۳۵ سال از عمرم رو با اضافهوزن زندگی کردم، انگار چاقی شده بود رفیقِ همیشگیام! 🐘
📍 این جلسه ادامه گام ۴۶ از دوره رایگان «صد گام لاغری با ذهن» است.
سالهایی که میتونستن پر از شادی، جنبوجوش و کشف تواناییهام باشن، تبدیل شدن به روزهای سنگین، هم از نظر جسمی هم روحی.
من ناخودآگاه یه سبک زندگی چاق انتخاب کرده بودم؛ طوری رفتار میکردم، میخوردم و فکر میکردم که انگار چاقی بخشی از هویت منه. 🍟🛋️
اما اون روزی که فهمیدم چاقی فقط یه وزن نیست، بلکه یه سبک زندگیه… همهچی شروع به تغییر کرد. ✨💪
در این جلسه میآموزیم:
سبک زندگی لاغری یعنی چی؟
خیلیهامون آدمهایی رو دوروبرمون داریم که همیشه متناسب و خوشفرم هستن، بدون رژیم گرفتن یا ورزشهای سنگین! 😲
اونا یه کار خاص نمیکنن، فقط یه «سبک زندگی لاغری» رو زندگی میکنن… همون چیزی که سالهاست باهاش عجین شدن. ☀️🥗🚶♀️

همونطور که لاغری یه اتفاق یهشبه نیست، چاقی هم ناگهانی سر و کلهش پیدا نمیشه. اینطور نیست که یه روز بیدار شیم و ببینیم چاق شدیم! چاقی هم مثل لاغری، نتیجهی یه سبک زندگیه… فقط از یه مدل دیگه. 🧠🍕🛋️
در واقع سبک زندگی لاغری یعنی “چطور فکر میکنی”، “چه انتظاری از خودت داری” و “چطور عمل میکنی” — همهی اینا با هم، بدن و ذهن ما رو شکل میدن. 💭➡️💪
این یعنی اگه بخوای لاغر بشی، اول باید مثل یه آدم لاغر فکر کنی، احساس کنی و رفتار کنی. 😉✨
۱. سبک زندگی لاغری از فکر شروع میشه! 🧠
اولین قدم برای ساختن سبک زندگی لاغری اینه که ببینی چطوری فکر میکنی؟ 🤔
هیچکدوممون وقتی به دنیا میایم، سبک زندگی خاصی نداریم؛ چون اصلاً هنوز بلد نیستیم فکر کنیم!
اما کمکم که بزرگ میشیم، پر میشیم از فکرهایی که از اطرافمون دریافت میکنیم:
“غذات رو تا ته بخور”، “تپلها خوشگلترن” یا “آدمهای چاق مهربونترن!”
اینا کمکم تبدیل میشن به بخشهایی از ذهن و سبک زندگیمون، بدون اینکه حتی بفهمیم! 🍽️👵🧠
و وقتی این فکرها هی تو ذهنمون تکرار بشن، میشن سبک زندگی ما — چه بخوایم، چه نخوایم! 🔁🧩
۲. از نگرش تا انتظار؛ قدم دوم در سبک زندگی لاغری 🌱
فرض کن تو دوران کودکی بارها از اینور و اونور شنیده باشی که: “چاقی ارثیه!” 👵🧬
شاید خودت هیچوقت نخوای بهش فکر کنی، ولی چون زیاد شنیدیش، این جمله تو ذهنت جا خوش میکنه. تکرارِ این فکر، میشه نگرشت نسبت به چاقی.
بدون اینکه خودت بخوای، کمکم انتظار چاق شدن در ذهن و زندگیت شکل میگیره.
قبل از اینکه حتی یه گرم اضافه وزن بیاری، ذهنت منتظرشه! چون نگرشت بهت گفته: “قراره چاق بشی!” 😟🍰➡️⚖️
۳. چطور رفتارمون سبک زندگیمونو میسازه؟ 🚶♀️
وقتی ذهنت انتظار چاق شدن داره، رفتارات هم ناخودآگاه همون سمتوسو رو میگیرن!
یعنی چی؟ یعنی حتی بدون اینکه حواست باشه، تصمیمات روزمرهات درباره غذا خوردن، حرکت کردن، خرید کردن و حتی انتخابهای سادهی روزانه، تحت تأثیر این انتظار ذهنی قرار میگیرن. 🍟🛒🍫
کمکم علاقههات تغییر میکنه، چون ذهنت داره سبک زندگی چاقی رو فرماندهی میکنه. 📡
و چون سالها افکاری مثل “چاقی ارثیه”، “خوردن باعث چاقی میشه” یا “من از بچگی تپلم!” تو ذهنت ذخیره شدن، حالا با این رفتارهای جدید ترکیب میشن و بدون اینکه متوجه بشی… چاق میشی! 😮🧠➕🍰

🧘♀️ سبک زندگی لاغری از نگاه آدمای متناسب
اگه عبارت «سبک زندگی افراد متناسب» رو تو گوگل سرچ کنی، با یه عالمه عکس و مطلب روبهرو میشی که همشون یه چیزو میگن:
- 📒 برنامهریزی غذایی
- 🥗 خوردن میوه و غذای سالم
- 👟 کفش ورزشی، دمبل و طناب
- 🕘 نظم و زمانبندی
تصویری که معمولاً برای این سبک زندگی نشون میدن، پر از ابزارای بیرونیه.
یعنی انگار آدم متناسب، یه ربات فوقبرنامهریزیشدهست که با دقت میلیمتری میخوره، میخوابه و ورزش میکنه!
اما واقعیت زندگی آدمای متناسب یه چیز دیگهست…
❓تا حالا از یکی از اون دوستای همیشه متناسبت پرسیدی رمز متناسب موندنت چیه؟
جواب خاصی نمیگیری! چون واقعاً برنامهی خاصی ندارن. نه رژیم، نه ورزش خاص، نه دفترچهی کنترل کالری.
چیزی که اونا دارن، یه ذهن آزاد از فرمولهای چاقیه 🧠✨
تو تحقیقاتم درباره سبک زندگی لاغری، به دو نکتهی طلایی رسیدم که تفاوت اصلی رو رقم میزنن:
۱. نگرش آدمای متناسب تو سبک زندگی لاغری 🧘♂️🍏
آدمای متناسب اصلاً از غذا نمیترسن؛ نه از چرب بودنش، نه از شیرینیها، نه حتی از چاق شدن! 🙅♀️😋
ذهنشون پر از آرامشه، پر از حس خوب نسبت به بدنشون 💚 نه پر از فرمولهای ترسناک و محدودکننده.
نه رژیمی تو کاره، نه محرومیتی، نه عذاب وجدانی… فقط انتخابهای طبیعی، با حس خوب و بدون استرس 😌🌿
اونا به خودشون اعتماد دارن، به بدنشون گوش میدن و میدونن که جسمشون بلدِ چطور متناسب بمونه. و این باعث میشه توی آینه با لبخند به خودشون نگاه کنن، نه با ناامیدی 💫
تو هم اگه دنبال لاغری پایدار و بیدردسر هستی، اول باید این نگرش رو در خودت بسازی. 🧠🌱
۲. رفتار آدمای متناسب تو سبک زندگی لاغری 🧘♂️🍏
نآدمای متناسب لزوماً غذای کمچرب یا رژیمی نمیخورن. بعضیاشون حتی بیشتر از ما میخورن! 😅
اما فرقشون تو نوع نگاهشونه. اونا غذا رو تهدید نمیبینن. بلکه یه لذت طبیعی میدونن که حقشونه ازش استفاده کنن.
اونا معمولاً با دقت به بدنشون گوش میدن. وقتی گرسنهن میخورن، وقتی سیر میشن متوقف میشن.
نه چون یه قانون سخت رو رعایت میکنن، بلکه چون سبک زندگی لاغریشون تبدیل به عادت طبیعی شده 🔄✨
سبک زندگی لاغری به این معنی نیست که هیچوقت فستفود نخوری یا همیشه ساعت ۸ شب شام بخوری…
بلکه یعنی بدنت رو بشناسی، بهش گوش بدی و با عشق و آرامش براش تصمیم بگیری 💖👂
و این دقیقاً کاریه که توی دورههای لاغری با ذهن یاد میگیری 😍🌈
آرامش + آگاهی + انتخاب درست = سبک زندگی لاغری واقعی 💚

🍟 سبک زندگی افراد چاق؛ یه قصه تکراری با ریشه ذهنی
وقتی توی اینترنت درباره «سبک زندگی افراد چاق» جستجو میکنی، همه چی شبیه یه نسخه کلیشهایه:
- 👎 کمتحرکی
- 🍔 فستفود
- 🧬 ژنتیک
- 🦋 تیروئید
📸 حتی تصویری که معمولاً برای این موضوع استفاده میشه، پره از همین عناصره. اما یه سوال:
❓چرا آدمهایی هستن که همین سبک غذا خوردن رو دارن، ورزش نمیکنن، مشکل تیروئید دارن، ولی همچنان متناسبن؟
اینجاست که باید یه قدم عمیقتر بشیم و بریم سراغ چیزی که معمولاً نادیده گرفته میشه:
🧠 افکار و فرمولهای ذهنی چاقکننده
💡 اگه میخوای این سبک زندگی جدید رو با راهنمای کامل و قدمبهقدم بسازی، دوره آموزش لاغری با ذهن (ورود به سرزمین لاغرها) دقیقاً همین کارو میکنه.
✍️ در ادامه هم توی گام ۴۸ سراغ «محاسبه درصد چاقی ذهنی» میریم.
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 4.56 از 63 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

سلام بر متناسبین زیبا و جذاب و خوش اندام .
لاعری سبک زندگیه .
از پریروز که فایل ۸ مبانی لاعری رو دیدم و دیروز هم دوفایل از اینستای شمارو دیدم خیلی حالم خوب شده . عملکردم راضی کننده بود .
احساس میکنم استخوانهای شانه هام دارن بیرون می زنند .
جالبش برای من اینه آموزشهای شما خیلی عالی داره روی جسم من خودشو نشون میده .
میدونید حس می کنم خوب درک کردم .
به خودم فشار نمیارم . چون من ادمی هستم که اصلا نمیتونم فشار رو تحمل کنم . البته الان که فکر می کنم فشار تنبلی رو خیلی تحمل کردم فشار پرخوری رو خیلی تحمل کردم . فشار نرسیدن به آرزوها رو خیلی تحمل کردم .
راستی قراره بعد از ایام فاطمیه ازدواج کنم . با همون آقایی که یه مدت باهاش بودم . دوباره اومد سراغم و بهش گفتم اگه واقعا منو میخوای ما که این همه مدت با هم بودیم بیا با هم ازدواج کنیم .اگه هم نمیخوای برای همیشه برو . راستی گفته بودم با یه آقای دکتری آشنا شده بودم . از همون اول به دلم نمیچسبید . حرفاش رو دوست نداشتم خیلی مهربون بود . خیلی مودب و خوش برخورد بود خیلی هم دوسم داشت ولی اصلا به دلم نمی نشست . همش دنبال یه بهانه میگشتم باهاش به هم بزنم . به محض اینکه این درخواست رو به کائنات دادم اجابت شد . همون روز فهمیدم یه دروغ کوچولو بهم گفته . همون دروغ رو بزرگش کردم و کلا باهاش قطع رابطه کردم . بلاکش کردم از همه جا . اما رد تماسها و پیامهاش می اومد تا دوهفته فقط درخواست بخشش میکرد ولی جوابشو نمیدادم . حتی بارها بهش گفته بودم ما به درد هم نمیخوریم ولی متوجه نمیشد تا اینکه این دروغ رو ازش دیدم و ترکش کردم . در حالیکه همون پسر که ما بارها با هم مشاجره داشتیم اما ته دلم دوسش دارم . از اینکه باهاش حرف میزن احساس لذت میکنم . حتی از اینکه گولشو بخورم ناراحت نمیشم . یه جورایی حسشو دوست دارم . عشق ورزیدنش رو دوست دارم . مهربونیاش رو دوست دارم . نامهربونیاش رو دوست دارم . همه جوره دوسش دارم . مدت زیادی هست که با همیم و یه جورایی حس میکنم مرد زندگیم همینه . نمیتونم به مرد دیگه ای فکر کنم اونم همین عقیده رو داره . برای همین از پیشنهادم استقبال کرد و گفت بساط خواستگاری رو جور میکنم . به مامانم میگم زنگ بزنه به خانوادت و از این رسم و رسومات الکی .
یادمه یه زمانی آرزو داشتم بیاد خواستگاریم ولی غرورم بهم اجازه نمیداد بهش چیزی بگم و اونم قدم پیش نمیزاشت . مدتها با هم دوست بودیم تا اینکه وقتی بهش گفتم اگه منو میخوای و حرفات واقعیه بیا خواستگاریم تا کی رابطه ی پنهانی و ترس و لرز . اونم خیلی راحت قبول کرد انگار همیشه میترسید پا پیش بزاره . خلاصه که مقدمات امر خیر داره درست میشه کرونا هم که هست و خیلی تشریفاتی مراسم برگزار نمیشه . به گمانم زود ازدواج کنیم . البته ما چند ساله که با هم هستیم و روی هم خوب شناخت داریم و شاید به خاطر همینه تو ذهنم ازدواج کردن خیلی راحته .
اوا چی میخواستم بگم به اینجارسیدم در مورد سبک زندگی لاغری بود .
بله ما خیلی وقتها رژیم میگرفتیم تا از لاغری همیشگی فرار کنیم و بیشتر دنیای چاقی رو برای خودمون اثبات کنیم . ولی الان بدون زور و اجبار خیلی راحت لاغر شدن رو در خودم حس میکنم .
میدونید من دارم با فرمانده صحبت میکنم و با هم مشورت می کنیم تا دستوراتشو تغییر بدیم .
من دیروز خیلی کم امر به خوردن داشتم . اونم به این دلیله که ته کار احساس می کنم هنوز به مصرف مواد غذایی نیازمندم . این نیاز به مصرف مواد غذایی نمیزاره کاملا امر به خوردن رو نادیده بگیرم .
امر به خوردن خیلی داره متوقف میشه .
یه فرمول دیگه هم که هست دیدن غذاست . دیدن غذا همیشه برای من مساوی خوردن بوده .
چه سیر باشم چه گرسنه هر غذایی رو میبینم سیع فرمان خوردن صادر میشه .
فعلا نمیدونم در مقابل این فرمول چه راهکاری پیاده کنم . فعلا که بهترین کار این رو میدونم که چشمم رو از روش بردارم نگاهش نکنم که تحریک نشم یعنی فرمول ذهنی خوردن با دیدن غذا در من شروع به اجرا میکنه . اولم میاد توی فکرم بعد میاد تو دستم بعد برمیدارم و میخورم . پس چشمامو بر میدارم که اتفاقات بعدی نیفته . کنترل ورودیها فعلا دارم انجام میدم . ولی بیشتر دوست دارم کنترل ذهن انجام بدم . یعنی فکر میکنم کسی که کنترل ذهن داره قویتر از کسیه که کنترل ورودیها داره .
چون کسی که کنترل ذهن داره حتی اگه در معرض غذا هم قرار بگیره ذهنش فرمان به خوردن نمیده .
اما کنترل ذهن چجوریه ؟
چطور میشه ذهن رو کنترل کرد که وقتی غذا رو دید نخوره و نخوردن رو انتخاب کنه .
به نظرم اگر من لذت خوردن رو در خودم کم کنم و در عوض لذت نخوردن رو زیا کنم ذهن منم لذت نخوردن رو بیشتر اعمال میکنه . یادمه با دوستام رفته بودیم دانشگاه . اونا خیلی لاغر بودن ما از صبح تا بعد از ظهر پیش هم بودیم . من بارها و بارها امر خوردن در ذهنم اومد اما اونها اصلا انگار نه انگار . بهشون میگفتم بچه ها شما گرسنه نیستید میگفتن مگه ساعت چنده میگفتم ساعت ۴ شده چرا چیزی نمیخورید . میگفتن ول کن میریم خونه یه چیزی میخوریم و اصلا یادشون میرفت و دوباره به ادامه ی کار مشغول میشدن من تا میرسیدم خونه تکرار گفتگوهای ذهنیم بر اینکه وای دارم میمیرم این همه مدت نخوردم حالا چیکار کنم الان ضعف میکنم بهم خیلی فشار اومده و کلیییییییی حرف دیگه می اومد تو ذهنم در حالیکه دوستام حتی یه بارم که من از بیرون بهشون گفتم بچه ها بریم یه چیزی بخوریم یادشون اومد ساعت ۴ شده که اونم اصلا انگار نه انگار خیلی راحت گفتن میریم خونه و اصلا توی ماشین حتی یکبارم نگفتن وای این همه مدته ما هیچ چی نخوردیم .
واقعا اونها سبک نگرششون با من فرق داشت . من اگه بخوام سبک زندگیم مثل اونها بشه لازمه سبک نگرشم مثل اونها بشه .
آدمای چاق بازم میگن اونا میخورن ولی لاعرن . بابا اونا حتی به خوردن فکر نمیکنند . از نخوردن زجر نمیکشن . ما از نخوردن زجر میکشیم . اونا خیلی وقتها از خوردن زجر میکشن . حوصله ندارن بخورن . خیلی غذاها رو دوست ندارند بخورن . یادمه یه بار تو دانشگاه کشک و بادمجون خریدیم . خدا میدونه این دوستای من چجوری میخوردن من چجوری میخوردم . تازه من پیازم گرفته بودم که بیشتر لذت ببرم و برای اینکه جلوشون خجالت نکشم گفتم میخوام غذا خوردن رو بهتون یاد بدم . گفتم شماها بلد نیستید غذا بخورید که . خلاصه لقمه های بزرگ گرفتم غذا فراوون گذاشتم لای نون . گازهای بزرگ میزدم و بعدشم پیاز میخوردم و به به و چه چه میکردم ولی اونا لقمه ها اندازه ی دو بند انگشت . همونم گازهای ریز . اصلا من این همه تفاوت در ذهنم نمیگنجید .
چرا من انقدر دوست دارم و با هیجان میخورم ولی اونا هیچ هیجانی برای خوردن نداشتن . حرصم میگرفت ازشون بهشون میگفتم مثل آدم غذا بخورید آخه این لقمه ها چیه شماها برمیدارید . خلاصه کلی با هم می خندیدیم ولی من نمیفهمیدم همه ی اون صحنه ها سبک زندگی و بهتره بگم سبک ذهنیت منو و اونارو به نمایش میزاشت .
من از خوردن غذا لذت میبردم و اونا از نخوردنش
من رفتار خودمو میپسندیدم و انتخابش کرده بودم و اونا رفتار خودشون رو دوست داشتن .
اونا نمیتونستن مثل من عمل کنند چون ذهنیت منو نداشتن و منم نمیتونستم مثل اونها عمل کنم چون ذهنیت اونها رو نداشتم .
خلاصه سبک زندگی ما با هم خیلی فرق داشت و من وقتی الان فکر میکنم میبینم شاید من به طور کامل مثل اونا نشم ولی سعی میکنم کم کم از خود چاقم فاصله بگیرم . چون چاقی دیگه به من لذت نمیده . من از رفتار خودم در رنجم . چرا باید من بدتر از حیوون غذا بخورم . من انسانم . وقتی به اونا میگفتم شوخی مکردم و میگفتم شما مثل آدم غذا نمیخورید . ادم باید اینجوری غذا بخوره و لقمه های بزرگ رو میزاشتم دهنم و بعد همه میخندیدیم الان که فکر می کنم میبینم اتفاقا اونا آدم بودن این من بودم که مثل آدم رفتار نمیکردم و میخواستم عمل و سبک زندگی چاق خودم رو به اونها هم یاد بدن . جالب بود بهشونم میگفتم یه بار دوبار فایده نداره شما باید با من زندگی کنید تا سر دوماه چاقتون کنم . چقدرم افتخار میکردم . ولی الان واقعا دیگه این سبک زندگی رو نمیپسندم .
من دارم سبک زندگی جدیدم رو انتخاب می کنم . زندگی که دیگه برداشتن لقمه های بزرگ در اون افتخار و لذت نیست .
زندگی که دیگه خوردن در اون اولویت اول زندگی نیست .
زندگی که چند ساعت گرسنه بودن در اون مساوی ضعف و سردرد و حال بد نیست .
من میخوام زندگی رو انتخاب کنم که برای همیشه باشه نه فقط رژیم چند روزه و موقتی .
پس باید سبک زندگی جدید رو تمرین کنم و هر روز یه قدم از مسیر چاقی برگردم . لزومی نیست سختش کنم . لاغر شدن خیلی راحته . چون تا حدود زیادی درکش کردم فقط باید تکرارش کنم . اگه حرفام تکراری میشه ببخشید ولی من چاقی رو بارها تکرار کردم تا بهش عادت کردم پس باید لاغری رو هم بارها تکرار کنم .
امروز برداشتن لقمه های کوچیک رو تمرین میکنم . یاد دوستام افتادم . البته میدونم شاید ذهن چاق من اولش برداشتن لقمه های کوچیک رو مسخره بازی بدونه ولی من بهش میگم من فقط میخوام یه سبک جدیدی از زندگی رو خلق کنم . کاری به تو ندارم . میخوام وقتم رو صرف ساختن سبک زندگی لاغری کنم . پذیرشش هم خودش قدم بزرگیه . چون اولش مقاومت میکنم . ولی با کمک ذهنم میتونیم با هم حرکت کنیم . اون بهم یاداوری کنه و منم حرفشو در راستای لاغری گوش بدم . همونجوری که ذهنم داره چاقیشو ترک می کنه منم باید ترک کنم . اصلا من باید ترک کنم که اونم ترک کنه . من یه چیزی فهمیدم شاید نیروی خوداگاه ضعیفتر باشه اما قدرت انتخاب داره اما نیروی ناخوداگاه قدرت انتخاب نداره هر چی من بهش دیکته کنم اون اجرا می کنه بعد به من دستور میده که من ناخوداگاه اجرا کنم . یعنی خودش اجرا میکنه .
فهمیدم اختیار دست منه . فرمون دست منه حتی اگه دستور از طرف ذهن صادر میشه ولی اون کارهایی که به من لذت بده رو دستور میده .
مثلا من از دیدن غذا لذت میبرم که اونم میگه بخور . وقتی حس لذت رو از دیدن جدا کنم دیگه دیدن یه سساندویچ همبرگر با دیدن یه گل یه تابلو فرش درخت خونه و … برام فرق نداره .
لزومی نداره من هرچیزی که میبینم بخورم .
امروز این فرمولها رو سعی میکنم اجرا کنم .
یکی اینکه لقمه های بزرگ بر ندارم . یکی اینکه با دیدن غذا هیچ لذتی به خودم ندم و نگاهمو برگردونمم خوبه چون لذته قطع میشه .
خیلی ریز و دقیقه . ولی باور میکنید این چند وقته خونه ی ما پر از غذا شده حالا میفهمم من به تنهایی چقدر میخوردم 😖😖😖😖
الان همه جارو باز میکنم پر از خوراکیه . کابینتها بیسکوییت و انجیر خشک . روی اوپن شیره انگور و شربت . توی یخچال غذاهایی که نخوردم و نون و میوه . سیب زمینی پیازمون که همیشه زود زود تموم میشد الان نگاه میکنم چرا اینا تموم نمیشن . بابا من فقط تنهایی خوردنم یکم کم شده چرا انقدر غذا تو خونه است .
من هر وقت میرفتم سر یخچال به زور یه چیزی برای خوردن پیدا میکردم ولی الان این همه چیز هست .
خراب شدن غذاها یه الگوی دیگه است که در ذهن منه الان میگم به من چه . خب خراب بشن . چیکارشون کنم .
دارم نیازمو بهشون کم میکنم . البته دوست دارم درونمم واقعا تغییر کنه . البته واقعا میخواما ولی ته دلم هنوز میگم این همه غذا حیف میشه . همین یه جمله منو ترغیب میکنه که برم بخورمشون ولی بعدش تغییرش میدم میگم نه . من حیفم حال خوب من حیفه که با خوردن این غذاها بد میشه . من از نخوردنشون بیشتر لذت میبرم .
البته بازم میگم من هنوز عادت نکردم فقط دارم تمرین میکنم . عادات من هنوز همون قبلیها هستن اما اینارو هم دارم تمرین میکنم . هنوز زورشون به اونا نمیچربه ولی وقتی من بخوام و انتخاب کنم ذهنمم با من همکاری میکنه و زورمون رو میزاریم روی عادات جدید تا اونا رو همراه با لذت کنیم تا بیشتر تکرارشون کنیم .
خلاصه برای تغییر سبک زندگی فعلا اینا به ذهنم میرسه .
و اینکه واقعا هر لحظه باید لاعری رو بخوام تا به من داده بشه . نخوام در مسیرش حرکت نمیکنم ولی اگه بخوامش ذهن منم کمکم می کنه تا در مسیرش قدمهای کوچک اما مستمر بردارم . به قول و فرمایش شما قدم های کوچک اما مستمر .
فعلا خدانگهدار