0

شروع مسیر لاغری (قسمت اول)

شروع مسیر لاغری
اندازه متن

✳️ مسیر لاغری همون مسیر چاقیه، فقط باید برعکسش حرکت کنیم ⏪💫

توی همه‌ی سال‌هایی که چاق بودم، همیشه اینو شنیده بودم که:

«برای لاغر شدن باید رژیم بگیری 🍽️ و فعالیتت رو بیشتر کنی 🏃‍♀️». منم بارها این کارها رو کردم، اما خبری از لاغر شدن نبود 😕

در حالی که هم‌کلاسی‌هام و دوستام نه رژیم می‌گرفتن، نه ورزش خاصی می‌کردن… ولی همیشه لاغر بودن! 🤷‍♀️⚖️

🛣️ چگونه در مسیر لاغری قرار بگیرم؟

اگه بخوام خیلی ساده و خودمونی برات توضیح بدم، بهترین راه برای وارد شدن به مسیر لاغری اینه که همون مسیر چاقی رو ادامه بدی… اما در جهت عکسش! 😄 ⏪

شاید عجیب به نظر برسه، اما وقتی از جاده چاقی دور می‌شی و برمی‌گردی به عقب، در واقع داری همون راهی رو که یه روز از لاغری منحرفت کرد، اصلاح می‌کنی! و این یعنی حرکت به سمت مقصدی که همیشه دلت می‌خواسته: لاغری دائمی و بدون بازگشت! 🧘‍♀️🌟

مسیر لاغری

🚗 یه مثال ساده…

فرض کن داری با ماشین میری به سمت یه شهر دیگه. یهو یادت می‌افته یه وسیله خیلی مهم رو جا گذاشتی 😳 چی کار می‌کنی؟ خب برمی‌گردی دیگه!

مراحلش چیه؟

  1. اول باید تصمیم بگیری که برگردی 🧭
  2. بعد دنبال یه دوربرگردون می‌گردی 🔁
  3. و بعدش دوباره راه می‌افتی، اما این بار توی مسیر درست 🛣️

مسیر لاغری هم دقیقاً همینطوره!

تو مسیر زندگی، یه جایی متوجه می‌شی که حالت با چیزی که آرزوشو داشتی خیلی فرق داره… حالا وقتشه برگردی سمت خودِ واقعی‌ت! 😌💪

🟢 مرحله ۱: تصمیم‌گیری برای لاغری

همه‌مون بارها تصمیم به لاغری گرفتیم، اما این بار فرق داره!

این بار قراره وارد مسیر بشی، نه فقط نیت کنی! 🚶‍♀️✨

🟢 مرحله ۲: پیدا کردن روش درست

باید روشی رو انتخاب کنی که بهت کمک کنه از درون تغییر کنی، نه فقط کالری بسوزونی 🔥🧠

🟢 مرحله ۳: حرکت با اراده در مسیر

اگه راه درست رو پیدا کردی، با دل و جون ادامه بده… به مقصدت می‌رسی، چون این بار از مسیر اشتباه وارد نشدی! 🚀🌈

❗حواست باشه، خیلی وقت‌ها ما وارد مسیر لاغری نمی‌شیم، چون نقطه شروع‌مون درست نیست.

به جای اینکه از ذهنمون شروع کنیم، می‌ریم سراغ رژیم و ورزش سنگین… در حالی که باید اول ذهن رو همراه کنیم، بعد بدن خودش راه می‌افته 💭➡️💪

🌟 لاغری ذهنی یعنی برگشتن به خودت، به باورهایی که یه روزی منحرفت کردن و حالا وقتشه با آگاهی، مسیرو درست کنی…

حالا که دونستی چطور باید برگردی، حاضری حرکت کنی؟ 🧠❤️

چرا لاغر نمی شم؟

❓ چرا تلاش برای لاغری نتیجه نمی‌دهد؟

چاقی مثل یه جاده‌ست 🚧 که هر چی بیشتر توش جلو می‌ری، بیشتر از مقصدت که همون سلامتی و تناسب اندامه، فاصله می‌گیری 🛣️💨

اوایل شاید خیلی متوجهش نشی، ولی کم‌کم حس می‌کنی این مسیر حال دلتو خوب نمی‌کنه، چون اون چیزی نیست که واقعا می‌خوای 😞

تو این مسیر، تابلوهای زیادی می‌بینی که بهت قول لاغری می‌دن 📢 اما وقتی واردشون می‌شی، فقط مسیرتو عوض می‌کنی، نه نتیجه‌تو! در واقع، فقط داری چاق‌تر می‌شی… ولی این بار، با ناامیدی بیشتر! 😩

📚 طبق مقاله‌ای از مجله Nutrients، درباره انتخاب مسیر لاغری، رژیم‌های یویویی می‌تونن تعادل میکروبیوم روده رو به هم بریزن ⚠️

این به‌هم‌ریختگی باعث التهاب مزمن، افزایش اشتها، و ذخیره بیشتر چربی می‌شه 🍔🍩 و در نهایت ممکنه خطر بیماری‌هایی مثل دیابت نوع ۲ و مشکلات قلبی رو بالا ببره ❤️‍🔥

✅ پس راه‌حل چیه؟

باید از اول، مسیر لاغری درست رو انتخاب کنیم؛ مسیری که پر از فشار و اجبار نیست 😌 بلکه ذهن و بدن ما رو با آرامش، آگاهی و عشق همراه می‌کنه 🧠💖

وقتی از ذهن شروع کنی، لاغری نه‌تنها آسون‌تر می‌شه، بلکه موندگار هم می‌مونه ✨ این بار برمی‌گردی به جاده لاغری… همون جاده‌ای که تو رو به خواسته‌هات می‌رسونه 🚀

لاغری با ذهن

❓ روش صحیح لاغر شدن کدام است؟

هممون می‌دونیم که برای حل هر مشکلی، اول باید ریشه‌ش رو پیدا کنیم 🌱 مسیر لاغری هم از همین قانون پیروی می‌کنه!

یعنی اگه بخوای واقعا لاغر بشی، باید بدونی چی باعث چاقی‌ت شده؟ 🤔

🧩 اولین قدم: شناسایی دلایل چاقی

وقتی دلایل واقعی چاقی‌تو پیدا کنی، راهکار پیدا کردن براش آسون‌تر می‌شه ✅

یعنی به‌جای اینکه فقط با رژیم و ورزش خودتو اذیت کنی، ریشه مشکل رو هدف می‌گیری 🎯 و اینجاست که مسیر لاغری با ذهن وارد ماجرا می‌شه…

🧠 چرا مسیر لاغری با ذهن فرق داره؟

برخلاف روش‌های سنتی که پر از محدودیت، اجبار و استرس هستن 🚫لاغری ذهنی بهت کمک می‌کنه تا از درون تغییر کنی، نه فقط از روی ترازو! ⚖️❤️

اینجا تمرکز روی شناخت افکار، احساسات و عادت‌هایی‌ست که تو رو چاق نگه داشتن.

✍️ تجربه شخصی من از شروع مسیر ذهنی

وقتی تصمیم گرفتم لاغری با ذهن رو شروع کنم، اولین کاری که کردم این بود که نشستم و دلایل چاقی‌مو نوشتم…

از وراثت گرفته تا سبک زندگی کم‌تحرک و حتی حرف‌هایی مثل:

«تو چون آرومی، طبیعتاً چاقی!» 😅

اما وقتی با ذهنم صادق شدم، فهمیدم خیلی از این باورها فقط برچسب‌هایی بودن که سال‌ها به خودم زده بودم 🏷️

📉 فرق این روش با رژیم‌های قبلی

قبلاً هر بار رژیم می‌گرفتم، اولش هیجان داشتم، بعدش خسته می‌شدم، و آخرش… برمی‌گشتم سر خونه اول 😩

اما لاغری ذهنی فرق داشت؛

اینجا دیگه خبری از ترازو، کالری‌شماری و لیست غذاهای ممنوع نبود ❌🍰

من یاد گرفتم که خودم تصمیم بگیرم چی بخورم و چطور رفتار کنم 🍎💬 و این آزادی، باعث شد احساس خوبی از مسیر داشته باشم.

🌟 لاغری واقعی از ذهن شروع می‌شه!

مهم‌ترین درسی که گرفتم این بود:

برای لاغر شدن، باید اول ذهنمو برای تغییر آماده کنم 🧠✨ وقتی ذهن تغییر کنه، بدن هم دنبالش میاد 🚶‍♀️

💡 لاغری ذهنی یعنی کنار گذاشتن باورهای محدودکننده و شروع یه مسیر جدید

مسیری که نه فقط به تناسب اندام می‌رسونه، بلکه باعث می‌شه آرامش، اعتمادبه‌نفس و شادی بیشتری تو زندگی‌مون جاری بشه 🌈🌸

✨ شگفت‌انگیز بودن لاغری با ذهن ✨

یکی از عجیب‌ترین و قشنگ‌ترین تجربه‌هایی که برای اولین‌بار تو مسیر لاغری با ذهن برام اتفاق افتاد، این بود که…

دیگه هیچ‌کس برام رژیم نچیده بود! 😍🍽️

هیچ لیستی از بایدها و نبایدها نبود، هیچ برنامه ورزشی سختی نداشتم 🏋️‍♀️ فقط خودم بودم که تصمیم گرفته بودم تغییر کنم 💪

خودم مسئول شدم. خودم مسیرمو انتخاب کردم. خودم پشت فرمون زندگیم نشستم 🚗💫

۳۵ سال با اضافه‌وزن زندگی کرده بودم، بدون اینکه بدونم دقیقاً چطور چاق شدم 🤷‍♀️ هیچ‌کس بهم نگفته بود: «فلانی! این‌جوری باید چاق شی!»

اما کم‌کم و بی‌صدا چاق شده بودم… حالا هم کسی بهم نگفت: «باید اینجوری لاغر شی»

فقط این‌بار، خودم خواستم لاغر شم — با دل، با اشتیاق، با آگاهی 🧠❤️

🤝 ما چاق‌ها، بیشتر از اونی که فکر می‌کنی به هم شبیهیم…

تو سبک زندگی‌مون، تو باورهای قدیمی‌مون، تو خاطرات بچگی و حرف‌هایی که از بقیه شنیدیم…

منم ۳۵ سال همون مسیر ذهنی رو رفته بودم که تو الان توش هستی، و فقط با یه انتخاب جدید، ورق رو برگردوندم 📖✨

تو هم می‌تونی… با لاغری ذهنی، به جای برگشتن به چاقی، برای همیشه به سمت تناسب حرکت کنی ⚖️🌈

فقط یه چیز می‌خواد: استمرار.

همون‌طور که سال‌ها با ثبات چاق موندی، حالا فقط کافیه همون پایداری رو بذاری برای لاغر شدن 💫

⏱️ لاغری، سریع‌تر از چاقیه!

برخلاف چیزی که فکر می‌کنیم، مسیر لاغر شدن خیلی سریع‌تر از چاق شدنه 🚀 اما یه شرط داره: صبوریِ آگاهانه. نه عجله، نه انتظار معجزه یه‌شبه…

اگر یه ساله اضافه وزن داری، اگه سه ساله با چاقی دست و پنجه نرم می‌کنی، یا حتی ده ساله که از وضعیت بدنت خسته‌ای…

بدون که چند ماه آگاهی، تمرین، و همراهی با ذهن، می‌تونه معجزه کنه 🧠🌟 نه با جادو، نه با فشار… با عشق و بینش درست 💖

🟣 گام اول: آگاهی

الان که تصمیم گرفتی شروع کنی، وقتشه وارد مسیر بشی 🎬 فایل آموزشی این جلسه رو با دقت ببین، چند بار گوش بده 🎧

نت‌برداری کن، فکر کن، خودتو مرور کن… ببین چه باورهایی باعث چاقی‌ت شده؟ چی از بچگی با خودت آوردی؟ 👀💭

✍️ شناخت همین‌ها، اولین کلید ورود به مسیر لاغری واقعیه 🗝️

🌞 وقت بذار، عجله نکن

🧭 شروعِ قوی، ادامه‌ی مسیرتو روشن نگه می‌داره

🔥 بذار آتیش اشتیاقت شعله‌ور بمونه…

و من، با تمام وجود، منتظر خوندن نظرات قشنگت هستم 💌 تو، که نور امیدی برای لاغر شدن توی قلبت روشن شده 🌟💜


پیشنهاد می کنم به این صفحه مراجعه کنید و براساس توضیحات ارائه شده دیدگاه خود را ثبت کنید.

اطمینان دارم محتوای این صفحه با مشارکت شما بسیار تاثیرگذارتر خواهد شد.


✍️ تمرین آموزشی 📖

📝 تمرین اختصاصی این جلسه: اولین گام در مسیر لاغری

حالا که تصمیم گرفتی وارد مسیر لاغری بشی، وقتشه با دقت بیشتری به گذشته‌ات نگاه کنی. نه برای سرزنش، بلکه برای شناخت.

  • 🧠 چطور چاق شدی؟ از کی شروع شد؟ چه سبک فکری یا عادتی باعثش شد؟
  • 🔍 چه باورهایی درباره غذا، بدن، یا لاغری داری؟ کدوم باورها ممکنه مانع موفقیتت بشن؟
  • 📓 همه چیز رو بنویس! یک دفترچه مخصوص مسیر لاغری داشته باش و همین امروز اولین صفحه‌اش رو پر کن.
  • 🎧 فایل آموزشی این جلسه رو چند بار گوش بده. هر بار چیز جدیدی کشف می‌کنی!

یادت باشه: آگاهی، اولین چراغ مسیر لاغریه. هر چی واضح‌تر بدونی کجا هستی و چرا اینجایی، راحت‌تر می‌تونی تصمیم بگیری به کجا بری.

منتظر کامنت‌های شما هستیم! 💬👇

همراه همشگی شما: رضا عطارروشن

افزودن به علاقه‌مندی‌هادریافت اعلان دیدگاه جدید
با دادن ستاره به این مطلب امتیاز بگیرید.

امتیاز 3.81 از 688 رای

پادکست صوتی

باکس دانلود

https://tanasobefekri.net/?p=11407
908 نظر توسط کاربران ثبت شده است.
اندازه متن بخش نوشتن دیدگاه:

دیدگاهتان را بنویسید

اندازه متن دیدگاه ها
      امتیاز کاربر: 0
      محتوای دیدگاه: 353 کلمه

      به نام خدای بی همتا

      خدای خوش  سلیقه ام مرا انتخاب کرد

       و اکنون در گام  ۴ هستم  و بیش از پیش اشتیاق دارم  برای ادامه مسیرم 

      حس و حال بی نظری دارم  و دلم میخواست  یه متن پر عشق و حس  خوب بنویسم  که هم استاد دوست داشتنی بخونن هم دوستان عزیزم

      این گام میتونم  بگم  نقطه عطف و نقطه شروع مسیر من هست چون   اولش  فکر میکردم  هیچ دلیل خاصی  برای چاقی ندارم  جز اینکه من  زیاد میخورم، ولی وقتی  شروع کردم  به نوشتن اینقدر دلیل و بهانه  بود که خودم  فکر‌نمیکردم  این حجم  از فرمول چاقی رو من سال ها داشتم  و میخواستم  با این همه فرمول با دست خالی  مبارزه کنم  و جسمم رو لاغر کنم 

      ولی  الان دیگه  دستم پره  یه مسیر  بسیار زیبا  دارم  که میتونم  به  راحتی فقط با نشستن و نوشتن فرمول هارو عوض کنم  واقعا چی از این بهتر  .

      ولی  دلایل من شاید کمی  خنده  دار باشن دلم  میخواست  بنویسم  که  یادم  بمونه    چه کردم  با خودم با نا آگاهی و اتفاقا  اولین  گام  برای تغییر فرمول های چاقی  شناسایی اونهاست 

      من  وقتی بچه بودم  میگفتم چون پدر مادرم چاق هستن من به اونا رفتم یا میگفتم چون پدرم  نون  زیاد میخره  و ما بیشتر برنج میخوریم  برنج چاقم کرده 

      پول نداشتم  میگفتم  چون پول ندارم خوراکی های  رژیمم رو رعایت کنم  چاقم

      پول داشتم میگفتم  چون پول دارم راحت میتونم همه خوراکی هارو  بخرم و اونا چاقی میکنن

      علت چاقیم  رو شیرینی فروشی  سر کوچمون میدونستم

      یا میگفتم چون همسرم به من تذکر نمیداد که چاق  نشم  منم  زدم به بیخیالی

      یا پدرم میگفت ما استخون  بندیمون درشته

      میگفت غذا  بخور درس  بره تو ذهنت

      عیدمیشد میگفتم چون  خوراکی ها  زیادن چاق شدم

      سر کار میرفتم میگفتم  چون  پشت میزی کارم چاق شدم

      بچه دارشدم گقتم  چون  خونه نشین شدم  چاق شدم

      باردار شدم گفتم  طبیعیه چاق بشم 

      و خیلی بهانه هایی که واقعا الان   فکرش میکنم  متوجه میشم که چقدر بهانه و فرمول خنده دار  و چاق کننده یعنی  من تمام عمرم داشتم  یه دلیل واسه چاقیم جور میکردم

      من قبلا نمیتونستم  خودم  رو با اندام  لاغر  تصور کنم ولی دیشب اونقدر تصویرم واضح بود که  دلم  نمیومد   بخوابم

      اینو از دستاورد های این دوره میدونم 

      یا حق

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار رضا عطارروشن
      ۱۴۰۱/۰۷/۰۵ ۱۶:۲۲
      مدت عضویت: 1947 روز
      امتیاز کاربر: 125196 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته
      محتوای دیدگاه: 354 کلمه

      دیدگاه تست

      اما از طرقی خوشحال بودم که برای بار اول در زندگی از طریق متفاوتی برای لاغر شدن اقدام کرده بودم.

      شروع مسیر لاغری در روش های قبلی

      هر بار که تصمیم می گرفتم برای لاغر شدن اقدام کنم ابتدا قد و وزن من را سوال می کردند تا میزان ااضافه وزنم را مشخص کنند و از همان ابتدا با تعیین مقداری که باید کم کنم، احساس می کردم توانایی کم کردن آن مقدار اضافه وزن را ندارم و از همان شروع مسیر لاغری احساس ناامیدی درمن شکل می گرفت.

      بعدها افرادی که خود را متخصص لاغری معرفی می کردند اندازه دور مچ و دور سر و چند سایز دیگر اعضای بدن را به اطلاعات اولیه خود اضافه می کردند اما نکته جالب این بود که در نهایت مقدار وزنی که باید کم می کردم را برای من مشخص می کردند.

      متفاوت بودن روش جدیدم برا لاغر شدن احساس خوبی به من می داد.

      دیگر خبری از عدد کذایی اضافه وزنم نبود و به جای آن لیستی از عواملی که باعث چاقی من شده بود برایم واضح شده بود.

      از طرفی چون لیست بایدها و نبایدهای خوردنی برای خودم مشخص نکرده بودم احساس خیلی خوبی داشتم.

      در روش لاغری با ذهن خبری از خوردن و نخوردن ها و رژیم غذایی نبود

      • برای من مشخص نکرده بودند هر روز اول صبح باید یک لیوان آب و افشره تلخ زیره را بخورم.
      • به من گفته نشده بود میان وعده حق دارم فقط نصف یک سیب آنهم فقط سیب قرمز بخورم.
      • برای ناهار اجازه دارم ۵ قاشق برنج با ۲ قاشق خورشت بدون روغن و یک کاسه به هر اندازه که می خواهم سالاد بدون نمک بخورم.
      • برای من مشخص نکرده بودند حق  خوردن شیرینی یا قند با چای را ندارم.
      • به من گفته نشده بود اگر کیک و بیسکویت بخورم لاغر که نمی شوم هیچ بلکه چاق تر هم خواهم شد.
      • مشخص نشده بود فقط در بعضی از روزها به اندازه یک کف دست نان سبوسدار اجازه دارم بخورم.
      • برای من تعیین نکرده بودند که برای شام فقط می توانم به هر اندازه می خواهم سالاد و سبزیجات بخورم

      وقتی به لیست عوامل چاقی خودم نگاه کردم خبری از نباید ها نبود، خیری از وزن کردن و جدا کردن غذا نبود.

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 14 از 3 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      مشاهده پاسخ ها
        امتیاز کاربر: 0
        محتوای دیدگاه: 176 کلمه

        به نام خدای عزوجل وسلام به استاد اعطاروشن من امروز برای دومین بار  است که 12 گام را دارم شروع میکنم منم مثل کلیه دوستان وکسانی که در این مسیر هستند دلایلی برای چاقی خود م دارم  منم مثل خیلی  دوستان  دلایلی مثل کم تحرکی سوخت ساز پایین حاملگی ازدواج  و یا استعد اد چاقی داشتن ارثی بودن ویا اینکه کلا من ساخت بدنیم اینجوریه که بایدچاق باشم یا اینکه من غصه بخورم چاق میشم حتی گاهی شده بود که باور کرده بودم که حتی آب هم بخورم چاق میشم وخیلی ازدلایل دیگه ای که شاید الان حضور ذهن نداشته باشم وچقدر ساده اندیش بودم که این همه دلایل پوچ را برای اثبات کردن یا موجه کردن چاقی خودم برای خودم تو ذهنم داشتم  خدارا شاکرم که من را به این مسیر هدایت کرد هرچند هنوز نمیدونم وزنی کم کرده ام یا نه ولی خوشحالم ااز این که حداقل الان دیگه این دلایل باعث چاقی بیشتر من نمیشن چون هیچ یک از این دلایل منطقی نیست به امید روزی که منم یکی از شگفتی سازان باشم

        برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
        ثبت امتیاز
        امتیاز: 0 از 0 رأی
        افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
          امتیاز کاربر: 6691 سطح ۳: کاربر پیشرفته
          محتوای دیدگاه: 21 کلمه

          سلام و درود
          حوشحالم که تصمیم گرفتی ادامه بدی و تکرار کنی
          مطمئن باش مرتبه دوم درک و عملکرد بهتری خواهی داشت.

          برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
          ثبت امتیاز
          امتیاز: 0 از 0 رأی
          افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار ندا
      ۱۴۰۱/۰۶/۳۰ ۱۳:۴۰
      امتیاز کاربر: 0
      مدال طلایی
      محتوای دیدگاه: 561 کلمه

      سلام به استاد عزیز و دلسوز استاد عطار روشن گرامی و دوستان خوش هیکلم😍.

      من دلایل گذشته خود رو نسبت به چاقی میخوام بگم.

       اولین چیزی که دلیل چاقیم میدونستم ارثی بودن از خانواده مادری بود چون هم مادرم هم خالم دایی بابابزرگ و اکثر خاندان مادریم چاق بودن و من اینو کاملا باور کرده بودم که ارث چاقی مادرم به من رسیده و همیشه ترس اینو داشتم که در آینده فرزندم هم از من ارث بگیره و خداروشکر هنوز باردار نیستم و فرزندی ندارم با این روش بسیار جذاب و همیشگی آشنا شدم و خیلی حس خوبی دارم  دلایل دیگه رو کم تحرکی تنبل بودن پرخوری به گفته مادرم این چند سال اخیر مدام میگفت از بس میخوابی یک جا میشسنی با گوشیت ور میری و تو بدنت سرده که چاقی به گفته خود خانوادم من چون بچگی تپل با چشمای درشت پوست سفیدی بودم خیلی مورد علاقه بودم و ذوق و شوق منو داشتن اما از اول ابتدایی که یادم میاد مدام همون مادرم که ذوق منو میکرد شروع کرد به سرزنش کردن من که نگاه دختر فلانی که چقدر لاغره فقط میره تو کوچه بازی تو همش دراز کشید جلو تلویزیون و میخوری هرچی بزرگتر میشدم سرزنش های مادرم بیشتر و بیشتر میشد و من افسرده تر حالا بماند این که کلا فامیل های پدری خیلی منو مسخره میکردن که تو چاقی خپلی کمتر بخور نگاه بقیه دخترا همه خوش هیکلن و در عوضش داداشمو خیلی تحسین میکردن که تو از ما ژن لاغری گرفتی و هرچی بخوری چاق نمیشی همین هم یه دلیلی شده بود که منو کمتر دوست داشته باشن الان که یادم میاد به جای ناراحت شدن بیشتر خندم میگیره و چیزی زیاد تو ذهن من تاثیر گذاشت این بود که مدام اطرافیان بخصوصا ویژه مادرم هی میگفت لاغر کن ازدواج کنی میترکی از چاقی بعد باردار بشی دیگه میشی خرس کسی نمیتونه جمعت کنه من همیشه ترس اینو داشتم که چاق تر نشم بعد از ازدواج روزی که نامزدی شدم 69 کیلو بودم با اینکه اضافه وزن داشتم اما همه میگفتن یکمی چاقی لاغر کن تا بعد از ازدواج بدتر نشی من یکسال و نیم هست ازدواج کردم و الان دیگه 69 کیلو نیستم 80 کیلو هستم و الان حرفایی که یکساله بعد از ازدواج رو مخم میرن که تو باید خیلی لاغر کنی بعد از بارداری وحشتناک چاق میشی و من از این موضوع علاوه بر ترس عصبی هم شذم و تنها و درمانده خسته و ناامید که عمرا با این وزن حامله نمیشم که فرزند چاقی بیارم و خودمم چاق بشم مدام ناراحت میشدم حتی گریه میکردم که نمیدونم چطوری کشیده شدم سمت پیج وسایت استاد عزیزم و انگار روحیه ای خیلی خیلی قوی در من تزریق شده و با هیچ حرف و کلمه ای تغییر نمیکنه و از این بابت خیلی خوشحالم و همین مدت هم تاثیر زیاد روی افکار و رفتار من شکل گرفته و من شکی ندارم به وزن دلخواهم که رویای همیشگی من بوده میرسم و تا ابد پایدار میمونم و دیگه ترسی از اینکه در بارداری یا بعد از بارداری چاق بشم ندارم و فرزندی متناسب هم بزرگ خواهم کرد اینو هم به شما استاد قول میدم و هم به خودم و خدای خودم دست از تمرین و تلاش فکری برنمیدارم و می‌دونم نه تنها در زمینه لاغری در همه زمینه های زندگیم موفق میشم گام به گام جلو میرم هیچ عجله ای ندارم بازم ممنون از صحبتهای دلنشینتون.

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      امتیاز کاربر: 0
      محتوای دیدگاه: 421 کلمه

      سلام‌ خدمت استاد عزیز و دوستانی که نظرات من رو میخوانند در مورد دلایل چاقی ام باید بگم که من در دوران کودکی متناسب و متعادل بودم اندامی ورزیده و قدی بلند و استخوان بندی درشتی داشتم پدرم همیشه در حال لذت جویی با خوارکی ها بود و همیشه ما رو تشویق به خوردن بیشتر و بیشتر میکرد میگفت خوردن مردن نداره خودش هم اندامی درشت ولی ورزیده داشت دوران دبستان علاقه من به خوردن خوراکی هایی مثل چیپس و پفک و تنقلات زیاد شد یادم میاد وقتی میخواستیم به سفر بریم از قبل شروع به خرید تنقلات میکردم و با علاقه اون خوراکی ها رو میخوروم یعنی لذت سفر رو با خوردن تنقلات پررنگ تر میکروم این وضعیت ادامه داشت من نسبت به هم سن و سالهام قد بلندتر و درشت تر بودم مادرم همیشه درحال پخت و پز بود و خانواده بزرگ ما به خوردن خیلی اهمیت میدادن ما ۹ فرزند بودیم که من فرزند هفتم خانواده بودم و همیشه سر سفره جمع میشدیم و غذا میخوردیم و اگر من یا خواهرانم غذایی رو دوست نداشتیم از طرف پدر و مادزم سرزنش میشدیم و پدرم ما رو مجبور به خوردن میکرد شب ها وقتی از خستگی خوابمون میبرد پدر و مادرم میگفتن گناه داره بچه سر بی شام زمین بزاره به زور ما رو بیدار میکردن در حالی که خواب و بیدار بودیم چند لقمه به خوردمون میدادن تا زمانی که وارد دبیرستان شدم اندامم خوب بود ولی کم کم در دوران دبیرستان شروع با چاق شدن کردم ولی جون قدم بلند بود جاقی من تو ذوق نمیزد پشت کنکور که بودم تحرگم کمتر شد و چاقتر شدم وارد دانشگاه که شدم متوجه شدم چاق هستم ولی تا زمان ازدواج دنبال رژیم نرفتم وقتی ازدواج کردم چون همسرم لاغر بود کنا اون چاق تر به نظر میومدم شروع به رژیم گرفتن کردم هربار وزن خکبی کم میکروم مثلا از ۹۲ کیلو میشدم ۷۲ کیلو ولی به محض اینکه رژیم رو کنار میزاشتم بازم چاق و چاقتر میشدم تا اینکه دوقلوهام رو باردار شدم و یک پسر ۴ ساله داشتم که دوقلوها دنیا اومدن بازم رژیم گرفتم و دوباره لاغر شدم هربار که رژیم رو رها میکردم چاق تر از قبل میشدم یا به همون وزن قبلی میرسیدم گیاه خواری کردم رژیم پروتئین گرفتم هرچه کردم باز برمیگشت الان مدتی که از رژیم گرفتن خسته شدم دنبال این هستم که مشکل چاق ام رو یکبار برای همیشه حل کنم امیدوارم از این طریق و آشنایی با سایت شما بتونم به این رویا برسم ممنون از استاد عزیز و همه دوستان

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      مشاهده پاسخ ها
        امتیاز کاربر: 6691 سطح ۳: کاربر پیشرفته
        محتوای دیدگاه: 31 کلمه

        سلام و درود
        به جمع شگفتی سازان خوش أمدید
        اینجا سرزمین لاغرهاست، مهم نیست با چه شرایطی قدم به این سرزمین می ذاری، مهم اینه که اگه اینجا بمونی مثل بقیه لاغر میشی.

        برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
        ثبت امتیاز
        امتیاز: 0 از 0 رأی
        افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      امتیاز کاربر: 0
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 706 کلمه

      سلام استاد عزیز 

      الان که دارم فکر میکنم به موضوع چرا و از کی چاق شدم به عکس کودکی ام نگاه میکنم یه دختر بسیار زیبا بودم با یک اندام زیبا نه چاق نه لاغر یک دختر زیبا ایده آل که در سالهای 60 زندگیش شروع شد بزرگتر که شدم در سن نوجوانی حدود 15-16 سالگی احساس میکردم یکم چاقم که این هم به خاطر دوران نوجوانی و بلوغ بود وگرنه حساسیت خاصی نداشتم تا وقتی که به سن 17-18 رسیدم بسیار خوش هیکل و خوش اندام پاهای کشیده شکمی ورزیده مانند سوپر مدل ها بودم چه لباسهایی که میپوشیدم و نگاه تحسین برانگیز اطرافیانم و حتی نگاههای حسادت گونه اشون.. لاغرها رمز خوش هیکل بودنم رو میپرسیدن و چاق ها از من دستور میخواستن یادمه از یک سنی به بعد از مادرم بنا به دلایل مختلف متنفر شدم صدایی در گوشم میگفت مثل اون نباش مادرم سیاه بود (اصالتا بندرعباسی بود )بسیار بسیار چاق البته خاص دوران دهه 60- 70 که همه زنها اغلب چاق بودن و به خودشون نمیرسیدن بلند بلند میخندید و حرف میزد به نظرم خیلی بی کلاس بود با اینکه برای من و برادرم خیلی زحمت میکشید و تنهایی منو برادرمو رو بزرگ کرده بود یک صدایی تو ذهنم مدام تکرار میشد نمیخوام مثل اون باشم نمیخوام چاق باشم میخوام با کلاس باشم و از اینجا شروع شد با قد 157 و وزن 52 شروع کردم به رژیم گرفتن با رژیم وزنم همون 50-51 میشد بعد هم در 20 سالگی ازدواج کردم و یک باور داشتم که بعد از ازدواج همه زنها چاق میشن می ترکن وا میرن خوب تو اون سالها اغلب زنها به خودشون نمیرسیدن و همه کسانیکه من میشناختم چاق بودن و وارفته البته من برعکس مادرم پوست سفیدی داشتم  با موهای خرمایی خوش هیکل و خوش اندام بودم و تلاش کردم دانشگاه قبول بشم تا باز به قول خودم مثل مادرم نباشم حتی یادمه یه روز میخواستم برم جشن لباسمو پوشیدم خودمو تو آینه نگاه کردم و با خودم گفتم چقد تو چاق و زشتی که همسرم گفت شیرین تو یه ذره هم چربی نداری و خیلی هم زیبایی. حالا که بعد از 20 سال اون فیلم رو دیدم با خودم گفتم من چقد لاغر بودم چقدر زیبا بودم نمیدونم چرا اون موقع این حرف رو زدم باز رژیم پشت رژیم الکی الکی از ترس چاق شدن تا اینکه شدم 25 ساله با وزن 65 کیلو یک روز خودمو تو یه فیلمی دیدم یادمه به خودم گفتم این منم مثل یه بشکه و رژیم گرفتم شدم 52 کیلو به 6 ماه نرسیده دوباره شدم 60 کیلو یه تصادف شدید کردم یک ماه در بیمارستان بستری بودم دوباره وزنم برگشت 50 کیلو ولی بعد از خوب شدن و جدایی از همسرم شروع کردم به خوردن بیش از حد .گرسنه نبودم ولی میخوردم حس خوبی میداد بهم یادمه به خودم میگفتم تو بی ارزشی تو لایق هیچی نیستی پس حداقل بخور به خودت برس انگار با خوردن به خودم آرامش میدادم البته فک میکنم ذهنم میخواست منو برسونه به چاق و زشت که همیشه با خودم میگفتم من چاق و زشتم  هر موقع تنها میشدم میخوردم ناهار دوبار میخوردم شام دوبار میخوردم نصف حقوقم میرفت برای خوردن نصف حقوقم برای رژیم هزینه میشد شغلم هم استرس زا بود و فقط با خوردن حس خوبی داشتم زمانیکه میخوردم عالی بودم احساس رهایی داشتم الان 44 سالمه 92 کیلو هستم البته 99 کیلو بودم با رژیم شدم 89 کیلو دوباره شدم 95 کیلو امروز میخواستم قرص لاغری بخرم ولی از اونجا که دارم رو خودم و ذهنیتم کار میکنم به این سایت هدایت شدم من میخوام برگردم به همون وزن قبلی که بودم همون شیرین قبلی جالبی موضوع میدونید چیه ؟ من الان دقیقا مثل مادرم هستم حتی رنگ پوستم هم سیاه شده چاقم مثل مادرم بلند بلند حرف میزنم و میخندم رفتارم مثل مادرم هست حتی صدام هم مثل مادرمه هر کسی منو میبینه میگه چقد شبیه مادرتی .

      بزرگترین دلیل چاقی من ترس از چاق شدن بودن 

      اینکه همیشه با خودم تصور میکردم چاقها بدن و جایی تو اجتماع ندارن

      کسی چاقها رو دوست نداره 

      موضوع من فقط چاقی بود مسئله اصلی من چاقی بود فقط به چاقی فکر میکردم فکر کردن به لاغری برام سخته اصلن نمیدونم لاغری چیه فقط میدونم عدد ترازو بشه 50 مثلا من لاغرم هیچ حسی از لاغری ندارم 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      امتیاز کاربر: 0
      محتوای دیدگاه: 17 کلمه

      دلایل چاقیم:

      ⭕ذهن ناخودآگاه خودم 

      ⭕پرخوری

      ⭕ساعت های بدی غذا خوردن 

      ⭕تند تند خوردن

      ⭕کم تحرکی

      ⭕ ازدواج 

      ⭕بارداری

      ⭕کم کاری تیرویید 

      ⭕خوردن بعضی از قرصا

      ⭕تنبلی

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 0 از 0 رأی
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      امتیاز کاربر: 0
      محتوای دیدگاه: 785 کلمه

      سلام به استاد عزیزم

      من برای بار سومه که این ۱۲ گام رو شروع میکنم 

      گام اول:

      من خیلی لاغر بودم تا ۱۷ سالگی طوری که هر کی منو میدید میگفت یه کم چاق شو استخونی و مثل اسکلت میمونی ومن میگفتم دست خودم نیست هرچیزیم که میخورم چاق نمیشم چون از حق نگذریم زیاد غذا میخورم اما خیلی اروم تنقلات خوراکم خوب بود اما خیلی لاغر بودم و قدم بلنده یه ۵ کیلویی کم داشتم که به قدم بخوره و دیگه اینقد بقیه گفتن من خودمم تو فکر رفتم چرا باید اینقد لاغر باشم و نمیخام مچ دستام انقد کوچک باشه دختر باید تپل باشه و حرفایی که از بقیه میشنیدم یه روز خونه خالم بودیم داشتیم غذا میخوردیم که گفت چرا چاق نمیشی گفتم نمیدونم هر چیم میخورم نمیدونم چرا چاق نمیشم گفت میدونی چرا چاق نمیشی گفتم چرا گفت چون هی با خودت داری میگی من هر چیم بخورم هر کاریم که بکنم چاق نمیشم همیشه لاغرم این رفته تو ضمیر ناخودآگاهت همون لحظه یه جرقه ایی تو ذهنم زد که میتونی همینو برعکس کنی شاید چاق شدیو بعد اون روز من به خودم میگفتم نمیدونم چرا هر چی میخورم چاق میشم حتی آب اینو هی مرور میکردم فکر میکردم که اگه تپل بشم چقد خوب میشه و به مدت دوماه شبا موقع خواب غذا میخورم با نوشابه و مخلفات هی هرشب بیشتر میخوردم تایمی که قبلا اصلا چیزی نمیخوردم بعد از دوماه کم کم دیدم دارم چاق میشم خیلی خوشحال و سرخوش بودم هی تکرار میکردم که نمیدونم چرا هر چی میخورم هی چاق تر میشم دیگه فرمول های ذهنم تغییر کرده بود به اضافه سه وعده در روز عصرونه میخوردم ۵ وعده ی زیاد و با لذت فراوان  دلستر میخوردم هر روز تنقلات زیاد و انصافا هم لذت میبردم یه مدت خوب بود هر کی میدی میگفت اها اینجور خوبه چی بود اونقد لاغر خوشگل ترم شدی و بعد ۲ سال دیدم هی دارم گرم گرم اضافه میشه هی ولی من دیگه دوست نداشتم لباسای قدیممو نمیتونسم بپوشم من فقط میخواستم کمی توپر باشم نه چاق بشم  باشگاهمو شروع کردم تو خونه میرقصیدم ،رژیم گرفتم ،حلقه خریدم، رژیم قهوه گرفتم ،هر چی بیشتر میگذشت حسم به خودم بدتر میشد رفتم دکتر گفت کم کاری تیرونید هواست باشه باید کم کنی وگرنه کنترل وزنت از دستت در میره گفت ۱۰ روز دیگه بیا برای کنترل و سعی کن کم کنی من سخت رژیم گرفتم ۴ کیلو کم کردم دکترمن راضی گفت افرین نزار چاقی بشی چون تیروتید دارم و من بعد از اون دوباره چاق تر شدم خیلی حس بدی داشتم موقع خرید لباس اینکه هر شلواری رو نتونم بگیرم من سایزم ۳۶ بود تازه هنوز  لباسم  گشاد بود اینقد لاغر بودم شلوارم سایز۲۶ بود تازه با کمربند نگه میداشتم با خودم چکار کرده بودم هر چی فکر  میکردم  بابا من خودم با تغییر ضمیر ناخودآگاهم چاق شدم چرا نمیتونم دوباره لاغرش کنم خیلی روم فشار بود هر کی میدید یه چیزی میگفت ازدواج کردم و چون شنیده بودم که باعث چاقی میشه تو ۴ سال ۱۰ کیلو اضافه کردم اصلا نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم خیلی زیاد میخورد و تند تند چیزای که دوست نداشتم و میخوردم برام مهم نبود فقط میگفتم بخورم چند بار قرص خوردم کم کردم ولی برگشت باشگاه دوباره و برگشت وزنم بیشتر یه اعصاب و روانی ازم خراب کرده بود چاقیم اون صدای درون که بخور مهم نیست هیچی ولی بعدش عذاب وجدان وقتی فکر میکردم من با اون وزن ۵۲ کیلو با اون اندام خوب واقعا چرا خواستم چاق بشم که به وزن ۷۴برسم داشتم  و سایز ۴۲ که داشت سایز ۴۴ میشد بالاتر میرفتم نگران این بودم که نکنه بشم۸۰کیلو حرفای اطرافیان تاثیری خیلی بدی روی آدم میزاره به من میگفتن بابا تو که خیلی کمم نمیکنی دوباره همونی هرکاری هم کنی دوباره همون چاق همیشگی هستی نرو پس برای چیته. ولی الان که به لطف خدا و استاد عطار روشن عزیز در این مسیر هستم و ۶ کیلو کم کردم شایدم بیشتر چون تازگی خودم نکشیدم ولی از لباسام و حلقم معلومه که لاغرتر شدم دیگه اطرافیانم میگن وای خیلی کم نکن خوب نمیشی یا چه لاغر شدی همسرم میگه انصافا خوب سایز کم کردی  و تو دلم قند آب میکنن خیلی خوشحالم حسم خوبه کیف میکنم خودمو میبنم تو اینه میگم عاشقتم و به وزن ایده ال میرسم

      ممنونم استاد به خاطرلطفی که دارید ممنون بابت زمانی که میزارید در پناه خدا باشید🙏🙏🌺

      فقط استاد من الان کم کردم ولی دلم میخاد۷ کیلو دیگه کم کنم  به وزن ۵۹ کیلو برسم و همه میگن که نکن و خوب نیست و بد میشی خیلی لاغر شدی  حتی همسرمم میگه که دیگه بسه نمیخاد لاغرتر بشی و این حرفاچکار  کنم واقعا  میخام  که برسم و میدونم که میرسم به ۵۹ کیلو و سایز ۳۶ فقط این حرفا اذیتم میکنه 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      مشاهده پاسخ ها
        امتیاز کاربر: 6691 سطح ۳: کاربر پیشرفته
        محتوای دیدگاه: 60 کلمه

        سلام و درود
        از اینکه احساس خوب داری و نتیجه عالی کسب کردی خوشحالم و به شما تبریک می گم
        به این فکر کن که وقتی چاق باشی همین افرادی که می گن دیگه لاغر نشو اینبار می گن به فکر خودت باش و لاغر شو
        پس نباید به حرف دیگران زندگی کنی باید به شکلی که مورد رضایت خودت باشه زندگی کنی

        برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
        ثبت امتیاز
        امتیاز: 10 از 2 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
        افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
          امتیاز کاربر: 0
          محتوای دیدگاه: 72 کلمه

          سلام

          ممنونم بابت جوابتون بله درست میگید من باید مورد رضایت خودم باشم مردم همیشه حرفی برای گفتن دارن 

          من تا ۵۹ کیلو گرم میرسم و در همون  وزن ۵۹ کیلو میمونم تا ابد البته به لطف شما استاد گرامی    روزی که به وزن ایده الم برسم خیلی هم خوبه و من خوشبخت ترین آدم خواهم بود و برای همیشه در این مسیر و با شما و دوستان عزیز تناسب فکری میمونم 🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🌺🌺🌺🌺

          برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
          ثبت امتیاز
          امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
          افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      امتیاز کاربر: 0
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 1,266 کلمه

      به نام خدا، الهی به امید تو که میدونم همیشه بهترین هارو سر راهم میزاری ، که همیشه هدایتم میکنی و خودت منو به اینجا آوردی تا فکر کنم، تا به قدرتی که تو وجودم قرار دادی پی ببرم تا بفهمم من و تو یکی هستیم ، پس من هم قدرتمندم، من خطا کردم که درست فکر نکردم و در نتیجه درست باور نکردم ، اما میدونم که وقتی تو گفتی توبه کنندگان و میبخشی ، پشت این جمله معنی ظاهریش نیست، یعنی هرزمانی خواستی میتونی زندگیتو تغییر بدی و این همون مفهوم زندگی در حال است. پارسال که کتاب قدرت ذهن از ژوزف مورفی و می خوندم یادمه که یه جا نوشته بود ” کلم بروکلی و کاهو و هویج شمارو لاغر نمیکنه،  ذهنت است که همه کارهارو انجام میده ” اون موقع سطحی از کنارش گذشتم چون نتایج بیوشیمی و مسیر حرکت چربی و قند تو بدن به نظرم حق بود، اما الان میبینم  اگه می چرخم و باز به جایی نمیرسم ، دلیلش اینه که اون اشتباه و تکرار میکنم، من قبل از هر چیزی با باور اومدم اینجا و اینجا رو انتخاب کردم تا اشتباهمو تصحیح کنم و مهم تر اینه صداقت خاصی و تو صحبتهای آقای عطار روشن دیدم. از نظر خیلی ها من چاق نیستم اما برای منی که آدمی درونگرام، این قضیه دیگه به یه آزار تبدیل شده، فکر میکنم خودمو دوست دارم اما انگار دوست ندارم. خیلی وقته خیلی کم غذا میخورم، بعضی روزها اصلا نهار هم نمیخورم اما لاغر نمیشم، استپ وزن ؟ این چیه که یه بستی کوفتم میشه که من چاق میکنه ، اما نخوردن تاثیری نداره ؟ نمیشه که. من واقعا ذهنمو خراب کردم و اینجام چون من مسئولشم و باید درستش کنم.

      من چرا چاقم؟ 31سال پیش وقتی من به دنیا اومدم تپل بودم، نه اینه وزن اضافی داشته باشما، تپل، خوب همه بچه ها تپل به دنیا میان. بعد اون که عکسامو میبینم، لاغر و کشیده ام، و در سالهای بعدی هم چاث نیستم،  فقط نسبت به هم سن و سالهام کمی اضافه وزن دارم. اما بقیه چی میگن : توپولی ، چاق ، گنده بک ، از تو چاق تر تو فامیل نیست( این جمله ای است که عمه من گفته بود، به یه بچه که بجای 45، وزنش 52 بود) اما من نمیدونستم همین باور ذهنی منو شکل میده، نه تنها این جمله ، حرفهای ساده بقیه که خیلی راحت به شوخی میگفتن توپول ، و همون موقع ها با سن کم چقدر اذیت میشدم اما هیچ وقت به روم نمیاوردم ، چقدر به خاطر این حرفها لباسهای گشاد پوشیدم که وقتی نگاه میکنم میبینم اصلا نیازی نبود ، از این حرفها و داستانها تو بچگیم زیاد دارم یه روزی که خوشحال داشتم دوچرخه سواری میکردم ، خانوم مسن همسایه که منو صدا کرد و گفت : تو دیگه بزرگ شدی (12سالم بود ) دیگه نباید پیرهنتو بزاری تو شلوارت پاهات و باسنت چاقن و جلب توجه میکنی . یا یه بار که با دوستام قهر بودم و برام نامه نوشتن و به من گفتن گنده بک، درسته بعدش آدم میبخشه آشتی میکنه ، اما اون حرفها رفتن تو وجودم. تا اینکه سالها گذشت و تو 17 سالگیم رفتم پیش متخصص تغذیه با وزن 68 و قد 163. دکتر 10 روز بعد برای چکاب میخواست که من کلا نرفتم و حتی یادمه اصلا خوب رعایت نکردم و بعدش که رفتم مدرسه چند نفری ازدوستام گفتن لاغر شدی. شاید 3 کیلو. و بعدش بیشتر هم چاق شدم. چون عقده ی 6 ق برنج ها مونده بود برام. و این ها همه تمام شد تا رسیدم دانشگاه. تو 20 سالگی دوباره من خسته از چاقی رفتم دکنر تغذیه . یادمه وزنم 72.3 بود. این بار خوب رعایت کردم و تو سه ما شدم 63. و حتی به خیلی از دوستام هم انگیزه دادم. اما این رژیم پربود از نخوردن ها. از ساقه طلایی متنفر شده بودم. از اینکه همش باید مواظب باشم چی میخورم. سختم بود دوستام پیتزا بخورن و من فقط نگاه کنم. و مهم ترین چیزی که ناراحتم میکرد بعضی از دوستام بودن که یک بار یک چایی و بدون کیک و اسنیکرز نمیخوردن و منی که قند برام ممنوع بود. ادامه ی این جریان این شد که بعد از رسیدن به 63 کیلو من رژیم و ول کردم و در عرض دو ماه شدم 68 کیلو. این بار که رفتم پیش دکتر تغذیه به من گفت: تو چیکار کردی که به این زودی باز چاق شدی برنامه تو بده بدم برای لاغرها. بعد از این دیگه پیش دکتر نرفتم و خودم با نخوردن. روزی یک سیب زمینی و تخم مرغ کلا بدون نون و برنج رسیدم به 54 کیلو و طوری بودم که انگار شبیه اسکلت بودم. کلا بدنم ریخته بود و میترسیدم هم غذا بخورم که دوباره چاق میشم. فکر میکردم یه ق برنج منو چاق میکنه . و طبق معمول بعدش دوباره وزن گرفتم . چون ولع داشتم و باز وزنم رفت بالای 65 و باز رژیم و باز 60. و باز 68 و رژیم و باز 59 . ولی چندسالی این وسط روی 62 بودم اونم با نخوردنهای فراوان . تا اینکه یک تابستونی هیچی مخوردم و رسیدم به 57 و بعدش که ازدواج کردم و کرونا شروع شد وزن من 80 شدم. این بالانرین اضافه وزنم بود. قبلش داروهای هورمونی خوردم و من همیشه تیروئید کم کار داشتم که شدید تر هم شده بود و من طبق حرفهای بقیه و دکترها این دو دلیل و هم به چاقیم اضافه کردم. انگار دنبال مقصر بودم. خوب تیروئید خواهر من هم کمک کار بود. پس من چرا ؟ هیچ کس تو خونمون چاق نیست پس من چرا ؟. این بار با کالری شماری روزانه 1000 کالری به 60 رسیدم و واقعا در عرض چند ماه دوباره برگشت و شدم 72. اما بعدش هر رژیمی و امتحان کردم. لو کرب و هرچی . باشگاه. دستگاه ای ام اس . اما وزنم تکون نخورد. با اینکه گاها هیچی هم نمیخورم و سر درد و تحمل میکنم وزنم همینه که است و حتی بیشتر هم میشه. اینم بگ که با رژیم ها حجم موهام با ¼ رسیده. قبل اینجا میخواستم کتو بشم. اما وقتی عاقلانه فکر کردم دیدم که اونم یه جور عذاب دیگه است برام و برای همین 51 روز طول کسید تا باز اینجارو انتخاب کنم. من خسته ام از چاقی. از این احساس که همش فکر میکنم . جایی برم میکن این چاقه. لباسام بهم نمیان. من احساسم داغونه. و میدونم که باورهام نابود شدن. اینا همش از ذهنمه. در حالی دورو برم پره آدمهایی هست که 10برابر من غذا میخورن و از لاغری رنج میبرن. مشکل من نخوردن و خوردن نیست. من با ذهنم خودمو داغون میکنم. من خسته و درمانده به اینجا اومدم. که احساس خوب و خلق کنم. که یک بار برای همیشه تموم کنم این عذابی که برای خودم ساختم و. خدا خودش پشت و پناهمه. مرسی از شما. واقعا ممنونم. که این امکان و قرار دادین. این سوال و پرسیدین و منو به فکر انداختین که واقعا مطمعن شم که ذهنم نا آرومه. و اینجام که به کمک شما ، که لطفی از طرف خداست. این لطف و در حق خودم انجام بدم. الهی تمام امیدم فقط تویی و تو بزرگترین و قدرتمندترین پناهگاه زنگیم هستی. ( اینو بدونیم که چاقی صرفا این نیست که به کسی بگیم تو چاقی و ساده بگذریم. اون آدم میریزه تو خودش. خودخوری میکنه و اعتماد به نفسش نابود میشه ). آقای عطارروشن. من به شما دایرکت دادم و شما 12 قدم و به من پیشنهاد کردین. ممنونم از شما. اولین عکسی که واقعا هست و نشون میده روش شما درسته. عکس قبل و بعد شما و انرژی مثبت شماست. ممنونم و امیدوارم من هم نتیجه عالی بگیرم. 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 10 از 2 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار فروغ ریاحی
      ۱۴۰۱/۰۵/۱۶ ۱۸:۲۱
      مدت عضویت: 2506 روز
      امتیاز کاربر: 7840 سطح ۴: هنرجوی مبتدی
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 1,921 کلمه

      به نام خدای مهربان 

      سلام و درود بر استاد گرامی بلاخره من بعد از یه سفر چند روزه تونستم دوباره وارد سایت بشم  وفعالیت کنم و در این مدت  نبودنم  خیلی هم دلتنگ سایت و گوش دادن به فایلها بودم و من دیشب رسیدم و در اولین فرصت خالی که امروز  پیدا کردم من وارد سایت شدم و  میخواهم  با انرژی بیشتر  به راهم ادامه میدم .

      من بسیار خوشحالم که در این مسیر هستم و  تا به الان نتایج ارزنده ای گرفتم که شوق من رو برای ادامه دادن خیلی بیشتر کرده. من کسی بودم که  بعد از ازدواجم حدودا بیست سال میشه درگیر چاقی بودم و همیشه در حال تلاش برای از بین بردن اون چاقی در جسمم بودم که هر چقدر بیشتر تلاش می‌کردم نتیجه ی دایمی از من دورتر میشد و  فقط در مقطعی من لاغر میشدم و دوباره چاقی حتی بیشتر از قبل به سمت من برمیگشت .و این اواخر اینقدر در زجر و محدودیت شدید بودم که واقعا اذیت بودم و نتیجه هم در حد این همه محدودیت و سختی  نداشتم اما این سالهای آخر قبل از آشنایی با سایت باورهای من به خاطر حرفهای پزشکان که چون دارو های کم کاری تیرویید و یا هورمونی میخورم خراب شدند و فکر کردم که به خاطر مصرف دارو  چاقی در بدن من طبیعی هست و من  باید چاقی بیشتری رو تجربه میکردم در حالی که من همچنان در رژیم و ورزش سخت بودم اما من هر ماه چاقتر و چاقتر میشدم واما ته دلم این  چاقی  رو قبول نداشتم و  همش میگفتم آخه مگر یه قرص چکار میکنه که من چاق بشم؟؟؟ و یا بارها میگفتم چرا خواهرم و یا افراد لاغر بیشتر از من میخورن و هر چی بخوان میخورن و  لاغر  هستن و اما من این همه نخوردن و محدودیت دارم و اگر همون غذاها روبخورم چاق میشم ؟؟؟ که زمانیکه با این  راه آشنا شدم جواب سوالهام رو گرفتم که همه چیز به ذهن من برمیگرده و این ذهن افراد چاق و لاغر هست که با هم متفاوت. هست نه جسم اونها و خودم به محض ورود به سایت کلی ریزش  سایز و وزن داشتم که واقعا شگفت زده شدم و سعی کردم دیگه همیشه این راه سبک زندگی من بشه و یادم میاد اون اوایل راه  اینقدر از این راه خوشم اومده بودو ذوق زده شده بودم  که به اطرافیانم هم میگفتم و به هر کس میگفتم بهم میخندیدن و قبول نمی‌کردن تازه شاید هم مسخره ام میکردن و هیچ کس مثل من در اطرافیانم. این راه رو ادامه نداد و  اما من کاری به هیچ کس نداشتم و انگار یه نیرویی من رو از درون به سمت این راه هل میداد و من با عشق و امید  راهم رو ادامه دادم و انگار  واقعا من به این راه هدایت شده بودم .و خلاصه به لطف خدا من سالها هست  آگاهانه در این مسیر دارم قدم. برمیدارم .

      وقتی صحبت از تغییر میشه دو موضوع باید بررسی بشه : 

      #یکی چرا اینکه خیلی‌ها چاق هستن و خیلی‌ها لاغر هستن ؟

      #دوم اینکه چطور میشه لاغر شد .؟

      و بررسی سوال اول خیلی مهم هست .و من نباید  فقط به دنبال تغییر نتیجه که چاقی هست باشم باید صورت مسأله رو بررسی کنیم که چرا ما چاق هستیم ؟؟ اگر این کار رو بکنیم به لاغری همیشگی میرسیم و این کار  خیلی ارزشمند هست .

      من خودم به شخصه درگذشته چند دلیل برای چاقی داشتم و همیشه هم راهش رو رژیم و ورزش میدونستم و با اونها هم نتیجه میگرفتم اما هیچوقت برام ماندگار نبود و من زجر میکشیدم و نمی‌دونستم ایراد کارم چی هست .

      اما الان که با این راه لاغری با ذهن آشنا شدم متوجه میشم چقدر فرمول اشتباه در ذهنم داشتم و اونها رو با فرمول صحیح  در ذهنم جایگزین کردم و نتیجه هم گرفتم و من متوجه شدم چقدر در گذشته اشتباه فکر کردم و چقدر راه های اشتباه رفتم و به همین خاطر  دیگه  من به هیچ روش و  راهی اطمینان ندارم و فقط  روش لاغری با ذهن رو قبول دارم .

      من متوجه شدم که علت چاقی در ذهن ما هست و ما نباید به جسم خودمون فشار بیاریم و با این کار ما هیچوقت برای همیشه لاغر نمیشیم.

      تمرین این جلسه :

      دلایل چاقی من در گذشته چی بودن ؟

      ازدواج 

      بارداری 

      مواد غذایی 

      کم تحرکی 

      اشتهای زیاد 

      بودن خوراکیهای مختلف در اطرافم 

      هر شب رفتن به خونه ی مادرم و اونجا شام خوردن 

      خواب زیاد 

      استخوان بندی درشت 

      مصرف داروی هورمونی 

      مصرف داروی کم کاری تیرویید

      و اینکه من از چه سنی چاق شدم و چه مشکلاتی برای من به وجود اومد ؟؟

      من با انجام این تمرین برنامه ریزی ذهنی رو تغییر میدم و من به سمت تناسب حرکت خواهم کرد .

      من از وقتی که خودم رو می‌شناختیم کاملا لاغر و استخوانی بودم بماند که میگن در دوران نوزادی بسیار بسیار تپل و  زیبا بودم و اما از همون کلاس اول دوم مدرسه که یادم هست تا سن ۱۷ سالکی که عقد کردم  من  بسیار لاغر بودم و اتفاقا هر چهار فرزند مادرم همینطور بودن ما هر چهار خواهر و برادر اینطور بودیم و اما همیشه از زبان اطرافیان می‌شنیدم که ازدواج باعث چاقی میشه و میدیدم که بقیه همین روال رو دارن و بعد از ازدواج چاق میشن تا خواهر بزرگترم که سه سال زودتر ازمن ازدواج کرد و خودش  و همسرش که خیلی لاغر بودن هر دو در عرض زمان کوتاهی بسیار بسیار چاق شدن و بیشتر برام باور پذیر شد که این حرفها درسته تا زمانی که خودم عقد کردم و من هم خیلی به خوبی اشتهام تغییر کرد و زیادتر می‌خوردم و تا یک سال بعد من دوزاده کیلویی اضافه  کردم و چقدر از طرف بقیه تایید شدم که حالا خوب شدی صورتت زیبا شد  لباس بهت بیشتر میاد و …. و منم همین روند رو داشتم تا بعد از ازدواجم بازم چاق و چاقتر شدم و من زیر ۶۰کیلو بالای هشتاد بودم و اون موقع بود که جدی به لاغری فکر کردم و خودم با نخوردنها م دوست داشتم لاغر تر بشم و یادم میاد که تونستم و لاغر تر هم شدم و اطرافیانم بهم میگفتن چه اراده ای داری و این حرفها ‌واما دقیقا من برای بارداری بازم الگو داشتم که آدم چاق میشه و همین خواهرم بازم همین روال رو داشت و کلی چاقتر شد و اتفاقا فرزند درشتی هم به دنیا آورد  و من پذیرفتم که اره  برای بارداری و داشتن فرزند ی با بنیه ی قوی باید به جای دو نفر غذا بخوری و بازم من چاقی بیشتر  در هر دو بارداری تحمل میکردم اونم چاقی وحشتناک بالا که وزنم درحد صد کیلو یی  میشد تازه در بارداری دومم صد و سه کیلو شدم که واقعا برام تحمل این وزن سخت بود و من زیر نظر کارشناس تغذیه رفتم که دیگه وزنم بیشتر نشه و بعد از زایمان من با یه  اندام چاق و سایز بسیار بزرگ رو به رو شدم که واقعا زجر میکشیدم طوری که من شکم بند طبی پنج ایکس لارج خریدم ومیبستم به شکمم که شاید نبینمنش تا کوچیک بشه وپوستم حساسیت زده بود و پر از تاول  قرمز اما من بازش نمیکر دم حتی در خواب هم با من بود و من با اون می‌خوابیدم که شاید  شکمم زودتر کوچیک بشه و حتی وقتی کسی اون رو میدید از اطرافیانم تعجب میکردن که اذیت نیستی این چه کاریه اما من ادامه میدادم و یادم میاد من میرفتم داخل کمد اما هیچ  مانتویی از گذشته به تنم نمی‌رفت و من غصه می‌خوردم حتی یادم هست لباسهای خونگی قبل از بارداری  رو برمیداشتم  و نگاه میکردم که چقدر لاغر بودم و غصه می‌خوردم . من مجبور بودم کلی لباس خونگی گشاد برم بخرم که اصلا دوستشون نداشتم و یا اینکه هیچ دستبند و انگشتر و النگویی به دستم نمی‌رفت و من زجر میکشیدم و یادم بعد از زایمانم  یه روز به همراه همسرم و خواهرم که بچه رو بگیره تا من خرید کنم من کل شهرم رو گشتم تا یه مانتوی سایز بزرگ و شلوار سایز بزرگ که  اصلا دوستش نداشتم خریدم و به تنم کردم و اینقدر ناراحت بودم که تصمیم گرفتم عصرها پیاده روی برم اما یادم که کفشهای  ورزشیم  به پام نمی‌رفتن و من سایز پام هم تغییر کرده بود و من  فقط کفش طبی بد شکل میتونستم. بپوشم و خلاصه چاق شده بودم و متنفر از چاقی بودم و همون تنفر اینقدر شدید بود که تصمیم گرفتم پیش کارشناس  تغذیه برم و زیر نظر اون لاغر بشم چون فرزند شیر خوار داشتم و همه میگفتن این کار برای بچه ضرر داره و خلاصه رژیم گرفتم و به عشق لاغری چنان رژیم رو با تعهد انجام دادم و  در کنارش باشگاه هم رفتم که زودتر لاغر بشم و من تونستم درعرض چند ماه سی کیلو شایدم بیشتر کم کنم و وزنی  رو تجربه  کنم که در کل دوران ازدواجم اون رو نداشتم و ازطرف باشگاه تشویق شدم وهدیه گرفتم و به قول کارشناس تغذیه به سایز دخترونه رسیده بودم اما چه فایده  ادامه دادن راهم برام  سخت بود حرص  و ولع شدید داشتم و درهمین اوضاع به خاطر یه مشکلی رفتم ازمایش خون دادم و متوجه شدم که من کم کاری تیرویید و مشکل هورمونی دارم و باید دارو مصرف کنم و همزمان از چند دکتر با هم شنیدم که این داروها تو روچاق می‌کنه حتی کارشناس تغذیه هم گفت و من دیگه بعد از اون موقع روی لاغری رو ندیدم هر ماه چاقتر و چاقتر میشدم وپیش  همه گله و شکایت میکردم که چرا من این همه زجر میکشم و اما چاقتر میشم و هی محدودیتم و بیشتر. میکردم اما هر ماه شاهد وزن بیشتر میشدم وترس  و‌ نگرانی و تنفراز چاقی داشتم هر هفته خودم رو  وزن میکردم و از اضافه وزنم گریه میکردم و به همه میگفتم اما چاره ای نبود. بقیه هم درکم نمی‌کردن میگفتن به خاطر دارو ها هست و اینکه تو حساس شدی و من می‌دیدم که هیچ چیز نمی‌خورم و تازه ورزش هم میکنم اما چاقتر شدم ولی خواهرم که خیلی لاغر بود همه چی میخورد و نگرانی نداشت و لاغر بود و من همش میگفتم بدن من با اونها فرق داره من  دیگه توانایی لاغر شدن ندارم و دیگه ناامید شده بودم و همش به خودم  میگفتم کاری از دستم بر نمیاد من که ته ورزش ورژیمم دیگه نمی‌دونم چه باید بکنم و ناامید وخسته شده بودم میخواستم به دمنوش و قرص لاغری پناه ببرم که شاید لاغر  بشم چون دقیقا دوستی در باشگاه دمنوش خورده  بود و خیلی لاغر شده بود و من با حسرت بهش نگاه میکردم اما ترس از تداخل با داروهای داشتم و جرات مصرف نداشتم و یا قرص هم همینطور میخواستم استفاده کنم اما از عوارضش میترسیدم  تا اینکه به طور معجزه آسایی با این راه آشنا شدم و انگار حلقه ی گمشده ی خودم روپیدا کرده بودم و با تمام توانم در مسیر ماندم و الان دیگه نه تنها وزن اضافه نمیکنم بلکه بسیار لاغرتر و متناسب تر شدم و نزدیک به تناسب دلخواهم هستم و من اصلا متوجه شدم که چقدر دلایل من برای چاقیم بیهوده و پوچ بودن و من بدنم بسیار توانمندو مشتاق در  لاغری هست و با عشق به سمت اون داره  حرکت می‌کنه و باید بگم من امسال نزدیک به چهار بار سفر یهویی چند روزه داشتم که هر دفعه از دقعه ی قبل بهتر رفتار کردم و بسیار متناسب تر شدم که اگر در گذشته بودم نه تنها ثابت نبودم و بلکه کلی هم چاقتر میشدم و دلیل چاقی خودم رو سفرهای زیادم میدونستم اما الان به لطف خدا در هر زمان و مکانی من با روش  تناسب فکری دارم به سمت لاغری  جلو میرم و از خودم راضیم و هیچ عامل بیرونی رو عامل چاقیم نمی‌دونم و تنها عامل چاقی الان خودم رو انتخابها و افکار نادرستم می‌دونم که با بودن در مسیر مهارتم به مرور بیشتر و بیشتر میشه .

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 15 از 3 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      مشاهده پاسخ ها
        آواتار ملکه عشق
        ۱۴۰۱/۰۵/۱۷ ۰۹:۳۷
        مدت عضویت: 2084 روز
        امتیاز کاربر: 10813 سطح ۴: هنرجوی مبتدی

        نشان های دریافت شده

        نویسنده عالی (بیش از ۵۰ دیدگاه)
        نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
        همیاری
        محتوای دیدگاه: 127 کلمه

        سلام دوست خوبم بانو فروغ عزیز 

        خواندن دیدگاهتون باعث شد که انرژی رنج از چاقی در من دوباره ،فعال بشه و الآن مدتی بود فکر می کردم که به یک حالت امنیت رسیدم که خودش مانع ازطبیعی تر شدن و لاغری میشه.

        بابت تغییرات صحیح رفتاریتون در مسافرت بهتون تبریک عرض می کنم چون در ذهن خودم هم الگوهای غیرصحیح در مورد مسافرت هست و سالها باعث چاقی من در مسافرت شدند و الآن با خواندن دیدگاه شما ،احساس توانمندی کردم و با خود گفتم منم با استمرار داشتن در مسیر و به مرور زمان میتونم رفتار صحیحی در مسافرت داشته باشم 😇و به راحتی موانع محیطی ام را از بین ببرم و خوشحالم از اینکه شما الگوی صحیح رفتاری من در مسافرت هستید.

         درود بر شما پاینده باشید  

        برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
        ثبت امتیاز
        امتیاز: 0 از 0 رأی
        افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
          آواتار فروغ ریاحی
          ۱۴۰۱/۰۵/۱۷ ۱۹:۴۶
          مدت عضویت: 2506 روز
          امتیاز کاربر: 7840 سطح ۴: هنرجوی مبتدی
          محتوای دیدگاه: 71 کلمه

          سلام دوست عزیز و هم مسیرم 

          چقدر خدا رو سپاسگزارم که در این مسیر هستم و در کنار دوستان بینظیری مثل شما هستم .

          از اینکه کامنت من رو خوندین بسیار خوشحالم و از اینکه تونسته باشم با نوشتم  به هر کدوم از بچه های عزیز سایت کمکی کرده باشم لذت میبرم .

          آرزوی سلامتی و شادی و ثروت و سعادت و تناسب اندام زیبا رو برای شما دوست خوبم از خداوند مهربانم  دارم 

          برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
          ثبت امتیاز
          امتیاز: 5 از 1 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
          افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم
      آواتار صبا
      ۱۴۰۱/۰۵/۰۴ ۰۸:۰۷
      مدت عضویت: 2178 روز
      امتیاز کاربر: 23181 سطح ۶: هنرجوی پیشرفته

      نشان های دریافت شده

      نویسنده ممتاز (بیش از ۱۰۰ دیدگاه)
      دیدگاه فنی
      محتوای دیدگاه: 1,763 کلمه

      سلااام

      من میخوام انشای چاقی خودمو بنویسم که به نظرم خیلی ایده ی بامزه ایه که به ذهنتون اومد که به ما بگید انشای چاقیمونو بنویسیم.

      من برام سخت بود الان که با لاغری با ذهن آشنا شدم دلیلی به جز دلایل ذهنی بیارم ولی بعد که بیشتر به درونم توجه کردم دیدم هنوزم دلایلی جدای از دلایل ذهنی دارم.

      بر میگردم به وقتی که اوایل ۸ سالگیم بود ، خب من تا قبل از اون دختر نحیف و لاغر اندام و ظریفی بودم تا ۸ سالگیم توی روستای نزدیک اصفهان زندگی میکردم و مدرسه میرفتم و همیشه کسایی بودن که بتونم پیششون بمونم یا اگرم تنها میموندم زمانش خیلی کم بود ، مادر و پدرم دوتاشون کارمند بودن و من توی همون سن ۷_۸ سالگی بودم که تصمیم گرفتن به اصفهان نقل مکان کنیم و من اونجا توی شهر برم مدرسه و کار بابام هم اصفهان بود ولی همچنان مامانم توی همون روستای خودمون کارمند اداره بهداشت بود و هر روز میومد اصفهان و صبح دوباره میرفت روستا ، من رفتم یه مدرسه ی جدید آدمای جدید و همه چیز تغییر کرد ، زمانای بیشتری بود که ممکن بود تنها بمونم ولی مدرسه ی جدیدم یه گزینه هایی داشت و یکیش این بود که بچه ها میتونستن تا ساعت ۴و۵ بعد از ظهر توی مدرسه بمونن و همونجا ناهار بخورن و بعد از اون برن سر کلاس و تکلیفایی که معلم اون روز داده یا کلا تکالیفشونو حل کنن . پدر و مادر منم برای اینکه من کمتر توی خونه تنها بمونم و کلا راحت تر باشم از نظر درسی و … توی این طرح ثبت نامم کردن و اینطوری بود که من هر روز بعد از مدرسه با خیلی از بچه های دیگه میموندیم و کارای مدرسه رو انجام میدادیم و الان که دارم بهش نگاه میکنم این از خیلی نظر ها خوب بوده ولی برای صبای ۸ ساله حادثه ی نسبتا تلخی بود اینکه از اون فضای گرم و صمیمه روستا جدا بشم و بیا جایی که هیچ کس رو نمیشناسم و گاها کسایی که قرار بود دوستم بشن منو مسخره میکردن و باهام شوخی هایی میکردن که من هیچ وقت منظورشونو نمیفهمیدم و کسی نبود که منو دوست داشته باشه و من تنها شدم ، بعدش دوست هایی پیدا کردم ولی هیچکدومشون منو دوست نداشتن و اگه بازی میکردیم منو اون شخصیت بده میکردن و بهم میگفتن بهت میاد این نقشا و وسایلمو بر میداشتن مینداختن روی زمین یادمه مامان و بابام تازه برام یه بسته ۲۴ تایی مداد رنگی گرفته بودن و من فرداش که بردمش مدرسه دیگه پس فردا نداشتمشون و بچه ها همشونو برداشتن و گم کردن همونروز و هیچ وقت نفهمیدم کی این کارو کرده ، خلاصه همه ی این احساس ها بود به علاوه جنگ و دعوا های توی خونه ، اونا همش با هم بحث میکردن و من بیشتر وقتا نگران بودم نکنه مامان و بابام از هم جدا شن و من تنها شم

       من برای پیش دبستانیم هم اومده بودم توی شهر اصفهان و یکسال اونجا بودیم و دوباره برگشتیم روستامون و من کلاس اول توی روستامون بودم و دوباره برای کلاس دوم اومدیم اصفهان و تا الان موندیم و آخر هفته ها فقط میرفتیم روستامون . ولی سال اولی که من پیش دبستانی بودم همه چیز قشنگ بود ما یه خونه ی کوچولوی خشگل داشتیم توی یه خیابون قشنگ و نزدیک خونه ی عمه ی مامانم بودیم که یه زن خیلی خوب بود و همه اونجا صمیمی بودن و من با نوه ی اون دوست بودم که اسمش شقایق بود و صبحا باهم دیگه میرفتیم مدرسه، اون کلاس سوم بود و من پیش دبستانی بعد از ظهرا هم که بر می گشتیم با هم تام و جری می دیدیم و کشک و غارا میخوردیم و نقاشی میکشیدیم و حرف میزدیم و من احساس خوبی داشتم یادم نمیاد اون موقع ها درگیر جر و بحثای مامان و بابام هم بوده باشم یا شاید اونا دعوا نمیکردن.

       همه منو دوست داشتن معلمام همیشه مامانمو کنار میکشدن و بهش میگفتن از صبا خیلی راضی هستیم هم درسش خوبه هم دختر خوبیه ، خیلی هم باهوشه و من خوشحال بودم ، دوباره کلاس اولم که روستامون بودم همه چیز خوب بود و سال بالایی ها باهام دوست بودن و باهمدیگه دست میدادیم ، همه به خاطر مامانم که توی روستامون توی خانه بهداشت کار می‌کرد منو هم میشناختن . من از همه نظر احساس کامل بودن میکردم نقاشیام قشنگ بود و همه ازشون تعریف میکردن ، درسم خوب بود و همیشه خیلی خوب میگرفتم ، دوستای زیادی داشتم ، کلی اسباب بازی داشتم ، یه اتاق خشگل داشتم و راضی و خوشحال بودم. آخه یه بچه ی ۷ ساله چی دیگه میخواد غیر از اینا؟ولی یه چیز بود که من توش احساس کمبود میکردم و همیشه به خاطرش سرزنش میشدم و اونم بدنم بود ، هر جا حرف از غذا بود مامانم میگفت صبا اصلا خوب غذا نمیخوره و مامانجونم همیشه از دستم حرص میخورد و برام توضیح میداد چقدر آدم وقتی تپل باشه همه چیزش قشنگ تره ، لپاش قرمزه و عین هلوئه ، لب هاش سرخ و خشگله و همه چقدر دوسش دارن ولی وقتی لاغری و هیچی نمیخوری؛ ضعیف میشی ، درساتو خوب یاد نمیگیری ، جون نداری بازی کنی ، بقیه دوستت ندارن و من هر روز بیشتر نیاز به چاق شدن رو توی خودم پیدا میکردم .وقتی رفتیم اصفهان زندگی کنیم ، چون همه چیز‌ تغییر‌ کرده بود منم کم کم میزان رضایتم از خودم‌ کم شد ، دیگه شاگرد اول نبودم ، دیگه دوستای زیاد نداشتم ، نمیدونستم وقتمو چطوری بگذرونم ، مامان و بابامو کمتر میدیدم و…و این شرایط باعث شد نیازم به چاقی خیلی بیشتر بشه من اون زمانا همون دختر ضعیف و نحیفی بودم که همون چیزایی که گفته بودن اگه لاغر باشی سرت میاد ، سرم اومده بود و قهرمان من‌ اون لحظه فقط و‌ فقط چاقی بود. چون میگفتن اگه چاق بشی قوی میشی منم قوی بودنو دوس داشتم تا به اون دوستام که تو مدرسه اذیتم میکردن نشون بدم با کی طرفن و باهاشون بی حساب بشم ، میگفتن اگه چاق بشم خشگل میشم منم نیاز داشتم خشگل تر بشم تا توجه بقیه رو جلب کنم ، میگفتن اگه چاق بشم درسا رو بهتر یاد میگیرم و از همه جلو میزنم ، منم نیاز داشتم چاق بشم تا دوباره شاگرد اول باشم و همه ازم تعریف کنن و دوباره باهوش ترین فرد کلاس باشم.همه اینا باعث شد من عاشق چاقی بشم و اونو تنها راه نجاتم بدونم در صورتی که وقتی چاق شدم هیچکدوم از اون اتفاقا نیوفتاد تازه صفت چاقالو به بقیه صفتایی که قبلا برای مسخره کردنم به کار میبردن اضافه شد ، تو فامیل خیلی از کسایی که دوسم داشتن و من براشون عزیز بودم وقتی منو چاق دیدن شروع کردن به نصیحت کردنم و بهم میگفتن ما گفتیم یه ذره چاق شی بهتر میشی نه اینکه این همه خپل شی یهو و همش لپامو میکشیدن ، دیگه لباسای خشگل نمی پوشیدم و هر چی میخریدم بهش حس خوب نداشتم با اینکه مامانم از بهترین لباس فروشیا برام لباس میگرفت و واقعا هم خشگل بودن ولی هیچ کدومشونو دوست نداشتم و هر روز احساسم به خودم بد و بدتر میشد .چاقی قرار بود قهرمان من باشه و منو از تنهایی نجات بده ولی خودش منو تنهاتر کرد.همه چیز بر عکس شده بود و منم ناامیدانه داشتم دنبال راه حل میگشتم که چطور دوست داشتنی باشم اما راه حلشو پیدا نمیکردم.الان اگه بخوام دلیل چاقیمو بگم فقط یه چیز میاد به ذهنم و اونم پذیرفته شدن توسط بقیه بود.میخواستم چیزی بشم که بقیه میخوان ، دوست داشتنی باشم ، همه رو جذب خودم کنم و عالی باشم و هنوز هم که هنوزه این احساسو دارم ولی پیداش نکردم . الانم احساس میکنم اگه میخوام دوست داشتنی باشم باید یه سری دستاوردها داشته باشم و بعدش بقیه منو دوست دارن اون موقعم فکر میکردم اگه چاق شم بقیه بیشتر دوسم دارن . چیزی تغییر نکرده چون کاملا درونی بوده. با بزرگ شدنم خواسته های ذهنمم بزرگ تر شده و هر روز منو بیشتر عقب میکشه و بهم یاد آوری می کنه که کافی نیستم و لیاقت داشتن چیزایی که میخوام رو ندارم و منو پاس میده به خواسته های بزرگ همش خواسته های بیشتر و منو تو دام خودش انداخته یه زمانی با ذهن بچگونم بهم گفت اگه چاق شی شاید دوست داشتنی تر بشی الان میگه اگه فلان کس بشی فلان جایزه فلان شغل فلان ماشین فلان خونه و…. رو داشته باشی ممکنه دوست داشتنی تر و قابل تحمل تر بشی و این حرفش بعنی من الان کامل نیستم که بخوام از خودم رضایت داشته باشم ، یعنی الان کافی نیستم و دوست داشتنی نیستم و وقتی اون همه چیزو به دست بیارم ممکنه فقط ممکنه خودمو دوست داشته باشم و از خودم راضی باشم وگرنه همینطوری  که الان هستم خیلی مزخرفه و همه چیز باید تغییر کنه تا دوست داشتنی باشم .ولی من میخوام همین الان این زنجیره رو قطع کنم و دیگه قربانی خواسته های بیشتر نباشم . من به هیچی نیاز ندارم برای خوب بودن چون همین الان خوبم و بسه هر چقدر خودمو تحقیر کردم و مقایسه کردم با کسایی که فکر میکنم ازم بهترن . من حتی فکر میکردم باید تغییر کنم تا خدا منو دوست داشته باشه ولی همینم نمیخوام ، اگه خدا میخواد من لاغر شم تا دوسم داشته باشه پس نمیخوام اصلا دوسم داشته باشه . من همین طوری که الان هستم هم قشنگ و دوست داشتنیم و هر چی بقیه میگن و میخوان ما شبیه استاندارداشون بشیم ، گور باباش ، من نمیخوام شبیه استاندارداش بشم اگه بازو ها و رونای لاغر دوست داره و فک زاویه دار و دستایی که رگاش بیرون زده و ترقوه ی برجسته ، باشه ، بره پیدا کنه ، الان تو اینستا پر از دخترای خشگله که این خصوصیاتو دارن . ولی من اینطوری نیستم اما میخوام دوست داشتنی باشم و مطمئنا میتونم . انقدر تو سرم پر از مقایسه هاییه که حتی خودمم قبولشون ندارم که دیگه یادم رفته اصلا چطور میشه باهاشون مخالفت کرد؟من فقط میدونم اگه رضایت از خودم با یه دستاورد امکان پذیر بود پس تا الان باید به دستش میوردم ولی وقتی دستاوردای زیادی به دست اوردم اما هنوز از خودم راضی نیستم پس طبیعیه که ذهنم و یا حالا یه چیز درونیم مشکل پیدا کرده و من اونو میخوام درست کنم.من نمیخوام تبدیل به یه آدم دوست داشتنی بشم ، میخوام اون آدم دوست داشتنی که همین الان هستم رو پیدا کنم و بیارمش رو.

      اونوقته که یه چیزی مثله چاقی که به خاطر گم شدن صبای دوست داشتنی پیداش شده دمشو میزاره رو کولش و میره نه به خاطر اینکه بد ترکیب و زشته ، به خاطر ابنکه جاش اینجا نیست و دیگه بهش نیازی ندارم. 

      برای ثبت امتیاز ، روی ستاره موردنظر کلیک کنید.
      ثبت امتیاز
      امتیاز: 30 از 6 رأی مشاهده امتیاز دهندگان
      افزودن به علاقه مندی این دیدگاه را خواندم