گاهی وقتها دلت میخواد بشینی و بیواسطه با خدا حرف بزنی ✨ همونجوری که با صمیمیترین دوستت گپ میزنی. شاید برات سوال باشه چگونه با خداوند صحبت کنیم وقتی که نه صدایی از او میشنویم و نه زبان خاصی برای ارتباط لازم است؟ 🤔
حقیقت اینه که خداوند همیشه منتظر شنیدن دل ماست 💖، نه لحن رسمی میخواد و نه واژههای سخت. کافیست با زبان خودت، همونجوری که راحتی، احساساتت رو براش بگی. 🌿
تصور کن در سکوت شب، وقتی همه خوابیدن، تو با خدا نجوا میکنی و آرامشی عمیق مثل نسیم ملایم روی دلت مینشینه 🌙💫.
چگونه با خداوند صحبت کنیم 🙏✨
از همون کودکی به من یاد داده بودن که برای دعا کردن یا صحبت با خداوند باید حتماً به زبان عربی باشه.
برای همین همیشه دنبال دعاها و نوشتههایی به عربی میگشتم تا خواستههام رو به خدا عرضه کنم 📜.
ولی راستش رو بخواید، از زبان عربی خوشم نمیاومد 😅.

فقط از سر اجبار سعی میکردم متنها رو بخونم و حواسم باشه که تلفظم دقیق باشه؛ چون شنیده بودم یک اشتباه کوچیک توی فتحه و کسره میتونه کل معنی رو عوض کنه!
همین دقت و وسواس باعث میشد کمتر به سراغ دعا کردن برم، چون حوصله این همه سختگیری رو نداشتم.
تا اینکه به لطف خدا 🌿 وقتی مسیر تغییر در زندگیم شروع شد، با یه حقیقت مهم درباره چگونه با خداوند صحبت کنیم روبهرو شدم: اینکه میتونم به زبان خودم، ساده و راحت، با خداوند صحبت کنم. باور کنید اولش برام عجیب بود! هم ذوقزده بودم، هم گیج 🤯.
نمیدونستم باید دقیقاً چی بگم یا چطور حرف بزنم.
چون تا اون موقع فقط دعاهای آماده رو تکرار کرده بودم، بدون اینکه معنیشون رو بفهمم. حالا که نوبت خودم بود تا با خدا حرف بزنم، انگار زبونم بند اومده بود 😶. هر جملهای که میگفتم، سریع خودمو سرزنش میکردم:
«این چه حرفی بود؟! چرا اینو گفتی؟ چرا خودمونی حرف زدی؟ مگه نباید رسمیتر باشه؟» 🤦♂️
خیلی وقتها شک و تردید میکردم که نکنه اشتباه میکنم. چون بارها شنیده بودم که صحبت کردن با خدا آداب خاصی داره و من هیچ اطلاعی از اونها نداشتم.
اما چیزی که بالاخره بهم آرامش داد 🌸 این بود که فهمیدم خداوند فقط به زبان کلمات گوش نمیده، بلکه به زبان دل و احساسات ما توجه میکنه 💖.
فهمیدم مهم نیست فارسی بگم یا عربی، رسمی باشه یا صمیمی؛ مهم اینه که دلم آروم باشه و با خدای خودم حرف بزنم.
از اون موقع، هر وقت بخوام با خدا ارتباط میگیرم، با زبان خودم و به هر شکلی که راحتترم. نه استرس دارم و نه نگران اشتباه بودن حرفهام هستم. چون مطمئنم خداوند بینهایت مهربون، صدای دل همه بندگانش رو میشنوه ✨.
پس اگر میخوای بدونی چگونه با خداوند صحبت کنیم، یادت باشه هیچ زبانی بهتر از زبان دل خودت نیست ❤️. هیچوقت با خدا از گله و شکایتها نگو، همونجوری که احساس خوبی داری، باهاش حرف بزن و مطمئن باش میشنوه.

نقش احساس در گفتگو با خداوند 💖✨
وقتی صحبت از دعا و راز و نیاز میشه، بیشتر ما ذهنمون میره سمت کلمات: چه جملهای بگم؟ مودبانهتر باشه یا صمیمیتر؟ عربی بگم یا فارسی؟ 🤔
اما حقیقت اینه که اصل ماجرا کلمات نیستند؛ اصل، احساس ماست.
تصور کن 🌿 وقتی با یه دوست خیلی صمیمی صحبت میکنی، اون بیشتر به لحن و حس پشت حرفهات توجه میکنه تا به خود کلمات. حتی اگه جملههات ناقص یا ساده باشه، چون از دل اومده، تأثیر خودش رو میذاره.
ارتباط با خدا هم همینطوره، با این تفاوت که خداوند بینهایت عمیقتر و کاملتر از هر کسی، دل ما رو میشنوه ✨.
شادی، غم، امید، ناامیدی… همه اینها زبان مشترک بین انسان و خداست. خداوند نیازی به گوش برای شنیدن یا مغز برای تحلیل جملهها نداره؛ او مستقیم با قلب و احساس ما ارتباط میگیره 💫.
پس وقتی از خودت میپرسی چگونه با خداوند صحبت کنیم، بدون که مهمترین نکته اینه که با چه احساسی صحبت میکنی، نه با چه زبانی.
🔸 اگر با دلی پر از امید و آرامش دعا کنی، یعنی ایمان داری که خدا توان تغییر شرایطت رو داره.
🔸 اگر با حس ناامیدی یا اضطراب حرف بزنی، یعنی هنوز اعتماد قلبیت کامل نشده.
این احساس درونی، همون معیار واقعی ایمان و توکل ماست. ایمان یعنی اینکه هر بار یاد خدا میافتی، دلت سبک بشه، آروم بشه، لبخند روی صورتت بیاد 😊.
و توکل یعنی اینکه حتی وقتی شرایط بیرونی سخت و پرچالش باشه، درونت همچنان مطمئن باشی که خداوند همراهته 🌙🌸.
پس برای چگونه با خداوند صحبت کنیم مهم نیست چه جملهای میگی؛ چه فارسی، چه عربی، چه ساده و چه شاعرانه. مهم اینه که از دل و با عشق بگی. 💖.

بررسی نگرش خود درباره خداوند 🔍✨
برای اینکه بفهمیم واقعاً چگونه با خداوند صحبت کنیم و ارتباطی عمیقتر با او داشته باشیم، قبل از هر چیز باید یه نگاه صادقانه به نگرش فعلی خودمون بندازیم. چون نوع نگاه و باوری که به خدا داریم، مستقیم روی کیفیت رابطهمون با او تأثیر میذاره 🌿.
گاهی ما فقط چیزهایی رو درباره خدا شنیدیم، بدون اینکه واقعاً باورشون کرده باشیم. مثلاً همهمون بارها شنیدیم که “خداوند رزاق است” 🙏. اما سوال مهم اینه: آیا این جمله رو فقط شنیدیم یا واقعاً توی عمق وجودمون بهش ایمان داریم؟
اگه ایمان واقعی داشتیم، باید نشونههای رزق و روزی گسترده رو توی زندگیمون هم حس میکردیم 💰✨.
واقعیت اینه که خیلی وقتها فقط به شکل زبانی خدا رو توصیف میکنیم: خدا مهربونه، خدا رزاقه، خدا توبهپذیره… ولی وقتی شرایط سخت پیش میاد، واکنشهامون نشون میده که اینها بیشتر شنیدههامون بوده، نه باورهای ریشهای ما 😔.
پس لازمه از خودمون بپرسیم:
- وقتی میگم خدا مهربونه، آیا واقعاً در لحظههای سخت این مهربونی رو حس میکنم؟ 💖
- وقتی میگم خدا روزیدهندهست، آیا نگرانیهام رو درباره آینده رها میکنم یا همچنان پر از ترس و تردیدم؟ 😟
- وقتی میگم خدا شنونده دعاهاست، آیا راحت و صمیمی با او حرف میزنم یا هنوز دنبال جملهبندی درست و رسمی هستم؟ 🤔
اینجا همون جاییه که باید تمرین کنیم نگرشهامون رو با واقعیت زندگیمون مطابقت بدیم. یعنی اگر چیزی رو درباره خدا شنیدیم و تکرار میکنیم، اثرش رو در زندگی واقعی هم ببینیم.
به مرور که این تطبیق اتفاق میافته، هم ایمانمون واقعیتر میشه و هم یاد میگیریم چگونه با خداوند صحبت کنیم بدون استرس، بدون اجبار به قالبهای خاص و فقط با دل ساده خودمون 🌸.
این نگاه تازه باعث میشه ارتباط با خدا از یه وظیفه خشک و پر از ترس، به یه رابطه صمیمی و آرامشبخش تبدیل بشه 💫.

🌿 چگونه با خداوند صحبت کنیم (تمرین روزانه)
اگر تا حالا با خودت فکر کردی که چگونه با خداوند صحبت کنیم و به جواب درستی نرسیدی، بدون که تنها نیستی 🌿.
وقتی به خدا فکر میکنی، او بیشتر از همه به قلبت گوش میده نه به واژههایی که انتخاب میکنی.
یعنی مهم نیست لحن رسمی باشه یا دوستانه، طولانی باشه یا کوتاه؛ مهم اینه که از دل بیاد ✨.
اگر باور داشته باشی که خدا همیشه کنارت هست، متوجه میشی که هر لحظه میتونی با او صحبت کنی.
برای همین میخوام اینجا سه تمرین ساده و شیرین بهت معرفی کنم تا راحتتر یاد بگیری چگونه با خداوند صحبت کنیم و این ارتباط رو به بخشی از زندگی روزمرهات تبدیل کنی.
۱. یک دقیقه سکوت در آغاز روز ⏳✨
صبح که بیدار میشی، قبل از هر کاری چشماتو ببند و چند نفس عمیق بکش. در دل بگو: «خدایا! ممنونم که امروز رو به من دادی.» 🌸 همین گفتوگوی ساده شروعی عالیه برای حس کردن حضور خدا و یاد گرفتن چگونه با خداوند صحبت کنیم در طول روز.
۲. نجوای دوستانه در لحظههای عادی 💬💖
وقتی داری کارهای روزمرهتو انجام میدی، مثل رانندگی 🚗، آشپزی 🍳 یا راه رفتن 🚶، چند جمله کوتاه با خدا بگو. لازم نیست رسمی باشه؛ مثل حرف زدن با دوست صمیمی بگو: «خدایا مراقبم باش» یا «ممنونم که کنارمی». این تمرین بهت کمک میکنه چگونه با خداوند صحبت کنیم رو به یک عادت روزانه تبدیل کنی.
۳. دفترچه سپاسگزاری شبانه 📓🌙
قبل از خواب چند خط توی دفترچه بنویس از چیزایی که امروز به خاطرشون شکرگزاری کردی 🙏. این کار مثل یه پلی میشه که روزتو با آرامش به پایان برسونه و با لبخند به خواب بری. همزمان یاد میگیری چگونه با خداوند صحبت کنیم حتی در سکوت شبانه و با قلبی پر از احساس.
🌸 نتیجهگیری: گفتوگو با خدا، پلی به آرامش و عشق بیپایان
وقتی یاد میگیریم چگونه با خداوند صحبت کنیم، در واقع پلی میسازیم میان قلب پر از دغدغههای دنیاییمان و دریای بیکران آرامش الهی 🌊✨.
صحبت با خدا یعنی آزاد کردن دل از ترسها و نگرانیها، یعنی سپردن خودمان به منبع بیپایان عشق و رحمت.
هرچه بیشتر این ارتباط را تمرین کنیم، بیشتر حس میکنیم خداوند واقعاً نزدیکتر از هر چیزی است؛ از نفس کشیدن، از تپش قلبمان… 💓 و آنوقت است که زندگی رنگ دیگری میگیرد: سبکتر، روشنتر و پر از اعتماد و ایمان 🌈🌟.
پس بیایید از همین امروز، هر لحظه بهانهای برای گفتوگو با خدا پیدا کنیم. چه در شادی و چه در غم، چه در آرامش و چه در آشوب.
چون حقیقت این است: وقتی خدا را در کنارمان حس کنیم و بدانیم چگونه با خداوند صحبت کنیم، هیچ کوهی از مشکلات نمیتواند جلوی ما بایستد ⛰️💪✨.
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
امتیاز 3.94 از 386 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

نشان های دریافت شده
روز ۳۲ تکرار
سلام و درود به همراهان عزیز و استاد گرامی
صبحم با میثاق نامه و فایل صبحگاهی شروع شد طبق معمول هر روز
خدارو شکر میکنم که در سلامتی کامل برای خلق یک روز عالی و افکار بینظیر در حال تلاش هستم
منهم موافق نوشتن هستم ،خدارو شکر در دوره های این سایت از همون ماه اول یا دوم نوشتن کامنتو شروع کردم و یکی از کارهای مورد علاقمه ،نوشتن اثر جادویی داره ،من دوره های دیگمو هیچ وقت بصورت جدی نمینوشتم ولی از ۲ ماه پیش تا حالا شروع کردم به واو به واو کلام استادمو نوشتن و متوجه شدم چقدر فهمش برام بهتر شد و تازه همون نوشته های خودمو با صدای خودم ضبط میکنم که اگر بخوام ،بتونم مجدد گوش کنم و حیرت زده شدم از انجامش ،انقدر که درک مطالب برام بهتر شد و به همه توصیه ش میکنم ،یعنی من هر فایل اون دوره مو ۴ بار گوش میکردم به اندازه ۱ بار که مینویسم برام کارایی نداره
رسیدیم به موضوع مهم خدا و اعتقادات و دیدگاهای من ،وقتی بچه بودم که خدارو نمیشناختم ولی از زبان الگوهام شنیده بودم که مثلا دروغگو دشمن خداست ، خدا نابودت میکنه ،خدا میزنه کمرت ، خدارو خوش نمیاد، خواست خداست، خدا نخواسته ،به صلاح خدا نبوده ، خدا میبرتت جهنم ، خدا خیلی بزرگه ، خدا رئیس جهانه و من ترس بزرگی از خدا داشتم
وقتی اول همه انشاء هام مینویشتم بنام خداوند بخشنده مهربان به دوگانگی میخوردم ،آخه اون خدایی که انقدر بدجنسه و منو میندازه تو آتیش جهنم و به یه مو آویزونم میکنه چطور میتونه مهربان و بخشنده باشه؟
فکر میکردم که خدا با آدم های فقیر و بیچاره دوسته و با ثروتمندا دشمنه، بقول آدم ها میگفتن خدا به ثروتمندا بیشتر میده که یه موقع اسم خدارو نیارن و من همیشه دوست داشتم ثروتمند باشم حتی اگر نتونم اسم خدارو صدا بزنم با خودم میگفتم آخه این خدایی که هر چی زجره میده به هواداراش آخه چه خداییه ؟ و همیشه این سئوال برام پیش میومد که چرا خدا دوست داره ما فقیر باشیم
پس برای چی اینهمه نعمت بقول خودش آفریده؟ هدفش از خلقت ما رنج کشیدن بوده ؟ اینکه بیاییم حسرت زندگی های مرفه بکشیم و بعدش بدبخت بمیریم ؟ چرا انقدر با ما خصومت داره ؟ و چرا های زیادی در مغزم میچرخید که همگیشون بدون جواب مونده بود و الگوها و معلم ها هم که خودشونم هیچ اطلاعات درستی نداشتن و منو بیشتر سر در گم میکردن
من فکر میکردم خدا یه موجود خیلی خیلی بزرگه که تو آسمون نشسته ،من فکر میکردم خدا یه غول بزرگیه که به اندازه کل آسمون هاست و داره مارو نگاه میکنه ،اتفاقا خدارو چاق و گوشتی تصور میکردم که مراقب ماست و از اون بالا میبینه ما داریم خطا میکنیم و مرتب مچ مارو میگیره
از نماز که فراری بودم ،مادرم نماز خون بود و مدام مارو سرزنش میکرد که شماها نماز نمیخونید شما بی نمازید ،خوبه خدا نون میده به شماها ،از بس نماز نخوندید خدا نگاهتون نکرده و مرتب از همه میشنیدم که میگفتن فلانی که مرده اومده تو خوابمون و گفته بچه ها اون دنیا فقط نماز هاتون دیده میشه ،فقط نماز بخونید وگرنه پدرتونو در میارن اون دنیا
منم با خودم فکر میکردم هیچ اشکالی نداره منکه این دنیامو باختم اون دنیامم میبازم ولی تن به خوندن چند تا خط زبان عرب ها نمیدم و هیچ وقت با نماز خوندن هیچ ارتباطی نگرفتم فقط چند بار خوندم اونم زمان هاییکه چند روز روزه میگرفتم ،اونم نصفه کاره میخوندم
همیشه به خودم میگفتم اگر نماز خیلی خاصیت داره چرا مادرم همش ناراحته ؟ چرا همش گریه میکنه ؟ چرا همش غر میزنه ،ناله داره ، چرا زندگیش با پدرم خوب نیست،چرا خدا کمکش نمیکنه ، چرا انقدر حس بدبختی داره، چرا بابام انقدر اذیتش میکنه ،چرا همه به خودشون اجازه میدن انقدر بهش بی احترامی کنن ، چرا انقدر تو زندگیش رنج میبره و همه ازش به رنج بردن یاد میکنن و چرا های زیادی در سرم میچرخید
و منو روز به روز از اون خدا دورتر میکرد ،بیشتر آدم های نماز خون و با خدارو در رنج و سختی دیدم ،آخه اون چه خدایی بود که جواب اونهمه عبادت هارو نمیداد ؟ ما یه آمپول نوروبیون میزنیم چند ساعت بعدش بدنمون سر حال میشه ،پس چرا اینهمه عبادت اثر نمیکنه ؟ چرا حالشون خوب نیست، چرا بیماری هاشونو خدا شفا نمیده ؟
دیگه یجوری شده بود که بشدت از اون خدای اونها میترسیدم ،اخه بمن گفته بودن خدا مدام امتحانمون میکنه با مرگ و میر با بدبختی وووو ،واقعا دلم نمیخواست بخاطر نزدیکی به خدا اونهمه درد بکشم بجاش دلم میخواست برم تو دار و دسته ثروتمندا که میگفتن خدا سمتشون نمیره و من میدیدم زندگی ثروتمندا چقدر راحتر بود
هر وقت از الگوهام میپرسیدم چرا پس ثروتمندا خوشبختن ،میگفتن حالا اون دنیاشونو میبینید که چقدر عذاب الهی میکشن ،میگفتن حالا چه فایده که از بس بی خدا هستن ،خدا بچه هاشونو ازشون میگیره ،چه فایده همش تنها و بیمارن ،خانواده سرد و بی روحی هستن و من مدام میشنیدم و باور میکردم
خلاصه دلم اون خدارو نمیخواست ،ترجیح دادم دور بشم از خدا ،چونکه فکر میکردم خدا فقط همون خداست ،همون خدای ترسناک که من دوسش نداشتم ،پس رفتم بسمت بی خدایی بودن ،و یه خصومت بزرگی ازش در من شکل گرفت
اینکه خدا با من لج داره و میخواد ازم انتقام بگیره چونکه من دلم نخواسته نماز بخونم و بهش نزدیک بشم خدا هم میخواد از من انتقام بگیره و جهانو مامور کرده منو بچزونه و سالها این باورهای اشتباهو حمل کردم و نمیدونستم با همون افکار زهر آلود دارم دنیای خودمو میسازم
تا اینکه ۵ سال پیش که یه شب حالم خیلی بد بود یه فایلی به دستم رسید که در مورد خدا میگفت ،اصلا یادم نمیاد اون فایل چی بود و چی گفت ،هر چی بود باید نامه ای به خدا مینویشتیم و مینداختیم تو آب روان
اون شب تا صبح نخوابیدم و گریه کردم و نوشتم از تمام سختی هاییکه کشیده بودم ،از تمام تنهایی هام وووو ،صبح نامه رو انداختم تو آب و انگار منتظر جواب خداوند بودم ، همش ازش میخواستم که منو راهنمایی کنه ،انگار دلم میخواست بشناسمش ولی بلد نبودم یا ازش میترسیدم
بعد از اون هدایت شدم به آموزش هایی و ۱ سال دیگه گذشت و بصورت کاملا متفاوتی به فایلهای استاد عباسمنش هدایت شدم ،انگار تا اون زمان هر فایل و کتابی که میخوندم منو بیدار نمیکرد ولی زمانیکه شناخت خدارو از استاد عباسمنش برای اولین بار شنیدم میخکوب شدم
حرف های ایشون دقیقا مقایر بود با تمام درونیات من ،گیج شده بودم ،پس خدا اون غوله تو آسمون نیست؟ خدا همیشه در دسترس ما بوده و هست ؟ خدا انرژیه ؟ خدا به اندازه فهم من شکل میگیره ؟ خدا رو هر جوری بسازی و باور کنی همون میشه ؟
چقدر اموزش های ایشونو دوست داشتم از حرف هاش نمیترسیدم ،از خدا نمیترسیدم ،داشتم یاد میگرفتم که خدا با احساس من ارتباط داره ،خدا عادله و اداره تمام زندگیمو در اختیار خودم گذاشته ،با خدا قرار نیست فقط عربی صحبت کنی ،خدا مال همه است ،خدا دوست داره من ثروتمند بشم
ثروتمند شدن یک کار خدایی و معنویه ،خدا دوست داره من شاد باشم ،بیس جهان بر خیره ،دیگه خبری از ترس نبود ، این جهان یک سیستمه ،با افکار من شکل میگیره وووو
چی داشتم میشنیدم ؟ هنگ بودم ،من ۴۴ سال در حال و هوای ناراحت کننده زندگی کرده بودم و پر بودم از باورهای اشتباه ،حالا باید تمام اون اعتقاداتمو قربانی میکردم ،غل و غم میکردم و یه خدای جدید برای خودم میساختم
اخه چجوری دست بکشم از اونهمه اطلاعات قدیمی ؟ ولی شروع کردم به تحقیق و سرچ کردن و هدایت خواستن و هر بار هدایت شدم به دوره ای به فایلی به کتاب های زیادی و همچنان تحقیق من ادامه داره ،میدونم فهم خدای جدیدم زمان میبره ،اول باید اون اطلاعات قدیمی در من کمرنگ بشن تا جدیدها وارد بشن ،فنجونم هنوزم پره از اونها ،دارم کم کم خالی میشم
هر چقدر خالی تر میشم سبک تر میشم ،حالم بهتر میشه ،هر چقدر حالم بهتر میشه اتفاقات بهتری برام بوجود میاد ،هر چقدر به خدای جدیدم نزدیکتر بشم آرامش بیشتری میگیرم،هر چقدر خدای خودمو با کیفیتر بسازم به همون شکل برام در میاد
دلیل اینهمه اضطراب و استرسی که در زندگی روزمره مون داریم همون بی ایمانی و بی اعتمادی به خداونده ،شاید در کلام بگیم خدا بزرگه ،خدا حامی منه ،من به خدا اعتماد دارم ولی در عمل پر از نگرانی هستیم
تا حدودی که صدای ذهن خودمونو کمرنگ کنیم میتونیم صدای ارام بخش خداوندو بشنویم ،این یک هفته من درگیر واکسن زدن دوز دوم دخترم بودم یعنی خودش تصمیم گرفت که واکسن بزنه ،واکسنو که زد حالش خوب نبود و من تصور کردم عوارض واکسنه
ولی چونکه ادامه پیدا کرد مجبور شدم ببرمش دکتر و آزمایش و سیتی اسکن و مراحل ناراحت کننده ای که تو پروسه اینجور کارها پیش میاد و در انتها مشخص شد که شاید اون ویروس در بدن دخترم بوده و از طریق واکنس فعال شده بوده
در تمام این هفته ای که بر من و دخترم سخت میگذشت ،مخصوصا پروسه بیمارستانش ،انقدر صداهای منفی ذهنم بلند بود و منو میبرد به احساس کردن لحظات ناراحت کننده ،انقدر فشارش روی افکارم زیاد بود که از هر روشی که یاد گرفته بودم استفاده میکردم تا بتونم لابلای اون صداهای ترسناک ،صدایی از خدا بشنوم که امیدی باشه برام
و جالب بود به محض اینکه یکمی توجهمو میدادم به نکات مثبت و حس خوب ،سر و کله افکار منفی پیدا میشد و کلنجاری در درونم بود
ولی من مدام جملاتیو در درونم تکرار میکردم که بشه حالمو یکمی بهتر از قبل نگه دارم ،حالا چرا من انقدر نگران بودم و هنوزم تا حدودی هستم ؟ چونکه اون ایمانه در من قوی نشده ، هر چند میدونم که شرایطیو که من گذروندم هر کسی نمیتونست به این خوبی مدیریت کنه ولی باز هم دلم میخواست قویتر عمل میکردم
قبول دارم یجاهایی انقدر ترسیده بودم که حتی پاهام قدرت رفتن از پله های بیمارستانو نداشت ،تو اونهمه ازدهام درونم صدایی بهم گفت همه چیز درست میشه نگران نباش ، این صدا همون صدایی بود که پارسال توی مطب دکترم ،بهم گفت نگران نباش تو سالمی و اتفاقا ۲ هفته بعدش گزارش سلامتیمو گرفتم
جنس اون صدا رو میشناسم ، اگر بهش توجه کنم میدونم که منو به نتیجه میرسونه ولی باز هم شک میکنم ، خلاصه این پروسه هم برای من گذشت و دارم تلاش میکنم که از اموزش هام در هر لحظه استفاده کنم
دلم میخواد این انرژی قدرتمندو بیشتر بشناسم و ایمانم بهش بیشتر بشه که با هر اتفاقی انقدر نلرزم و نترسم ،هر چند هر کسی هم جای من بود نمیتونست ارامش کامل داشته باشه و دوست ندارم خدارو در اتفاقات ناراحت کننده بخوام بشناسم
ولی میدونم شناخت و اعتماد بیشتر بهش باعث میشه زندگی با کیفیتری داشته باشم
بارها شنیده بودم که روزی ما دست خداست و خدا به بعضی ها میده به بعضی ها نمیده ،اون زمانها نمیدونستم چکار کنم که خدا بمن هم ثروت بده ،باور کرده بودم که باید آدم بدی باشی ،خونخوار باشی،حق مظلوم هارو خورده باشی، دزد و کلاهبردار باشی ، یا خلافکار باشی ،تا به ثروت برسی اونم مطمئن باش که خیر اون ثروتو نمیبینی ،آب خوش از گلوت پایین نمیره
بلخره خدا یه ضربه ای بهت میزنه چونکه حق آدم های فقیرو خوردی ، یا مریض میشی ،تنها میشی ،کسی دوست نداره ، بی دین میشی ، بچتو از دست میدی ، لذت جو میشی ، مغرور و خودخواه میشی ، از راه خدا دور میشی وووو
یعنی من دلم میخواست پولدار بشم ولی اونهمه شرط و شروط گذاشته بودن و همشون هم ترسناک بودن ،نمیتونستم برم سمت پول ، ثروت برای من مین گذاری شده بود ،بارها شنیده بودم که آره طرف پولدار شد ولی چه فایده بچش بدجوری تصادف کرد ،بلخره چوب خدا صدا نداره ،جواب تمام ظلم هاشو طرف پس داد
معلومه من با شنیدن اون حرف های ترسناک سمت پول هم نمیرفتم و ترجیح میدادم طبق اصول قبلی عمل کنم ،وقتی میگفتن آدم که مال نداره راحت سرشو میذاره زمین آسوده میخوابه ،روی سنگ هم میخوابه ولی پولداره چی ؟
از ترس خوابش نمیبره انقدر که مال داره میترسه شبونه خفش کنن ،هر که بامش بیش برفش بیشتر ،دیگه من با شنیدن این حرف ها ،قید ثروتو برای همیشه زدم
شنیده بودم که روزی ما دست خداست ولی چرا خدا به من زیادتر نمیداد؟ همیشه سئوال میکردم از خودم که خدا روی چه حسابی به بعضی ها بیشتر میده ؟ و جوابی براش نداشتم
تا اینکه وارد دوره های آموزشی ثروت شدم و تازه متوجه شدم روزی ما دست خدا نیست دست برنامه ریزی صفر تا ۷ سالگی توسط ناخوداگاه ماست ،یعنی ما برنامه هارو ضبط کردیم در ناخوداگاه و حالا ناخوداگاه ما هر روز ماموریت خودشو انجام میده و نامه مالی مارو میبره میرسونه دست خدا
حالا تو ناخوداگاه ما چه چیزهایی ضبط شده ؟ نتایج مالی ما نشان دهنده محتویات ناخوداگاه ماست ،مثل محتویات چاقی لاغری ،که با اومدنمون در دوره های لاغری با ذهن متوجه شدیم ناخوداگاه مخربی داریم و الان در حال پاکسازیش هستیم
حالا همون تمریناتو باید برای ثروت هم انجام بدیم ،چونکه ناخوداگاه ما رابط بین پول و ماست ،باورهاییکه ما در مورد خداوند داریم که آیا خدا کمک کننده هست ؟ آیا خداوند دوست داره ما ثروتمند بشیم ؟ آیا از راهش دور نمیشیم؟ آیا ثروتمند شدن کار معنوی الهی هست ؟
و جواب دادن به این سئوال ها نشون میده ما چقدر میتونیم به ثروت و فراوانی نزدیک بشیم
چیزهاییکه در بچگی شنیدم و درک کردم اطلاعات خوبی نبوده ، رابطه خداوند با سلامتی چیست ؟ قبلا شنیده بودم که خدا میتونه شفا بده ولی هر کسی نمیتونه جزء اون افرادی باشه که خدا میخواد شفا پیدا کنه
برای همین زیاد میدیدم که افراد برای شفای خودشون یا دیگران دعا میکنن ،گریه میکنن،امامزاده میرن،نذر میکنن ولی متوجه شده بودم که هیچ کدومشون جواب نگرفته بودن و در مغز من این باور نقش بسته شده بود که خدا هر کسیو شفا نمیده ،یه عده خاص اونم باید هفت خوان رستمو رد کنی
پس قدرت سلامتی و شفا هم در افکار من دست خدا نبود یا حداقل برای من نبود ، رابطه خدا با ثروت هم که اصلا قبول نداشتم و باور داشتم خدا ثروتمندا رو دوست نداره و طردشون کرده برای همین برای اینکه خفه بشن بهشون پول زیاد داده ،منم خیلی دلم میخواست برم تو دارو دسته پولدارا حتی به قیمت از دست دادن خدا
رابطه خدا با عشق و رابطه های خوب ،که اصلا فکر نمیکردم خدا دخیل باشه تو این موضوع ،من فکر میکردم خدا فقط مال عبادت کردن و تنبیه کردن ماست
با باورهای قبلی خب مسلما زندگی شبیه به اون باورهارو تجربه کردم هر چند وقتی فکرشو میکنم میبینم اگر خداوند میخواست شکل افکار من باشه الان من باید نابود بودم انقدر که همه چیزو تاریک و منفی میدیدم ،پس اینکه میگن بیس جهان بر خیره درسته ،با اینکه فرکانس بد میفرستادم ولی خداوند به وخامت من جواب نداد
به مرور که باورهام نسبت به خداوند تغییر کرد شرایط زندگی منهم بسمت بهتر شدن عوض شد ،مثلا من در حال حاضر در دوره هایی در حال آموزش و شناسایی ، رفع موانع و بازدارنده های باورهای مالی م هستم ،که بین اون باورها ،چندین تا باور مخرب در مورد خدا هم دارم
از اونجایی که خداوند فرمانروای جهان است اگر باورهای مخرب مالی در مورد خداوند داشته باشیم حتما به مشکل مالی خواهیم خورد ،مثلا منکه هزاران بار شنیده بودم آدم های ثروتمند بی خدا هستن یا خدا ثروتمندا رو دوست نداره ،یا جهان جای ناامنیه ،نا مطمئنه وووو
مطمئنا در طول زندگی من با این باورها روبرو خواهم شد و هر کدوم از اینها باعث ترمز من خواهند بود که تا حل نشن نمیتونم پیشرفت مالی داشته باشم
پس داشتن باورهای درست و صحیح در مورد خدا باعث میشه من در مسیر بهتری قرار بگیرم ،وقتی کدهای قبلی در من شکسته میشه میتونم کدهای جدیدو برنامه نویسی کنم
وقتی کدهای مخرب برداشته میشه ،خودبخود در من بینش های قوی و قدرتمند کننده وجود داره ،این بازدارنده ها مثل سنگ های گنده ای میمونن که وسط آب رودخانه افتادن و راه آبو بستن و آب نمیتونه خوب جریان پیدا کنه
با شناساییشون مثل اینه که سنگ ها از وسط رودخانه برداشته بشه ،معلومه که جریان آب شدت خواهد گرفت ،برای همین باوری در ما شکسته بشه یعنی جریان ثروت وارد زندگیمون خواهد شد
باورهای جدیدم نسبت به اینکه سلامتی بیس بدن ماست و خداوند در تک تک سلول های ما هست و داره از پنجره چشمان ما جهانو تجربه میکنه ،منو به مسیری هدایت میکنه که بیشتر سلامتیو تجربه کنم
همینطور در روابط و بقیه مسائل ،همه چیز به افکار من بستگی داره ،اینکه من با چه فیلتری به جهانم نگاه میکنم و چه جهان بینی دارم ،موقعیت منو در جهان مشخص میکنه
مهم اینه که بدونیم ۹۸ درصد وجود ما روحه و ۲ درصد جسمه ، خداوند از خودش در ما گذاشته ،قبول کنیم که وجود ارزشمندی داریم ،لایق بهترین ها هستیم ،به این دنیا اومدیم که خواسته هامونو تجربه کنیم ،برای رنج نیومدیم ، شادی بیس وجود ماست ،سلامتی و تناسب بیس بدن ماست
جهان را هر جوری ببینیم برای ما همون شکلی میشه ،اگر مدام میگیم این دنیای لعنتی ،دنیا هم میگه چشم سرورم ،فقط لعنت برامون میفرسته ،چند شب پیش که رفته بودم تولد ، پسر عموم روی شوخی مدام میگفت ،ای کرونای لعنتی که رفت و آمدهارو از ما گرفتی ،چندین بار این جمله رو تکرار کرد ،بنده خدا نمیدونست داره چه پیامی به جهان میفرسته
دوست دارم بیشتر در مسیر خداشناسی قدم بردارم میدونم خودش هدایتم میکنه به مسیرهای شناخت بیشتر
نشان های دریافت شده
سلام به استاد عطار روشن ودوستان عزیز
من یکی از بچه های سرزمین لاغری هستم ,هفته سوم تموم کردم وبسیار راضی هستم از فایلها وتمرینات شیرین جذاب ومفید وعالی ,من قبلا هم کلاسایی گرفته بودم ولی زیاد از تمرین انجام دادن خوشم نمیومد ولی تمرینات این کلاس با اشتیاق فراوان انجام میدم وکلی حال درونیم خوب شده
من یه اعتقادی که دارم اینه که اگر تو سایت یا کامنت بچه ها اسم فایل یا کتابی گفته بشه اون میتونه هدایت من باشه ومن باید بخونمش واینکارو انجام میدم ومرتب به چیزهایی که میخوام به همین شکل هدایت میشم, هدایت شدنم به این سایت هم همینجوری بوده ومتوجه شدم که باید اینجا باشم وقراره مطالبی گفته بشه که مال منه
چند روز پیش که کامنت دوستان میخوندم از تجربه های این کلاس نوشته بودند ومنهم بدو بدو اومدم که ببینم چیو باید بشنوم
در مورد خدا اعتراف میکنم که اصلا قبول نداشتم که وجود داشته باشه بدلیل اینکه میگفتم اگر خدا هست پس چرا برای من کاری نمیکنه,فکر میکردم خدا مال پولداراست ویه عالمه باور محدودکننده در مورد پولدارا داشتم ومتنفر بودم ازشون که البته ۲ساله که تومسیر کنترل ذهن قرار گرفتم تونستم بهتر عمل کنم واصلاح بشم,خلاصه همیشه بد وبیراه بود که نثار خودم وخانواده وجامعه وخدا میکردم که این چه وضعیه و وقتی هم که اتفاق بدی میفتاد میگفتم دیدی گفتم خدا واسه من نیست,با اینکه مادر نماز خون ومذهبی داشتم ولی بشدت مخالفت میکردم وحالم میزون نبود,تا اینکه کارد به استخوان رسید وبا یه مریضی بزرگ ویه کلاهبرداری بزرگ که ازم شد وحالم بسیار بد بود عاجزانه از خدا کمک خواستم,البته که خدا قبل از اونم بمن خیلی لطف کرده بود و من حواسم نبود وبسیار ناشکر وناسپاس بودم ولی در همون زمان ها که باهاش میجنگیدم خیلی راحت وآسون بهم آپارتمان داد اونم تو یه خیابون عالی تهران اینکه میگم داد بخاطر اینکه من واقعا کاری نکردم ,ماشین داد وووو
ولی من همچنان ناسپاس
ضخلاصه تو اون روزاییکه به تضادای سنگین خورده بودم انقد کمک خواستم ازش که هدایت شدم به سایت یکی از اساتید
هر روز کارم شده بود شده گوش دادن به اون فایلها ,تازه داشتم با خدای واقعی آشنا میشدم ,حالم دگرگون میشد ومرتب تو نوشته هام از خدا میخواستم بیشتر باهاش آشنا بشم,بطرز قشنگ وراحتی هدایت میشدم به فایلها و کتابایی که جواب من بود و من هر روز آگاهتر از قبل عاشق این انرژی وسیستم قدرتمند خداوند شدم ,جوری شده بود که چیزای کوچیک ازش میخواستم ومنتظر میشدم ومیدیدم بهم داد وایمانم قویتر میشدالبته تا اونجایی بهم جواب میداد وجواب میده که اون خواسته هامو باور داشته باشم ومحدودکننده هامو روش کار کرده باشم,الانم هر روز میخوام ازش که بیشتر بشناسمش ولی از اونجاییکه مشغله های فکری باعث میشه از مسیر خارج بشم گاهی دوست دارم بیشتر وبیشتر ازش مطلع بشم که بتونم بهتر وراحتر بهش تکیه کنم وایمان داشته باشم
دانسته های دوران بچگی من در مورد خدا خلاصه میشه تو اینکه خدا در آخرت از آتیش آویزونت میکنه اگر موهات کسی ببینه,از روی مو باید رد شی زیر پاهاتم آتیشه بازم و یه عالمه ترس های وحشتناک که یادم میاد خندم میگیره ومن توی ذهنم خدای خشن شکنجه گر نامهربان بدجنسی میدیدم که فقط با عده ای خوبه واصلا دوسش نداشتم بخاطر این جور افکار میخوام انقدر اطلاعاتمو در مورد خدا زیاد کنم که اون همه ترس کمرنگشون کنم وجایگزینش باورهای قشنگ بذارم که بهم آرامش بده ,اینکه هر چی بهت آرامش میده صدای قلبت یعنی خداست,اینکه بهت میگه آروم باش همه چیز درست میشه,سلامتیتو بدست میاری,وضعیتت بهتر میشه,به هرچی میخوایی میرسی اگر بمن تکیه کنی وباوراتو صحیح بسازی,اگر احساست خوب باشه وفرکانسای خوب بفرستی