تا به حال شده از خودت بپرسی چرا بعضی روزها همه چیز مثل ساعت دقیق کار میکند و بعضی روزها انگار زمین و زمان دست به دست هم دادهاند تا حال تو را بگیرند؟ 🧐
حقیقت این است که بسیاری از ما «زنده بودن» را با «زندگی کردن» اشتباه گرفتهایم.
در این مقاله میخواهیم درباره هنر تجربه زندگی صحبت کنیم؛ هنری که به ما یاد میدهد ما قربانی شرایط نیستیم، بلکه خالق آنها هستیم. با من همراه باش تا سفری به دنیای درون و قدرت بیپایان ذهنت داشته باشیم. 🚀
زندگی؛ یک تجربه آگاهانه، نه یک سرنوشت محتوم 💎
اولین چیزی که باید با هم مرور کنیم این است: زندگی کردن فقط یک تجربه است. آنچه تو تا به امروز در زندگیات لمس کردهای، نه از روی شانس بوده و نه تقدیری که نتوانی تغییرش بدهی.

تمام تجربیات تو، میوه بذرهایی است که در زمین «آگاهی» خودت کاشتهای. 🪴 این آگاهی، همان کلیدی است که دروازههای مختلف زندگی را به رویت میگشاید و تو را وارد دنیایی میکند که در آن قدرت واقعی تو آشکار میشود.
آگاهی تو درباره سه ضلع اصلی قدرت، یعنی:
- خودت: کیستی و چه تواناییهایی داری؟ چه چیزهایی را میتوانی خلق کنی و چه محدودیتهایی را میتوانی پشت سر بگذاری؟
- خداوند: او کیست و چقدر به تو نزدیک است؟ رابطهات با منبع انرژی و خلاقیت جهان چگونه کیفیت زندگیات را شکل میدهد؟
- جهان هستی: قوانین این بازی بزرگ چیست؟ فهم این قوانین، کمک میکند تا در مسیر زندگی، آگاهانهتر و هدفمندتر حرکت کنی.
اینها هستند که کیفیت زندگی امروزت را ساختهاند. اما خبر خوب این است: این پایان ماجرا نیست! هر آنچه امروز هستی، لزوماً سرنوشت فردای تو نخواهد بود.
تو در مسیر هنر تجربه زندگی میآموزی که بارها و بارها میتوانی زندگی را به شکلهای مختلف تجربه کنی، تغییر بدهی و هر بار نسخهای بهتر از خودت بسازی. 🌟
هنر واقعی زندگی کردن یعنی توانایی خلق لحظات تازه، پیدا کردن شادی در سادهترین تجربهها و داشتن قدرت انتخاب در هر شرایطی.
تو این حق قانونی و الهی را داری که مسیرت را بسازی، احساساتت را هدایت کنی و زندگیای خلق کنی که با قلبت هماهنگ باشد. ❤️
به یاد داشته باش، هنر تجربه زندگی یعنی نترسیدن از تغییر، بازی کردن با موقعیتها و شناخت تواناییهای درونیات. هر لحظه فرصتی است برای تجربه دوباره، برای رشد و برای ایجاد دنیایی که تو آن را انتخاب کردهای. ⚖️✨
و در نهایت، وقتی تمام این مسیر را میپیمایی، درمییابی که زندگی فقط تجربه نیست؛ زندگی یک هنر تجربه زندگی است، که با هر نفس و هر انتخاب تو رنگ و معنا پیدا میکند. 🎨🧠
تفاوت از زمین تا آسمان: حیات داشتن یا تجربه کردن؟
بسیاری از مردم فکر میکنند زندگی یعنی مجموعهای از اتفاقات که اکثر آنها خارج از کنترلشان رخ میدهد.
آنها مدام در حالت «دفاعی» هستند؛ یعنی فقط تلاش میکنند از مسائل جان سالم به در ببرند و به بقا ادامه دهند. این یعنی فقط «حیات داشتن». 😔
اما هنر تجربه زندگی یعنی بفهمی بین زنده بودن و زندگی کردن تفاوت از زمین تا آسمان است. 🌌 برای اینکه این موضوع را درک کنی، بیا دو سناریوی متفاوت را در یک موقعیت ساده (خرید از سوپرمارکت) بررسی کنیم:
سناریوی اول: نگاهی از جنس سپاسگزاری و لیاقت 😍
فرض کن به سوپرمارکت میروی. فروشنده با خوشرویی از تو استقبال میکند، خریدهایت را آماده میکند و حتی پیشنهاد میدهد آنها را تا درب منزل برایت ارسال کند.
- اگر فقط در قید حیات باشی: با خودت میگویی «خوب وظیفهاش بود»، «چقدر آدم خوشاخلاقی بود» و تمام.
- اگر هنرمندِ هنر تجربه زندگی باشی: این صحنه را یک «تجربه الهی» میبینی. قلبت سرشار از سپاسگزاری میشود. برای اینکه به سمت یک انسان شریف هدایت شدی خدا را شکر میکنی. حس ارزشمندی و لیاقت در وجودت جوانه میزند و با این حالِ خوب، فرکانس مثبت بیشتری به جهان میفرستی. 🕊️✨
سناریوی دوم: اسارت در افکار منفی 😫
حالا فرض کن فروشنده بیحوصله است، سرش در گوشی است و حتی جواب سلام تو را درست نمیدهد.
- واکنش عادی: سیل افکار منفی به ذهنت هجوم میآورد. «شانس ندارم که!»، «جامعه چقدر بیادب شده»، «ای بابا، امروز کلاً خراب شد». به خانه میرسی و این اتفاق را برای همه تعریف میکنی و مدام آن فرد را محاکمه میکنی.
- نتیجه: تو با این کار، در حال سفارش دادن تجربههای مشابه بیشتری به جهان هستی هستی! 🛑 اینجا همان جایی است که هنر تجربه زندگی تو اهمیت پیدا میکند؛ وقتی آگاهانه نگاه کنی و فرکانسهای مثبت خودت را حفظ کنی، حتی در شرایط منفی هم میتوانی انرژی و احساس خوب تولید کنی. 💫
به یاد داشته باش، زندگی نه فقط چیزی است که برایت اتفاق میافتد، بلکه چیزی است که با هنر تجربه زندگی خلق میکنی. هر لحظه، فرصت جدیدی برای انتخاب و تجربه بهتر در اختیار توست. 🌱

ذهن؛ کارخانه تولید واقعیت 🏭 نجوای درونی و فرکانس
دوست من، تو باید بدانی که آنچه در دنیای مادی میبینی، ابتدا در کارخانه ذهنت ساخته شده است. قدرت ذهن در خلق واقعیت یک شعار نیست؛ یک علم است. علم هنر تجربه زندگی.
زمانی که تو یک فکر را مرور میکنی، در واقع در حال ارسال یک فرکانس و ارتعاش ذهن به کائنات هستی. جهان مثل یک آینه عمل میکند. او به زبان تو گوش نمیدهد، او به ارتعاش تو پاسخ میدهد. 📡
نکته طلایی: مهمترین موضوع برای تغییر تجربه خود از زندگی این است که بپذیری: «آنچه که هست و رخ میدهد، تماماً از ذهن من صادر شده است.»
شاید ذهنت بگوید: «اما من که نمیخواستم فلان اتفاق بد بیفتد!». کاملاً طبیعی است که ذهن منطقی مقاومت کند. چون این هنر تجربه زندگی است که متأسفانه در هیچ مدرسهای به ما نیاموختهاند. 🎓❌
گامهای عملی برای استاد شدن در هنر تجربه زندگی 🛠️
اگر میخواهی از امروز معمار زندگیات باشی، این دو قدم را با تمام وجود بردار:
۱. پذیرش بدون قید و شرط (تسلیم آگاهانه) 🤝
در قدم اول برای درک هنر تجربه زندگی فقط بپذیر که هر تجربهای (تأکید میکنم، هر تجربهای) به واسطه ارسالیهای ذهن تو به سمت خداوند است. لازم نیست بدانی «چطور» این اتفاق میافتد. فقط بپذیر که تو مسئول فرکانسهایت هستی.
۲. ساختن واقعیت قبل از وقوع (تصویرسازی ذهنی) 🖼️
بیا یک تمرین برای درک بهتر هنر تجربه زندگی انجام دهیم. فرض کن امروز قرار است به یک اداره شلوغ بروی. به جای اینکه با ترس و استرس بروی، چند لحظه قبل از حرکت، در ذهن خودت سناریو را بساز:
- تصویر کن کارمند با لبخند کارت را راه میاندازد.
- تصویر کن همه چیز به سادگی و سرعت پیش میرود.
- تصویرسازی ذهنی برای موفقیت یعنی آنقدر این صحنه را در ذهن مرور کنی که واقعاً حس شادی و سپاسگزاری در تو ایجاد شود. 😇
وقتی با این احساس وارد اداره میشوی، تو در یک مدار متفاوت هستی. حتی اگر بقیه در حال دعوا و معطلی باشند، جهان برای تو راه میانبری باز میکند که از تعجب دهانت باز میماند! این قدرت هنر تجربه زندگی است. 🪄
معجزات کوچک و راز نزدیکی خداوند 🕋❤️
تا به حال شده به یک دوست قدیمی فکر کنی و همان لحظه زنگ بزند؟ یا هوس یک غذا را بکنی و همان شب کسی آن را برایت بیاورد؟
بسیاری از ما در این لحظات میگوییم: «ای کاش چیز بزرگتری از خدا خواسته بودم!»
همین جمله نشاندهنده یک مشکل بزرگ است: ما خودمان را لایق چیزهای بزرگ نمیدانیم. تصور میکنیم معجزات کوچک تصادفی هستند. اما حقیقت این است که نزدیکی به خدا در زندگی روزمره یعنی درک اینکه سیستم جهان هستی مثل یک پیشخدمت وفادار، منتظر درخواستهای توست. 🤴👸
خداوند از رگ گردن به تو نزدیکتر است و از طریق جهان هستی، دقیقاً همان چیزی را به تو میدهد که انتظارش را داری. پس چرا انتظارات بزرگتری نداشته باشیم؟

مراقب دزدان ارتعاش باش! 🤫 مگوی اسرار با بیگانه
یکی از اشتباهات رایج در هنر تجربه زندگی، صحبت کردن درباره خواستهها با افرادی است که با تو هممسیر نیستند.
وقتی تو یک رویای بزرگ داری و آن را با کسی در میان میگذاری که ذهنی محدود دارد، او با گفتن کلماتی مثل «غیرممکنه»، «دل خوش داریها» یا «بترس که نشه»، بذر شک را در دل تو میکارد. 🌱 ناگهان ارتعاش تو ضعیف میشود و خودت مانع رخ دادن آن خواسته میشوی.
یادت باشد: تو به بینهایتِ خداوند وصلی، نه به محدودیتِ آدمهای اطرافت. رویاهایت را مثل یک گنجینه در قلبت حفظ کن تا زمانی که به واقعیت تبدیل شوند. 🤐💎
قانون سپاسگزاری؛ سوخت موتور خلق واقعیت 🙏🚀
در پایان، باید بگویم هیچ چیز به اندازه قانون سپاسگزاری نمیتواند سرعت تحقق آرزوهایت را بالا ببرد. وقتی برای داشتههای کوچک (مثل همان برخورد خوب فروشنده) سپاسگزار هستی، در واقع به جهان میگویی: «لطفاً از این جنس تجربهها بیشتر وارد زندگی من کن!»
سپاسگزاری، فرکانس تو را به بالاترین سطح ممکن میبرد و تو را در مدار معجزات قرار میدهد.
سخن پایانی: زندگی تو، قلم تو ✍️
دوست عزیزم، تو برای رنج کشیدن به این دنیا نیامدهای. تو آمدهای تا قدرت خالق بودن خودت را کشف کنی. هنر تجربه زندگی یعنی بدانی هر لحظه یک شروع جدید است. از همین ثانیه، فکری را در سر بپروران که دوست داری تجربهاش کنی.
فراموش نکن که تو به سراسر جهان وصلی. محدودیت فقط در ذهن توست. برو و زندگیات را آنطور که شایسته یک شاهکار است، نقاشی کن! 🎨🌈
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
امتیاز 4.60 از 77 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!


سلام به استاد گرامی و همه دوستان عزیز،یک نمونه از این اتفاق که الان من متوجه شدم نشانه نزدیکی خداوند به ما هست رو میخواستم تعریف کنم؛ دیروز جمعه که با خانواده ام به گردش رفته بودیم همزمان با صاحب یکی از باغ های اونجا ماشینتون رو پارک کردیم و دنبال یک جای مناسب بودیم که فرش پهن کنیم و بنشینیم، بعد به اون آقا سلام کردیم و اصلا نمیدونستیم که ایشون صاحب باغ هستن ازشون سوال کردیم که جایی رو سراغ دارم خوب باشه و ما فرش پهن کنیم؟ ایشون هم کلید باغشون رو به ما دادند و گفتند برین توی باغ من بنشینید و اتفاقا یک پلاستیک در سیب از درختشون چیدن و به ما دادند و گفتند هر وقت که خواستین برین در رو قفل کنید و کلید رو همچین جایی بزارید، من دیروز همش خداروشکر کردم که هوامون رو داشت، میتوانستیم به فاصله چند دقیقه متفاوت از هم برسیم و به جای دیگه که اصلا به قشنگی باغ ایشون نبود فرش پهن کنیم و بنشینیم. خدایا شکرت که اینقدر بهمون نزدیکی و هوامونو داری.
نشان های دریافت شده
با عرض سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان گرامیم
من فایلهای خدا نزدیک است هر سه رو با هم گوش دادم یعنی پشت سر هم
و خداروشکر میکنم که شما و مرجان بانو خانم سالم و سلامت رسیدید خونه خیلی خداروشکر کردم اون روزا یه مشکلی برای کسی پیش میومد و مشکلش یه همچین جوری حل میشد میگفتند از بسکه شما خوبی از بسکه به مردم خدمت کردی از بسکه مهربونی و…خدا شما رو سالم نگه داشته تا به بچه ها برسید خدا رو شکر
میخواستم بگم که ترغیب شدم همه شو با هم گوش کنم
میدونی استاد منم این جمله ای که شما بیان کردید درک کردم که وقتی اتفاقات میافته بعدا متوجه میشیم که رد پای خداوند در اون ماجرا اینم بگم که وقتی شما تعریف میکنید تازه برای من روشن میشه که کجاها خداوند به من کمک کرد
من سال ۸۸ الی ۹۰ یه پیکان طوسی ۵۷ داشتم که عصای دستم بود بچه ها رو میبردم مدرسه میوردم کلاس زبان میبردم خلاصه این ماشین آچار فرانسه بود برای من
میخوام براتون یه داستان زندگیم تعریف کنم
یه روز دختر بزرگم بردم کلاس زبان اون موقع عظیمیه کرج همون خونه سبزه زندگی میکردیم بعد وقتی کلاس دخترم تموم میشد سااعت ۹ شب بود من ماشین روشن کردم اومدم یکم جلوتر خاموش شد حالا تو یه جاده شلوغ من به زور با سرعتی که داشتم اومدم کنار خیابون زنگ زدم به همسرم کلی توضیح میداد منم مو به مو انجام میدادم تا ببینم میتونم روشن کنم
بعد چند نفر ایستادن که کمک کنن ولی من گفتم نه همسرم پشت خط داره راهنمایی میکنه اونها رفتن
خلاصه در همین حین یه خواهر و برادر متناسب قد بلند جلوی ماشین من ایستادن اومدن کمک منم ماجرا رو براشون تعریف کردم بردار کمک کرد ماشین روشن شد من به مقصد صحیح و سالم رسیدم
اونها هم فرشتگان خداوند بودند که برای کمک من اومدن و این موضوع سه ساعت طول کشید و تا روشن نشد خیالشون راحت نشد نرفتن مثل اینکه برادره رفته بود خواهرشو از دانشگاه بیاره چون لباس فرم تنش بود
یه روزم داشتم میرفتم مدرسه دختر کوچیکم برسونم پیش دبستانی بعد یادم نمیاد چی میخواستم از صندوق بردارم سویچ جا گذاشتم در همون لحظه یه آقایی از پیاده رو رد میشد من از لای درختان کاج اومدم بیرون سلام کردم دیرم کلید دستش گفتم ببخشید لطفا یه لحطه کلینتون بدید من در صندوق باز کنم با ترس داد خوب صبح هنوز ساعت ۸ نشده یکی جلوی راهش بگیره کلید بخواد یخورده غیر منتظره است خلاصه گرفتم رفتم باز کردم دوباره کلید بهشون دادم تشکر کردم رفتم
خدا هم در زندگی من بوده من درک نکرده بودم طوریکه چند وقت پیش داشتم فکر میکردم گفتم همین پشت سر هم شفا هایی که گرفتی فکر کردی چجوری بوده اگر کمک خداوند نبود حتما الان یکسال میشد شاید یکم کمتر که من بهشتی شده بودم ولی خداروشکر الان زنده و سالم و سلامت هستم خدایا برای لحظه لحظه زندگیم شکرت
وقتی فکر میکنم میبینم از این مسائل تو زندگی همه هست من یادم نمیومد ممنون که یاد آوری کردید و در عین حالیکه ناراحت بودم از اینکه این مسائل برای شما رخ داده خیلی خوشحال میشدم خداوند فرشتگان مقربشو به سمت شما فرستاده تا کمک کنن و شما به سلامتی به مقصد برسید خداروشکر
آنقدر اتفاق افتاده که یهو ماشین خاموش میشد سر پیچ شلوغ ماشینهای پشت هم بعضی هاشون بوق میزدن بعضی ها هم پیاده شدن ماشین هل دادن تا بره کنار جاده و بعضی ها کمک میکردن تا من شب بیرون نمونم خدایا شکرت انسانهای فوق العاده رو در مسیر زندگی من قرار دادی تا به من کمک کنن من سالم به مقصد برسم
سلام
خدایا شکرت
چه زیباست
استاد عزیزم ممنون سپاسگذارم بابت این همه آگاهی ناب مه ساده وبی ریا با ما در میان میذارید سپاسگذارم
سپاسگذارم
تشکر
حال دل نوشته دوست خوبم علی ابودردایی عزیز
با هم بخوانیم ولذت بزنیم
وقتی در مسیر خود نیستیمچون توجه را در مسیر دیگران گذاشته ایمچون توجه را به شرایط بیرون نهاده ایمروزها و شب ها به جای اینکه به احساسِ خود ، دقت کنیم ، احساس دیگران برایمان مهم شدهچرا که وقتی به احساس خود ، ملاحظه کنیهم به مسیر اصلی باز می گردیهم خورشیدی برای احساس دیگران می شوی
پرسیدن سوال از خودمیتواند شما را بیدار کندوقتی که سوالات با مفهوم و با حساس خوب پرسیده میشود ، ذهن خجالت میکشد از اینکه وارد نگرانی و ناامیدی و بیانگیزگی شودپرسیدن سوال باعث میشود که درون ، به جنب و جوش درآیدپرسیدن سوال باعث میشود که انگیزه شکل بگیردتولدت دوباره آغاز شودپرسیدن سوال باعث میشود که جوش و خروش ذهنی تو به راه بیفتدبرای چه پای به این جهان گذاشتهام ؟برای چه به دنیا آمدهام ؟وقتی که خود این مسیر را انتخاب کرده ام ، باید پایِ این انتخاب بایستمیقیناً میخواستهامیقیناً دوست داشتهامیقیناً پذیرفتهام که وارد این جهان شدهامپس ناامیدی ، بیانگیزگیبذرهایی بوده است که دیگران آن را ساختهاندمیتوانم نسبت به آن بیتوجه باشمهیچ چیزی مهمتر از این نیست که به خود بیندیشمکه الان چه احساسی داشته باشم بهتر است ؟آیا درست است که من متوجه اوضاع و احوال دیگران شوم ، یا متوجه خواستههای خودم ؟آیا این درست است که من متوجه این فیلم و این سریال شوم ، یا متوجه اوضاع و احوال درون خودم ؟آیا این صحیح است که من متوجه این گفتگو و این مناظره در این جمع شوم ، یا متوجه خواستههای خودمیا متوجه آن زیباییهای شگفت انگیز که هر روز در زندگیم بیشتر و بیشتر میشود ؟الان چه کاری کنم ، از همه چیز بهتر است ؟الان چه کاری کنم که احساس من شکوفا شود ؟باطراوت شود ؟عطرآگین شود ؟الان چه کاری کنم که از همه چیز بهتر باشد ؟که به نفعم باشد ؟که به نفع احساساتم باشد؟الان چه کار کنم که من در هماهنگی با خودم باقی بمانم ؟ الان چه کار کنم که در این جاده هماهنگی وخوشبختی به مسیرم ادامه دهم ؟می بینم خیلیها به دست میآورندلذت میبرندبازی میکنندبه وجد میآیندگفتگو میکنندمیخندندخوشحال میشوندپس احساس می کنم که امید نباید در زندگی من رخنه کندالان به چه چیزی بیندیشم به نفعم است ؟الان به چه چیزی بیندیشم که فردایم بهتر شودآیا فکر و ذهن و حواسم را معطوف کسیمعطوف یک مسابقهایمعطوف یک جریان بیرون کنم ؟یا معطوف به خواستههایم ؟یا معطوف به آن ویلاهای زیبابه آن ماشینهای زیبابه آن درختان پر برگ و پر میوه و پر سایهبه آن بلوارهای زیبا و آن کوه های سرسبزبه آن آبشارهای پر آبو آن ویلاهای ساحلی کنم ، بهتر است ؟چه میشود من همیشه به یاد بیاورم در طول روزو در زمانهای مختلف روز که الان چه کار کنم به نفعم است ؟که الان چه نوع احساسی را در خود خلق کنمبهتر است ؟الان چه کار کنم که فردایم به بهترین شکل ممکنه رَقَم بخورد ؟چرا که این یک برترین عبادت استاینکه من هر لحظه از خود بپرسمکه چه نوع احساسی اکنون داشته باشم به نفعم است ؟ وقتی سوال میپرسی به هماهنگی باز میگردیوقتی که سوال میپرسی از عالم بیخبریاز عالم غفلت بیرون می شویوقتی که سوال میپرسی فوق العاده میشویاز خیلی از چیزها باید اعراض کنیمو این سوالات باعث میشود که ما اعراض کنیمتا به مصرف دیگری یا دیگران نرسیمتا پایمال نشویمبنویسیددر خیلی از مواقع بنویسیدهمچو استاد عباس منش بنویسیدتا ، حَک شویدبنویسید تا آن نوشتهها در شما بذر شودتا آن نوشتهها در شما شکوفا شودآن شکلی از سلامی را که میخواهید ، را بنویسیدآن شکلی از نگرش مثبت را که میخواهید را بنویسیدآن شکلی از ثروت و دارایی و زیباییهاآن شکلی از خوشبختی را که میخواهید ، را بنویسیدو در این نوشتن ، احساس خود را با خود متحد کنیدو در این نوشتن ، همرا و همگامِ با احساس خود حرکت کنیدبنویسیدتا روزی تبدیل به این نوشته شویدتا روزی تمام عادات و ناخالصیهای ناخودآگاهدر شما پاک شودبنویسید تا آرام آرام خالص شویدتا آرام آرام این هماهنگیِ با خود ، تنها داراییِ شما شودوقتی که در اوج بیانگیزگی و ناامیدیبه یک کودک نگاه میکنممیبینم که تنها تفاوتِ اکنونِ من با آن کودک این استکه کوله باری از باورهای منفیو باورهای گذشته و کهنه را با خود حمل کرده امو آنها باعث شدهاند که نتوانم آن کودک درون خود را بیرون بکشم و با آن به رقص بیایماکنون من و تو و شمابا هر نوع وجهه و حال و روز و شرایطی که هستیمقاعدتاً نباید با آن کودک تفاوتی داشته باشیمولی زیبایی کار این است که آن کودکخود را از آن باورها و نگرانیها و امواجی که دیده نمیشود ، رها کرده استاما ما به آن ارتعاشات ، متعهدانه چسبیدهایمهرگاه که عاشقانه و ساده وارانهخواستههای خود را بنویسیمخواستههای خود را در ذهن بسپاریمو خواستههای خود را به یاد بیاوریمو خواستههای خود را مطالعه کنیمو خواستههای خود را در این خیابانهادر این دَر و دشتهادر این صحراهادر این کوچهها ببینیمو نگاه کنیمما نیز همچو آن کودکپُر انگیزه و پر شور و شوق و پُر اُمید میشویمآن کودک عادت کرده است به اعراضعادت کرده است به اینکه خواستهها را نگاه کندخواستهها را به یاد بیاوردو خواستهها را مطالبه و مطالعه کندبنویسید ، تا ارتعاشات جدید در شما شکل گیردبنویسید ، تا دنیای جدیدی در ذهن شما ایجاد شود بنویسید ، تا از نظر ارتعاشات و فرکانسهای مثبتبه کمبود نرسیدبنویسید ، تا آرام آرام به خودکفایی برسیدبنویسید ، تا فرصتی باقی نماند که شما متوجهناامیدیها و بیانگیزگیها شویدبنویسید تا فرصتی باقی نماند تا به تجمع نگرانیها و غمها و غصهها بپردازیدبنویسید ، تا دردها از شما زدوده شوددردهایی که تنها دلیلش ، تجمعی از باورهای منفی نگرانیها و نااُمیدیها بوده استبنویسید ، تا سبک بال شویدتا پرواز را آغاز کنیدبنویسید تا آرام آرام ، به این ایده برسید که شما یک تودهای در وجود خود دارید که بینهایت استابدیست و هر آن چیزی که خالصانه و آگاهانه به آن بدهی ، از همان میوه نصیبت می کندبه مقایسه خود با دیگران نپردازیمکه مبادا آن وجود بیانتهای خود را فراموش کنیمچرا که به هر انسانی یک دنیا داده شده استمبادا که وارد حریم و مدار و ارتعاشات دیگران شویمتا سوخت ندهیمهر لحظهای که شما از خاطرات و حوادث گذشته خود را رها کنید و تصمیم بگیرید که احساس خود را بزرگترین الماس خود بدانید ، شما به مسیر باز میگردید.نه پزشک کارهای استنه دارونه اینجا کاره ای استنه آنجانه این مکان میتواند شادت کندو نه آن مکاننه این وسیله میتواند شادت کندو نه آن وسیلهآن چیزی که میتواند درمانگر باشد بهبودگر باشدشادی بخش باشدمدار و فرکانس استمدار و فرکانسِ توسُنت ، دین و مذهبِ توست ، قانونش به دست خودت استمدار و فرکانس هر کسیدستاورد هر کسی در این دنیاست قطعات این مدار ، باورهاستاگر ما مدار خود را بازسازی کنیم قطعاً تغییرات رخ میدهدمنتها باید یک مرجع برای خود داشته باشیمامان از این مرجعمرجعی که با خودت و در وجودت استوقتی متوجه این مرجع شویجرات نااُمید شدن و بی انگیزه شدن ، نخواهی داشت۱.یکی عواطف و احساساتت است۲.دیگری قانونی بنام جذب ، که اگر افسارِ یک طرز فکر را بگیری ، بزرگ و بزرگ و بزرگتر می شودوقتی متوجه احساسات می شوی ، به این درک خواهی رسید که هیچ نیروی بیرونی ، هیچ قُرص و شربت و روییداد بیرونی ،نمی تواند عامل بر هم زدنت باشد ،تنها عامل :دور شدن از احساسات استبه محضِ آشتی کردن با آناز همه چیزاز در و دیواراز اطراف و پیرامونتلذت خواهی بُردپُر شدنِ بیمارستان هاپُرشدن درمانگاه ها و آزمایشگاههاو مطب هاازدیاد داروخانه ها و مراکز درمانتنها دلیلش : دور شدن از احساساتِ خویش استبه احساسِ خود دقت کنیدتا در هر جا و مکان و کار و شرایطی که باشید ، خوشحال باشیدتا پزشک و فریادرس و درمانگرت احساساتت باشدمن چکار به شرایط بیرون ، شرایطِ آدم هاو اطرافیان دارممن تنها با شرایطِ خودم ، مدار خودن و فرکانسِ خودم ، کار دارمآن جا که بی انگیزگی و نا اُمیدی رخ می دهدبازی ذهنی ات را به شرایط دیگران ، به تغییرات بیرونی می سپاریبا توجهی که به لحظه یِ اکنونم ، به احساسم ایجاد می کنم ، انگیزه می گیرمجهانم مملو از فراوانی و بی انتها بودن است ، کارش فقط بخشیدن است و من با عشق سفره را پهن می کنم و پذیرایِ زیباییهایِ پیرامون و جهانم می شوم ، دُنیایم بی نظیر است و زیباییِ کار این است که نخ و سوزن را به من سپرده است ، مُتناسب با خواسته هایِ من ومتناسب با فرکانس هایِ من در حرکت است .
سپاسگذارم خواندید
نشان های دریافت شده
با نام و یاد خدای مهربانم
سلام استاد عزیز و دوستان هم مسیر
خیلی جالب بود ادامه ی سفرتون استاد و خدا واقعا کمک کرده بود تا به سلامتی به مسیر برسید .
اون جایی که پیرمرده اینقدر اصرار میکرد و قضیه تا این حد براش مهم بود خیلی خندیدم 🙂
چقدر خوبه که این همه آدم مهربون و دلسوز سر راهتون قرار گرفتند و نزاشتن که فشار زیادی بخاطر ماشین به شما بیاد .
یه جایی هم استاد گفتید که اصلا مثل قبلا نبودید و گله و شکایتی نداشتید اصلا و کاملا رلکس بودید وقتی این همه مشکل ایجاد میشد در مسیر ، خیلی برام جالب بود و به این فکر میکردم که این مسیر چقدر با ارزشه و هر کسی ایجا باشه قطعا تغییرات بسیار مثبتی خواهد کرد ،
من خودم خیلی نسبت به اتفاقات و مسائل زندگی آروم و رلکس برخورد میکنم یعنی هیچ چیزی خیلی درونم رو تکون نمیده .
من در زندگیم خیلی برام اتفاقات عجیبی افتاده و همیشه نزدیک بودن خداوند رو احساس کردم ، کمکم کرده بارهای بار ،
مثلا اوایل دوران دانشجوییم بودم که عاشق رشته ی تربیت بدنی بودم و خیلی دوست داشتم مسابقات برم و سفر کنم و خیلی اتفاقی با یه استاد بسیار دلسوز آشنا شدم در ارومیه و اونجا وقتی این همه انرژی مثبت در جهت پیشرفت در ورزش رو دید در من ، گفتند به عنوان سرپرست و مربی تیم آمادگی جسمانی برم مسابقات کشوری باهاشون ، اون زمان تازه کارتم رو گرفته بودم و بسیار خوشحال شدم وقتی در این سن کم به مدت دو هفته رفتم بیرجند و تجربه ی عالی کسب کردم .
همیشه در حال فعالیت بودم و همین قضیه ی تدریسم در دانشگاه از سن ۲۰سالگی رو خدا برام جور کرد و خیلی اتفاقی وارد رشته ی تیراندازی شدم اون زمان افراد بسیار کمی توی شهر خودمون و اطراف بلد بودند و من بخاطر همین مربیگری کردم و احساس خیلی خوبی داشتم اون دوران چون تازه پدرم هم فوت کرده بودند و پیدا کردن کار برام خیلی با ارزش بود .
الان که به اتفاقات بد زندگیم نگاه میکنم دیدم خیلی عوض شده و به عنوان تجربه های بزرگی در زندگیم بهش مینگرم و باعث شد خیلی پخته بشم ، جالبه که با خودم میگم که اگر این مشکلات در زندگیم پیش نمیومد شاید الان فرد خیلی بی تجربه ، زودرنج ، ساده و بدون آگاهی از مسائل زندگی بودم .
بخاطر همه ی اتفاقات خوب و بد زندگیم خداوند رو شکر میکنم .
« استاد گرامیم سپاسگذارم »
سلام خدای مهربونم
خداوندا تو رامیخواهم و بس
چون تو که باشی همه چیز هست
سلام استاد عزیز و دوستان خوبم
من هر چی رو در ذهنم مرور کنم یعنی اونو از خدا میخوام
در صورتی که در ذهنم افکار بد و منفی رو نرور میکردم و این تصور که من اون افکار رو به خدا میگم نداشتم و اتفاقات بد برام رخ میداد و بعد گله مند از خدا خب چرا من
چرا بدون این که بخوام بهم میدی
من که چیز دیگه ای رو خواستم
در صورتی که من به این ها فکر کرده بودم و چیزهای مورد علاقمو فقط به زبون اورده بودم تازه ته دلم و مغزم انجام اونو غیر ممکن میدونستم و توقع ارزوهای خودن رو داشتم و در نهایت خدا رو محکوم میکردم
پس اول من هر چی که در ذهنم مرور میکنم دارم به خدا میگم چی میخوام پس باید این افکار مثبت بشه که فکر کردن به اون حالمو واحساسمو خوب کنه
دوم من با این قدرت میتونم هر چی رو که بخوام در ذهنم بسازم و با مرور این افکار این شرایط رو در واقعیت تجربه کنم
برای تغییر افکار باید نگرشم رو تغییر بدم
و در نهایت من باید این نگرش جدید رو مراقبت کنم تا باعث افکار جدید بشه و مرور این افکار ارزوهام رو واقعی میکنه
من در اداره شاهد افرادی هستم که هنوز وارد اداره میشن خیلی سریع کارشون ثبت و تایید میشه و کار یک ماهه اونا در عرض یک روز انجام میشه و از برخورد و نوع صحبتشون نوع افکار مثبتشون مشخصه
ولی افرادی میان و از همون اول سیستم قعطه و تازه وقتی وصل بشه دیره و باید تماس بگیرن و کارشون درست شد بیان و افکار منفیشون از لحن صحبتشون مشخصه که معلومه من شانس ندارم هرجا میرم شانسم جلو تر از من میره و کلی افکار منفی دیگه که به زبون نمیارن و در ذهنشون در حال چرخشه و حالشون رو بد میکنه و اتفاقات بد رو در زندگی واقعیشون به ارمغان میاره
یادمه مامانم از بچگی میگفت خدا هوس شکم رو زود براورده میکنه و هر چی بخوای برات براورده میشه و کاشکی ارزوهای دیگه هم همینطور بود
در صورتی که اگر من خودم رو لایق ارزوهای بزرگتر میدیدم اون ارزوها هم برام براورده میشد مثلا من خودم رو لایق بودن در دانشگاه دیدم و خیلی راحت سال اول قبول شدم ولی همکلاسیم مرحله اول همه جا قبول شد و مرحله دوم (اون موقع دانشگاه ۲مرحله ای بود )هیچ جا قبول نشد چون خودشو لایق دانشگاه ندونست
از خواسته هامون نباید با دیگران صحبت کنیم
چون از لحاظ ذهنی ما به هم وصلیم نه از نظر منطق مغزی وباعث میشه نظر دادن دیگران اون ارزو رو در ما کمرنگ کنه و خودمون باعث رخ ندادن اون ارزو میشیم
انسانها وسیله ای برای کمک به ما در شرایط بحرانی از طرف خدا هستن
وقتی من بچه بودم ژیان داشتیم و د ر مسیر شمال ماشینمون خراب شد و دقیقا وقتب منحرف شد بالای گردنه بود و به تپه ای که از جانب خدا اونجا بود برخورد کرد که اگر اون تپه نبود همه ما به ته دره پرت میشدیم و همونجا کامیونی که این صحنه رو دید ایستاد و اومد به کمکمون و وقتی ما بچه ها رو دید یادمه ما رو بغل کرد و فقط میگفت شما نظر کرده اید و وقتی اون صحنه رو یادم میاد که اون تپه خاک از کجا اونجا بود و در هیچ قسمت جاده این تپه نبود فقط خدا رو اونجا میشه دید که هیچ موجودی یدون اذن او به دنیا نمیاد و هیچ موجودی بدون اذن او از دنیا نمیره
خدایا شکرت
یک اتفاق دیگه که این چند روز قبل افتاد کیف پول شوهرم که همه مدارک ماشین و کارتهای بانکیش داره گم شد و همه جا رو گشتم مغازه و خونه و هر جا که رفته بودیم ولی دلم روشن بود که پیدا میشه و خداند از طریق خواب به شوهرم نشون داد
شوهرم خواب دید که با پدر خدا بیامرزش رفته میوه فروشی و میوه خریده و اونجا بهش گفته که کیف پولت داخل سطل اشغاله و صبح وقتی بیدار شد دیدم سطل اشغال های خونه رو گشت و وقتی رفتیم پایین سطل اشغال ماشینو گشت و کیف رو در دستش دیدم و تعجب کردم و پرسیدم و گفت خواب دیدم و اگر این اشاره از طرف خدا نبود ما اون سطل رو بیرون میریختیم و اون کیف هم میرفت تو سطل اشغال
خداوندا برای بودنت در تک تک لحظاتم بینهایت سپاس
در پناه خدا باشید
نشان های دریافت شده
به نام خدای مهربان
وقت بخیر عزیزان
واقعا نمی شه یه چیزهایی و برای همه تعریف کرد وقتی هم از اون موضوع گذشته و اونها هم خودشون دیده بودن ولی باز می خوان بگن نه دیدی اینجوری …
واقعا بعضی چیزهایی که تموم شده و خدا منو حمایت کرده و برای خودم به خاطر میارم و مرور می کنم یه وقتها و واقعا خدا بوده که این همه برای من و اطرافیانم کارها انجام داده . الان که می دونم نمی تونم همه چیز و کنترل کنیم قبلا باز فکر می کردم یه چیزهایی دست خودمونه ولی الان دیگه فقط باید به خدا بسپاریم همه چی رو .
و فقط باید به خودش وصل باشیم همیشه و معجزه ها رو ببینیم . توی این چندین و چند ساله که دقت می کنم می بینم واقعا قبلا خیلی شاید دقت نمی کردم به این مسایل تا این حد .البته خدایی بودم ولی این دیدگاه و نداشتم ولی الان بهتر می تونم مسایل و درک کنم .خدایا ممنونم که همیشه حافظمون هستی و مسایل رو برامون حل می کنی از راههایی که ما حتی به فکرمون نمی رسه . خدایا بی نهایت راه داری .
باسلام خدمت شما استاد عزیز،
داستان و اتفاقی که شما تعریف کردین خیلی برام واضح و قابل درک بود، من حتی گاهی خودم رو در شرایط شما تصور کردم ، و اره خدا چقدر دوست داره شما و همه بنده های خودشو و از اونا محافظت میکنه و نزدیکشونه ،
من هم خیلی از جاها در زندگی خدارو نزدیک خودم احساس کردم،
وقتی یک جای از زندگی میترسی و نگرانی بعد یک اتفاق خوب باعث میشه حس کنی که هنوز هم انسان های خوبی زیادی هستن که به ادم کمک میکنند تا مشکلت رو حل کنن و این انسان ها یجوایی واسطه ای از طرف خدا هستن که بهمون بگه من تنهات نمیزارم بنده ی من ،
ماهم دوسال پیش که برای سفر رفته بودیم شمال تا تفریحی کنیم و لذت ببریم تصمیم گرفتیم دوشب رو هم توی کلبه ی جنگلی بمونیم و از جنگل لذت ببریم،
هم سفر ما یعنی شوهر خالم خالم و دختر خاله های من که در این سفر همراه ما بودن هم با تصمیم ما موافق بودن برای همین وسایل رو از ویلای کنار دریا جمع کردیم و یک شب زودتر به جنگل زدیم تا دوشب رو در جنگل بمونیم ،
خیلی لذت بخش بود و به مقصد رسیدیم ، مسیر خیلی سرسبز و زیبایی رو دیدیم لذت بردیم ،
توی مسیر عکس گرفتیم و چای خوردیم ، و باز هم از جنگل زیبا لذت بردیم ،
وقتی به مقصد رسیدیم و دیدیم چه خونه ی زیبایی و قراره اونجا باشیم ،
توی راه برگشت نزدیک یک پیچ که رو به پرتگاه بود ماشین شوهرخالم یک دفعه واستاد و چرخش درجا قفل شد و انگار همون جا میخ کوب شد،
کلی نگران شدیم که چه اتفاقی افتاده یا چرا ماشین حرف نمیکنه و قفل کرده ،
تا بابا و شوهرخالم به یدک کش و تعمیرات زنگ میزدن و از اونجایی که شوهرخالم خودشون اوستای مکانیک هست خیلی اگاهی و اطلاعات داشت و تونست از پشت تلفن برای اونا بگه که دقیقا مشکل چیه ،
من تا اونجایی که فهمیدم مشکل این بود که محور چرخ که به فرمون وصله شکسته و قفل شده و نمیچرخه ،
من اونجا نزدیکی خدا رو احساس کردم چون اگه چند لحظه دیر تر این اتفاق میفتاد و جای که واستاد ماشین جلو تر میخواست واسته میفتادن توی دره و خدا رحم کرد و ازشون محافظت کرد و بخیر گذشت ،
بعدش کمک رسید توسط ادم های کار بلد و خیلی مهربودن ،
قبل اونم کلی ادم پرسیدن که مشکل چیه و چون دستگاه جوش میخواستیم از اونا کاری ساخته نبود و یک تاکسی همراه ما با خانوده ی شوهرخالم اومدن و ماشین رو باید خالی یدک میکردن ،
به شهر نزدیک اونجا که رسیدیم اولین مکانیکی نگه داشتیم و ما بقیه رفتیم توی پارک کنارش و منتظر بودیم ،
یک ساعت بعد ماشین درست شد و گفتن میشه بدون مشکل تا مشهد برگشت ،
خوب من اینجا بود که خدارو شکر کردم و اونو نزدیک خودم احساس کردم و نزدیک خانوادم و حتی نزدیک بنده های دیگرش و خوشحال بودم که خاطر های خوب سفرمون خراب نشد و با لطف خدا خطر رو پشت سر گذاشتیم ، ولی بعد تصمیم گرفتیم برای دفعه بعد که میخوایم سفر کنیم اول ماشین رو به معاینه فنی نشون بدیم تا دچار این اتفاق هانشیم،
خدا همیشه نزدیک ماست نزدیک تر از رگ گردن،خدا دوست دار ماست و با احساس خوب میتونیم سپاسگزار باشیم برای تمام روز ها و لحظه های که دوباره زنده ایم و زندگی میکنیم و کنار عزیزانی که دوستشون داریم با ایمان به خدا لذت میبریم از سفر زندگی ،
و خدای مهربون که همیشه نزدک متی از تو سپاسگزارم و همیشه دوستت دارم و در قلب من جز عشق به تو یاد و ایمان و اطمینان به تو چیزی نیست و با اراده ی توست که زندگی زیباتر میشود و سختی ها اسان میگردد با یاد تو و توکل به قدرت تو،
باتشکرازشما