0

من برای گذشته و آینده‌ام سپاسگزارم (قدم ۶)

اندازه متن

آنچه اکنون هستید نتیجه گذشته ای است که پشت سر گذاشته اید و آنچه در آینده تجربه خواهید کرد نتیجه امروز و فرداهای زندگی تان است.

شما خالق زندگی خود بوده اید چه اکنون نسبت به این موضوع باور داشته یا نداشته باشید.

خداوند در تمام مسیر زندگی تان همواره به شما نزدیک بوده است و نزدیک خواهد بود. برای آنچه هستید شکرگزار خداوند باشید تا برای آنچه می‌خواهید مورد لطف و رحمت خداوند قرار گیرید.

🔒

ادامه این جلسه ویژه مشترکین است

برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاه‌ها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.

👥 تا امروز 67 نفر در این جلسه دیدگاه ثبت کرده‌اند

📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایل‌های صوتی کاملاً نامحدود است.

🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرین‌های عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاه‌های سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت می‌کنه

توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻

با دادن ستاره به این مطلب امتیاز بگیرید.

امتیاز 4.35 از 62 رای

https://tanasobefekri.net/?p=42344

67 دیدگاه کاربران این جلسه منتظر خوانده شدن شماست

67 نظر توسط کاربران ثبت شده است.
اندازه متن بخش نوشتن دیدگاه:

دیدگاهتان را بنویسید

اندازه متن دیدگاه ها
      آواتار اسما غضبان
      ۱۴۰۴/۱۰/۱۰ ۰۷:۴۸
      مدت عضویت: 2218 روز
      امتیاز کاربر: 13888 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      محتوای دیدگاه: 114 کلمه

      بنام خدا 

      مناینده .  تا حالا نتونستم نه گذ شتموبپذیرم و حتی نخواستم درست به اینده فکرکنم و حتی هم وقتی که بهش فکر کنم بیشتر همه ی ترسهامو میبینم  توذهنم برای آینده پس دیگه.  یه آدمی شدم نه دوست داره  گذشتش  یادبیاد چون متنفرم از لحظه هایی که احساس ناتوانی و ناامنی کردم  از حرف مردم از رفتار ناخواسته اشتباه خودم به  خاطر همین  من احساس آرامش واقعی رو نتونستم اونطور که بایددرک کنم اما همینکه بهم حس خوبی میدن این تمرینات تابتونم آرامش روبرای چند ساعت یایک روز  این خودش برای من یعنی  یک هدیه ویک معجزه که نه گذشته تعلق داره نه به آینده …. آینده همین ثانیه است که داره میگذره

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار اسما غضبان
      ۱۴۰۲/۱۲/۱۰ ۰۸:۴۸
      مدت عضویت: 2218 روز
      امتیاز کاربر: 13888 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

      نشان های دریافت شده

      نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 858 کلمه

      بنام خدا

      درگذشته از پدرو مادرم متنفر بودم که نمیتونستم بااونها حرف بزنم چون  مدام درحال بحث باهم دیگه بودن و فکرمیکردم  بی ارزشم چون هیچ کدوم وقت نمیگذاشتن وبامن حرف بزنن و معمولا هم اگه حرف می‌زدیم منومسخره میکردن . بااینکه ازنظر اونها شوخی بود اما بیشتر مسخره کردن بود . و باخودم میگفتم اگر حداقل بامادرم هم صحبت بشم .  دیگه به این نیاز ندارم که تومدرسه دنبال . یک هم صحبت باشم و وقتی هم مدرسه تموم شد بیشتر از قبل احساس تنهایی کردم تا رو آوردم  دوباره به نقاشی و طراحی کردن   وتوزندگی اوایل ازدواجم وحتی الان هم هنوز درموردخیلی چیزا مثل رشته ی تحصیلیم که منوبه جای هنرستان به رشته ای که اصلا مورد علاقه نبود فرستادن ومن به خاطر این موضوع از اونها دلگیرم بااینکه توی دیدگاهی گفتم که فهمیدم مقصرمنم اما هنوز نفوذ نکرده .درونم به خاطر همین میگم.قبلا اصلا موافق این موضوع نبودم شایدتا چندوقت قبل از سایت .اما دوسه ماه پیش کاملا بهش پی بردم که من خالق زندگیم هستم .وهرروز خودم دارم روزم روخلق میکنم .روز برای همه هست امامهم اینه که من توان روز چیکار میکنم که حال من خوب باشه یابد .طی مسأله هاییکه گفتم چندبارتوی یه سری از دیدگاه ها بهش به یقین پی بردم و حتی . .حالا متوجه هم دارم میشم که من خالق زندگی خودم هستم بااحساس  همراه بافکارم و تصاویر ذهنم چون وقتی تصویر به وجود بیاد احساس به وجود میاد عمل به وجودمیاد  بنابراین .من دارم مقابل خودم افکارم روتجر به میکنم  وبه همین خاطر برام یه سری چیزا واضح ترمیشه من خودموچاق کردم ومن مسولیت چاقی خودمو به عهده میگیرم .من حال خودموبدکرم واحساس بی ارزشی کردم ودرروابطم باطرافیان به شکل‌های مختلف  خدشه به وجود آوردم پس مسولیت اونهاروبه عهده میگیرم واز طریق تغییر وعملکردم . نتایج زندگیمو تغییر میدم ودراین راه دست از هر تلاشی برنمیدارم .  یادمه یه بار رفته بودیم.یه بار برای تولدپدرشوهرم خرید کنیم و ازاونجای که مابه زبون اصلی خودمون حرف می‌زدیم . یه آقای سن بالایی تومغازه نشسته بود . همراه بایه پسر جوان که اون مسول مغازه بود . بعد وقتی حرفامونو شنید وازمون ناخودآگاه شهرمون روپرسید وگفت شما شبیه فلانی ها هستید وهردوتونم خیلی بهشون رفتین  از نطرقیافه و به ایشون گفتیم که خب ما نوه هاشون هستیم و ایشون نه تنها که خودمان وپدربزرگها رومیشماخت که کل خانواده از قبل از پدربزرگانمون روهم میشناخت .وانقدر محبت کرد واحترام گذاشت که واقعا هنوز هم با خودم تصویرش میاد تو ذهنم . که توی شهر غریبه چطور. وچندبار هم من برای نوبت دکتر رفتن برای یه دکتر خوب پیداکردن دوست همسرم خانمشون دکتر هست  منوپیش همسرش فرستادن  باصبر وحوصله ی تمام بامن حرف زدن و معاینه ی سرپایی کردن بدون حتی یک قرون پول ویزیت گرفتن ..واین بیشترین و خیلی هم بودن دراین راستا افرادیکه بر سر محبت به خاطر شناخت همسرم به من  محبت داشتن و کمک کردن در بهبود وضعیت سلامتی.من متعهد شدم که جریان زندگیمو بهبود بدم وخیلی از مسولیت هاییکه مربوط به خودم وشخصیت خودم هست روبه عهده بگیرم

      من تصمیم گرفتم که افرادی رومن ازشون کینه به دل دارم یامقصر زندگیم میدونم از پدرو مادر گرفته تا خدا ببخشم .چیزی که دیروز درک کر دم این بود که من درهرشرایطی هستم حقم همونه و اون آدمها واون اشخاص که ازشون متنفرم حقشون همونه شاید سخت باشه پذیرفتنش ولی من دیروز این روپذیرفتم واومدم بنویسم که هرکسی توهرجابگاهی بوده از اون اشخاص حقش همون بوده چون اون زمان اون شاید تنها کاری بوده که میتونسته انجام بده وتمام توانش تواون لحظه فقط همون بوده پس نباید کینه به دل داشته باشم این طوری هم از باری که روی شونه هام حس میکنم . خالی میشم وارامش پیدامیکنم وهم اینکه دیگه از اون اشخاص نفرت ندارم و نخواهم داشت . پس من . اینطوری میتونم راحت به زندگیم ادامه بدم . بدون احساس فشاری که بروجودم میومد وحالا آزاد داره میشه . چون قبلاً تادوروز گذشته این حس سنگین بودن احساس شعله ور بودن درونم رو میتونستم واضحتراز قبل تجربه کنم از نظرمن جهنم واقعی توی ذهنم رخ میده هربار که متنفر میشم هربار که کینه به دل میگیرم یک حس سوختنی توتمام اعضای بدنم به صورت کاملا درونی احساسش میکنم چیزی که اگه فیزیکی باشه حتما منو میسوزونه و درخودش میبلعه .وبعداز اون که دوباره بازم حالم بدبشه انگارمنو تواب یخ میزارن ومیارن بیرون ا ین تصویری هست که از دور ازخودم دررابطه بااحساس کینه ونفرت .حسادت حس بی ارزشی دارم واحساس قفل و زنجیر بودن درتاریکی واین همون جهنم واقعیه . پس من دیروز ظهر بااین فکر که هرکسی همون زمان تنها کاری که میتونسته انجام بده وتوانش بوده همون بوده اگر به نظرم اشتباهی پیش اومده ومقصرزندگیم بوده . واگرمن هم توهر حالتی بودم  این به این خاطر بوده که حق من همون بوده و من تواون زمان تنها کاری که میتونستم انجام بدم وتوانم در همون اندازه بوده فقط پس بار ازرودوشم برداشته شد و اینکه خداروهم نباید مقصربدونم چون من تواون زمان همون قدرتوان داشتم خداهم همون اندازه داشته چون خدابه من وتوان من تواون لحظه پاسخ داده پس مسولیتی برگردنش نیست واون زمان هم داشته برای من خدایی می‌کرده اما بازهم تواون لحظه اونقدر در حق من توانش بوده  که خدایی کنه .. 🌹🌹

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 19 از 4 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
از دکمه‌های گوشی صدا رو تنظیم کنید