وقتی چاق بودم، فقط دو حالت رو میشناختم: سیر یا خفه. اصلاً نمیدونستم گرسنگی واقعی چه حسیه. اگه بعد از ناهار به حالت خفگی نمیرسیدم، به مادرم اعتراض میکردم که «غذا کم بود، سیر نشدم». سالها بعد فهمیدم دلیل چاق شدن من نه شکمم بود و نه غذاهای مادرم؛ دلیلش باوری بود که از بچگی در ذهنم ساخته شده بود.
این نوشته جلسه پنجم از دوره رایگان ۱۲ جلسهای لاغری با ذهن است. در جلسه چهارم (عادتهای چاقکننده) دیدیم که عادتها از باورها ساخته میشن. امیدوارم جلسههای قبل رو چند بار دیده باشی. چون هر بار که تکرارشون میکنی و به زندگی خودت فکر میکنی، مانعهای متناسب شدن رو بهتر پیدا میکنی. در این جلسه میخوام از مهمترین موضوع چاقی صحبت کنم: باور کردن چاقی.
همهی جلسهها رو روی گوشیت داشته باش. با اپلیکیشن لاغری با ذهن میتونی ویدیو و صوت جلسهها رو دانلود کنی و بدون اینترنت هم ببینی و گوش بدی.
در این جلسه میآموزیم:
🧠 مهمترین دلیل چاق شدن: باور کردن چاقی
وقتی کسی باور کنه که چاق شدن براش طبیعیه، ذهنش فرمولهایی میسازه و بر اساس همون فرمولها رفتارها و عادتهایی در اون ایجاد میکنه که به سمت چاقی میبرنش. این کار اصلاً به تصمیم اون آدم ربطی نداره. همهاش ناخودآگاهه.
خیلی سادهترش اینه که همین ذهنی که توانایی چاق کردن ما رو داشته، توانایی متناسب کردن ما رو هم داره. فقط باید همونطور که برای چاقی ازش استفاده کردیم، برای لاغری هم ازش استفاده کنیم. ولی اول باید بفهمیم این باور از کجا و چطور در ذهن ما شکل گرفته.
🛤️ چهار مسیری که آدمها رو به چاقی رسونده
از نوشتهها و پیامهای اعضای سایت، میشه آدمهایی رو که اضافه وزن دارن در چند گروه دید. مسیر هر گروه با بقیه فرق داره، ولی نتیجه یکیه: باور کردن اینکه چاق شدن طبیعیه.
۱. کسانی که از بچگی چاق بودن
من خودم از این گروهم. تا جایی که یادمه، حتی قبل از مدرسه، اضافه وزن داشتم و عکسهای بچگیم هم همین رو نشون میده. برای ما چاق شدن مثل یاد گرفتن زبان مادری بود. همونطور که حرف زدن و راه رفتن رو یاد گرفتیم، خیلی ساده چاق شدن رو هم یاد گرفتیم.
بچه رفتار پدر و مادرش رو میبینه و یاد میگیره. حتی اگه فقط یکی از والدین اضافه وزن داشته باشه، نقش زیادی در یاد گرفتن چاقی داره. گاهی هم پدر و مادر متناسبن، ولی مادر دوست داره بچهاش تپل باشه. چون خیلی از مادرها، مخصوصاً در گذشته، تپل بودن بچه رو نشونهی مادر لایق بودن میدونستن. مادر من هم از همین مادرها بود.
ما بچهها هم با دیدن رفتار پدر و مادر و شنیدن جملههایی مثل «چاقی در خانوادهی ما ارثیه» یا «همهمون چاقیم و هر کاری کنیم چاق میمونیم»، باور کردیم که چاق شدنمون طبیعیه.

۲. لاغرهایی که خواستن کمی تپل بشن
گروه دیگه کسانی هستن که تا یه سنی خیلی لاغر بودن، طوری که گاهی مسخرهشون میکردن. خیلیهاشون که برای مشاوره پیش من میان، میگن «ما فقط میخواستیم یه کم پرتر بشیم تا خوشلباستر باشیم و بقیه هم خوششون بیاد». برای همین خودشون رو به پرخوری وادار کردن یا دارو خوردن.
مشکل اینجاست که هیچکدومشون عدد مشخصی تعیین نکرده بودن. یعنی نگفته بودن «میخوام ۴ کیلو اضافه کنم». فقط میخواستن چاقتر بشن. وقتی ذهن فرمول چاقتر شدن رو ساخت، دیگه معلوم نبود کجا متوقف بشه. امروز خیلی از همین آدمها ۳۰ یا ۴۰ کیلو اضافه وزن دارن و از این بابت خیلی ناراحتن.
بنابراین اگه فکر میکنی خیلی لاغری و فقط به خاطر حرف مردم میخوای تپل بشی، در حالی که خودت با وضعیتت مشکلی نداری، اصرار نکن ذهنت رو در مسیر چاق شدن بذاری. وقتی این اتفاق بیفته، مهار کردنش ساده نیست.
۳. وقتی پزشک گفت «این دارو چاقت میکنه»
کسی به خاطر یه مشکل پیش پزشک میره و پزشک دارویی تجویز میکنه و میگه «مراقب باش، این دارو اشتها رو زیاد میکنه و چاقت میکنه». چون همهی ما به پزشکها اعتماد داریم، همین یه جمله شاید به اندازهی یک سال تکرار یه جمله در ذهن ما اثر بذاره.
از همون روز اون آدم، با اینکه نگرانه، در ذهنش منتظره که چاق بشه. چون با خودش میگه «دکتر گفته و من هم دارم قرص رو میخورم». کمکم رفتارهای غذاییش عوض میشه و اضافه وزن پیدا میکنه. جالبه که خیلیهاشون وقتی پیش من میان، دو ساله دارو رو کنار گذاشتن ولی هنوز چاقن. میگن «اون قرص تأثیرش رو گذاشته». در حالی که قرص نبود که اثر گذاشت؛ این خودشون بودن که با باور کردن اون جمله، فرمول چاقی رو در ذهنشون ساختن.
۴. اضافه وزن بعد از بارداری
خیلی از خانمها تا قبل از بارداری اندام متناسبی دارن. ولی وقتی باردار میشن، چون تجربهای ندارن، به حرف بزرگترها گوش میدن. هر کسی که چند بار بارداری رو تجربه کرده، یه توصیه میکنه: «این رو بخور تا بچه قوی بشه»، «اینها رو با هم قاطی کن و بخور تا بچه سالم باشه».
در این گروه، روند برعکسه. یعنی خودشون با بیشتر خوردن، اضافه کردن وعدهها و خوردن چیزهایی که قبلاً نمیخوردن، فرمولهای ذهنیشون رو دستی عوض میکنن. چون این کار شش هفت ماه ادامه داره، این شکل غذا خوردن برای ذهنشون عادی میشه. بعد از زایمان هم خیلیها باور دارن هر چی بیشتر بخورن، شیرشون بیشتر میشه. این باور اشتباه هم باعث میشه باز بیشتر بخورن.
من که از بچگی کمکم و گرمبهگرم چاق شدم، فرصت داشتم خودم رو با چاقی تنظیم کنم. وقتی در نوجوانی حس کردم سنگینتر شدم، دیگه با بچهها در کوچه نمیدویدم چون زود خسته میشدم. استخر نمیرفتم چون خجالت میکشیدم لباسم رو دربیارم. ولی کسی که در شش هفت ماه ۲۰ یا ۳۰ کیلو اضافه میکنه، اصلاً آمادگیش رو نداره. یهو هیچکدوم از لباسهاش اندازهاش نیست و حال روحیش هم خیلی بد میشه.
۴- ازدواج، بلوغ و باورهای دیگه
من وقتی ۱۲ یا ۱۳ سالم بود، زیاد میشنیدم که «آدم وقتی ازدواج کنه، چاقتر میشه». پسر عموهام رو هم میدیدم که بعد از ازدواج چاقتر شده بود. این حرف و این نمونه اصلاً به من ربطی نداشت، چون هنوز سن ازدواجم نبود. ولی ذهنم همهی اینها رو بهعنوان مدرک ثبت کرد. بنابراین وقتی آدم ازدواج میکنه، این فرمولِ از قبل ساختهشده فعال میشه و رفتار غذاییش کمکم تغییر میکنه.
باور «بلوغ در دخترها باعث چاقی میشه» هم همینطور عمل میکنه. هیچکدوم از این باورها دلیل علمی ندارن، ولی وقتی بارها شنیده بشن، ذهن باورشون میکنه.
📈 ذهن همیشه دنبال «بیشتره»
یکی از ویژگیهای ذهن ما اینه که همیشه دنبال بیشتر شدنه. کسی که درس خوندن رو دوست داره، میخواد ادامه بده. کسی که کسبوکارش رو دوست داره، میخواد گسترشش بده. کسی که به یه هنر علاقه داره، میخواد در اون پیشرفت کنه.
مشکل اینجاست که برای ذهن فرقی نمیکنه چیزی که یاد گرفتیم به نفعمونه یا به ضررمون. بنابراین وقتی چاقی رو یاد گرفتیم، ذهن هر روز تلاش میکنه کمی بیشترش کنه. یعنی یه ذره چاقتر، باز یه ذره چاقتر.

🧭 مغز فرماندهی خوردن ماست
همهی کارهای بدن ما زیر کنترل مغزه؛ نفس کشیدن، پلک زدن، ضربان قلب و گردش خون. رفتار غذایی ما هم همینطوره. خیلیها فکر میکنن معدهشون باعث چاقیشونه و میگن «معدهام گشاده». بعضیها هم میگن «بدنم شیرینی میکشه». ولی بدن بهتنهایی هیچ فرمانی صادر نمیکنه. تا وقتی اول در ذهنم تصمیم نگیرم، دستم حتی تکون نمیخوره.
بدن آدمها از نظر نیاز به انرژی هم تقریباً فرقی با هم نداره. ورزشکارها با اینکه خیلی فعالیت میکنن، اینطور نیست که خیلی بیشتر از ما غذا بخورن. ولی من وقتی چاق بودم، کافی بود یه روز چند صد متر پیادهروی کنم تا حس کنم «امروز خیلی فعالیت کردم و انرژی زیادی از دست دادم». بعد اون روز بیشتر غذا میخوردم. اینها همه فرمولهای اشتباه ذهن من بود.
چرا آدمهای لاغر وزنشون رو از قبل میدونن؟
اگه از یه آدم چاق بپرسن «شش ماه دیگه چند کیلو هستی؟»، معمولاً نمیتونه با اطمینان بگه همین وزنی که الان داره. ولی خیلی از آدمهای متناسب رو دیدم که میگن «سی ساله هر وقت میرم روی ترازو، ۶۴ کیلو هستم».
دلیلش اینه که رفتار غذایی یه آدم متناسب مثل نفس کشیدن و ضربان قلبش خودکاره. ولی رفتار غذایی یه آدم چاق با بقیهی رفتارهای بدنش فرق داره. چون خوردن تنها کاریه که در انتخابش آزادیم. خداوند ما رو در انتخاب غذا آزاد آفریده و برای همین فرمولهای خوردن قابل تغییرن. هر بار هم که بر اساس یه فرمول عمل میکنیم، اون فرمول پررنگتر میشه.
🖼️ تصویر ذهنی چاق و جنگ با رژیم
وقتی باور میکنیم چاق شدن برای ما طبیعیه، یه تصویر چاق از خودمون در ذهنمون شکل میگیره. مغز هم بر اساس همین تصویرها فرمول میسازه و فرمان میده. ما فقط اجراکنندهی این فرمانها هستیم.
به همین دلیل وقتی با رژیم سخت وزن کم میکردم، مطمئن بودم دوباره چاق میشم. چون تصویر ذهنیم با فشار به بدن عوض نشده بود. وقتی رژیم میگیری، داری با فرمان مغزت مقابله میکنی. مغز میگه بخور و تو که همیشه اطاعت کرده بودی، حالا نمیخوای فرمان رو اجرا کنی. این نافرمانی باعث درگیری ذهنی و عصبی شدن میشه و در این درگیری همیشه ذهن برنده است.
یادمه یه بار در برنامهی رژیمم نوشته بودن «۶ قاشق برنج». من قاشق رو از ته دیس پر میکردم و آروم بالا میآوردم تا روی قاشق یه کوه برنج درست بشه. شش قاشق برمیداشتم، ولی اندازهی دوازده قاشق! این یعنی ذهنم داشت فرمان خودش رو اجرا میکرد و من فقط ظاهر برنامه رو رعایت میکردم.

😮💨 من فقط سیری و خفگی رو میشناختم
آدمهای متناسب دو حالت رو میشناسن: گرسنگی و سیری. ولی من دو حالت دیگه رو میشناختم: سیری و خفگی. یعنی جایی که اونها دست از خوردن میکشیدن، تازه شروع من بود. من فکر میکردم اون فشاری که در شکمم حس میکنم یعنی سیر شدن. بنابراین فرمول ذهن من این شده بود: «خوردن تا وقتی ادامه داره که به حالت خفگی برسم».
ساعت یک یا دو ظهر به حالت خفگی میرسیدم و چون سنگین میشدم، میخوابیدم. ساعت چهار و نیم بیدار میشدم و مادرم عصرها همیشه چایی با کلوچههای محلی که خودش خیلی خوب درست میکرد آماده میکرد. چون از حالت خفگی یه کم پایینتر اومده بودم، دوباره میخوردم. صادقانه بگم، سهم زیادی از چاقی من به خاطر همین کلوچههای عصر بود.
خیلیها میگن «اشتهای من زیاده». ولی اشتها کجای بدنه؟ ما معده داریم و میدونیم کارش چیه. غدههایی داریم که آنزیم ترشح میکنن. ولی هیچ غدهای به اسم غدهی اشتها نداریم. اشتها فقط یه فرمول ذهنیه. ما چون پرخوری میکنیم فکر میکنیم اشتهامون زیاده. در حالی که اشتهامون زیاد نیست؛ فرمول چاق شدنمون قویه.

🌳 اول ریشه رو پیدا کن
تا وقتی ریشهی یه مشکل رو پیدا نکنیم، نمیتونیم برای همیشه حلش کنیم. اگه میوههای یه درخت آفت زده باشن، هر چقدر به میوهها سم بزنی یا میوهها رو بکنی، میوهی بعدی هم آفت میزنه. باید سراغ ریشه رفت. چاقی هم همینطوره.
بنابراین در تمرین این جلسه باید بفهمی از چه زمانی و چرا اضافه وزن پیدا کردی. وقتی دلیل واقعی رو پیدا کنی، از سردرگمی و توجیههایی مثل ارث و سوختوساز بیرون میای. میفهمی داستان چاقی خودت چیه. بعد وقتی برای حلش اقدام کنی، حس توانایی در تو شکل میگیره و باور میکنی که واقعاً میشه متناسب شد.
📝 تمرین مهم: پیدا کردن دلیل چاق شدن خودت
🌟 مرحله اول: از کی و چرا اضافه وزن پیدا کردی؟
جواب این سؤالها رو کامل و با جزئیات در بخش نظرات بنویس:
- جزو کدوم گروهی؟ از بچگی چاق بودی، یا از یه زمانی به بعد چاق شدی؟
- اگه از بچگی چاق بودی: عادتهای غذاییت شبیه کیه؟ پدر؟ مادر؟ چقدر شبیه اونها غذا میخوری؟
- اگه از یه زمانی به بعد چاق شدی: اون زمان چه اتفاقی افتاد؟ پزشکی چیزی بهت گفت؟ ازدواج کردی؟ باردار شدی؟ یا جملهای رو از دیگران شنیدی و باورش کردی؟
- بر اساس این باور، چه عادتهایی در تو شکل گرفت؟
مثلاً: «من از بچگی اضافه وزن داشتم و رفتار غذاییم شبیه مادرمه.» یا «بعد از مصرف یه دارو و حرفی که پزشک زد، باور کردم چاق شدنم طبیعیه و کمکم به این وضعیت رسیدم.»
🌟 مرحله دوم: سیری یا خفگی؟
- بعد از غذا واقعاً حس سیری داری یا حس سنگینی و خفگی؟
- به نظرت نشونههای واقعی سیر بودن چیه؟
- نشونههای خفگی و پرخوری چیه؟
✏️ صادقانه بنویس الان در چه وضعیتی هستی.
توصیه اکید: بعد از دیدن فایل آموزشی قسمت پنجم، این ویدیو را تماشا کنید.
در جلسه بعد (قسمت ششم: پرخوری عصبی چیست) میبینیم ذهن چطور فرمولها رو گسترش میده و این فرمولها چطور عادتهای پرخوری رو در ما میسازن.
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
۱. مهمترین دلیل چاق شدن چیه؟
باور کردن چاقی. وقتی باور کنیم چاق شدن برای ما طبیعیه، ذهن فرمولهایی میسازه که رفتار و عادتهای ما رو به سمت چاقی میبره، بدون اینکه خودمون تصمیمی گرفته باشیم.
۲. چرا بعد از قطع دارو هنوز چاقم؟
چون دارو نبود که اثر گذاشت؛ جملهای که دربارهی چاق کردن دارو شنیدی و باورش کردی، فرمول چاقی رو در ذهنت ساخت. این فرمول با قطع دارو از بین نمیره و باید در ذهن تغییر کنه.
۳. چرا بعد از بارداری چاق میشیم؟
چون در دوران بارداری با توصیهی دیگران بیشتر و متنوعتر غذا میخوریم و بعد از زایمان هم فکر میکنیم غذای بیشتر یعنی شیر بیشتر. این رفتارها در چند ماه برای ذهن عادی میشن و بعد از بارداری هم ادامه پیدا میکنن.
۴. چرا باید بفهمم از کی چاق شدم؟
چون تا ریشهی یه مشکل رو پیدا نکنی، نمیتونی برای همیشه حلش کنی. وقتی بدونی چاقیت از کجا شروع شده، از توجیهها بیرون میای و میدونی باید کدوم باور رو تغییر بدی.
امتیاز 4.02 از 265 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!











نشان های دریافت شده
به نام خدا
وقت بخیر عزیزان
من هم از بچگی یه سری حرفها رو شنیده بودم یادمه که همش می گفتن ماها پاهامون چاقه بالا تنه هامون لاغره تو بالا تنت چاقه پاهات لاغره این حرفها بین خاله و مامان و دور و بری ها . همهمون چاق می شیم حالا فلانی و نگاه نکن ببین لاغره یه شکم بزاد چاق می شه . همیشه مامانم اینها هم می گفتن ما هممون توییگی بودیم از اول بعدا چاق شدیم زایمان کنه آدم چاق می شه .خلاصه من هم از دوران حاملگی چاق شدم نمی دونم اون دوران اتفاقا مامانم کی گفت که بچه همه چی می گیره از آدم ولی آدم موهاش و دندوناش خراب می شه اگه مواظب نباشه ولی منم برای خودم برنامه داشتم که همه چی بخورم از میوه ،سبزی و لبنیات و خشکبار … و یه چیزهایی هم که هوس می کردم بیشتر چیزهای ترش بود گوجه سبز و لواشک و البته که من در اون دوران خیلی شنا می کردم تا ماه آخر من شنا می کردم خیلی ولی پیاده روی سخت بود برام چون عادت نداشتم خیلی ولی به زور یه خورده پیاده روی هم می کردم و فیلم گرفته بودم از کتابخونه فیلم یوگا مال حاملگی بود اونم انجام می دادم توی خونه .
ولی فکر کنم تقریبا ۴۰-۵۰ پوند اضافه کرده بودم اولش هم توی ماه رمضون بود جایی دعوت بودیم من هم نمی دونستم که بار دار هستم و خیلی گشنم می شد توی رستوران هم بود ولی من روزه هم بودم چند بار رفتم کشیدم فکر کردم مال اونه خلاصه بعد از زایمان هم چون شیر می دادم مامانم شروع می کرد صبح ها یه معجون درست می کرد تا بلند می شدم یه لیوان بزرگ می داد بخورم که شیر بدم مثل اسموتی های الان با همه چی میوه ها و شیر …
بعدش که زایمان کردم دخترم دنیا اومد همون موقع گفتم خوب من که دیگه شکمم رفت تو دیگه اوکی اوکیم وزنم رفت به قبل مامانم و همسرم می خندیدن بهم .
خلاصه بعدش هم من به دفعات لاغر شدم با رژیم و این چیزها .
ولی دیگه چند سال پیش بود که خیلی دیگه چاق شده بودم و اتفاقا امروز مامانم عکسا و نشون میداد و می گفت ببین چقدر چاق بودی ولی من حرف نزدم گفتم اره دیگه دنبالش و نگرفتم .
منم مثلا قبل دوره همینطور بودم یه کاری می کردم مثلا می رفتم یوگا بعدش میامدم خیلی گشنم می شد نمی دونم واقعا گشنه می شدم یا تلقین بود در هر صورت می گفتم خیلی فعالیت کردم خوب انگار باید بیشتر می خوردم .من هم قبلا فکر کنم همینطوری بی خودی چیز می خوردم اصلا خیلی کم می شد که بزارم گرسنه بشم بعد یه چیزی بخورم .
نشان های دریافت شده
به نام خدا
تا قبل از سن بلوغ کاملاً متناسب و شاید کمی هم لاغر بودم حرف های اطرافیان که دخترها بعد از بلوغ چاق میشن باعث شد تا این بشه باور من و وقتی که بلوغ شدم کمی وزنم اضافه شد و شروع کردم به پرخوری کردن .باور بعدی اینکه همه آدم ها بعد از ازدواج چاق میشن و من بعد از ازدواج تحرکم هم خیلی کمتر شده بود و وجود این دو تا باور باعث شد که یک سال تقریباً ۸ کیلو اضافه کنم .عادت به خوردن شیرینی جات و پرخوری ها و بعد هم که دوران بارداری، انگار دوران آزادی بود و دیگه هیچ اشکالی نداشت اگه هرچی و به هر اندازه ای می خوردی و هر چقدر هم وزنت اضافه میشد چون باردار بودی و بعدصحبت با آدمهای چاقی دیگه یه باور به باورهای قبلیم اضافه شد در صورتی که قبلاً اصلاً نداشتم و چنین چیزی رو نمیدونستم. باور پرخوری عصبی اینکه من وقتی ناراحتم یا استرس دارم یا خیلی عصبانی هستم خیلی زیاد غذا میخورم و اصلاً احساس سیری بهم دست نمیده و اینجوری عادتهای پرخوری ، تندغذا خوردن، میل شدید به شیرینیها ،حرص و ولع، در ذهن من تشکیل شد و در جسمم خودش رو نشون داد من باور کردم که چاقم چونکه تصویر پدرم که چاق بود رو در زندگیم داشتم و بعداً کم کم تمام اعضای خانواده شروع به چاق شدن کردن و الان همگی چاق هستیم و اکثرا هم بعد از ازدواج روند چاقیمون خیلی پیشرفت کرد الان که فکر می کنم باور اینکه بعد از ازدواج چاق میشیم تو خانواده ما خیلی قوی و پررنگ بوده و بیشترین تأثیر رو داشته و اکثراً تا قبل از ازدواج متناسب بودیم ولی خیلیها هستند که بعد از ازدواج چاق نشدن برعکس یکی از برادرهام که قبل از ازدواج کمی چاق بود بعد از ازدواج متناسب شد.
پس چاقی من حاصل باورهای من بوده و ذهن من طبق تصویر ذهنیم باورهام و عادتهام رو تغیر داد و با تغییر اونها جسمم تشکیل داده شد و حالا با تغییر باورها و نگرشم ،رفتار و عادت هام تغییر میکنه و به دنبال اون جسم هم متناسب و عالی میشه .
یا میمیرم یا به ۵۷ کیلو میرسم
به نام خداوند متعال
سلام و خسته نباشید خدمت استاد عزیز و تشکر بابت تلاش های شما
باید قبول کرد که ما همه دنبال یک علت برای توجیح کردن چاقی خودمون بودیم که بگیم آره چاقی ما واس مثلا ارث هستش، کم تحرکی هستش، مواد غذایی حاوی مواد نگهدارنده هستش و…
ما هر وقت تصمیم به لاغری گرفتیم گزینه اول ما رژیم و کم خوردن بود گزینه دوم هم باشگاه و ورزش های سنگین شکم و لاغری بود ما میریم شروع به انجام اینا میکنیم بعد همش با خودمون فکر می کنیم که چرا دارم اینکارو میکنم و جواب همیشگی ما این بود که ما خانوادگی چاقیم جواب دوم هم این بود که من دوس دارم خوش استایل باشم یا چون اطرافیان بمن طعنه میزنن من خجالت میکشم میخوام لاغر بشم در صورتی که اشتباه ما اینجاس ما مثلا داریم دمبل میزنیم یا میدویدم بعد حین انجام کار همش داریم فکر می کنیم که من بالا برم پایین بیام چاقم اصن تو ژن خون منه و ارثه و من نمیتونم با تقدیر، ارث، ژن و… مقابله کنم اصن تقدیر منه
من خاطره خیلی واضحی از کودکی و زمان دقیق چاق شدنم به یاد ندارم ولی وقتی خیلی فکر کنم اینو یادم میاد که من تا 10-12 سالگی لاغر بودم و همچی از بعد این سن شروع شد من شروع به پرخوری کردم و دقیقا مثل شما استاد عزیز فکر میکردم سیر شدن یعنی به قدری بخورم که خفه بشم یا شکمم همیشه پر باشه و خب اولش که به پر خوری شروع کردم برام هنوز عادت نشده بود ولی بعد چند هفته یا چند ماه عادت شد و همیشه انقدر میخوردم که نفسمم بالا نمیومد و من 13 سالگی باشگاه که میرفتم بلافاصله بعد تمرین میومدم غذاهای چرب و بستنی و پرخوری کردن و خوب از همون زمان به بعد طعنه زدنای فامیل و اطرافیان شروع شد و من خب درگیری پیدا میکردم با خودمو ذهنم و از غذام کم میکردم ولی فایده نداشت ورزش های لاغری مربی ژیمناستیکم میداد ی مقدار خیلی کمی پایین میومدم ولی دوباره برمیگشت من همیشه از فامیل کمتر میخوردم فعالیتم بیشتر شد اما بی فایده بود چونکه خانواده توی گوش من از بچگی میخوندن که هیکل ما رو ببین ما خانوادتن هیکل تو و تپل داریم یا همش میگفتن بیخودی تلاش نکن بدرک حرف مردم تو از ما ارث بردی و تو پری و استخون بندیت درشته مادر من همش بزور غذا میداد بهم من سیر بودم اما بزور غذا بهم میداد میگفت این ی قاشق بخور حیفه بخور زود بزرگ بشی و ازین حرفای همیشگی خب منم فکر میکردم مادرم راست میگه اون مادرمه صلاح منو میدونه و یادمه بعضی مواقع گریم میگرفت که من سیرم اما بزور بمن غذا میخوروند ولی چیزی نمیگفتم چون به حرف مادرم اعتماد صد در صد داشتم و همینا باعت چاقی من شد من خودم نمیخواستم چاق شم به مرور زمان اتفاق افتاد من اصن تصمیم به چاق شدن نگرفتم
حرفایی که من برای توجیح کردن چاقی به خودم میگفتم ولی الان به لطف استاد عزیز دیگه هیچوقت نمیگم :
چاقی من ارثی هست و من نمیتونم با ارث مقابله کنم و خب طبیعیه چاق باشم چون خانواده مورد اعتماد من میگن طبیعه پس طبیعیه
. مامان من میگفت چون کم تحرکی پس کاملا عادیه چاق بشی منم که کاملا تحت تربیت خانواده بودم ذهن من و خود من سریع باور کردم اینو علت چاقی خودم میدونستم
. هر وقت میگفتم چرا من چاقم چرا لاغر نمیشم یکی از اعضای خانواده میگفت از مواد غذایی هست چون نگهدارنده داره باعث چاقی میشه نگاه پوست استخونه اما شکم آورده و همون کس میگفت من قبلا اینجوری نبودم ولی مواد غذایی جدید بد شدن من شکم آوردم
. همیشه اطرافیان به من میگفتن تو سوخت ساز بدنت پایینه و خودم هم تا قبل از آشنایی با لاغری با ذهن همین تصور رو داشتم و میگفتم من متابولیسم بدنم پایینه هر چی بخورم دیر آب میشه ولی الان دیگه این فکرو نمیکنم چون تصور غلطیه و فقط یه توجیه برای چاقی و لاغر نشدن
. همیشه به در گوش من میخوندن استخوان بندیت درشته و خودم هم کم کم بخورم شد ولی اینو علت چاقی خودم میدونستم ولی اینم تصور کاملا اشتباهی بود
همه اینها تصورات غلط و رایج بین افراد چاق بود و من دیگه این تصورات غلطو کنار میزارم و محکم تر از همیشه در مسیر لاغری حرکت میکنم
خدایا به امید تو
نشان های دریافت شده
سلام به همه دوستان همراه! برای برطرف کردن هرمشکلی ابتدا لازم است که ریشه آن مشکل را بیابیم و بعد نسبت به حل آن اقدام کنیم. مشکل چاقی را هم به همین صورت اول باید ریشه یابی و بعد درمان کنیم.
دلیل نتیجه نگرفتن از سایر روش های لاغری این است که تاکنون فقط سعی در دستکاری عوامل بیرونی داشته ایم و آن روشها با تغییر در میزان غذای مصرفی ما، افزایش فعالیت بدن، بالا بردن سوخت و سازمان و… سعی به طرف کردن چاقی ما داشته اند و از دلیل اصلی چاقی ما، بی خبر بوده اند.
مهمترین دلیل چاق شدن هر فردی که اضافه وزن دارد، باورکردن چاقی است. اگر فقط یک دلیل برای توجیه چاق شدن مان داشته باشیم و در ذهنمان چاق شدن طبیعی شده باشد که ما چاق باشیم، انتظار چاقی را در خودمان به وجود آورده ایم و از تکرار کردن این انتظار، تصاویر چاقی را ایجاد میکنیم که نشانه آن ترس از چاقی یا چاق تر شدن است. اگر این تصاویر ذهنی تثبیت بشوند، یک سری فرمول های چاق کننده در مغز میسازند و مغز به خاطر وجود این فرمولها، فرمان های مغزی برای تغییر واکنش و تغییر رفتار غذایی ما صادر می شود، به همین صورت حتی وقتی نیازی به خوردن غذا نداریم، فرمان خوردن ارسال می شود تا با پرخوری کردن ما را به تصویر ذهنیمان برساند و همچنین فرمان هایی برای ذخیره چربی و افزایش وزن و سایز را هم اعمال می کند.
هر چه ما بیشتر چاقی مان را باور کرده باشیم، در معرض چاقی بیشتری قرار داریم. بعد از تعداد دفعاتی که رژیم گرفتم و لاغر نشدیم، به این باور رسیده ایم که ما دیگر فرد چاقی هستیم. و این شرایط ماست و باید آن را بپذیریم. همین موضوع کافی است که وزن ما دائماً اضافه شود.
وقتی ما نقش ذهن را در چاقی مان درک کنیم، به راحتی می توانیم از قدرت ذهن برای لاغر شدن، استفاده کنیم. اگر تفاوت ذهن افراد چاق با افراد متناسب را بفهمیم، با تغییر دادن محتوای ذهنی مان و رفتار کردن مانند افراد متناسب، می توانیم در شرایط جسمی متناسب قرار بگیریم.
از جمله باورهای ذهنی که بیشتر افراد چاق دارند این موضوعات است:
۱ باور ارثی بودن چاقی : یعنی از زمان بچگی وقتی که هنوز چاق نبوده اند، این حرفها را از اطرافیان شنیده اند و نمونههای چاق زیادی را در خانواده مشاهده کرده اند و برای ذهنشان یک تصویر چاق از خودشان ثبت کرده اند.
2_ به واسطه حرف دیگران: بعضی از افراد نه تنها چاق نبوده اند، بلکه از نظر بقیه لاغر هم بوده اند و به واسطه حرف آنها که گفتند اگر پرتر و چاقتر بشوی زیباتر میشوی، فرمولهای ذهنی شان تغییر کرده است.
3_ تاثیر داروها و حرف دکتر : بعضی ها به خاطر عوارض دارو و حرف دکتر که گفته این دارو چاق کننده است، بدون اینکه از قبل فرمول سازی کرده باشند، در یک لحظه با شنیدن همین یک جمله، تصویر ذهنی برایشان ثبت میشود.
4_ دوران بارداری و شیردهی: بیشتر خانم ها به دلیل دستورات غذایی که در دوران بارداری و شیردهی برایشان اطرافیان تجویز کرده و روند خوردن خود را دستکاری میکنند، چاق میشوند. در اینجا روال برعکس اتفاق میافتد. اول شکل خوردن عوض می شود بعد فرمول های ذهنی شکل می گیرد.
5_ چاقی بعد از ازدواج : این هم یک باور ذهنی غلط است که در ایران زیاد به کار گرفته می شود واکثر ما از زمان بچگی این حرف را شنیده ایم که افراد بعد از ازدواج چاق می شوند و اگر کسی آن را باور کرده باشد حتماً به همین صورت بعد از ازدواج چاق خواهد شد.
به هر حال همه ما یک سری از این باورها را در ذهنمان ایجاد کرده ایم و آنها به تصاویر ذهنی و بعد فرمول و بعد فرمان مغزی تبدیل شده اند. مغز است که همه فعالیت های ما را کنترل می کند و جسم به خودی خود هیچ نقشی در صدور فرمان ندارد. ولی ما به اشتباه می خواهیم جسم را تحت فشار قرار دهیم یا مثلاً معده مان را کوچک کنیم. افراد چاق هیچ تصوری از اینکه چند ماه آینده چند کیلو هستند، ندارند. ولی قطعاً میدانند که چاقتر میشوند. اما در چه وزنی خواهند بود را نمی توانند پیش بینی کنند. برعکس افراد متناسب چون همیشه یک وزن ثابت داشته اند به راحتی می توانند بگویند در چند ماه آینده چه وزنی دارند.
همه افراد چه چاق، چه متناسب، در انتخاب، آزاد هستیم و میتوانیم نوع فرمول های مغزی مان و میزان غذا خوردن مان یا به طور کلی رفتارهای مان را انتخاب کنیم.
برای افراد متناسب غذا خوردن انتخاب بین گرسنگی و سیری است و برعکس برای افراد چاق انتخابی بین سیری و خفگی است. هر بار که بخواهیم با رژیم گرفتن و در فشار قرار دادن بدن لاغر شویم، تصاویر ذهنی ما از چاقی همچنان باقی است و ما میخواهیم برخلاف فرمان های مغزی که دستور به خوردن می دهند، رفتار کنیم، بنابراین شکست میخوریم و این تناقض بین تصمیم آگاهانه ما و فرمولهای ناخودآگاه ذهن مان، باعث درگیری ذهنی و عصبی بودن ما میشود. اشتها چیزی جز یک فرمول ذهنی نیست و در بدن وجود فیزیکی ندارد. پس پر خوری خودمان را با آن توجیه نکنیم.
همه ما به دلایلی و از یک زمانی چاق شده ایم، یعنی تصویر ذهنی چاقی در ما شکل گرفته است. در مورد خودم به یاد دارم که در زمان کودکی خیلی متناسب و حتی از همه هم سن و سالهای خودم، قد بلندتر بودم و این تفاوت من با بقیه و حرف شنیدن از آنها باعث شده بود که واقعاً دلم میخواست اینقدر قدم بلند نباشد. احساس میکنم به خاطر آن خواسته قلبی که شدیدا خواستارشبودم، اینقدر چاق شدم که الان بیشتر تپل بودنم توی چشم است و دیگر قد بلند تر از بقیه به نظر نمیرسم و اینکه ما شرایط مالی خوبی نداشتیم و دسترسی به همه مواد غذایی به وفور برایمان نبود، اما از یک مقطع شرایط مالی مان تغییر کرد و دیگر محدودیتی برای غذا نداشتیم و انواع و اقسام خوراکی ها در دسترس بود. چون کلاً سبک زندگی مان عوض شد، فرمان های ذهنی من هم تغییر کرد، وگرنه چون ما همه خانواده متناسبی بودیم، باور ارثی بودن چاقی را نداشتم. اما مثلا کم بودن سوخت و ساز بدنم و کم تحرکی را از عوامل چاقی خودم می دانستم.
در هر صورت اکنون ما به این مسیر هدایت شده ایم و از آنجا که در انجام تمرین ها و دنبال کردن فایلها استمرار داریم یعنی ذهنمان باور کرده است که میتواند از این طریق به نتیجه برسد. بنابراین باید سایر روشهای لاغری را کنار بگذاریم و با همه تلاشمان در مسیر لاغری با ذهن ادامه بدهیم.
سلام استاد خیلی جالب بدونید من کاملا متناسب بودم و چون مادرم چاق بود و کلا ما دو دسته بودیم یعنی بعضی هامون لاغر بعضی ها هم چاق و همیشه از بچگی میخواستم بدونم که من تو کدوم گروه قرار میگیرم تو گروه چاق ها یا لاغر ها و میشنیدم که مثلا داداشم میگفت نه منیره چاق نمیشه یا اینکه فلان کس میگفت نه چاق میشه وای چه جالب که من دقیقا انتظار چاقی رو میکشیدم و اینکه یادم یک روز مامانم گفت کمتر بخور چاق شدی و اصلا من نابود شدم وای پس من چاق شدم و خوب دیگه شروع شد دیگه هر غذایی که میخوردم اصلا به اون غذا به عنوان وسیله ای برای رفع گرسنگی و نیاز بدنم نگاه نمیکردم به وسیله ای برای چاق شدن نگاه میکردم که خوب چاره ای جز خوردنش نداشتم و به محض کمی چاق شدن وارد دوره وحستناک رژیم شدم و بعد هم تو مدرسه وزن شدم که ۷۲ کیلو شدم استاد من اون موقع ۶۸ کیلو بودم و برام خیلی جالب الان که فکر میکنم میبینم نسبت به قدم خیلی هم خوب بودم ولی اون عدد وزنی به قدری برام سنگین بود که انگار مثلا به من گفته بودن که ۳۰۰ کیلویی و فشار ذهنیش خیلی زیاد بود و مرتب رژیم و گرسنگی شدید و ولع و ورند چاقی تا ۹۴ کیلو ادامه داشت و به این باور رسیده بودم که من وزنم ثابت شده و هر چی بخورم ۹۵ نمیشم و خیلی جالب استاد این نکته که من تا ۹۴ رفتم و خودم به ۷۱ رسوندم و بعد زایمان دوباره به ۹۴ رسیدم و اینجا به وضوح کار ذهن میبینیم که من تا ۹۴ میرسوند و استپ میکرد حالا به چه دلیلی من باور کرده بودم یادم که یکی از فامیلهامون که اتفاقا خیلی هم تپل بود به مادرم گفته بود خاله من از وزن ۷۳ بیشتر نمیشم و چون قدش خیلی کوتاه بود خوب با ۷۳ هم خیلی تپل بود شاید حرف اون من به این باور رسونده بود که من هم از ۹۴ بیشتر نمیشم تا اینکه رژیم فاجعه اور ۱۲ روزه کانادایی گرفتم و من نابود کرد خوب محدودیت تو اون دوازده روز به قدری شدید بود که اصلا برای یک هلو دستم میلرزید و بعد دوازده روز تا ۱۰۰ رسیدم خوب بعد یک رژیم سخت رها شده بودم و همه چی میخوردم و فقط ۳ کیلو کم کردم و واقعا تو دوازده روز ۳ کیلو کم کردن خیلی خوب ولی چون بع من گفته بودن باید دوازده کیلو کم کنی مرتب به خودم میگفتم پس سوخت و ساز من خیلی کم و نکته مهم اینکه تا مدت ها هم رو ۱۰۰ مونده بودم و بهم ثابت شده بود وقتی دنبال رژیم نمیرم هر چی هم بخورم چاق نمیشم ولی وقتی برای لاغری سعی میکنم یک مقدار لاغر میشم و دوباره چاق تر میشم و وقتی باردار شدم ۱۰۷ شدم و بعد بارداری دوباره ۱۰۰ شدم ولی چون با چشمانم عدد جدید ۱۰۷ دیده بودم مرتب وزنم به ۱۰۷ میرسید و تا شش سالگی دخترم و اشنایی با دوره همش وزنم رو ۱۰۷ فیکس میشد پس واقعا وزن یک عدد که در ذهنمون ثبت میشه و ذهن بدن به اون میرسونه درست مثل ترموسات
من جزو افرادی هستم که اول ذهنم چاقی پزیرفت بعد تلاش کرد تا به باورش برسه استاد اگر من در دوران شیردهی با این دوره اشنا بودم باربی میشدم چون وقتی شیر میدادم هر چه قدر میخوردم چاق نمیشدم حتما یک باور بوده مثلا فکر میکردم چون شیر میدم چاق نمیشم و هر چی بخورم شیر میشع در صورتی که افرادی بودن تو دوران شیر دهی چاق شن
یادم خانمی بود که باردار شده بود ولی اصلا اضافه وزن نداشت و بهش گفتم خوش به حالت چاق نمیشی و سریع گفت من به مامانم رفتم خوب من اون موقع در مورد عملکرد ذهنی هیچی نمیدونستم و تو ذهنم گفتم خوش با حالشون چه قدر خوشبختن
و مادر من کلا همیشه میگفت ما سیر نمیشیم و اشتها داریم
سلام خدمت استاد گرامی و دوستان خوب و هم مسیرم
من وقتی باور کردم باید چاق بشم ذهنم وارد عمل شد و این باور رو به حقیقت در آوردو هر چقدر باورهای من به مرور زمان بیشتر شد چاقی من هم بیشتر شد .
حالا باور کردن جاقی چه هست ؟؟ من خودم جز افرادی هستم که تا سن ۱۷ سالگی بسیار متناسب بودم و بعد از ازدواج چاق شدم چون من باور داشتم ادم بعد از ازدواج چاق میشه و من بسیار راحت چاقی رو یاد گرفتم و چاق شدم همین و هیچ اتفاق عجیب و غریبی نیفتاده برای چاقی من .
و اما خیلی افراد هستن از طفولیت چاق هستن و یا بعضی افراد هستن که در سن خاصی چاق شدن چون مادرها فکر مبکنن چاق بودن فرزند نشان از لایق بودن اونها داره اونها رو به زور وادار به خوردن میکنن و اونها چاق میشن .
وقتی ما چاقی رو باور کنیم و یاد بگیریم اون رو و بگیم طبیعی هست چاق بشیم عادتهایی در ما به وجود میاد که ما رو چاق میکنن مثل خودم .
بعصی افراد هستن به خاطر حرف بقیه چاق شدن( تا حدودی منم اینطور بودم )مثل خودم من در گذشته بسیار لاغر بودم و لی چون بسیار شنیده بودم آدم بعد از ازدواج چاق میشه وقتی من ازدواج کردم یه مقدار چاق شدم و اینقدر بقیه تشویقم کردن چقدر حالا زیبا شدی قیافه ی الان تو قشنگ هست چقدر پوستت زیبا شده حالا خوب شدی و میگفتن حالا لباس به تنت قشنگه و ….اینقدر به من گفتن که منم باور کردم چاقی قشنگه و به من میاد و باید چاقتر بشم و منم در مسیر چاقی قرار گرفتم و هر سال از سال قبل چاقتر میشدم تا اینکه دیدم لباسهام دیگه اندازم نیست چیزی تو بازار درست و حسابی گیرم نمیاد و ….خلاصه به زور رژیم دوباره خودم رو لاغر می کردم اما ماندگار نبود و من همیشه در حال رفت و امد بین چاقی و لاغری بودم تا باردار شدم و بازم چاقی بیشتر رو تجربه کردم و بعد از هر بارداری رژیم سخت و لاغری کامل رو تجربه میکردم اما ماندگار نبود تا این اواخر که علاوه بر رژیم و ورزش سخت که داشتم به زور و چنگ و دندون خودم رو لاغر میکردم متوجه شدم دو مشکل دارم که باید دارو مصرف کنم و از نطر متخصصان و پزشکان هر دو دارو چاق کننده بودن و دیگه بعد از اون حرفها انگار هر چی رژیم و ورزش داشتم بی فایده بودن و من ماه به ماه چاقتر میشدم و هیچ کاری هم از دستم بر نمیومد چرا چون حرفهای پزشکان رو باور کرده بودم که چون قرص میخورم طبیعی که چاق بشم و منتظر چاقی بودم درسته از چاقی میترسیدم ولی یه جورایی منتظر چاقی بودم و انصافا هر ماه چاقتر میشدم .پس من با حرف بقیه روی مغزم تاثیر گداشته بودم که طبیعیه چاق بشم و گرنه قرص کاره ای نبوده .
من جز افرادی بودم که در بارداری واقعا چاق میشدم و من دو بارداری داشتم و در بارداری اولم تا مرز ۱۰۰ کیلو رفتم و در بارداری دوم چون از صدم یکم رد کردم پزشک متخصص من نگران من شد و از دو ماه اخر من رفتم زیر نظر کارشناس تغدیه که حد اقل وزنی در هر ماه اضافه کنم و به هر سختی بود تونستم هر ماه به جای ۵ کیلو ۲ دو کیلو اضافه کنم .ولی چرا من اینقدر چاق میشدم چون خواهرم و اطرافیانم رو دیده بودم و بارها شنیده بودم در چاقی آدمها چاق میشن و بارها شنیده بودم باید در چاقی خوب غذا بخوری تا بچه ای سالم و قوی داشته باشی باید به جای دو نفر غدا بخوری و کلی از این حرفها که باعث میشد من بارداری با وزن خیلی بالا رو تجربه کنم و بعد از بارداری هم به خاطر شیر دهی مجبور بودم هر چی اطرافیان میگن بخورم که شیر زیاد و خوب و چربی داشته باشم که فرزندم هم تغدیه خوبی از طریق من بگیره و من بازم در شیر دهی چاق میشدم برای همین از شیر دهی متنفر بودم چون مدام توصیه میشد عدای خوب و مقوی بخور که به بچه ات هم برسه در حالی که من از اندامم متنفر بودم و میخواستم هر چه زودتر لاعر بشم و به خاطر همین خیلی زود دخترم رو شیر خشکی کردم و پسرم یکم دیر تر شیر خشکی شد و اصلا از شیر دادن و بارداری به خاطر اضافه وزنم و سنگینیم لذت نمیبردم چون واقعا از دیدن جسمم و اندامم و سنگینی خودم و محدودیتهام در لباس پوشیدن حالم بد میشد و ناراحت میشدم و تو شوک قرار میگرفتم چون از صورت و گردن بگیر تا روی پا من چدق میشدم طوری که هیچ کدوم از لباسهای قبلیم تنم نمیرفت کفشهام پام نمیر فت هیچ شلواری از ساق پام بالاتر نمی اومد و فقط در کمدم رو باز میکردم و حسرت دوران تناسبم رو میخوردم نفرتم از چاقی بیشتر میشد .و من مجبور بودم برم بازار کلی لباس سایز بزرگ و تیره و بد مدل بخرم و بسیار ناراحت میشدم حتی من یادم بعد از هر بارداری شکمم اینقدر بزرگ شده بود و برای من این تغییر ناگهانی قابل هضم نبود که از فردای زایمان که مرخص میشدم شکم بند طبی میبستم به شکمم و بازش نمیکردم که اون رو نبینم و فقط برای حمام باز میکردم و حتی یادم بیشتر وقتها در خوابم به من بسته بود و کلی حساسیت زدم اما دوست نداشتم اون رو در بیارم تا اینکه چند ماه بعد به هر طریقی بود من اقدام به رژیم و ورزش کردم و یکم که اوضاع جسمی من بهتر شد اون وقت فقط در طول روز شکم بند میبیستم و شبها بازش میکردم طوری که اطرافیان تعجب میکردن ادیت نمیشی با این میایی بیرون ؟؟؟ میخوام بگم اینقدر در شوک و نفرت از چاقی بودم تا با چنگ و دندون خودم رو لاعر میکردم و اما چه فایده که ماندگار نبود .
خلاصه من چاقی رو در زمانهای مختلف باور کرده بودم و قبول داشتم باید چاق بشم و عادتهایی در من به وجود میومد که من اون رو تجربه کنم و اما همیشه هم در حال بیرون راندن اون از جسم خودم بودم با رژیم و کم خوری و ورزش،میخواستم خودم رو لاعر کنم و موفق هم میشدم اما ماندگار نبود
اما من باید بدونم تمام فعالیتهای بدنم تحت تاثیر مغزمن هست مثل پلک زدنم و یا گردش خونم و سلولسازی و ضربان قلبم و … پس خوردن من هم تحت تاثیر مغز من هست و مغز من داره رفتار غدایی من رو کنترل میکنه و یک فرد لاغر که رفتار غذایی درستی داره یعنی اینکه فرمانهای مغزی اون درست هست و یک فرد چاق که پرخوری داره قطعا فرمولهای مغزی اون نادرست هست و رفتارهای غذایی اونها هم نا درست هست وگرنه جسم اونها با هم تفاوتی نداره .
من قبلا فکر میکردم سوخت و ساز ادمها با هم فرق داره و کسی که ورزش میکنه و فعالیت میکنه خیلی بیشتر از کسی که فعالیت نداره باید غدا بخوره و اگر خودم به هر دلیلی کمی پیاده روی و یا شنایی و یا ورزشی داشتم میگفتم وای امروز فعالیت کردم باید بیشتر بخورم و اینها همه فرمولهای اشتباه مغز ما هست که رفتار اشتباه در ما به وجود میاره که جسم ما رو شکل میده .
پس رابطه ی تنگا تنگی بین ذهن و جسم ما وجود داره و هر چیزی رو من باور کردم ذهنم اون رو تبدیل به واقعیت کرده .
در افراد لاغر رفتار غدایی اونها مثل ضربان قلب و گردش خون و نفس کشیدن و .. . کاملا اتوماتیک هست چون باور غلطی وارد ذهنشون نکردن و اما در چاقها اینطور نیست و این دستور خوردن دست کاری شده و دیگه اتوماتیک نیست چون کلی باور غلط در مورد خوردن دارن .
فرمولهای مغزی در مورد تمام فعالیتهای بدن مثل نفس کشیدن و ضربان قلب و ….. قابل تغییر نیست اما در مورد خوردن فرمولهای مغزی قابل تعییر هست چرا ؟؟چون پاسخ این نیاز بدن دست خودمون هست و این فرمان رو خودمون پاسخ میدیدم .
ما خودمون عامل به واقعیت رساندن تصویرهای ذهنیمون هستیم و ما خودمون در ذهنمون تصویر چاقی از خودمون داریم که باعث میشد هر وقت که من با رژیم خوب لاغر میشدم اما به محض رها کردن اون رژیم من دوباره سریع چاق میشدم.
و هر وقت من در گذشته رژیم میگیرم و یا هر کاری دیگه برای لاغری انجام میدم چون تصویرهای ذهنی من تغییر نمیکردن پس مقدار خوردن من هم تغییر نمیکرد و فرمانهای مغزی من تغییر نمیکرد و من به مخص رها کردن رژیم دوباره همون آدم قبلی میشدم و ذهنم پیروز میشد و من شکست میخوردم .
افرادی که اضافه وزن دارن یا در حالت خفگی یا در حالت سیری هستن و اگر در حالت خفگی نیستن و اون احساس فشار شکمی رو ندارن فکر میکنن سیر نیستن و گرسنه هستن و من خودم در گذشته به ذهنم فرمول داده بودم احساس خفگی =سیری هست .
و من در گدشته که پر خوری میکردم بارها به خودم و بقیه میگفتم چون اشتهام زیاده اینطور هستم و خوش به حال لاغرها که اشتها ندارن و بارها میگفتم من باید این اشتهای خودم رو با مواد کم کالری کنترل کنم که زیاد عدا نخورم اما حالا که در سایت هستم میدونم چیزی به نام اشتها در بدن من وجود نداره نه عضوی نه غده ای نه آنزیمی و این اشتها در ذهن من لونه داره نه در جسم من که من باورش کردم و کلی دستور مغزی پرخوری در من به وجود اورده .
به واسطه ی پذیرفتن چاقی در من کلی عادت به وجود اومده بود که من رو چاق میکرد مثلا در گدشته عادت کرده بودم :
پس من با یک نگاه کلی به گدشته ی خودم متوجه میشم به چندین دلیل من در گذشته چاق شدم :
به خاطر ازدواج به خاطر بارداری به خاطر کم تحرکی به خاطر خوردن داروی هورمونی و کم کاری تیرویید به خاطر اشتهای زیاد من چاق شدم
اما خبر خوب اینکه بعد از مدتها در سایت بودن در حال حاضر من هیچ دلیلی رو برای چاقی خودم ندارم فقط خودم خودم رو مسول چاقی خودم میدونم و هیچ چیز بیرون از من نمیتونه من رو چاق کنه نه هیچ قرص،و دوا ورزش و رژیمی نمیتونه من رو لاغر کنه فقط خودم به واسطه ی داشتن عادتها و رفتارهای جدید لاغری میتونم خودم و جسمم رو لاغر کنم و اگر همین الان تمام افراد اطرافم جمع بشن و فریاد بزنن تو به خاطر خوردن این دارو و یا این اشتها و یا … چاق میشی باور نمیکنم چون من با همین روش کلی وزن کم کردم پس اگر ادامه بدم بیشتر هم کم میکنم و لاعر و متناسب تر میشم و هیچ مانعی بر سر راه جسم خودم نمیبینم که نتونتم لاعر بشم فقط باید اموزشها رو دنبال کنم و هر روز یک گام بردارم تا موفق بشم .
به نام رب سلام
به دنیا که اومدم سه کیلو بودم تا وقتی شیر میخوردم تپل بودم اما بعد از این که از شیر گرفته شدم لاغر بودم تا سوم دبستان که فقط شکم درآورده بودم بعدش دوباره لاغر بودم تا سن بلوغ که شروع کردم ارام ارام چاق شدن تا دوم دبیرستان که همه میگفتند کم تر بخور خیلی چاقی از این حرف ها که دچار یه مریضی و لاغر شدم به شدت لاغر می توانم بگم از حالت نرمال خارج که جای تعجب داشت برای همه طی درمان دکتر تغذیه رفتم برای این که اشتهام برگرده اما ولش کردم بعد یک جلسه یادم تو طول درمان بود که رفتیم شمال این جمله رو هم زیاد شنیده بودم سفر اشتها را باز میکنه و این که معده نباید خالی باشه که درد بگیره و ادم سالم همیشه یه چیز داخل دهنش و اطرافیان برای این که بدنه قوی داشته باشم تشویقم می کردن به خورد خلاصه کم کم تو دوسال از اون حالت به شدت لاغر دراومدم و یه مقدار تو پر شدم که همه میگفتند همین وزن نگه دار خیلی عالی اما کم کم رفتم به سمت چاقی حتی با این که شیمی درمانی میکردم بعدش رفتم برای پیوند تو بیمارستان یازده کیلو کم کردم 78 رسیدم به 67 کیلو اینم بعد این که اومدم خونه کم کم تا به کنون اضافه کردم رسیدم به 75کیلو پارسال یه دفعه ورزش کردم و مدیتیشن مقداری جمع شده بودم اما ول کردم الان هم که همینم قبل این دوره فکر میکردم بخاطر اختلال در هورمون های بدنمه اما الان میبینم از وقتی تصمیم گرفتم دوباره یه کوچولو توپر بشم شروع شد و یه باور غلط دیگه چند نفر دیده و شنیده بودم بعد از درمان تپل شدن که همین باور فرمول غلط دیگه ای تو ذهن من ساخت در حالی که دارم فکر میکنم افرادی هم بودن که بعداز درمان متناسب بودند . حالا می دونم خودم با دست خودم فرمول ذهنم عوض کردم و چاق شدم پس خودمم میتوانم برای همیشه به تناسب فکری =تناسب اندام برسم این چند روز به راحتی میتوانم کنار بکشم اگه گشنه باشم میخورم و اگه سیر نه به بدنم میگم تو هیچ محدودیتی نداری هرچی بخوای هر چقدر نیاز داشته باشی هست هر وقت که بخوای خیلی حس خوبی .
دیگران رو به خاطر موفقیت هاشون تشویق کن بالاخره روز موفقیت تو هم میرسه 😍
از چه زمانی اضافه وزن شروع شد و بعد فرمولهایی رو پیدا کنیم.
یه مدت من سرکار میرفتم و پشت میز مینشینم و همه میگفتن از بس نشستی داری چاق میشی. خب فرمول کم تحرکی توی ذهن من ساخته شد.
بعد از زایمان خیلی وزن کم کردم و همه میگفتن چون شیر میدی لاغر شدی و بعد از شیردهی وزنت دوباره بر میگرده. اینها اونقدر تکرار شدن در مغز من که فرمول این هم ساخته شد و بعد از شیردهی من کم کم وزنم برگشت
همیشه از مادرم و بقیه نشنیدم اگه چند تا زایمان داشته باشی شکم در میاری . در اطرافیانم هم دیده بودم .فرمول شکم گنده هم بعد از چند زایمان هم ذهن فعال من ساخت.
توی خانواده ما یکی از خواهران خیلی یواش غذا میخورد و همیشه همه بهش گیر میدادن که چرا اینقدر یواش غذا میخوری خب من اون موقع خیلی کوچیکه بودم خب مسلما دوست داشتم عزیز همه بشم و خوب غذا میخوردم و تند که الان هم همینطوره . پس اینجا هم فرمول تند غذا خوردن از کودکی پرورش پیدا کرده.
بعد از ازدواجم چون در شهر دیگه ای بودم و جایی رو نداشتم برم و بعد هم که بچه دار شدم و کلا خونه نشین و گاهی خیلی حوصله ام سر میره از اونجایی هم که همه میگن آدمی که تو خونه باشه بیشتر به طرف خوراکی ها میره کم کم فرمول این هم در ذهن و مغز ما تشکیل شده بود .
و حالا من موندم و کلی فرمول توی ساخته شده در ذهنم و حالا که ریشه ها رو پیدا کردم اینجا اومدم تا تمام سعی خودم رو بکنم تا از ریشه فرمول های اشتباه رو ریشه کن کنم و به جای اونها فرمولهای صحیح رو با کمک استاد و امید به خدا بسازم.🙏🥰
بله استاد حرف شما کاملا درسته من تا اینجا به این باور رسیدم که میتونم لاغر بشم و فرمولها کار خودشون رو کردن.
من قبلاً هر وقت میرفت جلوی آینه از خودم بدم نیومد و خجالت میکشیدم و همش می نالیدم و میگفتم کاش لاغر میشدم.خدایا چیکار کنم خسته شدم ،نمیدونم چیکار کنم.تا این که هفته ی پیش تو اینستا سرچ کردم لاغری و چشمم به لاغری با ذهن افتاد و کلی ذوق کردم و خوشحال.مطمئنم خواست و لطف خدا بود که من با شما آشنا شدم و خدا میخواد من به آرزوم برسم.
من چند روزه دیگه از خودم بدم نمیاد و دیگه وقتی میرم جلوی آینه نگاه میکنم ببینم چقدر لاغر شدم 🤭
آشنایی با شما یکی دیگه از معجزه های خدا بود برای من 🌹🙏
نشان های دریافت شده
خدااااااااااااااااااای من
استااااااااااااد، من دیروز اون فایل تکمیلی رو ندیده بودم…نمی دونم چراااااااااااا؟؟!!! کامنت قبلیم که ارسال شد و صفحه رفرش شد الان دیدمش..الله اکبر! مگه میشه؟ واقعا خدا هیچ وقت اشتباه نمی کنه و همیشه به موقع می چینه…خیلیییییییی جالبه برام..الان میگم چرا..
راستش چند روز پیش یه پولی که از کسی طلب داشتم برام واریز شد و کلی خوشحال شدم که می تونم دوره رو دیگه تهیه کنم و بخرم (یادتونه چقدر غصه میخوردم که دوره رایگان فایده نداره و تو باید توی دوره اصلی شرکت کنی و بعد خودم به این دریافت رسیدم که تا با خودم توی دوره رایگان به صلح نرسم ، امکان شرکت توی دوره اصلی برام فراهم نمیشه؟ و باید آمادگی ذهنی داشته باشم تو این مساله…خب مسلمه که من این روزها عالیم..تمرین ها رو با عشق انجام میدم و نشونه صلح با خودم اینکه، بعد از مدتهااااا که منتظر بودم لاغر بشم و برم خرید و خیاطی، بالاخره رفتم خیاطی و سفارش دادم!!) پول رو جابجا کردم به حسابی که اصلا دست نزنم بهش که بتونم بعد از تموم شدن این دوره اون رو بخرم…بعد پریروز این فکر از ذهنم گذشت که بخرم دوره رو …چون می ترسیدم اینها رو که دارم می شنوم بعد توی دوره اصلی برام تکراری باشه و جذابیت نداشته باشه واسم. حتی می خواستم ازتون بپرسم اینو، اما بعد گفتم: نه هانیه..تو متعهد شدی به این دوره رایگان 12 روزه و باید تا انتها اینو تموم کنی …همه چیت نصفه نیمه ست… اینجوری هم این باور که تو همه چی رو نصفه ول میکنی شکسته میشه هم اینکه کم کم آماده دوره اصلی میشی.
اونوقت الان شما دقیقا توی این فایل تکمیلی همینو گفتین که اگه تا اینجا اومدین بهتون تبریک می گم و شما آمادگی لاغری با ذهن و پذیرش رو دارین و اگه توان خرید و شرکت توی دوره اصلی رو دارین دیگه ادامه ندین!! مگه میشه؟ استاد چرا الان اینو شنیدم؟ چرا درست همون موقع که این فکر از ذهنم گذشت ، میرسم به قدم بعدی که توش دقیقا همینو توضیح دادین؟! خدایا تو با من چه می کنی؟ آخه نیمه این دوره هم که میشه فایل 6 اما شما توی فایل 5 اینو گفتین و منم بعد فایل 4 این نیاز در ذهنم ایجاد شد…خدای من چقدر جالبه چینش و زمان بندی هات…
یعنی واقعا واقعا واقعا من برم دوره اصلی رو بخرم؟؟!! بخرم؟!
خدایا عاشقتم..دمت گرم..خدایا قراره یه دوره بی نظیر رو شروع کنم و نتایج عالی خلق کنم…خدایا شکرت
استاد عااااااشقتونم…ممنونم و خدا رو شکر می کنم برای وجود ارزشمندتون
الهی به امید تو
نشان های دریافت شده
به نام خدایی که راه رو نشونم میده
سلام به استاد عزیز و دوستان همراه
اول از همه بگم این کامنت رو من دیشب نوشتم اما ارسال نشد و فهمیدم نتم قطع بوده…اینو نوشتم که فکر نکنین جا زدم و دیروز رو فرموش کردم …نخییر… من جا نزدم و دیروز صبح فایل پنج رو دیدم و چونمعمولا میذارم تا پایان روز چند بار ببینم و گوش بدم و بعد کامنت بذارم نشد که ارسال کنم و حتما که خیر بوده
خدا رو شکر می کنم به فایل 5 رسیدم و یک هفته دیگه مونده تا پایان این دوره و واقعا از این بابت به خودم افتخار می کنم و باعث خوشحالیه واسم…
خب تا اینجا یاد گرفتیم که ذهن فرمانده جسمه و همیشه در کشاکش بین ذهن و جسم، این ذهنه که پیروز میشه و جسم برای رسیدن به نتیجه مطلوب پایدار بااااااااااااااید با ذهن همراه بشه..یعنی درواقع باید ذهن تغییر کنه تا تغییرات جسم پدیدار بشه. پس باید برنامه ریزی درست ذهن رو یاد بگیریم و برای این کار باید به گذشته برگردیم و مرور کنیم که از کی و چرا و چطور چاق شدیم.
خب من همونجور که توی تمرینات جلسه قبل نوشت بعد از ازدواج و بارداری و زایمان چاقیم اتفاق افتاد و تا قبل از اون چاق نبودم اما شدیدا در معرض افکار چاق و درحال پیشگیری از چاقی بودم…
مثلا همیشه می شنیدم که ما پایین تنه چاقی داریم و باید مراقب باشیم…بالاتنه و صورتمون گول زنه..من صورتم به بابام رفته و تنه م به مامانم !! (بمیرم برا خودمون، برای القای این باورها، شقه شقه مون می کردن حتی!!) ما به مامان و خانواده مادری رفتیم و چاقیم…بعد ازدواج چاق میشیم..سن که بالا میره چاقی دیگه ناگزیره و طبیعیه ..خانمها که دیگه به 40 میرسن چربی هاشون سفت میشه و سخت می تونن لاغر بشن..هر بارداری و زایمان کلی اضافه وزن میاره و دیگه نمیشه لاغر شد…مامان مانکن بوده قبلا و الان چاقه و ………هزاران چیز دیگه که میدونم همونها تو ذهن من نشسته بود و جوری باورم شده بود که حتی برای ازدواج هم دنبال کسی بودم که چاق باشه خودش یا خانواده ش که بعدها من که چاق شدم اذیت نشم و خجالت نکشم….(هنوزم از یادآوری این فکر و این حجم از بی عزت نفسی اذیت میشم!!)
حالا بخوام دقیق بشم به رفتارها، باید بگم که ما همیشه توی خونه مون خوردن خیلی مهم بوده…همیشههههههههههه بابام شیرینی می خریدن و عاشق شیرینی هستن و یادمه مامانم میگفت: خوبه چاقم نمیشه..آخرم قند می گیری اینقدر شیرینی میخوری…اما بابای من فقط یه شکم کمی بزرگ داشت و تا الان هم قند نگرفت و از مامانم خیلی هم تر و فرز تر و زبر و زرنگ تره !! خوردن و خوردنی توی خونه ما خیلی پررنگ بود..توی مهمونی ها همیشه چندین مدل غذا و شیرینی و تنقلات بوده…خوش گذرونی با خوردن همراه بود…اگه کنار دریا اینا می رفتیم حتما باید به فکر آذوقه می بودیم و موقع برگشت توی جاده بلال و بستنی می گرفتیم..اصلا قاون نانوشته بود که از سیاهکل یا لاهیجان یا ساحل که داریم برمی گردیم رشت، یا بریم بستنی و یخ بهشت بخوریم یا بلال … درحالی که همونجا هم که بودیم خب خیلی خوراکی مثل میوه و آجیل و ساندویج اینا هم از خونه برده بودیم…یعنی این خوردن های جانبی برای رفع گرسنگی نبود، برای تکمیل خوش گذروندن و تفریحمون بود! این مساله گمونم توی خیلی از خانواده ها باشه ها، چون بعد از ازدواج حتی با همسرم یا خانواده ش هم که بیرون می رفتیم همینجور بود، یا با دوستهامون…انگار واقعا این خوردن کنار تفریح و سفر و پیک نیک، جز جدا ناشدنیش هست و حتی به خونه ها هم کشیده شد موقع فیلم دیدن، فوتبال دیدن، دور همی و مهمونی و … حتما یه خوراکی باید وسط باشه و نمیشه که به حرف زدن و خوش و بش و تماشای تی وی بگذره….حتی زمانهایی که فقط با ماشین می رفتیم دور بزنیم هم بازم به یه بستنی ختم می شد…..متاسفانه این عادت الان هم توی ما و خانواده خودم هم هست و من اگرچه میخوام رفعش کنم اما بازم خوراکی توی محفل ها نقش داره
اون عادت تا ته غذا خوردن و بشقاب تمیز تحویل دادن هم که گفته بودم چقدر تاکید میشد و حتی برام تصویرسازی هم شده بود از گرسنگی بچه های افریقا و کشورهای دیگه که با هر غذایی که توی ظرف ماها زیاد بیاد چقدر آدم می تونستن سیر بشن !! یعنی یه حس عذاب وجدان بهم داده بود و از طرفی با هربار تا ته خوردن غذام حس افتخار هم می کردم….خدا رو شکر این اخلاق بد و عادت مخرب رو هم برای خودم ترک کردم و هم برای بچه هام دیگه سخت نگرفتم.
خدا رو شکر می کنم در این مسیر هستم و آگاهی های عالی کسب می کنم و الان با مرور این باورهای مخرب خنده م می گیره راستش…خدایا شکرت
استاد عزیزم خیلی ازتون ممنونم برای این فایلهای عالی…حسم عاااااااالیه این روزها
الهی به امید تو