راستشو بخوای، خیلی از ماها بارها و بارها برای لاغر شدن تلاش کردیم 😩، رژیم گرفتیم، ورزش کردیم، عرق ریختیم… ولی آخرش چی؟ نتیجه خاصی نگرفتیم!
در حالی که برای چاق شدن هیچ تلاشی نکردیم 😅
نه رژیم خاصی گرفتیم، نه برنامهای چیدیم، نه زحمتی کشیدیم… خیلی خودجوش و راحت چاق شدیم! 🍕🍰🛋️
چرا برای لاغری باید بجنگیم، ولی چاقی بدون زحمت میاد سراغمون؟
اینجاست که بحث مهم “انتظار چاقی” وسط میاد…
همون چیزی که ناخودآگاه تو ذهنمون جا افتاده و داره جلوی لاغر شدنمون رو میگیره.
چرا لاغر نمیشم؟ تقصیرِ «انتظار چاقی»ه! 🤯
تا حالا چند بار این سؤالو از خودت پرسیدی که:
«واقعاً چرا لاغر نمیشم؟!»

من که خودم سالها با این سوال درگیر بودم! 🌀
با رژیمهای سخت، ورزشهای طاقتفرسا، گرسنگی دادن به خودم… اما بازم خبری از لاغری نبود 😓
در عوض چاق شدنم خیلی راحت بود! هیچ تلاشی نکردم، هیچ فکری نکردم، اصلاً نخوام هم چاق میشدم!
چرا؟ چون ذهنم «انتظار چاقی» داشت! یعنی ناخودآگاهم چاقی رو طبیعی میدونست و لاغری براش عجیب بود.
یعنی اگه در ناخودآگاهمون انتظار چاقی ثبت شده باشه، هرچقدر هم تلاش کنیم، نتیجهای ماندگار نمیگیریم ❌. برای تغییر واقعی در وضعیت جسمی باید اول محتوای ذهن ناخودآگاه رو تغییر بدیم، نه اینکه فقط دنبال رژیم و ورزش باشیم 🏃♂️🥗.
چرا چاقی برات طبیعی شده ⚖️
تا حالا به این فکر کردی که چرا هر کاری میکنی لاغر نمیمونی؟!
چرا یه مدت رژیم میگیری، ورزش میکنی، کلی زحمت میکشی… اما بازم برمیگردی سر خونه اول؟! 😩
دلیلش اینه که توی ذهن ناخودآگاهت، چاقی برات طبیعی شده!
یعنی ذهنت باور داره که “تو آدم چاقی هستی” و همونطور که طبیعت راه خودش رو میره، ذهن هم مسیر خودش رو ادامه میده.
نمیتونی جلوی انتظار چاقی رو بگیری مگر اینکه از ریشه، ذهنتو دوباره برنامهریزی کنی!
🔁 همه کسایی که فقط با رژیم و ورزش میخوان لاغر شن، دارن با طبیعت خودشون میجنگن. و معلومه که این جنگ، خیلی وقتا به شکست منجر میشه…
اگه واقعاً میخوای لاغر شی، اول باید چاقی رو از حالت طبیعی ذهنی خودت خارج کنی.
✋ هر بار که به بدنت نگاه میکنی، به جای اینکه بگی: “من همینهام دیگه!”
باید با خودت بگی: “نه! این بدنِ واقعی من نیست! این اضافه وزنه یه حالت موقتهست!”
همین تغییر نگاه، ذهنو قلقلک میده و آرومآروم انتظار چاقی رو ازش پاک میکنه. 🧽🧠

جنگ نابرابر ذهنی! ⚔️ افکار لاغری در برابر انتظار چاقی
راستشو بخوای، همهی ما ته دلمون دوست داریم لاغر باشیم. حتی اونایی که میگن: «من چاق بودنمو دوست دارم» یا «چاق بودن سبک زندگی منه»…
اینا فقط یه نقابن 😶
چون اگه چاقی واقعا خوشایند بود، اینهمه دردسر و ناراحتی و خجالت و فشار ذهنی باهاش نمیاومد.
🧠 طبیعت بدن انسان تناسب و سبکیه
وقتی بدنمون اضافه وزن داره، مدام داره از راههای مختلف به ما هشدار میده:
زانو درد، خستگی زودهنگام، اعتمادبهنفس پایین، استرس، نگاه سنگین آدما…
یعنی داره فریاد میزنه: «این حالت طبیعی من نیست!»
اما مشکل کجاست؟ 🤔
مشکل اینه که با وجود این همه تمایل به لاغر شدن، انتظار چاقی هنوز توی ذهنمون فعاله!
یعنی چی؟ یعنی هرچقدر فکر لاغر شدن بیاد توی ذهنمون، هنوز یه صدای قویتر از ته ذهنمون میگه:
«تو همیشه چاق بودی، لاغر شدن واسه بقیهس، نه تو!»
و اینجاست که افکار لاغری، مثل یه جرقهی کوچیک، توی طوفان «انتظار چاقی» خاموش میشن 🔥💨
یه اعتراف مهم 😓
منم بارها بعد از اینکه از خودم بدم میاومد یا از دیدن وزنم کلافه میشدم، تصمیم میگرفتم که دیگه تمومه!
میگفتم: «از فردا رژیم، ورزش، دیگه شام نمیخورم، همه چی تموم!»
ولی چند روز بیشتر دووم نمیآورد… چون اون صدای درونی که هنوز منو چاق میدید، قویتر بود.
🧠 اون صدای ذهنی که مدام تکرار میکرد:
«تو همیشه همین شکلی بودی»، «لاغر شدن خیلی سخته»، «همه خانوادهت چاقن»، «سنت بالاست»…
همهی اینا یعنی چی؟ یعنی انتظار چاقی!
حالا چی کار کنیم؟ 🌱
اگر واقعاً میخوای لاغر بشی، باید اول این انتظار ذهنی رو تغییر بدی
باید با تکرار، تصویرسازی، آگاهی و تمرین یاد بگیری که چاقی تو طبیعی نیست، یه حالت موقتهست.
باید ذهنت رو قانع کنی که:
✅ لاغر شدن ممکنه
✅ من میتونم متفاوت باشم
✅ انتظار چاقی دیگه توی ذهن من جایی نداره

🤔 انتظار چاقی یعنی چی اصلاً؟
«انتظار چاقی» یعنی توی ذهنمون داریم آیندهی جسممون رو چاق پیشبینی میکنیم. یعنی حتی قبل از اینکه واقعا چاقتر بشیم، توی ذهنمون تصویر چاقتری از خودمون ساختیم و باورش کردیم!
شاید بگی: «مگه من پیشگوام؟!» 😅
ولی واقعیت اینه که ذهن ما همیشه داره پیشگویی میکنه؛ مخصوصاً درباره خودمون و بدنمون.
و بدتر اینکه بیشتر وقتا این پیشگوییها ناخودآگاهیه!
😩 چرا ذهنمون آینده رو چاق پیشبینی میکنه، نه لاغر؟!
دلیلش خیلی سادهست:
چون ما کلی اطلاعات منفی درباره خودمون، بدنمون و چاقیمون به ذهنمون دادهایم.
مثلاً:
- «چاقی من ارثیه»
- «من چون کمتحرکم چاقم»
- «بدنم سوختوسازش پایینه»
- «بخاطر داروهایی که خوردم چاق شدم»
- «من عین خالهم چاقم، دیگه کاریش نمیشه کرد»
- «من عاشق شیرینیام، نمیتونم لاغر شم»
- «هر بار رژیم گرفتم نتیجه نگرفتم» و…
📌 این جملهها همون اطلاعاتیه که ما به ذهنمون دادیم و ذهن هم بر اساس همینا میاد آیندهی ما رو چاق پیشبینی میکنه!
🧠 اما یه تصمیم لاغری… کافی نیست!
حالا فرض کن یه روز از چاقی خسته میشی و میگی: «دیگه بسه! میخوام لاغر شم!»
خیلی هم عالیه 👏
اما بدون… اون تصمیم فقط یه فکر لحظهایه.
در مقابل کوهی از دلایل ذهنی که سالها چاقی رو برایت توجیه کرده، اون فکر لاغر شدن خیلی بیقدرت و ضعیفه 😕
💬 چرا لاغر نمیشم؟! اینجاست که جواب روشن میشه
چون توی ذهنت:
- چربیهات کهنهن و نمیرن
- چربیهات سفتن و فقط با ورزش سنگین میرن
- انرژی نداری، پس ورزش نمیتونی بکنی
- طبع بدنیت فلانه و لاغر شدن برات سخته و…
این منطقهای شخصی که ذهنمون ساخته، باعث میشن پیشفرض ذهن همیشه این باشه که:
«تو لاغر نمیشی!»
و این میشه همون انتظار چاقی.
✅ راه حل چیه؟
منم دقیقاً مثل تو، سالها این سوال رو تو ذهنم داشتم: چرا لاغر نمیشم؟
تا اینکه با انجام تمرینات «دوره ورود به سرزمین لاغرها» متوجه شدم باید انتظار چاقی رو از ذهنم پاک کنم.
شروع کردم به تغییر دادن این اطلاعات منفی، شروع کردم به ساختن باورهای جدید و مثبت درباره لاغری
و نتیجه؟ 🤩 ذهنم کمکم پیشگوییهاشو عوض کرد!
یعنی دیگه به جای تصور یه آیندهی چاق، شروع کرد به ساختن تصویر منِ لاغر، منِ متناسب!
بدون رژیم، بدون سختی… با ذهنم شروع کردم تغییر کردن 💫
🟢 حالا نوبت توئه…
اگه بتونی «انتظار چاقی» رو بشناسی و تغییرش بدی، اولین قدم بزرگ به سمت لاغری رو برداشتی.

🔁 تغییر فرمولهای ذهنی چاقی
ببین دوست خوبم، یکی از بهترین راهها برای اینکه از انتظار چاقی بیایم بیرون، اینه که ذهنمون رو با شواهد جدید روبهرو کنیم.
یعنی چی؟ یعنی نشونش بدیم: «ببین، آدمایی مثل من بودن که چاق بودن، اما تونستن با ذهنشون لاغر بشن!» 😍
👀 وقتی ما تصاویر و نتایج افرادی رو میبینیم که با استفاده از لاغری با ذهن تونستن شگفتی ساز بشن به آرزوی تناسباندام برسن، یه اتفاق مهم توی ذهنمون میافته:
ذهن میگه:
«اوه! پس میشه! واقعاً میشه لاغر شد بدون رژیم و سختی!» و این یعنی یه قدم بزرگ برای تغییر فرمولهای چاقی ذهن 💥
🎧 گوش کن، باور بساز
برای اینکه بهتر بتونی با مفهوم انتظار چاقی آشنا بشی و یواشیواش این انتظار رو از ذهن ناخودآگاهت پاک کنی، برات یه فایل آموزشی عالی آماده کردم.
تو این فایل درباره این صحبت میکنم که:
- اصلاً چطور چاقی برامون طبیعی شده؟
- چطوری ذهن ما چاقی رو حق مسلم خودش میدونه؟
- و مهمتر از همه: چطور میتونیم این فرمول ذهنی رو تغییر بدیم؟
✅ پیشنهاد میکنم بارها و بارها این فایل رو گوش بدی.
هر بار که گوشش بدی، یه لایه جدید از ذهنت باز میشه و یه تیکه از انتظار چاقی پاک میشه 💫
🌱 یادت باشه تغییر ذهنی، مثل رشد یه دونهست؛ باید بهش نور و آب و توجه بدی تا کمکم از خاک بزنه بیرون و شکوفه بزنه.
و این شکوفهها همون لحظههاییه که حس میکنی: «وااای! دارم بدون زور زدن، لاغر میشم!» 🌟
✍️ تمرین آموزشی 📖
برای تغییر منطق مغزی درباره انتظار چاقی داشتن باید مراحل زیر را دنبال کنید.
مرحله اول:
با پاسخ دادن به پرسشهای مطرحشده میتونید به فرمولهای ذهنی که منطق مغز شما درباره چاقی رو ساخته، پی ببرید. بنابراین توصیه میکنم با دقت و به صورت انشایی به این سؤالها پاسخ بدید:
- چرا تا حالا لاغر نشدی؟
- اگر با رژیم یا ورزش لاغر شدی، چرا دوباره چاق شدی؟
- نگرش تو درباره لاغر شدنت چیه؟ راحت لاغر میشی یا سخت؟
- چه دلایلی از دیگران درباره چاق بودن خودت شنیدی؟
مرحله دوم:
برای ایجاد انتظار لاغری، باید منطقی به خودت ثابت کنی که بدنت توانایی لاغر شدن و لاغر موندن رو داره. حالا با دقت و به صورت انشایی به سؤالهای زیر جواب بده:
- با توجه به دفعاتی که لاغر شدی، اثبات کن که بدن تو توانایی لاغر شدن داره.
- چیزهایی که قبلاً یاد گرفتی و هنوز یادت هست رو بنویس (مثل تعمیرات، موسیقی، نقاشی و …).
- با توجه به توانایی یادگیریات به خودت ثابت کن که: اگر لاغر بشم، میتونم برای همیشه لاغر بمونم.
🎥 نکته مهم: از محتوای ویدیوی آموزشی تمرین بساز و در بخش نظرات سایت، تمرینی که باید انجام بدی رو بنویس.
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
📻 رادیو لاغری
امتیاز 3.86 از 158 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!


سلام
یکی از دلایل چاقی من اینه که من همیشه تمرکز و توجهم میره به سمت اشتباهاتم . رفتارم رو قضاوت می کنم و به جای اینکه بهتر بشم بدتر میشم .
من وقتی همیشه دور غلطهای زندگیم خط می کشم خب مشخصه غلطهای زندگیم بیشتر میشه .
در حالی که من در طول روز کلی کار درست هم انجام میدم اما اونا به راحتی از ذهنم پاک میشه اما اون غلطها توی ذهنم می مونه .
به نظر من افراد ناشکر این مدلی هستند . مثلا خدا این همه نعمت بهشون داده اونا بهش توجهی نمی کنند اما همچین که یه اتفاق بد براشون می افته همش اون رو بزرگ می کنند در موردش حرف میزنند بهش فکر و توجه می کنند .
ولی چرا بیشتر آدما اینجوری هستند ؟ به نظر من علتش اینه که انسان همیشه دلش میخواد کامل باشه . یعنی صفت کمال طلبی انسان هست که باعث میشه همیشه بخواد همه چیز توی زندگی سرجاش باشه .
ولی وقتی انسان به جای کمال طلبی کمال بین باشه به جای اینکه این شخص همیشه در پی کمال باشه کمال در پی او میاد چون او با کمال همنشین هست و بنابراین چیزی که جذب می کنه هم کمال بیشتر هست .
در مورد چاقیم هم دقیقا همینطوره وقتی من مدام توجهم روی چاقیه و روی اشتباهاتم خب چیزی که میاد طرف من و دریافتش می کنم چاقی بیشتره .
من چه نشانی از لاغری در زندگیم میبینم که بخوام لاغر شدن رو جذب کنم .
من باید تغییر روش بدم . سبک زندگیم رو تغییر بدم . چطوری میشه سبک زندگی رو تغییر داد . با تغییر تصحیح کردن زندگی .
اما برای تغییر سبک زندگی ۳ روش وجود داره
روش اول جنبه عمومی تر داره .
مثل شیوه تصحیح کردن املاها
این شیوه همیشه اینطور بود که می اومدن دور کلمه ی غلط خط میکشیدن و درستش رو بالاش می نوشتن و بعد پایین املا سر مشق میدادن و می گفتن چند بار درستش رو بنویس تا یادت بمونه .
خب این روش روی افراد معمولی جواب میداد اما افراد باهوشتر با این شیوه ناامید و افسرده میشدن و غلط هاشون بیشتر میشد . چون کمال طلب هستند و همیشه در پی کمال میرن .
این افراد رو نباید به شیوه ی معمولی غلط گیری کرد .
برای این افراد باید دور کلمات درستشون خط کشید و تاییدشون کرد تا درستهاشون بیشتر بشه
وقتی دور درستهاشون خط می کشیم توجه اونها میره روی درستها و در نتیجه درستهای بیشتری می نویسن .
اما یه دسته ی سوم هم هستن افرادی که فقط میخوان نمره کامل رو بگیرن اینا دیگه جزء تیزهوشان هستند .
به شدت روی کاستی ها توجه می کنند و اغلب با وجودیکه موفقیتهای زیادی در زندگی دارند و اتفاقا همه تعریف و تحسینشون می کنند اما چون بیستشون شده ۱۹.۹۹ و فردی دیگه شده ۲۰ اینا همیشه حالشون بده .
اینجور افراد به دلیل مقایسه حالشون بد میشه . یعنی هم کمال طلبی دسته دوم رو دارند و هم مقایسه می کنند و همیشه میخوان برترین باشند .
بنابراین اتفاقی که می افته اینه که دلشون میخواد همیشه و همیشه ۲۰ بگیرن و استرشون شدیدا آزارشون میده .
چون میخوان همیشه درست باشن .
با این جور افراد نمیشه مثل دسته اول و دوم رفتار کرد .
به این جور افراد باید گفت تو همیشه درستی و همه کارات عالیه و هر چی بنویسی درست می نویسی .
این نگرش نگرش الهی به خودشه . خداوند هیچ وقت عذاب وجدان نمیگیره هیچ وقت خودشو با کسی مقایسه نمی کنه هیچ وقت نمیترسهاز بد عمل کردن او همیشه خودشو تایید و تحسیم می کنه .
خداوند در پایان همه سوره هاش خودش رو تصدیق کرده یعنی نمره ای که به خودش در پایان هر سوره داده بیسته گفته صدق الله العلی العظیم انسانها این رو در پایان سوره ها نوشتن پس یعنی تصدیق کردن که همه رفتارهای خداوند درسته . در حالیکه خداوند خیلی جاها از شیطان و کافرین و اعمال منفی صحبت کرده . خیلی جاها مطلق مثبت صحبت نکرده اما بازم خودش رو تایید و تصدیق کرده و دیگران هم همه میگن که همه ی حرفهای خدا راست و درسته .
دسته سوم که مثال زدم دقیقا این ویژگی خداوند رو دارن افرادی که همیشه باید اونها رو تایید کرد تا اون وقت دید اونها چقدرررر خوش رفتار و درست میشن . پایان همه ی متنهاشون نوشت تو درستی تو بهترینی و هر چی بگی درسته .
چون درست با وجود تو معنا پیدا می کنه . درست رو تو خلق کردی و تو جز درست کار دیگه ای نمیتونی انجام بدی .
رفتار کردن با این دسته ی سوم درست مثل رفتار کردن با خداست .
در عین اینکه خیلی آسونه ممکنه گاهی بسیار سخت باشه .
اما با تایید کاملشون اونها روز به روز جلوه های زیباتر و بیشتری از خودشون رو نشون میدن .
به نظر من انسان باید خودش رو بشناسه و ببینه جزء کدوم دسته است .
در مورد چاقی هم دقیقا باید یکی از این ۳ روش رو با خودش امتحان کنه .
پس با خودش همونجور رفتار کنه .
ببینه جزء دسته اوله که با گرفتن غلطهاش و تکرار تصحیح هاش هربار عملکردش درست میشه ؟
یا ببینه جزء دسته ی دومه که به رفتارهای درستش توجه کنه تا اونها رو بیشتر کنه در زندگیش
یا مثل دسته سومه که همه رفتارهاش رو درست بدونه هر چی داره رو درست ببینه و با تصدیق کردن خودش اعتماد به نفسش رو بالاتر ببره تا مثل خدا روز به روز گسترده تر بشه و جهان های بی نظیری از خودش خلق کنه .
من هر ۳ روش رو در مورد خودم تایید می کنم .
ممکنه یه روز روش اول برام جواب بده مثلا ببینم رفتارهای اشتباهم در طول روز چند تاست . دورشون خط بکشم درستشو بنویسم . هی تمرین کنم تا مثل اون درسته عمل کنم .
یه روز ممکنه دور رفتارهای درستم خط بکشم تا روزهای بعدی هم رفتارهای درستم بیشتر بشه
یه روز ممکنه کلا بخوام مثل خدا عمل کنم و همه رفتارهام رو تصدیق کنم و پایان روز یه صدق الله العلی العظیم به خودم بگم
من هر سه روش رو دوست دارم . دیگه بستگی به حالم داره که کدوم رو اجرا کنم . فکر می کنم مثل یه چرخه است . تمایلم بیشتر بر روش سومه .
فکر می کنم بیشتر روم اثر داشته باشه .
گام ۷
گاهی که به خودم نگاه میکنم، یه حس عجیب دارم. حس میکنم ذهنم تا امروز با من یه جور بازی کرده. باورهای ناخودآگاهم، مثل یه برنامه قدیمی نصبشده، همیشه منو تو همون وزن و همون حالت نگه میداشتن. انگار ذهنم بهم میگفت: «تو لاغر نمیشی، واسه تو خیلی سخته، چاق بودن طبیعت توست .» و من بدون اینکه بفهمم، همه تلاشم برای لاغر شدن رو خراب میکردم.
البته این برنامه ها و باورها رو خودم به ذهنم دادم و اون فقط پردازش می کرده .
اولین چیزی که تو گام هفتم فهمیدم این بود که ذهن و بدنم واقعاً همیشه آماده تغییره، ولی خودم سد میشدم. باور کرده بودم که چاقی یه بخشی از وجود منه، یه هویته انگار. هر بار که رژیم میگرفتم یا یه روش جدید کاهش وزن شروع میکردم، مقاومت درونیم رو حس میکردم. حالا میفهمم این مقاومت نه علیه من بود، نه اینکه من ضعیفم، فقط دفاع ذهنم از باورهای قدیمی بود که مدتها جا خوش کرده بودن.
حس میکنم این باورها مثل یه دیوار بودن که جلوی مسیر لاغری رو گرفته بودن، ولی من همیشه فکر میکردم مشکل از خودمه. فکر میکردم کمکاری کردم، ارادهم ضعیفه. اما الان میفهمم مشکل از همون باورهای ذهنی بود که خودم پذیرفته بودم و حتی نمیدیدمشون.
باورهایی که از بچگی ساخته شدن، از حرفای کوچیک دیگران، جملههایی مثل: «تو همیشه اینقدر چاق خواهی بود»، «لاغر شدن برات سخته»، «تو آدم خوششانسی نیستی تو کاهش وزن» و من می پذیرفتم .
حالا که دارم این مسیر رو طی میکنم، حس میکنم دارم کمکم دیوارها رو میشکنم. قدم اول این بود که بپذیرم این باورها وجود دارن و خودم ، اونها رو پذیرفته بودم. لازم نبود خودم رو سرزنش کنم.
فقط کافی بود بفهمم ذهنم داره یه نقشه قدیمی رو اجرا میکنه و من میتونم یه نقشه جدید بسازم.
یکی از چیزایی که برام خیلی روشن شد این بود که برای چاق شدن لازم نیست کاری کنیم. بدن و ذهن راحت میتونن چاقی رو نگه دارن چون ذهن ما پیشبینی کرده و بدن هم اجرا میکنه. ولی واسه لاغر شدن، باید باورها تغییر کنن.
باید ذهن یاد بگیره که لاغر شدن طبیعی و راحته و من میتونم. یعنی کاری فراتر از رژیم و ورزش، کاری که از درون شروع میشه و کل وجودم رو لمس میکنه.
گاهی که به گذشته نگاه میکنم، میبینم همیشه با خودم جنگیدهم. جنگی که اصلاً لازم نبود. به جای اینکه به بدنم گوش کنم و ذهنم رو هماهنگ کنم، خودم رو مجبور میکردم، تهدید میکردم، محدود میکردم. و البته ذهنم هم مقاومت میکرد. حالا میفهمم تغییر واقعی وقتی اتفاق میافته که ذهن و بدن هماهنگ باشن. وقتی ذهن باور کنه لاغر بودن طبیعیه، بدن هم بدون فشار شروع به هماهنگی میکنه.
فهمیدم من وقتی به مسائل منفی در زندگیم توجه می کنم و ارتعاش خودم رو در مدارهای منفی نگه میدارم مدار منفی برای من چیزی جز درد و وحشت و اضطراب و سیاهی و نومیدی نداره . فکرم منفی احساسم منفی و چون غذا ماده ای برای حیاته تمایل من برای مراقبت از من دائما روی مصرف غذا بود تا از من در برابر این فضای منفی نگه داره .
اما وقتی دیگه خوبیها رو ببینم به خودم و اصل وجودم توجه کنم خودمو دوست داشته باشم فکر منفی نکنم حرف منفی نزنم برعکس حرف و فکرم رو مثبت نگهدارم تا جاییکه در توان دارم این فضای مثبت درونی ارتعاش خوب در من ایجاد می کنه . دنیای تاریک درونم روشن میشه . احساس خوبی پیدا می کنم زندگی رو خوب میبینم . شاکر میشم و این فضا به بدنم انتقال پیدا می کنه بدنم از ترسها نجات پیدا می کنه خود به خود میل من به ذخیره انرژی کم میشه مدام در حال لذت بردن از زندگی هستم دیگه تنها لذتم غذا نیست . دیگه تنها پناهم غذا نیست . یه حس امنیت درونی پیدا می کنم که این حس بدنم رو لاغر میکنه و بدنم چون دیگه در ترس و اضطراب و دلهره نیست نیازش به ذخیره کردن انرژی کم و کمتر میشه .
تو این مسیر فهمیدم باید به ذهنم آرامش بدم. باید به خودم نشون بدم لاغر شدن نه تنها سخت نیست، بلکه میتونه لذتبخش باشه. وقتی باورهای قدیمی رو با شواهد جدید جایگزین میکنم، یه حس عجیبی تو بدنم شکل میگیره. یه حس سبکی، آزادی، انگار همه سلولهام میدونن من آمادهم تغییر کنم.
هر روز تمرین میکنم باورهای جدید رو تکرار کنم. جملاتی مثل: «من لاغر شدن رو دوست دارم»، «لاغر شدن برای من راحت و طبیعیه»، «من شایسته وزن دلخواهم هستم». وقتی این جملات رو میگم، حس میکنم ذهنم نور میگیره و تاریکی باورهای قدیمی کمکم ناپدید میشه.
یکی از تمرینای باحالی که برام خیلی تاثیر داشت، دیدن خودم تو ذهنم به شکل لاغر و سبک بود. نه فقط دیدن، بلکه حس کردن. حس اینکه بدنم سبک و راحته، حرکتام روانه، نفس کشیدن آسونه و انرژیام بیشتره. این تمرین ذهنی مثل یه جرقه کوچیک بود که کمکم شعله میکشه و همه باورهای منفی رو میسوزونه.
همچنین فهمیدم مقاومت ذهن، نشونه اهمیت تغییره. هر بار حس میکنم ذهنم تو مقابل باورای جدید مقاومت میکنه، به جای عصبانیت، مینشینم و باهاش حرف میزنم. به ذهنم میگم: «میدونم برات جدیده، میدونم عادت داری به مسیر قدیمی، اما میتونیم با هم هماهنگ بشیم.» و وقتی این حرفو از درون میزنم، حس میکنم دیوارها کمکم ترک میخورن.
یه بخش دیگه این گام، توجه به جزئیات کوچیک زندگیه. لحظههایی که بدنم حس خوبی داره، وقتی غذایی میخورم و لذت میبرم، وقتی حرکت میکنم و حس سبکی دارم. اینا شواهدیه که ذهن میتونه باور جدید رو تقویت کنه. ذهن با دیدن این شواهد میفهمه لاغر شدن نه تنها ممکنه، بلکه تجربه واقعی و ملموسه.
حالا حس میکنم دیگه لازم نیست با جنگ و تلاش شدید مسیر رو طی کنم. دیگه لازم نیست خودم رو محدود کنم یا از خودم انتظار غیرواقعی داشته باشم. کافیه باورهای ذهنیام رو با حس واقعی و عمیق هماهنگ کنم و بذارم بدن هم مطابق اون عمل کنه.
کافیه فقط تغییر کنم . یه تغییر راحت .
گاهی تو تنهایی، وقتی به خودم نگاه میکنم، میگم: «من میتونم لاغر باشم. من شایسته این سبک زندگیام. من سزاوار این حس راحتی و سبکیام.» و این جملات، فقط تو ذهنم نمیمونن، تو بدنم هم حس میشن. انگار همه سلولها از این باور جدید خوشحالن و آماده تغییرن.
میدونم این مسیر یک شبه اتفاق نمیافته، ولی هر روز که با خودم مهربونم و باورای جدید رو تکرار میکنم، حس میکنم بدنم سبکتر میشه. هر بار که ذهنم مقاومت میکنه، بیشتر میفهمم این مقاومت فقط یه خاطره قدیمیه که دیگه قدرت قبل رو نداره.
در نهایت، مهمترین چیزی که از این گام یاد گرفتم، اینه که لاغری فقط یه موضوع جسمی نیست. لاغری یه تغییر درونیه، یه هماهنگی بین ذهن، بدن و احساساته. وقتی ذهنم باور داره و قلبم آمادهست، بدنم هم بدون هیچ فشار و سختی تغییر میکنه. و این حس، ارزش همه تلاشهای قبلی و ناامیدیها رو داره.
با این درک، حالا میتونم هر روز با آرامش و اعتماد به نفس بیشتر، قدم تو مسیر لاغری بذارم. میتونم باور کنم که وزن دلخواهم نه یه هدف دور، بلکه یه واقعیت نزدیکه. و حس لذت، سبکی و آزادی که با این باورها تجربه میکنم، انگیزهم رو برای ادامه مسیر دوچندان میکنه.
تمرینات
مرحله اول:
۱- چرا تا حالا لاغر نشدی؟
وای، وقتی به این سؤال فکر میکنم، یه حس عجیب میاد سراغم. انگار همیشه یه صدای توی ذهنم بوده که میگفته: «تو نمیتونی، برات سخته، این کار به دردت نمیخوره.»
و من بدون اینکه واقعاً بفهمم، گوش دادم. نه که نخوام لاغر بشم، نه! خیلی وقتها تلاش کردم، رژیم گرفتم، ورزش کردم، ولی همیشه یه جایی گیر میکردم. تازه بعدش میفهمم دلیل اصلی فقط همون باورای قدیمی ذهنم بوده. باورهایی که انگار از بچگی تو ذهنم نشسته بودن، مثل یه برنامه خودکار.
مثلاً یادمه وقتی بچه بودم، بزرگترها به من میگفتن: «تو همیشه اینقدر چاق میمونی.» یا وقتی تو جمع غذا میخوردم، بعضیها انگار با نگاهشون بهم میگفتن «تو زیادی خوردی، همیشه همینجوری میمونی.» اینها خیلی کوچیک بودم ولی تو ذهنم حک شده بودن، و من حتی نمیدونستم. بعد، هر بار که رژیم میگرفتم و یه چند کیلویی کم میکردم، ذهنم همون ترسها و باورها رو دوباره فعال میکرد و من دوباره برمیگشتم به همون وزن قبلی.
حس میکنم تا حالا لاغر نشدم چون ذهنم هنوز نمیخواست باور کنه که من میتونم. ذهنم باور کرده بود چاقی یه بخشی از هویتمه، و وقتی ذهن یه چیز رو باور کنه، بدن هم همون رو اجرا میکنه. من تمام تلاشها رو کردم ولی با ذهن هماهنگ نبودم. تازه وقتی اینو فهمیدم، یه حس آرامش عجیبی پیدا کردم. یعنی دیگه خودم رو سرزنش نمیکنم، میفهمم که مشکل از باورهای ناخوداگاه ذهنم بوده که ازشون خبر نداشتم .
—
۲ـ اگر با رژیم یا ورزش لاغر شدی، چرا دوباره چاق شدی؟
آره، این یکی خیلی دردناکه… هر بار که چند کیلویی کم میکردم، یه حس غرور کوتاه داشتم و بعدش… دوباره برگشت. واقعیتش اینه که بدن من توانایی تغییر داشت، ولی ذهنم هنوز باور قدیم رو نگه میداشت. باور اینکه «تو نمیتونی لاغر بمونی» یا «لاغر شدن فقط موقتیه».
حس میکنم هر بار رژیم یا ورزش میکردم، بدنم طبق برنامه عمل میکرد، ولی ذهنم یه جور مقاومت نامرئی میکرد. انگار سلولهای بدنم از ذهنم دستور میگرفتن و ذهن میگفت: «نه، دوباره باید همون باشیم.» و من بدون اینکه بفهمم، دوباره چاق میشدم.
یه چیز دیگه هم هست: همیشه تلاشهایم روی محدودیت و اجبار بود. یعنی بیشتر حس میکردم باید خودمو کنترل کنم، نباید بخورم، نباید لذت ببرم. ولی ذهنم این اجبار رو دوست نداشت. نتیجهش این میشد که حتی وقتی لاغر میشدم، یه بخشی از وجودم هنوز مقاومت میکرد و دوباره برمیگشتم به عادت قدیمی.
حالا که دارم مسیر ذهنی لاغری رو طی میکنم، میفهمم: مشکل فقط غذا یا ورزش نبود، مشکل باورهای ذهنی بود. من باید باور کنم بدنم توانایی داره لاغر بمونه و من شایسته این حس سبکی و راحتی هستم.
—
۳ـ نگرش تو درباره لاغر شدنت چیه؟ راحت لاغر میشی یا سخت؟
اگه راستشو بخوای، همیشه فکر میکردم سخته. ذهنم یاد گرفته بود که لاغر شدن یه مسیر پر از محدودیت و دردسره. حتی وقتی چند کیلویی کم میکردم، ذهنم فوری یادآوری میکرد: «این موقتیه، دوباره برمیگرده.»
ولی الان حس میکنم باید یه تغییر ریشهای داشته باشم. لاغر شدن نباید سخت باشه، نباید جنگ و اجبار داشته باشه. باید حس سبکی و راحتی باشه، یه تجربه لذتبخش. وقتی ذهنم اینو باور کنه، بدنم هم خودش رو با این باور هماهنگ میکنه.
حس میکنم نگرش واقعی من الان داره کمکم عوض میشه. دارم یاد میگیرم که لاغری یه فرآیند طبیعی و آرامه، نه یه کار سخت و اجباری. وقتی اینو حس کنم، دیگه نیازی به جنگ با خودم ندارم، همه چیز راحتتر پیش میره.
—
۴ـ چه دلایلی از دیگران درباره چاق بودن خودت شنیدی؟
باید بگم، خیلی دلایل کوچیک ولی تاثیرگذار بودن. بعضی وقتها خانواده میگفتن: «تو زیادی خوردی، باید کمتر بخوری.» یا دوستان نیشخند میزدن و میگفتن: «باز هم چاق شدی!» اینها شاید به نظر کم اهمیت باشن ولی تو ذهن من یه جایگاه پیدا کرده بودن.
این دلایل باعث شدن من ناخودآگاه باور کنم چاقی یه قسمت جدانشدنی از منه. حتی وقتی خودم دوست داشتم تغییر کنم، ذهنم هنوز اون حرفها رو به خاطر میآورد و مانع میشد.
ولی الان دارم یاد میگیرم که این حرفها فقط خاطرهن، واقعیت نیستن. من میتونم باور جدید بسازم و بدنم رو با این باور هماهنگ کنم.
مرحله دوم:
۱ـ با توجه به دفعاتی که لاغر شدی، اثبات کن که بدن تو توانایی لاغر شدن داره؟
وای، وقتی به این فکر میکنم، یه حس عجیبی بهم دست میده. یعنی واقعاً بدن من چند بار خودش رو ثابت کرده که میتونه لاغر بشه. حتی اگه دوباره برگردم به وزن قبلی، اما همین که تونستم کم کنم یعنی توانایی وجود داره. انگار بدنم همیشه آماده بوده، فقط ذهنم باید هماهنگ میشد.
مثلاً یادمه وقتی اون چند کیلویی کم کردم، بدنم خودش واکنش نشون داد: لباسها راحتتر شد، حرکتم روانتر شد، حس سبکی داشتم. این نشونهها ثابت میکنن که بدنم واقعاً میتونه تغییر کنه. حتی وقتی دوباره برگشتم، این تجربه هنوز توی سلولهام باقیه. بدنم این توانایی رو فراموش نمیکنه، فقط ذهنم باید باور کنه که این بار ماندگار میشه.
حس میکنم الآن وقتشه با خودم حرف بزنم و به ذهنم بگم: «ببین، بدن تو توانایی داره. بارها ثابت کردهای، این فقط یه مسیر طبیعیه.» وقتی اینو باور کنم، بدنم خودش هماهنگ میشه و دیگه نیازی به اجبار و فشار نیست.
—
۲ـ چیزهایی که قبلاً یاد گرفتی و هنوز یادت هست رو بنویس (مثل تعمیرات، موسیقی، نقاشی و …)
وقتی به این فکر میکنم، یه حس غرور پیدا میکنم. من قبلاً خیلی چیزا یاد گرفتم و هنوز یادمه: آشپزی، خیاطی، یه تیکه نقاشی، خطاطی، آرایشگری ، حتی یادگیری یه مهارت توی درسها. همه اینها ثابت میکنن که من توانایی یادگیری و پیشرفت دارم. البته همه ی اینها در حد خودمه . حتی راه رفتن، حرف زدن ، گوش کردن ، درک کردن، زندگی کردن و …
البته همه ی اینها در حد برطرف کردن نیازهای خودمه نه در حد پیشرفته مثلا راه رفتن بلدم ولی دونده نیستم یا خطم خوبه ولی خطاط ماهر که آموزش بده به دیگران نیستم یا مثلا حرف زدن بلدم اما فقط به زبان فارسی اونجور که چند تا زبان بلد باشم نه . یا خیاطی بلدم اما مثلا لباس عروس تا حالا ندوختم و …
دقیقا لاغری هم برام در همین حده . یعنی من میخوام در حد نیاز خودم لاغر بشم که سبک بشم بتونم کارهامو راحتتر انجام بدم . یه جا مهمونی میرم ترس از صحبت دیگران در مورد اندامم نداشته باشم . در حدی که گلیم خودمو از آب بکشم بیرون .
این خودش یه مدرک بزرگه برای ذهنم: اگه تونستم این مهارتها رو یاد بگیرم، حتماً میتونم بدنم رو با وزن دلخواهم هماهنگ کنم و برای همیشه لاغر بمونم. ذهن من با دیدن شواهد گذشته متقاعد میشه که من توانایی تغییر دارم و اصلا هم نمیخوام خودمو اذیت کنم .
حس میکنم وقتی این مهارتها رو به یاد میارم، یه انرژی درونی بهم دست میده. انگار ذهنم میگه: «اگه میتونی یه هنر یاد بگیری یا یه نقاشی بکشی، میتونی خودت رو لاغر نگه داری.» این حس اعتماد به نفس، خیلی قویه و مسیر لاغری ذهنی رو برای من هموار میکنه.
—
۳ـ با توجه به توانایی یادگیریات به خودت ثابت کن که اگر لاغر بشی، میتونی برای همیشه لاغر بمونی
حالا میرسیم به بخش واقعاً مهم: ذهن من باید باور کنه که موندگاری لاغری ممکنه. وقتی به توانایی یادگیری خودم فکر میکنم، حس میکنم هیچ چیز غیرممکن نیست. من یاد گرفتم مهارتهای جدید رو میذیرم، ممکنه اشتباه کنم، اما اصلاح می کنم و پیشرفت می کنم. پس چرا نتونم همین روند رو برای بدنم هم اجرا کنم؟
حس میکنم وقتی اینو به خودم میگم، یه آرامش عجیب توی بدنم شکل میگیره. ذهنم کمکم میفهمه که لاغری فقط یه تجربه کوتاه نیست، یه مسیر پایدار و واقعی میتونه باشه. دیگه ترس از بازگشت وزن نیست، چون میدونم بدنم و ذهنم این توانایی رو دارن که هماهنگ باشن و من سبک بمونم.
این باور جدید باعث میشه دیگه رژیم و فشار و اجبار برای من معنا نداشته باشه. فقط کافیه با خودم مهربون باشم، باورها رو تکرار کنم و تجربه کنم که بدنم واقعاً میتونه لاغر بمونه.
تمرین من از ویدیوی «تغییر انتظار چاقی»
بعد از دیدن این ویدیو، یه چیزی توی وجودم عوض شد. تا قبل از اون، همیشه فکر میکردم بدنم مشکل داره، یا باهام لج کرده که چرا تغییر نمیکنه. اما الان فهمیدم بدنم فقط داره به همون چیزی واکنش نشون میده که من ازش انتظار دارم. اگه انتظار چاق بودن دارم، همونو برام میسازه. اگه انتظار سبک شدن داشته باشم، خودش رو با اون هماهنگ میکنه.
خیلی برام جالب بود که تا حالا بیشتر از اینکه منتظر لاغر شدنم باشم، منتظر ثابت موندن چاقیم بودم. همیشه ته دلم یه جمله تکرار میشد که “من همیشه همینجوریم، وزنم تغییر نمیکنه”. و خب بدنم هم همون باور رو اجرا میکرد.
اما حالا تصمیم گرفتم از همین لحظه، انتظارم رو تغییر بدم. دیگه انتظار چاق بودن ندارم. از این به بعد انتظارم سبکیه. انتظار دارم بدنم خودش رو تنظیم کنه، سبکتر بشه، راحتتر بشه، چون من دارم هر روز با خودم مهربونتر میشم.
تمرین من اینه:
۱. هر صبح که بیدار میشم، جلوی آینه میایستم و با لبخند به خودم میگم:«من دارم سبک میشم. بدنم داره به اندازه طبیعی خودش برمیگرده. من منتظر تغییرای قشنگم.»
۲. هر بار که میخوام چیزی بخورم، قبل از خوردن، به بدنم میگم:«مرسی که فقط به اندازه نیازت جذب میکنی. من بهت اعتماد دارم.»
۳. هر شب قبل از خواب، چشمهامو میبندم و تصور میکنم که دارم توی یه بدن سبک، راحت و متعادل نفس میکشم. با خودم میگم:«بدنم، من ازت انتظار سبکی دارم. چون تو همیشه به من گوش میدی.»
این تمرین برای من یه شروع جدیده. چون از درون دارم شروع میکنم، از باورم، از انتظارم. احساس میکنم همین الان هم یه تغییری درونم شکل گرفته. دیگه با بدنم نمیجنگم، فقط باهاش هماهنگ میشم. حس میکنم هر روز یه قدم به سبک شدن نزدیکتر میشم، نه به خاطر رژیم یا اجبار، بلکه چون ذهن و بدنم دارن همصدا میشن.