مقصر کردن دیگران برای شرایط و اتفاقات روزمره در زندگی یکی از پرکاربردترین عادتهای انسانها میباشد.
در هر شرایط و موقعیتی باشید سادهترین و در دسترسترین طریقه نگرش در مغز این است که فرد یا گروه یا هر چیز دیگری را مقصر زندگی خود در آن شرایط بدانید.
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 4.49 از 110 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

نشان های دریافت شده
به نام خداوند عزیز وحلیم ورحیم
سلام خدمت استاد پر انرژی وهمیشه شادابم ودیگر دوستان هم مسیرم
دیدن ایدا کوچولو چه لبخند عمیقی رو به صورتم اورد عزبزم الان خانمی شده 😍
از وقتی که یادمه وبه درک وفهمی از رندگی رسیدم هرگز اینو نمی دونستم که نقش خودم در تعیین زندگیم چقدر پر رنگه واینکه خودم مسعول خوب وبد شرایط زندیگم هستم را برای اولین بار در این سایت الهی شنیدم هیچ کس راجب نقش خودم چیزی بهم نگفته بود چون در اطرافم می دیدم همه
برای هر چیزی یه مقصری سراغ دارن برای حال بد برای وضعیت خراب کسب وکار برای نداشتن سلامتی برای نداشتن خونه برای نداشتن آرامش
این باور در من شکل گرفت که منم همیشه کسی رو مقصر شرایط زندگیم بدونم وخودم هیچ کاره باشم
بارها شنیده بودم من انسانم وخداوند منو مختار افربده وحق انتخاب دارم اما جور دیگه ای ابنو برداشت کرده بودم معنی اینو نفهمیده بودم که بله من در تمام جنبه های زندگیم وهر چیزی که مربوط به من می شه مختار به انتخاب هستم
می تونم انتخاب کنم کسی حالمو بد کنه کسی بیاد با حرفی چنان به همم بریزه که دیگه کمر راست نکنم یا انتخاب کنم یه نفر بیاد برای من تصمیم بگیره من در چه حال وروزی باشم
ابنکه ما مسعولیت حال خودمون رو در زندگی وابسته کردیم به چیزهایی بیرون از خودمون انتخاب ماست
از سن 12 سالگی به بعد جسم من از اون تناسب خودش خارج شد وروز به روز اضافه وزنم زیادتر می شد ومن هیچ وقت خودمو مقصر چاقیم نمی دونستم درسته برای خودم جلوی دیگران دلسوزی می کردم که اره باید کمتر بخورم بابد تحرکم رو زیاد کنم وانگشت رو طرف خودم می گرفتم از ته دلم می گفتم خوب تقصیر من چیه خدا اینجور برام خواسته اینم سرنوشت منه یه عده رو لاغر آفریده ویه عده مثل منم چاق افریده شده ودیگه حتما مصلحت خدا اینجور بوده وقتی مسعولیت چاقیم رو گردن خدا انداختم هرجا به محدودیتی برای چاقیم برمی خوردم دیگه یقه خدا رو می گرفتم واز اون گله وشکایت می کردم چاقی منو از خیلی از لذت ها در زندگیم محروم کرده بود که من ته دلم خدا رو مقصیر همه ی اون ناکامی ها می دونستم برای همین اگرم تلاشی برای لاغری می کردم وشکست می خوردم دیگه مطمعن می شدم این خواست خداست که می خواد من در این وضعیت بمونم
گاهی فکر می کردم وحتی اینو به بقیه هم می گفتم که خدا دلش نمی خواد من لاغر بشم تا ایمانم از دست نره چون اگه من لاغر بشم واون لباس های که دوست دارم رو بپوشم ادم بی حجاب وبی ایمانی می شم پی خدا مصلحت دونسته من همین جور چاق باشم تا همین مانتوهای گل گشاد ومشکلی ومقنعه سرم باشه وحوس گناه نکنم تا این حد من در بست خدا رو مسعول چاق بودنم می دونستم
تا اینکه برای اولین بار اینجا بود به نقش خودم و مسعولیت خودم در شکل گرفتن وضعیت تناسبم پی بردم وقتی با کلی دلیل وبرهان وسوال وجواب در آخر به این نتیجه رسیدم که خودم مقصر وضعیتم هستم ومسعولیت چاقیم رو به عهده گرفتم ودیگه دنبال مقصر نبودم در ببرون از خودم تازه به آرامش رسبدم دیگه بغض وکینه ای در دلم نبود دبگه شبا تا دیر وقت با افکار منفی سر نمی کردم وسناریو برای خودم تعریف نمی کردم واواین دستاورد من از پذبرش مسعولیتم ارامش وخواب راحتی بود که نسیبم شد من همیشه به حال کسانی قبطه می خوردم که تا سر می زارن روی متکا خوابشون می بره والان خودم دقیقا همون جور شدم اینقد اروم شدم اوایل می ترسبدم مریض شده باشم که چرا من اینقد بی خیال شدم واینقد تا اراده می کنم خوابم می بره وهمسرم می گفت خوشحال باش تو همیشه تا صبح چند بار می رفتی تو تراس ومی اومدی ببینی اتفاقی نیغتاده زلزله نیومده چیزی نشده حالا می ترسی چرا راحت می خوابی
دلیلش این بود که من دیگه یقه کسی رو نمی گرفتم اگه رفتار پر خوری رو انجام می دم دبگه دنبال گله وشکایت ومقصبر نیستم می گم خودم انتخاب کزدم خودم خوردم دیگه کاری که از خودم سر زده واینجوری همه چی در درون خودم حل می شه وچون پای کس دیگه ای در میان نیست اعصاب خرابی وگله وشکایت وخودخوری ودرگیری ندارم
ومن به این نتیجه رسیدم این به شکل یه باور ویه عادت در من تبدیل شده که همیشه برای هر کاری دنبال مقصر باشم دیگه خود به خود هر اتغاقی بیفته حتی ساده ترین اتفاقات من فوری کسی رو مقصر اون می دونم
اگه مثل همین اضافه وزنم مسعولیت احساس خوب وحال خوبم در زندگی رو به عهده بگیرم دیگه به خوشبختی واقعی می رسم
من عادت کردم برای هر چیز ساده ای غر بزنم واونو بررگ کنم ودنبال مقصر باشم اینجوری حجم زیادی از افکار منفی رو در ذهنم تلنبار می کنم ودیگه جایی برای افکار مثبت وگوشی برای شنیدن اتغاق های خوب نمی زارم هرچیز خوبی هم رخ بده از نظر من بی فایدس چون در مقایسه با اون همه حال بد وافکار منفی اونو ناچیز می دونم برای همین چیزی خوشحالم نمی کنه همیشه ناراضی هستم در ظاهر چرا ادعای خوبی وحال خوب ودارم شوهرم ودخدرم رو نصیحت می کنم اما ایمانی به حرفی که می زنم ندارم نشانه اش هم اینکه هنوز حال من بستگی به خوب رفتار کردن همسرم داره اعصاب ارام من بستگی به اخلاق خوب دخترم داره
من وقتی می تونم ادعا کنم که حتی اگه کسی بیاد بدترین حرف هارو بهم بزنه من بهم نریزم وخودم رو مسعول حال خودم بدونم وبگم مقصیر منم که اون حرف باعث شدبهم بریزم
بارها این جمله رو به همسرم گفتم که اگه می خوای من خوب باشم تو باید خوب باهام رفتار کنی اگه تو بد باشی منم بد می شم واین کاملا اشتباهه حال من نباید خوب بودنش وابسته به کسی باشه چون من اونم ادمه ونمی تونه تضمین بده همیشه حالش عالی باشه تا منم خوب باشم اگه مسعولیت حال من دست دیگران باشه پس اونا هر جور که بخوان می تونن حال منو تعقیر بدن ومن عروسک خیمه شب بازی دست اونا هستم
خیلی اتغاق می افته ظهر که دخترم از مدرسه میاد سر یه چیز خیلی الکی با هم بحثمون می شه ومن همیشه اونو مقصر می دونم می گم تو چه می دونی من چه زحمتی از صبح تا حالا کشیدم تا وفتی تو بیای خونه مرتب باشه نهار اماده باشه اتاقت تمیز باشه واونقد حرص وجوش می خورم که بدنم می لرزه حالا که دارم در آرامش بهش فکر می کنم می بینم اونی که حال منوبد می کنه خودم هستم اون بیچاره که نخواسته من این همه زحمت بکشم خودم دلم خواسته این کارها رو بکنم وحالا هم خودم دارم خودمو اذیت می کنم نقش اون این وسط هیچه واقعا چرا من بخاطر شنیدن یه حرف که از نظرمن ناسپاسی هست باید اینقد بهم بریزم که کل روزم رو به جهنم تبدیل کنم
مدتی بودشعله وسطی اجاق گازمون خراب شده بود یعنی شعله اش خیلی زیاد بود من چندین بار به همسرم گفتم درستش کن این یه بار یه بلایی سرمن میاره دقیقا همین جمله رو چندین بار تکرار کردم ووافعا هربار اون شعله رو روشن می کردم منتظر اتفافی بودم تا دبروز ظهر که غذا درست کردم وبا یه ظرف روغن گذاشته بودم گرم بشه بریزم رو برنج ودیگه کاری نداشتم تنها خونه بودم ودخترم هم هنوز نیومده بود به کل یادم رفت گاز روشنه وروغن داره داغ می شه اومده بودم بیرون از اشپز خونه
بعد چند دقیقه از بوی روغن سوخته متوجه شدم من گازو خاموش نکردم رغتم دیدم کل ظرف آتیش گرفته ویه وضع بدی بود به زور خاموشش کردم کل خونه پر دود شده بود در وپنجره هارو باز کردم هود وسبنک وهمه چی پر دود چرب شده بود همون لحطه که شعله گاز رو دیدم یاد حرف همیشگی خودم افتادم که این گاز بلا سرم میاره وشوهرم رو مقصر دونستم در حالی که این شعله اصلا اونی که من می گفت خرابه نبود در اثر بی احتیاطی خودم این اتغاق افتاد ولی من جوری شوهرم رو مقصر دونستم که انگاز اون با دست خودش اومده بود واین کار رو کرده بود حتی یه لحظه غفلت خودم رو دلیل این اتغاق ندونستم برای همین بهش پیام دادم وکلی حرف بارش کردم تو چی فلان وبهمان اونم بیچاره کلی نگران شده بود وزنگ زد که چه اتغاقی افتاده ومن گفتم تو مقصری چون دیشب ناشکری کردی چون غر زدی چون گاز ودرست نکردی چون این خونه رو گرفتی وچی وچی
واین وافعا همیشه برام عادت شده یه کسی رو مقصر بدونم
از امروز واقعا صد درصد مسعولیت حال واحوال خودم رو در هر زمینه ای را به عهده می گیرم
من مسعولیت احساسم را به عهده می گیرم
هیج چیزی خارج از من نبست وهمه چی در درون من باید حل بشه اگه برای چیزی حالم بد شد باید در وجود خودم علتش رو جویا بشم نه در اطرافم
از اینکه حوصله کردین از شما عزبران سپاسگزارم