0

منتظر دریافت پاداش‌های الهی هستم (قدم ۹)

پاداش های الهی
اندازه متن

بسیاری از انسان‌ها خود را لایق دریافت پاداش‌های الهی نمی‌دانند چون تصور می‌کنند آنطور که باید، نتوانسته اند نظر خداوند را به سمت خود جلب کنند.

پاداش‌های الهی بر مبنای عملکرد شما به منظور جلب رضایت خداوند به سوی شما جاری نمی‌شوند بلکه مهم این است که انتظار دریافت پاداش از سوی خداوند را داشته باشید.

🔒

ادامه این جلسه ویژه مشترکین است

برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاه‌ها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.

👥 تا امروز 64 نفر در این جلسه دیدگاه ثبت کرده‌اند

📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایل‌های صوتی کاملاً نامحدود است.

🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرین‌های عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاه‌های سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت می‌کنه

توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻

با دادن ستاره به این مطلب امتیاز بگیرید.

امتیاز 4.54 از 72 رای

https://tanasobefekri.net/?p=42490

64 دیدگاه کاربران این جلسه منتظر خوانده شدن شماست

64 نظر توسط کاربران ثبت شده است.
اندازه متن بخش نوشتن دیدگاه:

دیدگاهتان را بنویسید

اندازه متن دیدگاه ها
      آواتار مهلا
      ۱۴۰۲/۱۱/۳۰ ۱۰:۵۲
      امتیاز کاربر: 0
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 678 کلمه

      نقطه عطف زندگی من هم ۳۴سالگی ام بود.زمانی که متوجه شدم ام اس دارم. دو هفته برای خودم گریه کردم و دل سوزاندم.اما دو هفته کافی بود،اگه بیشتر میشد بر می‌گشتم به حالت افسردگی و عصبی بودن گذشته ام.

      افسردگی که بخاطر دوری از خدا بود ،طرز فکر من نسبیت به خدا اصلا درست نبود فکر نمی‌کردم منو دوست داشته باشه،فکر نمی‌کردم اصلا منو ببینه،نه خودم خودم رو دوست داشتم ،نه فکر میکردم شاید خدا منو دوست داشته باشه،دقیقا نسبت به مهمترین کسایی زندگیم (خودم و خدا)خیلی بی مهر و بی تفاوت بودم.

      وقتی فهمیدم ام اس دارم همش دنبال دلیلش بودم ،دنبال دلیلی برای مرضی که پزشکان هنوز دلیل قطعی برای اون پیدا نکردند.

      از همسرم شروع کردم و مریضی ام را گردن او انداختم،اما منطق و وجدانم اجازه نداد چون همسرم آدم خوبیه و هیچ وقت قصد آسیب زدن به من رو نداشته،

      مادرم و پدرم رو نشانه گرفتم و ازین بابت خیلی غصه دار بودم که چطور یه پدر و مادر تونستن با بچه شون ندونسته همچین کاری بکنن،اما باز هم وجدانم اجازه نداد.

      خواهر و برادر ،خانواده همسر،فامیل همه اینا افرادی بودن که من میخواستم بیماری ام رو کردن اونها بیندازم.

      اما برای هر کدام دلیلی آوردم،خاطره تلخی آوردم،منطفی آوردم،وجدانم قبول نکرد و در آخر  وجدانم خودم رو نشونه گرفت و مقصر دونست.

      من متوجه کم کاری دیگران در حق خودم بودم،اما هیچ وقت متوجه کم کاری «خودم»در حق خودم نشدم و وجدانم ،خدای درونم، به من ثابت کرد که اگر درین مسیر قرار گرفتی خودت خواستی،امکان نداره ،دیگران منفی باشن و نتیجه بدش گرفتار تو بشه،مگه این که خودت خواسته باشی!

      من خودم خواستم در زندگی زودرنج باشم.

      من خودم انتخاب کردم برای دفاع از خودم فقط سکوت کنم وهیچ کار دیگه ای نکنم.

      من خودم خواستم بی احترامی دیگران و بی محبت ها رو در ذهنم انباشته کنم .

      من خودم خواستم خودمو ی کنم اون هم بابت رفتار دیگران،و جایی این خودمو ی های ذهنی رو انجام بدم که در جسمم به واقعیت تبدیل بشه و سلولهای مغزیم خورده بشن اون هم توسط عضوی از بدن خودم

      خودم مغزم رو پر زباله کردم.

      خودم باعث و بانی مریضی برای خودم شدم،

      حتی میگفتم این تنبیه خداست،این توگوشی از طرف خداست که به خودم بیام،اما باز هم منطقم قبول نکرد،چون خدا برای انسان بد نمیخواد،خدا سراسر عشقه نه نفرت و کینه و تنبیه و انتقام.

      با خودم خیلی کلنجار رفتم و هیچ دلی منطقی دیگه ای جز خودم برای مریضی ام پیدا نکردم.

      و وقتی این رو با دل و جون قبول کردم،خدا هم الطافش رو سرازیر کرد،

      نمی‌دونم باور می کنید یا نه،اما دیگه« ام اس »برای من درد نبود،موهبت بود،توگوشی خدا نبود،بلکه لطف و هدیه خدا بود .

      حالا ام اس پاداش بی دلیل خدا به بنده ش شده 

      از وقتی ام اس با من همراه شد مثل دوستی هست که هوامو داره و دیگه نمی‌ذاره با افکارم خودمو اذیت کنم،

      افکارم عوض شده حال و روحیم عوض شده 

      خودمو دوست دارم،

      و با ورود ام اس به زندگیم فهمیدم خدا چقدر منو دوست داره!

      تا قبل از ام اس فکر میکردم خدا نسبت به من بی تفاوتی و اصلا منو نمی بینه که حالا بخواد منو دوست داشته باشه یا نه، اما من فقط توجه خدا رو میخواستم ،حالا به هر شکلی،و خدا به روشی که صلاح خودش بود به من نشون داد که منو دوست داره و نسبی به من بی توجه نیست.

      نمی‌دونم این طرز فکر درسته یا نه اما توی این دردی که دارم جز خدا و خوبی چیزی ندیدم و نمی بینم.

      و برای اینکه بهم ثابت بشه که تا آخر همین طوری باقی می مونه،به هیچ کس راجع به مریضیم نگفتم به جز خانواده خودم،

      نمیخواهم کسی برام دل بسوزونه،چون خدا رو دارم و احتیاجی به دلسوزی دیگران ندارم،

      نمیخواهم کسی قضاوتم کنه،چون به اندازه کافی خودم، خودم رو قضاوت کردم.

      نمیخواهم کسی نصیحتم کنه،چون تا در دستان خدا هستم احتیاجی به نصیحت بنده خدا ندارم.

      حالا می فهمم که این من بودم که خدا رو دوست نداشتم و نسبت بهش بی تفاوت بودم،نه اون نسبت به من.

      خدایی که آنقدر بخشنده و مهربانه که با دیدن تمام بی مهری های من نسبت به خودش اما باز هم به من لطافت داشت و وقتی من به او برگشتم با آغوش باز منو پذیرفت .

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ★ ★ ★ ★ ★
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 20 از 4 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
از دکمه‌های گوشی صدا رو تنظیم کنید