گاهی وقتها زندگی پر از نگرانی و استرس میشه 😔. انگار همهچیز از دستمون خارج شده و هیچ کنترلی نداریم.
در این مواقع هست که توکل و آرامش درونی میتونه مثل یک چراغ روشن، راه رو برامون باز کنه ✨.
وقتی دلمون رو به خدا میسپاریم و مطمئن میشیم که تنها نیستیم، یه حس آرامش عمیق توی قلبمون جا میگیره 💖.
در این مقاله میخوام با هم درباره رابطه زیبای توکل و آرامش درونی حرف بزنیم و رازهایی رو یاد بگیریم که کمک میکنه سبکتر و شادتر زندگی کنیم 🌸🌿.
✨ راز اول: سپردن دل به خدا
خیلی از ما فکر میکنیم همه چیز باید تحت کنترل خودمون باشه. دائم برنامه میریزیم، حسابکتاب میکنیم، آینده رو پیشبینی میکنیم، و وقتی اوضاع اونطوری که خواستیم پیش نمیره، ناامید و مضطرب میشیم 😩.

همین فکرِ «همهچیز فقط دست خودمه» باعث میشه بار زندگی روی شونههامون سنگینتر بشه و آرامش از بین بره.
اما حقیقت اینه که کنترل مطلق فقط دست خداست 🙏.
وقتی این واقعیت رو بپذیریم، بار سنگینی از دوشمون برداشته میشه و اون وقت توکل و آرامش درونی خودش رو نشون میده.
سپردن دل به خدا یعنی قبول کنیم که وظیفه ما فقط تلاش کردنه و نتیجه هر کاری رو باید به او بسپریم.
اینجاست که یک اتصال عمیق شکل میگیره: ما با تمام توانمون قدم برمیداریم و مطمئنیم نتیجه، بهترین چیزی خواهد بود که خدا برای ما در نظر گرفته ✨.
وقتی این نگاه رو در زندگی داشته باشیم، توکل و آرامش درونی به یک سبک زندگی تبدیل میشه.
دیگه از شکست نمیترسیم، چون میدونیم هر اتفاقی حکمتی داره.
دیگه آینده برامون ترسناک نیست، چون باور داریم خدا همیشه مراقبمونه 🌿.
در واقع، دل سپردن به خدا یعنی آزاد شدن از ترسها و نگرانیها.
یادت باشه، سپردن دل به خدا یه تمرینه؛ مثل ورزش که نیاز به تکرار و استمرار داره.
هر روز میتونیم با خودمون تکرار کنیم: “من تلاشمو میکنم و بقیه رو به خدا میسپارم.”
همین جمله ساده، میتونه نقطه شروعی باشه برای تجربه کردن توکل و آرامش درونی در عمق وجودمون 🌸. با این تمرین کوچک، کمکم یاد میگیریم سبکتر زندگی کنیم، امیدوارتر باشیم و با قلبی آرامتر مسیرمون رو ادامه بدیم 💫.
🕊️ راز دوم: پذیرش شرایط فعلی
خیلی وقتها ما انرژی و فکر و احساس خودمون رو روی مسائلی میذاریم که هیچ کنترلی روی اونها نداریم.
مثلا گذشتهای که تموم شده، قضاوت دیگران، یا شرایطی که بیرون از اراده ماست. همین درگیری ذهنی، آرامش رو از ما میگیره و ما رو خسته و بیانرژی میکنه 😔.
توکل و آرامش درونی با پذیرش شرایط فعلی به دست مییاد.
“خدایا، من میدونم همه چیز در کنترل من نیست، پس چیزهایی که نمیتونم تغییر بدم رو به تو میسپارم.”
این نگاه، قلب رو سبک میکنه و ذهن رو از جنگ بیپایان با واقعیت آزاد میکنه 💫.
خیلی از استرسها، از همین مقاومت در برابر واقعیت به وجود میان. وقتی شرایط سخت پیش میاد، ما فکر میکنیم اگر بیشتر بجنگیم، همهچیز درست میشه.
اما حقیقت اینه که بعضی موقعیتها فقط با گذر زمان یا حکمت خدا تغییر میکنن. در چنین لحظههایی، تمرین پذیرش و اعتماد، عمیقترین شکل توکل و آرامش درونی رو به ما هدیه میده 🌸.
تصور کن وقتی بارون شدیدی میاد، به جای اینکه با عصبانیت به آسمون نگاه کنی، یه فنجون چای داغ درست کنی و صدای بارون رو گوش بدی ☕🌧️.
همون لحظهای که تسلیم شرایط میشی، همون لحظهایه که آرامش وارد قلبت میشه. این یعنی توکل؛ یعنی مطمئن باشی خدا توی سختیها هم همراهته.
تمرینش اینه که هر بار با شرایط غیرقابل تغییر روبهرو شدی، به خودت یادآوری کنی: “من نمیتونم همهچیز رو کنترل کنم، اما میتونم واکنشم رو انتخاب کنم.”
این جمله ساده باعث میشه آرامش بیشتری حس کنی و توکل و آرامش درونی رو در زندگی روزمره تجربه کنی 🙏🌿.
🌞 راز سوم: شکرگزاری روزانه
شکرگزاری یکی از قدرتمندترین ابزارها برای تجربه توکل و آرامش درونیه 🙌. خیلی وقتها ما اونقدر درگیر نداشتهها و آرزوهای برآورده نشدهمون میشیم که نعمتهایی که همین الان داریم رو نمیبینیم.
همین باعث میشه مدام احساس کمبود و نگرانی کنیم.
اما وقتی شکرگزاری رو تبدیل به عادت روزانه میکنیم، نگاهمون تغییر میکنه.
مثلا صبحها وقتی از خواب بیدار میشیم، میتونیم بابت سه چیز ساده شکر کنیم: سلامتی، خانواده یا حتی فرصت دوباره برای زندگی.
همین تمرین کوچیک باعث میشه ذهنمون از کمبودها فاصله بگیره و آرامش بیشتری رو حس کنه 🌿.
شکرگزاری در واقع یه تمرین توکله. چون وقتی بابت داشتههامون شکر میکنیم، یعنی باور داریم که خدا همیشه مراقبمونه و ما رو تنها نمیذاره.
همین باور، آرامش درونی عجیبی رو در وجودمون میسازه. هر بار که شکرگزاری میکنیم، در واقع داریم پلی بین توکل و آرامش درونی میزنیم و این پل همیشه ما رو به سمت حس بهتر میبره 🌸.

🪷 راز چهارم: رها کردن نگرانیهای آینده
یکی از بزرگترین دلایل استرس ما فکر کردن بیش از حد به آیندهست. دائم با خودمون میگیم: “اگه اینطوری بشه چی؟ اگه موفق نشم چی؟ اگه همهچیز خراب بشه چی؟” 🤯 همین فکرها باعث میشه لحظه حال رو از دست بدیم.
اما وقتی یاد میگیریم نگرانیهای آینده رو رها کنیم و اونا رو به خدا بسپریم، آرامش واقعی رو تجربه میکنیم.
این یعنی توکل. یعنی باور کنیم که آینده دست خداست و او بهتر از هر کسی میدونه چه چیزی به نفع ماست.
وقتی این باور رو داشته باشیم، توکل و آرامش درونی در کنار هم ما رو از بار سنگین نگرانیها آزاد میکنن 🕊️.
رها کردن نگرانیها به این معنی نیست که برای آینده برنامهریزی نکنیم. بلکه یعنی برنامهریزی کنیم، تلاش کنیم و بعد از اون دلمون رو سبک کنیم و نتیجه رو به خدا بسپریم.
این نگاه باعث میشه هم فعال باشیم و هم آرامش داشته باشیم 🌟.
💭 راز پنجم: تغییر گفتوگوی درونی
ما هر روز صدها فکر توی ذهنمون داریم. بعضی از این فکرها مثل دوست مهربونن، اما بعضیاشون مثل دشمن پنهان عمل میکنن.
وقتی دائم به خودمون میگیم “نمیتونم”، “من بدشانسم” یا “همهچیز خراب میشه”، در واقع خودمون آرامش رو از بین میبریم 😞.
اما تغییر گفتوگوی درونی میتونه همهچیز رو عوض کنه. مثلا به جای “من نمیتونم”، بگیم “خدا کنارمه، پس میتونم.” به جای “همهچیز خراب میشه”، بگیم “خدا بهترین رو برای من میخواد.” این تغییر کلمات کوچیک، اثر بزرگی روی ذهن و قلبمون داره 🌸.
وقتی گفتوگوی درونیمون مثبت بشه، اعتماد به خدا هم بیشتر میشه و در نتیجه توکل و آرامش درونی در وجودمون تقویت میشه.
هر بار که حرفهای امیدوارکننده به خودمون میزنیم، مثل اینه که داریم بذر آرامش رو در قلبمون میکاریم. این بذر به مرور زمان رشد میکنه و تبدیل به درختی محکم از اعتماد و آرامش میشه 🌳.
📿 راز ششم: ارتباط قلبی با خدا
هیچ چیزی مثل ارتباط مستقیم با خدا نمیتونه آرامش بده. دعا کردن، ذکر گفتن یا حتی چند دقیقه سکوت و فکر کردن به خدا، قلبمون رو سبک و آروم میکنه 💖. وقتی با خدا حرف میزنیم، انگار همه نگرانیها رو روی شونههای او میذاریم و سبک میشیم.
این ارتباط همون چیزی هست که توکل و آرامش درونی رو به هم پیوند میده.
چون وقتی با خدا در تماسیم، باورمون قویتر میشه که او مراقب ماست. هر بار که دلمون آشوب میشه، میتونیم با یه گفتوگوی ساده با خدا دوباره آرامش رو پیدا کنیم.
لازم نیست دعاهای پیچیده بلد باشیم؛ کافیه از ته دل حرف بزنیم.
ارتباط قلبی با خدا یه منبع بیپایان انرژی و امید به ما میده 🌟. این ارتباط مثل آبیه که هر روز به درخت روحمون داده میشه تا سبز و سرزنده بمونه.
وقتی این ارتباط رو حفظ کنیم، دیگه هیچ طوفانی نمیتونه آرامش درونی ما رو نابود کنه.

🌸 راز هفتم: زندگی در لحظه حال
خیلی وقتها یا در گذشته گیر میکنیم یا نگران آیندهایم. مدام خاطرات تلخ گذشته رو مرور میکنیم یا آیندهای رو تصور میکنیم که هنوز نیومده 😔. همین باعث میشه لحظه حال رو از دست بدیم.
اما آرامش واقعی فقط در لحظه حال وجود داره. وقتی روی همین لحظه تمرکز میکنیم، میفهمیم که الان زندهایم، الان فرصت داریم و خدا همین الان کنارمونه 🌿.
این نگاه باعث میشه توکل و آرامش درونی رو به شکلی واقعی تجربه کنیم.
زندگی در لحظه حال یه هنر بزرگه. یعنی بتونیم هر بار ذهنمون به گذشته یا آینده رفت، با مهربونی برش گردونیم به همین لحظه.
وقتی این تمرین رو ادامه بدیم، متوجه میشیم که آرامش واقعی همینجاست، نه جایی دیگه. این راز به ما یاد میده سادهتر، شادتر و سبکتر زندگی کنیم 🌸.
🌺 جمعبندی
توکل و آرامش درونی مثل دو بال هستن که ما رو از دل طوفانهای زندگی عبور میدن.
وقتی یاد بگیریم دلمون رو به خدا بسپاریم، شرایط فعلی رو بپذیریم، شکرگزاری کنیم و نگرانیهای آینده رو رها کنیم، آرامش واقعی وارد قلبمون میشه 💕.
این رازها چیزهای پیچیدهای نیستن، اما اثرشون فوقالعادهست.
آگاهی و تمرینات دوره آرامش در بیداری راهکاری مناسب برای تغییر گفتوگوی درونی و ارتباط قلبی با خدا میتونه زندگیمون رو دگرگون کنه.
یادت باشه آرامش هدیهای نیست که از بیرون بیاد؛ آرامش از دل خودت و از رابطهت با خدا شروع میشه. پس هر روز کمی بیشتر توکل کن، کمی بیشتر شکرگزار باش و اجازه بده توکل و آرامش درونی مسیر زندگیت رو روشن کنه ✨.
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
امتیاز 4.39 از 64 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!


سلام به استاد بسیار عزیز و گرامی و دوستان مهربانم خیلی این فایل عالی بود مثل همه فایلهای استاد همیشه مثل یک وحی الهی زندگی منو در وقت مناسب نورانی کرده و جراغ راه زندگی من شدن . من چند روز تعطیلات و سال نو تو امریکا که همین روزهاست خیلی سعی می کردم به خانومی که برنامههای پرستارها را می نیسد هدیهای خب و کران قیمت بدم که اون از من بیشتر خشش بیاد و روزهای ماری بیشتری به من بده و من همین مار را مردم ولی اون نه تنها روزهای بیشتری نداد بلکه اون روزهایی را هم که برنامه کاری داده بود من رو کنسل کرد و من خیلی ناراحت بودم چون احساس کردم با بیکار بودن پول زیادی رو ارثز دست دادم و همین طور بیهوده به اون خانوم فیلیپینی این همه هدیه گران قیمت دادم چون هیچ چیزی بهتر نشد بلکه بدتر هم شد . کاشکی این فایل را زودتر گوش می دادم ولی اشکالی ندارد چون الان هم دیر نسیت چون هنوز در این روزها هستم و از همین امروز دیگه به هیچ کس باج نمیدم برای رزق و روزیم چون رزق و روزی من تنها و فقط در دست خداوند همیشه مهربان یگانه و یکتاست که حواسش شش دنگ به مخلوقاتش و اشرف مخلوقاتش که من باشم هست و اینجا خیلی جالب هست که به شما بگم من در بیمارستان دیگری مار برداشتم چون اون خانوم به من کار نداد علی رغم هدیهای خیلی خوبی که بابت کرسمس بهش دادم و همین باعث شد که در مکان جدید با یکی از دوستهای قدیم در دوران داشگاهیام در تهران روبرو شدم و ایشون الان مدیر پرستاران بود و به من گفت ایلین چه طور ممکنه ؟!!!! چه معجزهای توررو بهاینجا کشاند؟؟؟!!! من سالهاست توی شیکاگو دنبال تو بودم ولی چون فیس بوک نداری هیچ گونه ردپایی ازت پیدا نکردم خلاصه بعداز اتمام شیفت مرا به صبحانه دعوت کرد و من با یکی از دوستان ۳۰ سال پیشم روبرو شدم بله دوستان عزیز توکل کردن به خدای متعال و عالم بر رازهای پنهان جهان و قلبهای ما انسانها زندگی من را از فرش برد به عرش و اصلا اون خانوم برنامه نویس یادم نمیومد چقد فکرم کوتاه بود که امیدم را به جای خوابه او بستم ولی اون چون انسان هست نا امیدم کرد من از این پس تنها امیدم به خداست در نظر مالی و عشق و محبت و سلامتی و ثروت و من ایمان دارم به قدرت لایتناهی و محبت بی پایان خداوند همیشه مهربان که او همیشه بهترینها را برای من می خواهد حتی بیشتر از تصوراتم و بیشتر و بهتر از آنچه من آرزویش را دارم حتی من قادر به تصور مردمشان نیستم . و خداوند همیشه مهربان منبع همه زیباییهات خوبیها و عشق و ثروت در این جهان هست و من ایمان ۱۰۰٪دارم که هر انتظاری که از خداوند دارم به من بهتر و لیتر هدیه می کند تا من از زندگی ام لذت ببرم و شاد باشم و دلی آرام و روحی شاد داسته باشم و شادیم و آرامشم را با انسانهای دیگر و اطرافیانم تقسیم کنم . الهی صد هزار بار شکرت و از استاد بسیار عزیز و گرامی بابت این همه آموزش بسیار عالی و بی همتا بی نهایت سپاسگزارم . انشالله که خدای مهربان همیشه یار و یاور شما و خانواده عزیز و محترمتان باشد .
جلسه ۱۶
نمیدونم چرا گاهی فراموش میکنم که خدا همیشه کنارمه. انگار ذهنم انقدر درگیر جزئیات زندگی میشه، درگیر فکر و خیال و آینده، که حضورش رو حس نمیکنم. اما وقتی دوباره یادم میافته که نیرویی هست که همه چیز رو میدونه، که مراقبمه، که فقط کافیه بهش اعتماد کنم… یه حس عجیبی میاد، مثل نفس کشیدن بعد از یه بغض طولانی. همون لحظهست که میفهمم آرامش واقعی یعنی چی.توکل برای من یه واژهی ساده نیست. یه حسه. یه نقطهی تسلیم عاشقانهست. اینکه بدونم لازم نیست همهی مسیر رو خودم تنهایی بدوم، لازم نیست از ترس سقوط، از زندگی عقب بکشم. چون اون هست. همیشه هست.
گاهی فکر میکنم تمام اضطرابهای من از همینجا میاد، از اینکه میخوام همهچیز رو کنترل کنم. آینده رو، آدمها رو، حتی نتیجهی دعاهام رو. اما هر بار که یادم میافته قرار نیست من کنترلکنندهی جهان باشم، یه سبکی خاص وارد دلم میشه. انگار باری از رو شونههام برداشته میشه.خدایا… چقدر سخت یاد میگیرم که بهت بسپرم، و چقدر شیرینه وقتی واقعا میسپرم.اون لحظه که میگم: «باشه، هر چی تو بخوای»، یه نوری از درونم بالا میاد، نوری که انگار با خودش آرامش میاره. اون لحظه، من رها میشم از جنگیدن بیدلیل، از توقع، از ترس، از فشار.
زندگی همیشه همونطوری که من میخوام پیش نمیره. و شاید چون نمیره، قشنگه. چون میفهمم من همهچیز رو نمیدونم. شاید پشتِ نرفتنِ بعضی چیزها، رفتنِ مسیرهای بهتری پنهونه. شاید خدا داره با ندادن، در واقع داره محافظت میکنه.من بارها فکر کردم که «چرا نشد؟»، «چرا اینطوری شد؟»، اما حالا آرومآروم دارم یاد میگیرم بگم: «حتماً حکمتی هست».همین جمله، سادهترین داروی ذهنم شده.وقتی درونم میلرزه از ناامیدی یا نگرانی، فقط تکرارش میکنم. «حتماً حکمتی هست».و جالبه… همون لحظه، انگار دلم آرومتر میزنه.
پذیرش… چه واژهی بزرگیه.من همیشه درگیر جنگیدن با اتفاقها بودم، با آدمها، با شرایط.اما هر چی بیشتر جنگیدم، کمتر آرامش گرفتم.تا وقتی فهمیدم پذیرش یعنی صلح. یعنی اینکه من با خودم، با گذشتهام، با هر چیزی که هست، آشتی کنم.پذیرش یعنی بهجای اینکه بگم «چرا اینجوری شد»، بگم «الان اینجوریه، من چی میتونم ازش یاد بگیرم؟».و همون لحظهای که این طرز نگاه درونم جا گرفت، حس کردم دارم سبک میشم، مثل پر.پذیرش یعنی بپذیرم من هنوز در مسیرم، هنوز کامل نیستم، ولی در آغوش خدا هستم.
خدایا، تو هر روز با منی، ولی من گاهی فقط وقتی دلم میگیره یاد تو میافتم.اما وقتی باهات حرف میزنم، انگار صدای دلم رو خودت میشنوی.اون لحظهها که سکوت میکنم و فقط حضور تو رو حس میکنم، یه جور اطمینان درونم میجوشه.یه اطمینان لطیف که میگه: «هیچ چیز از کنترل خدا بیرون نیست.»و اون لحظه، همهی ترسهام کوچیک میشن، مثل سایههایی که با طلوع خورشید محو میشن.
مدتیه دارم تمرین میکنم «در لحظه بودن» رو.اینکه وقتی دارم چای میخورم، فقط چای بخورم.وقتی دارم راه میرم، فقط راه برم.نه اینکه در ذهنم هزار سناریوی آینده رو مرور کنم.وقتی یادم میافته که زندگی فقط همین لحظهست، نه دیروز، نه فردا، یه حس حضور واقعی میاد توی وجودم.انگار خودِ خدا در این لحظه نفس میکشه.و من هم باهاش نفس میکشم.و این میشه معنای زندگی.
گاهی از آینده میترسم. از اینکه چی میشه، چقدر طول میکشه تا برسم، یا اصلاً میرسم یا نه.اما جلسه امروز یه چیز رو یادم آورد:آینده از قبل نوشته نشده.خدا با من مینویسهاش، لحظهبهلحظه، با توجه به انتخابها و ایمان من.وقتی بهش اعتماد میکنم، آیندهی من روشنتر میشه.و وقتی شک میکنم، خودم جلوی نور رو میگیرم.پس بهتره نور باشم.بهتره اعتماد کنم.
و شکرگزاری…شکرگزاری انگار پلیه بین من و خدا.وقتی بابت چیزهای کوچیک شکر میکنم، دلم باز میشه.وقتی میگم «خدایا ممنون برای نفس کشیدن، برای صدای پرندهها، برای لبخند مادرم»، انگار دارم بهش میگم: «من حضور تو رو در همهچیز حس میکنم.»و اون هم با مهربونی بیشتری حضورش رو نشون میده.هر چی بیشتر شکر میکنم، انگار آرامش بیشتری میاد.نه از بیرون، از درون.از یه جایی خیلی عمیق.
ذهن من هنوز گاهی سراغ ترسها میره، هنوز عادت داره همهچیز رو پیشبینی کنه، اما هر بار که اون ترسها بالا میان، با خودم حرف میزنم.میگم: «آروم باش، خدا هست. لازم نیست همهچیز رو بدونی.»و همین جمله کافی میشه که از طوفان ذهنم بیرون بیام.این گفتوگو با خودم، شده مرهم روزهای سخت.دیگه منتظر نیستم دنیا آروم بشه تا من آرامش پیدا کنم.من یاد گرفتم که آرامش از درون میجوشه، وقتی رابطهام با خدا زندهست.
گاهی فکر میکنم زندگی یعنی همین یاد گرفتنها.هر روز یه لایه از وابستگیهام کم میشه، یه قدم به درک حضور خدا نزدیکتر میشم.دیگه دنبال اتفاقهای بزرگ نیستم تا حس خوب بیاد.حالا یاد گرفتم حس خوب رو خودم بسازم، با اعتماد، با سپردن، با لبخند.
این روزها وقتی چیزی مطابق میلم پیش نمیره، به جای غر زدن، یه نفس عمیق میکشم و میگم: «شاید یه چیز بهتری در راهه.»و واقعاً هست.همیشه بوده.فقط باید صبر کنم تا زمانش برسه.تا خودِ خدا بهم نشون بده چرا اون مسیر درست نبوده.
درک توکل برای من یعنی زندگی کردن بدون ترس از نتیجه.یعنی من انجامش میدم چون درسته، نه چون مطمئنم موفق میشم.یعنی عشق ورزیدن بدون حساب و کتاب.یعنی حرکت کردن با ایمان، نه با ضمانت.و این، زیباترین نوع آزادیه.آزادی از ترس، از اضطراب، از بایدها.
خدایا، من تو رو حس میکنم.تو لحظههایی که تنها میشم، وقتی کسی نیست گوش بده، وقتی خستهام، یا وقتی دلم تنگه.حضور تو همیشه مثل یه آغوش نامرئیه که همهچیز رو نرم میکنه.من یاد گرفتم هر بار که احساس سنگینی میکنم، فقط بهت فکر کنم، فقط بگم: «من میدونم که هستی».و همون کافیه.همون میتونه نجاتم بده از هجوم فکرها و ترسها.
من دارم کمکم یاد میگیرم سبک زندگی با طعم خدا یعنی چی.یعنی هر روز، با حضور، با شکر، با آرامش، با رها کردنِ کنترل، با ایمان به مهربونی خدا زندگی کنم.یعنی یادم نره که خدا در جزئیات زندگیه، در نفس کشیدن، در خنده، در اشک، در هر لحظه.یعنی بدونم حتی وقتی چیزی از دست میره، خودش چیزی بهتر رو آماده کرده.و یعنی در تمام مسیر، با دلم راه برم، نه با ترسهام.
خدایا، سپردن به تو زیباترین نوع آرامشه.من دیگه نمیخوام با دنیا بجنگم، فقط میخوام در آغوش تو زندگی کنم.در آرامش، در ایمان، در عشق.همین که بدونم تو با منی، یعنی همهچیز سر جاشه.
و گاهی، وسط همین آرامشهای عمیق، یه صدای درونی میگه: «میبینی؟ همه چیز داشت درست پیش میرفت، فقط باید صبر میکردی، فقط باید اعتماد میکردی.»اون لحظه، یه اشک گرم از گوشه چشمم میاد پایین، نه از ناراحتی، از درک. از فهمیدن اینکه هیچوقت تنها نبودم، فقط خودم یادم رفته بود نگاه کنم سمت خدا.مثل وقتی که آفتاب پشت ابر پنهونه؛ آفتاب نرفته، فقط من نمیبینمش.حالا یاد گرفتم حتی وقتی ابرها هستن، به بودن آفتاب ایمان داشته باشم.یاد گرفتم که خدا همیشه هست، حتی وقتی من حسش نمیکنم.و همین ایمانِ بیحس، قویتر از هر معجزهایه.
دیگه بهدنبال این نیستم که خدا رو در اتفاقهای خارقالعاده ببینم.الان میدونم خدا در اتفاقهای سادهست؛در چای صبح، در بوی خاک بارونخورده، در سکوت شب، در نگاه آرام یه رهگذر.اون همیشه خودش رو نشون میده، فقط باید چشم دلم باز باشه.وقتی دلم بازه، جهان برام پر از نشونهست.هر لبخندی میگه «من با توام»، هر نسیمی میگه «نترس»، هر تأخیری میگه «وقتِ درسته داره میرسه».
من یاد گرفتم که توکل، فقط یه کلمه نیست. یه تمرینه. یه نوع بودن.هر روز باید تمرینش کنم، مثل نفس کشیدن.صبح که بیدار میشم، قبل از اینکه ذهنم پر از فکرهای تکراری بشه، با خودم میگم:«خدایا امروز هم با من باش، حتی وقتی فراموشت میکنم.»و شب، وقتی سرم رو میذارم روی بالش، میگم:«ممنون که بودی، حتی وقتی فکر میکردم نیستی.»و این دو جمله، مثل دو لنگر هستن که منو بین صبح و شب نگه میدارن، وسط طوفان زندگی.
یه زمانی فکر میکردم آرامش یعنی اینکه هیچ اتفاق بدی نیفته.اما حالا میفهمم آرامش یعنی من درونم آروم باشم، حتی وقتی بیرون طوفانه.یعنی بدونم هر چی بشه، آخرش خیر منه، چون از سمت خدای مهربون میاد.وقتی به این نقطه میرسم، انگار دیگه نمیخوام بجنگم، فقط میخوام زندگی کنم، با عشق، با ایمان، با اطمینان.
گاهی آدمایی میان و میرن، موقعیتها تغییر میکنن، برنامهها بهم میخورن، ولی من دیگه نمیترسم.چون فهمیدم چیزی که قراره بره، بخشی از مسیر رشدمه.و چیزی که قراره بمونه، خودش راهش رو پیدا میکنه.من فقط باید باز باشم، رها، و ایمان داشته باشم.
یه وقتایی هم دلم میگیره از تأخیرها، از بیپاسخیها، از سکوت خدا.اما اون لحظهها، یه صدای نرم از ته دل میگه:«من در سکوت هم باهاتم، فقط گوش بده.»و من گوش میدم.نه با گوشهام، با دلم.و همونجا، در عمق سکوت، یه آرامش میپیچه توی وجودم، یه اطمینان آروم که میگه: «همه چیز در مسیر درسته.»
حالا هر روز بیشتر درک میکنم که زندگی با طعم خدا یعنی چی.یعنی هر کاری که میکنم، با حضور انجام بدم.با آگاهی از اینکه دارم دیده میشم، مراقبت میشم، دوست داشته میشم.یعنی وقتی میخندم، خدا هم لبخند میزنه.وقتی اشک میریزم، خدا بغلم میکنه.وقتی میترسم، خدا آرامم میکنه.و وقتی سپردم، خدا به بهترین شکل ممکن هدایت میکنه.
گاهی از خودم میپرسم: «اگه واقعاً باور دارم که خدا مراقبمه، چرا هنوز میترسم؟»و جواب همیشه یه چیزه: چون هنوز آدمم.چون هنوز دارم تمرین میکنم.چون ایمان مثل نفس کشیدن نیست که خودکار انجام بشه، باید هر روز تمرینش کرد، در هر لحظه، در هر نفس.و من با هر تمرین، یه قدم نزدیکتر میشم.یه ذره سبکتر، یه ذره مطمئنتر.
خدایا، من دیگه از فردا نمیترسم.چون تو در فردای منی.من از گذشته هم نمیترسم، چون تو در گذشتهی من هم بودی.و از امروز نمیترسم، چون همین حالا در کنارمی.این یعنی آرامش واقعی.یعنی بودن در لحظه، با تو، برای تو.
گاهی با خودم فکر میکنم اگر همهی آدمها فقط برای چند لحظه این حضور رو حس کنن، دنیا چقدر مهربونتر میشه.چقدر دعواها تموم میشن، چقدر دلها نرمتر میشن، چقدر عشق جاریتر میشه.چون وقتی بدونی خدا در توست، دیگه دلیلی برای سختگیری به دیگران نمیمونه.همه میشن بخشی از همون عشق بزرگ.
الان دیگه برام مهم نیست که زندگی دقیقاً چطور پیش میره.مهم اینه که در هر شرایطی، حضور خدا رو حس کنم.حتی اگه مسیر پر از پیچ و خم باشه، من با ایمان میرم جلو.چون هر بار که به عقب نگاه میکنم، میبینم هر سختی، یه هدیه بوده، هر تأخیر، یه نجات، هر اشک، یه پاکی.و حالا، از دل همهی اون تجربهها، یه ایمان آرام درونم شکل گرفته:که هیچ چیز بیدلیل نیست، هیچ چیز اشتباه نیست، هیچ لحظهای بدون خدا نیست.
خدایا، من میخوام با طعم تو زندگی کنم.با طعم آرامش، با طعم عشق، با طعم یقین.میخوام یادم نره که تو همیشه در جزئیات سادهی زندگی منی.در خندهی کودک، در صدای بارون، در لبخند خودم.میخوام هر لحظه رو با حضورت مزه کنم، چون هیچ طعمی از تو شیرینتر نیست.
نشان های دریافت شده
و خدایی که در این نزدیکیست
چرا آنقدر نگران آینده ایم؟؟چون ما خودمون رو از اصل جدا میدونیم و ایمانمان رو از دست دادیم.ما در هر لحظه از زندگی مون داریم نون خدا رو میخوریم ولی برای رسیدن به زندگی ایده آل مون به انسانها چنگ میزنیم و یا پناه میبریم اگه بخوام ی مثال بزنم میتونم بگم که در زندگیه زناشویی ها خیلی راحت با گوش دادن به ندای درونمون که همون خداست میتونیم از خدا هدایت بخواهیم و راه درست رفتار کردن رو بهمون نشون بده اما چیکار میکنیم؟؟خیلی راحت میریم سراغ مشاور و یا اینکه به دوست و خواهر و فامیل پناه میبریم و از اونها کمک میخواهیم و بعد از مدتی میبینیم که اوضاع خرابتر از قبل شده درست مثه کاری که خودم میکردم.مدام در حال پیدا کردن راهکار از دیگران بودم مدام در حال مطالعه و یا گوش دادن به حرفهای روانشناسان و مشاوره ها بودم و الان که فکرشو میکنم میبینم چقدر بی ایمان بودم.چقدر خودمو از خدا دور میدیدم و اصلا انتظار خوب شدن زندگیمو نداشت و باور کرده بودم که من محکوم هستم به این زندگیه پر از درد و رنج.اما اما از روزی که متوجه شدم خدایی در قلب و روحم هست که از مادرم بر من هزار برابر مهربونتره و از هر چیزی به من نزدیک تره ورق زندگیم برگشت.میخوام ی اعترافی کنم دو شب پیش مهمونی بودم و با صاحبخانه درباره مسایل خانوادگی دردودل کردیم و نمیدونم چرا گذشته رو مرور کردم و ی سری اتفاقهای بد گذشته رو بیان کردم ته دلم میدونستم نباید این کارو کنم و ندارم از کلامم شیطان متولد بشه ولی برای مدتی دچار لغزش شدم بعد از بیرون اومدن از مهمونی مدام ذهنم شروع کرد دوباره به مرور خاطرات تلخ گذشته و دیروز رو به مرور گذروندم میخوام با گفتن این اتفاق بگم اگر در گذشته این مرور خاطرات رو میکردم و حالم بده میشد با کوچکترین بحث و حرفی با همسرم بسیار درگیر میشدم و شاید هنوز اون درگیری های لفظی با همسرم رو توی زندگیم داشتم ولی خیلی برام جالب بود که وقتی توی ذهنم مرور خاطرات گذشته میشد ته قلب و ده ذهنم این نکته جرقه میخورد که خودتو کنترل کن.مراقب خودت باش.اتفاق بدی نیفتاده و تو فقط و فقط داری اتفاقهای بد رو به یاد میاری.هبچ درگیری و هیچ مشاجره ای وجود ندارد.همه چیز در حال حاضر آروم و عالیه.فقط بذار این نجواها بیان و برم و هیچ ری امشنی نشون نده چون تو خدا رو داری.چون تو اون روزهای تلخ رو گذروندی.چون تو ایمان داری که دیگه اون روزها برنمیگردن.وای خدای من چی بگم از این اتفاق که وصف تو رو کنم.دیروز که داشتم مدام مرور میکردم با علم به اینکه دارم احساس بد رو در خودم جستجو میکنم ولی ی دفعه یه حرفه ای توی ذهنم خورد که انگار خدا بهم گفت یادت باشه که از کجا به کجا رسیدی.اگر الان در زندگیت احساس خوب و آرامش داری و کمتر با مرور خاطرات و یا حرف دیگران بهم میریزد تنها دلیلش بودم و احساس کردن کنه توی زندگیت.خیلی برام ارزشمندی که خدا از دل بدی هایی که خودمون در حق خودمون کردیم بهمون احساس خوب و حال خوب میبخشه.خدایا شکرت.این اتفاق بهم درس داد که خدارو کمرنگ نکنم.خدا رو فراموش نکنم.از دیگران برای خودم با نسازم.نون خدا رو نخورم و برم سراغ آدمهای اطرافم.بله من در این مدت خدایی رو در وجودم شناختم که در تمام لحظات کنارم بوده و بهم کمک کرده.این سوال. باید هر روز از خودم بپرسم که:
سپاسگزاری یعنی چی؟؟ یعنی مرور خاطرات خوب.مرور احساسات خوب.مرور درسهای خوب زندگی.مروررپز و شبهایی که خدا رو با تمام وجودم لمس کردم.اینها میشه سپاسگزاری.یل که تازه با مبحث مدار و احساس و … آشنا شده بودم و تلاش میکردم که مدام در حال نوشتن سپاسگزاری باشم جوری که توی محل کارم همکارانم بهم شک کرده بودن که من دارم راپورت کار بچه ها رو مینویسم.یعنی آنقدر غرق نوشتن بودم و فکر میکردم با نوشتن فقط میشه سپاسگزار بود درسته که نتایجی هم گرفته میشد ولی من تنها راه گذار از احساس بد رو نوشتن میدونستم ولی به لطف خدا و آموزه های استاد عزیز تونستم به این مهم برسم همینکه من فایل گوش میدم.همینه که با دیدن زیبایی های اطرافم حالم خوب میشه یعنی سپاسگزاری.الهی شکر از این آگاهی.
یا حق
سلام به استاد عزیز ودوستان خوبم بعد ازگوش دادن این فایل درشوک بودم واقعا ما هرچیزی دراین دنیا درحال پیشرفت می بینیم مثلا تکنولوژی خلق آن را به شخصی که اختراع میکنه میدیم منظورم اعتبار اون کار وقتیکه فکر میکنم می بینم ما در دنیای زندگی میکنم که سرشار ازگاهی است وما همون رفتار گذشتگانمان را می کنيم اصلا توجه به هیچی نمی کنيم وهمیشه درحال گله وشکایت هستیم .
شما وقتی ازسیستم طبیعت صبحت می کردید یادم افتاد یه روزی با دخترم صحبت میکردیم راجع به پرندگان که در خانه اش نگهداری میکرد ومی گفت باید فلان مواد غذایی، یا فلان ویتامین را باید بخورند خلاصه خیلی چیزهای دیگه ….همون موقع به دخترم گفتم این پرندگان درطبیعت همه چیز را در اختیار دارن بدون ما کاری برای اونها انجام بدیم خداوند همه چیز های لازم را درطبیعت قرارداده ولی وقتیکه ما حيوانات یا گیاهان راازاون سیستم خارج می کنيم باید کلی خودمان رابه درسر بندازیم تا اون گیاه یا حیوان را نگه داریم در حالی که اونها تو طبیعت به راحترین شکل ممکن زندگی می کردند بدون هیچ دخالت انسان،گیاهان که بعضی اوقات هرچی تلاش می کنیم از بین میره.
با آگاهیهای این فایل تصمیم گرفتم بیشتر به طبيعت وزندگی روزمره توجه کنم وهرگونه پیشرفت وحل مسائل را درذهن خودم به خداوند بدم.
من درکل با مسائل مالی مشکل دارم دیروز با گوش دادن فایل شماره ۱۵ با طعم خدا با خودم فکر کردم بیام این ماه مدیریت مالی زندگیما به خدا بسپارم ،با این فکر چقدر احساس آرامش کردم خدایاشکرت برای آگاهیهای زندگی با طعم خدا،ازشما استاد عزیزم بابت آگاهیهای این دوره که چقدر ساده صحبت می کنند وقابل فهم برام است سپاسگزارم انشاالله هر طعمی از خداوند را میخواهید بچشید.
سلام خداقوت ،بعد از گوش دادن این فایل متوجه شدم که من هیچ وقت درخواستها را واضح نگفتم همه چیز را کلی میگفتم. از این فایل یاد گرفتم باید شفاف بگم تا برای ذهنم منطقی بشه بعد بتونم به اون خواستم برسم ممنون بابت راهنمایی ساده وروان شما.
سلام استاد عزیز
وای ک چقد این فایل حال منو دگرگون کرد مخصوصا این حرفتون ک گفتید هر مشکلی ک دارید بخاطر باور اشتباهی،ک به خدا در اون جریان دارید هست دقیقا هم درسته …چقد ما از،خدا دوریم خدایی ک این همه جهان و هزاران کهکشان و ستاره و سیارات دیگه رو خلق کرده هزاران هزار عالم دیگه بوجود اورده بعد از،زندگی من و تو بی خبره ؟ای وای بر ما
چقد من اشک ریختم از،شنیدن این فایل و حرفای،شما استاد گرامی خیلی وقتا دچار استرس و اضطراب میشم وقتی،پسرم از،خونه میره بیرون فکرای بیخود میاد تو ذهنم الان ک فکرش،میکنم من چقد شرک ورزیدم به خدا جون منی ک ادعا داشتم خدا حافظ و نگهبانه و همه چی، تحت حمایت و حفاظتش هست چرا باید اینقد استرس بگیرم خدایا منو ببخش،من ببخش ک ازت دور بودم از،اصل جدا بودم از،مهربانیت جدا بودم
وقتی از،اصل و منبع کل جدا میشی واقعا روزگارت سیاه میشه شیطون تازه میاد بازی،در میاره
و کلی،به وحشت میندازه قلبتو
خدا جون با تو بودن ارامش بی نهایته مشکل من این بود ک از،اصل جدا شدم برای،همین میترسیدم در حالی ک اگه میفهمیدم ک خدا به فرزندم از،خودم مهربون تره چون خودش اونو خلق کرده و عاشق اون هست من این همه استرس،نمیکشیدم
ممنون استاد عزیزم ک چشم باز،کردی از،این غفلت به خدا پناه میبرم و سعی،میکنم از،اصل جدا نشم و اروم و مطمین زندگی کنم
نشان های دریافت شده
چقدر این جمله رو دوست داشتم که در هر جنبه ای و کاری که مشکل داریم در زندگیمون و به اونکه میخوایم نمیرسیم درواقع تو اون جنبه نگاهمون و باورمون نسبت به خدا و قدرتش اشتباهه.
درباره پاداش عظیم و توکل به خدا، خودم تجربه ای که دارم زمانیکه سنم کم بود و به ازدواج و کسیکه قراره در آینده باهاش ازدواج کنم فکر میکردم خیلی ترس داشتم چون خواستگارایی که داشتم یکی از یکی به درد نخورتر و اصلا ربطی به من و انتظاراتی نداشتن و دورم ۹۰٪ دخترای فامیلمون اصلا ازدواج خوبی نداشتم و من چون تاحالا همه چیز تو زندگیم از معلم و دوستانم و روابطم عالی اتفاق افتاده بود با ایمان و یقین به قدرت و حمایت خدا صدها بار گفتم خدایا من کاملا به تو و انتخابات هات در زندگیم ایمان دارم و این رو هم بدون شک به تو میسپارم هرچی که تو پیش بیاری رو با جان دل میپذیرم و واقعا هم دیگه نه ترسی داشتم نه نگرانی و با خیال راحت دیگه بهش فکر نکردم و بهترین شخصی که تو دنیا میتونست با من زندگی کنه رو جلوی روم گذاشت و من خوشبخت ترینم و تاحالا خدا در کار و شغلم ازدواجم معلم هام و همه چیم بهترین هارو پیش روم گذاشت هیچکس اندازه من نمیتونه به خدا ایمان داشته باشه برای همینه من سالهاست تمام کانالهای خبری رو حذف کردم و یادم نمیاد حتی در دوران کرونا هم نه تلویزیون میدیدم نه پیجی رو داشتم و برام اصلا مهم نبود چند نفر فوت شدن یا حتی جنگ های سالهای اخیر بارها گفتن ایران رو میزنم یا قراره جنگ بشه و من در کمال تعجب اصلا ذره ای نه برام مهم بود نه اصلا بهش فکر کردم و چقدر اینجا بابت همین موضوع به خودم افتخار میکنم چون تمام توجهم به اهدافش و آرزوهام هست و توی این ۸سال اخیر از کجا به کجا رسیدم و الآن انگار سرعت پیشرفته چندین برابر بیشتر شده چون طی این ۸سال همش سعی میکردم کتاب بخونم ویس های آموزشی فوق العاده در کیت باکس گوش میدادم و الان هم که یکساله زندگیم با ورود به این مسیر به توان چندبرابر داره بهتر و بهتر میشه و نمیتونم به آینده فکر کنم چون میدونم فراتر از چیزی که من الان میتونم فکر کنم قراره اتفاق بیفته چون خدا خیلی پاداش عظیمی برام داره پس فکر نمیکنم فقط آرزو میکنم و با توکل و ایمان به خدا درجهت اون آرزوها تمرین ها و فایلها رو گوش میدم و بقیش رو سپردم به خدا.
خداروشکر سالهاست درباره سیاست حرف نزدم و فکر نمیکنم و برام خنده داره وقتی کسی درباره این موضوعات حرف میزنه. همیشه قبل از آشنا شدنم با این مسیر هم میگفتم اگر دولت بده، رییس جمهور بده اصلا اقتصاد و جامعه بده چجوری اینهمه پولدار هستن و روز به روز پولدارتر میشن چرا مهاجرت نمیکنن و مطمئنم هیچجای دنیا اندازه ایران نمیتونن درآمد و زندگی بهتر داشته باشند و اتفاقا به همسرم میگفتم ایران بهترین جا برای زندگیه وقتی که درآمد خوب و زیاد داشته باشی اینجا بهترین زندگی رو میتونی داشته باشی چون ارزونترین کشوره و امن ترین.
نشان های دریافت شده
من فرزانه ابوالحسنی هستم هدفم بهتر زندگی کردن
با عرض سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان گرامیم
خدایا شکرت خدایا ممنونم خدایا سپاسگزارم که طعمهای خوب زندگی رو یکی پس از دیگری به من هدیه میکنی خدایا شکرت
استاد حتما حتما ما هم در زندگیمون تغییراتی داریم که در رویای ما هم نبوده
من خودم میگم
در روابط یه روابط متشنج که یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید طوریکه یکی به من تلفن میکرد یه اصلاحی داشتیم الان دیگه نداریم که میگفتیم آنقدر ترس داشتم که گوشتهای تنم میریخت این جور گوشت تن ریختن ارزش نداره باید حتما با تغییر فرمولهای ذهنی باشه که برامون ماندگار باشه
الان خدارو شکر با من قهر هستند من باعث قهر کردن اونا نبودم من فقط از خداوند درخواست یه رابطه خوب خواستم خداوند هم اینجوری برای من در نظر گرفته خدایا شکرت
یا بیماری پشت بیماری ایجاد میشد بخاطر مشغله ذهنی که داشتم الان خدارو شکر در بهترین و بالاترین حد آرامش الهی خودم هستم خدایا شکرت ..
الان در بهترین و بالاترین حد سلامتی هستم خدایاشکرت
من هم با دیگران با اطرافیانم خیلی تفاوت دارم حتی با دخترم که دارم باهاش زندگی میکنم
اونا همشون شرایط پیرامونش نو مقصر شرایط فعلی خودشون میدونن
میگه اگر حرف فلانی گوش نمیکردم اگر ازش حواله ماشین نمیگرفتم میرفتم آزاد میگرفتم الان دیگه کسی پولم نخورده بود اونا فکر میکنن برای این موضوع که پولشو از دست داده
اما من خیلی بهتر میدونم که چرا چنین اتفاقی براش رخ داده از بسکه تو اینستا دور دور میکنه کلیپ میبینه تازه میاد به همسرش هم میگه ببین ببین چطور ماشینو زدن ببین ببین چه راحت جیبشو زد چند بار نگاه میکنه اون صحنه که فرد دستش میره تو جیب کس دیگه تازه با آب و تاب هم تعریف میکنه
ذهن کارش چیه به واقعیت در آوردن باور تو در او باور ایجاد شده که چقدر راحت جیبشو زد و ذهن هم اونو به واقعیت زندگیش تبدیل میکنه تا این باور درک کنه لمس کنه در صورتیکه هر وقت حرفش پیش بیاد میگه لعنت به فلانی که به من حواله داد
من خدارو صد هزار بار شکر میکنم که توجهم روی خودم به این چیزا توجه نمیکنم
منم توجهات منفی دارم ولی یکم کنترل شده است من مثل اونا اونجوری فکر نمیکنم که مستحق دریافت اون اتفاقات باشم برای من شکل دیگه است ملایم تر
منم با دیگران متفاوت هستم من در طول روز بیشتر به درسم میپردازم اطرافیانم به مسائل گوناگون توجه میکنن من میگم هر چیزی ارزش اینو نداره وارد ذهن ناخداگاه من بشه
حالا در زندگی من تجربه فیزیکی هم داشتم نسبت به توجهات خودم مبل نو فرش نو ال ای دی نو خریدم کلی وسیله خراب بود دادم تعمیرش کرده بعد از چند سال دارم استفاده میکنم
منم به طبیعت اینا فکر میکنم میدونید استاد من داشتم به نفع خودم فکر میکردم
با خودم فکر میکردم در حین اینکه داشتم بلال روی گاز کباب میکردم
گفتم خدایا چطور که من یک بذر بلال میذارم از اون یه شاخه بزرگ سبز میشه که حداقل ۶الی ۷ تا بلال داره یا تخمه آفتابگردان که یک بذر بلال شمردم از ۳۰۰ تا ۵۰۰ تا هر دونه بلال بذر داره در یک شاخه بزرگ ۷ بلال هم داشته باشه میشه از یک بذر کمترین ۲۱۰۰ بذر تولید میشه
پس منم خدایا گفتی جمعی از این طبعا هستم پس باید پول منم هر ریال اون سیصد برابر بشه و میدونم که خداوند داستان ۷۰۰ برابر اما اون جریانش با من فرق داره من میگم پس باید هر ریال پول منم بشه ۳۰۰ برابر کمترین گفتم پس چرا ۳۰۰ برابر نمیشه
امشب جواب سوالم گرفتم برای اینکه این موضوع باور نکردم اگر باور کنم حتما میشه پس من میخوام باور کنم یعنی باور کردم بعد نتیجه وارد زندگیم شد براتون مینویسم
منم خیلی دوست دارم به این چیزها فکر کنم تصمیم دارم و نوشتم از امروز بجای هر فکری که ارزش فکر کردن نداره بیا به پدیده های الهی فکر کن استاد خیلی لذت بخش خیلی حال آدم خوب میکنه و اینو امشب در سطح بالاتر درکش کردم خدایا شکرت
و من ادامه میدم در این مسير خواهم ماند تا درکم بیشتر و بیشتر بشه سطح بالاتری رو درک کنم
واقعا من هم خودم به ظاهر از خدا جدا ندیدم اما همینکه فکر میکنم من محتاج همسرم هستم دستم تو جیب همسرم یعنی همین دیگه یعنی خودم از خدا جدا دیدیم و خودم نیازمند بنده خدا دیدم در صورتیکه زندگی اون بنده هم دست خداوند خدایا منو ببخش برای تو شریک قائل شدم ناخواسته بوده من میدونم خدای من نه زاده شده و نه زاییده شده خدای من تنهاست پن یکتا پرست هستم خدایا منو ببخش
من خودم بنده خدا میدونم و ناخواسته اینجوری شده
استاد من دیدم در شمال کشور همین جور هر کجا نگاه میکنی درخت پرتقال نارنگی لیمو نارنج وجود داره اما همین میوه رو من خونه خودم خوردم دیدم خیلی عالی بود تصمیم گرفتم بذرشو بکارم خیلی اگر رشد کرد ۱۰ سانت شد کم کم چون خیلی درخت مقاومی یکم دیرتر ولی خشک میشن بزرگ نمیشن و اونا با سرزمین خودشون رشد میکنن یه جورایی اونا رو از سیستم خداوند خارج کردیم میخوایم در سیستم انسانی قرارش بدیم ولی نمیتونیم خشک میشن
استاد منم سالها بنده انسان بودم هر چی انسان میگفت من بدون چون و چرا انجام میدادم به اون انسان خیلی ایمان داشتم سالها به دیگران از همسرم بد میگفتم که اونها برن با همسرم صحبت کنن تا رفتارش با من بهتر بشه اوایل ازدواجمون
سالها بنده انسان بودم میگفتم من محتاج این فرد هستم بلکه یه مقدار زندگیم شیرینتر بشه بلکه همسرم رفتارش تغییر کنه
میدونید استاد میخواستم بگم میدونید خدا وقتی الان دارم گوش میکنم درک میکنم که من فکر میکردم بنده خدا بودن یعنی که خداوند منو خلق کرده همین بسته کافی من بنده خدا هستم من در سیستم خدا هستم کافی
الان دارم درک میکنم من بنده خدا باشم یعنی چی یعنی اینکه من با خدا یکی هستم من از خدا جدا نیستم منم مثل همون بذر در سیستم خدا هستم خداوند منو کامل خلق کرده و به خودش احسنت گفته پس من بنده خدا هستم
اما اما اما اینجوری درک نکرده بودم من قبلنا خودم بنده به ترتیب بندگان خدا میدونستم چون شرایط بد زندگیم مقصر خودم نمیدیدم مقصر اونها رو میدیدم پس من بنده اونا بودم بعد بنده همسرم دونستم که اون باید هزینهای منو بده اون زن برده باید همه چیز براش مهیا کنه
خودم از خدا جدا دونستم الان متوجه شدم بنده خدا بودن یعنی چی یعنی از هیج کس هیچ چیز انتظار نداشته باش چون اونها هم بنده خدا هستن من بنده خدا هستن هر چیزی بخوام باید از خدای خودم بخوام
پس طبیعی که من در هیچ جنبه از زندگیم رشد نکنم چون من بظاهر بنده خدا بودم اما در باطن بنده انسان بودم وقتی بنده انسان بشی مثل گل تو گلدون مثل نخلی در سیستم خداوند خارجش کنیم در جای دیگه اونو بکارن از سیستم خدا خارج میشه خشک میشه منم باید رشد نکنم چون خودم از سیستم خدا جدا دونستم
پس انتظارم از انسانها میگیرم قدرت از انسانها میگیرم به خدای خودم میدم من جمعی از طبعا هستم من در سیستم خدا هستم خدایا منو ببخش و منو بپذیر که دوباره از الان به بعد تا آخر عمرم در سیستم تو باشم
من میاندیشم به پدیدهای خدا وسوال برام پیش میاد پس چرا من مثل طبیعت رشد نمیکنم چون طبیعت در سیستم خداوند برای همین که هر فصل بهار که میشه درختان از خواب زمستانی بیدار میشن شکوفه میدن برگ تازه و نو درمیارن شکوفه ها تبدیل به میوه میشن
فصل تابستون که میشه میوها رسیده میشن فصل برداشت اونها میشه پاییز که میشه برگها میریزن میوها تموم میشن و برای زمستان آماده میشن که بخواب زمستانی برن سرمای زمستان تجربه نکنن که چرا که حتما از سرما میمیرن
و چون در سیستم خدا وند هستند خداوند برای اونها مراحلی آفریده و بر اساس فصلها اونها زندگی دوباره ای شروع میکنن و دوباره یه جورایی برای زمستان میمرن و برای بهار سال بعد زنده میشن
اما اگر این درخت در سیستم انسان باشه و زمستان خشک بشه دیگه نمیتونه برای بهار زنده بشه چون اون عمل برای سیستم خداوند یود و اون درخت از سیستم خداوند خارج شده بر سیستم انسان دراومده
استاد میدونید چند وقت بود برام سوال پیش اومده بود که چرا زندگی من تکراری درستکه زندگی تکراری روز و شب تکراری غروب و طلوع خورشید تکراری
ولی زندگی من نباید آنقدر تکراری باشه چند روزم بود بر ام سوال بود که چرا من موقع نوشتن اتفاقات خوب امروز چیزی ندارم بنویسم اتفاق خاصی نیافتاده همه اتفاقاتی بوده که دیروز رخ داده
من از خواب بیدار شدم حالا گاهی صبحانه میخورم ناهار درست میکنم یکم به امور خونه میپردازم درسم میخونم گاهی غروبهای با بچه ها میریم بیرون و شبم که میخوابم
الان درک کردم که فکرهای روزهای قبل منم تکراری بوده و من به اتفاقات اون روز توجه کردم فردا هم همونو تجربه کردم
امروز یاد گرفتم همه چیز باید به خدا بسپارم باید خودم از بند استارت از دیگران انتظار داشتن رهاکنم باید خودم و به سیستم خداوند بسپارم خدا وندی که وقتی منو خلق کردن به خودش احسنت گفته که چه چیز کاملی خلق کردم قدرت تفکر تعقل تجسم تخیل داره میتونه مثل من خلق کنه میتونه شرایط زندگیشو تغییر بده چنین خدایی رو دارم و تازه این ویژگیها درک کردم
که باید همه چیز به خدا بسپارم همان طور که طبیعت آسمان و زمین و هر آنچه میان آن دوست کنترل و مدیریت میکنه زندگی منم به خدا میسپارم که اونم کنترل و مدیریت کنه که خداوند بهترین بهترینهاست
اینها همش معجزه است که خداوند یک بنده ای رو از بچگی چاق کرده تا زمانیکه ۳۵ ساله بشه و اون موقع بخواد فقط برای خودش که بتونه زندگیش تغییر بده وارد این مسير الهی میشه و چند نفر بیان از این حرفا خوششون بیاد تازه نتیجه هم بگیرن و….اینم بزرگترین معجزه است
که روزی بشه هر کس به شیوه خودش وارد این مسیر بشه یه دنیا کوچکی بزرگتر بشه این ته معجزه است حالا گوشی این دارویی که من الان دارم مصرف میکنم همه همه به نوعی معجزه هستند
وقتی انتظار من از انسانهاست باید هم معجزهای خداوند نبینم
تازه استاد اگر دوران پیامبر فتوشاپ بود که بلااستثنا همه همه از بچه دوساله تا میر مرد ۱۲۰ ساله همه به خدا ایمان میاوردن میگفتن من رنگ لباسم مثلا قرمز خداوند اونو آبی کرد رنگ دیوار سفید خداوند قر مز کرد چند تا دکمه رو زد رنگ عوض شد تازه میگفتن عکس منو آورد پیش عکس تو قرار داد اینا همش معجزه است
استاد من اینو گفتم یادم افتاد به سوالم میخواستم بهتون بگم ما در این سایت به ترفند فتوشاپ خیلی نیاز داریم برای دوره گام سوم الان یادم اومد گفتم بگم یادم نره گفتم شما که با کامپوتر آشنایی دارید اگر میتونید یک دوره هم برای آموزش استفاده از بر نامه فتوشاب با گوشی و لب تاب در نظر بگیرید
منکه خیلی موافقم فقط الان بگم اون روزا میگفتن جنگ اول به از صلح آخره که اگر میشه اونم گام به گام باشه یا مرحله به مرحله باشم چند تا گام بشه یک مرحله که منم بتونم شرکت کنم
من نصب کردم کلیپ میبینم ولی آزمون و خطا زیاد داره کلی وقتم میگیره من نمیتونم زمان زیادی برای این کار صرف کنم آخرم نتونستم کاری دوست دارم انجام بدم
گفتم به شما بگم شاید تونستید کاری انجام بدید اگر تونستید که بینهایت بار به توان هزار از شما ممنون و متشکر و سپاسگزار میشم
و اگر نتونستید بازم بینهایت بار از شما ممنون و متشکر و سپاسگزار میشم فقط یه پیشنهاد یود
گفتم اینجوری از صفر تا صد یاد میگیری و راحت انجام میدی حالا الانم سپاسگزارم
بله استاد معجزه است بخدا معجزه است که خداوند از یک تک سلولی بینهایت سلول و از چند سلول یک عضو میسازه اینم معجزه خداوند
اینکه باید نه ماه تمام حالا میکن نه روز و نه دقیقه و نه ثانیه اونهارو نمیدونم زمان نیاز داره تا کودک خداوند به مرحله رشد کامل برسونه و بعد وارد این دنیای شگفت انگیزش کنه اینم معجزه است
تازه اینم معجزه است هر سال بزرگتر از سال قبلش میشه هر سال داناتر باهوشتر شجاعتر زیباتر و…از سال قبلش میشه اینا هم همش معجزه خداوند
اینکه یکی سن میان سالی رو هم تجربه میکنه یکی سن پیری رو هم تجربه میکنه یکی میشه ۱۵۰ سالش تازه بهشتی میشه هم معجزه خداوند
خدایا چشمانم باز کنم تا بیشتر ببینم بیشتر بیاندیشم و بیشتر قدرت تو خدای بزرگم را درک و تجربه کنم خدایا کمکم کن
خدایا چشمانم باز کن تا بیشتر به طبیعت برم درس بگیرم از طبیعت
منم خیلی خوشحالم که یه جای امنی هست میام در مورد زندگیم باهاشون صحبت میکنم خدا شاهده منم درباره شرایط زندگیم حتی به پدرو مادرم چیزی نمیگفتم میگفت برنج ببر میگفتم خدا شاهده مامان اگر ببرم تازه فلانی خریده دارم
ولی در این سایت راحت حرف میزنم و ممنونم برای همه چیزیعنی برای این
سایت
منم در این جلسه وقتی گوش دادم تمرین نوشتم خیلی احساسم خوب شد ممنونم
بله استاد منم اینو دیدم وقتی دیدگاه میخونم میبینم یکی نه روز او مده اون یکی یکماه نشده خیلی خوشحال میشم بهشون تبریک میگم که هدایا شدن به این مسير الهی
به نام خدای بزرگ
با سپاس از استاد عزیزم
بله درسته ما از خدا دور شدیم ما فقط محدود نگاه میکنیم یعنی همون چیزهای اطرافمون رو میبینم همون چند نفر دوربرمون و همون چندتا امکانات کوچیک رو میبینیم ما دیگه به این آسمان بزرگ و باعظمت و این دریاها و اقیانوس ها و اون کوه های بزرگ و اون آتشفشانهاو اون دنیای تکنولوژی و ستاره ها و ماه و خورشید و نمیبینیم خدایا تو چقدر بزرگی که میای در وهن کوچیک ما نگاه میکنی ببینی ما چی میخواییم مایی که اون همه عظمت رو ندیدیم
خدایا تو چقدر بزرگی تو از نطفه انسان یک انسان دیگه بوجود میاری خدایا بهش دست و پا میدی بهش عقل میدی بهش ذهن میدی ولی ما حتی به این وجود خودمون هم آگاه نیستیم وقتی خداوند این کارا براش راحته خوب درخواست های ما مگه چی هستن اونا هم براش کاری نداره فقط کافیه بهش وصل بشیم فقط کافیه بریم توی سیستم طبیعی خودش دیگه همه چیز به راحتی اتفاق میافته به راحتی مادیاتی رو که برامون مهیا کرده به دست میاریم سلامتی و لاغری بدست میاریم تو چقدر بزرگی خدا قربونت برم فدات بشم ما به بزرگی تو توجه نمیکنیم خدایا مارو در سیستم خودت قرار بده که به مدار بالا بریم و از دنیای زیبایت لذت ببریم
استاد انشاله خداوند به شما خیر و برکت بده که مارو به این مسیر هدایت کردی
امروز حالم خوب نبود که این فایل رو گوش کردم و بهتر شدم
با سلام به نام الله یکتا دورود به استاد عزیز و دوستان فهیم
خداوند منشا خیر و برکت و صلح و آرامش و عشق و محبت فراوانی گسترش و معجزه و علم و آگاهی یه
خداوند تهییه کننده خالق کارگردان برنامه نویس و مدیر جهان هستی
خداوندی که منشا علم و آگاهی یه که به این قشنگی با این قدرت جهان و مدیریت میکنه ما چطور میتونیم قدرت و از خداوند بگیریم که شرک مطلق و بدیم دست بنده ای
چطور میشه چیزی رو از کسی غیر از خدا خواست
چطور ممکنه نگران و مضطرب بشی
چطور ممکنه عصبی بشی
چطور ممکنه غم و اندوه داشته باشی
خدایی که این همه قدرت داره این حجم از جهان و در لحظه ای هدایت میکنه چطور ما میتونیم انتظار هر چیزی که می خوایم و از کسی غیر از خداوند داشته باشیم
چطور میتونیم منتظر و آماده و مطمعن نباشیم برای رسیدن به خواسته هامون
چطور ممکنه