بسیاری از ما در طول زندگی آرزوها و خواستههایی داریم که برای رسیدن به آنها تلاش میکنیم، اما گاهی به نتیجه دلخواهمان نمیرسیم.🤔 شاید از خودتان بپرسید چرا؟
حقیقت این است که راه رسیدن به خواستهها تنها با تلاش فیزیکی هموار نمیشود. ما اغلب فراموش میکنیم که دنیای درونمان، یعنی افکار و احساسات ما، نقشی کلیدی در جذب آرزوهایمان دارد. 🤯
این مقاله قرار است به شما کمک کند تا با اصول و قوانین جهان هستی آشنا شوید و ببینید که چطور با مدیریت ذهن و احساساتتان میتوانید به سمت اهداف و آرزوهای واقعیتان حرکت کنید.
پس همراه من باشید تا با هم این سفر جذاب را شروع کنیم! ✨💖
خواسته ها به چه صورت ایجاد می شوند
تا حالا از خودتان پرسیدهاید که آرزوها و خواستههایی که دارید واقعاً از کجا آمدهاند؟ 🤔
شاید فکر کنید تمام این خواستهها از دلِ نیازهای واقعی و درونی شما بیرون میآیند، اما اگر کمی عمیقتر به آن نگاه کنیم، متوجه میشویم که بخش بزرگی از آنها از مشاهده زندگی دیگران شکل میگیرد.
مثلاً دوستتان را میبینید که یک ماشین جدید خریده یا همکارتان به یک سفر خارجی رفته است و ناخودآگاه، آرزوی داشتن همان چیز در ذهن شما شکل میگیرد.

راه رسیدن به خواستههایی که از این طریق به وجود میآیند، اغلب با احساسات منفی مثل حسرت و ناامیدی همراه است، چون معمولاً این حس را در ما ایجاد میکند که “چرا من ندارم؟” 😔
این نوع خواستهها، به جای اینکه ما را به سمت خوشبختی هدایت کنند، ما را وارد یک رقابت بیپایان میکنند که در آن همیشه یک قدم عقب هستیم. به همین دلیل، شناخت ریشه خواستهها بسیار مهم است.
خواسته های ما به طور کلی به دو صورت در وجود ما شکل میگیرند:
۱- از برخورد با تضاد: این نوع خواستهها کاملاً درونی و حقیقی هستند و از نیازهای اساسی ما نشأت میگیرند.
مثلاً وقتی تشنه هستید، به صورت خودکار نیاز به آب در شما شکل میگیرد. یا وقتی در محیطی گرم و آزاردهنده قرار میگیرید، به سمت جایی خنک کشیده میشوید.
حتی زمانی که کسی به شما بیاحترامی میکند، به صورت خودکار آرزوی قرار گرفتن در شرایطی را پیدا میکنید که مورد احترام باشید.
این خواستهها نیازی به فکر کردن یا برنامهریزی قبلی ندارند؛ بلکه به صورت خودجوش و طبیعی به وجود میآیند و راه رسیدن به خواستهها را برای ما روشن میکنند. ✨
۲- از مشاهده زندگی دیگران: این نوع خواستهها از طریق مقایسه و دیدن شرایط زندگی افراد دیگر به وجود میآیند.
این مشاهده میتواند در دنیای واقعی یا از طریق فضای مجازی و دیدن ویدیوها باشد.
مثلاً وقتی زندگی یک فرد موفق را میبینید، ممکن است به صورت ناخودآگاه آرزوی داشتن شرایط او در شما شکل بگیرد. نکته مهم اینجا این است که باید مراقب احساسی که این مشاهده در ما ایجاد میکند، باشیم.
اگر دیدن موفقیت دیگران به جای حسرت و اندوه، در ما شوق و ذوق برای رسیدن به آن شرایط را ایجاد کند، میتواند انگیزهبخش باشد. اما اگر منجر به گله و شکایت شود، ما را از راه رسیدن به خواستهها دور میکند.
چرا گله و شکایت ما را به عقب میراند؟
حالا که با منشأ خواستهها آشنا شدیم، بیایید به یک نکته فوقالعاده مهم بپردازیم: نقش احساسات ما در جذب خواستهها. 💖
وقتی در شرایط نامطلوبی قرار میگیریم، ذهن ما به صورت خودکار به شرایط بهتر فکر میکند. این یک درخواست طبیعی به جهان هستی است که ما خواهان شرایط بهتری هستیم.
اما مشکل از جایی شروع میشود که به جای تمرکز بر روی راهحل و شرایط بهتر، شروع به گله و شکایت میکنیم.
ما بارها و بارها درباره آن شرایط بد صحبت میکنیم و انرژی و تمرکزمان را روی آن میگذاریم. این کار دقیقاً مانند این است که بخواهیم به سمت شمال برویم اما مدام به سمت جنوب حرکت کنیم.
به این ترتیب از راه رسیدن به خواستهها دور و دورتر می شویم.
اینجا باید یک اصل مهم را به خاطر بسپاریم: جهان هستی سواد ندارد! 🌍
جهان هستی معنی کلمات و جملات ما را درک نمیکند؛ بلکه فقط احساس و فرکانس ما را دریافت میکند.
وقتی شما مدام از شرایط بد و نامطلوب گله میکنید، فرکانس احساس بد را به جهان هستی میفرستید.
از نظر جهان، تکرار و توجه مداوم به یک موضوع به این معناست که شما آن شرایط را دوست دارید و میخواهید در آن بمانید.
به همین دلیل است که هرچه بیشتر درباره مشکلاتتان حرف میزنید، بیشتر با آنها درگیر میشوید.
در مقابل، وقتی شکرگزار هستید و درباره نکات مثبت زندگیتان صحبت میکنید، فرکانس احساس خوب را ارسال میکنید. جهان هستی این احساس را دریافت کرده و شرایط، افراد و فرصتهای مشابه آنچه به آن توجه کردهاید را در زندگیتان رقم میزند.
این همان چیزی است که در آیات قرآن و احادیث هم به آن اشاره شده است: شکرگزاری و دوری از غیبت و قضاوت، باعث توجه به خوبیها و در نتیجه جذب آنها میشود.
پس برای هموار کردن راه رسیدن به خواستهها، باید تمرکزمان را از روی نداشتهها برداریم و روی داشتهها بگذاریم.

قانون تکامل: عجله ممنوع! 🦋
بخش سوم و شاید مهمترین بخش در راه رسیدن به خواستهها، درک قانون تکامل است.
ما انسانها ذاتاً موجودات عجولی هستیم و دوست داریم یک شبه به همه چیز برسیم.
میخواهیم یک شبه پولدار شویم، یک شبه لاغر شویم یا یک شبه در هر زمینهای به اوج برسیم. اما آیا این کار منطقی است؟
خداوند، که قادر مطلق است، جهان هستی را در شش روز (شش دوران) آفرید. ⏳
این موضوع در چندین آیه از قرآن تکرار شده و به ما یادآوری میکند که هر چیزی، حتی خلقتی به عظمت جهان هستی، نیازمند طی کردن یک فرآیند تدریجی و تکاملی است.
طبیعت به ما درسهای بزرگی درباره تکامل و راه رسیدن به خواستهها میدهد.
مثلاً یک پروانه بدون گذراندن دوره کامل خود در پیله، نمیتواند به یک پروانه کامل تبدیل شود و اگر زودتر از موعد از پیله خارجش کنیم، بدون شک میمیرد. 🐛
اگر بدون طی کردن مراحل تکاملی به چیزی برسیم، چون “ظرف” ما برای پذیرش آن آماده نیست، خیلی زود آن را از دست میدهیم.
این همان اتفاقی است که برای کسانی میافتد که یک شبه پولدار میشوند و به سرعت ورشکست میشوند. یا کسانی که با راههای غیرطبیعی و عجولانه وزن کم میکنند و بلافاصله به وزن قبلی خود برمیگردند.
به همین دلیل، باید این نکته را به خاطر بسپاریم که راه رسیدن به خواستهها یک مسیر تدریجی است، نه یک جهش ناگهانی.
اعتماد به فرایند زندگی: ایمان قلبی به مسیر 🌈
یکی از مهمترین نکاتی که در راه رسیدن به خواستهها باید به آن توجه کنیم، اعتماد به فرایند زندگی است.
گاهی ما همه کارهای لازم را انجام میدهیم: تلاش میکنیم، ذهن و احساسمان را مدیریت میکنیم، شکرگزار هستیم و حتی صبورانه منتظر میمانیم. اما با این حال، باز هم احساس میکنیم چیزی کم است.
اینجاست که موضوع “ایمان” نقش پررنگی در راه رسیدن به خواستهها ایفا میکند. ایمان یعنی باور قلبی به اینکه جهان هستی همیشه به نفع ما عمل میکند، حتی اگر در لحظه چیزی برخلاف میل ما اتفاق بیفتد. 🙏
تصور کنید دانهای کوچک در دل خاک کاشته شده باشد. این دانه مدتی طولانی در تاریکی خاک میماند، بدون اینکه نشانی از رشد بیرونی داشته باشد.
اگر بخواهیم عجله کنیم و قبل از موعد زمین را زیر و رو کنیم، رشد گیاه را نابود کردهایم. اما اگر صبورانه به فرایند طبیعت اعتماد کنیم، آن دانه در زمان مناسب سر از خاک بیرون میآورد و به گیاهی زیبا تبدیل میشود. 🌱
راه رسیدن به خواستهها هم دقیقاً همینگونه است. بسیاری از اوقات خواستههای ما در حال شکل گرفتن هستند، اما چون چشم ما نتیجه فوری نمیبیند، دچار ناامیدی میشویم.
در حالی که واقعیت این است که جهان هستی پشت پرده در حال هماهنگی شرایط و افراد موردنیاز برای تحقق آن خواسته است.
بنابراین، برای اینکه راه رسیدن به خواستهها برایمان هموار شود، باید یاد بگیریم:
- اعتماد کنیم حتی اگر نشانهای نمیبینیم.
- رها کنیم و مدام نگران نتیجه نباشیم.
- ایمان داشته باشیم که هر خواسته در زمان درست و به بهترین شکل ممکن محقق خواهد شد.
این نگاه، آرامش عمیقی به ما میدهد و باعث میشود نهتنها مسیر برایمان شیرینتر شود، بلکه ارتعاش و فرکانس مثبتی به جهان بفرستیم که تحقق خواستهها را سریعتر و آسانتر میکند. ✨

جمعبندی: مسیر عملی رسیدن به خواستهها با قدرت ذهن 🌟🧠
در این مقاله فهمیدیم که راه رسیدن به خواستهها تنها با تلاش فیزیکی هموار نمیشود؛ شناخت ریشه خواستهها، مدیریت ذهن و احساسات، شکرگزاری، صبر و اعتماد به فرایند زندگی، نقش اصلی را در تحقق آرزوها دارند. 💖
اما دانستن این نکات کافی نیست؛ برای اینکه واقعا تغییر را در زندگی خود احساس کنیم، نیاز داریم راهکارهای عملی و قدمبهقدم برای بهکارگیری این اصول را یاد بگیریم. 🤔
شرکت در دوره آموزشی “رسیدن به آرزوها با قدرت ذهن” به شما این امکان را میدهد که:
- خواستههای واقعی خود را شناسایی کنید 🎯
- ذهن و احساسات خود را برای جذب شرایط مثبت آماده کنید ✨
- تکنیکهای عملی و علمی حرکت در مسیر تحقق آرزوها را بیاموزید 🏃♀️💨
- و با تمرینات ذهنی، مسیر تکامل خواستهها را با صبر و لذت طی کنید 🌿
با یادگیری این روشها، شما دیگر منتظر اتفاقهای تصادفی نخواهید بود؛ بلکه خودتان فعالانه راه رسیدن به خواستهها را هموار میکنید و هر گام کوچک در مسیر را با آرامش و اطمینان طی میکنید. 🌈💖
اگر آمادهاید تا راه رسیدن به خواستهها را به شکل اصولی طی کرده و آرزوهایتان را به واقعیت تبدیل کنید، این فرصت را از دست ندهید و با قدرت ذهن، مسیر تحقق خواستهها را اصولی و عملی بیاموزید. 🚀✨
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
امتیاز 4.22 از 138 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!
زندگی با طعم خدا (جلسه پنجم)
آرزوها
بیشتر ما انسانها از دوران کودکی به دنبال پیدا کردن چراغ جادو و غول درون آن هستیم تا بتوانیم به خواسته های خود برسیم. تقریبا همه انسانهای کره زمین میخواهند با رسیدن به آن خواسته ها به احساس خوب و خوشبختی برسند.
من در اینجا دوست دارم برای بار چهارم که در طول سه و سال نیمی که ساکن این سایت هستم به شغلی که توسط تمرین دوره زندگی با طعم خدا به صورت خواسته در من ایجاد شد و آرزوی آن را داشتم و تازه به دستش آورده ام، برای شما صحبت کنم:
در این میان من مجبورم برگردم به شش ماه گذشته تا بتوانم برای افرادی که کوچکترین شک و شبهه ای درباره شرایط احساس خوب دارند، مطلب را واضح تر بیان کنم. عقیده من:« احساس خوب داشتن کلید یا ورد باز شدن درهای ارزوهاست. » من میخواهم از اشتیاق و ذوق و شوقم برای به دست آوردن خواسته ام بگویم که چگونه آن را به دست آوردم. احساس من در طول این شش ماه، نتیجه نهایی خواسته شغلی مرا رقم زد. احساس ایمان قوی من این تجربه را به سمتم آورد. داستان من کمی طولانی است ولی حقیقی و اموزنده است. اگر فرصت دارید تا پایان با من بمانید.
*لطفا جمله هایی که با « خدا با من است…» شروع میشود را سه بار بخوانید تا حس کنید من چه ارتباطی با خدا برقرار کردم، در لحظاتی که جز او فرد دیگری نمیتوانست مرا در آغوش بکشد:
ماه اگوست ۲۰۲۳:
من در شغلی که از طریق همین تمرین به دست آورده بودم، حدود هفت ماهی مشغول کار بودم. همه چیز خوب بود غیر از اخلاق رییسم. رییسم Luis فردی مضطرب و بی نهایت غیر متعادل بود. او همیشه از من سوالات زیادی میکرد و آنقدر سر چیزهای کوچک به من گیر میداد که حتی خودش از من خسته تر میشد. چون خیلی حافظه خوبی هم نداشت، مرتب سوالات تکراری میکرد. کار به جایی رسید که حتی اشتباهات خودش را در کار تقصیر من میانداخت. هر موقع بیشتر عصبی میشد، کارها بدتر پیش میرفت.
مثلا چون کلیه اش سنگ ساز بود، سایز سنگهایش بزرگتر میشد و چندین بار رفت جراحی کرد، خانمش مجبور شد از کار بیکار شود؛ چون باید کمرش را عمل میکرد. مشتریهای ما بیشتر بهش گیر میدادند و خلاصه هرروز شرایط برای من سخت تر از قبل میشد. وقتی یک روز نمیامد سر کار، فضا پر از ارامش و شادی بود. این را همه بچه های تیمش هم مثل من میگفتند. من چندین بار بهش گفتم « اخه تو چرا آنقدر اضطراب داری؟ » جواب میداد که من همیشه اینجوری بودم. من دوهفته آخر آگوست شروع کردم به پیدا کردن شغل جدید دیگری، چون احساس کردم نمیتوانم با این شرایط در آنجا ادامه بدهم.
بعد متوجه شدم که چقدر برای همین سمت شغلی که من دارم، شرکتهای دیگر حقوق بیشتری به مهندسانشان میدهند. من با ناراحتی و دلخوری و برای فرار از وضعیت روحی و احساسی ام به دنبال شغل دیگری گشتم؛ ولی این اتفاق منفی منجر به اتفاق مثبتی شد که من از بالاتر بودن حقوقها در همین سمت در شرکتهای دیگر مطلع شدم. با خودم گفتم که:
« خدا با من است…چون توسط وسیله ای به نام Luis من همین شغل را با حقوق بیشتر جایی دیگری میتوانم پیدا کنم. »
چون کیفیت کارم بالا بود، شروع کردم به نوشتن خواسته ام اما شغلم را با یک درجه ارتقا شغلی نوشتم:
مهندس ارشد حسابرس املاک ومجتمعای مسکونی Senior Property Accountant . حالا آنچه که از یک شرایط عالی میخواستم، شد یک برگه آچاری که دو طرف آن خواسته ام پر شده بود. کاغذ دو طرف پر شده خواسته ام را لوله کردم و چسب زدم و آن را در استوانه آرزوهایم انداختم. هرروز تمرین تجسم و فکر کردن به ان را انجام دادم و خودم را به خدا سپردم.
ماه سپتامبر ۲۰۲۳:
آنقدر Luis فشار روحی را بر من سخت کرد که یکبار که صداش را بالا برد، من هم بالا بردم. هر چی اصرار کرد که تو اشتباه کردی، من زیر بار نرفتم چون خودش ایمیل اشتباه به صاحب آن مجتمع فرستاده بود و من را مقصر میدانست. واقعا دوست داشتم آو در ان روز میمرد، چون خیلی عصبی و غیر منطقی حرف میزد. با استاد یک جلسه نیم ساعتی مشاوره تلفنی گرفتم. استاد بهم گفت که « دلایل عصبانیت Luis را برای خودت منطقی نکن. ارزش خودت را بلد شو. هرگز درباره او با کسی حرف نزن. اگر ایرادی ازت گرفت جوابش را نده. اگر درخواست کمک کرد، کمکش کن. اگر درباره اش فکر کردی از یک کش پول برای تنبیه خودت استفاده کن. حتی وقتی مطمینی Luis اشتباه کرده، ازش معذرت خواهی کن تا خودت بزرگ بشی. ارامش تو مهمتر از دفاع کردنت است.»
بعد از عمل به حرفهای استاد اوضاع کمی بهتر شد و دریای طوفانی تا مدتی ارامش گرفت، ولی چون Luis فرد غیر متعادلی بود این ارامش گاهی بالا و پایین میشد. در کل برای من تمرین خوبی بود. من پیش خودم گفتم که:
« خدا با من است…چون خدا استاد را وسیله ای سر راه من قرار داده که تا پیدا کردن شغل ارتقا داده شده، در ارامش باشم و تمرین برخورد با یک فرد عصبی، فوق العاده مضطرب و غیر متعادل را یاد بگیرم. »
ماه اکتبر ۲۰۲۳:
مرتب مصاحبه شغلی میگرفتم؛ ولی در مصاحبه اول و یا دوم و یا حتی سوم رد می شدم. چون خانه مورد علاقه آم را که باز از طریق همین تمرین خریدم، به دست آورده بودم در این ماه جابجا شدیم و اسباب کشی کردیم. همین جابجایی کمی حال و هوای من راتغییر داد. چون هر وقت فرصت داشتم، مرخصی میگرفتم و خانه ام را میچیدم. با خودم گفتم که:
« خدا با من است… چون باانکه Luis هرروز مرا تحت فشار روحی میگذارد، من میتوانم در خانه آرزوهایم زندگی کنم. آنگونه که دوست دارم خانه ام را بچینم و از داشتنش احساس شکر گزاری بی نهایت داشتم. باانکه مرتب مصاحبه شغلی میگرفتم، ولی در مصاحبه اول و یا دوم و یا حتی سوم رد می شدم، احساس میکردم که ندای درونی ام بهم میگوید تو فقط تلاش کن و ادامه بده. »
ماه نوامبر۲۰۲۳:
مرتب مصاحبه شغلی میگرفتم، ولی در مصاحبه اول و یا دوم و یا حتی سوم رد می شدم. این داستان مرتب تکرار میشد و من بایست میرفتم برای چکاپ سالیانه پیش دکتر زنان. با خودم گفتم که:
« خدا با من است…چون مطمینم که باز هم مثل همیشه سالم هستم و خانه و ماشین از آن خودم دارم و خانواده ای سالم در کنارم. »
ماه دسامبر ۲۰۲۳:
من مجبور هستم که از اینجا به بعد تاریخها را برای شما هممسیرانم بنویسم، چون هماهنگی بعضی اتفاقها یا بهتر بگویم، معجزه ها حایز اهمیت زیادی است:
۱۲-۱۸ دسامبر۲۰۲۳:
۱۸ دسامبر دکتر زنانی که پیشش مراجعه کردم، بهم تلفن زد و گفت:« آزمایشهای تو نشان میدهد که تو سرطان سینه داری و باید خیلی سریع عمل جراحی کنی. چون تومار تو استیج یک هست و اگر سریع عمل نکنی آن تومار پخش میشود و کل بدنت را فرا میگیرد. » من اصلا از این خبر، خوشحال نشدم و زدم زیر گریه اما با خودم گفتم که:
« خدا با من است…چون پسرم رفته بود خانه خواهرم در ایالت دیگری و سه روز بعد میامد. خوشحال شدم که پسرم نبود که من را ناراحت ببیند و متوجه بیماری من بشود. »
من از تمامی sick days استفاده کردم تا بعد از کمتر از یک هفته تاریخ عمل را ۸ ژانویه ۲۰۲۴ گرفتم. سریع موضوع را به Luis گفتم و بهش گفتم که دکتر جراح گفته که از ۴ تا ۸ هفته بعد از عمل جراحی، نمیتوانم کار کنم چون باید در دوران نقاهت به سر ببرم. با انکه خیلی از شنیدن خبر داشتن سرطان و عمل سریع جراحی، ناراحت شدم آنهم در روزهای آخر سال که بایست گزارش سالیانه برای تمامی مجتمعهای مسکونی که پرونده هایش زیر دستم بود را میدادم، اما با خودم گفتم که:
« خدا با من است…چون میتوانم حدود یک تا دو ماه از Luis و کار کردن با او دور باشم و استراحت کنم و همچنان فرصت دارم که دنبال کار بگردم. »
متاسفانه پایه هزینه عمل فقط توسط دکتر جراح معادل حقوق یکسال من بود و چون تازه خانه خریده بودیم و مثلا مبلها راعوض کرده بودیم ، یخچال وماشین لباسشویی نو خریده بودیم چون این خانه آنها را نداشت و غیره، خیلی برای من و همسرم هزینه اش زیاد و غیر قابل پرداخت بود.با همه نگرانیها من ته دلم یک ندای قوی از ارامش وجود داشت. از همسرم قول گرفتم که به غیر از او و خواهرانم موضوع بیماری من به فردی گفته نشود مخصوصا خانواده همسرم.
۱۹ دسامبر۲۰۲۳:
همسرم که موقع رانندگی به محل کارش مشغول دعا و راز و نیاز با خدا به خاطر شرایط من بوده، فکری به ذهنش میرسد و به من تلفن میزند. خوب یادمه که بهم تلفن زد و گفت: « میخواهی بریم ایران هم پدر و مادرت را میبینی و خواهر هایت را و هم عمل میکنی و برمیگردی. لطفا با خواهرت تماس بگیر ببین هزینه آنجا چقدر میشود. اگر هماهنگ شد باهم بریم برگردیم. »
من یکدفعه بال دراوردم چون مادرم چند سالی هست مریض است و مخصوصا ۵ سال پیش ایران دیده بودمش. برای افرادی که من را دنبال نمیکنند بگویند که مادر منمتاسفانه چند سال افسردگی شدید و اضطراب دارد. او الزایمر گرفته ویکسالی هست که دیگر قدرت تکلم، کنترل ادرار و غیره را ندارد. من و خواهرانم برایش پرستار گرفتیم که بیایید چند ساعتی در روز او را حمام ببرد و بابام که ۸۱ ساله اش است از مادرم که ۷۴ ساله اش است مواظبت میکند بااینکه هر دو زانوهایش را هم بابام عمل کرده است.
من با خواهرم تماس گرفتم ومتوجه شدم که کل هزینه عمل در ایران برای من ۱/۶۰ پایه هزینه امریکا میشود. ما از طریق واتس اپ با دکتر جراح قرار گذاشتیم و قرار شد من بیام ایران. همسرم شروع کرد به خریدن بلیط و گرفتن مرخصی و ما پایه سفر رفت و برگشت را روی ۶ هفته گذاشتیم. من با ذوق و شوق به Luis پیشنهاد دادم که همکارانم را آموزش میدهم تا وقتی من ۸ هفته نیستم، کارم را انجام دهند. او خوشحال شد و گفت خودت مدیریت کن. من با ذوق و شوق بیشتری دنبال شغل مورد علاقه ام گشتم. همین که همسرم بلیط را تهیه کرد، انگار برای من مثل یک رفتن به عروسی خوشحال کننده بود. با خودم گفتم که:
« خدا با من است…من نمیدانستم چه جوری برای مدتی هم که شده دور از کار ومخصوصا Luis باشم و واقعا قلبا دوست داشتم، مامانم را ببینم مخصوصا وقتی توی مکالمه واتس اپ تصویری فقط بهم نگاه میکرد؛ خیلی دلم برایش تنگ میشد. واقعا آن موقع بود که فهمیدم خدا پیشم نیست، خدا در حضورم هم نیست بلکه بالاتر از آن، من خودم را روی شانه های خدا حس کردم و خدا فقط در مسیر رو به جلو و نور گام برمیداشت. »
به همسرم گفتم :« دلم میخواهد من با خدا از شب تا صبح حرف بزنم و بگریم به خاطر اینهمه لطف و بزرگواری. »
۲۲ دسامبر ۲۰۲۳:
یک خانم امریکایی به اسم آشا از طریق LinkedIn بهم پیغام داد که من شغل senior property accountant را در شرکتمان دارم. اگر دوست داری بهم پیام بده. باورم نمیشد چون جمعه بود و آخرین روز کاری من قبل از تعطیلات کریسمس بود. سریع بهش جواب دادم و او شرایط را برام فرستاد:
« این شغل حقوقش بالاتر از حقوق من بود؛ شغلش یک درجه ارتقا داده شده و دقیقا همونی بود که من میخواستم، مسیرش تا خانه ما ۲۰ دقیقه بود، یک پارک در ۵ دقیقه ای آن بود کهمیتوانم قبل یا بعد از سر کار رفتن، با فایلهای پیاده روی در آن پارک به پیاده روی بپردازم. دو روز باید برم شرکت و سه روز میتوانم از خانه کار کنم و با صدای بلند فایلها را گوش کنم، بعلاوه نرم افزار جدیدی که میخواستند بیاورند در شرکت چیزی بود که من یکسال کارکردن با آن را بلد بودم، تجربه اش را داشتم و خود افراد آنها آن را نمیدانستند و برایشان جدید بود. آنها از شغلی که من میخواستم برایش apply کنم تا شغلهای درجات بالاتر، عکس فرد را با بیوگرافی کاری او در سایت میگذاشتند. » با خودم گفتم که:
« خدا با من است…چون بعد از این همه جواب منفی شنیدن در مصاحبه ها، میتوانم با این کار، هم برای عمل به ایران بروم و هم موقع برگشتن از ایران، سر کار جدیدی بروم. »
۵-۸ ژانویه ۲۰۲۴:
من تمامی اموزشها را به همکارانم که Luis انتخابشون کرده بود، دادم. بعد هرروز یک حسی بهم میگفت که وسایلت را از شرکت ببر خونه. من آنقدر اینکار را کردم که روز آخر کاریم که ۵ ام ژانویه بود هیچ وسیله ای درشرکت نداشتم، حتی اینه ای که همیشه جلو م میگذاشتم. من رفتم با Luis خداحافظی کنم؛ ولی او گفت بعد میبینمت و من توی دلم با خودم گفتم بعید میدونم که ببینمت.
در این سه روز من ۳ تا مصاحبه داشتم که همه را اشا هماهنگ میکرد و شرکت خانم آشا تقریبا هر دفعه در هر مصاحبه از من بیشتر خوششان میامد، مخصوصا در مصاحبه آخر،من رابردند و با صاحب شرکت که CEO بود آشنا کردند. تنها چیزی که از من پرسیدند زمان شروع کارم بود. من جواب دادم که :« ۲ هفته میروم مسافرت و دو هفته بعد به شرکت قبلیم میگویم که کار جدیدی پیدا کردم و بعد از ۴ هفته میتوانم بیام در این کار به شرکت شما. » خیلی از زمان طولانی شدن یکماه خوششان نیامد، ولی من هم نمیخواستم بگویم که عمل جراحی سرطان دارم چون آن موقع فکر میکردند که من نمیتوانم به خاطر درمانم و یا شیمی درمانی کردن برایشان خوب کار کنم و مهره خوبی باشم. با خودم گفتم که:
« خدا با من است… چون خودم را به او سپرده ام و روی شانه های او، جایم امن است. »
۱۰-۱۲ ژانویه ۲۰۲۴:
من و همسرم مجبور شدیم پسرم را در هتلی نزدیک دانشگاه بگذاریم تا پسرم به تنهایی در خانه از تنها بودن دچار کمبود روحی-عواطفی نشود. البته این کار، هزینه زیادی بهمراه داشت؛ ولی ما میخواستیم خیالمان راحت شود. من چندین نوع غذا برای پسرم درست کردم و ازش خواستیم که هفته ای یکبار بیاید به خانه سری بزند. من حتی گوشی تلفن خودم را پیش پسرم گذاشتم تا اگر شرکت اشا خواست با من تماس بگیرد، بتواند. ما وارد ایران شدیم و روز جمعه بود. وقتی از فرودگاه امام خمینی به سمت خانه خواهرم در تهران می رفتیم، پسرم با همسرم تماس گرفت و گفت که تصادف کرده است. من ماشین خودم را به او داده بودم. پسرم تقریبا کل مسیر که حدود یکساعت و نیمی بود؛ داشت با همسرم حرف میزد. من واقعا ناراحت شدم ولی چون پسرم غیر از ترس و غیر منتظره بودن این حادثه، اتفاقی برایش نیافتاده بود با خودم گفتم که:
« خدا با من است…چون حتی یک خراش کوچک به پسرم که الان فرسنگها از من دور است، نیافتاده است. درست است پسرم تک و تنها در یک کشور غریب است، ولی من او را به خدا سپرده ام؛ پس نگران اش نمیشوم. »
۱۳ ژانویه ۲۰۲۴:
ما به سمت شهرستان راه افتادیم تا من و همسرم بریم پیش مامانم اینا و من عمل جراحیم را آنجا که خواهرم از اینترنت دکتر جراح را پیدا کرده بود، انجام دهم. وقتی رسید دم خانه بابام، با تعجب دیدم که بابای من درحالیکه شلوارک پوشیده بود در را باز کرد، خیلی تعجب کردم ولی بعد از چند ثانیه متوجه شدم که پاهایش پانسمان است و روی آنها جوراب نازکی پوشیده بود که من ناراحت نشوم. وقتی ازش پرسیدم فهمیدم که همان روز صبحش یک کتری ابجوش روی پاهایش ریخته بود؛ چون بابای من دستش گاهی میلرزد و زانویش کمی پرانتزی است بنابراین نتوانسته بود که کنترل کاملی روی برداشتن کتری داشته باشد.
خیلی خوشحال نشدم، ولی بخیر گذشته بود. وقتی وارد اتاق شدم مامانم را دیدم روی مبل نشسته. من فقط یادمه که از سطح قالی به پاهای مامانم نگاه کردم و وقتی به زانوهایش رسیدم، افتادم روی آنها و تا مدتها گریستم. اصلا در حال خودم نبودم. بعد متوجه شدم که پرستار مامانم دارد من را به زور از مامانم جدا میکند و مرتب بهم میگفت: « لاله، مامانت دارد گریه میکند؛ لطفا بلند شو. » باورم نمیشد کسی که الزایمر داردو اصولا هیچ کس را نمیشناسد، دختر خودش را بشناسد؛ ولی مامانم داشت همزمان با من گریه میکرد.
او من را شناخته بود و دچار احساسات شده بود. بعد دیدم همسرم و بابام هم دارند گریه میکنند. شاید صحنه فیلم درام بود، ولی من از دیدن دوباره مامانم احساس خوشحالی فوق آلعاده داشتم. هم مسیرانی که مامانشون ازشون دور است و یا فوت کرده، فقط میتوانند حس من را دران لحظه درک کنند. تا پدر و مادرمان زنده هستند؛ بریم ببینیمشون چون بعدا ممکن است دیر باشد:
Later is too late
با اینکه خودم سرطان داشتم و بابام پاهاش سوخته بود و سوختگی آن هم درجه دو بود، ولی با خودم گفتم که:
« خدا با من است…چون کتری پر اب جوش میتوانست روی مامانم که توی اشپزخانه مشغول صبحانه خوردن بود، بریزد. اصلا ممکن بود که روی صورت بابام بریزد. بابت همین رحمی که خدا بهشون کرده بود شاکر بودم. بعلاوه، بابت سرطانی که باعث شد بیام مامانم را ببینم، بسیار سپاسگزار. »
۱۴-۱۷ ژانویه ۲۰۲۴:
چون من و همسرم عجله ای به ایران آمده بودیم، با پاسپورتهای ایرانی تاریخ گذشته وارد شدیم؛ بنابراین میبایست در اولین فرصت؛ هم آنها را و هم کارت ملی و ثنا و غیره را به روز میکردیم. دکتر جراح من هم ازم خواسته بود که کلی آزمایش قبل از جراحی بدم، چون همه آنها پیش نیاز عمل جراحی بود.
من به تنهایی تصمیم گرفتم که غیر از خواهرهایم کسی از بیماری و عمل جراحی من خبر دار نشود،حتی بابام؛ بنابراین به بهانه کارهای پاسپورت و غیره با اسنپ از خانه صبحها میزدیم بیرون و گاهی شب یا عصر میامدیم خانه. احساس کردم بابام به حد کافی فشار روحی روش است، چون میبایست به مامانم غذا میداد، او را دستشویی میبرد، پوشکش را عوض میکرد، پاهایش هم که حسابی سوخته بود و خیلی برای تعویض پانسمان اذیت میشد. همسرم مرتب برای تعویض پانسمان کمک بابام میکرد، ولی باز بابام درد داشت و ان را تحمل میکرد.
البته آنقدر از امدن ما به خانه اش خوشحال بود که حد نداشت. پسرم هم هر شب از واتس اپ برای تصادفش تلفن میزدبه همسرم و راجع به اینکه پلیس چی گفته و یا جریمه اش چی شده و بیمه خسارتش را میده تا نه؛ حرف میزد.
من خیلی از خودم تعجب کرد چون اصلا نگران پسرم و یا مامانم و بابام نبودم بلکه آنقدر شاد بودم چون هم از کارکردن آزاد شده بودم و هم از اینکه دیدار تازه کرده بودم. هر جایی هم میرفتیم من با هر فردی سر صحبت باز میکردم و شوخی میکردم. همسرم خیلی اضطراب داشت هم برای عمل من و هم برای شرایط پسرم و مرتب بهم گوشزد میکرد که:« آنقدر با افراد گرم نگیر و حرف نزن، بگذار کارمون زود تموم بشود و بریم. » ولی من گوشم بدهکار نبود حتی با آقایی که میخواست در محضر برگه اجازه همسر را برای من برای گرفتن پاسپورت، صادر کند شوخی میکردم.
پسرم مرتب بهم میگفت که Luis به گوشیم پیام میدهد که لاله کی برمیگردی. جالب است که Luis توی عمرش یک کار مثبت کرد ووقتی پسرم آمده بود بعد از یک هفته به خانه سر بزند؛ دیده بود پشت در یک گلدان گل بهمراه یک کارت چاپ شده از طرف شرکت است. پسرم کمی تعجب کرده بود چون از جریان من خبر نداشت، ولی همه را از طریق واتس اپ برام فرستاد. این تنها موقعی بود که از این عمل Luis من خیلی خوشحال شدم.
روز ۱۷ ژانویه من عمل کردم و اصلا اضطرابی نداشتم. آنقدر دکتر جراح من هم خوش اخلاق بود که وقتی بهوش آمدم، آمد بالای سرم و حالم را پرسید. خیلی برام با ارزش بود چون در کنار هزینه ای که ازم گرفت انسانیت والایی هم داشت. او چند دقیقه بعد آمدو بهم گفت:« ما حتی غدد لنفاوی تو را چک کردیم خدا راشکر پاک بود و تو میتوانی الان بری توی بخش. » من آنقدر از این ارزش دادن دکتر نسبت به مریضش راضی بودم که حدی ندارد. حتی پرستاری که آمد من را از روی تخت جراحی روی تخت بخش بگذارد و من را جابجا کند، با یک پتو و با تمام قوا اینکار را کرد.
واقعا من جونی نداشتم و واقعا حس بیحالی و حالت تهوع بعد از بیهوشی داشتم. خواهرم که تهران بود لطف کرد صبح همان روز عملم قبل از جراحی آمد بیمارستان و مرا دید و خواهر دیگرم بعد از عمل من با یک دسته گل آمد بالای سرم. با انکه وقتی وارد بخش شدم، دو بار به مدت طولانی تمامی داروهای بیهوشی را بالا آوردم؛ ولی با خودم گفتم که:
« خدا با من است…چون بهم کمک کرد که عمل جراحی من توسط بهترین دکتر جراح در ایران انجام شود. من کنار همزبانان خودم و توی کشور خودم کنارخواهرانم باشم، هزینه بسیار کمی بدم و همسرم بتواند تمام مدت کنارم باشد و من بتوانم دور از کار و رییس مضطربم Luis در ارامش روحی قرار بگیرم. »
۱۸-۲۷ ژانویه ۲۰۲۴:
من با انکه درد داشتم رفتم و پیش خانم ارایشگری که دوست مامانم بود، یک ارایش گرفتم و موهام را حالت دادم و عکس در عکاسی گرفتم. خواهرم خیلی تعجب کرد که :« برای چی این کار را میکنی؟ » من گفتم که :« برای شغلم که قرار است بهم خبر بدهند؛ عکس توی سایت میگذارند و من دوست دارم برای آن پیشاپیش، آماده باشم. » خواهرم تعجب کرد، ولی حرفی بهم نزد. بعلاوه، من توانستم توی این مدت پاسپورت و بقیه مدارکم را دریافت کنم؛ فقط چون بابام و دیگران خبر از عمل جراحیم نداشتند؛ خیلی اوضاع برام سخت بود. من مجبور بودم که لباسهای آستین دار و یقه بسته بپوشم. بعد از ۱۵ دقیقه برم دراز بکشم و درد را به روی خودم نیاورم که کسی ازافراد فامیل متوجه نشود که من عمل کرده ام.
البته هنوز هم خیلی خوشحالم که غیر از همسر و خواهرانم، کسی از موضوع خبر نداشت؛ چون مثلا اگر بابام میفهمید ممکن بود هوای من را بیشتر میداشت، ولی چون نگران من میشد و چون سن بالایی دارد ممکن است به هر فردی که میرسید بگوید. بعد فامیل ما هم که از کاه کوهی میساختند و من به جای کنار امدن روی بیماریم با تمرینهای ذهنیم، به جای شفای الهی ممکن بود حتی به لقای الهی بپیوندم.
پسرم مرتب بهم میگفت که Luis به گوشیم پیام میدهد که لاله کی برمیگردی. توی این فاصله چندین بار دکترم را دیدم. پانسمانهایم برداشته شد و دکتر گفت که اجازه دارم با هواپیما سفر کنم و به امریکا برگردم. من و همسرم تصمیم گرفتیم که بلیط خودمون را عوض کنیم و زمان برگشت خودمون را تغییر دهیم. آنقدر بلیط گران شده بود که مجبور شدیم هر کدام اضافه هم پول بدهیم. بعدا متوجه شدیم که بازیهای آسیایی فوتبال در قطر برگزار میشده و به خاطر همین بلیطها گران شده بود و هواپیمای ایران قطر هواپیمای بزرگی بود. با انکه از نظر روحی حس خاصی بعد از عمل از پدر و مادرم نگرفتم چون آنها اطلاعی نداشتند، ولی با خودم گفتم که:
« خدا با من است…چون توانستم سلامتی دوباره ام را در کشورم در کنار خواهرانم دور از پسرم ( که اصلا نمیدانست من سرطان و عمل دارم چون بهش نگفتیم که نگران نشود ) به دست آوردم. عمل جراحی به بهترین شکل انجام شد. پسرم دور از ما خودش با تصادفش کنار آمد و رشد کرد. من توانستم عکس برای شغل جدیدم بگیرم و همه چیز آماده است. »
آنقدر خوشحال بودم که بعد از دو هفته با مامانم اینا خداحافظی کردم و رفتم تهران پیش خواهرم تا هم کمی قبل از سفرم به امریکا استراحت کنم وهم کمی با او وقت بگذارنم و هم با دوری مامانم اینا کنار بیایم.
۲۸-۳۱ ژانویه ۲۰۲۴:
پسرم مرتب بهم میگفت که Luis به گوشیم پیام میدهد که لاله کی برمیگردی. واقعا Luis فرد مضطربی بود. من دقیقا بعد از ۲۱ روز وارد امریکا شدم. توی این مدت فقط یکبار به پسرم تلفن زدم و آن هم شب آخر بود. خیلی خوشحال شدم که به عنوان یک مادر، به جای نگران بودن برای پسرم، فقط براش دعا کردم و او را به خدا سپرده بودم. با انکه پسرم، هر شب گریه میکرد و از دلتنگی بهمون تلفن میزد، من با ارامش باهاش حرف میزدم. موقعی که پسرم ما را از فرودگاه برداشت ما رفتیم هتل. من واقعیت بیماریم را به او گفتم و دلیل نگفتنم را. او خوشحال شد از اینکه درکش کرده بودم، ولی کلا از شنیدن آن خبر خوشحال نشد.با خودم گفتم که:
« خدا با من است… چون گاهی لازم است پسرم اتفاقها را بعد از پایان انجام آنها و نتیجه مثبت نهایی، بشنود تا درک کند که من به عنوان مادر روی او بار نگرانی بیشتر از درسش و تصادفش نگذاشتم. »
۱-۲ فوریه ۲۰۲۴:
ما هتل را تحویل دادیم. من ماشین خودم را دیدم که خیلی صدمه دیده بود. در لحظه ورودم به خانه، به خانم آشا تلفن زدم. او گفت که جراحی داشته و تازه سر کار آمده و واقعا خبر نداشت که آیا واقعا شرکتشون من را میخواهند یا نه. فردای آن روز هم دوباره به خانم اشا تلفن زدم، ولی او چیز خاصی بهم نگفت.
من دوباره شروع کردم به دنبال کار گشتن در عین حالی که درد داشتم و دکتر بهم کتابی که خودش تدوین کرده بود را داده بود تا بخوانم و میبایست طبق آن مواد غذایی خاصی را بخورم و نرمشهای خاصی را انجام دهم. خیلی درد داشتم و مرتب از طریق واتس اپ با دکتر در ارتباط بودم. خیلی از نگرفتن خبری از شرکت آشا خوشحال نشدم، ولی خبری در روز یکم فوریه گرفتم که به خودم گفتم که:
*روز یکم فوریه رییس Luis بهم پیام داد که :« لاله دیگر Luis اینجا در این شرکت کار نمیکند. او از این شرکت رفته، اگر Luis بهت پیام داد جوابش را نده به جای آن به من پیام بده.» *
« خدا با من است…چون با انکه من ظاهرا شغل شرکت آشا را نگرفتم، ولی همین که « نه » را هنوز بهم نگفته اند، جای امید واری هست، ولی حالا که فهمیدم Luis دیگر در شرکت ما نیست؛ داشتم از خوشحالی بال در میاوردم. میخواستم برقصم، ولی دست سمت جراحی شده ام درد میکرد. همسرم هم خیلی خوشحال شد چون بهم گفت اگر یک درصد تا ۳ هفته دیگر کار جدیدی نگیری، خیالت راحت است که اگر سر کار قبلیت برگردی، Luis دیگر آنجا نیست که اذیت بشوی. »
۳-۸ فوریه ۲۰۲۴:
من هرروز دنبال شغل میگشتم. مرتب مصاحبه میگرفتم، ولی در مصاحبه اول و یا دوم و یا حتی سوم رد می شدم. این داستان مرتب تکرار میشد. من با خودم گفتم که بهتر است به خانم اشا پیام بدهم، ولی او جواب نداد. بعد تصمیم گرفتم که به آن خانم و آقای رییسی که باهام مصاحبه کرده بودند، ایمیل بدهم. آنها مودبانه نوشتند که :« خیلی از دیدن تو خوشحال شدیم، اگر در آینده تو را خواستیم بهت خبر میدهیم. » با انکه خیلی خوشحال نشدم که شغل را نگرفتم، ولی به خودم گفتم که:
« خدا با من است…چون با انکه با مرخصی بدون حقوق رفتم ایران، ولی خانواده ام را دیدم. عملم با موفقیت تمام انجام شد. آجازه دارم که سه هفته در خانه بمانم و کار نکنم. الان در حال نرمش کردن و پیاده روی هستم. من همچنان فرصت دارم شغل جدیدی بیابم. »
حسم بهم میگفت که لاله، خوشحال باش. با انکه اصلا دوست نداشتم سر کار قبلیم برگردم، ولی به خودم گفتم حتی اگر هم یک درصد برگردم، دیگر از Luis در آنجا خبری نیست.
۸-۲۱ فوریه ۲۰۲۴:
من هرروز دنبال شغل میگشتم. مرتب مصاحبه میگرفتم، ولی در مصاحبه اول و یا دوم و یا حتی سوم رد می شدم. این داستان مرتب تکرار میشد. روز ۱۲ فوریه به خانمی که رییس Luis بود، پیام دادم که من روز ۲۶ فوریه یعنی دو هفته بعد سر کار میایم. پیش خودم گفتم که او حداقل بداند که من واقعا سر کارم برمیگردم. بعد هم حس کردم که اگر کار جدیدی پیدا کردم، دوباره تماس میگیرم که نمی ایم؛ ولی فرصت شاغل بودن را از خودم نگیرم.
روز ۲۰ فوریه بود و فقط ۶ روز دیگر مانده بود به اینکه بروم سر کار در شرکت قبلی. به همسرم که ارتباط نزدیک روحی به من دارد، تلفن زدم که حس ات راجع به کارم چیه؟ او گفت حسش این است که من سر کار قبلیم برمیگردم.
ولی واقعا حس خودم این نبود. یک نگاهی به اتاق کارم و لپ تاپ و مانیتورهای کارم انداختم و رفتم و خودم را مشغول دعا خواندن کردم. بعد از داشتن یک مصاحبه تلفنی، حدود ساعت ۲ ظهر خانم اشا بهم تلفن زد و بهم پیشنهاد کار داد. من شاخ دراوردم وگفتم فلانی توی جواب ایمیل اش برام نوشته بود که فرد دیگری را گرفتیدو من را نمیخواهید.
خانم اشا خندید و گفت :« من مسیول قراردادها هستم و ما تو را میخواهیم. آیا هنوزم دوست داری بیایی توی شرکت ما کار کنی؟ » من وقتی مطمین شدم که شوخی ندارد، سریع قبول کردم. اصلا نمیدونستم چه کار کنم از خوشحالی. اصلا باور کردنی نبود. با خودم گفتم: « اگر خدا بخواهد کوه ها را میتواند جابجا کند تا تو و من به هدفت برسی. اینکه ۱۲ روز بعد از نخواستنت، باز تو را میخواهند یعنی خواست و اراده خدا بالاترین است. »
بعد از ۶ ماه نوشتن برگه آرزوی شغل جدیدم و تمرین ذهنی روی آن از طریق همین صفحه. شغلم را به دست آوردم. رفتم برگه را آوردم، برای پسرم تمرین را توضیح دادم و کل دو روی برگه را کامل خواندم. وای باورمنمیشد، حتی توی جزییات نوشته بودم که رییسم خانم باشد که الان بود. سریع ایمیلهای اشا را یکی بعد از دیگری جواب میدادم. او بعد از هر ایمیل به گوشیم هم پیام میداد که ایمیل را گرفته و کلی ازم تشکر میکرد. Background check همان روز انجام شد. فرداش رفتم برای Drug test ودوباره اشا مرتب ایمیل و پیام تشکر میداد.
روز ۲۱ فوریه به خانم رییس Luis پیام دادم که فردا میام شرکت تا باهات حضوری حرف بزنم. با کمک پسرم ۲ مانیتور، لپ تاپ، کیبورد، موس و غیره را توی جعبه هایش گذاشتیم و بسته بندی کردیم و همه را توی صندوق عقب ماشین گذاشتیم. جالب است همان شب خواهرم که تهران است، بهم تلفن زد و بهم گفت:« لاله، میخواستم بهت بگویم که در طول ۵ سالی که ندیدمت؛ وقتی امدی آیران، خیلی تغییر کرده بودی. خیلی راحت احساساتت را بیان میکردی و خیلی فرد قوی شده بودی. » ازش پرسیدم که قبلش من را چطور میدیده. او جواب داد که من همش مضطرب و نگران به نظر میرسیدم. این هماهنگی به این صورت یک جورایی دیوانه ام کرده بود. واقعا دیوانه بار خوشحال بودم.
با انکه ۲۰ روز از سفرم طول کشید ومن از آنهمه مصاحبه ها یکی بعد از دیگری؛ خسته شدم، ولی به خودم گفتم که خداوند بهم نشان داد که:
« خدا با من است…چون ساکن سایت تناسب فکری بودن بعد از سه سال ونیم نتیجه اش میشه سلامتی دوباره من با کمترین هزینه، بیشترین رشد اجتماعی و اخلاقی، دیدار خانواده در زمان نیاز با حمایت همسر، پیدا کردن شغل مناسب و رشد جهشی عالی پسرم. پس به دست آوردن جسمم همچنان مثل یک معجزه الهی و به راحتی قابل انجام است. لاله، فقط توکل کن. »
واقعا بعید میدونم اگر کسی تا اینجا ی تمرین من را خوانده باشد، و به این دوره یا دوره های دیگر رایگان و غیر رایگان ایمان نیاورده باشد. من که خودم هنوز برام این همه هماهنگی رگباری، غیر قابل هضم است ولی میدانم واقعی است چون آنها را زندگی کردم.ساده و شدنی است. پیچیدگی ندارد.
۲۲ فوریه ۲۰۲۴:
رفتم شرکت. وقتی با خانم رییس Luis حرف زدم، با انکه خیلی از خبر ترک کردن من و رفتنم خوشحال نشد ولی گفت :« هر جوری خودت صلاح میدانی عمل کن. ما نمیتوانیم مجبورت کنیم بیای سر کار دوباره. » من رفتم همکارانم را دیدم و به همه سلام کردم. جالب است که موقع خروج رییس قبلیم دوید و از روی میز کارم، بهم یک بسته شکلات قلب داد که از روز ولنتاین که ۱۴ فوریه بود برای من آنجا گذاشته بود. من اصلا نباید تا ۳ سال طبق دستور پزشکم، شکلات بخورم و این شکلات هم نهایتا قیمتش ۲ دلار است؛ ولی خیلی از به یاد بودن من وقتی حتی آنجا نبودم، خوشحال شدم.
همان روز عصر خانم اشا به طور رسمی برایم ایمیل و پیام تشکر داد که سه شنبه روز ۲۷ فوریه ساعت ۱۰ صبح در شرکت میبینمت. با خودم گفتم که:
« خدا با من است… چون هنوز انسانهایی هستند که محبت و عشق را ارایه میدهند مثل رییس قبلیم. همسرم وقتی خبر شغل جدیدم را شنید بهم گفت که این هماهنگی فقط کار خالق یکتا است، چون اگر موقع برگشت از ایران فورا سر کار میرفتی، خیلی اذیت میشدی. خدواند آنقدر دوستت داشته که گذاشته ۳ هفته دوران نقاهت تو تمام شود و بعد تو بری سر کار. »
۲۳ فوریه ۲۰۲۴:
من ایمیل دادم به استاد عطار روشن و ایشون قبول کردند که تلفنی بامن حرف بزنند. من دوست داشتم که علاوه بر نوشتن دریافت درخواستم، ایشون صدای هیجان و ذوق و شوقم را شخصا بشنوند. واقعا به قول استاد این رگبار معجزات الهی غیر از توکل و ایمان من وسپردن من به خدای توانا و ادامه دادن مسیر، از چه منبع دیگری میتوانست بیاید؟
با خودم گفتم که:
« خدا با من است… چون من الان اینجا پیش شما عزیزان در سایت تناسب فکری هستم. »
بی نهایت سپاسگزار میشم اگر شما دوستانم، نظرات خودتون را برام اینجا بگذارید.
دوستدار و خواهر کوچکتر همیشگی شما، لاله
زندگی با طعم خدا (جلسه پنجم)
سلام به همه هم مسیرانم
در ابتدای این تمرین دوست دارم، اشاره کنم به باراولی که من این دوره راگذراندم. اگر به پایین صفحه در تاریخ ۲۵ آذر ماه سال ۱۳۹۹ مراجعه فرمایید؛ میبینید که من آرزوهای خودم را آنجا در این تاریخ، نوشته آم:
جالب است که یکی از موارد آن استخدام دایم در یک شغل است، که دقیقا یکماه است من آن را پیدا کرده ام. یکی دیگر از آنها داشتن ماشین شاسی بلند نیسان است که دقیقا حدود یکسال و دو ماه پیش آن را نقد خریدم و از داشتن آن و سوار شدن در این ماشین، همیشه لذت میبرم. دیگری سفر به جزایر هاوایی است. من دقیقا نوروز سال ۱۴۰۰ در یکی از جزایر هاوایی بودم و سال تحویل را آنجا گذراندم . بسیار از استاد سپاسگزاری میکنم؛ مخصوصا بابت این دوره زیبا و هم بابت این جلسه فوق العاده .
تاثیرات این دوره تا آلان در زندگی من:
در این قسمت، من میخواهم با ذکر یک اتفاق واقعی، تاثیرات این دوره را بازگو گنم:
دیروز همسر و پسرم، سر یک مساله کوچک از من ایراد گرفتند. عنوان کردن این مساله از سمت همسرم، خیلی با حالت عصبانی و تندمطرح شد. من ازشون دلخور شد م و دلخوری ام را عنوان کردم.بیان دلخوری ام، باعث شد که همسرم، هم بیشتر عصبانی شود وصدایش را بالا ببرد. من در حالیکه گریه میکردم و بغض کرده بودم، بلند شروع کردم جواب او را دادن. هر چه من بیشتر منطقی توضیح میدادم و به خاطر تندی رفتار او با خودم از طریق داد زدن؛ گریه میکردم، همسرم بیشتر داد میزد. من یاد حرف استاد افتادم که گفته اند : « هیچ رابطه ای یک شبه به خشم تبدیل نمیشود، بلکه در طی مدت زمان طولانی، عشق و علاقه تبدیل به نفرت و کینه میشود.» من یک دفعه تصمیم گرفتم و جواب همسرم را ندادم، در حالیکه او هم همزمان به من میگفت:« دیگه باهام حرف نزن. » من رفتم توی اتاق خواب و خیلی دلخور، گریه ام گرفت. چند دقیقه ای گذشت و یادم افتاد، میخواستم که در برنامه ام امروزم، دستشوییها و حمام را تمیزکنم. یادم افتادم که میخواستم کل خانه را جارو کنم و قسمتهایی را تی بکشم. شروع کردم به انجام تمام این کارها، البته بین انجام آن کارها، یکمی هم روی تخت دراز میکشیدم و وقتی همسرم برای درخواست چای و کیک، چند ساعت بعد سراغم آمد من گفتم :« نه، میل ندارم.» چون ناراحت بودم، دوست نداشتم در حال ناراحتی؛ خوردن را دلیل دلخوشی و لذت و تفریح خودم قرار بدهم. تقریبا حدود ۷ساعت گذشت و من غیر از آب؛ چیزی نخوردم. رفتم توی تراس و برگها را هم جمع کردم و کل تراس را هم جارو کردم. من شاید دایم بغض میکردم و گریه هم میکردم، اما خواستم عنوان کنم که در تمام آن ساعتها؛ فقط داشتم با خدا حرف میزدم که من را دوست داشته باشد و هم اینکه او کمکم کند که من خود م را دوست داشته باشم. در درجه دوم، من فقط اهدافم را دنبال کردم، من حتی مثل قبل، باضعف؛ تنها به خوردن پناه نبردم. در درجه سوم، من کل خانه را تمیز کردم و خانه براق شد؛ باانکه گاهی از شدت بغض به خاطر اتفاقی که افتاد ه بود، گریه هم میکردم. من حدود ۷ ساعت بعد، همسرم را در اتاق خواب دیدم که وارد شد و شروع کرد با ارامش با من حرف زدن. من از شدت خستگی، روی تخت دراز کشیده بودم و همچنان اگر گریه ام میگرفت و اشکهایم سرازیر میشد، من اهمیتی نمی دادم. گاهی دوست دارم که احساساتم بیرون ریخته بشود؛ حتی اگر گریه باشد. همسرم لب تخت نشست و شروع کرد با ارامش با من حرف زدن. من بیشتر گوش میدادم و تا زمانیکه لازم نبود، جوابی نمیدادم. فقط اگر مجبور بود م جواب بدهم، جوابهای کوتاه میدادم. او ازخستگی یک هفته قبلش گفت. از اینکه همان روز صبح زود رفته بود با دوستانش فوتبال بازی کرده بود و خیلی کم خوابی در طول هفته کاری اش داشته بود. او گفت که دو نوع خورش با پلو درست کرده است و درخواستش این بود که من برای خوردن شام، به او و پسرم ملحق شوم. من قبول نکردم، چون گفتم :« تو با ناراحتی از من، غذاها را پختی. » او قسم خورد که او فقط میخواسته بامن حرف نزند که تمرکزش روی غذا پختن باشد، ولی غذا را باعشق پخته است. من ازش خواستم که برای من هدیه ای بخرد تا من بتوانم آن همه حرفهای نامربوط و دادهایش را فراموش کنم. من بیشتر شاهد بودم که او از من گله کرد تا من از او. تنها گله من از او؛ داد زدن او جلوی پسرم بود. بالاخره، من سر میز شام رفتم و یک سوم بشقاب را توانستم بخورم. اصلا خودم باورم نمیشد، چون بیشتر موقعها من بعد از چنین آتفاقاتی، بیشتر از سهم معمولم به خوردن میپرداختم. من متوجه شدم که همین ۵ جلسه در من تاثیر گذاشته است، چون باانکه همسرم از من گله داشت؛ ولی من همچنان منطقی رفتار کردم. ساعتهای زیادی را به تمیزکاری مشغول بودم و دوباره برای برقراری رابطه، قدم گذاشتم و نهایتا با او شام خوردم . من فکر میکنم که در کنار آنهمه بغض و گریه، که بدون کنترل از چشمهایم جار ی میشد، من فقط ازخدا میخواستم که بهم کمک کند که من خودم را دوست داشته باشم. این رفتار خودم را باانکه بهترینم نبود، خیلی دوست داشتم چون اگرآدم قبل از این ۵ جلسه بودم؛ تنها به انتقام از همسرم و یا کینه و نفرت از او مشغول میشدم و از کاه، کوه بزرگی میساختم. من مرتب بابت سلامتی خودم، همسرم پسرم هم در آن ۷ ساعت؛ در حال سپاسگزاری بودم. الان دوست دارم که نظر شما عزیزان را راجع به این داستان واقعی بدانم. دوست دارم بدون قضاوت راجع به اتفاقی که افتاده که مثلا اگر اینکار را انجام میدادی بهتر بود، از شما فقط راجع به اتفاق و رفتاری که از من سر زده است، بشنوم. منظورم، راجع به کارها و رفتاری که ازم سر زد ه است، نظرتون را دوست دارم؛ بدانم. بسیار خوشحالم که بااین شجاعت ، به راحتی توی آین سایت؛ احساس ارامش میکنم که حتی راجع به گفتگوی خصوصی خودم با همسرم، اینجا مطلب میگذارم. این احساس امنیت واقعی در این سایت مجازی را بسیار دوست دارم، چون بهم ارامش خاصی میدهد.
لیست خواسته های من در جهت واقعی تر کردن آنها در جهتی که زندگیم را بهتر کند:
من دوست دارم که خودم را بیشتر دوست داشته باشم و برای خودم احترام و ارزش بسیار زیادی قایل شوم. من دوست دارم که رابطه خیلی خوبی با خدای خودم داشته باشم و رابطه ام را با او نزدیکتر کنم. من دوست دارم که بدنی سالم، متناسب و شاد داشته باشم. به خاطر خودم و فقط به خاطر خودم، بدنم سالم و متناسب بشود. من یا میمیرم و یا متناسب و لاغر میشوم.
من بسیار خوشحال هستم که با این دوره و کمک استاد و دوره رسیدن به ارزوها- ۱، توانستم شغلی را که داشته داشتم و حتی فراتر ازحد انتظارم بود را، به دست بیاورم. الان دوست دارم که غیر از اینکه با عشق سر کار بروم و به خانه برگردم، هر روز یک قدم در ان پیشرفت کنم. من دوست دارم که انسانهای دور و برم را قلبا دوست داشته باشم. من دوست دارم که خانه مورد دلخواهم را به زودی بخرم، ولی در عین حال خانه دلم شاد باشد و درونم در ارامش باشد.
من دوست دارم که ماشین مورد دلخواهم را به زودی بخرم. من دوست دارم که هر موقعی دلم خواست لباس بخرم، و آن را بدون پرو کردن بخرم. من دوست دارم به مسافرتهای مختلف در اقصی نقاط دنیا بروم و بیشتر درآمدم را برای تفریح کردن خرج کنم.
من دوست دارم که رابطه ام با همسرم بسیار خوب و صمیمی بشود جوری که، دیگر داد و عصبانی شدن سریع او را نبینم و به جایش صبوری او را ببینم و ارام بودن خودم را در کنار او ببینم. من دوست دارم که با پسرم رفتار دوستانه ای داشته باشم و از موفقیتهای پیاپی او دایم لذت ببرم و همیشه بابت سلامتی اش دعا کنم و او را به خدا بسپارم. من دوست دارم همه انسانها را دوست داشته باشم و دیگران هم، همه مرا دوست بدارند و با احترام و دوستانه با من برخورد کنند.
من دوست دارم که حیوانات را دوست داشته باشم مخصوصا پرندگان را. من دوست دارم که هرروز آراسته باشم و به زیبایی ظاهری ام برسم. من دوست دارم که اوضاع اقتصادی پیوسته و منسجمی داشته باشم و هر روز ان را به سمت بهبودی ببینم.
من دوست دارم که سلامتی کامل داشته باشم و در هر لحظه با ارامش زندگی کنم. من دوست دارم که استقلال مالی داشته باشم و برایخودم هر خریدی که دوست دارم را انجام بدهم. من دوست دارم که به راحتی و آسانی و بدون استرس، به مسافرت بروم و یا پول خرج کنم و یا اینکه به رستوران بروم و یا به جاهای مختلف دنیا سفر کنم و یا برای دیگران هدیه بخرم.
من دوست دارم که هر لباس شیکی را که دوست دارم، بتوانم بخرم و یا بپوشم. من دوست دارم که احساس ارامش درونی داشته باشم. من دوست دارم که هر چیزی را که در هر لحظه دوست دارم را از منوی خدا انتخاب کنم و آن را سفارش دهم و آن را دریافت کنم.
این جلسه یکی از بهترین جلسه های زندگی با طعم خدا است. بسیار سپاسگزارم استاد از این همه آگاهی و محبتی که در دل ما ایجادکرده اید. خوشحالم که در دوره زندگیم در دنیا، انسانهایی مثل شما وجود دارند که پیشرفتها و آگاهیهای خودشون را در اختیار دیگران به رایگان قرار میدهند. اجرتان با خداوند یکتا.
روز پنح شنبه ۲۴ شهریور ماه سال ۱۴۰۱ هجری شمسی مطابق ۱۵ ماه سپتامبر سال ۲۰۲۲ میلادی
فایل زندگی با طعم خدا جلسه پنجم :
20 تا از ارزوهای امروز من :
1. من دوست دارم لاغر و متناسب و 50 کیلوگرم بشم.
2.من دوست دارم خودم ، پسرم و همسرم حداقل تا 45 سال بعد مثل الان سالم و خوشحال در کنار هم زندگی کنيم.
3.من دوست دارم درشغل در حال حاضرم تا 3 ماه اینده استخدام دایم بشم.
4. من دوست دارم که خانه ای که شریکی در تهران دارم را از شریکم بخرم.
5.من دوست دارم یک خانه 3 خوابه استخر دار بخرم.
6. من دوست دارم خواهرم را که 10 ساله ندیدمش دوباره ببینمش.
7.من دوست دارم وقتی درامدم زیاد شد ، برای کودکانی که در پرورشگاه زندگی میکنند شب عید نوروز، براشون کادو بخرم و با دست خودم به تک تکشون بدهم.
8. من دوست دارم روزی را ببینم که در ايران بچه هاي کار نداشته باشیم و همه بچه ها به طور اجباری تا مقطع دیپلم پیش بروند.
9.من دوست دارم اسب سواری را یاد بگیرم.
10. من دوست دارم گلف بازی کردن را یاد بگیرم.
11. من دوست دارم از کشور المان دیدن کنم.
12.من دوست دارم حداقل یک سکانس بازیگری را تجربه کنم.
13.من دوست دارم همواره شاد باشم و بخندم.
14.من دوست دارم به ابادان سفر کنم.
15.من دوست دارم یک ماشین شاسی بلند نیسان داشته باشم.
16.من دوست دارم به الاسکای امریکا ویا جزایر هاوایی سفر کنم.
17. من دوست دارم سفری به لندن داشته باشم.
18. من دوست دارم از چین یا ژاپن دیدن کنم و لباسهای سنتی انها را یکبار بپوشم.
19. من دوست دارم پسرم ازدوج موفقی داشته باشد.
20. من دوست دارم همسرم شغل پر درامد غیر فیزیکی راحتی پیدا کند.
سلام الهام جان
خیلی خوشحالم که فرصتی دست داد تا باز هم باهات حرف بزنم، فکر کنم آخرین بار ۸ ماه پیش بود باهات از طریق نوشتن به پاسخ به دیدگاهت، صحبت کردم. ممنونم از دعای سلامتی و شفای تو. من خودم خیلی به دعا اعتقاد دارم، بنابراین مطمینم از درگاه الهی دعای تو از ته قلبت، درمان سلامتی را برای من هدیه میاورد.
به نکته جالبی در نوشته ات اشاره کردی. واقعا چرا من نگران بیماری ام نبودم؟ چرا من ترس از بیماریم نداشتم؟
صادقانه برایت مینویسم: من از شنیدن خبر بیماری ام خوشحال نشدم و نگران هم شدم، ولی وقتی همسرم پیشنهاد رفتن به ایران و جراحی در آنجا را داد؛ چون میدانستم که قرار است مامانم را ببینم، ترس و نگرانی از دیدار او را داشتم و در عین حال خوشحالی دیدار او را. چون ۵ سال مامانم را ندیده بودم و او در این مدت خیلی بیماری اش با سرعت زیادی پیشرفت کرده بود. با خواهرانم در ایران حرف زدم و با انکه آنها بهم گفته بودند که خودم را برای بدترین شرایط موجود آماده کنم بری دیدن مامان، ولی واقعا باز هم با دیدنش روحم به درد آمد. انگار خنجری توی قلبم فرو رفت که نمیشد خنجر را بیرون بیاری. پیش خودم گفتم مادری که مرا و پسرم را در نوزادی، پوشک میکرد الان خودش از پوشک استفاده میکند. مادری که آنقدر حرف میزد که اجازه حرف زدن به ما را نمیداد، الان اصلا حرف نمیزند و بی کلام است و عکس العملی نشان نمیدهد . آنقدر این دیدار برام مهم بود و ارزشمند، که اصلا یادم رفته بود مریضم.
وقتی امریکا بودم به خاطر خوشحالی دیدار مامانم خوشحال و شاد بودم. من تقریبا یک هفته بعد از شنیدن بیماریم با همسرم تصمیم گرفتیم به ایران بیاییم، بنابراین خیلی ذوق زده بودم. باز هم تاکید میکنم افرادی که مادر خود را از دست داده اند و یا از مادرشان دور هستند؛ میتوانند حس مرا درک کنند. اما بگویم با انکه خواهرانم از من خواستند من خودم را برای بدترین شرایط مامانم در ذهنم آماده کنم؛ باز هم وقتی دیدمش خیلی شرایط بدتر از آنچه آنها گفتند بود به نظرم آمد، انگار مامانم فقط زندگی گیاهی داشت، اما وقتی موقع ورودم؛ با گریه من گریه کرد نشان داد که من را میشناسد. وقتی روز عملم از خونه خارج شدم، میشد نگرانی را در چهره اش دید. وقتی آمدم خونه بعد از عمل با انکه کسی چیزی نمیدانست حتی بابام، چند بار مامانم آمد بالای سرم و به من که روی تختخواب دراز کشیده بودم، نگاه کرد کمی اشک توی چشمایش هم جمع شده بود. او چند بار این کار را تکرار کرد.
حتی وقتی رفتم تهران و روز آخر برای خداحافظی بهشون به شهرستان تلفن زدم، بابام بهم گفت که مامانت چند ساعتی است که در حال گریه است. برام خیلی باارزش بود که فردی که الزایمر دارد و قدرت تکلم ندارد؛ باز هم به خاطر عشق مادر بودن آنقدر درک و محبت دارد.
الهام عزیزم، واقعا نمیدونم چی بگویم قدرتی در من به وجود آمده بود که هیچ چیز باعث نشد که من تمرکزم را از این شغلی که به نسبت شرایط عالی برای من داشت را بردارم حتی بیماریم.
من فقط تمرینهای این دوره زندگی با طعم خدا و رسیدن به آرزو ی یک را تکرار کرده بودم و این بار چهارمی بود که من این تمرین را برای به دست آوردن شغل مورد علاقه ام انجام میدادم؛ ولی واقعا قدرت ذهن مرا جلو میبرد و من تنها تماشاچی آن اتفاقات بودم. چطور فردی بعد از عمل جراحی و به فاصله ۳ روز میرود و برای سایت شغلش که هنوز معلوم نیست، عکس میگیرد؟ چطور فردی حاضر میشد با آنهمه درد بعد از عمل، برود و ساعتها در ارایشگاه ارایش بگیرد و موهاش را حالت بدهد. واقعا اینها فقط قدرت ذهن من بود، چون اگر من فرد قبلی بودم و فقط میخواستم خودم باشم؛ فقط از بیماری، ناتوانی و عجز روزگارم را میگذراندم.
بازهم سپاسگزاری میکنم بابت تحسین و تشویق تو. من اینها را اینجا نوشتم که به دیگر هم مسیرانم بگویم که ما تنها به قدرت ذهن که درونمان است، نیاز داریم نه به فردی دیگر و نه مثلا به پزشکی و نه به چیز دیگری. قدرت ذهن جادو میکند و من این را با تمام وجودم حس کردم.
بیایید با هم تمرینهای ساده را دنبال کنیم و آنقدر تکرار کنیم تا زندگی ما از فقر به ثروت؛ از بیماری به سلامتی و از بی ایمانی به توکل و اعتماد به خدا تبدیل شود.
الهام جان، امیدوارم همواره سالم، شاد و موفق باشی دوست ندیده من.
سلام استاد
بسیار ممنون و سپاسگزارم بابت تبریک شما. برای یادآوری بهتون میگویم که فقط من تمرینهای ساده سایت شما را انجام دادم و در طول این سه و سال و نیمی که ساکن این سایت هستم، زندگیم زیر و رو شده است.
من همیشه عاشق سادگی بوده ام و همچنان هم سادگی را دوست دارم. تمرینهای این سایت در عین ساده بودن، صد در صد کار میکند اگر ما به آن عمل کنیم و فقط آنها را یکی بعد از دیگری ادامه دهیم.
خیلی لطف کردید که نوشته من را به عنوان یک جلسه در سریال زندگی با کمک خدواند در قدم ۱۲ قرار دادید. ممنونم از همراهی و همکاری و دعاهای خیری که برایم در جهت پیشرفت هرروزه انجام داده اید.
امیدوارم همه هم مسیرانم مثل من؛ این چنین تجربه هایی داشته باشند. حس کردن این تجربه ها میشود زندگی با شیرینی و ایمان واقعی طعم خدا. خدواند پشت و پناه شما در این راه باشد.
ممنونم استاد عطار روشن
سلام طاهره عزیزم
از همان اولین جمله ای که در پاسخ برایم نوشته اید ، حس داشتن یک خواهر مهربان بهم دست داد. الان که اشکهایم سرازیر شده است، دارم برای شما این پاسخ را مینویسم. بسیار سپاسگزارم که وقت صرف کردید و برایم پاسخی درج کردید. خیلی خوشحالم که این چنین مشاوره های رایگانی را در این سایت دریافت میکنم. من همیشه سعی کرده ام که در حالت عصبانی شدن همسرم، با او منطقی برخورد کنم و شاید هزاران بار از همسرم خواسته آم که دوره « خدا هرگز دیر نمیکند» را تهیه کند؛ ولی او همیشه در حال تفره رفتن از انجام تمرین در هر زمینه و یا دوره ای است.
جواب ندادن را تا حالا تجربه نکرده ام، ولی خوب در طول هفته گذشته بیشتر اجازه دادم که همسرم به من تلفن بزند و بعد من به او. من کاملا کنار کشیدم و اجازه دادم که او به من محبت خودش را بهم نشان دهم و بعد، من به او محبت نشان دادم. اجازه دادم که به همسرم، فرصت دهم تا او هم سهمی در زندگی مشترک ما داشته باشد. یک هفته گذشت و او دیروز با من گفت:« لاله، من به تو محبت دورنیم را نشان داده ام. تو آلان میتوانی عشقم را باور کنی، چون من عشق خودم را به تو ثابت کرده آم.»
البته بگویم که او هدیه ای برای من نخرید و من چند بار ازش خواستم، و لی بعد به خودم گفتم که نمیشه به روز هدیه ای را با عشق ازکسی طلب کرد؛ مگر اینکه طرف مقابل خودش راغب برای خریدن هدیه باشد. ما واقعا در فرهنگی بزرگ شدیم که یاد نگرفتیم تا زمانیکه افراد، نیاز مند و تشنه محبت هستند، به آنها عشق نشان دهیم، ولی به محض از دست دادن آن افراد، همه محبتهایمان را در مراسم سوگواری آنها، خرج میکنیم که به نظر من ارزش چندانی هم ندارد.
با آنکه استاد ما یک آقا هستند، ولی به نظرم استثناا، به عنوان یک مرد ایرانی، خیلی خوب توانسته اند در این تعادل بین کار و شغل خودبا ارتباط با خانواده شان، تعادل ایجاد کنند و همسر من باانکه سالها است ساکن امریکا است، هنوز نتوانسته آست که عشق و تعادل بین زمانهایی که سر کار هست را با زمانیکه در خانه است را ایجاد کند. نوشتن احساساتم در یک دفترچه، هم یک پیشنهاد بسیار جذاب است. ممنونم که نظرتو ن را برایم روراست و با صداقت نوشتید. چقدرخوب است که تجربه داشتن صبر و شکیبایی خودتون را برایم نوشتید.آرزویم این است که هر زمان به ایران سفر کردم، شما را از نزدیک زیارت کنم دوست خوبم.
به امید دیدار شما
روز یکشنبه ۲7 شهریور ماه سال ۱۴۰۱ هجری شمسی مطابق 18 ماه سپتامبر سال ۲۰۲۲ میلادی