🌿 تصور کن سالهاست دنبال لاغر شدن هستی… رژیم گرفتی، ورزش کردی، بارها از غذاهایی که دوست داشتی گذشتی… حالا یه جمله به گوشت میرسه که میگه:
«لاغر شدن ترس دارد و با ترس، لاغر نمیشوی!»
شاید تو هم مثل من، اولش مات و مبهوت بمونی… بگی: مگه میشه؟ من همیشه آرزوی لاغر شدن داشتم، چطور ممکنه ازش بترسم؟! 🤔
اما واقعیت اینه که ترس از لاغری دقیقاً همینقدر پنهان و زیرپوستیه. یه باور خیلی مخفی توی ذهن ناخودآگاهمونه که باعث میشه همیشه یه قدم مونده به موفقیت، عقب بکشیم.
در این جلسه میآموزیم:
ترس از روبرو شدن با موفقیت
😅 شاید اولش خندهدار به نظر برسه، اما واقعاً بعضی وقتا از موفق شدن میترسیم!

🔍 اگه یه نگاهی عمیقتر به گذشتهمون بندازیم، میبینیم که خیلی جاها خواستهای داشتیم، اما یه چیزی توی وجودمون نمیذاشت سمتش بریم…
یه صدای کوچیک که میگفت: اگه بری جلو، چی میشه؟ واقعاً میتونی؟!
🎓 شاید همیشه عاشق ادامه تحصیل بودی، اما فقط تصور نشستن توی کلاس، یا رفتن به یه شهر دیگه، باعث میشد دلت بلرزه و از خیرش بگذری…
🏠 یا شاید همیشه رویای زندگی توی یه خونه بزرگتر رو داشتی… اما فکر تمیز کردنش، خرج تعمیرات، یا حتی نگاه قضاوتگر همسایهها، اونقدر ذهنتو مشغول کرده که ترجیح دادی همون خونه کوچیک رو نگهداری.
🧠 اینها همه نمونههایی از ترس از روبرو شدن با موفقیت هستن…
ترسایی که نمیذارن وارد دنیای جدیدت بشی، دنیایی که هم دوستش داری و هم ازش میترسی!
حالا بذار یه مثال خیلی آشنا بزنم:
🌟 ترس از لاغری هم از همین جنسه…
در ظاهر میخوای متناسب بشی، لباسهای قشنگ بپوشی، راحت حرکت کنی… اما درونت پر از نگرانیه:
- نکنه با لاغری صورتم زشت بشه؟
- نکنه همسرم منو دیگه نخواد؟
- لباسهای قبلیم چی میشن؟
🌀 این فکرها نشونه ترس از لاغریه همون ترس پنهانی که جلوی موفق شدن رو میگیره…
نقش ترس در پیشرفت نکردن
🔒 بعضی وقتها آدم حس میکنه یه نیروی نامرئی داره جلوشو میگیره… انگار هرچی تلاش میکنی، زور میزنی، برنامه میریزی، بازم یه چیزی نمیذاره بری جلو…
منم دقیقاً همین حس رو داشتم.
🚘 سالها بود دلم میخواست یه ماشین بهتر داشته باشم… یه ماشینی که هم شیکتر باشه، هم راحتتر. اما در عین حال، یه صدای کوچیک توی ذهنم همیشه میگفت:
– هزینههاش زیاده!
– همه نگاهت میکنن!
– نکنه کسی حسودی کنه یا چشم بزنه؟
– با این ماشین بری بازار، همه فروشندهها گرونتر حساب میکنن!
😬 این فکرها اونقدر قوی شده بودن که عملاً نمیذاشتن به خواستهم برسم.
حالا متوجه شدم که اون گفتگوهای ذهنی، همون ترس از موفقیت بود… همون چیزی که اجازه نمیداد حتی به آرزوهام نزدیک بشم!
🎯 دقیقاً مثل ترس از لاغری!
وقتی لاغر شدن رو به عنوان یه آرزو در ذهنت داری، ولی در ناخودآگاهت پر از ترس و شک و تردید نسبت به لاغری هستی، هیچوقت نمیتونی آزادانه جلو بری.
مثل اینه که با یه پا روی گاز و یه پا روی ترمز رانندگی کنی!
از خاطرات رژیمهای سخت، شکستهای قبلی، تجربههایی که بهت گفتن لاغری مساوی رنج کشیدنه… یا حتی ترسهای عمیقتر مثل:
– اگه لاغر شم، صورتم زشت میشه!
– اگه لاغر شم، همه لباسهام برام گشاد میشه!
🛑 همه این ترسها مثل دیوارهای نامرئی جلوی موفقیت رو میگیرن.
اما خبر خوب اینه که وقتی این دیوارها رو بشناسی، میتونی با ذهن آگاهت ازشون رد بشی… و اونوقته که ترس از لاغری از بین میره و مسیر واقعاً برات باز میشه ❤️

ترس از لاغری
توی ناخودآگاه ما ترس از لاغری یه مانع پنهانه… یه ترسی که شاید هیچوقت بهش فکر نکردی، اما مثل یه سد بزرگ جلو راهته.
🧩 بیشتر آدمهایی که اضافه وزن دارن، تجربههای زیادی از رژیم، ورزش، قرص، دمنوش، عطاری و هزار روش دیگه رو داشتن.
اما هر بار بعد از کلی سختی، وزن که کم میشه، خیلی زود برمیگرده… و همین تکرارِ امید، زحمت، شکست باعث میشه ذهن ما به لاغر شدن، یه تصویر پر از درد و ناراحتی بچسبونه. 😣
یعنی لاغر شدن = سختی کشیدن، محرومیت، گرسنگی، زجر، شکست!
و نتیجهش چی میشه؟
✅ ذهن ناخودآگاه برای محافظت ازت، جلوی لاغر شدنت رو میگیره!
چون توی ناخودآگاهت لاغری مساویه با رنج، پس بدن با تمام قدرت میگه:
❌ “من نمیخوام لاغر شم، چون میترسم دوباره اذیت بشم!”
🌪️ اینجوریه که ترس از لاغری مثل یه سایه مخفی توی ذهن میمونه… نهتنها باعث میشه اضافه وزنت بمونه، بلکه هر بار که میخوای شروع کنی، یه احساس دلهره و مقاومت سراغت میاد.
- باز باید غذامو جدا کنم؟ 😔
- بازم قراره بهم سخت بگذره؟
- اگه لاغر شم، نکنه صورتم زشت بشه؟
- نکنه همسرم دیگه منو نخواد؟
🧠 همه این فکرها، مصداق کامل ترس از لاغری هستن… ترسی که ریشهش به تجربههای تلخ گذشتهت برمیگرده، اما الان داره آیندهت رو هم خراب میکنه.

🧠 تجربهای الهامبخش برای روبرو شدن با ترس از لاغری
یکی از تأثیرگذارترین بخشهای مسیر لاغری با ذهن، خوندن نوشتهها و تجربههای هنرجوهاییه که دقیقاً با همون ترسهایی دستوپنجه نرم میکنن که شاید تو هم همین حالا درگیرش باشی…
📖 نوشتههای صادقانهی اونها کمک میکنه تا ترسهای پنهان ذهنیمون رو بهتر بشناسیم، مخصوصاً ترس از لاغری که یکی از مخفیترین و در عین حال قویترین مانعهای لاغر شدنه.
در ادامه، نوشتهی یکی از دوستان خوبمون در دورهی «ورود به سرزمین لاغرها» رو میخونی که به زیبایی نشون میده چطور آگاهی، میتونه ترسها رو روشن کنه و امید رو جایگزینش کنه:
“لاغر شدن ترس دارد و با ترس، لاغر نمیشوید!”
این جمله عمیقاً من رو به فکر فرو برد… 🤔 مگه میشه منی که سالهاست دنبال لاغریام، ازش بترسم؟! اما وقتی فایل آموزشی اون روز رو گوش دادم 🎧✨، فهمیدم چقدر ذهنم زیر پوستی درگیر این ترسه.
حالا میدونم که خواستن کافی نیست؛ چون خواستهها توی ذهن خودآگاهم هستن 🧠، ولی موانع اصلی، مثل ترس از لاغری، توی ناخودآگاه من پنهان شده بودن… 🕵️♀️
مثلاً ترس داشتم که اگه لاغر شم، صورتم زشت میشه 😬… یا همسرم دیگه منو دوست نداشته باشه 💔… یا لباسهای قبلیم برام بیاستفاده بشن 👗❌!
اما وقتی این باورها رو بررسی کردم 🔍، دیدم هیچکدومشون واقعی نیستن ✅. من قبلاً هم لاغر بودم و زیبا 🌸✨… و عکسهای شگفتیسازها 📸 اینو ثابت میکنه که لاغری چهرهی آدم رو شادتر، زیباتر و جوونتر میکنه 🌟.
درباره همسرم 💑، به این نتیجه رسیدم که اگر من رو واقعاً دوست داشته باشه، در هر حالتی دوستم داره 💕؛ مهم احساسی هست که از خودم دارم 🌈.
و درباره لباسها؟ 👚👖 خب، همیشه میتونم لباسهای جدید و دلخواه برای اندام متناسبم تهیه کنم 🛍️ و از پوشیدنشون لذت ببرم 😍.
الان با تمام وجودم حس میکنم دارم سبک میشم 🕊️… حتی اگه هنوز روی ترازو تغییری نیومده باشه ⚖️. چون بار ترسها از ذهنم برداشته شده 🙌 و حالا با آگاهی 🌱، با آرامش 🧘♀️ و بدون ترس 🚀، مسیر لاغری رو ادامه میدم.
دیگه از خوردن نمیترسم 🍽️😊… غذا خوردن برام عادی و لذتبخشه 🎉. و مهمتر اینکه به این باور رسیدم که بدن من توانایی لاغر شدن رو داره 💪✨، فقط کافیه مانعهای ذهنی مثل ترس از لاغری رو کنار بزنم 🧩❤️.
🌟 نوشتهی این دوست عزیزمون بهخوبی نشون میده که آگاهی، شجاعت میآره… و اون آگاهی رو به بهترین شکل، میتونی در دورهی ورود به سرزمین لاغرها تجربه کنی.
🗺️ این دوره دقیقاً طراحی شده تا کمک کنه ترسهای پنهان ذهنی مثل ترس از زشت شدن، ترس از دیده نشدن، یا ترس از تغییر کردن رو شناسایی کنی، اصلاحشون کنی، و با ذهنی آزاد و آماده، وارد مسیر لاغری بشی — مسیری با لذت، نه با رنج!
اگر تو هم آمادهای که ترسهاتو رها کنی و با اعتماد و عشق، بدن متناسبت رو بسازی، این دوره یه قدم طلایی برای شروعه، یه راهکار اساسی برای رهایی از ترس از لاغری.
✍️ بخش تمرینی – عبور از ترس پنهان لاغری ذهنی
🧠 یکی از اصلیترین موانع کاهش وزن ذهنی، فرمولهای اشتباه ذهن درباره لاغریه. تا وقتی این فرمولها شناسایی و اصلاح نشن، ذهن ناخودآگاه اجازه تغییر رو نمیده.
تمرینهای خودآگاهی مثل همین بخش تمرینی، دقیقاً طراحی شدن تا کمک کنن ترس از لاغری رو بشناسی، افکار پنهان رو بالا بیاری و به جای مقاومت ذهنی، همکاری ذهنی بسازی.
هر بار که تمرین میکنی، قدمی برمیداری برای تغییر ریشهای و پایدار. تمرین کردن یعنی تغییر دادن برنامه ذهنی از اضافه وزن به متناسب شدن! 🌱
🔍 سؤالات خودشناسی:
- نظرت درباره ترس از لاغری چیه؟ تا حالا بهش فکر کرده بودی؟!
- تا حالا شده با اینکه میخواستی لاغر شی، یه چیزی درونت مانع بشه؟ اون چی بوده؟
- کدوم بخش از تغییر بدن، بیشتر تو رو میترسونه؟ (صورت؟ توجه دیگران؟ قضاوت اطرافیان؟)
- فکر میکنی چرا در ناخودآگاهت، لاغری با رنج و ترس گره خورده؟
- چه تجربههایی باعث شدن ذهن تو لاغر شدن رو مساوی سختی و شکست بدونه؟
- اگر همین فردا لاغر بشی، چه افکاری ممکنه تو رو نگران یا مضطرب کنه؟
- باورهایی که جلوی کاهش وزن ذهنی تو رو گرفتن، چی هستن و از کجا اومدن؟
💬 دعوت به عمل:
اگه میخوای واقعاً تغییر کنی، فقط خوندن مقالهها کافی نیست! ✨
👣 ازت دعوت میکنم همین الان قلم و کاغذ برداری، پاسخ سؤالات بالا رو بنویسی و اگه دوست داشتی، در بخش نظرات همین مقاله با ما و دیگر همراهان مسیر کاهش وزن ذهنی به اشتراک بذاری.
تو نمیدونی ممکنه نوشتههات برای چند نفر نوری بشه در تاریکی ترسهاشون… ❤️
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
امتیاز 4.62 از 63 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

نشان های دریافت شده
جلسه ۷۷ تکرار
لاغر شدن ترس دارد و با ترس لاغر نمیشوید
سلام و درود به همراهان گرامی و استاد عطارروشن ،خدارو شکر میکنم برای دانستن و به کار بستن
ترس از روبرو شدن با موفقیت ،یکی از باگ های منه که هر وقت دارم میرم بسمت یه تغییر خوب و بزرگتر ،یک استاپ قدرتمند درونم میخوره و گفتگوهای درونی م شروع میشه
نجواهایی که مدام منو میترسونه ،بهش میگم مگه تو دنبال پیشرفت نبودی پس چرا حالت بد میشه ؟ میگه آخه داری میری تو یه موقعیت خاص تر و مسئولیتت بیشتر میشه ،متعهدتر میشی ،سرت شلوغتر میشه ،تو نمیتونی از پس اون جایگاه بر بیایی
مثلا من دلم میخواد مستقل بشم و برم یه خونه بزرگتر ،ذهنم منو میترسونه و هزارتا بهانه میاره که آره تو تنهایی چجوری میتونی زندگی کنی ؟ اخه خونه بزرگتر ترسناکه ووو
۱ ساعت پیش که داشتم از کلاسم برمیگشتم ،خواستم بپیچم توی کوچمون احساس کردم کنار ماشینم به جایی کشیده شد ،ترمز زدم و چک کردم متوجه شدم ماشینی سر کوچمون مورب پارک کرده بود که من حین پیچیدن متوجه نشده بودم و کنار سپرم کشیده شده بود به اون ماشین و چراغش از غالبش در اومده بود
خدارو شکر اون طرف شمارش روی فرمون ماشینش بود انگار خودش فهمیده بود ماشینشو بدجایی پارک کرده و من تونستم بهش زنگ بزنم و قرار گذاشتیم که ماشینشو تعمیر کنم
اون تایمی که داشتم اون کارهارو انجام میدادم به نجواهای درونم هم آگاه بودم که بهم میگفت حالا خوبه ماشین خودت بنز و Bmw نیست ،وای وگرنه الان چقدر هزینه ماشین خودت میشد ،یا میگفت همون بهتر که تو ایران ماشین خیلی گرون نخریدی که اینجوری بشه ووو
الان که دارم این مقاله رو میخونم دیدم ،آره تو مغز منم ماشین گرون = استهلاک بالا و هزینه های اضافی ،خب حالا من دلم یه ماشین با کیفیتر میخواد ،خواستم با باورهام هماهنگ نیستن و همیشه اونیکه برنده است ،باورهای ما هستن
یا من دلم میخواد تو پاره ای از مسائل رشد کنم ،خواستم رشده ولی در درونم من خودمو به اندازه کافی ،کافی نمیدونم و تصور میکنم من توانایی رسیدن در جایگاه های بالاترو ندارم
و مهم ترین دلیلی که وجود داره حس ناتوانایی درونیه که اجازه نمیده بتونی محکم و قوی بری بسمت خواسته ها و هدف هات و مدام میترسونتت
اینکه همه روش های جسمی برای لاغر شدن بی فایده ست رو خیلی قبول دارم ،چونکه مسیری بوده که خودم سالها، زخم خورده ش هستم و مطمئنم کار عبث و بیهوده ایه و هیچ وقت ازش استفاده نمیکنم
۱۰۰ درصد در مغز من هم ترس های زیادی از لاغر شدن هست ،تازه منکه تعداد شکست هام بیشتر بوده ،بیشتر پذیرفته بودم که من ناتوانم در لاغر شدن و لاغر شدن یعنی ،رنج بردن ،سختی کشیدن ،گرسنگی ،ورزش های طاقت فرسا وووو
معلومه دلم نمیخواست لاغر بشم و عطاشو به لقاش میبخشیدم و بدتر از همه این بود که من مطمئن بودم راهم اشتباهه ولی باز هم ادامه میدادم و جان و تن نازنینمو در فشار و رنج قرار میدادم
منم اوایل دوره حساس بودم که مبادا جایی از دوره بهم تحکم بشه برای نخوردن شکلات یا شیرینی هر هر خوراکی که من دوست دارم ،خب واقعا هم خسته شده بودم از اونهمه محدودیت و نداشتن حق انتخاب ،دلم آزادی و احترام میخواست ،چیزهایی که حق من بود ولی نمیدونستم و افراد چاق چونکه عزت نفس و خودباوریشون بشدت پایین میاد و خودشونو لایق لاغر بودن و هیچ چیزی نمیدونن ،توانمندی های درونیشون هم افت میکنه و کم کم به این نتیجه میرسن که اصلا ولش کنم من به جایی نمیرسم و در بیشتر جنبه های زندگیشون موفق نمیشن
قبلا باور داشتم اگر میخوام لاغر باشم نباید شام بخورم یا رستوران و مهمونی برم و وجودم ترسیده بوده از اون سبک لاغر شدن ،برای همین یه برنامه ریزی قوی در من شکل گرفته که آره فریده تو نمیتونی لاغر بشی و ترس از نخوردن اجازه نمیداده قبول کنم که لاغر بشم
قبلا به تکرار شنیده بودم افرادی که خوابشون زیاده و صبح ها دیر بیدار میشن چاقتر میشن ،منم که اهل صبح زود بیدار شدن نبودم ،پس حتما تو ذهنم ،قید لاغر شدنو زده بودم ولی الان دارم به خودم یادآوری میکنم ،عزیزم ،صبح زود بیدار شدن ربطی به لاغر شدن نداره ،مگه نمیبینی اینهمه افراد متناسبی که دیر از خواب بیدار میشن و بجاش دوست من که سالهاست برای نماز صبح بیدار میشه و دیگه نمیخوابه ولی چاقه ،پس لاغر شدن ربطی به دیر یا زود بیدار شدن نداره
منم از زشت شدن صورتم میترسم ،از سیاه شدن دور چشمام میترسم ،از چروک شدن پوستم بدم میاد و میدونم اینها موانع ذهن من بودن و هنوز هم تا حدودی هستن
درسته که تو دوره های لاغری با ذهن محدودیت و رژیمی وجود نداره ولی ما عمده ی ترسهامون مال گذشته ست و تا بخواد اون باورها جایگزین افکار جدید بشه یه مقداری به درک بیشتر نیاز هست تا بپذیریم که بابا جون این راه اون راه نیست از خر شیطون بیا پایین و قبول کن
خدارو شکر میکنم برای اینکه هر روز هدایت میشم به آگاهی های نابی که هر کدوم قسمتی از زندگیمو رشد میده
نشان های دریافت شده
گام ۶۹ ،،، لاغر شدن ترس دارد و با ترس لاغر نمیشوید،،سلام استاد و دوستان همراهم ،،، سالها پیش که در دوره های روان درمانی و شخصیت شناسی وووو شرکت میکردم و استادم میگفت ،یکی از دلایل نرسیدن ما به خواسته هامون ،ترس از رسیدن به موفقیته ،من تعجب میکردم ،با خودم فکر میکردم ،آخه منکه خیلی دلم میخواد به خواسته هام برسم ،منکه ترسی ندارم و سئوالات زیادی در مغزم بوجود میومد ،این ناآگاهی ادامه داشت تا ۳ سال پیش که وارد دوره های ذهنی و یادگیری قوانین جهان هستی شدم ، باز هم با همین موضوع روبرو شدم ،باز هم اون سئوال بوجود اومد ،، آیا من از رسیدن به موفقیت میترسم ؟ با موندنم در دوره ها و بیشتر شدن آگاهی ها ،متوجه شدم ،در درون من ،رسیدن به بیشتر خواسته هام ،خطرناک تعریف شدن، مثلا من دلم میخواست لاغر بشم ولی برای ذهن من لاغر بودن ،تعریفی نداشت ،برای ذهن من چاقی تعریف های ،پر امن تری داشت ،چاقی مراقب سلامتی من بود ، صورت تپل قشنگتره،آدم چاق مهربونتره، بدن پر و فربه ، آدم های پیر چاق ،خوشگلتر از آدم های پیر لاغر هستند ،صورت لاغر چروکیده میشه ،صورت لاغر زرد و مریض حاله ،تپلا با مزه ترن ،دوست داشتنی ترن وووووو با اینهمه تعریف های قشنگ ،ذهن من اجازه لاغر شدن رو صادر نمیکرد ،،،مثلا خواسته من مهاجرت کردن به کشور آمریکاست ، حالا چه داده هایی در من هست که اجازه نمیده من حتی یک قدم در راه هدفم بردارم ، منطقم میگه ،اگر از ایران بری ،دلت برای مادر و خواهر و بچه هات خیلی خیلی تنگ میشه، اونجا غریبی و نمیتونی دوام بیاری ،اونجا که مملکت خودت نیست ،کمکی بخوایی کسی نیست ،اگر بی پول بشی چکار میکنی،،راه درامدت چجوری میشه ،،اصلا آمریکا که رفتنش خیلی سخته ،اونجا فرهنگ و قوانینشون سخته مثل ایران نیست ، مالیاتشون سنگینه ووووو هر چند با بیشتر ترس هام صحبت کردم و منطقی بهشون گفتم و بهش الگوهاییو نشون دادم که بتونم از ترس هام کم کنم ولی هنوز هم زور اون داده های ذهنم قویتره ،،و یه عالمه از این مدل ترس ها دارم که اجازه نداده به خواسته هام نزدیک بشم ،،مثلا من دوست دارم خونه ویلایی داشته باشم ولی بشدت از تاریکی شب میترسم ،،من دوست دارم بیزینس قوی داشته باشم ولی از داشتن تیم و پرسنل کار و مسئولیتش میترسم ،پول زیادو دوست دارم ولی از حساب، کتاب، کردن مسائل مالی میترسم ،دوست دارم مستقل بشم ولی از تنهایی و مسائلش میترسم ،،ماشین گرونتر دوست دارم ولی از خرجاش میترسم ،،انقدر شنیدم ،طرف خونه،ویلا ،بنز خرید ولی چه فایده ،زنش طلاق گرفت ،بچه ش معتاد شد ،خودش مریضی بد گرفت ،شوهرش خیانت کرد وووو و من سالهاست از خیانت،طلاق،مریضی و مرگ میترسم ،میترسم هم خدارو بخوام هم خرما ،چونکه بهم گفتن پاتو از گلیمت درازتر نکن ،تازه بهم هم گوشزد کردن که گلیمت خیلی کوچیکه ،،، سالها تلاش بی وقفه برای لاغر شدن و برگشت مجدد وزن ،نشان از یک نقص فنی در من بود ،منکه هر کاری میکردم ،شام نمیخوردم ،از ۶ غروب دیگه فقط آب میخوردم،مدام گرسنه بودم و تحمل میکردم ،دم نوش میخوردم،ورزش های بینهایت سنگین و طاقت فرسا انجام میدادم که در انتها آسیب زانو و کمر و خار پاشنه گرفتم ،روغن ،شیرینی ،برنج و نونو حذف کرده بودم ووووو پس چرا لاغری من دوام نداشت ،مثل روز برام روشن بود که من مجدد چاقتر میشم و میشدم ولی مجدد به اون چرخه معیوب برمیگشتم و یه رژیم جدیدو شروع میکردم ،چاره ای نداشتم ،اگر مدام در رژیم با ورزش نبودم از مرز ۹۸ کیلو بالاتر میرفتم و تازه با انجام اون کارهای سخت ،وزنم بین ۷۴ تا ۸۰ متغییر بالا پایین میشد ،،و راضی بودم که در این وزن باشم تا اینکه یدفعه ۱۰۰ کیلو بشم ،یعنی یجورایی پذیرفته بودم که من پایینتر از ۷۵ یا ۸۰ کیلو نمیشم ،اگرم میشدم باید سختی هایی میکشیدم و به همه هم میگفتم ، که من استخون بندیم درشته ،نمیتونم لاغرتر بشم چونکه این جملاتو زیاد بهم گفته بودن که من باورشون کرده بودم ،الان که به اون روزها فکر میکنم ،میبینم ،چقدر من خوشبختم که با لاغری با ذهن آشنا شدم ،چقدر سپاسگذار خداوندم ،چقدر راضی م از استاد عطارروشن که اینمسیرو به این زیبایی برای ما هموار کردن ، که براحتی بتونیم لاغر بشیم ،لذت ببریم ،خود جدیدی از خودمون بسازیم ،شاد باشیم ، تغییر کنیم و رشد کنیم ،،،اون زمان هاییکه من کلنجار میرفتم با رژیم هام ،در واقع ۲ تا باور در من شکل گرفته بوده ، ۱) اینکه من ذاتی چاقم و بیشتر از یه حدی نمیتونم لاغر بشم ،بخاطر نوع استخون بندیم و جنس بدنم، یعنی وزن ۷۸ برای من نرمال شناخته شده بود و من رویای ۶۷ کیلو داشتم ،هر چند فقط ۱ بار تونستم به زور قرص ۶۷ کیلو بشم و سریع برگشت وزن داشتم ،، ۲) لاغر شدن جزء محالات بود برای من ،اونم رسیدن و موندن دائمی در وزن ۶۷ کیلو که یک غیر ممکن بود و جالبه همین الان ،این باورو پیدا کردم 😊،که بابا جون ،۶۷ کیلو شدن برای من جزء ،محالاته ،چیزی که برای ذهن من محاله ،چجوری امکان پذیر میشه ؟ برای من تا ۷۸ یا خیلی هنر کنم ۷۵ ،کافیه ،دیگه بیشتر از اون ،شلی پوستم ،بیشتر معلوم میشه و بیشتر از اونکه بدنم زیبا بشه ،بدنم شلتر میشه، من با دیگران فرق دارم و نمیتونم از ۷۵ کیلو لاغرتر بشم ، یادمه توی یکی از لاغر کردن هام که ۳۰ کیلو کم کردم و ۷۰ کیلو شدم وقتی برای آخرین ویزیتم رفتم پیش متخصص تغذیه م ،بهم گفت تو دیگه بیشتر از این نمیتونی لاغر بشی ،مدل بدنت نمیتونه لاغرتر بشه منم براحتی پذیرفتم و سالها به همه میگفتم ،من پایین تر ۷۰ کیلو نمیشم ، بعد از اتمام دوره رژیم هم که خیلی سریع برگشت وزن داشتم ،،،،،،پس تا همون ۷۸ بیشتر لاغر نمیشدم و این بصورت مدام برای من تکرار شده و امروز متوجه شدم 👌 اول باید ،باور ( من ۶۷ کیلو نمیشوم ) را اصلاح کنم تا ذهنم ،بهم اجازه رد شدن از مرز ۷۵ به پایین رو بده ،اونم نه با فشار ،براحتی ،مثل همون ۲ سایزی که تا الان کم کردم ، باید به ذهنم بگم ،ذهن جانم ،برای تو هیچ فرقی نمیکنه ،من ۶۷ کیلو باشم یا ۷۸ کیلو ،پس کمکم کن برم پایین تر ،که وقتی ۶۷ کیلو بشم ،خیلی لذت بیشتری میبریم ،چه لباس های خوشگلی میپوشیم ،سبکتر میشیم ،مگه من چه فرقی با بقیه دارم که اونا از بدن نرمال خودشون لذت میبرن ،منم لایق بدن زیبا هستم ،ذهن عزیزم نترس ،بدن من هوشمنده ،دیگه شلتر از این نمیشه تازه سرحالتر هم میشه ،،ذهن نازنینم وزن ۶۷ کیلو برای من خیلی بهتره ،سلامتیم تضمین تره ،انرژی مبالاتر میره ،جوانتر میشم ،خوشگلتر میشم ،صورتم پرطراوتر میشه و باید انقدر بهش بگم و بگم که موافقت کنه و اون قفلی که در اونجا هست باز بشه و من رها بشم از اون بازدارنده ،باید از رنج موندن در سایز الانم ، بهش بگم ، که ذهن جانم اگر تو سایز ۴۲ بمونم ،لباسام تو تنم زیبا نیستن ،به کمر و زانوهام فشار میاد ،سنم بالاتر نشون داده میشه ، چاق و بیریخت میمونم ،میخوام برم مسافرت نمیتونم شلوارک و دامن کوتاه بپوشم ،همش باید بلوز و شلوار سیاه بپوشم ،احساس بدی دارم در کنار همسفرهای خوشتیپم ،لباس های خوشگل تو سایز ۳۸ خیلی قشنگتره ، اگر سایزم کمتر نشه افسردگی میگیرم ، احساس شکست میکنم ،اعتمادبنفسمو از دست میدم ،به توانایی خودم شک میکنم ،عزت نفس و خودباوری م ضعیف میشه ،خجالت میکشم تو جمع وارد بشم ،ناامید میشم ،حسم بد میشه و میتونم یه عالمه از رنج های این سایزم بگم و یه عالمه از لذت های سایز مورد دلخواهم بنویسم که انجام تمام این تمرینات منجر به موفقیتم در رسیدن به سایز مورد نظرم خواهد شد ،، خدادرو شکر هر روز با موانعی در ذهنم ،آشنا میشم که شناسایی اونها ،کمک میکنه ،بتونم به هدفم نزدیکتر بشم ،،دقیقا برای ذهن من تا مرز ۷۸ کیلو ،راحتر لاغر شدن ترجمه شده ولی برای رسیدن زیر ۷۰ کیلو ،یجورایی ،رویا بوده و سخت ،چونکه من سالها تلاش کردم و تجربه بودن در وزن ۶۷ کیلو فقط ۱ بار و فقط ۱ ماه اتفاق افتاد ،اونم با تلاش زیاد،با خوردن قرص های مضر که صورتم سوراخ سوراخ شده بود و صورتم شکل معتادا افتاده و زشت شده بود که همه فکر کرده بودن من چیزی مصرف میکنم ،وجود من از تحمل اون شرایط سخت ، ترسیده ،برای همین اون سمتی نمیره ،منو تا ۷۸ میرسونه ،رها میکنه ،،امروز چه چیزایی از ذهنم داره میریزه بیرون😐 تا اینجای این کامنتو صبح نوشتم و رفتم کلاس و الان دارم بقیه شو مینویسم ، ظهر که داشتم مینوشتم ،یه چیزایی از ذهنم بیرون میریخت که خودمم تعجب کرده بودم ،،کلی تو مسیر برگشت به خونه ،به شناسایی این باورم فکر کردم ، چرا من خودمو در وزن ۶۷ قبول نمیکنم ؟ چرا خودمو لایق اون وزن نمیدونم؟ چرا اون زمانها پذیرفتم که من یه فرقی با بقیه دارم ؟ چرا پذیرفتم که خدا خواسته من چاق و بیریخت باشم؟ مگه خدا با من خصومتی داشته ؟ چرا ذهنم تا ۷۸ کیلو رو کمکم میکنه که لاغر بشم ،پایین ترشو رهام میکنه و تمام اون وزنه کم شده رو ،برمیگردونه؟ ،،اصلا تو برنامه ریزی مغزی من چیزی بعنوان لاغری وجود نداشته ،،رسوندن من به وزن ۶۷ کیلو برای ذهن من ،بسیار سخت و دست نیافتنی بوده ،من حتی بهش فکر هم نمیکردم ،اونها رویاهایی بودن که پشت یک دیوار بسیار بلند مخفی بودن که من حتی نمیتونستم نیم نگاهی بهشون بندازم ،،سالهاست دلم خواسته مثل همه آدم ها که با جسم خودشون کیف میکنن ،لذت ببرم ولی نشده ،اون زمانها هرچقدر بیشتر تو مسیر لاغری قرار میگرفتم ،احساس میکردم ،دارم خودمو کشون کشون میبرم بسمت تناسب اندام و یک نیروی بسیار قوی سد راهم بود که اون زمان ها فکر میکردم مدل خوردنم اشتباهه ، حالا متوجه شدم ،اصلا جسم مورد دلخواه من ،در رادار ذهنم نبوده و من زور الکی زدم 😒امروز باز هم با یک بازدارنده بسیار قوی روبرو شدم که باعث شده ،نتونم به هدفم برسم ، فعلا که شناسایی شد و میخوام برای خودم در تنهایی م ،بازش کنم ،مو شکافیش کنم ،میدونم ،از دل این مانع ،بازدارنده های دیگه هم پیدا میکنم ،،من هم میتونم مثل همه آدم ها ،لاغر بشم ،به سایز ۳۸ برسم ،بدون ترس ، براحتی ،مثل این ۲ سایزی که کم کردم ،تازه ،راحتر کم میکنم ،الان آگاه تر هستم ،وجود خودمو بیشتر شناختم ،با ترس ها روبرو میشم و دونه دونه برطرفشون میکنم ،،، یادمه اوایل دوره که خیلی از کارایی اون اطلاع نداشتم ،مدام منفی بافم میگفت ،ببین ،بازم ،مثل رژیم گرفتنه که ،دیگه نمیتونی شکلات و تنقلات بخوری ،اون زمانها خیلی حساس بودم روی تنقلات ،انقدر که تو رژیم هام ،ازشون محروم بودم ،دلم نمیخواست محدود باشم ، و زمانیکه یاد گرفتم هر چیزی میخوام بخورم ،قبلش از خودم سئوال بپرسم که آیا گرسنه هستم؟میل دارم ؟ ایا خوردن این خوراکی باعث ترمیم منه یا تخریب ؟ و انجام تمام اون تمرینات ،انگار ذهنیت های قبلی منو ،تخریب میکرد و اطلاعات جدید بمن منتقل میکرد ،هر چند کلنجاری در درونم بود ،بین من قدیم و رفتارهای جدیدم ،،، بعد از یه مدت ،دیگه اون سئوال ها ،در ذهنم ،گفته نمیشد ،من خودبخود ،رفتارهام تغییر کرد ،مثلا من عادت شدیدی به خوردن شکلات ،هر روز داشتم ، واقعا خودم متوجه نشدم ،چجوری دیگه شکلات نخوردم، شکلات هام دست نخورده میمونه ، شاید کل این ۱سال ونیم ۱۰ تا دونه شکلات کوچیک هم نخورده باشم ،اگر دلم خواسته خوردم ،خودمو محدود نکردم ، هیچ وقت فکر نمیکردم ،با انتخاب خودم ،بیسکویت داشته باشم تو کمدم ولی نخورم ،انقدر در دوران رژیم های سختم ،دلم خواسته بود که تنقلات بخورم ولی محدودیت داشتم و انگار همه اون تجربه ها ،شکل عقده و کمبود در من رشد کرده بودن،،،،،، ، ترسشون در من ریخته شد ، بعد از تقریبا ۷ یا ۸ ماه که از دوره م ،گذشت ،احساس کردم ، خوردن و مقوله خوراکی ،در من اصلاح شده ،دیگه قبل از خوردن ، از خودم سئوال نمیپرسیدم ، به خوراکی ها فکر نمیکردم ،تو بعضی موارد ،گیر دارم که اونم داره رفع میشه ، من روی شیرینی جات ،حساس بودم ،ولی الان چند روزه شیرینی خامه ای توی یخچاله ولی من نخوردم ،فقط همون ۲ روز اول که شیرینی تازه بود ،خوردم ،یعنی برای خوردن هام شرط گذاشتم ،خوردن نه به هر قیمتی ، یعنی تر وتازه بودن ،جنس اون خوراکی برام مهمه که قبلا نبود ،خلاصه تغییرات ریز رفتاری زیادی داشتم و دارم که احساس میکنم با طی کردن ،تکاملم ،داره به ثمر میشینه ،، یکی از صحنه های ،غمگین زندگی من ،رفتن پیش ،متخصصین ،تغذیه بود که موقع نوشتن رژیمم ،میگفت ،شیرینی ،شکلات،روغن ،تنقلات ووووو حذف ،بجاش ،سالاد ،خیار، کاهو زیاد استفاده شود 😢 برنج چند روز یه بار ۵ قاشق 😭 شام هم که تعطیل بود ☹ وقتی برمیگشتم خونه ، عصبی بودم ،دوباره شروع روزهای سخت ،دوباره ،اینو نخور اونو بخور ،دوباره استرس ،،لاغر شدن ،برای من کابوس وحشتناکی بود که همیشه دوست داشتم ازش فرار کنم ،، وای که چقدر خوشحالم ،الان در یک جایگاه دیگه ای هستم 😊 چقدر این جمله تون استاد به دلم چسبید که (اگر شکلات دوست داری باید بخوری ) قبلا شنیدن این جملات برام رویا بود ،الان که آزاد هستم ،اصلا میل خاصی به شکلات ندارم ،اگر دلم بخواد با لذت میخورم ،،یکی از حسرت های دوران جوانی من این بود که ،عمه بچه هام ،همیشه برنجشو با نون میخورد که من وحشت داشتم از انجامش ولی دلم میخواست و دوم اینکه ایشون عادت به خوردن عصرانه داشت که جزء آرزوهای من بود و هیچ وقت اون وقت ها ،تجربه ش نکردم ،واقعا ذهنم درگیر چه چیزهایی بوده، ،همش حسم بد میشد که من با این خانم چه فرقی دارم ،ایشونم همیشه میگفت ،فریده الهی بمیرم برات ،سالهاست ما همه چیز میخوریم تو فقط نگاه میکنی ،،،الان میفهمم با خودم و بدنم ،چه کارهایی انجام دادم که عاقبتش شد ،یه عمر چاقی ،یه عمر حسرت و ناراحتی ، ،هر چقدر این اطلاعات داره از مغزم استخراج میشه ،انگار راحتر نفس میکشم ، لبخند میاد رو لبام ،انگار دارم تمیز تر میشم ،،، ،برای من لاغر شدن بدون تحرک زیاد و ورزش ،یجورایی جک و شوخی بود ،باید انقدر جون میکندم و سختی میکشیدم و عرق میکردم که ،بتونم ۱۰۰ گرم کم کنم ،،اومدم تو این دوره ،وقتی استاد گفتن ، ورزش مهم نیست ،باورم نمیشد ، تازه بعد از اون ،ورزش کردن برام لذت بخش شد ،محدودیت ها رفتن و من تازه نفس راحت تو ورزش مورد علاقم کشیدم ،،یعنی هر چیزی که برام محدودیت تعریف شد ،سد بزرگی شد برای پیشرفتم ،، یادمه ۲ سال پیش که کلاس رقص ثبت نام کردم ،۳ تا رقصو با هم نوشتم ،ایرانی ،عربی ،هیپ هاپ ،با خودم گفتم ،دیگه با اینهمه رقصیدن ،لاغر میشم ،۶ ماه گذشت ،لاغر که نشدم تازه چاقترم شدم ،بعدشم سرخورده شدم و فقط رقص ایرانی مو ادامه دادم و الان هم راضی م از تصمیمم ،، خوابیدن در ذهن من مساوی بود با چاقی ،بهم گفته بودن ،باید شبها زود بخوابی و صبح زود بیدار بشی تا بدنت درست کار کنه و لاغر بشی ،یا بعد از نهار تا ۲ ساعت دراز نکش و اصلا نباید بخوابی ،، تا ۲ ساعت بعد از ورزش هیچی نخور ،فقط آب ،وگرنه ۲ برابر چاق میشی ،، یه باور بدی که دارم و بمن زیاد گفتن ،این بوده که بازوی تو شکل فلان فامیله و بازوی گنده ،ارثی ماست و من همیشه از بازوی درشت خودم بدم اومده و باعث شده من مجبور بشم ،لباسمو سایز بزرگتر بگیرم و چونکه باور نداشتم که لاغر میشه ، خیلی کم لاغر شده ،،،یکی از بزرگترین مزایای لاغری با ذهن ،نداشتن محدودیت هاست ، در هیچ موردی ،محدودیت نداره ،ورزش نداره ،غم نداره ،سختی نداره ،عوارض نداره ،بخور نخور نداره ، رنج نداره ،اصلا چیز بدی نداره ،،فشار نداره ،، من هر روز سپاسگذار استاد و خداوند هستم که باعث شدن ،الان بتونم در آزادی کامل و آرامش به هدفم برسم ،،این فایل منو منقلب کرد ،کلی کد برام باز شد ،کلی آلودگی از ذهنم خارج شد ،خوشحالم که در مسیر تغییر و پیشرفت قرار گرفتم و حتما با ادامه دادن در این مسیر ،یک شخصیت متناسب و توانمندتری از من ساخته خواهد شد،، ،ممنونم استاد برای این دوره بینظیر
نشان های دریافت شده
سلام روز ۷۷تکرار
با سلام و وقت بخیر به همه
منم ترس های زیادی داشتم اوایل دوره ولی به مرور زمان و گوش دادن به فایلها اون ترس ها هم کمرنگتر شدن
من میترسیدم لاغر بشم ومجبور بشم همیشه در حال ورزش باشم ،بدلیل باور ،کم تحرکی =چاقی، ورزش زیاد=لاغر شدن
میترسیدم بخاطر لاغر شدن دیگه نتونم تنقلات مورد علاقمو بخورم،غذای مورد علاقمو بخورم،میترسیدم شیرینی حذف بشه ،میترسیدم آزادی مکانی ،زمانیم از دست بدم ومجبور باشم غذای جدا از دیگران داشته باشم
میترسیدم گوشت بدنم شلتر از این بشه وبازوهام ران وپوستم اویزونتر بشن ،بدلیل چاق و لاغر شدن ها مکرر بدنم شل شده بود واین باورو داشتم که با لاغر شدن بدتر میشه
میترسیدم صورتم زشت وزرد وبی حال وشکل مریضا یا معتادا بشم
میترسیدم اگر لاغر بشم مجدد چاقتر بشم
میترسیدم اصلا نتونم تو این متد هم جواب بگیرم وسرخورده تر بشم ،میترسیدم لاغر بشم کم جون بشم،مریض بشم،از بچکی شنیده بودم ادم باید یه پر گوشت داشته باشه برای روزهای مریضیش که آب بشه،میترسیدم لاغر بشم واز ریخت بیفتم،خواهرم که صورتش کوچیک بود ولاغر وهمیشه مریض ،بهش میگفتن،جوجه مریض ،گدا صورت،به من میگفتن صورتت بازاریه ،تپله ،بهتره ،مادرم همسرم همیشه میگفت تو عروس فلانی هستی اگر لاغر بشی مردم میگن حتما فقیر شدن ،چیزی واسه خوردن ندارن 🤔من میترسیدم لاغر بشم شام خوردن واسم ممنوع بشه،دیگه خسته شده بودم از بخور،نخورها،چیو نخورم،چیو با چی بخورم چربی سوزه ،کی بخورم، حاضر بودم چاق باشم ولی پر از محدودیت نباشم،دلم میخواست ومیخواد آزاد باشم مثل تمام آدم های نرمال ،که بدون ترس زندگی میکنن،هر وقت گشنه باشن غذا میخورن با لذت ،فکرشون سالمه ،منم میخوام یه متناسب با آرامش و نرمال باشم ،این حق منه ،این طبیعت منه ،میخوام مثل پیش فرض های طبیعتم بشم