدم اول استقلال مالی داشته باشم

      من دوست دارم هرلحظه از بودنم لذت ببرم. من دوست دارم صبحها بالبخند خدابیدارشوم ودرطول روز بهترین خودم باشم وبرای تمامه نعمتهایی که دریافت میکنم باعشق سپاسگزاری کنم وشب درآغوش پُر از عشق خالق جانم آرام بخواب روم وهمه چیز رابه خودش بسپارم

      ولذت ببرم از اینکه عالیترین هارا

      هرلحظه برایم فراهم میکند. 

      خدایا سپاسگزارم بابت تک تک سلول‌های سالم و هوشمند وجودم 

      سپاسگزارم بابت رشدفکری و حرکتم درمسیردرست

      سپاسگزارم بابت تک تک نعمت‌ها وامکانات که در اختیارم گذاشتی و اینکه در بهترین زمان و مکان خودم این نعمتهارادریافت میکنم 

      سپاسگزارم بابت رفتن به مداربالاتروکسب آگاهی‌های بیشتر ونزدیکترشدن به طعم دلنشین خالق مهربانم

      سپاسگزارم بابت دورهٔ خدا هرگز دیر نمی‌کند که در بهترین همزمانی آن را تهیه میکنم

      سپاسگزارم بابت سلامتی کامل و اینکه درمسیردرست درحال حرکت به سمت تناسب اندامم هستم وایمان دارم که مراحل تکامل را براحتی طی میکنم

      ازخالق مهربانم بسیار سپاسگزارم بابت خانهٔ ویلایی وبسیارزیبایم که با بهترین وسایل وامکانات آراسته شده وبسیارپرنور و دلنواز است ومن لذت میبرم از باغچهٔ بزرگ و زیبایم که تمامه گلهایش را خودم کاشتم و باعشق به آنها رسیدگی کردم و وقتی غرق گل می‌شوند ازدیدن این گلهای زیبا وچشم نواز وعطر خوش آنها روحم مست می‌شودو احساس میکنم که باغچهٔ زیباو خوش عطر من گوشه ای از باغِ بهشت است ولذت میبرم از دیدنِ نقاشیِ زیبای زنده ای که خودم با تلاش وصبوری آرام آرام آن راپرورش دادم و احساس میکنم هرگل با باز شدنش  ونمایان کردنِ زیباییش ازتلاش وحوصله ای که برای طی کردنِ مراحل رشدش گذاشتم ازمن تشکرمیکند

      منهم باید روند رشد وتکامل را از طبیعت یاد بگیرم وبرای یادگیری قوانین خدا و رشد خودم باصبوری وقت بگذارم و عاشق خودم باشم وحضور خودم رادر زمان حال حفظ کنم و بابت هرآنچه که دارم شکرگزاری کنم وباچشمها و گوشهایم و تمامه حواسم فقط جستجوگر زیباییها و نعمتهای فراوان خدا باشم وباشوق بابت آنها سپاسگزاری کنم و با دقت به نشانه هاو همزمانی ها توجه کنم تا آرام آرام بتوانم طعم خدا را احساس کنم 

      من ایمان دارم خدایی که مرا به این مسیر زیبا هدایت کرده خودش قدم به قدم مرا به سمت جلوهدایت می‌کند وعالی‌ترین ها را واردِ تجربهٔ زندگیم میکند

      الهی عاشقتم که هستی و عالی‌ترین طعم‌ها را به من میچشانی

      باصبوری ومشتاقانه ادامه میدهم❤️

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار فریبا فروغی
      ۱۴۰۲/۰۵/۲۰ ۱۵:۲۱
      مدت عضویت: 1457 روز
      امتیاز کاربر: 18780 سطح ۵: هنرجوی متوسطه
      محتوای دیدگاه: 419 کلمه

      باسلام خدمت شمااستاد عزیز ،

      با مرور کردن یک سری از خواسته های خودم دیدم که من از قبل انگار این اگاهی رو داشتم که باید از خدا چیزی رو بخوام که باورش داشته باشم ، تا راحت تر برای من قابل دریافت باشه و وقتی یک خواسته ی دور از واقعیت و خیالی داریم که با باور های ما هماهنگی نداره سخت تره که بهش برسیم و اصلا ممکنه نرسیم ،

      من الان برگشتم به تمرین اول خودم و نوشته هام ذرباره ی خواسته هام رو خوندم ، برای مثال من یک خواسته ی رو که همیشه دوستش دارم که همیشه داشته باشم احساس خوب ارامش هست این رو همیشه بهش در ذهنم فکر میکنم و دوست دارم که ارامش من لحظه به لحظه بهتر و بیشتر بشه ،

      قبلا که این اگاهی رو نداشتم فکر میکردم باید بنویسم که عجیب هست و توی رویاهام بهش فکر میکنم که حتی در باور های خودم نیست ،

      خوب این درخواست ممکنه زیبا باشن اما برای ذهن خودم وقتی قابل باور و درک نیست نمیتونستم با حس خوب بهش برسم  ،،

      مثلا یکی از خواسته های همیشگی من که توی ذهنم بهش فکر میکردم چرخ سواری بود و من مدت ها برای این که تمرین نکرده بودم چرخ سواری یادم رفته بود و خوب این که چند سال چرخ هم نداشتم بی اثر نبوده ،ولی بازم بهش توی ذهنم فکر میکردم وبا احساس لذت بردن دوست داشتم یاد بگیرم و هر کسی رو میدیدم سپاره خوشم میو مد و دوست داشتم منم یاد بگیرم ،تا مدت ها که چرخ خریدیم و من هی تکرار و تمرین کردم تا یک روز بالاخره موفق شدم با کمک پدرم راه بیفتم و حرکت کردم و اون لحظه خیلی احساس لذت میکردم و هم یک اشوب خوب داشتم چون اویل تجربم بود اما لذت خوبی داشت،و من همیشه دیگه یاد گرفتم چرخ سواری کنم و لذت ببرم ،

      این مقال رو براتون زدم چون هم حسم اون لحظه عالی بود و وقتی قابل درک تر باشه احساس درک موضوع بهتره و من این اگاهی رو بدست اوردم که باید با توجه به موقعیت و باور های ذهنی از خداوند درخواست های خودم رو داشته باشم تا برام قابل باور باشه و قدرت خداوند که کم نیست من باید با یک قدم رفتن به سوی جلو حرکت کنم و با گام به گام میشه که رسید و تجربه کردو خواسته ی امروزم هم از خدای مهربونم اینه که همیشه توی این باور های خوب  بمونم و بتونم رشد کنم در همه چی ارامش سلامتی مهربانی و در نهایت بهترین خودم باشم،

      باتشکرازشما

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 4 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار مهدیه
      ۱۴۰۲/۰۴/۰۵ ۰۹:۵۴
      مدت عضویت: 1374 روز
      امتیاز کاربر: 7065 سطح ۵: هنرجوی متوسطه

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      محتوای دیدگاه: 163 کلمه

      خدا همیشه هست ولی من نیستم توی واقعیت و فراموشش میکنم.خدایا حضورتو توی دلم پر رنگ تر کن

      خدایا همیشه و هر لحظه توی وجودم زمزمه کن ک کنارمی و بهم بگو ک شایسته ی بهترین هستم

      در این لحظه ازت درخواست میکنم تا چند روز آینده به بهترین شکل ممکن سه ماه حقوق عقب افتاده مو و همینطور عیدی سال گذشته مونو شرکت یکجا واریز کنه برامون.خدایا تنها تو میتونی این مسیر رو باز کنی.تنها از دستان پر توان تو برمیاد

      خدایا تو منو خلق کردی و از دلم آگاهی تو به تمام وجود من آگاهی خدایا ازت میخوام ک توی شرکتمون مسائل مالی برطرف بشه تا بتونیم کارمونو ادامه بدیم.خدایا تو میدونی ک من عاشق کارمم.تو میدونی ک من شغل دلخواهمو ب دست آوردم چون خودت بهم دادیش پس ازت میخوام مشکلات مالی تموم بشه و دلهامون آروم بشه تا بتونیم شغلمونو بهتر از قبل جلو ببریم خدایا در این لحظه ازت میخوام ک هدایت کنی به بهترین مسیر برای ب آرامش رسیدن.الهی شکرت

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 4 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار زهرا اسدزاده
      زهرا اسدزاده
      ۱۴۰۲/۰۲/۱۳ ۱۴:۲۷
      امتیاز کاربر: 0
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 442 کلمه

      ب نام مهربانترینم خدای خوبم ک روز ب روز آگاهی منو بالطف و کرمش ب جهانش بیشتر می‌کنه 

      سلام استاد روشن عزیز خوشابحالتون ک انقدر خوب جهان رو درک کردید و ممنون ازتون ک دوستانه در اختیار ما گذاشتید

      حق کاملا با شماست در قانون جهان و مخصوصا قانون تکامل نمیشه دست برد….و ما باید از طبیعت الهام بگیریم شب و روز …ماه وسال….رشددانه …تولید موجود زنده ….بزرگ شدن موجود زنده وووووو……

      درسته ما نباید از پله ی اول توقع جهش ب پله ی آخر رو داشته باشیم این خیلی ب دلم نشست ک چیزیو ما بهش میرسیم ک باورش کرده باشیم و خودمونو لایق بدونیم آرزوهای بزرگی ک حتی نمی‌دونیم چ شکلین چ رنگین چ بویی میدن چجور باید توقع رسیدن داشته باشیم ….من حدودا پنج سال طول کشید. تا خداوند منو صاحب فرزند کردو بهم هدیه داد تواون مدت ذهنم فقط می‌گفت تو نمیتونی بچه بیاری اصلا بچه کار تو نیست یا ترس زیادی داشتم از بدنیا آوردن بچه…بااینکه دکتر می‌گفت مشکلی نداری اما بهش نمیرسیدم تااینکه از ته قلبم باهمه وجودم طلبش کردم و خاستمش خاستم ک باشه ک تجربه کنم ینی اون درد زایمان ‌ و دردسرارو ب جون خریدم ک داشته باشمش و خدا بهم دادوالانم دارم لذت وجودشو میبرم و خیلی چیزای دیگه رو ک بهش رسیدم هم از ته دلم خاستم و هم براش تلاش کردم و باخودم میگفتم من ب این نیاز دارم باید همه جوره قبولش کنم …

      الان دلم میخاد خاسته هامو طبق آگهی امروزم بنویسم

      الهی خدای خوبم در رحمت و برکتت رو برویم باز کن 

      خدایا روز ب روز آگاهی منو نسبت ب جهانت بالاتر ببر

      الهی دستان مهربانت رو همیشه سرراهم قرار بده

      الهی من امید تنهایی تویی خودت محافظ فرزند عزیزم و خانواده ی خوبم باش

      الهی خدای خوبم من رو در مسیر صحیح زندگی چ در راستای زندگی آرام و لذت بخش و چ در راستای تناسب اندام قرار بده

      خدایا ب من قوت بده تا بتونم ب نحو احسنت ب هنرجویانم آموزش بدم

      خدایا ب من لیاقت کمک کردن ب هم نوعان خودم رو بده

      خدایا ب من ذهن خلاقی عطا کن ک هم فرد مناسبی برای زندگی وهم مربی خوبی باشم

      خدایا ب من درک بالایی برای یادگیری بهتر مطالبی ک بهشون نیاز دارم در راستای رسیدن ب اهدافم بده

      خدایا بهم اونقدری پول و ثروت بده ک بتونم باهاش هم خودمو راضی کنم هم فرزندم رو خوشحال کنم و اطرافیان رو شاد کنم

      خدایا من عاشق دیدن طبیعت زیبات هستم دلم میخاد مرتب در طبیعتت باشم عاشق سفرم …برایم فراهم کن تازمانی ک نفس میکشم با لذت و شادی زندگی کنم 

      خدایا منو از خودت دور نکن ذهن و دلم رو با نور خودت روشن کن قلبم رو مملوو از آرامش خودت کن ک این آرامش و سلامتی بزرگترین نعمته 

      🙏🙏🙏🙏

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار فرحناز
      ۱۴۰۲/۰۲/۰۷ ۱۶:۴۱
      امتیاز کاربر: 0
      محتوای دیدگاه: 59 کلمه

      سلام و عرض ادب خدمت استاد عزیز و دوستان 

      بارها فایل رو گوش کردم و متوجه شدم برای رسیدن به خواسته هام باید مسیر تکامل رو طی کنم 

      فهمیدم باید روی باور فراوانی و لیاقت کار کنم 

      یادگرفتم باید حالم خوب باشه باید هر لحظه شکرگزار خداوندم باشم و ازموهبت های پروردگارم لذت ببرم خدایا شکرت مرا در مسیر آگاهی قرار دادی

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم