زندگی با کمک خداوند شامل حرفهای خوش احساس برای اینکه مقداری حال و هوای شما را تغییر دهد نیست. بلکه شامل راهکارهای عملی و قوانین ثابت خداوند است که با استفاده از آن میتوانید زندگی خود را دگرگون کنید.
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 4.55 از 82 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

نشان های دریافت شده
دوشنبه یازدهم مارچ بیست بیست و چهار:
سپاسگزار خداوندی هستم که همواره من را بسمت خواسته هایم هدایت و حمایت میکند
سلام به استاد عزیزم و همه هم مسیران رشد و پیشرفت
فایل توضیحات تکمیلی یک
من همیشه عادت دارم که ابتدا هر فایلی را با تمرکز میبینم و گوش میدهم و هر جا که حرفهای استاد برخلاف عقیده من باشد و یا جدید باشد همونجا فایل را قطع میکنم و شروع به نوشتن دلایل خودم میکنم و بعد هم نمونه پیدا میکنم از مواردی که ذهنم بیان میکند و بعد هم نمونه و الگو پیدا میکنم از مواردی که استاد بیان کردند و اگر در مواردی که ذهنم مطرح کرده بود میتوانیتم مثال نقضی پیدا کنم انوقت به خودم میگفتم که حرفهای استاد درست هست و اینجوری برای خودم منطقی میکنم و مطلب را میپذیرفتم مثلا رژیم غذایی باعث لاغری میشود! این را به همین ترتیب برای خودم منطقی کردم
بارها هم شده که استاد مطلبی را بیان کرده اند که برایم جدید بوده است و همونجا فایل را متوقف کردم و از زندگی خودم و یا اطرافیانم مثال زدم
بعد هم که فایل به انتها رسید در طی روز وقتی سرگرم کاری هستم فایل ها را گوش میدهم ( در سر کار و یا موقع رانندگی و یا حتی موقع انجام کاری که نیاز به تمرکز ندارد مثلا برف پارو کردن!) و بعد حتما کامنتها را میخوانم و نکات جالبش را یادداشت میکنم ، البته نه همه آنها را ولی حتما تعداد زیادی را میخوانم و بعد شروع به کامنت نوشتن در سایت میکنم و در حالت عادی یک جلسه برای من حداقل یک هفته و یا بیشتر طول میکشیدو من حداقل روزی سه ساعت زمان میگذاشتم
وقتی که در شروع دوره دیدم که فایلها نوشتاری هست، ناراحت شدم چون دیگر نمیتوانستم در طی روز فایل ها را سر کار گوش کنم. از طرفی بارها و بارها نتوانستم ذهنم را کنترل کنم و میدیدم که فکرم به سمت مطالب متفاوت و نامرتبطی کشیده میشود و تمرکز کردن اصلا برایم راحت نبود و اینکه در طول روز هم نمیتوانسنم فایل ها را گوش کنم باعث میشد که شب که برمبگردم خانه اصلا هیچی از مطالبی که شب گذشته خوانده بودم را بخاطر نمی آوردم و باز از ابتدا شروع به خواندن مطالب میکردم!
بعد برای کنترل ذهنم یک کاغذ کنار دستم گذاشته بودم و موقع خواندن متن بکدفعه یادم میامد که باید که دوستم پیام واجبی را بدهم و همونجا یادداشت میکردم و بعد از اتمام کارم بهش پیام میدادم و قبلا که میخواستم تمرکز کنم و یاد کار عصب افتاده ای می افتادم و اگر امرا انجام میدادم بعدش حواسم میرفت سمت کار دیگری و یکدفعه میدیدم ساعت یک بامداد شده و من هیچ پیشرفتی نداشته ام و یا حتی اگر میگفتم که الان میخوام متنم را بخوانم نجواهای ذهنی سراغم می آمد که الان این موضوع به این مهمی را یادت میرود و بعد که فراموش کنی حسرت مبخوری و با یادداشت کردن توی کاغذ دیگر ذهنم نمیتوانست بهانه ای برای فراموشی بیاورداینجوری بود که میتوانستم تمرکز کنم
خیلی از مطالب این دوره برایم جدید بود و تازگی داشت و من در دفترم صفحه ها مینوشتم و راجع به حرفهای استاد مثال پیدا میکردم ( مخصوصا از تجربیات خودم در زندگی)
اتفاقا این مطلب نوشتاری برای من تجربه جدیدی بود هر چند هنوز باهاش کاملا اخت نشده ام ولی یک چالش جالبی هست برایم
با حرفهای استاد نکته جالبی یاد گرفتم که ما وقتی کامنت میخواییم و یا نوشته ای را میخوانبم داریم از زبان خودمان اون آگاهی و قانون را تصدیق میکنیم و شواهد اجرای آن قانون را به ذهن مان تایید میدهیم
اینکار در اطرافیان بصورت برعکس در حال انجام هست که هر خبر ناراحت کننده ای را بارها در گروههای خانوادگی بیان میکنند و این اطلاعات بصورت ناخودآگاه وارد ذهن ما میشود
در این مورد من تجربه ای دارم: در شرکت قبلی که بودم مدیر شرکت هر چند وقت یکبار از لب هایش یک صدایی در می آورد (لبهایش را مثل لب اسب میکرد و صدای اسب در می آورد نمیدونم چجوری بیان کنم )
من اذعان میکنم که از وقتیکه با این قضیه آشنا شدم و متوجه شدم که این اطلاعات را ما نااگاهانه وارد مغزمان میکنیم و تحت تاثیر قرار میگیریم اوایل دچار کج فهمی بودم و با افرادی که رودربایستی نداشتم بشدت برخورد میکردم
چون بارها اتفاق افتاده بود که مثلا نزدیکانم راجع به رفتار یک نفر دیگر صحبت کرده بود و من راجع به اون فرد راویه نگاهم ناخودآگاه تغییر کرده بود و تا چند ساعت و بلکه چند روز یاد رفتار اون فرد می افتادم و توی ذهنم باهاش صحبت میکردم و او را مورد نکوهش قرار میدادم و جالب اینجاست که اگر او را مثلا یک ماه بعد میدیدم باهاش سرد برخورد میکردم و دلیلم هم همون رفتاری بود که یکماه قبل با مثلا اون فرد از خانواده ام داشته است!
از طرفی خیلی برایم جالب بود که نزدیکانم بعد از گفتن اون موارد بمن خیلی راحت با اون فرد برخورد میکرد و انگار نه انگار که اتفاقی رخ داده است. برای همین تصمیم گرفتم که ازشون بخواهم که پشت سر بقیه غیبت نکنند و اوایل خیلی ناشیانه اینکار را انجام میدادم و برخورد قهرآمیز داشتم ولی کم کم تکاملم را طی کردم و یاد گرفتم که بحث را عوض کنم مثلا اگر راجع به رفتار همکارش بمن چیزی میگفت من خیلی راحت ازش میپرسیدم امروز خبر خوب چی داری بهمون بگویی!
این شیوه وقتیکه ایران رفته بودم خیلی عالی جواب داد و افراد فامیل که همواره قصد گله و شکایت داشتند با شنیدن این جمله مجبور میشدند که دنبال خبر های خوب در زندگی شان بگردند
البته ابن را هم بگویم که این رفتارم باعث شد که متهم بشوم که من داعشی هستم و بی احساسم و اصلا هم درد نیستم و بلد نیستم که به درد دل افراد گوش بدهم( من قبلا ادمی بودم که به درد دل همه گوش میدادم )شنیدن این موارد از نزدیکانم برایم راحت نبود ولی سر این مورد یکدنگی به خرج میدادم تا جاییکه مادرم بهم میگفت حالا که رفتی از ما دور شدی دیگر مشکلات خانواده برایت مهم نیستند و ما نمیتوانیم برایت درد دل کنیم(شنیدن این عبارات برای منی که قبلا دنبال تایید والدینم بودم بسیار ناخوشایند بود)
ولی انجامش دادم و بهشون میگفتم شما حق دارید که هر حرفی را که تمایل دارید بزنید و گوش من هم برای خودم هست و حق دارم اونچه که دلم میخواهد را بشنوم
از نتیجه این تصمیمم راضی هستم چون با نشنیدن اخبار مشکلات داخلی فامیل نه میتوانستم به آنها کمکی کنم و نه کاری از دستم بر میامد و فقط فکر و ذهن من مشغول میشد
بارها در بین اختلافات فامیل، از من خواسته شد که با طرفین صحبت کنم و من هم البته حرف میزدم ولی برخلاف قبل بهشون نمیگفتم که اینکارو بکن و یا اونکارو بکن. من فقط تجربه زندگی خودم را در اون زمینه بیان میکردم و در انتها به فرد میگفتم که انتخاب با خودت هست و خودت مسوول هستی
نمونه آخری آن هم که در این دوره برایم اتفاق افتاد آرامش من بسیار عالی بود و با اینکه مشکل خانوادگی برای نزدیکانم پیش آمده بود که ممکن بود عزیزانم هم تحت تاثیر قرار بگیرند و این باعث شده بود که هر لحظه فکرم مشغول باشد و فقط خداوند من را هدایت میکرد و میگفتم که «من به پلن خداوند ایمان دارم» و این باعث آرامش من میشدهرچقدر که اطرافیان میخواستند اخبار جز به جز بهم بدهند من میگفتم که ایشالله درست میشود و شما نگران نباشیدو البته چون یکی از نزدیکانم ازم راهنمایی خواست من باهاش صحبت کردم میگفتم که بهترین تصمیم را بگیر که خودت خوشحال باشی و تو آدم توانمندی هستی.این از دستاوردهای این دوره برای من بود که در اون طوفان من کاملا آرامش داشتم.
«تنها راهی که میتوانید خداوند را به خدمت خودتان بگیرید این هست که آرامش داشته باشید.نمیتوانید آرامش نداشته باشید و انتظار داشته باشید که خداوند در زندگی تان یک حرکتی بزندالهامات خداوند وارد ذهن ناآرام نمیشود و اگر هم بشود اون هدایتها شنیده نمیشود »
دقیقا این موارد را من تجربه کردم
قبل از شروع دوره من هیچ انتظاری از خداوند نداشتم، چیزهایی که میگفتم ارزو بود نه خواسته ای که اطمینان داشته باشم که بهشون میرسمبه قول استاد « خواستههات را باید با قدرت از خدا بخواهی»
و چقدر این متن درست هست که هر چقدر انتظارت از خداوند بیشتر باشد دیگر روی انسانها و کمک اونها حساب نمیکنی و این یعنی توحید و این یعنی شرک نداشتن و شرک تنها گناهی هست که بخشیده نمیشود
من به خودم برای این مسیری که طی کردم و تا اینجا ادامه داده ام افتخار میکنم
منتظر خیرهای عالی من باشید شاد و رو به رشد باشید