لاغری با رژیم غذایی، رایجترین راهیه که بیشتر افراد چاق برای کم کردن وزن بهش پناه میبرن.
فرقی نمیکنه چند سالمونه یا چند بار تصمیم به لاغری گرفتیم، تقریباً همهمون حداقل یه بار با یه رژیم غذایی سخت، چالشهامون رو شروع کردیم… و خب بلافاصله هم فهمیدیم که چقدر سخته! 😩🥄
توی این مقاله میخوایم خیلی صادقانه و علمی دربارهی لاغری با رژیم غذایی حرف بزنیم؛ اینکه چرا با وجود تلاش زیاد، این روش اغلب ما رو به مقصد نمیرسونه و گاهی حتی دورترمون میکنه.
لاغری با رژیم غذایی؛ واقعاً جواب میده؟ 🤔🥦🏃♀️
اگه از هر آدمی توی این دنیا بپرسی: «به نظرت چجوری میشه لاغر شد؟» تقریباً مطمئن باش که جوابش یه چیزه:
باید بری سراغ رژیم غذایی و در کنارش هم ورزش کنی! تا شاید لاغر بشی 🍽️💪

فرقی هم نمیکنه از یه آدم چاق بپرسی یا یه آدم لاغر. خیلیها باور دارن که لاغری با رژیم غذایی و ورزش تنها راه نجاته! 😅
راستش این طرز فکر از یه جای خیلی قدیمی میاد. شاید قرنهاست که ذهن بشر با این ایده درگیره که برای لاغر شدن، باید کمتر بخوریم و بیشتر بدویم. 🕰️👣
و خب، اگه بخوایم منطقی نگاه کنیم، به نظر میرسه که حرف حسابیه. بالاخره کسی که اضافهوزن داره، طبیعیه که فکر کنه با کمخوردن و تحرک بیشتر میتونه به تناسب اندام برسه. 📉🏃♂️
اما پشت این تفکر یه باور خیلی قویتر خوابیده که خیلیها حتی بهش فکر نمیکنن:
ما از ته دل باور کردیم که چاقی یعنی زیاد غذا خوردن! 🍔➡️⚖️
و وقتی این باور ریشهدار تو ذهنمون شکل گرفته، طبیعیه که ذهنمون فکر کنه راه حلش هم سادهست: «بخور کمتر، لاغر شو!»
همینه که باعث شده خیلیها برای رسیدن به اندام ایدهآل، دلشون رو به لاغری با رژیم غذایی خوش کنن… حتی اگه بارها شکست خورده باشن. 🌀🥲

چرا لاغر نمیشم؟! 🤷♀️🥺
راستش خیلی وقتا دلیل اینکه لاغر نمیشیم، نه توی بدنمونه، نه توی ژن یا متابولیسم… بلکه ریشهش توی نگرش و افکاریه که نسبت به «لاغری با رژیم غذایی» داریم. 🧠🍽️
اگه یه نگاهی به آدمهایی بندازیم که اضافهوزن دارن و کلی رژیم گرفتن، میبینیم خیلیهاشون با اطمینان میگن که رژیم جواب نمیده! اما با این حال، باز هم میرن سراغ یه رژیم جدید، یه برنامهی غذایی تازه… چرا؟
چون دنیا از بچگی توی گوشمون خونده که:
اگه میخوای لاغر شی، باید بری سراغ رژیم غذایی گرفتن! 📋🥗
🔑 قدم اول برای رسیدن به تناسب اندام واقعیه اینه که با خودت رو راست باشی و قبول کنی که:
❌ با لاغری با رژیم غذایی نمیتونی برای همیشه لاغر بمونی.
💡 اما چطور بفهمی واقعاً این باور توی وجودت نشسته؟
اون لحظهای که دیگه حتی فکری هم به رژیمهای غذایی نمیکنی… همون لحظهایه که بدونی راهتو پیدا کردی. ✨🛤️
اما یه نکته مهمتر هم هست: باید به رفتارهای روزمرهات نگاه کنی.
آیا هنوز با غذاها مثل یه رژیمباز حرفهای برخورد میکنی؟ 🙈 مثلاً هنوز کالری میشمری؟ با عذاب وجدان شیرینی میخوری؟ تهدلت از غذا خوردن میترسی؟ 😬
اگه جوابت «آره» باشه، یعنی هنوز ته دلت باور داری که «لاغری = رژیم»
و اینجاست که چرخهی تلخ شروع میشه…
✅ ممکنه یه مدت با رژیم، خودتو کنترل کنی و وزنت بیاد پایین…
اما به محض اینکه رژیم تموم شه، درست مثل فنر فشردهشدهای که رها میشه، وزنت با سرعت نور برمیگرده سر جاش! ⚡⚖️
🔥 پس دوست خوب من، اگه واقعاً دنبال یه تغییر واقعی توی بدنتی، اگه میخوای یه جسم تازه بسازی و یه زندگی نو شروع کنی…
از امروز یه قول مهم به خودت بده:
دیگه دنبال رژیم نباش! چون لاغری با رژیم غذایی فقط یه بازی باخت باخته! 🎭🚫
رژیم نهتنها به درد لاغری دائمی نمیخوره، بلکه باعث ناامیدی، سرخوردگی و کماعتمادبهنفسی هم میشه… و من اینو از تجربهی سالها چاقی خودم و هزاران آدمی که همراه تناسب فکری بودن با گوشت و پوست لمس کردم. ❤️👣
توی این آموزش باهات درباره تأثیر رژیمها، تجربههای تلخشون و راهکارهای واقعی برای لاغری پایدار حرف میزنم… با من همراه باش 🌱✨
🎯 حقیقت علمی پشت چرخهٔ معیوب لاغری با رژیم غذایی!
خیلی از ما فکر میکنیم اگه فقط یه رژیم غذایی خوب پیدا کنیم و مدتی رعایتش کنیم، میتونیم برای همیشه لاغر بمونیم. ولی علم میگه: لاغری با رژیم غذایی بهتنهایی، جواب بلندمدت نداره! 🚫🍽️
تحقیقات منتشرشده در مجله آمریکایی تغذیه بالینی نشون میدن:
📉 بیش از ۵۰٪ وزنی که با رژیم کم شده، در عرض دو سال برمیگرده!
📈 و بعد از ۵ سال، بیشتر از ۸۰٪ وزن کاهشیافته دوباره اضافه میشه!
یعنی چی؟ یعنی لاغری با رژیم غذایی شبیه یه دوچرخهثابته:
خیلی تلاش میکنی، ولی آخرش همونجایی که بودی وایسادی! 😤🚴♀️

شناسایی باورهای مخفی چاقی و اصلاح آنها 😍🧠
راستش یه چیزی هست که همهی ما خوب حسش کردیم…
اون کلمهی سنگین و محدودکننده: «رژیم لاغری» 😖
یه ترکیب ترسناک که بوی محدودیت، درد و رنج میده… نه آزادی، نه شادی!
من خودم سالها توی دام این باور افتاده بودم که:
اگه میخوای لاغر شی، باید بری سراغ لاغری با رژیم غذایی! 📉🍽️
❗و خب این باور غلط، کمکم توی ذهنم جا خوش کرد و تبدیل شد به یه دستورالعمل همیشگی برای لاغر شدن.
حالا فکر کن با همین باور بخوای وارد مسیر لاغری با ذهن بشی… معلومه که نتیجه نمیگیری! چون ذهنت طبق همون فرمول قدیمی کار میکنه و هی تلاش میکنه دوباره پرتت کنه سمت یه رژیم جدید… 😩
🧠 ذهن ما همیشه طبق برنامهای که بهش دادیم عمل میکنه.
برای همینه که وقتی تصمیم میگیری رژیم بگیری، ذهنت شروع میکنه به طراحی سناریوهای لاغری با رژیم غذایی مختلف:
«از فردا شروع کن… امروزو بیخیال شو!»
«کمتر بخور… اصلاً بذار فلان چیزو با سالاد جایگزین کن!»
😵💫 این جنگهای ذهنی خستهمون میکنه!
نتیجهاش چیه؟ اینه که آخرش ذهن میبره و ما میبازیم… و بعد از هر باخت، یه چیزی توی ما میشکنه.
ارادهمون… اعتماد به نفسمون… باور به تواناییمون… 💔 و هر چی بیشتر شکست میخوریم، بیشتر به خودمون میگیم:
«من نمیتونم! من اراده ندارم!» 😔
✨ تنها راه موندگار برای لاغری، «لاغری با ذهن» هست.
وقتی اون فشار و اجبار رژیم رو از ذهنمون برمیداریم، یه اتفاق عجیب و دلنشین میافته:
🌈 با لذت غذا میخوریم… 😌 حرص و ولع از بین میره… 🍃 ترس از خوردن کم میشه… و کمکم رفتار غذاییمون برمیگرده به تعادل طبیعی بدنمون.
دیگه غذا خوردن یه نبرد نیست، یه لذت متعادل و آگاهانهست.

ترس از خوردن، بزرگترین دروغ ذهن ماست! 🚫🍩🍟
کی از مخربترین باورهایی که سالها ذهن ما رو به زنجیر کشیده، اینه:
«غذاها چاق میکنن، پس باید ازشون بترسی!» 😱
از وقتی یادمون میاد، از همه طرف بهمون گفته شده:
- نخور!
- این چاقت میکنه!
- اون مضره!
- فقط فلان چیزو بخور… این یکی رو نخور! 😖
👈 نتیجه؟
ذهن ما، ترس از خوردن رو مثل یه نرمافزار سمی نصب کرده! انگار هر بار که یه شیرینی یا غذای خوشمزه میبینیم، یه آژیر خطر 🚨 توی مغزمون به صدا درمیاد!
اگه موقع خوردن، یه صدای درونی میگه:
«وای این چاقم میکنه» یا «نخور نخور، ضرر داره»
باید همون لحظه به خودت یادآوری کنی:
✨ «من قویتر از ترسهام هستم! غذا دشمن من نیست… من تصمیمگیرندهام!»
نکته: غذا وقتی ما رو چاق میکنه که با ترس، ولع و استرس بخوریم.
موفقیتها و چالشهاتو در طول روز بنویس:
✅ به موقع خوردی؟ ثبتش کن.
✅ بهاندازه خوردی؟ آفرین بهت!
❌ پرخوری کردی یا هلههوله؟ اونم بنویس… بدون قضاوت، فقط آگاهانه! ✍️
این کار باعث میشه کمکم الگوهای غلطت رو بشناسی و ذهنتو اصلاح کنی.
یادت باشه 💡
ترس از خوردن، یه دروغ بزرگه که ذهن ما سالها بهش باور داشته…
ولی تو میتونی با آگاهی، قدمبهقدم این دروغو از ذهنت پاک کنی و بهجاش آزادی، لذت و تعادل غذایی رو جایگزین کنی 💫
اینجا دقیقا نقطهایه که لاغری با رژیم غذایی دیگه یه شکنجه نیست… میشه یه همراه، یه فرصت برای آشتی با بدن، یه راه عاشقانه برای زندگی نو 🌿
✨ از امروز شروع کن: بجای فرار از غذا، یاد بگیر چطور عاشقانه باهاش رفتار کنی… نه برای چاقی، نه فقط برای لاغری، بلکه برای آرامش و آگاهی خودت ❤️
و اگه میخوای نسخهی ساده، واقعی و انسانی خودت رو پیدا کنی، دوره «ورود به سرزمین لاغرها» آمادهست تا قدمبهقدم با تمرینات عملی و آگاهی ذهنی، تو رو از افکار چاقی رها کنه و مسیر لاغری با رژیم غذایی رو برایت لذتبخش و پایدار کنه! 🌸💛
🌟 بخش تمرینی: خودت را بشناس! 🌟
حالا که فهمیدی لاغری با رژیم غذایی به تنهایی راهحلی پایدار نیست، وقتشه به خودت و رابطهات با غذا بیشتر دقت کنی.
از خودت بپرس:
آیا من به خاطر ترس از چاق شدن، جلوی خودم رو میگیرم؟
آیا وقتی گرسنهام، واقعا به احساسات بدنم گوش میدم یا فقط طبق عادت غذا میخورم؟
تمرین: چند روزی به احساسات گرسنگی و سیریت توجه کن و بدون قضاوت فقط ثبت کن. ببین چه اتفاقی میافته و چطور میتونی با آرامش و آگاهی به بدنت احترام بذاری.
اگر سوالی داشتی یا تجربهای از لاغری با رژیم غذایی میخوای به اشتراک بذاری، حتما در بخش نظرات بنویس تا همدیگه رو بیشتر حمایت کنیم! 😊👇
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
📻 رادیو لاغری
امتیاز 4.19 از 225 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

نشان های دریافت شده
Zary.Ahmadi
با درود گام (۶) لاغری با رژیم غذایی : راهی که هیچوقت جواب نداد
یکی از باورهای اشتباهی که در ذهن ما از طریق خانواده و رسانه ها ثبت و برنامه ریزی شده اینه که غذاها چاق می کند و این باور اشتباه باعث شد که از خوردن بترسم . فلسفه رسانه ها و یا خانواده این بود که کم بخور. بیشتر تحر ک کند و ورزش تا حدی که چک چک عرق بریزید یا فلان خوراکی چاق می کند یا فلان خوراکی برات مضره و خلاصه با تمام تلاش ها و ستیزها در تمام این سالها به وزن ایده الم نرسیدم و این اندیشه و رفتار در من ،که باید برای لاغری سخت بجنگید باعث شده بود که هر چی را می خواستم بخورم نگران از چاقی بودم تمام خوراکی هایی که خوردن آن برای بدن مفید و موثر است را نمی خوردم یا اگر می خوردم با نرس و نگرانی بود یعنی می شه گفت هیچ وقت در آرامش و رها از استرس غذا نخوردم !چون نگران چاق شدن بودم
ایا من به خاطر ترس از چاق شدن جلوی خودم را می گیرم ؟قبل از اینکه با این دوره آشنا بشم و آگاهی نداشتم جواب من بله آست . من همیشه خودم را کنترل کردم و از خوراکیها چشم پوشیدم چون می ترسیدم چاق بشم و می ترسیدم که برای اضافه وزنی که با این خوراکیها پیدا می کنم باید ساعتها و روزها تلاش همرا با فشار روحی و جسمی داشته باشم که شاید به وزنم برگردم و این حس دردناک باعث می شد نخورم و این حس و ترس از چاقی باعث شده بود که از صبح زود که بیدار می شدم تا آخر شب چند بار روی ترازو می رفتم و عدد ترازو تعیین کننده آن روز من بود وای به حال روزی که بیشتر نشون می داد تمام روزم خراب و درگیره آن بود الان که یاداوری می کنم چه روزهای زیبایی را با این حس بد از دست دادم آفتاب زیبا طبیعت زیبا صدای دلنشین پرنده ها در حالی که می شد از همه اینها بهترین لذت را برد همه چیز را می دیدم اما دلم و افکارم در نگرانی چاق شدن بود بود .(جایی که زندگی می کنم خیلی باصفاست خونمون بالای تپه که اطراف خونه ها پر از درخت با آفتاب زیبای هر روز سندیگو و صدای پرنده ها و دیگر زیبایی های طبیعت ) می خوام بگم آرامشی وجود نداشت اگر هم عدد تراز کم را نشون می داد در همون لحظه خوشحال می شدم اما بلافاصله غمگین می بودم و باور کرده بودم که عدد فردا باز بالا خواهد بود و این افکار مثل یک کوله بار سنگینی روی ذهنم سوار بود با وجودی که هیچوقت پر خور نبودم اما همون مقدار کم را با نگرانی و استرس و ترس از چاقی می خوردم و همون مقدار کم را الان که فکر می کنم طبق عادت می خوردم چون کم خوردن بالاخره جزه و عادت و شخصیت من شده بود و هیچ وقت به احساسات بدنم گوش ندادم چون بلد نبودم چون آگاهی نداشتم می خوام بگم که چه رژیم های مختلف گرفتم که برام تعیین می کرد چی بخورم کی بخورم چه زمانی بخورم این رژیم بود که مرا کنترل داشت و انگار خودم را اصلا قبول نداشتم که قدرت را خودم بدست بگیرم خلاصه موقت کم می کردم و البته که هیچوقت به وزن ایده الم که می خواستم نرسیدم و همونیهم که کم می کردم باز بر می کشت و این چرخه زندگی باعث شده بود که نا امید و خسته و باور کنم انگار بدنم بیشتر جواب نمی ده و دیکه باید قبول کنم که همینه و از طرفی حسرت آدم های با وزن متناسب در همون لحظه از تو ذهنم من می چرخید اما از جایی که خیلی این مسله برام اهمییت داشت تسلیم نا امیدی و خستگی نمی شدم و دوباره رژیم تاز و روش تازه و غافل از اینکه این باورها و راههای اشتباه را خودم به دست خودم در ذهنم برنامه ریزی کرده بودم اماخدا را شکر بالاخره خدا دست من را گرفت و مرا به این مسیر هدایت کرد اکنون که در مسیرم قبل از خوردن به احساسات بدنم گوش می کنم و از خودم می پرسم که ایا طبق عادت قبلی می رم سراغ غذا یا هر خوراکی دیگه یا واقعا نیاز دارمو این بینش به من کمک می کند که بی دلیل چیزی نخورم و بعد حس خوبی می گیرم یا اگرپیش بیاد طبق عادت قبلی بی اختیار خوراکی بر دارم تو دهانم ،هنوز که تو دهانم هست و نخوردم بلافاصله مکث می کنم تا مطمعن بشم که ایا نیاز داشتم یا طبق عادتم بر داشتم و اگر متوجه بشم عادت بود قورتش نمی دهم و با رضایت و خوشحالی خوراکی را بیرون می ریزم .و اگر این ادامه پیدا کند بالاخره ذهنم یاد می گیره طبق عادت و باورهای اشتباه چاقی رفتار نکند
امروز تمرین کردم رفتار غذایی ام را نوشتم و حتی با چه احساسی بود را هم نوشتم که مطمعن بشم آگاهآنه خوردم یا طبق عادت !خیلی تمرین خوبی بود و حس خوبی داشت و خودم راضی بود چون اگاهانه بود و یک رابطه تازه ای بین من و بدنم و احساستم بر قرار شده اگر گاهی یک خوراکی را از روی هوس بخورم خودم را قضاوت و سرزنش نمی کنم یاد می گیرم که خوردن از روی هوس یعنی زیاده خوردن یاد می گیرم که آن را کناربزارم
من دیگه دوست ندارم و نمی خوام با ترس غذا بخورم با ترس میوه و یا تنقلات بخورم بلکه می خوام با آگاهی همراه با آرامش و عشق بخورم تا لذت بیشتری هم داشته باشم وقتی که فهمیدم و باور کردم که این خوراکیها دشمن من نیستند بلکه دوستان خوب و با ارزشی هستند نه تنها از خوردنشون نمی ترسم بلکه با آرامش و بدون دغه دغه آنچه لازم باشه می خورم وقتی خوردن با عشق و بدون دغه دغه باشه برای ما حکم دارو سلامتی را داره چون بدن ما به تمام خوراکیهای طبیعت نیاز داره باید استفاده کند تا بتواند برای ما یک بدن سالم و زیبایی ارایه بده وقتی بر این اندیش و طرز تفکر بخوریم ذهن خودش یاد می گیر که چه میزانی از هر خوراکی بدنمون نیاز داره و اکر بدن به خوراکی نیاز داشته باشه ما را به طرفش هدایت می کند برام پیش اومد که در یک مقطعی احساس می کنی بد جوری نخودچی دوست داری و هر وقت حس می کردم می خوردم و ابن برای مدتی بود دیکه خود بخود ابن حس بر طرف شد الان مدتهاست همون نخودچی هست اما هیچ تاملی به خوردنش ندارم برای این می گم اگر بدن نیاز داشت ه باشد ما را به سمت آن هدایت می کند .چندتایی که می خوردم برام کافی بودطوری نبود که آنقدر بخوری که حالت به هم بخوره می خوام نکته ای که برسونم اینه که اگر درست به خوراکیها فکر کنیم ذهن و بدن خودش همسو می شه و ما را راهنمایی درست می کند
خدا را شکر که دیگ. دنبال رژیم نیستم دنبال گالری شماری نبستم دنبال حس خوب که با خودم با بدنم با احساساتم و با نعمت های خدادادی دارم هستم یاد گرفتم که خوراکیها دشمن من نیستند بلکه بسیار مفید و لازم و سرمایه بدنم هستند سرمایه ای که دنبالش سلامتی آرامش و عشق می اره خدایا شکرت که در مسیر هستم و خدا راشکر بابت این رشد و آگاهی استاد سپاس گزارم
نشان های دریافت شده
سلام ،همه ما دنبال راهی هستیم براحل مشکل من براحل مشکل چاقی رفتم سراغ رژیم فکرمیکردم مشکلم حل میشه ومن براهمیشه ازشرچاقی خلاص میشم رژیم رواجرامیکردم ولی نتیجه نداشت فقط گرسنگی میکشیدم وبه بدنم چقدراسیب میزدم حذف خیلی ازغذاهای موردعلاقه یعنی حسرت به دل شدن برانخوردن خوراکی هاچقدربماگفتن هرغذایی که میخوایدمصرف کنید به کالریش توجه کنید غذاها سرساعت خورده بشه شب یه تایمی به بعد نباید چیزی خورده بشه درکنارش ورزش وپیاده روی بایدباشه تمام نگرش ها وترس هایی که الان داریم همش ازگذشته مونده ودرروش ذهنی میادروافکارمن چاق کارمیکنه چجوری باگوش دادن به فایل ها هرروزبایدگوش کنم وتمرکزکنم به نکاتی که گفته شده وانجام تمرینات همه اینها کمک میکنه ذهن چاق من کم کم نگرش اشتباه روکمرنگ کنه وروش درست جایگزین بشه تادیروزمیگفتیم چاقیم ارثیه ،کم تحرکیه امروزمیگم اصلا همچین چیزنیست ذهن من طبق اون افکاروباورچاق شده مغزفرمان داده دست من رفته به سمت غذاها ومن چاق دیروزهیچ ارامش ذهنی نداشتم وحتی تمرکزرو غذاها من یادگرفتم بااموزش ها مینویسم امروز چیاخوردم وقتی نوشته هامومیخونم متوجه میشم کجاها یه اشتباه کوچیک داشتم ولی نمیترسم چون من هرروزتومسیرم ودیگه اون ذهن ترسوگذشته نیستم تبدیل شدم به یک ذهن قوی باافکارمتناسب ماتودوران رژیم به همه میگفتیم تورژیم هستیم ولی درروش ذهنی کسی متوجه نمیشه وچقدرارامش داریم پدرومادرم چاق بودن ولی هردودیابت داشتن وبخاطربیماری هالاغرشدن بمامیگفتن ارث بشماهم میرسه ولی اصلا این افکاراشتباهه ،منم این افکار درذهنم مرورکردم که وای توباقلوازیادخوردی وقتی دقت کردم دیدم اونقدرنبوده این ذهن چاق بودداشت منو گول میزده من بااینکه تومسیرم بازاستاداین نگرشه میادسراغم ولی من اون تکنیک هایی که ازشما یادگرفتم ردش میکنم خداخیرتون بده من بعدسالها فهمیدم منشا چاقیم افکارم بوده حتی افکاربیهوده همش نتیجه افکارم بوده روش ذهنی خیلی حقایق رواشکارمیکنه من قبلا چقدرازخوردن پیتزاوحشت داشتم ولی الان میخوردم بادوتیکه سریع هم سیرمیشم وچقدرلذت میبرم هیچ ترسی ندارم من الان تا یک غذاواجیل هرچیزی رومیبینم وسوسه بشم بخوردن اول مکث میکنم وازخودم میپرسم الان گرسنه هستم یاازرواحساسات هست میبینم ازرواحساس بوده اگرگذشته بودمیخورم انگارنه انگارسیرم خیلی ازخوراکی هاهست اگرقبلا بودمن بایدمیخوردم ولی الان خیلی بندرت پیش بیادمن بخورم اونم کم وخداروشکرمیکنم روش ذهنی منوازاین رفتارچاقی نجات داده حالم بدنمیشه من انگارخودموازنودارم مسازم طبق روش ذهنی نه روش رژیمی ،هیچ وقت سمت رژیم نه میرم نه بهش فکرمیکنم وقتی ذهن وجسم هماهنگ شدمابه تناسب اندام میرسیم
نشان های دریافت شده
سلام ،ماچندسال برارهایی ازچاقی ازبرنامه های رژیمی استفاده کردیم ورزش درکنارش ولی موفقیتی براماها نداشت وقتی رژیم شروع میکردیم ذهن مادرحال تجزیه وتحلیل خوردن ونخوردن هابود فکرمیکردیم جسم روتحت فشاربزاریم ما متناسب میشم چقدرتوذهن ماازخوردن ها ترس داشتیم وهمش فکرمیکردیم باخوردن هریک لقمه غذاچاق میشیم ودرموردمثال دراین فایل هرقطعه ازماشین براخودشه براماشین دیگه نیست درموردلاغری هم همینجوررژیم بدن منو لاغرمیکنه یانه طبیعت ذهن ماهست که ایا مارولاغرمیکنه یانه برنامه رژیمی هم ساعت داشت هم موادغذایی متنوع ،مغزما مرکزفرماندهی بدن ماهست رفتارغذایی مایاهمون اشتها رومغزماتعیین میکنه مغز ماتصویریه ازبس درموردچاقی صحبت شده ومغزثبتش کرده مغزدستورمیده دست مابسمت هرماده غذایی میره وچندتامیخوردیم این فرمانده دربدن فردمتناسب یجورفرمان میده ولی دربدن فردچاق جوردیگه چاقی ارثی نیست مغزمانمیدونه ماچی خوردیم دراثرفکرکردنه متوجه میشه چی خوردیم فردچاق ازخوردن پیتزامیترسه ولی فردلاغر نه براش عادیه هربارتصمیم گرفتیم فلان ماده غذایی رونخوریم ولی خوردیم همش فرمان معژی بوده من خودم جزادمهایی بودم جلوخودمونمیتونستم بگیرم هرچیزی روبایدمیخوردم انگارارام وقرارنداشتم ولی زمانی باروش ذهنی اشناشدم ذهنم تومسیراموزشهست خیلی ازرفتاراشتباهم رو شناسایی ورفتاردرست جایگزین شده مثل قبل نمیخورم خیلی بهترشدم ودوست دارم به اون اندام دلخواه برسم الان بدرحال خوردن ترس اومدسراغم توجه نمیکنم چون ذهن من به این نگرش ها بها نمیده وترسی نداره باخیال راحت میخورم ویادگرفتم حتی وسط خوردن هم باشم احساس سیری کنم رها میکنم چندسال درگیراین نگرش هابودیم هنوزم میبینم افراد رژیم میگیرن وافتخارمیکنن چندروزپیش ازیکی ازدوستان پرسیدم چیکارکردی لاغرشدی گفت رژیم منم دیگه چیزی نگفتم درروش ذهنی ما ارامش داریم منع غذایی نداریم این روش توتمام جنبه های زندگی تاثیرمیزاره وماچقدرتغییرکردیم دنبال افکارمنفی وادمهای سمی نیستیم دنبال مسایل ادمها نیستیم زندگی ماچقدرارام شده باتغییرافکار وقتی درگیرمسایل دیگران بودن همش درگیری ذهنی واززندگی لذتی نمیبردیم من تشکرمیکنم ازاستاد بااموزش ها وارامشی که داریم
تمرینات عملی
من تازه دارم میفهمم چقدر ذهنم از غذا میترسه…
سالها هر بار که یه شیرینی میدیدم، یه حس دوگانه تو دلم میافتاد؛ یهورِ دلم ذوق میکرد، یهورِ دیگهاش میلرزید.یه صدای توی سرم میگفت: «نخور! چاق میشی!»و همون لحظه یه صدای دیگه جواب میداد: «ولی دلم میخواد…»بعد من بین این دو صدا له میشدم.نه از خوردن لذت میبردم، نه از نخوردن.یه جور شکنجهی ذهنی بود، بین خواستن و ترسیدن.
الان که دارم آگاهتر میشم، میفهمم این ترس چقدر ریشهدار بوده.انگار ذهنم یه نرمافزار سمی نصب کرده بود به اسم «خوردن=خطر».و من هر بار که لقمهای برمیداشتم، همزمان یه آژیر خطر توی ذهنم روشن میشد.حالا دارم یاد میگیرم دکمهی اون آژیر رو خاموش کنم.دارم یاد میگیرم بگم: «آروم باش… من در امانم. غذا دشمن من نیست.»
وقتی اولین بار این جمله رو گفتم، بغضم گرفت.یه لحظه یاد همهی اون سالهایی افتادم که با ترس غذا خوردم.با استرس لقمه رو قورت دادم.با گناه، با خشم، با حس شکست.در حالی که فقط دلم میخواست یه حس کوچیکِ لذت تجربه کنم.ولی ذهنم نمیذاشت.چون از بچگی یاد گرفته بودم غذا یعنی تهدید.یاد گرفته بودم باید مراقب باشم، باید کم بخورم، باید همیشه در حال کنترل باشم.و این «باید»ها، مثل طنابهایی بودن که به گلوم پیچیده شده بودن.
حالا دارم اون طنابها رو باز میکنم.دارم یاد میگیرم وقتی دارم چیزی میخورم، با ترس قاطیش نکنم.با ولع نخورم، با آرامش بخورم.یه لقمه رو واقعا بچشم، نه قورت بدم از ترس تموم شدنش.
گاهی وسط خوردن یه چیزی، اون صدای قدیمی برمیگرده…میگه: «این چاقت میکنه!»ولی من بهش لبخند میزنم.میگم: «آره، میدونم تو فقط میخوای ازم محافظت کنی، ولی من قویتر از ترسم هستم.»و همون لحظه یه حس قدرت توی وجودم جریان پیدا میکنه.انگار بالاخره کنترل دست خودمه، نه دست اون صدای ترسیده.
امروز تمرین کردم رفتار غذاییم رو شفاف ببینم.مینویسم چی خوردم، کی خوردم، با چه احساسی خوردم.نه برای قضاوت، فقط برای دیدن.چون فهمیدم تا نبینم، نمیتونم تغییر کنم.و این دیدن یعنی آگاهی.
وقتی مینویسم، یه چیز جالب اتفاق میافته.میفهمم که بعضی وقتها گرسنه نبودم، فقط خسته بودم.بعضی وقتها ناراحت بودم، ولی رفتم سر یخچال.بعضی وقتها دنبال عشق بودم، اما با یه خوراکی دلمو آروم کردم.و این دیدنها باعث میشه به خودم نزدیکتر بشم، نه دورتر.دیگه خودمو سرزنش نمیکنم که چرا پرخوری کردم،بلکه میپرسم: «اون لحظه چی کم داشتی؟»
چقدر این سؤال برام مقدسه…
چون هر بار منو به حقیقت خودم نزدیکتر میکنه.
دارم کمکم گوش دادن به بدنم رو تمرین میکنم.قبل از اینکه چیزی بخورم، یه لحظه مکث میکنم.به خودم میگم: «الان واقعاً گرسنهای؟ یا یه چیز دیگه میخوای؟»و گاهی جوابش غافلگیرم میکنه…نه، گرسنه نیستم. دلم فقط توجه میخواست.گاهی هم واقعاً گرسنهام، ولی نه از شکم، از عشق.
اینا رو که میفهمم، یه حس صلح عمیق تو دلم میاد.احساس میکنم دارم خودمو از نو میشناسم.انگار یه رابطهی تازه بین من و بدنم داره شکل میگیره.یه رابطهی عاشقانه، بدون قضاوت.
دیگه وقتی پرخوری میکنم، نمیگم «وای خرابش کردی».میگم «باشه عزیزم، اشکالی نداره، فقط ببین چی شد که رفتی سراغش؟»همین نگاه مهربون باعث میشه ذهنم آروم بشه، بدنم هم کمکم امنتر بشه.و وقتی بدن احساس امنیت میکنه، خودش میل به تعادل پیدا میکنه.بدون اجبار، بدون محدودیت، بدون رژیم.
چند روزیه که دارم تمرین توجه به احساس گرسنگی و سیری رو انجام میدم.روزهای اول برام سخت بود. چون نمیدونستم واقعاً سیری یعنی چی.همیشه یا خیلی گرسنه بودم یا زیادی پر.ولی الان دارم اون نقطهی وسط رو پیدا میکنم.جایی که بدنم میگه: «دیگه بسه، من کافیم.»و اون لحظه برای من یه لحظهی مقدسه.
یه بار سر ناهار حس کردم دیگه نمیخوام ادامه بدم.ولی ذهنم گفت: «حیفه، هنوز تو بشقابت مونده!»یه لحظه خواستم طبق عادت بشقابو تموم کنم، ولی ایستادم.چشمامو بستم، یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: «بدنم گفت بسه.»و برای اولین بار به جای صدای ذهن، به صدای بدنم گوش دادم.اون لحظه احساس غرور کردم.احساس کردم دارم خودمو نجات میدم از اجبارهایی که سالها توی ذهنم ریشه دوانده بودن.
این تمرینها فقط دربارهی غذا نیستن، دربارهی احترامن.احترام به خود، به بدن، به احساسات.من دارم یاد میگیرم دوباره با بدنم آشنا بشم.باهاش ارتباط بگیرم، بشنومش، لمسش کنم، بفهممش.و همین ارتباط باعث میشه اون هم به من اعتماد کنه.
من دیگه نمیخوام با ترس غذا بخورم.میخوام با عشق بخورم، با حضور، با آگاهی.میخوام هر لقمه رو حس کنم، بو بکشم، طعمش رو بچشم، ازش لذت ببرم.نه با ولع، نه با ترس، فقط با آرامش.
گاهی هنوز لغزش دارم، هنوز اون صدای ترسیده سر و کلهش پیدا میشه،اما فرقش اینه که دیگه باورش نمیکنم.دیگه نمیذارم ذهنم کنترل رو دست بگیره.فقط نگاهش میکنم و با لبخند میگم: «مرسی که هستی، ولی الان من تصمیم میگیرم.»
همین «من تصمیم میگیرم» برای من یعنی آزادی.یعنی من دیگه قربانی ترس نیستم.یعنی دارم برمیگردم به قدرت درونیم.
هر روز که این تمرینها رو انجام میدم، یه تیک کوچیک از زنجیرهای ذهنم باز میشه.زنجیرهایی که سالها منو به ترس، قضاوت و گناه بسته بودن.و حالا دارم حس میکنم چقدر نفس کشیدن تو این آزادی لذتبخشه.
من با هر لقمهای که با عشق میخورم، دارم یه قدم به خودم نزدیکتر میشم.با هر بار نوشتن و دیدن بدون قضاوت، دارم یه تیکه از ذهنم رو شفا میدم.با هر بار گوش دادن به بدنم، دارم بهش میگم: «من دیگه کنارت هستم، علیهت نیستم.»
و شاید همین یعنی لاغری واقعی…لاغریِ ذهن، لاغریِ بارِ عاطفی، لاغریِ ترسها.وقتی اینا سبک بشن، بدن خودش سبک میشه.
من دیگه دنبال رژیم نیستم.من دنبال رابطهام.رابطهای با خودم، با بدنم، با غذایی که خدا آفریده برای لذت، نه برای عذاب.
و حالا که دارم خودمو از نو میسازم، هر روز یه جمله تو ذهنم تکرار میشه:«من قویتر از ترسهام هستم، غذا دشمن من نیست، من تصمیمگیرندهام.»
این جمله برای من یه دعاست.یه یادآوری که من آزاد شدم.و هر بار که میخورم، نه فقط غذا، بلکه عشق رو وارد بدنم میکنم.
گام ۶
از بچگی همیشه تو گوشم بود: «چاق شدی؟ کمتر بخور!»همین جمله ساده، شد یکی از عمیقترین زخمهای ذهنم.همیشه فکر میکردم مشکل من زیاد خوردنه، ولی حالا دارم میفهمم نه…مشکل اصلی، اون “باوری” بود که تو ذهنم کاشته شد، اون حسِ همیشگیِ “من اشتباهام”.هر رژیمی که گرفتم، در واقع یه جور “جنگیدن با خودم” بود.هر بار که گفتم “از فردا شروع میکنم”، ته دلم میدونستم دارم وارد یه شکنجه تازه میشم.
هیچوقت یادم نمیره اون روزایی که رژیم میگرفتم و بعد از چند هفته روی ترازو میرفتم و میدیدم عدد پایین اومده. ذوقزده میشدم، حسِ قهرمان بودن میکردم…اما فقط چند ماه بعد، وقتی دوباره همون عدد برگشته بود، یه صدای لعنتی تو ذهنم میگفت: «دیدی نتونستی؟ دیدی بازم شکست خوردی؟»و اون موقع بود که بغضم میترکید…من فقط وزنم برنمیگشت، “اعتماد به نفسم” هم برمیگشت عقبتر از قبل.هر بار که شکست میخوردم، یه تیکه از خودمو گم میکردم.
یادمه یه بار یکی از دوستام گفت: “من هر وقت رژیم میگیرم، انگار از زندگی دست میکشم.”اون موقع فقط خندیدم، ولی حالا میفهمم چی میگفت.رژیم یعنی ترس، یعنی حساب و کتاب، یعنی ممنوعیت.یعنی یه لقمه نونی که باید با عذاب وجدان بخوری.یعنی مهمونی رفتن و فقط سالاد دیدن.یعنی حسِ گناه بعد از یه تیکه کیک.یعنی “زندگی نکردن”.
من با هر رژیم، فقط بدنم رو کنترل نکردم؛ احساساتم رو هم زندانی کردم.ترس از خوردن، شد همدمِ هر روزم.وقتی غذا میدیدم، ذهنم میگفت: “نخور، چاقت میکنه!”و من همون لحظه، حسِ “دروغ گفتن به خودم” رو تجربه میکردم.چون واقعاً دلم میخواست بخورم…نه از حرص، نه از طمع، فقط چون “دوست داشتم”.ولی ترس، همیشه برنده بود.
یه جایی نوشته شده : “غذا وقتی تو رو چاق میکنه که با ترس و استرس بخوریش.”دقیقاً همینه.من هزار بار تجربهاش کردم.وقتی با عشق میخورم، بدنم آرومه.ولی وقتی با استرس میخورم، حس میکنم همون لقمه داره تبدیل میشه به وزن، به چربی، به اضطراب.انگار بدنم با ذهنم قهر میکنه.نه اینکه غذا بده، ذهنم ناآرومه که همه چیزو خراب میکنه.
من سالها فکر میکردم باید با بدنم بجنگم.باید مجبورش کنم تغییر کنه.اما حالا تازه دارم میفهمم بدنم دشمنم نبوده… فقط “ترسیده” بوده.از قضاوت، از گرسنگی، از محرومیت.اون فقط میخواسته “امنیت” داشته باشه.و من با هر رژیم، امنیت رو ازش گرفتم.هی گفتم “نباید بخوری”، “الان وقت نیست”، “این غذای تو نیست”.و اونم، از ترس، هر چی گیرش اومد نگه داشت، چون نمیدونست کی دوباره قراره غذا بگیره.
من الان دارم یاد میگیرم به بدنم اعتماد کنم.که اگه گرسنهست، واقعاً نیازه داره.که اگه سیر شده، خودش میگه “بسه”.که اگه یه چیزی هوس کرده، لزوماً اشتباه نیست.من تازه دارم یاد میگیرم “گوش بدم”، نه “کنترل کنم”.
من هیچوقت بدون قضاوت نخوردهام.همیشه یه قاضی توی ذهنم نشسته بوده: “زیاد شد”، “نباید”، “کالری بالا بود”، “بازم خوردی؟”ولی الان دارم یاد میگیرم فقط “مشاهده کنم”.بدون برچسب، بدون دعوا.و همین یه کار کوچیک، داره معجزه میکنه.چون برای اولین بار، احساس میکنم “بدنم منو میفهمه”.
من خستهام از “شروع کردنها”.از اینکه هر بار بگم “از فردا دیگه…”.از اینکه هر بار خودمو محروم کنم، بعد وسطش کم بیارم و با خشم بخورم.از اینکه هر بار بخوام “ثابت کنم میتونم” به جای اینکه فقط “زندگی کنم”.من دیگه نمیخوام ثابت کنم، فقط میخوام “آروم باشم”.
الان دارم حس میکنم لاغری فقط یه “عدد” نیست، یه حالتِ درونیه.وقتی ذهنم سبک بشه، بدنم خودش سبک میشه.وقتی از درون آزاد باشم، دیگه لازم نیست با زور، لاغر شم.من نمیخوام دیگه با رژیم خودمو اذیت کنم.میخوام “بفهمم” چرا بدنم اینطوریه، چرا نگه داشته، چرا میترسه.میخوام بهش بگم “من کنارتام، نه روبهروت.”
گاهی شبها که به خودم فکر میکنم، دلم برای اون “منِ کوچیک” میسوزه.همونی که جلوی آینه وایساده بود، شکمشو میگرفت و با خودش میگفت “چرا من اینشکلیم؟”کاش اون موقع یکی بود که بهش بگه “اشکال نداری عزیزم، بدن تو بد نیست، فقط ترسیده.”کاش اون موقع میفهمیدم که لاغر شدن با زور، یعنی زخمی کردنِ روح.که هیچ رژیمی نمیتونه چیزی رو درست کنه که از درون شکسته.
الان دیگه دلم لاغر شدنِ جسمی نمیخواد، دلم “سبکیِ روحی” میخواد.میخوام اونقدر با خودم مهربون شم که بدنم خودش به آرامی متناسب بشه.میخوام با بدنم رفیق شم، باهاش بخندم، باهاش زندگی کنم.میخوام “لاغری” برام معنی جدیدی داشته باشه:نه “کم کردن وزن”، بلکه “زیاد کردن عشق”.
الان که به عقب نگاه میکنم، میبینم همه رژیمهام یه پیام داشتن:هر بار که شکست خوردم، بدنم داشت فریاد میزد “منو بفهم، نه اینکه کنترل کن”.و من تازه دارم یاد میگیرم معنای واقعی “گوش دادن” چیه.دارم یاد میگیرم وقتی بدنم خستهست، بخوابم،وقتی دلتنگم، حرف بزنم،وقتی گرسنهام، با عشق بخورم،وقتی ناراحتم، به جای خوردن، بغضم رو بشنوم.
من دیگه نمیخوام رژیم بگیرم، چون میخوام “زندگی کنم”.میخوام هر لقمه رو با آرامش بخورم و بگم “من لیاقت دارم از این غذا لذت ببرم.”میخوام با آینه آشتی کنم، با خودم مهربونتر شم.میخوام به بدنم بگم: “ببخش که سالها بهت شک کردم.”میخوام بهش قول بدم که از این به بعد، با عشق هدایتش میکنم، نه با ترس.
و شاید اون روزی که دیگه به عدد روی ترازو فکر نکنم،اون روزی که دیگه به کالری غذا اهمیت ندم،اون روزی که از خوردن لذت ببرم بدون حس گناه،اون روز، دقیقاً همون روزیه که “واقعاً لاغر” میشم…نه فقط از جسم، از بار ذهنیِ همهی این سالها.
شاید هنوز به وزن دلخواهم نرسیدم،اما این روزها به آرامش دلخواهم رسیدم.و میدونم وقتی این آرامش پایدار بشه، بدنم خودش باهاش هماهنگ میشه.
چون حالا دیگه میدونم لاغری از ذهن شروع میشه، نه از معده.از عشق به خود، نه از نفرت به اضافهوزن.از بخشش، نه از سرزنش.از پذیرش، نه از جنگیدن.
و این همون چیزیه که من سالها دنبالش بودم، اما هیچ رژیمی نتونست بهم بده.
اگه بخوام توی یه جمله تمومش کنم، میگم:من دیگه رژیم نمیخوام.من “آرامش با خودم” رو میخوام.نمیخوام بدنم رو “مجبور” به تغییر کنم، میخوام “دعوتش” کنم به سبکی،به عشق، به صلح، به رهایی.چون من لایقشم. همیشه بودم… فقط یادم رفته بود.
نشان های دریافت شده
به نام خدا
حتی شنیدن نام رژیم هم برای افراد چاق مثل یک شکنجه میمونه ، همیشه تمام رژیم ها به نخوردن و کم خوردن و ورزش های سخت منتهی میشه .
فکرش رو بکن این همه نعمتهای خوشمزه ای که خدا برای ما آفریده جلوت باشه ولی نتونی با دل سیر ازش بخوری .
من هم از بین برنامه های کاهش وزنی که داشتم چند بار رژیم رو تجربه کردم ، اولین بار وقتی یک پزشک عمومی چندین برگه آچار رو جلوم گذاشت که کالری تمام مواد غذایی ، میوه ها ، کیک ، بیسکوئیت ، بستنی و……رو محاسبه کرده بود و قرار بود در هفته پنج صبح یه کف دست نون و اندازه یه قوطی کبریت پنیر کم چرب و کمی خیار و گوجه و دو روز دیگه رو تخم مرغ آبپز بخورم ، ظهرها شش قاشق برنج و دو قاشق خورشت ، تنها چیزی که برام آزاد بود خیار ، گوجه ، کلم و هویج بود ، اصلا چیزی به نام سالاد فصل رو نباید میخوردم و فقط میتونستم به همراه ناهارم یه کاسه سالاد شیرازی بخورم که اون هم با خوردن یه قاشقش ضعف میکردم و شبها هم از خوردن نون محروم بودم و در حد دو تا دونه کتلت با سبزی ، یا عدسی ، خوراک لوبیا میتونستم بخورم.
حساب کن منی که عاشق خوردن نون با غذاهام بودم نمیدونم چطور چند ماه طاقت آوردم و شبها بدون نون سر کردم ، توی خوردن میوه ها هم محدودیت داشتم مثلا موز و آناناس و نارگیل رو نباید میخوردم ، تازه در کنار این رژیم سخت باید پیاده روی هم میکردم .
پنج ماهی این برنامه رژیمی رو داشتم و حدود بیست و پنج کیلو کم کردم طوری که همه از دیدنم انگشت به دهان میموندند ، بعد از اون پسرم رو باردار شدم و من خوشحال از اینکه لازم نیست رژیم رو ادامه بدم و حالا دیگه با وجود جنینی که با من بود باید به اندازه دو نفر میخوردم و بعد از زایمان هم برای شیر دادن به پسرم خودم رو ملزم به خوردن بیشتر میدیدم و طولی نکشید که همه چیز سر جای اولش برگشت و من باز تبدیل به لیلای چاق گذشته شدم .
آخرین باری هم که رژیم گرفتم توی اینستا رژیمی رو تهیه کردم که ادعا میکرد که هر چی دوست داری میتونی بخوری و این روش هم همون کالری شماری محسوب میشد چون کالری هر غذایی محاسبه شده بود و باید طبق اون میزان کالری که باید روزانه دریافت میکردی انتخاب میکردی که چه غذایی و به چه اندازه بخوری ، با این رژیم هم تونستم حدود بیست کیلویی کم کنم ولی وقت ثابت موندن توی وزن دلخواهم که میشد نمیتونستم ادامه بدم و کم کم به وزن قبل بر میگشتم.
در تمام سالهایی که رژیم داشتم همیشه با خودم کلنجار میرفتم که بخورم یا نخورم ،از غذاهای چرب و شیرین میترسیدم و اگه اندازه صد گرم اضافه میخوردم احساس میکردم ، چند کیلو چاق شدم ، همیشه در حال سرزنش خودم بودم ، هر روز درگیر وزن کردن مواد غذایی بودم ، هیچ وقت سیر و راضی از سر میز غذا بلند نمیشدم ، توی مهمونیها هر غذایی رو نمیتونستم بخورم و همه متوجه رژیم بودن من میشدن .
در هیچ رژیمی توجهی به میزان فعالیت من نمیشد که شاید من اون روز احتیاج به کالری بیشتری داشته باشم ، یکی باید برای من تعیین تکلیف میکرد که من چی ، چقدر و چه موقع بخورم در حالی که خودم بهتر از هر کسی میدونستم که چه موقع گرسنه هستم و چی دوست دارم اون لحظه بخورم و این یعنی نداشتن آزادی و انتخاب .
اما ، الان که در مسیر لاغری با ذهن هستم ، فردی آزادم که یاد گرفتم از خوردن خودم لذت ببرم ، نقطه سیری و گرسنگی خودم رو میشناسم و برای خوردن به ساعت توجهی نمیکنم .
بدن من هوشمنده و بهتر از هر کسی میتونه منو راهنمایی کنه و ایمان دارم که به راحتی میتونه منو هم به تناسب برسونه.
بنام پرودگار جهانیان 💗
سلام به استاد عطار روشن عزیز و همراهان ❤️🔥
رژیم
وای ک چقدر از این کلمه بدم میاد از اول هم رابطه خوبی باهاش نداشتم برخلاف خواهرم ک با اینکه متناسبه ولی همیشه رژیمه هر دفعه یه جور رژیم میگیره تو بچگی من لاغر بودم و اون یکم تپل بود بعد ک وارد دبیرستان شدیم اون رژیم میگرفت و لاغر شد و من ک تازه افکار چاقی شروع ب فعالیت و نتیجه دادن کرده بود کمی چاق شدم
اولاش رفتم باشگاه ورزش ولی فایده نداشت یادمه همه بهم میگفتن تو ک خوبی چرا میای باشگاه ولی من ترس از چاقی داشتم و میترسیدم مثل مادرم چاق بشم و یادمه در حین ورزش حتی ب چاقی فکر میکردم
چند بار سعی کردم مثل خواهرم رژیم بگیرم اما حالم خیلی بد میشد یادمه اون زمان یه حلقه دور کمر پلاستیکی سنگین خریده بود ک خیلی گرون بود و دور کمرش کبود شده بود اما ساعتها ورزش میکرد لاغر میشد اما ب محض رها کردن رژیم و ورزش دوباره چاق میشد
باور کردم ک کسی اگر ازدواج کنه چاق میشه و بعد از ازدواج چاق تر شدم
کم کم باور کردم ک اگر کسی رنج بکشه از غصه و غم چاق میشه ک مادرم همیشه اینو میگه من از جوش زدن چاق میشم
و با کوچکترین ناراحتی ها اشتهای من خیلی بیشتر میشد و هی میخوردم و چاق تر میشدم
وقتی ۷۰ کیلو شدم خیلی غمگین و نا امید رفتم دکتر رژیم تغدیه ناگفته نماند ک خانمی ک پزشک بود خودش بینهایت لاغر بود و انگار داخل مانتوش خالی بود و میخاست ب من بگه چی بخورم تا متناسب بشم
یادمه بهم میگفت قبل غذا ۲ قاشق آب لیمو بخورم ک این معده ام رو اذیت میکرد و هر روز راه طولانی رو پیاده میرفتم و لاغر هم شدم اما ب محض ول کردن رژیم و ورزش چاقتر میشدم
شرایطی ک در اون سالها داشتم باعث شده بود فعالیت زیادی نداشته باشم و چون از قبل شنیده بودم ک تحرک باعث لاغری میشه و بی تحرکی چاقی خب خیلی بیشتر و بیشتر چاق شدم
روز عروسیم لباس اندازم پیدا نمیکردم کلی ناراحت بودم چقدر زجر کشیدم تا لباس پیدا کردم
باز شنیده بودم و دیده بودم کسی ک بارداربشه چاق میشه بعد از عروسی هم بارداری و زایمان روزها سپری میشد و من همچنان چاق میشدم و روز ب روز غمگین تر
بارداری دومم خیلی فرق داشت دقیقا روزهایی ک سرگرم بودم و ذهنم و افکار از چاقی خالی شد لاغر شدم خود ب خود
اما دوباره چاق شدم تبلیغ دمنوش ها رو دیدم و تماس گرفتم و سفارش دادم و شروع کردم ب دمنوش خوردن هم تعدادش بالا بود هم معدم داغون شد و اون خانمی ک برام میفرستاد هنوز دمنوش ها تموم میشد ب زور برام میفرستاد و پول میگرفت
رفتم باشگاه دوباره اینبار مربی سخت گیری داشتم وزنه های سنگین بهم میداد با اینکه من تازه کار بودم و گردنم آسیب دید و خونه نشین شدم و از ته ته دلم آرزو کردم و از خداوند خواستم تا یع راهی جلوی پام بذاره تا اینکه استاد و سایت رو در جستجو های گوگل پیدا کردم لاغری با ذهن و بلاخره راه درست رو پیدا کردم
۳ ماه انجام دادم از نتیجه شگفت زده شدم همه بهم میگفتن ک لاغر شدم و من لبخند لاغری رو تجربه کردم
بازم سعی میکردم بیام سایت اما کم کم دیگه نفهمیدم چجوری دیگه نیومدم و الان ۵ ماهه ک میخام شروع کنم ولی بهانه ها نمیذاشت
من تمام سعیمو میکنم ک اینجا باشم چون اینجا تنها جایی که میتونم در مورد رنج هام حرف بزنم و احساس لاغری رو پرنگ تر کنم
دفعه پیش ک اینجا بودم از همون اول روی زبان بدنم و نقطه های گرسنگی و سیری متمرکز شدم
و بعد از دوهفته خودکار تنظیم شدم هر وقت گرسنه بودم میخوردم و ب محض سیری رها میکردم اما چند وقته ک دوباره یکم افکار چاقی اومده سراغم و خوردنم اشتباه شده میخام دوباره اصلاحش کنم
غذا هیچ قدرتی نداره و من از خوردن چیزی نمیترسم اگر گرسنه باشم هر چیزی باشه میخورم
نشان های دریافت شده
سلام خدمت استاد گرامی و دوستان هم مسیر
تمرین اول: بله تا قبل از آشنایی با روش ذهنی و البته تا قبل درک درست از روش ذهنی بله من از ترس چاق نشدن جلوی خودمو گرفتم ولی الان از سر آگاهی و عشق به خودم انتخاب کردم که درست بخورم از وقتی که عاشق خودم شدم از وقتی که آگاه شدم از وقتی که باورها و نگاهم تغییر دادم دیگه به خودم اجازه نمیدم هر چیزی بخورم در واقع بدنمو یه گوهر با ارزش میبینم که باید سالمترین خوراکی ها رو بهش بدم حواسم بهش باشه به اندازه بخورم و مجموعه اینها باعث شده که ناخودآگاه درست انتخاب کنم مثلا از روزی که آگاه شدم که اگه به جسمت ۱۶ ساعت استراحت بدی باعث میشه سلول های مرده خارج و سلولهای تازه ساخته بشن دیگه از سر زور و اجبار نیست رعایت کردنش بلکه با کمال میل رعایتش میکنم روزی که رعایتش نکنم حالم بده و همه اینها از آگاهی میاد و از عشق به خودت کسی که عاشق خودش نباشه هر بلایی سر خودش میاره ولی کسی که عاشق خودشه هر چیزی لایق خودش نمیدونه.
تمرین دوم: بازم باید بگم تا قبل آشنایی م با اینجا از سر عادت سه وعده و میان وعده می خوردم و اصلا نمیدونستم احساسات بدنم یعنی چی تا بخوام بهشون گوش بدم ولی الان بله گوش میدم دیگه سر ساعت مشخص غذا خوردن برام مهم نیست دیگه دقیق سه وعده غذا خوردن مهم نیست بلکه تنها چیزی که مهمه هر وقت علایم فیزیکی گرسنگی در من ایجاد شد می خورم و هر وقت پیغام سیری دریافت کردم دست میکشم و همچنین با بالا بردن آگاهی م سعی میکنم بهترین موادغذایی انتخاب کنم برای خوردن 😊
نکته مهم اینه که منم بعضی روزا پرخوری میکنم حالم بد میشه راهم کج میشه ولی خودمو سرزنش نمیکنم میگم اشکالی نداره حتما نیاز داشتی مهم اینه که ادامه بدی.
خدایا شکرت برای آگاهی ❤️ 🩷 💜
نشان های دریافت شده
و خدایی که در این نزدیکیست.
آیا من به خاطر ترس از چاق شدن، جلوی خودم رو میگیرم؟بله دقیقا ترس مانع تمام کار نکردن ها و لاغر نشدن های ننه.من سالها از ترسم غذایی رو نخوردم.سالها با خودم در جنگ بودم.ستالها برای اینکه چاقتر نشم مدام در حال رژیم گرفتن و ورزش کردن بودم.سالها داشتم با جسمم مبارزه میکردم و به زور بهش مشت می کوبیدم که لاغر شو.چاق نشو.من با اومدن توی این سایت متوجه شدم که چقدر ترسو بودم.چقدر به خودم و به بدنم بی اعتماد بودم.من سالها خودمو از همه چیز محروم کردم چون میترسیدم چاقتر بشم.چون میترسیدم موقع غذا خوردن دیگران منو قضاوت کنند..ون میترسیدم دیگران بگن ولی چرا اینجوری میخوری؟چرا آنقدر تند تند غذا میخوری و این ترس باعث میشد که در حضور دیگران خودمو کنترل کنم ولی در تنهایی و خلوت خودم هجوم ببرم سمت خوراکی ها و سس و سالاد و نوشابه و با حرص هر چیزی که دم دستم بود رو بخورم و دچار عذاب بشم و مدام به خودم یادآوری کنم که اینهایی که خوردیم چاقت میکننتو مستحق چاقی هستی.با طرح این سوال به این باور غلط خودم رسیدم که من همیشه به خودم و دیگران میگفتم من اگه خودمو کنترل کنم خیلی چاق تر میشم.من استعداد چاقی دارم من نباید بذارم که چاقی در من جلوه کنه.وای چقدر به خودم ظلم کردم.چرا آنقدر سعی کردم خودمو مهار شدنی کنم؟؟ بله من فقط داشتم به خیال خودم از خودم مراقبت میکردم فکر میکردم چقدر خوب از خودم در برابر چاقی حمایت میکردم.افسوس که از در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم …آیا وقتی گرسنهام، واقعا به احساسات بدنم گوش میدم یا فقط طبق عادت غذا میخورم؟این سوال به دو بخش تقسیم میشه اول دوره با بخشی که من هنوز با سایت تناسب فکری و استاد عزیز آشنا نشده بودم و فقط از سر عادت و ساعتی که باید سفره پهن میشد و تایم عصرانه غذا و یا خوراکی میخوردم.بخش دوم هم تقسیم میشه به دوره بعد از آشنایی با استاد عزیز که من میتونم بگم به گرسنگیم توجه میکنم و هر وقت گرسنه باشه غذا میخورم.درسته که گاهی اون باور قبلی رو اجرا میکنم و از سر عادت غذا میخورم ولی حداقلش اینه که من در طول روز بیشتر تایم به زمان گرسنگیم توجه دارم.من با آموزشهای سایت چند تا نکته رو خوب یاد گرفتم مثلاً اینکه هر وقت گرسنه میشه سریع نخوام که گرسنگیمو برطرف کنم.سعی میکنم به خودم آرامش بدم و بگم صبر کن تا غذا آماده بشه.کارمو انجام میدم بعد میرم غذا میخورم و یا صبحها که بیدار میشم به خودم میگم هر وقت گرسنه شدم یک چیزی میخورم.نون و کیک و بساط صبحانه همیشه هست پس نگران نیستم و میذارم دایمی که واقعا گرسنه شدم و جالبه که گاهی تا دو سه ساعت میلی به صبحانه با حتی چای تلخ هم ندارم.
تمرین: چند روزی به احساسات گرسنگی و سیریت توجه کن و بدون قضاوت فقط ثبت کن. ببین چه اتفاقی میافته و چطور میتونی با آرامش و آگاهی به بدنت احترام بذاری.من امروز صبح که بیدار شدم حدود یکساعت و نیم بعد یک چای و یا تیکه شکلات هیس خوردم و با اینکه یک کم دیگه گرسنگی داشتم ولی میلی نداشتم که چیزی بخورم.این ی نمونه کوچیکه که من متوجه بشم خیلی هم سیر سیر نشدم مشکلی به وجود نمیاره و آزار دهنده نیست.پس بیشتر به این نکته توجه میکنم که جوری غذا بخورم که به اصطلاح ته دلمو بگیره و نیاز بدنم تامین بشه.
این فایل هم یکی از بهترینه بهترینها ست.الهی شکر از این آگاهی.ون با آموزه ها یاد گرفتم که من در طول روز خیلی تشنگی دارم که با آب خنک و گوارا رفع میشه در حالی که در گذشته من مدام در حال از بین بردن بهانه های گرسنگیم بودم.خدایا شکرت که باورهای غلط مو دارم پیدا میکنم و از بین میبرم.الهی شکر.
یا حق
به نام یگانه هستی بخش
باسلام خدمت استاد عزیز ودوستان گرامی
فایل امروز برام واقعا عالی بود وقتی داشتم این فایل و گوش میدادم یه حس عجیبی داشتم خیلی ذوق زده فایل رو گوش،میدادم جوری ذوق داشتم که دیگه راه صددرصد درسته و من دقیقا تو مسیر هستم و دارم به نتیجه میرسم اخه من دوره اموزشی رو هم شرکت کردم و بعد از تمرینی که اونجا انجام دادم حس و حالم واقعا عوض شد .
اینکه ذهن ما که چاق هستیم میاد تحلیل میکنه خوردنمون رو کاملا درسته من یه دوستی دارم که البته فامیل هم هستیم برا همین زیاد درکنار هم برای غذا خوردن یا خوردن هر چیز دیگه هستیم .یه دفعه توی مسافرت بودیم ما ۳ تا خانم بودیم که با اینکه همه ی بچه ها و اقایون رفته بودن کنار ما همچنان نشسته بودیم خندیدیم که ما دوباره اومدیم مسافرت و شکممون اختیارش دستمون نیست و خلاصه یه سری از این حرفها و شوخیها دونفر ما جای بودیم ویکی لاغر مادوتا از خوردن و چاقی گفتیم بعد من از اون که لاغر بود پرسیدم فلانی وقتی خیلی غذا میخوری چه فکری پیش خودت میکنی پیش خودت برا چاقی و اینا چی میگی ،گفت هیچی ..من هرگز سر سفره و هر چیزی که خوردم به این فکر نکردم که این چاق کننده اس یا میخورم چاق میشم یا هیچ فکر دیگه ایی من فقط چیزی که دوست دارم و میخورم و ازش لذت میبرم همین خوب اون ماشالله زیاد هم غذا میخوره شیرینی و این چیزا هم زیاد میخوره ولی من اگه یه شیرینیم بشه ۲ تا سریع مغزم شروع میکنه تو چاقی اینو داری میخوری چاق تر میشی وووو حالا جالبی کار اینجاست غر میزنه سرزنش میکنه ولی کار خودش رو هم میکنه یعنی دستور خوردن رو میده و متوقفش نمیکنه .این تحلیل برا خوراکیها واقعا زیاده و تاثیر گذار یه اشنای داشتم از یه حایی به بعد رفت تو نخ اینکه این غذا سرده و اون گرمه و از این حرفا بعد حالا هر غذایی که میخوره اگه سرد باشه به قول خودش وروش نبات نخوره حالش بد میشه مثل قرمه سبزی ،سیب زمینی ،مرغ وووو درصورتیکه از اون غذاها همزمان شاید ما ده نفریم که خوردیم اما روی اون تاثیر میگذاره چدن فکرش اینه .
خداروشکر میکنم که این مسیر رو یر راهم قرار داد واقعا هر جور که فکر کنی میبینی هیچ روشی غیر از روش ذهنی نمیتونه مارو لاغر کنه اون زمان که من رژیم میگرفتم واقعا عذاب میکشیدم و باسختی مدتی اون رژیم رو ادامه میدادم همش حسرت و ولع خوردن بود و من به زور اونو سرکوب میکردم تا جایی که دیگه نمیتونستم تحملش کنم و رها میکردم خوب واقعا اگر این مغز و ذهن من تغییر نکنه ،همیشه و تا ابد اش همین اشه و کاسه همون کاسه هیچ چیز عوض نمیشه .
من باید این باورهاو افکارم رو عوض کنم تا رفتارم عوض بشه .اوایل که این دوره ها رو شرکت کرده بودم تا چند هفته درک درستی از اینکه فرمان ذهن عوض میشه و تو واقعا کمتر میخوری نداشتم پیش خودم میگفتم خوب اینم که رژیم هست چه فرقی داره اونو دکتر بهت میده اینو خودت نمیخوری و چندین هفته طول کشید تامتوجه این قضیه شدم اما بعد دیدم رژیم یعنی محدودیت یعنی حسرت مثل اینه تو بیای یه چیزی رو که یه بچه خیلی دوست داره هی بهش نشون بدی ولی اونو بهش ندی خوب صدای بچه در میاد عصبی میشه اصلا دیوانه میشه رژیم همین بود من غذاها رو میخواستم به مقدار زیاد هم میخواستم اما نمیتونستم بخورم خوب این اذیتم میکرد اما وقتی ذهنت اموزش ببینه اصلا خودت میل به خوردن نداری ،مثل وقتی کسی غذایی رو دوست نداره یا بهتر بگم ازش بدش بیاد توهرجوری اونو ازیین کنی ابو تاب بدی بازم دوست نداره مثلا من از ماهی متنفرم وتحت هیچ شرایطی حتز گرسنگی شدید حاضر نیستم بخورم حالا وقتی تو بشینی کنارم ماهی بخوری وبه من بگی اجازه نداری بخوری که من عذاب نمیکشم میگم خوب چه بهتر
ذهن و مغز ما هم به یه مرحله ایی میرسه که دیگه خودش اون مقدار زیاد نمیخواد و یه جایی بهت میگه بسه .
و لاز یه چیز جالب بگم من چند سال پیش دوره رو شرکت کرده بودم نتایج خوبی هم گرفتم به خاطر یه سری مشکلاتی که داشتم کم کم دوره رو انجام ندادم و اما رها کردم و دوباره چون هنوز کامل تثبیت نشده بود افکارم ،افکار چاقی رو ادامه دادم و چاق شدم توی اولین بار که اموزش میدیدم خیلی زمان برد تا من این پیغام مغزم رو حس کنم و پیامش رو بشنوم که دیگه بسه .
اما این بار با اینوه حدودا فکر کنم یک ده روز هست که دوباره دوره رو شروع کردم امروز اون بسه ذهنم رو راحت شنیدم و خداروشاکرم که اموزشها هنوز تو ذهنم هست مثل وقتی توی مدرسه درس خوندی تو طول سال و برا امتحان باید یه مرور بشه تا دوباره همه چیز یادت بیاد منم با یه مروز داره همه چی یادم میاد🥰