انسانهای زیادی در مدت حیات خود خواستههای زیادی در وجودشان شکل میگیرد، حتی ایدههای در ذهنشان مرور میشود که قدم اول برای حرکت به سمت تحقق رویاهایشان است. اما اطمینان لازم برای حرکت کردن را ندارند.
دعا کردن، درخواست کردن، مطالعه کردن، نوشتن و … برای درک آگاهیهای زندگی با کمک خداوند در صورتی تاثیرگذار خواهد بود که اعمال تان بر اساس ایمان به هدایت الهی باشد.
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 4.68 از 50 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

بسماللهالرحمنالرحیم 🌸
هست کلید در گنجِ حکیم ✨
سلام و درود خدمت استاد عطاروشن عزیز و دوستانِ خوبِ سایت تناسب فکری 💖
من هر وقت به مسیر زندگیام نگاه میکنم، میبینم خیلی از انتخابهای مهمم از همان نقطهای شروع شده که بین حرف دل خودم و حرف دیگران مانده بودم. بعضی وقتها من به صدای درونیام گوش دادم و نتیجهاش برایم شیرین و ماندگار شد، و بعضی وقتها هم آنقدر به حرف اطرافیان تکیه کردم که از خواستهی اصلی خودم فاصله گرفتم و بعدها فهمیدم چقدر آن تصمیمها روی زندگیام اثر گذاشتهاند. 🌷
یکی از واضحترین تجربههای من مربوط به دوران دانشجوییام است. من واقعاً دوست داشتم دانشگاه باستانشناسی بخوانم. از همان موقع که اسم این رشته را میشنیدم، دلم میلرزید. حس میکردم انگار با روح من جور است؛ انگار یک جور کشف کردن، کندوکاو کردن، پیدا کردن چیزهای پنهان و وصل شدن به گذشته درونم را زنده میکرد. من با شوق و ذوق این خواسته را با خانوادهام در میان گذاشتم، اما واکنششان آن چیزی نبود که من در دلم آرزو کرده بودم. به من گفتند بدردت نمیخورد، نمیتوانی بخوانی، سخت است، برای تو مناسب نیست. من هم با اینکه خیلی اصرار کردم، نتوانستم نظرشان را عوض کنم. 😔
و نتیجه این شد که به جای باستانشناسی، رفتم سراغ ادبیات فارسی. البته ادبیات هم دنیای زیبایی داشت، اما راستش را بخواهم هنوز هم ته دلم یک حسرت شیرین و تلخ همراه من است؛ حسرت اینکه کاش آنموقع به حرف دلم بیشتر گوش میدادم و اجازه نمیدادم ترس و قضاوت دیگران مسیرم را عوض کند. من بعدها بارها با خودم گفتم کاشکی به حرفشان گوش نمیدادم، کاش خودم را بیشتر باور میکردم، کاش میفهمیدم که قرار نیست همهی آدمها برای آرزوهای من تصمیم بگیرند. 🌿
این تجربه فقط برای من یک خاطرهی ساده نبود؛ برای من تبدیل شد به یک درس بزرگ. چون بعدها فهمیدم خیلی وقتها ما از بیرون مخالفت نمیشنویم، بلکه در واقع ترس خودمان را در قالب حرف دیگران میشنویم. آن زمان من به جای اینکه بگویم «این خواستهی من است و من میتوانم برایش راه پیدا کنم»، خیلی سریع پذیرفتم که شاید واقعاً برای من نیست. اما امروز وقتی به آن روزها نگاه میکنم، میبینم چقدر این نوع نگاه میتواند آدم را از آرزوهایش دور کند. ✨
از همینجا میرسم به سؤال دوم؛ جاهایی که بعدها دیگران را مقصر کردم که چرا باعث شدند از خواسته و آرزویم دست بکشم. من واقعاً وقتی به عقب نگاه میکنم، میبینم هم خانوادهام و هم اطرافیانم در ذهن من نقش پررنگی داشتند. وقتی گفتم میخواهم باستانشناسی بخوانم، گفتند به درد تو نمیخورد، و من هم به جای جنگیدن برای خواستهام، کنار رفتم. بعدتر هم وقتی خواستم گرافیک بخوانم، باز هم همان داستان تکرار شد. به من گفتند بهتر است رشته انسانی بخوانی. و من انگار کمکم یاد گرفته بودم که خواستهام را در جیبم پنهان کنم و با نسخهای زندگی کنم که دیگران برایم نوشتهاند. 🎭
البته من بعدها فهمیدم که مقصر دانستن دیگران هم همیشه کامل نیست، چون در نهایت این من بودم که آن حرفها را پذیرفتم و به خودم اجازه ندادم محکمتر بایستم. اما با این حال، تأثیر آن مشورتها و نظرها را نمیشود نادیده گرفت. بعضی حرفها آنقدر پررنگ و سنگیناند که اگر آدم هنوز در شناخت خودش محکم نشده باشد، خیلی راحت میتواند مسیرش را عوض کند. من هم همینطور بودم. اما امروز با صداقت میگویم که آن تجربهها باعث شدند بفهمم باید یاد بگیرم مرز بین مشورت گرفتن و تسلیم شدن را تشخیص بدهم. 💫
در مقابل، جاهایی هم بوده که من برخلاف نظر دیگران، به ندای دل خودم گوش دادم و نتیجهاش فوقالعاده شد. یکی از قشنگترین تجربههایم مربوط به کلاس نقاشی است. من هر وقت خواستم یک مسیری را انتخاب کنم، خیلیها گفتند نکن، نمیشود، فایده ندارد، این کارها برای تو نیست. اما فقط یکبار به دل خودم گوش دادم. تمام لوازم کلاس نقاشی را خریدم، با شوق رفتم کلاس، و واقعاً از ته دل لذت بردم. 🎨💖
آن تجربه برای من خیلی خاص بود، چون برای اولین بار حس کردم اگر من خودم را نادیده نگیرم و اجازه بدهم علاقهام راهنمایم باشد، میتوانم یک حال خوب واقعی را تجربه کنم. من در آن کلاس فقط نقاشی یاد نمیگرفتم؛ من داشتم یاد میگرفتم که صدای درونم چقدر مهم است. من کیف میکردم، ذوق میکردم، و احساس میکردم یک بخش زنده و شاد از وجودم بیدار شده است. همین اتفاق ساده به من فهماند که همیشه نباید منتظر تأیید بیرون بمانم. گاهی فقط کافی است دل آدم روشن باشد و خودش بداند که چه چیزی برایش درست است. 🌸
اما وقتی میرسیم به نگرش من درباره سهم ما و سهم خداوند، من از ته دل باور دارم که خداوند همیشه سهم خودش را عالی انجام میدهد. همیشه. بدون استثنا. 🌟
این ما هستیم که باید سهم خودمان را درست و صادقانه انجام دهیم. یعنی آن چیزی را که در دلمان افتاده، آن الهامی که درونمان شکل گرفته، با تمام وجود دنبال کنیم. من وقتی حس میکنم چیزی از درونم میجوشد، وقتی مطمئنم آن کار درست است، وقتی یک ایده با دل من هماهنگ است، دیگر دنبال بهانه نمیگردم. با تمام قوا جلو میروم. چون باور دارم خدا از قبل راه را میداند و اگر این فکر در دل من افتاده، حتماً حکمتی پشتش بوده است. 🙏✨
من این را در زندگیام زیاد تجربه کردهام. مثلاً وقتی برای خانواده غذا درست میکنم، همیشه یک جور شور و شوق خاصی دارم. اصلاً نمیدانم چرا، اما از درونم حس میکنم باید آن غذا را با عشق درست کنم. مواد را که آماده میکنم، حین پختن ذوق دارم، و وقتی غذا آماده میشود، میبینم واقعاً چقدر خوب شده. بعد هم خانوادهام از آن لذت میبرند و تعریف میکنند. برای من این فقط یک غذای خوشمزه نیست؛ برای من نشانهی این است که وقتی سهم خودم را با عشق انجام میدهم، خدا هم سهم خودش را به زیبایی انجام میدهد. 🍲💖
من واقعاً باور دارم خدا بهترین کمککننده است. هیچکس مثل او نمیتواند بهترین اتفاقات را رقم بزند. هر وقت من با نیت پاک و دلِ آرام کاری را شروع کردهام، انگار راهها خودبهخود باز شدهاند. و این برای من یک نشانهی بزرگ است که لازم نیست همیشه با ترس و شک جلو برویم. گاهی کافی است سهم خودمان را انجام دهیم و نتیجه را به خدا بسپاریم. او بلد است چطور بهترینها را برای ما بچیند. 🕊️
درباره بهترین زمان انجام ایدهها هم من اصلاً اعتقاد ندارم که ایده زمان دارد. من فکر میکنم هر چیزی که در دل آدم میافتد، اگر از جنس الهام باشد، همان لحظه زمانش است. اگر خدا آن را در دل من گذاشته، یعنی وقتش رسیده که من شروع کنم. من دیگر خیلی با خودم کلنجار نمیروم که «الان نه، بعداً، شاید مناسب نباشد». نه، من یاد گرفتهام اگر یک چیزی در دلم روشن شد، باید به آن احترام بگذارم. 🌷
به نظرم به جای اینکه مدام با خلق خدا مشورت کنیم و از این و آن تأیید بگیریم، باید بیشتر با خدا مشورت کنیم. چون اوست که میداند چه چیزی به نفع ماست. من وقتی به این نتیجه میرسم که یک کاری از ته دل درست است، دیگر جای بحثی نمیبینم. خدا گفته، پس انجام میشود. البته نه از روی لجبازی یا عجله، بلکه از روی ایمان و اعتماد. این نگاه به من آرامش میدهد، چون دیگر لازم نیست همیشه منتظر شرایط کامل باشم. کافی است خدا در دلم چیزی گذاشته باشد، من هم شروع کنم. 💫
و اما یکی از مهمترین بخشهای زندگیام، جایی است که دیگران اصرار داشتند الان وقتش نیست، ولی من بر اساس الهام قلبیام تصمیم گرفتم و نتیجه عالی گرفتم: رها کردن رژیم و شروع تغذیه شهودی، و بعد هم ادامه دادن مسیر لاغری با ذهن. 🌼
خیلیها میگفتند الان زمان مناسبی برای رها کردن رژیم نیست. میگفتند بدون رژیم که نمیشود. اما من به بدنم گوش دادم. من فهمیدم بدن من دشمن من نیست، بلکه راهنمای من است. من رژیم را رها کردم و آرامآرام وارد تغذیه شهودی شدم. بعد هم با لاغری با ذهن آشنا شدم و دیدم چقدر این مسیر با درون من هماهنگ است. 😌
الان هم خیلی خوشحالم که این مسیر را انتخاب کردهام، چون فاکتورهای آزمایش من هر بار بهتر و بهتر میشود، در حالی که من رژیم سختی ندارم. فقط به بدنم گوش میدهم. همین. و برای من همین خودش یک معجزهی بزرگ است. من دیگر خودم را در جنگ با غذا نمیبینم. من در حال یاد گرفتنم، در حال اعتماد کردنم، در حال آرام شدنم. نتیجه هم دارد خودش را در بدنم، در ذهنم، و در آزمایشهایم نشان میدهد. این برای من یک تأیید زنده است که وقتی آدم با دل خودش، با ایمان و با آرامش جلو برود، حتماً نتیجهی خوب میبیند. 🌺
من امروز بیشتر از همیشه باور دارم که تصمیمهای مهم زندگی نباید فقط از ترس دیگران ساخته شوند. من آموختهام که بعضی وقتها باید ایستاد، نفس کشید، به دل گوش داد و حرکت کرد. من دیگر مثل گذشته از خواستههایم فرار نمیکنم. اگر اشتباه هم کرده باشم، یاد میگیرم. اگر راهی را انتخاب کنم، از تجربهاش لذت میبرم. و اگر نتیجهای خوب بگیرم، با تمام وجود شکر میکنم. 💖
به نظرم زندگی جایی زیبا میشود که ما جرئت کنیم خودمان باشیم. جرئت کنیم به علاقهمان احترام بگذاریم. جرئت کنیم به جای ترس، اعتماد را انتخاب کنیم. من در این مسیر فهمیدهام که هرچه بیشتر به درونم احترام میگذارم، زندگی هم مهربانتر میشود. هرچه بیشتر سهم خودم را عاشقانه انجام میدهم، سهم خداوند هم با زیبایی بیشتری در زندگیام ظاهر میشود. 🌟
من هنوز در مسیرم، اما این مسیر را دوست دارم. من از تجربههایم یاد گرفتهام، از حسرتهایم هم درس گرفتهام، و از موفقیتهایم انرژی میگیرم. حالا با قلبی مطمئنتر میگویم: من میتوانم، من راه را پیدا میکنم، و من با کمک خدا بهترین نسخهی خودم را میسازم. 🌈💖
بنام رب وهاب و هدایتگرم
سلام به دوستان عزیزم
خدایاشکرت برای دریافت این آگاهی
اگر دارم روی خودم و ایجاد تغییرات در زندگیم کار میکنم باید همه این نوشتن ها و هدایت ها همان لحظه که در ذهن انجام میشوند عملی را ایجاد کنند
یعنی ایجاد نگرش جدید و باور جدید طبق نگرش جدید
و هیمنطو تصمیمات جدید و عمل به تصميمات
نیاز به مشورت با هیچک به جز خدا نیست
جالب است در اکثر مواقع دقیقا خودم میدانستم که وقتی هدایتی رو دریافت میکردم و هنوز برای آن آماده نبودم آن را به شکلی تعبیر میکردم که هدایت رو انجام ندهم و به خداوند میگفتم من شکلی دیگر از هدایت را میخواهم مسیر دیگری را بگو و پیشنها بده
و جالب است که قطعا انجام همان عمل بوده است که مرا به نتیج میرساند اگر انجام میدادم
و یا وقتی میخواستم با بقیه مشورت کنم آنرا به گونه ای میگفتم که جوابی که خودم میخواهم بگیرم و با آن راحتم را بگویم، و دقیقا آنچه دوست داشتم بشنو را دریافت میکردم ولی همیشه در دلم میداستم یک جای کار میلنگد و آن هم انجام ندادن دقیقا بعضی از هدایت هاست.
باید شدیدا در گفتن فقط همین دو کلمه استمرار بورزم تا در ذهن و قلبم حک شود و در جهنش حرکت کنم:
باور عمل باور عمل باور عمل
هر باوری که فک میکنی داری تغییر میدی رو باید در جهتش عملی متفاوت از گذشته انجام بدی و تصمیمی متفاوت از گذشته رو انجام بدی
وقتی حرکت میکنی هدایت ها میان کمک ها میان
باید قدم برداری باید عمل کنی
واقعا لذت بردم از دریافت این آگاهی ها و چقدر مرتبط با قدم قبلی بودن
برای دریافت نعمت های بیشتر و تجربه کردن زندگی ای پربار، قدم مهمتر ایمان به عمل کردن به هدایت های الهی است، عملگرایی است.
بعضی از آگاهی ها و هدایت ها آنقدر واضح هستند و البته همیشه واضح هستند و اتفاقا با عمل کردن و انجام اولین قدم، خیلی واضح تر و شفاف تر میشن برای انجام دادن ، این آگاهی ها قابل مشورت با کسی نیستند. چون هر انسانی با توجه به نگرش، باورها و افکاری که دارد هدایت های خاص خود را دریافت میکند برای همین هدایت ها ما مختص خودمان هستند و نیاز به مشورت ندارند اگر نیاز باشه بپرسیم
به طرز شگفت انگیزی از جاهای مختلفی چه زبان کودگ، صفحه ای از کتاب یا شعر یا حتی عنوان یک کتاب یا رسیدن به قسمتی از گفت و گوی دوستان و خانواده، به شما تایید و راهنمایی لازم داده میشود.
خدایاشکرت برای دریافت این آگاهی ها
رب وهابم من وفاداریت ایمان دارم
من به عظمتت ایمان دارم
من به بی نهایت بودنت ایمان دارم
من به سریع الحساب بودنت ایمان دارم
من به برنامه ریزیت ایمان دارم
من به نقشه الهیم نزد خداوند ایمان دارم
من مورد لطف و حمایت خداوند هستم
الهی به امید خودت❤️❤️❤️
به نام خدا
1.یکیش این بوده که مثا یه لباسی رو خیلی دوست داشتم ولی به خاطر نظراتی که دیگران دادن و ینی به اصطلاح به خاطر مشورت گرفتن از دیگران کلن منصرف شدم و هیچوقت نخریدمش و بعدش کلی پشیمون شدم
2.چنین موردی نداشتم تا بحال
3.آذرماه سال پیش بود که خیلی اتفاقی و نمیدونم از چه راهی ،یه تماسی با من گرفته شد برای شغل کارشناس فروش؛قرار شد که برای مصاحبه برم …وقتی که رفتم خب از هیچ چیز اطلاعی نداشتن؛به من گفتن 22 ملیون پول میدی و بعدش برات درآمد زایی میشه به این شکل و به اون شکل؛و من نمیدونستم که این یه شرکت هرمیه و این جریاناته داخلش…با هزار زور و بدبختی و قرض و فروختن سکه هام 22 ملیون پول جور کردم و یه پکیج خریدم و به مدت یکماه میرفتم و میومدم و هرکسی که دعوتش میکردم قبول نمیکرد که وارد کار بشه و من 22 ملیون پول از دست دادم (خودم انجام دادم و پای کاری که کردم ایستادم)…همه میگفتن اشتباه کردی و بدبخت کردی خودتو و خلاصه که از همه طرف(خونواده ،فامیل و دوست و آشنا)تحت فشار بودم زیر بار کلی حرف…تا انتهای آذر ماه بود که دیگه قرار شد نرم اونجا و دیگه به کسی زنگ نزنم و کسی و دعوت نکنم…تا مدت ها موضوع مهم مجلس ها بودم و میدونستم که توی خونه ی همشون حرف منه .ولی بعد ازینکه مدتی گذشت و انگار برای همه حل شده بود؛من پیش خودم همش میگفتم که این موقعیت خیلی به من درس داد …خداروشکر که خدا این تجربه رو سر راه من قرار داد که کلی چیز یاد بگیرم و سوخت راهم فقد شد 22 ملیون تومن پول !و کلی سپاسگزارم بابت اینکه فقد ضرر مالی دادم و خداروشکر ضرر دیگه ای متحمل نشدم…الان که حدودن 8 ماه ازون داستان میگذره من هروقتیکه اتفاقی یاد اون موضوع بیفتم خداروشکر میکنم و به عنوان یه تجربه ی خیلی خوب و فوق العاده ی زندگیم ازش یاد میکنم…به هر حال زندگی هیجان هم میخاد مگه نه؟
4.زمانی که تلاش کردم برای دانشگاه قبول شدن…واقعا به این باور داشتم که خدایا من کاری که باید میکردم و کردم الان دیگه نوبت پاسخ دادن توعه !و در نهایت تعجب بقیه(خودم ایمان داشتم که گزینه ی اولم که تهران بود میارم)دانشگاه ولیعصر تهران قبول شدم و دقیقن متوجه این شدم که من کار خودمو کردم و خدا کار خودشو انجام داد به بهترین شکل ممکن!
5.در مورد من اینه که من نزدیک 8 ساله که دارم یادداشت های روزانه مینویسم و خب یادداشته های من مصوره و یجوریه که وقتی خونوادم به طور اتفاقی نگاه کردن ؛به من پیشنهاد اینو دادن که بیا و یادداشت هات کتاب بنویس،ینی یادداشت هاتو به کتاب تبدیل کن و خیلی موفق میشی …خب من اولش ،ینی در سالهای گذشته اصلا به این موضوع فکر نمیکردم…اعتماد به نفس شو نداشتم و موضوع لیاقت که راجع بهش صحبت کردیم در من وجود نداشت!ولی همین چند وقت پیش بود که فکر اینکه از یادداشت هام کتاب بنویسم ؛ایده ی عملی کردنش به ذهنم اومد و انشالله در حال آماده کردن تدارکات برای عملی کردن این ایده م هستم.
6.مثلا برای شروع ورزش با برنامه و لاغر کردن،حدود چهار سال پیش بود که من قبل ازینکه وارد سایت تناسب فکری بشم و از محتوای سایت استفاده بکنم؛به خاطر فشاری که از سمت اطرافیانم بهم وارد میشد تصمیم گرفتم که با ورزش منظم خودمو لاغر کنم ؛اینجوری بود که روزی 3 ساعت ورزش میکردم و برنج رو حذف کردم و هرکسی که منو میدید میگف که توی این شرایط نداری و بدبختی الان که دیگه وقت لاغر کردن برا تو نیس!همینجوری ادامه بده دیگه …آخرش ازدواج بکنی و بچه دار بشی قراره چاق شی و انقده به خودت فشار نیار…حالا هروقت خاستی شوهر کنی یکمی لاغر کن !ولی من توجهی نکردم و به خودم میگفتم بهترین زمان برای تغییر کردن ،همین الانه !من که برای شوهر و این چیزا نمیخام لاغر بشم،برای خودم میخام لاغر بشم .و اینم بگم باز من اون زمان کلی نگرش اشتباه داشتم و از حرف ها خسته شده بودم ،اکثریت بهم میگفتن که چاقی؛یه سری دیگه هم اینجوری باهام حرف میزدن که حالا اگه لاغر هم بشی همچین تفاوتی نمیکنه آخرش قراره چاق بشی!من هم که خسته شده بودم گفتم برای دل خودم لاغر میشم ولی به همتون ثابت میکنم که من دیگه چاق نمیشم(تفکر اشتباه ثابت کردن به مردم).بعد از سه ماه و خرده ای بود که به شدت جسمم لاغر شده بود ؛صورتم خیلی کوچیک شده بود و به خاطر رژیم هایی که گرفته بودم و برنج نخورده بودم ریزش موی شدید داشتم …ولی چرا دروغ بگم تازه از بدن خودم خوشم اومده بود و اون ورزش لاغر رو میپسندیدم!و راضی بودم از کارایی که کرده بودم هرچند که از جهات دیگه به خودم آسیب زده بودم…تا اینکه با سیت آشنا شدم و لاغری با ذهن رو شروع کردم ولی تا به امروز برنامه منظم ورزشیم رو حفظ کردم و خیلی هم خوشحالم ازینکه چندین ساله که ورزش عضو جدایی ناپذیر زندگیم هستش.
نشان های دریافت شده
باسلام من در ابتدا میخوام بابت این مطلب بسیار زیبا وتکان دهنده در کنار این موزیک فوقالعاده تشکر کنم کلا حال روحانی عجیبی به من داد ویک احساس دلتنگی نسبت به خدا به من دست داد واحساس کردم با این نوشته خداوند کنارم نشست و نوازشم کرد 😢😢🥹
وکاملا به یاد دارم وقتی که دبیرستان بودم و اون روزها عاشق رشته دبیرستانیم بودم واز تحصیل لذت میبردم ولی متاسفانه بخاطر شرایط خانوادگی ومشورت با پدربزرگم مجبور شدم که از رشته مورد علاقه ام به رشته دیگری بروم ودر آن رشته تحصیل کنم وبعد هم که دانشگاه رشته مورد علاقه ام قبول شدم بخاطر مشورت با دیگران از تحصیل منصرف شدم وسال بعد در رشته دیگری قبول شدم وبا تشویق دیگران نه با میل خودم!!! تحصیل کردم وبعد هم استخدام شدم وهر روز که در این رشته کار کردم اگرچه خیلی چیزها یاد گرفتم ولی نه عشقی به کار داشتم نه شوقی فقط اجبار بود واجبار!!!😢😢
ولی وقتی دیدم حالم خوب نیست وچون کارم را با اجبار وحال بد هر روز انجام میدادم چندین بیماری به سراغم اومد و اونها هم هر چند وقت یکبار اذیتم میکردن ، به قول معروف قوز بالای قوز شده بودن!!!!!
وحسم میگفت خودت رو باز نشسته کن ، بسه دیگه !!!
با خانواده که مطرح کردم اینبار همسرم طرف مشورتم بود وخدا رو شکر همسرم هم موافق بود چون اون میدونست چقدر با این شغلم هر روز اذیت میشم و بر طبق احساسم عمل کردم ودر خواست دادم و خداوند کمکم کرد و به طور معجزه آسایی با بازنشستگی من موافقت شد بخشنامه ای که فقط همون ماهی که من در خواست دادم اعتبار داشت ویک ماه بعد دیگه ، بخشنامه لغو شد😍😍
و من بعد از بیست و پنج سال آزاد شدم واین برام رهایی از زندان بود🤩 وپاداش عمل کردن به حسم البته این رو بگم که خیلی میترسیدم نکنه ،نکنه زیاد داشتم ولی دل رو به دریا زدم و به خدا توکل کردم وخدا من رو هدایت کرد
وحالا بعد از چهار سال از گذشت اون چکنم چکنمها ، من هر روز که میگذره بیشتر از کرده خودم وعمل به احساسم
رضایت دارم و در این مدت هم از لحظه لحظه زندگیم لذت میبرم و چند وقته ، که به مسیری هدایت شدم ،که خدا رو بهتر بشناسم وبر خلاف گذشته که میترسیدم از اینکه میشنوم خدا از رگ گردن به من نزدیکتره احساس خوشحالی وامنیت میکنم
وهر روز به خاطر اینکه به این قسمت از زندگیم رسیدم واقعا خدارو سپاسگزارم
نشان های دریافت شده
به نام خدا
سلام،گیج خوابم ولی برای خدا مینویسم. رب من برای امشب آرزو میکنم که پول تهیه دوره لاغری در ماه رمضان را بهم بدهی.من به بی نهایت بودن تو و ثروتمند بودن تو باور دارم.لحظاتی به ذهنم رسید از کسی پول قرض کنم ولی با خوندن این مطلب یادم اومد قرض جز قانون جهان هستی و زندگی با کمک خداوند نیست.پس فقط از خودت میخوام که هرچه زودتر مثلا تا فردا صبح این پولو بهم بدی من به سریع الحساب بودن تو ایمان دارم.
باسلام خدمت شما استاد عزیز
همه انسانها بر این باور هستند که مشورت گرفتن از دیگران میتونه به اونا کمک کنه و مفید باشه برای رسیدن به هدفی که دارند،اما گاهی هم مشورت گرفتن از آدمهایی که آگاهی کامل رو ندارند باعث ناامیدی در ما میشه و حس میکنیم که برای شروع یک کاری دستمون به اندازه کافی باز نیست،
در این مسیر دست به هر کاری میزنیم که فقط یک جمله قوی مثبت و امیدوار از زبون کسی بشنویم که داریم ازش مشورت میگیریم،
در نهایت هم دوست داریم که موفق و سربلند ز اون بیرون بیایم و بگیم که بله دیدی که همه با من موافق هستند و تصمیم درستی گرفتهام،
اما من تجربه کردم که گاهی هم اینجوری پیش نمیره و دیگران هم میتونن نظر خودشون رو داشته باشند و موافق نباشند،میتونن ما رو ناامید کنند و حتی حمایتمون نکنند که مثلاً نیاز به ادامه تحصیلمون رو کنار بگذاریم یا رانندگی رو کنار بگذاریم داشتن شغل رو کنار بزاریم،استعداد و هنرمون رو کنار بگذاریم و در کل همه خواستههایی که یک زمانی هدفمون بوده رو اید گاهی میتونیم مقصر دیگران رو بدونیم که همیشه با افکاری ناامید وارانه ما رو از برداشتن قدم های شاید حتی کوچک باز داشتند،
اما اینکه هدایت شویم توسط خداوند مورد لطف و رحمت و دریافت نعمتهای الهی قرار بگیریم که شکی در این نیست،،من بسیاری از کارهایم را که دوست داشتم انجام بدم و در عمل کرد به مشکل خوردم یه جایی که دیگه هیچکس امیدی نداشت به مفید بودن اون کار دست نکشیدم و ادامه دادم،من فقط خداوند بود که من را هدایت کرد و بذر امید رو در دلم کاشت،
پس اول از همه باید یاد بگیریم که در ذهن و افکار خودمون ایمان واقعی و توکل و عمل رو پیدا کنیم و بعد بتونیم بر اساس این قانون عملکرد خوبی داشته باشیم،
وگرنه که حرف زدن مشکلی نداره،آدم میتونه با همه حرف بزنه مشورت بگیره اما نتیجه کارمون بسته به عملکرد خودمون داره که چقدر باور داریم پیروز از اون بیرون میایم ،
پس همیشه باید سعی کنیم عمل و ایمان خودمون رو مراقب باشیم و سعی و تلاش خوبی در هر راهی میخوایم شروع کنیم داشته باشیم و بدونیم قدرتی نیرومند به نام قدرت الهی و ایمان و هدایت الهی همیشه برای ما هست تا چیزهای خوبی تجربه کنیم و در راهی که میریم زمین نخوریم و موفق بیرون بیایم،
باتشکرازشما
نشان های دریافت شده
باسلام خدمت استاد عزیزمون که وقت میذارن و دیدگاه های مارو میخونن و همچنین رفقای باحال و پرانرژی مکتب زندگی با کمک خدا
والا ماهمش صددرصد زندگی رو از خدا میخواستیم و همش منتظر بودیم ببینم خدا واسمون چکار میکنه
به نام خداوند
بازهم درسی ناب و عالی👏😍
من هرروز صبح با عشق اومدن به سایت و کسب اطلاعات جدید از خواب بیدار میشم و میگم خداجونم امروز چی برام هدیه داری😊
منم همیشه و همیشششششه به خودم تکیه نکردم و برای هرکاری از بقیه نظر خواستم و همیشه هم ضرر کردم ضرر هم نکرده باشم نتیجه حاصل هم چندان چنگی به دل نزده.
الان با این مطالب متوجه شدم که باید از خداوند کمک بخوایم نه از دیگران و به الهامات خدا توجه کنیم که خداوند الهامی در حد توانمون برامون داره
ممنون استاد بینظر و مهربان😍🙏
نشان های دریافت شده
– و خدایی که در این نزدیکیست.
مواردی در زندگی که با دیگران مشورت کرده اید و کلا از تصمیم خود منصرف شده اید را شرح دهید.تمرینها رو که انجام میدم و برمیگردم به گذشته متوجه میشم چقدر خودمو نمیشناختم.چقدر طلب کمک از دیگران برام الویت بود البته یادگرفته بودم چون توی کتابهای درسی همیشه از مشورت کردن با دیگران زیاد توصیه شنیده بودم.الانم که چند روز گذشته رو مرور میکنم متوجه میشم آدمها از سر لطف و مهربونی میخوان به دیگران محبت کنن و مدام در حال مشورت دادن هستن خود من هم مستثنی نیستم،گاهی به دیگران مشورت میدم کاش به این علم برسم که به زندگی دیگران کاری نداشته باشم.کاش بتونم هر کی ازم نظرخواهی میکنه بهش بگم خودت بهترین مشاور خودت هستی،یادمه روزهای تلخی رو که شروع زندگیم بود و هیچ شناخت کافی از زندگی جدیدم نداشتم و تا مشکلی پیش میومد با برادرزاده م تماس میگرفتم که فلان اتقاق افتاده و نمیدونم چه واکنشی نشون بدم و اونم مثه ی دوست و همراه سعی میکرد منو به آرامش دعوت کنه و راهکارهایی که از دیگران شنیده رو به من بگه که توی نود و هشت درصد مواقع اصلا برام قابل اجرا نبود.یا یادمه وقتی از بیکاری دلم میخواست برای خودم کسب و کاری راه بندازم با همسرم یا اطرافیانم مشورت میکردم بهم بدون معطلی میگفتن تو اینکاره نیستی تو نمیتونی،یا چجوری میخوای جنست رو بفروشی،مغازه نمیتونی باز کنی و …خیلی مورد توی ذهنم هست که با دیگران مشورت کردم و نتیجه ش صفر بوده.
۲- مواردی در زندگی که بعدها دیگران را مقصر کردید که مشورت با آنها باعث رها کردن خواسته و آرزویتان شده است را شرح دهید.خیلی دلم میخواست که دانشگاه برم ولی با اطرافیان و دوستانم مشورت میکردم بهم میگفتن دانشگاه میخوای چیکار؟؟به درد نمیخوره،عمرت رو تلف میکنی،تو که کار به این خوبی داری،پس بهترین جاها با تجربه و انگیزه ت میتونی هر جایی کار کنی ولی الان که از محیط قبلی م دور شدم میبینم من هرچند ناچیز به مدرک دانشگاهیم احتیاج دارم چون توی حقوق و مزایام خیلی به کارم میومد.خیلی از دانشگاه نرفتن به خاطر حرفای دیگران پشیمونم.به خواسته ی قلبیم گوش نکردم و انجامش ندادم.
۳- مواردی در زندگی که بر اساس ایده و احساس خود عمل کرده اید و درحالی که دیگران مخالف تصمیم یا ایده شما بودند در نهایت نتایج عالی کسب کردید را شرح دهید؟یکی از بهترین ایده ای که به ذهنم رسیده و انجامش دادم و حالم خوبه اینه که به سایت اساتید عالیقدر مثه استاد عطار روشن و استاد عباسمنش هدایت شدم و اومدم و از فایلها استفاده کردم و به آرامش عجیبی رسیدم که اگر با عقل خودم و یا توصیه ی دیگران و به زور میخواستم انجامش بدم قطعا ادامه دار نبود ولی مت به ندای قلبم گوش کردم و هر روز انجامشون دادم و الان سه ساله که حال دلم عالیه و هیچ احساس بدی به اطرافم ندارم.حتی بدترین اتفاقات رو تجربه کردم ولی تونستم خودمو بازیابی کنم،مثلا پارسال همین موقعه ها برادرمو از دست دادم و به خداوندی خدا اگه این آموزشها رو نمیدونستم تا چند سال آینده هم حالم بد و بدتر بود و شاید دیت به خودکشی هم میزدم ولی خداروشکر که تونستم با غم از دست دادن کنار بیام.دیگه چی بالاتر از این احساس خوشی هست؟؟؟
۴- نگرش شما درباره سهم ما و سهم خداوند چیست؟ مواردی را در زندگی خود شرح دهید که سهم خود را انجام داده اید و خداوند نیز سهم خودش را انجام داده است و از نتیجه کار راضی بوده اید.تصمیم دارم به امید خدا بچه دار شدم به بچه هام یاد بدم که برای هر اتفاق کوچیکی هم خدا رو صدا کنن تا ببینن چقدر خدا به قشنگی و راحتی براشون قطعات پازل رو کنار هم میچینه و اونا به هدفشون میرسن،من در طول روز هر سوالی که راه حل بخواد حتی برای کوچکترین مسائل میگم خدایا تو بهم بگو چیکار کنم؟؟و خیلی خوشگل و بدون معطلی بهم ایده میده که فلان کار رو انجام بده،یکی از ساده ترین و پیش پا افتاده ترین سوالاتم اینه که خدایا برای همسرم غذا چی درست کنم که لذت ببره،چون همسرم هر غذایی رو نمیخوره و به اصطلاح ایرادگیره ولی به بزرگی خدا قسم که چشم باز میکنم و میبینم دارم غذای باب میلشو آماده میکنم.اگر این سهم خدا نیست پس چیه؟؟اگر این لطف خدا نیست پس چیه؟؟من با انجام این کارهای کوچیک حالمو خوب نگه میدارم و وقتی یکهفته به این شکل میگذره میبینم روز به روز دارم عالیتر میشم.الهی شکر.اگر بتونیم سهم خودمون رو با سوالات ساده از خدا شروع کنیم آخر کار میبینیم که چقدر این خالق بدون دردسر و استرس ما رو به پایان کار رسونده.
۵- نگرش شما درباره بهترین زمان انجام ایده ها چیست؟ ایده هایی که تصور می کردید از زمان آن گذشته یا الان زمان مناسب نیست و اجرا نکرده اید را شرح دهید.از بچگی میشنیدم که میگفتن تا چهل سالگی اگر هر کاری کردی برای به دست آوردن خونه و ماشین و ثروت و رفاه که کردی اگر بعد از چهل سالگیت بخوای کاری رو شروع کنی قطعا بهش نمیرسی،چون دیگه توان مقابله با مشکلات رو نداری،باید بعد از چهل سالگیت بشینی و استراحت کنی و کم کم خودتو برای آخرت آماده کنی ولی الان که خودم چهل سالگی رو رد کردم و اتفاقا چیزی رو هم از نظر مالی به دست نیاوردم متوجه شدم که من تازه دارم پخته تر میشم آگاهیم روز به روز بیشتر میشه پس از حالا به بعد میتونم قدرتمندتر کارهایی که دوست دارمو انجام بدم.به این حرف رسیدم که سن ی عدده و این منم که باید بگم که کجا باشمو چیکار کنم.منمیخوام از حالا به بعد آرام و آهسته زندگیم جلو ببرم و عجله ای برای اتمام زندگیم ندارم.دلم میخواد لذتهای دنیا رو ببرم و حالا حالاها عمر کنم.یادمه میشنیدم که اگر میخوای هنری رو یاد بگیری باید توی جوونی اقدام کنی مثلا خیاطی رو خیلی علاقه داشتم ولی پیگیر یادگیری نبودم تا حدود پنج ساله پیش بر حسب اتفاق توی محل کار خودم ی کلاس خیاطی برقرار شد و منم شرکت کردم اولش از نظر دیگران جالب نبود که توی سن سی و پنج سالگی دارم کلاس خیاطی میرم و ته حرفاشون میگفتن که چی بشه؟؟له در نمیخوره،خیاطی توی سن پایین میتونه کمک حالت باشه برای افزایش روحیه و سرگرمی،تو که نمیخوای برای دیگران خیاطی کنی پس فایده ش چیه؟؟همه تصورشان این بود که نمیتونی ادامه بدی،موقت داری کلاس میری ولی الان که حدود شش سال از اون روزا میگذره من خیلی پیشرفت کردم توی خیاطی و لباسهای عادی و روزمره ی خودمو همسرمو با پارچه های قیمت مناسب به تمیزی خوب که در حد بازاری هست رو میدوزم و اطرافیان از کارم تعریف میکنن.من فقط به ندای درونم که عشق به خیاطی بود گوش کردم.من از خدا درخواست مربی خوب کردم و اونم منو به بهترین بهترینا رسوند.استاد فیروزه ی عزیزم که دستان گرمش رو میفشارم و از داشتنش خدا رو هزار بار شاکرم.الهی شکر
یا حق
نشان های دریافت شده
به نام خدای مهربان و هدایتگر.
من به عمل کردن به هدایت الهی ایمان دارم.
من دستان خداوند هستم،کار خداوند گسترش هست و تنها با عمل کردن به هدایت میتوانم باعث گسترش بشوم. بهتر است در کارها از خدا مشورت بگیریم تا دیگران. الان بهترین زمان تحقق خواسته های من هست. من نمیترسم و از خدای رحمان بهترینها را درخواست میکنم.
مواردی در زندگی که با دیگران مشورت کرده اید و کلا از تصمیم خود منصرف شده اید را شرح دهید.
برای مثال چند سال پیش خواستیم دستگاه آب شیرین بخریم اما مادرم گفت نه شما مستاجر هستید و جا به جایی سخته و ما کلا از خرید آن منصرف شدیم.
۲- مواردی در زندگی که بعدها دیگران را مقصر کردید که مشورت با آنها باعث رها کردن خواسته و آرزویتان شده است را شرح دهید.
من شرکت رفتم یک روز کار کردم و کمی بدن درد داشتم به شوهرم گفتم،گفت اذیت میشی نرو منم نرفتم و بعدا گفتم بدن من خام بود باید بهم انگیزه میدادی نه اینکه بگی نرو اذیت میشی خخخخ یا مثال آب شیرین بالا مادرمو مقصر میدونستم.
۳- مواردی در زندگی که بر اساس ایده و احساس خود عمل کرده اید و درحالی که دیگران مخالف تصمیم یا ایده شما بودند در نهایت نتایج عالی کسب کردید را شرح دهید؟همسرم وقتی میخواست از شرکت دربیاد و بره کار نجاری همه مخالف بودن همه به من میگفتن پشتش واینستا،ولی الآن منو همسرم خیلی راحت تر از قبل هستیم و کلی پیشرفت کردیم. خودمم وقتی کلاس میرفتم پدرم میگفت استادت مرد هست تنها نرو بهش گوش ندادم و الآن کلی در موسیقی موفقم.
۴- نگرش شما درباره سهم ما و سهم خداوند چیست؟ مواردی را در زندگی خود شرح دهید که سهم خود را انجام داده اید و خداوند نیز سهم خودش را انجام داده است و از نتیجه کار راضی بوده اید. مثلا همین دیروز از خودم سوال پرسیدم خدایا چطور میتونم راحت تر دستگاه های موسیقی را بفهمم و درک کنم. درخواست سهم من بود. ایده الهام شده تو یوتیوب سرچ کردن بیات ترک بود و فیلم عالی که بهش هدایت شدم،خداوندا بلافاصله پاسخ داد و منم عمل کردم و نتیجه عالی شد. خداوند همیشه سهمشو به درستی انجام میده.
۵- نگرش شما درباره بهترین زمان انجام ایده ها چیست؟ ایده هایی که تصور می کردید از زمان آن گذشته یا الان زمان مناسب نیست و اجرا نکرده اید را شرح دهید. به نظر من هر زمان که شروع کنی خوبه،ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه هست،هیچگاه معنی نداره زمان خدا بی قید مکان و زمان هست.
۶- مواردی که دیگران اصرار داشته اند الان زمان مناسب برای این کار یا اجرای تصمیم نیست ولی شما بر اساس ایده و الهام قلبی خود تصمیم گرفته اید و نتایج عالی کسب کردید را شرح دهید. من میخواستم ماشین ظرفشویی بخرم به همسرم تاکیید کردم که مادرم نفهمه که نذاره مثل دستگاه آب شیرین میدونستم مخالفت میکنه نه مستاجری و فلان و بهمان. پول پیش و باورهای کمبود پس با همسرم رفتیم خریدیدم و بعد مادرمو در جریان گذاشتیم. نتیجه هم الان من دارم عالی از این نعمت خدا میکنم.
استاد بگم از مشورت کردن کار همسرم جوری شده که به امید خدا و پیشرفت بهتر احتمالا بریم تهران. به مادرم وقتی گفتم،گفت نه و فلان و بهمان و من بجز دوتا بچه کیو دارم بزاری بری و این حرفها خلاصه. اتفاقا همین دیروز بود که من این قسمت مشورت کردن یا نکردن با دیگران را وارد دفترم کردم پس منم دیگه بحثو ادامه ندادم و فقط گفتم شوخی کردم همسرم چند روزی تهران کار داره میره برمیگرده. بعد اومدیم خونه به همسرم گفتم نتیجه مشورت با دیگران میشه سیل انبوهی از نجواهای شیطانی ترس عذاب وجدان نگرانی و دوری از خانواده و… دیگه درمورد تهران رفتن صحبت نمیکنم با کسی و فقط به خدا توکل میکنم و از خدا یاری میطلبم، والسلام. همسرمم تایید کرد و گفت درسته. در نهایت مشورت با دیگران یعنی نرفتن تو دل ترسها و موفق نشدن.