وقتی چاق بودم، فقط دو حالت رو میشناختم: سیر یا خفه. اصلاً نمیدونستم گرسنگی واقعی چه حسیه. اگه بعد از ناهار به حالت خفگی نمیرسیدم، به مادرم اعتراض میکردم که «غذا کم بود، سیر نشدم». سالها بعد فهمیدم دلیل چاق شدن من نه شکمم بود و نه غذاهای مادرم؛ دلیلش باوری بود که از بچگی در ذهنم ساخته شده بود.
این نوشته جلسه پنجم از دوره رایگان ۱۲ جلسهای لاغری با ذهن است. در جلسه چهارم (عادتهای چاقکننده) دیدیم که عادتها از باورها ساخته میشن. امیدوارم جلسههای قبل رو چند بار دیده باشی. چون هر بار که تکرارشون میکنی و به زندگی خودت فکر میکنی، مانعهای متناسب شدن رو بهتر پیدا میکنی. در این جلسه میخوام از مهمترین موضوع چاقی صحبت کنم: باور کردن چاقی.
همهی جلسهها رو روی گوشیت داشته باش. با اپلیکیشن لاغری با ذهن میتونی ویدیو و صوت جلسهها رو دانلود کنی و بدون اینترنت هم ببینی و گوش بدی.
در این جلسه میآموزیم:
🧠 مهمترین دلیل چاق شدن: باور کردن چاقی
وقتی کسی باور کنه که چاق شدن براش طبیعیه، ذهنش فرمولهایی میسازه و بر اساس همون فرمولها رفتارها و عادتهایی در اون ایجاد میکنه که به سمت چاقی میبرنش. این کار اصلاً به تصمیم اون آدم ربطی نداره. همهاش ناخودآگاهه.
خیلی سادهترش اینه که همین ذهنی که توانایی چاق کردن ما رو داشته، توانایی متناسب کردن ما رو هم داره. فقط باید همونطور که برای چاقی ازش استفاده کردیم، برای لاغری هم ازش استفاده کنیم. ولی اول باید بفهمیم این باور از کجا و چطور در ذهن ما شکل گرفته.
🛤️ چهار مسیری که آدمها رو به چاقی رسونده
از نوشتهها و پیامهای اعضای سایت، میشه آدمهایی رو که اضافه وزن دارن در چند گروه دید. مسیر هر گروه با بقیه فرق داره، ولی نتیجه یکیه: باور کردن اینکه چاق شدن طبیعیه.
۱. کسانی که از بچگی چاق بودن
من خودم از این گروهم. تا جایی که یادمه، حتی قبل از مدرسه، اضافه وزن داشتم و عکسهای بچگیم هم همین رو نشون میده. برای ما چاق شدن مثل یاد گرفتن زبان مادری بود. همونطور که حرف زدن و راه رفتن رو یاد گرفتیم، خیلی ساده چاق شدن رو هم یاد گرفتیم.
بچه رفتار پدر و مادرش رو میبینه و یاد میگیره. حتی اگه فقط یکی از والدین اضافه وزن داشته باشه، نقش زیادی در یاد گرفتن چاقی داره. گاهی هم پدر و مادر متناسبن، ولی مادر دوست داره بچهاش تپل باشه. چون خیلی از مادرها، مخصوصاً در گذشته، تپل بودن بچه رو نشونهی مادر لایق بودن میدونستن. مادر من هم از همین مادرها بود.
ما بچهها هم با دیدن رفتار پدر و مادر و شنیدن جملههایی مثل «چاقی در خانوادهی ما ارثیه» یا «همهمون چاقیم و هر کاری کنیم چاق میمونیم»، باور کردیم که چاق شدنمون طبیعیه.

۲. لاغرهایی که خواستن کمی تپل بشن
گروه دیگه کسانی هستن که تا یه سنی خیلی لاغر بودن، طوری که گاهی مسخرهشون میکردن. خیلیهاشون که برای مشاوره پیش من میان، میگن «ما فقط میخواستیم یه کم پرتر بشیم تا خوشلباستر باشیم و بقیه هم خوششون بیاد». برای همین خودشون رو به پرخوری وادار کردن یا دارو خوردن.
مشکل اینجاست که هیچکدومشون عدد مشخصی تعیین نکرده بودن. یعنی نگفته بودن «میخوام ۴ کیلو اضافه کنم». فقط میخواستن چاقتر بشن. وقتی ذهن فرمول چاقتر شدن رو ساخت، دیگه معلوم نبود کجا متوقف بشه. امروز خیلی از همین آدمها ۳۰ یا ۴۰ کیلو اضافه وزن دارن و از این بابت خیلی ناراحتن.
بنابراین اگه فکر میکنی خیلی لاغری و فقط به خاطر حرف مردم میخوای تپل بشی، در حالی که خودت با وضعیتت مشکلی نداری، اصرار نکن ذهنت رو در مسیر چاق شدن بذاری. وقتی این اتفاق بیفته، مهار کردنش ساده نیست.
۳. وقتی پزشک گفت «این دارو چاقت میکنه»
کسی به خاطر یه مشکل پیش پزشک میره و پزشک دارویی تجویز میکنه و میگه «مراقب باش، این دارو اشتها رو زیاد میکنه و چاقت میکنه». چون همهی ما به پزشکها اعتماد داریم، همین یه جمله شاید به اندازهی یک سال تکرار یه جمله در ذهن ما اثر بذاره.
از همون روز اون آدم، با اینکه نگرانه، در ذهنش منتظره که چاق بشه. چون با خودش میگه «دکتر گفته و من هم دارم قرص رو میخورم». کمکم رفتارهای غذاییش عوض میشه و اضافه وزن پیدا میکنه. جالبه که خیلیهاشون وقتی پیش من میان، دو ساله دارو رو کنار گذاشتن ولی هنوز چاقن. میگن «اون قرص تأثیرش رو گذاشته». در حالی که قرص نبود که اثر گذاشت؛ این خودشون بودن که با باور کردن اون جمله، فرمول چاقی رو در ذهنشون ساختن.
۴. اضافه وزن بعد از بارداری
خیلی از خانمها تا قبل از بارداری اندام متناسبی دارن. ولی وقتی باردار میشن، چون تجربهای ندارن، به حرف بزرگترها گوش میدن. هر کسی که چند بار بارداری رو تجربه کرده، یه توصیه میکنه: «این رو بخور تا بچه قوی بشه»، «اینها رو با هم قاطی کن و بخور تا بچه سالم باشه».
در این گروه، روند برعکسه. یعنی خودشون با بیشتر خوردن، اضافه کردن وعدهها و خوردن چیزهایی که قبلاً نمیخوردن، فرمولهای ذهنیشون رو دستی عوض میکنن. چون این کار شش هفت ماه ادامه داره، این شکل غذا خوردن برای ذهنشون عادی میشه. بعد از زایمان هم خیلیها باور دارن هر چی بیشتر بخورن، شیرشون بیشتر میشه. این باور اشتباه هم باعث میشه باز بیشتر بخورن.
من که از بچگی کمکم و گرمبهگرم چاق شدم، فرصت داشتم خودم رو با چاقی تنظیم کنم. وقتی در نوجوانی حس کردم سنگینتر شدم، دیگه با بچهها در کوچه نمیدویدم چون زود خسته میشدم. استخر نمیرفتم چون خجالت میکشیدم لباسم رو دربیارم. ولی کسی که در شش هفت ماه ۲۰ یا ۳۰ کیلو اضافه میکنه، اصلاً آمادگیش رو نداره. یهو هیچکدوم از لباسهاش اندازهاش نیست و حال روحیش هم خیلی بد میشه.
۴- ازدواج، بلوغ و باورهای دیگه
من وقتی ۱۲ یا ۱۳ سالم بود، زیاد میشنیدم که «آدم وقتی ازدواج کنه، چاقتر میشه». پسر عموهام رو هم میدیدم که بعد از ازدواج چاقتر شده بود. این حرف و این نمونه اصلاً به من ربطی نداشت، چون هنوز سن ازدواجم نبود. ولی ذهنم همهی اینها رو بهعنوان مدرک ثبت کرد. بنابراین وقتی آدم ازدواج میکنه، این فرمولِ از قبل ساختهشده فعال میشه و رفتار غذاییش کمکم تغییر میکنه.
باور «بلوغ در دخترها باعث چاقی میشه» هم همینطور عمل میکنه. هیچکدوم از این باورها دلیل علمی ندارن، ولی وقتی بارها شنیده بشن، ذهن باورشون میکنه.
📈 ذهن همیشه دنبال «بیشتره»
یکی از ویژگیهای ذهن ما اینه که همیشه دنبال بیشتر شدنه. کسی که درس خوندن رو دوست داره، میخواد ادامه بده. کسی که کسبوکارش رو دوست داره، میخواد گسترشش بده. کسی که به یه هنر علاقه داره، میخواد در اون پیشرفت کنه.
مشکل اینجاست که برای ذهن فرقی نمیکنه چیزی که یاد گرفتیم به نفعمونه یا به ضررمون. بنابراین وقتی چاقی رو یاد گرفتیم، ذهن هر روز تلاش میکنه کمی بیشترش کنه. یعنی یه ذره چاقتر، باز یه ذره چاقتر.

🧭 مغز فرماندهی خوردن ماست
همهی کارهای بدن ما زیر کنترل مغزه؛ نفس کشیدن، پلک زدن، ضربان قلب و گردش خون. رفتار غذایی ما هم همینطوره. خیلیها فکر میکنن معدهشون باعث چاقیشونه و میگن «معدهام گشاده». بعضیها هم میگن «بدنم شیرینی میکشه». ولی بدن بهتنهایی هیچ فرمانی صادر نمیکنه. تا وقتی اول در ذهنم تصمیم نگیرم، دستم حتی تکون نمیخوره.
بدن آدمها از نظر نیاز به انرژی هم تقریباً فرقی با هم نداره. ورزشکارها با اینکه خیلی فعالیت میکنن، اینطور نیست که خیلی بیشتر از ما غذا بخورن. ولی من وقتی چاق بودم، کافی بود یه روز چند صد متر پیادهروی کنم تا حس کنم «امروز خیلی فعالیت کردم و انرژی زیادی از دست دادم». بعد اون روز بیشتر غذا میخوردم. اینها همه فرمولهای اشتباه ذهن من بود.
چرا آدمهای لاغر وزنشون رو از قبل میدونن؟
اگه از یه آدم چاق بپرسن «شش ماه دیگه چند کیلو هستی؟»، معمولاً نمیتونه با اطمینان بگه همین وزنی که الان داره. ولی خیلی از آدمهای متناسب رو دیدم که میگن «سی ساله هر وقت میرم روی ترازو، ۶۴ کیلو هستم».
دلیلش اینه که رفتار غذایی یه آدم متناسب مثل نفس کشیدن و ضربان قلبش خودکاره. ولی رفتار غذایی یه آدم چاق با بقیهی رفتارهای بدنش فرق داره. چون خوردن تنها کاریه که در انتخابش آزادیم. خداوند ما رو در انتخاب غذا آزاد آفریده و برای همین فرمولهای خوردن قابل تغییرن. هر بار هم که بر اساس یه فرمول عمل میکنیم، اون فرمول پررنگتر میشه.
🖼️ تصویر ذهنی چاق و جنگ با رژیم
وقتی باور میکنیم چاق شدن برای ما طبیعیه، یه تصویر چاق از خودمون در ذهنمون شکل میگیره. مغز هم بر اساس همین تصویرها فرمول میسازه و فرمان میده. ما فقط اجراکنندهی این فرمانها هستیم.
به همین دلیل وقتی با رژیم سخت وزن کم میکردم، مطمئن بودم دوباره چاق میشم. چون تصویر ذهنیم با فشار به بدن عوض نشده بود. وقتی رژیم میگیری، داری با فرمان مغزت مقابله میکنی. مغز میگه بخور و تو که همیشه اطاعت کرده بودی، حالا نمیخوای فرمان رو اجرا کنی. این نافرمانی باعث درگیری ذهنی و عصبی شدن میشه و در این درگیری همیشه ذهن برنده است.
یادمه یه بار در برنامهی رژیمم نوشته بودن «۶ قاشق برنج». من قاشق رو از ته دیس پر میکردم و آروم بالا میآوردم تا روی قاشق یه کوه برنج درست بشه. شش قاشق برمیداشتم، ولی اندازهی دوازده قاشق! این یعنی ذهنم داشت فرمان خودش رو اجرا میکرد و من فقط ظاهر برنامه رو رعایت میکردم.

😮💨 من فقط سیری و خفگی رو میشناختم
آدمهای متناسب دو حالت رو میشناسن: گرسنگی و سیری. ولی من دو حالت دیگه رو میشناختم: سیری و خفگی. یعنی جایی که اونها دست از خوردن میکشیدن، تازه شروع من بود. من فکر میکردم اون فشاری که در شکمم حس میکنم یعنی سیر شدن. بنابراین فرمول ذهن من این شده بود: «خوردن تا وقتی ادامه داره که به حالت خفگی برسم».
ساعت یک یا دو ظهر به حالت خفگی میرسیدم و چون سنگین میشدم، میخوابیدم. ساعت چهار و نیم بیدار میشدم و مادرم عصرها همیشه چایی با کلوچههای محلی که خودش خیلی خوب درست میکرد آماده میکرد. چون از حالت خفگی یه کم پایینتر اومده بودم، دوباره میخوردم. صادقانه بگم، سهم زیادی از چاقی من به خاطر همین کلوچههای عصر بود.
خیلیها میگن «اشتهای من زیاده». ولی اشتها کجای بدنه؟ ما معده داریم و میدونیم کارش چیه. غدههایی داریم که آنزیم ترشح میکنن. ولی هیچ غدهای به اسم غدهی اشتها نداریم. اشتها فقط یه فرمول ذهنیه. ما چون پرخوری میکنیم فکر میکنیم اشتهامون زیاده. در حالی که اشتهامون زیاد نیست؛ فرمول چاق شدنمون قویه.

🌳 اول ریشه رو پیدا کن
تا وقتی ریشهی یه مشکل رو پیدا نکنیم، نمیتونیم برای همیشه حلش کنیم. اگه میوههای یه درخت آفت زده باشن، هر چقدر به میوهها سم بزنی یا میوهها رو بکنی، میوهی بعدی هم آفت میزنه. باید سراغ ریشه رفت. چاقی هم همینطوره.
بنابراین در تمرین این جلسه باید بفهمی از چه زمانی و چرا اضافه وزن پیدا کردی. وقتی دلیل واقعی رو پیدا کنی، از سردرگمی و توجیههایی مثل ارث و سوختوساز بیرون میای. میفهمی داستان چاقی خودت چیه. بعد وقتی برای حلش اقدام کنی، حس توانایی در تو شکل میگیره و باور میکنی که واقعاً میشه متناسب شد.
📝 تمرین مهم: پیدا کردن دلیل چاق شدن خودت
🌟 مرحله اول: از کی و چرا اضافه وزن پیدا کردی؟
جواب این سؤالها رو کامل و با جزئیات در بخش نظرات بنویس:
- جزو کدوم گروهی؟ از بچگی چاق بودی، یا از یه زمانی به بعد چاق شدی؟
- اگه از بچگی چاق بودی: عادتهای غذاییت شبیه کیه؟ پدر؟ مادر؟ چقدر شبیه اونها غذا میخوری؟
- اگه از یه زمانی به بعد چاق شدی: اون زمان چه اتفاقی افتاد؟ پزشکی چیزی بهت گفت؟ ازدواج کردی؟ باردار شدی؟ یا جملهای رو از دیگران شنیدی و باورش کردی؟
- بر اساس این باور، چه عادتهایی در تو شکل گرفت؟
مثلاً: «من از بچگی اضافه وزن داشتم و رفتار غذاییم شبیه مادرمه.» یا «بعد از مصرف یه دارو و حرفی که پزشک زد، باور کردم چاق شدنم طبیعیه و کمکم به این وضعیت رسیدم.»
🌟 مرحله دوم: سیری یا خفگی؟
- بعد از غذا واقعاً حس سیری داری یا حس سنگینی و خفگی؟
- به نظرت نشونههای واقعی سیر بودن چیه؟
- نشونههای خفگی و پرخوری چیه؟
✏️ صادقانه بنویس الان در چه وضعیتی هستی.
توصیه اکید: بعد از دیدن فایل آموزشی قسمت پنجم، این ویدیو را تماشا کنید.
در جلسه بعد (قسمت ششم: پرخوری عصبی چیست) میبینیم ذهن چطور فرمولها رو گسترش میده و این فرمولها چطور عادتهای پرخوری رو در ما میسازن.
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
۱. مهمترین دلیل چاق شدن چیه؟
باور کردن چاقی. وقتی باور کنیم چاق شدن برای ما طبیعیه، ذهن فرمولهایی میسازه که رفتار و عادتهای ما رو به سمت چاقی میبره، بدون اینکه خودمون تصمیمی گرفته باشیم.
۲. چرا بعد از قطع دارو هنوز چاقم؟
چون دارو نبود که اثر گذاشت؛ جملهای که دربارهی چاق کردن دارو شنیدی و باورش کردی، فرمول چاقی رو در ذهنت ساخت. این فرمول با قطع دارو از بین نمیره و باید در ذهن تغییر کنه.
۳. چرا بعد از بارداری چاق میشیم؟
چون در دوران بارداری با توصیهی دیگران بیشتر و متنوعتر غذا میخوریم و بعد از زایمان هم فکر میکنیم غذای بیشتر یعنی شیر بیشتر. این رفتارها در چند ماه برای ذهن عادی میشن و بعد از بارداری هم ادامه پیدا میکنن.
۴. چرا باید بفهمم از کی چاق شدم؟
چون تا ریشهی یه مشکل رو پیدا نکنی، نمیتونی برای همیشه حلش کنی. وقتی بدونی چاقیت از کجا شروع شده، از توجیهها بیرون میای و میدونی باید کدوم باور رو تغییر بدی.
امتیاز 4.02 از 265 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!











نشان های دریافت شده
به نام خدا
قدم پنجم – مرحله ی اول ( چاق ناآگاه )
من از اول عنوان چاقیم را میدانستم و درک میکردم . من از کودکی چاق بودم . چون این تصویر به من داده شده بود ، به خاطر ترس مادرم از چاق شدن من و محدود بودن من در خوردن مواد غذایی و رفتار متفاوتی که در برخورد با من میشد ، این باور را در من به وجود آورد که من چاق هستم . رفته رفته که بزرگتر شدم ، این چاقی هم با من بزرگ شد .
یادم میاد که مادر بزرگم برای تشویق نوه هاش ، میگفت هرکسی غذایش را تا ته بخورد ، فرشته برای او جایزه می آورد و همیشه برای من جای سوال بود ، چرا فرشته برای من هم جایزه می آورد ؟ من که چاق هستم . و این دو تضاد رو درک نمیکرد م .چون چاقی = دوست داشته نشدن بود و اتقافا عیب بود ونباید برای من هم جایزه می آورد و این رفتار متفاوت از رفتار مادرم بود .بماند که در کودکی من مادرم را تاحد خدا بزرگ میدانستم و راضی کردن او ، سختترین کار دنیا بود . چون هرکاری میکردم ، همیشه علتی بود که دعوا شوم ، حتی اگر خواسته ی او و خوشحال شدن او بود ، بازهم مشکلی بود که دعوا شوم . یادش بخیر ، در مورد فرشته ها چقدر زود باور میکردیم و چه حس خوشایندی بود که فرشته ها یواشکی در اپن آشپزخانه ی مادربزرگمون برای ما جایزه میگذارند .
من تنها نوه ی چاق بودم و چاقی را پذیرفته بودم و بخشی از من بود . برادرم برعکس من لاغر بود . یک تفاوتی هم که باهم داشتیم ، او همه چیز را نمیخورد و انتخاباتش از خوردن محدودتر از من بودولی من همه چیز دوست داشتم . من زیاد خوردنم را عامل اصلی چاقی میدانستم ، چون جمله ی اینقدر نخور را میشنیدم . من مثل دخترهای همسن و سالم لباس نمیپوشیدم ، چون چاق بودم و به من نمی آمد و همیشه ته دلم از این بابت حس بدی داشتم و باعث شد حس دوست داشتنی بودن نگیرم و نمیدونستم چرا این عیب در من است ولی مهری بود در جواب حس بی مهری هایی که از سمت خانواده میگرفتم . گرچه اونها ذهن مشغولی زیادی داشتند وچون من اولین نوه و اولین بچه بودم ، رفتارها بامن متفاوتتر بوده و بزرگتر که میشدم ، میفهمیدن ، این رفتار اشتباه بوده ، پس برای بچه ی دوم نمیکنیم . من این تفاوت ها رو میدیدم ولی خب زمانی نبود که بتوانم درک کنم . چاقی در من متولد شد چون باور داشتم که چاقی در من طبیعیه و مهری میشد برای دلیل اینکه چرا با من بدرفتاری میشه یا چرا هیچوقت کافی نیستم یا چرا اینقدر انتقاد میشم . چاقی برای من بار احساسی منفی داره . چون بخشی از اون سپر فقدانم بود . وسیله ای بود برای تایید این بی احترامی ها و پذیرش از سمت خودم . پس من دلیل کافی برای کاهش وزن داشتم . من عامل اصلیم را زیاد خوردن میدیدم و جلوی شیر آب را گرفتم تا متناسب شوم و خیلی از اون احساس هایی که بوی فقدان می آمد ، انگار از من خارج میشد و من احساس بهتری از خودم داشتم . بماند که همان احساس بی ارزشی به قوت خودش در درونم مانده بود و من بعد از برطرف کردن هر مشکلی تازه میفهمیدم که همچنان خیلی از رفتار و عملکردهای مرا در دستش گرفته و تازه فهمیدم هریخشی از زندگیم را در بیرون بهبود میدم ، این بخش همچنان با من در حال زندگی کردن است . چون من هم دکتر شدم و هم لاغر، ولی همچنان اون احساس ناکافی بودن ، درمن بود . بماند که همین حس یا همین آزمون و خطا ، چون مثل اکثر مردم فکر میکردم و شروع به فتح قله های اورست میشدم ، هیچوقت بخشهای درونی مرا پر نکرد . درسته ، خیلی از مهارتهام و خیلی از بخشهای وجودم با حرکت درمسیر ،انگار از ته اعماق به سطح امده و چون روشن میشد ، تاریکی محو و شروع به رشد کردن میکرد ، ولی ریشه همچنان مثل یک درخته 100 ساله که از خودش دوره به قوت خودش باقیه . یکی از اون برگهای فقدان این درخت ، چاقی من بود . من لاغر شدم و داستان من اینجا ختم نشد . فهمیدم که دوباره چاق میشوم وچون لذت لاغری را حس کردم ، دوباره برگشتن به اون محدودیت برای من زجر آور بود و کشمکش های ذهنم شروع شد ! من زندگی و اسودگی خیال نداشتم و اون زمان ، کم بودن اراده م را علت اصلی میدانستم ولی من کم اراده نبودم ، فقط از جنگیدن خسته میشدم . چون به هرحال راهی پیدا میکرد برای افزایش وزن که بعضی وقتها خودم هم نمی فهمیدم واینجا بود که اعتمادم در نگه داشتن وزنم کم و کمتر میشد . هرروشی را رفتم ، وزن من باز برمیگشت . این کشمکش برای من خیلی سخته و تحت هیچ عنوانی دلم نمیخواد کوله باری از چربی را در اطراف بدنم با خودم بگردم و دوباره لباس های محدود و سن و سال و حال و هوای الان من هم مثل دوران کودکی بویی از احساس بد بدهد . چون چه بخواهم یا نخواهم زمان در گذره و همانطور که گذشته هرگز درست نمیشه ، زیستن در زمان حال که بوی گذشته را میدهد برای من دردناک تر است . واسه همین جلوی شیر آب را بارها و بارها گرفته ام . پس دلیل کافی برای لاغریم دارم . ولی آره ! من چاقی خودم را طبیعی میدانستم و زندگی کردن در آن وضعیت برای همیشه را بعد از سن 17 سالگی ، هرگز نپذیرفتم وهمچنان درحال کشمکش هستم و بارها وزنم در نقطه ی حس خوب من کم شده و بعد از حل نتیجه آن، تا ذهنم از کنترل خوردن فاصله میگرفت ، اضافه وزن دوباره به من سلام میکرد .
شاید من چاقم ، من زیاد می خورم و من کنترلی درخوردنم ندارم ، برای من باور عمیق باشد ولی من زمانی هم که لاغر بودم ، به خاطر تجربه هام اماده ی برگشت دوباره ش را داشتم ، چون ذهنم با من درحال جنگ بود و او برنده میشد وهمیشه میگفتم چرا ذهن و بدنم با من دشمن هستند ؟! و خب افراد زیادی هم بودند که مثل من در جنگ با کاهش وزن بودند و بعضی ها موفق شدند اون کاهش وزن را نگه دارند ولی من متاسفانه همه ش برمیگشتم . شاید اونها هم برمیگشتند ، ذره بین تو زندگیشون نبودم که ! شاید هم اونها هم مثل من خوددرگیری داشتند و من نمیدانستم .
قدم پنجم – مرحله ی دوم ( احساس سیری و خفگی )
دقیقا ! چون الان هم تجربه ش را دارم . زیاد هوس میکنه . زیاد دوست داره بخوره وزمانی دست از غذا میکشه که احساس کنه سنگینه یا خیلی از معده بالا اومده و وقتی اون حالت رفع شد ، سیگنال خوردن داده میشه . پس من خیلی شاهکار کردم که نذاشتم این فرمولها من رو تبدیل به بشکه کنند. الان به نقطه ای از تسلیم رسیدم . با خودم که صحبت میکنم ، میگم نگار ، هرکاری کردم برای تجربه ی حال بهترت بود ولی وقتی نزاع زیاد بشه ، به هرحال یه قسمت وجود آدم تسلیم میشه و واقعا به دنبال راه حلی هستم ، نه به دنبال راه اسون یا سختش ، بلکه راهی که این کشمکش ذهنی را تا آخر عمر ازبین ببره . چون من هیچوقت چاقی را بخشی از خودم نمیپذیرم و زندگی در جسم چاق برای من سختتر از کشمکش های ذهنی است . پس به خودم امیدواری میدم و باتوجه به تمرین قدم قبلی و بیشتر شدن آگاهی الانم درمورد فاصله ی نقطه ی خفگیم تا سیریم ، میخوام زمانی که حس کردم سیرم ، سعی میکنم کلمه ی میل ندارم را بگم و عمل کنم . میدونم قطعا مقاومت میکنه و تا الان هم کرده ،چه بسا با تجربه ی آن بیشتر مفهوم این ریشه و علت چاقی آن را درک کنم . شاید فرمولهای زمان نوزادیم رو به یاد بیارم ، به هرحال باور دارم که همه ی ما از پیدایش متناسب بودیم . امیدوارم که این فرمول ها و این اختلال که کشمکش با خودم را بالا میبره برای همیشه تموم شه . من دنبال آرامش و صلح با خودمم ، به خاطر همین هم هست سعی کردم بشناسمش ، چون خیلی از کارهاش برای من نامفهوم بود . چون من هرکاری را برای رشد و پیشرفتش میکردم. چه بسا از روش درست نبوده.امیدوارم اینبار با زبان خودش بتونم این مشکل را ریشه ای حل کنم .
شرح حال من : کاملا فاصله ی از نقطه ی خفگی تا سیریه و من به خودم ایمان دارم که من پتانسیل زیادی درخوردن زیاد دارم و زمانی دست از خوردن میکشم که حالت تهوع راحس کنم یا غذا از معده م بالاتر میرود و یکم که بگذرد بازهم میگوید بخور ! بخور! نمیدانم چون به خوردنم توجه میکنم ، میبینیمش یا بوده و من با رژیم صدای این انرژی را خفه میکردم . الان که در محدودیت نیستم ، صدایش را میشنوم . به شدت سیر است ولی دوست دارد بخورد ، هرچی که باشد . مثل چایی ، قهوه اون هم در حالت خفگی ! پس باوری درمن فعال است یا به رسم قدیم اونقدر عادت کرده که غیر ازاین عمل کند برایش به نظر غیرطبیعی می آید . باز هم خداروشکر که یک تفاوت دیگرم را هم با افراد متناسب فهمیدم . من سیر بودن را تجربه کرده ام ، یک تکنیکی به نام خوردن درزمان حال بود و در حد دوقاشق هم درواقع سیر بودم ولی لذت خوردن برای من شیرین تر بود . من گرسنگی هم تجربه کردم ؛ مثلا فستینگ که اولین لقمه ای که بعد از fast در دهنم میذارم اینقدر درمن لذت بخش و تاثیر گذار هست که در زمان خوردن آن چیز در حالت سیری ، اون حس را به من نمیدهد ، فقط احساس سنگینی میکنم و شاید کمی هم خواب آلودم میکند. یادم میآید زمانی که کنکور داشتم ، خودم میفهمیدم که زمانی که شکمم پر نیست حس و حال و انرژی بهتری دارم . یک رژیمی آخرها قبل از اینکه اینجا بیایم گرفتم که اینبار گرسنگی را تجربه نمیکردم ، ولی سرعت کاهش وزنم به شدت پایین تر بود و در سه هقته 1 کیلو یا 1 کیلو و200 گرم کم میشدم . بعد یه هفته اینقدر حال بدنم خوب شده بود که خودم حس میکردم ، در بدنم تغییراتی کرده ، من سیری را تجربه میکردم . من سنگینی را تجربه نمیکردم ، یا خواب آلودگی یا احساس سنگینی در من رفع شده بود و در مسیر به تعادل رسیده بودم ولی خب زندگی در دنیای بیرون ، من باید از غذاهایی پیروی میکردم که متفاوت از غذای خانوادم یا بیرون بود و مرا در محدودیت میگذاشت ولی برای اولین بار حال بدنم نسبت به رژیم هایی که گرفته بودم بهتر بود. شاید هم اینها را باید تجربه میکردم که اصول صحیج خوردن را در زندگی روزمره که همه هر مواد غذایی که ارزش غذایی چندانی نداره را به بدن خود تزریق میکنند را حس و تجربه کنم . من کاری به اختلال پرخوری ندارم ، اون بحثش جداست ولی به نظر من ، خوردن مواد غذایی کم ارزش مثل کشیدن همون سیگاره چون در دراز مدت اثراتش رو میبینیم و حتی بهش عادت میکنیم . ولی کسی مثل من که اختلال پرخوری دارد ، باخوردن همان غذاهای سالم هم چون اختلال پرخوری دارد ، چه بسا به نتیجه ی ثابتم که چاقیست برسد . چون خیلی از گیاه خوارهایی که دیدم و زیاد کاهو و سبزیجات میخوردن ، اکثرا چاق بودن ! یا شانسی اون افراد گیاه خواری که من باهاشون آشنا بودم ، چاق بودند. پس دستور غذایی سالم هم که پر فیبر و اصولی تر از غذاهای امروزی هست هم ، انهارا متناسب نکرده بود .