لاغری با رژیم غذایی، رایجترین راهیه که بیشتر افراد چاق برای کم کردن وزن بهش پناه میبرن.
فرقی نمیکنه چند سالمونه یا چند بار تصمیم به لاغری گرفتیم، تقریباً همهمون حداقل یه بار با یه رژیم غذایی سخت، چالشهامون رو شروع کردیم… و خب بلافاصله هم فهمیدیم که چقدر سخته! 😩🥄
توی این مقاله میخوایم خیلی صادقانه و علمی دربارهی لاغری با رژیم غذایی حرف بزنیم؛ اینکه چرا با وجود تلاش زیاد، این روش اغلب ما رو به مقصد نمیرسونه و گاهی حتی دورترمون میکنه.
لاغری با رژیم غذایی؛ واقعاً جواب میده؟ 🤔🥦🏃♀️
اگه از هر آدمی توی این دنیا بپرسی: «به نظرت چجوری میشه لاغر شد؟» تقریباً مطمئن باش که جوابش یه چیزه:
باید بری سراغ رژیم غذایی و در کنارش هم ورزش کنی! تا شاید لاغر بشی 🍽️💪

فرقی هم نمیکنه از یه آدم چاق بپرسی یا یه آدم لاغر. خیلیها باور دارن که لاغری با رژیم غذایی و ورزش تنها راه نجاته! 😅
راستش این طرز فکر از یه جای خیلی قدیمی میاد. شاید قرنهاست که ذهن بشر با این ایده درگیره که برای لاغر شدن، باید کمتر بخوریم و بیشتر بدویم. 🕰️👣
و خب، اگه بخوایم منطقی نگاه کنیم، به نظر میرسه که حرف حسابیه. بالاخره کسی که اضافهوزن داره، طبیعیه که فکر کنه با کمخوردن و تحرک بیشتر میتونه به تناسب اندام برسه. 📉🏃♂️
اما پشت این تفکر یه باور خیلی قویتر خوابیده که خیلیها حتی بهش فکر نمیکنن:
ما از ته دل باور کردیم که چاقی یعنی زیاد غذا خوردن! 🍔➡️⚖️
و وقتی این باور ریشهدار تو ذهنمون شکل گرفته، طبیعیه که ذهنمون فکر کنه راه حلش هم سادهست: «بخور کمتر، لاغر شو!»
همینه که باعث شده خیلیها برای رسیدن به اندام ایدهآل، دلشون رو به لاغری با رژیم غذایی خوش کنن… حتی اگه بارها شکست خورده باشن. 🌀🥲

چرا لاغر نمیشم؟! 🤷♀️🥺
راستش خیلی وقتا دلیل اینکه لاغر نمیشیم، نه توی بدنمونه، نه توی ژن یا متابولیسم… بلکه ریشهش توی نگرش و افکاریه که نسبت به «لاغری با رژیم غذایی» داریم. 🧠🍽️
اگه یه نگاهی به آدمهایی بندازیم که اضافهوزن دارن و کلی رژیم گرفتن، میبینیم خیلیهاشون با اطمینان میگن که رژیم جواب نمیده! اما با این حال، باز هم میرن سراغ یه رژیم جدید، یه برنامهی غذایی تازه… چرا؟
چون دنیا از بچگی توی گوشمون خونده که:
اگه میخوای لاغر شی، باید بری سراغ رژیم غذایی گرفتن! 📋🥗
🔑 قدم اول برای رسیدن به تناسب اندام واقعیه اینه که با خودت رو راست باشی و قبول کنی که:
❌ با لاغری با رژیم غذایی نمیتونی برای همیشه لاغر بمونی.
💡 اما چطور بفهمی واقعاً این باور توی وجودت نشسته؟
اون لحظهای که دیگه حتی فکری هم به رژیمهای غذایی نمیکنی… همون لحظهایه که بدونی راهتو پیدا کردی. ✨🛤️
اما یه نکته مهمتر هم هست: باید به رفتارهای روزمرهات نگاه کنی.
آیا هنوز با غذاها مثل یه رژیمباز حرفهای برخورد میکنی؟ 🙈 مثلاً هنوز کالری میشمری؟ با عذاب وجدان شیرینی میخوری؟ تهدلت از غذا خوردن میترسی؟ 😬
اگه جوابت «آره» باشه، یعنی هنوز ته دلت باور داری که «لاغری = رژیم»
و اینجاست که چرخهی تلخ شروع میشه…
✅ ممکنه یه مدت با رژیم، خودتو کنترل کنی و وزنت بیاد پایین…
اما به محض اینکه رژیم تموم شه، درست مثل فنر فشردهشدهای که رها میشه، وزنت با سرعت نور برمیگرده سر جاش! ⚡⚖️
🔥 پس دوست خوب من، اگه واقعاً دنبال یه تغییر واقعی توی بدنتی، اگه میخوای یه جسم تازه بسازی و یه زندگی نو شروع کنی…
از امروز یه قول مهم به خودت بده:
دیگه دنبال رژیم نباش! چون لاغری با رژیم غذایی فقط یه بازی باخت باخته! 🎭🚫
رژیم نهتنها به درد لاغری دائمی نمیخوره، بلکه باعث ناامیدی، سرخوردگی و کماعتمادبهنفسی هم میشه… و من اینو از تجربهی سالها چاقی خودم و هزاران آدمی که همراه تناسب فکری بودن با گوشت و پوست لمس کردم. ❤️👣
توی این آموزش باهات درباره تأثیر رژیمها، تجربههای تلخشون و راهکارهای واقعی برای لاغری پایدار حرف میزنم… با من همراه باش 🌱✨
🎯 حقیقت علمی پشت چرخهٔ معیوب لاغری با رژیم غذایی!
خیلی از ما فکر میکنیم اگه فقط یه رژیم غذایی خوب پیدا کنیم و مدتی رعایتش کنیم، میتونیم برای همیشه لاغر بمونیم. ولی علم میگه: لاغری با رژیم غذایی بهتنهایی، جواب بلندمدت نداره! 🚫🍽️
تحقیقات منتشرشده در مجله آمریکایی تغذیه بالینی نشون میدن:
📉 بیش از ۵۰٪ وزنی که با رژیم کم شده، در عرض دو سال برمیگرده!
📈 و بعد از ۵ سال، بیشتر از ۸۰٪ وزن کاهشیافته دوباره اضافه میشه!
یعنی چی؟ یعنی لاغری با رژیم غذایی شبیه یه دوچرخهثابته:
خیلی تلاش میکنی، ولی آخرش همونجایی که بودی وایسادی! 😤🚴♀️

شناسایی باورهای مخفی چاقی و اصلاح آنها 😍🧠
راستش یه چیزی هست که همهی ما خوب حسش کردیم…
اون کلمهی سنگین و محدودکننده: «رژیم لاغری» 😖
یه ترکیب ترسناک که بوی محدودیت، درد و رنج میده… نه آزادی، نه شادی!
من خودم سالها توی دام این باور افتاده بودم که:
اگه میخوای لاغر شی، باید بری سراغ لاغری با رژیم غذایی! 📉🍽️
❗و خب این باور غلط، کمکم توی ذهنم جا خوش کرد و تبدیل شد به یه دستورالعمل همیشگی برای لاغر شدن.
حالا فکر کن با همین باور بخوای وارد مسیر لاغری با ذهن بشی… معلومه که نتیجه نمیگیری! چون ذهنت طبق همون فرمول قدیمی کار میکنه و هی تلاش میکنه دوباره پرتت کنه سمت یه رژیم جدید… 😩
🧠 ذهن ما همیشه طبق برنامهای که بهش دادیم عمل میکنه.
برای همینه که وقتی تصمیم میگیری رژیم بگیری، ذهنت شروع میکنه به طراحی سناریوهای لاغری با رژیم غذایی مختلف:
«از فردا شروع کن… امروزو بیخیال شو!»
«کمتر بخور… اصلاً بذار فلان چیزو با سالاد جایگزین کن!»
😵💫 این جنگهای ذهنی خستهمون میکنه!
نتیجهاش چیه؟ اینه که آخرش ذهن میبره و ما میبازیم… و بعد از هر باخت، یه چیزی توی ما میشکنه.
ارادهمون… اعتماد به نفسمون… باور به تواناییمون… 💔 و هر چی بیشتر شکست میخوریم، بیشتر به خودمون میگیم:
«من نمیتونم! من اراده ندارم!» 😔
✨ تنها راه موندگار برای لاغری، «لاغری با ذهن» هست.
وقتی اون فشار و اجبار رژیم رو از ذهنمون برمیداریم، یه اتفاق عجیب و دلنشین میافته:
🌈 با لذت غذا میخوریم… 😌 حرص و ولع از بین میره… 🍃 ترس از خوردن کم میشه… و کمکم رفتار غذاییمون برمیگرده به تعادل طبیعی بدنمون.
دیگه غذا خوردن یه نبرد نیست، یه لذت متعادل و آگاهانهست.

ترس از خوردن، بزرگترین دروغ ذهن ماست! 🚫🍩🍟
کی از مخربترین باورهایی که سالها ذهن ما رو به زنجیر کشیده، اینه:
«غذاها چاق میکنن، پس باید ازشون بترسی!» 😱
از وقتی یادمون میاد، از همه طرف بهمون گفته شده:
- نخور!
- این چاقت میکنه!
- اون مضره!
- فقط فلان چیزو بخور… این یکی رو نخور! 😖
👈 نتیجه؟
ذهن ما، ترس از خوردن رو مثل یه نرمافزار سمی نصب کرده! انگار هر بار که یه شیرینی یا غذای خوشمزه میبینیم، یه آژیر خطر 🚨 توی مغزمون به صدا درمیاد!
اگه موقع خوردن، یه صدای درونی میگه:
«وای این چاقم میکنه» یا «نخور نخور، ضرر داره»
باید همون لحظه به خودت یادآوری کنی:
✨ «من قویتر از ترسهام هستم! غذا دشمن من نیست… من تصمیمگیرندهام!»
نکته: غذا وقتی ما رو چاق میکنه که با ترس، ولع و استرس بخوریم.
موفقیتها و چالشهاتو در طول روز بنویس:
✅ به موقع خوردی؟ ثبتش کن.
✅ بهاندازه خوردی؟ آفرین بهت!
❌ پرخوری کردی یا هلههوله؟ اونم بنویس… بدون قضاوت، فقط آگاهانه! ✍️
این کار باعث میشه کمکم الگوهای غلطت رو بشناسی و ذهنتو اصلاح کنی.
یادت باشه 💡
ترس از خوردن، یه دروغ بزرگه که ذهن ما سالها بهش باور داشته…
ولی تو میتونی با آگاهی، قدمبهقدم این دروغو از ذهنت پاک کنی و بهجاش آزادی، لذت و تعادل غذایی رو جایگزین کنی 💫
اینجا دقیقا نقطهایه که لاغری با رژیم غذایی دیگه یه شکنجه نیست… میشه یه همراه، یه فرصت برای آشتی با بدن، یه راه عاشقانه برای زندگی نو 🌿
✨ از امروز شروع کن: بجای فرار از غذا، یاد بگیر چطور عاشقانه باهاش رفتار کنی… نه برای چاقی، نه فقط برای لاغری، بلکه برای آرامش و آگاهی خودت ❤️
و اگه میخوای نسخهی ساده، واقعی و انسانی خودت رو پیدا کنی، دوره «ورود به سرزمین لاغرها» آمادهست تا قدمبهقدم با تمرینات عملی و آگاهی ذهنی، تو رو از افکار چاقی رها کنه و مسیر لاغری با رژیم غذایی رو برایت لذتبخش و پایدار کنه! 🌸💛
🌟 بخش تمرینی: خودت را بشناس! 🌟
حالا که فهمیدی لاغری با رژیم غذایی به تنهایی راهحلی پایدار نیست، وقتشه به خودت و رابطهات با غذا بیشتر دقت کنی.
از خودت بپرس:
آیا من به خاطر ترس از چاق شدن، جلوی خودم رو میگیرم؟
آیا وقتی گرسنهام، واقعا به احساسات بدنم گوش میدم یا فقط طبق عادت غذا میخورم؟
تمرین: چند روزی به احساسات گرسنگی و سیریت توجه کن و بدون قضاوت فقط ثبت کن. ببین چه اتفاقی میافته و چطور میتونی با آرامش و آگاهی به بدنت احترام بذاری.
اگر سوالی داشتی یا تجربهای از لاغری با رژیم غذایی میخوای به اشتراک بذاری، حتما در بخش نظرات بنویس تا همدیگه رو بیشتر حمایت کنیم! 😊👇
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
📻 رادیو لاغری
امتیاز 4.19 از 225 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!



سلام به استاد عزیزم من الان دو هفته ای هست که دارم قبل از خوردن هر چیزی از خودم میپرسم آیا واقعا گرسنمه؟ الان گرسنمه یا از سر حرص و ولع میخوام بخورم؟ عادت کردم به خوردن؟ میترسم غذا نباشه برای همین دارم میخورم؟
این سوالات خیلی خیلی زیاد بهم کمک کرد. چون ۸۰ درصد غذا خوردن منو جلوشو گرفت. حتی وقتی دارم ناهار میخورم بیشتر به بدنم گوش میدم که ببینم الان سیر شدم یا چون میخوام ظرف غذام تموم بشه دارم میخورم؟ این سوالات همه باعث شد یک ذهن آگاهی نسبت به خودم داشته باشم. نتیجه این شد که الان دیگه از خوردن غذا ترس ندارم چون با خودم گفتم من محدودیت غذایی ندارم همه چیز برام آزاده فقط اندازه داره خوردنم و این اندازه هم زمانی مشخص میشه که بدنم میگه نه کتاب ها و دکتر ها. عادت دیگه که در خودم ایجاد کردم این بود که مدام خودمو وزن نکردم و مدام اعصاب خودمو خورد نکردم. همه ی اینا باعث شده اصلا اشتهام خیلییییییییی خیلی زیاد کم بشه. مثلا من همیشه در دوران عادت ماهیانم پرخوری زیادی داشتم ولی این ماه به طرز عجیبی اصلا پرخوری نداشتم که هیچ کم خوری هم داشتم و جالب اینکه این عادت ماهیانه راحت ترین عادت ماهیانه رو داشتم. به نحوی که همیشه آرزو داشتم عادت ماهیانه مخل کار و زندگیم نشه و الان در این سن بلاخره به این هدف رسیدم. خداروشکر واقعا حس میکنم که تا چند وقت دیگه خیلی هیکلم فرق کنه. البته الان هم خیلی فرق کردم. طوری که دیگه زیر شکمم بزرگ نیست و کوچیک شده. بقیه جاهای بدنمم مطمئنم به تعادل میرسن چون طبیعی هست که در تعادل باشه بدنم
بنام خدای مهربان
سلام استاد ودوستان هم مسیر
گام ششم
همه ما چاق خاوقتی میخواهیم لاعربشیم همیشه سراغ رژیم ورزش میرفتیم وباور داشتیم که تنها راه لاغری رژیم باید بگیریم ورزش کنیم وتحرک داشته باشبم وبتونیم به تناسب اندام برسیممن از ته دل باور کرده بودمکه چاقی یعنی زیادغذا خوردن وقتی این باورریشه دار توی ذهنم شکل گرفته طبیعیه که ذهنم فکر کنه راه حلش هم ساده هست کمتر بخور تا لاغربشو
دلیل اینکه لاغرنمیشم نه توی بدنمه نه توی ژن یا متابولیسم بلکهریشه ش توی نگرش وافکاریه که نسبت به لاغری بارژین غذایی دارم
همه ما که اضاف وزن داریم وکلی رژین گرفتیم ورژیم حواب نداده امابازهم میریم سراغ رژیم جدید یه برنامه غذایی، تازه چون دنیا از بچگی توی کوشمون خوندخ کهاگه میخواهی لاغ شی باید بری سراغ رژیمهای غذایی ورژیم گرفتن ورزش کردن
قدم اول برای رسیدن به تناسب اندام واقعیه اینه که با خودم رو رایت باسم وقلول کنن که با لاغری بارژیم غذایی نمی تونم رای همیشه لاغربمونم اما چطور بفهم واقعااین باپر توی وجودم هیت لحظه ای که دیگه حتی فکری هم به رژیم غذای نمیکنم همون لحظه ایه که بدونمراهم را پیدا کردم اما یه نکته مهمترهم هست باید به رفتارهای روزه مره ام گاه کنم که ایا هنوز هم با غذاهامثل یه رژیم باز حرفه اب بر خورد میکنم مثلا هنوز کالری شماری میکنم با عذاب وجدان شیرینی میخورم وته دلم از غذاخوردن میترسم اگه اینا درمن باشه یعنی هنوز ته دلم باور دارم که لاغری =رژیم
وبازهم من رژیم را شروع میکنم ومن یه مدت خودم را کنترل میکنم وزنم بیاد پایین اما به محض تموم شدن رژیم مثل فنرفشردهکه رها میشه وزنم با سرعت نور برمیگرده سرجاش من واقعادیگه میخواهم تغییر کنم وجسم تازه بسازم ویه زندگی نوراشروع کنم واز امروزبه خودم قول مبدمدیگه دنبال رژیم نباشم چون لاغری بارژیم فقط شکست هست وباختن هست رژیم به دردلاغری دایمی نمیخوره بلکه باعث ناامیدی سرخوردگی وکم اعتمادبت نفسی هم میشه من هر وقت رژبم میگرفتم وهر بار که پزن کم میکردم باز هم وزنم بعدازمدتی بر میگشت وهمیشه ذهنم برنده میشد ومن میباختم وبا خودم مبگفتم که من اراده ندارم من نمی توانم لاغربشم سرنوشت من چاقی هست
وقتی فشار اجبار رژیم رااز ذهنم بردارم یه اتفاق عجیب ودلنشین می افته بالذت غذا میخورم حرص ولع از بین نیره ترس از خوردن کم میشه وکم کم رفتار غذاییبر میگرده به تعادل طبیعی بدنم دیگه غذا خوردن یه نبرد نیست یه لذت ومعتادل واگاهانه هست
من قبلااز غذا ها ترس داشتم وهمیشه از اطرافیانم میشندم که اینو نخور اونو نخور چاقت میکنه یا مضره وچاق کننده هست ومن همیشه از غذاها ترس داشتم وهمیشه با ترس غذا میخوردم هر وقت موقع غذا خوردن اگه یه صدای درونی مبگه این چاقم میکنه یا نخور ضرر داره بابد همون لحظه یاد اثریکنم من قوی تر از ترس هایم هستم غذا دشمن من نیست من تصمیم گیرنده هستم غذا وقتی مرا چاق میکنه که با ترس ولغ واسترس باشه
ترس از غذا خوردن یه دورغ بزرگ هست که درذهن ما سالهاست ریشه کرده وماباور کردیم ولی من میتونم با اگاهی وقدم به قدم این دورغ را از ذهنم پاک کنم وبه جاش ازادی ولذت وتعادل غذایی را جایگزین کنم ودیگه لاغری با رژیم غذایی دبگه یه شکنجه نیست میشه یه. همراه یه فرصت برای اشتی بابدن یه راه عاشقانه برای زندگی
من از امروز شرول میکنم بجاب غربر از غذا یاد بگیرمچطور عاشقانه با چاقی رفتارکنم نه برای چاقیذنه فقط برای لاغری بلکه برای ارامش وازادی واگاهی خودم واز امروز میخواهم بالذت زندگی کنم وبه چاقی خودم فکر نکنم
خدایاشکرت خدایاشکرت ممنون استاد ازشما همگی درپناه الله مهربان
سلام دوستان خوب و استاد عزیزم
من همیشه متناسب بودم همیشه احساس خوش اندامی تو مدرسه و مهمونی داشتم یادمه زنگای ورزش ذوق داشتم چون میتونستم اون مانتو گشادو در بیارم و لباس ورزشی مورد علاقمو بپوشم و به همه هم کلاسیام نشون بدم چه قد متناسبم و همش ورزشم میکردم در صورتی که خیلیا بهونه میاوردن که بشینن ای دلم درد میکنه ای فلانم و… ولی من از ورزش کردنو بالا و پایین پریدن لذت میبردم یه دلیلشم به خاطر این که متناسب بودنمو به رخ بقیه بکشونم کسی ام تا حالا چیزی نگفته بودا که وای چه قد خوبی خوش به حالتو فلان ولی من نیاز به تایید دیگران نداشتم چون میدونستم متناسب و حتی بدون نقصو و عالیه اندامم الان دارم اینارو مینویسم میفهمم با اون سنو سال کمم چه اعتماد به نفسی رو اندامم داشتم زمان که میگذشت یکم به سن بلوغ رسیدمو اندامم داشت شکل میگرفت مادرو خواهرم شروع کردن به گفتن دیگ باید مراقب خوردنت باشی دیگ سن رشدت تموم شده کم بخور گامبو میشیا کم بخور چلق میشیا امشب باید سالاد بخوری نونو از جلو دستم بر میداشتن منی که مطمئن بودم لاغرم و چیزی چاقم نمیکنه و راحت و با لذت میخوردم کم کم دیدم به غذا عوض شد تا قبل دانشگا یکم چاق شدم شدم ۶۴ کیلو برای اون سنو قدم تو ۱۶ سالگی زیاد بود چند ماه بعدش که دانشگاه رفتم چون خوابگاهی بودمو کسی دیگ بهم کاری نداشت اوایل چرا پر خور بودم حتی ظهرا از سلف برای شبم شام میگرفتم و چون زیاد میریختنو میدیدم حیفه میخوردم بعد یه مدت دیدم اصلا احساس سنگینی میکنم شاممو دیگ از سلف نمیگرفتم ظهرام میگفتم برنج برام کم بکش چون با یه کفگیرو نصفی سیر میشدن همیشه خلاصه من شدم کم کم ۵۸ کیلو و تا اخر کارشناسی و حتی ارشد وزن من ۵۸ موند وقتی برگشتم پیش خانواده دوباره حرفا صنم چاق نشی حیفه صنم مراقب باش و یه مدت به خاطر یه سری مشکلات روحی و بیخیال شدنم نسبت به خودم ول کردمو پر خوری ارومم میکرد از اونور خانوادم گفتن دیدی چاق شدی اون رازا که لاغر بودی خیلی خوب بودی)در صورتی که اون روزا که لاغر بودم کسی تحسین نمیکرد) خلاصه منی که توی بچگی تو سنو مثلا ۱۱ یا ۱۲ تا ۲۳ الی ۲۴ سالگی اعتماد به نفس رو اندامم داشتم ۵۸ کیلو با قد ۱۶۵ کاملا ایده آل بودم شدم ۷۰ کیلو و هی سرکوفت و منی که دنبال تایید کسی نبودم وقتی رژیم میگرفتم هی از بقیه میپرسیدم لاغر شدم ببین ببین خیلیا میگفتن نه یکی دونفرم به خاطر این که دلم نشکنه میگفتن یکم تو مهمونی میگفتن وای صنم تپلیتو ندیده بودیم تاحالا هی رژیم هی برگشتن به پر خوری این روند تا قبل اشنایی با این سایت ادامه داشت ولی الان فهمیدم مشکلم چیه میخوام برگردم به صنم قبل ۲۳ سال صنمی که اعتماد به نفس داشت میدونست چیزی چاقش نمیکنه هر چه قد نیاز داشت میخورد از همه چی لذت میبرد رو بدنش کنترل داشت و بدنشو دوست داشت
آیا وقتی گرسنهام، واقعا به احساسات بدنم گوش میدم یا فقط طبق عادت غذا میخورم؟ طبق صحبتای بالا تا قبل اشنایی با سایت نه ولی الان طبق نیازم با لذت میخورم
به نام خدا
سلام خدمت استاد عزیز و دوستان هم مسیر
سالها رژیم و ورزش و … برای همین ترس از چاقی بود
واقعا با خوردن هر چیزی فکر میکردم که دارم از خوردنم لذت میبرم و بعدش عذاب وجدانش ساعت ها و روزها ذهن منو درگیرخودش میکرد
وقتی به خوردن قبلم فکر میکنم میبینم بیشتر از اون لذت ، من ولع خوردن داشتم ، یه وقتایی چون وقت صبحانه ، ناهار ، شام یا میان وعده بود چیزی میخوردم ، یه وقتایی اینقدر مشغول کاری بودم که تنم شروع میکرد به لرزش بیشتر از اینکه به نیاز بدنم توجه کنم اون ولع اون آروم کردن بدنم اونم با خوردن زیاد تو یه تایم کم بود
اتفاقا چند روز پیش وقتی به غذا خوردنم توجه کردم دیدم هنوز اون اشتباهم رو دارم تکرار میکنم
من همیشه غذامونو تو یه دیس میکشم چون دو نفریم تو همون دیس غذا میخوریم همسر من تند غذا میخوره
و من حس اینکه داره زیاد میخوره و الان به من نمیرسه ناخوداگاه با ولع میخورم چون پس ذهنم هنوز کامل از رژیمی در نیومده انگار مقدار خوردنم رو تو ترازو میزارم و میگم تا این اندازه کافیه
به نون خوردنم توجه کردم دیدم ، وقتایی که میخوام نون بخورم به اندازه ای که میخوام برش میزنم و میخورم اینا از همون لا و لوهای ذهنم مونده و شروع کردم اول غذا رو تو دیس آوردم ولی برای هر کدوم بشقاب جداگانه آوردم ، همسرم گفت ظرف کثیف نکن گفتم من با شستنش مشکلی ندارم و یه مقدار غذا کشیدم بدون اینکه ولعی داشته باشم چون تو دیس برنج و خورشت هست و بدون ولع خوردم
نونها رو برش زدم و تو سبد نون گذاشتم و ذهنم رو تلاش کردم فقط از خوردنم لذت ببرم
من خدا رو شکر از وقتی وارد سایت تناسب فکری شدم بعد غذا خود سرزنشی نداشتم و واقعا از خوردنم لذت بردم بدون استرس
من ذهنم رو با رژیم های زیاد ، با افکار اینکه تو از اول به دنیا اومدی تپل بودی ، به تو چاقی میاد ، با ورزشهای طاقت فرسا پر کردم و تلاش میکنم که مرحله به مرحله لاغری با ذهن رو جایگرینش کنم با تمرین با گوش دادن به فایلها با تجسم با همراه بودن با سایت تناسب فکری به تناسب اندام ایده آلم میرسم
بعد مدتها با دوستانم دیروز رفتیم بیرون تولد یکی از دوستان بود و یه کیک شکلاتی گرفته بودیم با چای هم سفارش دادیم و جاتون خالی خوردیم
بعد اینکه یه نیم ساعتی گذشت گفتن پیتزا با سیب زمینی سفارش بدیم
ازشون پرسیدم واقعا گرسنه اید یا فقط میخواید چیزی بخورید همشون گفتن نه گرسنه نیستیم فقط چون دور هم هستیم یه چیزی بخوریم
یکیشون میگفت من تازه ناهار خوردم و سیرم ولی چون کنار شما هستم یه قاچ پیتزا و سیب زمینی هم که فقط تفریحه میخورم یکیش گفت من خودمو با کیک خفه کردم ولی بخورید میخورم ، یکی دیگه گفت منم سیرم ولی سیب زمینی که غذا نیست کلا سیب زمینی بگیریم بخوریم بهشون گفتم چرا وقتی گرسنه نیستید چرا به خوردن فکر میکنید و دور همی رو تو خوردن میبینید گفتم پاشید بریم از کافه بیرون خودتونو با خوردن سرگرم نکنید بریم تو یه پارک قدم بزنیم و از هوا و کنار هم بودن لذت ببریم
شاید قبلها بود منم با اونا هم عقیده بودم و کنار هم بودن برام با خوردن لذت بخش میشد و وقتی اومدم خونه یه کوچولو احساس گرسنگی داشتم ولی به یه چای و دو تا مویز بسنده کردم و گرفتم خوابیدم
خیلی خوشحالم که راهم رو پیدا کردم و واقعا هم از خوردنم لذت میبرم هم از خودم و زندگی
خدا رو شکر برای هدایت من به سایت بی نظیر تناسب فکری🌼🌱✨️🧜✨️🌱🌼
سلام استاد عزیز و بقیه دوستان ✨
توی این فایل من به این چرا فکر میکنم که ژنتیکی چاقی من ؟
و نقض کردم چون پدرم و کاملا خانواده ی پدری من همشون متناسب بودن ! و به من از بچگی گفته بودن که تو شبیه خانواده پدریت شدی و ژنتیکی چاقی!
درصورتی که عمو های من و کلا خانواده ی پدریم و خود پدرم همشون متناسب بودن اما چطور شد که چاق شدن؟
چون طبق گفته ها به خاطر ازدواج کردن و … چاق شدن و بعد به خودم اومدم که حتی میگن تو ژنتیکی رفتی به خانواده پدریت خب پدرم که لاغر بودن پس این رو کاملا درست و صحیح میشه نقض کرد
و فقط یکی از عمو بزرگم متناسب هستن و میگن چون دیسک کمر دارم نمیتونم چاق بشم همچنین باوری دارن
در صورتی که عمو کوچیکه هم دیسک کمر دارن اما میگن به خاطر دیسک کمر و نمیتونم لاغر بشم!
توی خانواده مادریم . مادر بزرگم ۸ بچه دارن ۴ تا شوند متناسب هستن و ۴ دیگه چاق و اضافه وزن دارن ! و اون ۴ تای که اضافه وزن دارن اول متناسب بودن و بعد چاق شدن ! یکی شوند گفت به خاطر بارداری و دیگری بی تحرکی و دیگری ژنتیک و سیستم بدنی خودش رو عامل چاقی میدونست!
و توی همون خانواده یک فرد متناسب که تحرک زیادی هم ندارن کاملا توی خونه هست اما متناسب و توی همون خانواده اون فرد متناسب هم باردار شدن اما متناسب هستن و توی همون خانواده همون فرد متناسب میگفت من به خاطر ژنتیک لاغر هستم
من به خوب در اطرافم الان دارم میبینم خیلی برام این موضوع باور و نگرش روشن میشه واسم
و این باور که برنج و نون بخوری چاق میشی رو افراد چاق دارن ! اما من به چشم دیدم که افراد متناسب یکی از آشناها میگفت من حتما باید نون رو با هر مواد غذایی مثل برنج و ماکارونی و… بخورم و متناسب بودن
اون فرد چاقی که میگه من یکم شیرنی بخورم چاق میشم من به چشم دیدم که یک فرد متناسب آشناهامون هرروز عصرها شیرینی میگرفت و میخورد میگفت برای تنظیم قند خوبه و فواید رو میگفت و متناسب بود
و یا من خیلی باور داشتم فست و فود بخوری چاق میشی در صورتی یکی از آشناها مون دیدم به چشم در هفته میگن فست فود میخوره اما لاغرها و متناسبع
و افراد متناسب هم باوری دارن مثل اینکه اگه زیاد چای بخوری کم خون میشی
در صورتی که باز یک فرد تپل رو دیدم میگفت چاقی خیلی خوبه برای سردرد
یا افراد متناسب میگن نوشابه باعث پوکی استخوانه اما افراد چاق عامل چاقی میدونن و البته پدر من میگه نوشابه برای سنگ کلیه خوبه و این باور هم دارند
هر فکر و نگرش جدید یک شرایط جدید رو خلق میکنه
سلام استاد عزیز و بقیه دوستان 🌺
گفتید که بنویسیم در مورد به از رژیم و حین رژیم و احساسات مون؟
خب من وقتی رژیم میگرفتم اول در مورد روشش میگم اینطور بود که باید میشمردم که چند لقمه بخورم و اگه یکدونه بیشتر میخوردم یعنی از رژیم خارج شدم و وقتی خب من نتیجه میگرفتم دیگه توانی هم نداشتم ادامه بدم ول میکردم و حتی وقتی دیگه نتیجه گرفته بودم بازم انتظار چاقی رو داشتم و من یادمه تا باحال وقتی رژیم گرفتن و وزنم کم کردم اما لباس متناسب نخریدم چون میگفتم اگه چاق بشم دوباره چی؟ اگه نشد چی؟ چرا باید علکی هزینه کنم و لباس بخرم! و من انتظار چاقی رو داشتم و خب دوباره یا بیشتر از قبل چاق میشدم
چرا بیشتر از قبل چاق میشدم ؟
چون حرص و ولع در مواد غذایی بیشتر میشد یادمه وقتی رژیم میگرفتم مادرم غذاهای که دوست داشتم رو میپخت و بنده خدا نمیدونست من رژیم دارم و من چون در رژیم گفته شده بود که باید چربی و فلان نخوری میترسیدم بخورم و اگرم میخوردم به اندازه یک نصف انگشت میخوردم!
در حین رژیم گرفتن من اعصابم بهم میریخت طوری که خانواده ام میگفتن زهرا رژیم گرفتی عصبانی هستی!
من در حین رژیم از لحاظ روحی غمگین بودم و ناراحت و عصبی ! و وقتی دوباره رژیم رو ول میکردم و توانی نداشتم خانواده ام رو خوشحال من رو میدین و میگفتن زهرا رژیم نگیر
در حین رژیم فرمول های مغزی و واکنشهای ذهنی شما تغییر میکرد ؟
خیر اصلا حتی حرص و ولع من بیشتر میشد و من توی رژیمم زمان و کی چی رو بخورم هم داشتم که یک رژیم بود که زمان و ساعت و چی بخوری اینا داشت من باید صبحانه متوسط میخوردم
متوسط یعنی 3 لقمه و اینا بود! بعد ناهار هم که خیلی کم و بعد شام رو هم که ساعت 5 و با6 عصر میخوردم چون گفته شده بود که حتما زود شام بخوری و اونم کم و باورزش!
هنوز وقتی یادم میاد میگم من چطوری میگرفتم چقدر اذیت کننده بود خدای من بعدش باز ساعت 9 یا 10 شب میشد بی حال میشدم فشارم می افتاد اصلا حالم بد بود چون گرسنم میشد عملا هیچی نمیخوردم! و وقتی بدنم کلا اعلام میکرد که گرسنشه و من میگفتم نه باید تامل کنم و همینطور پیش میرفت و نتیجه میگرفتم چند کیلو هم کم میکردم اما همینطور که گفتم آنقدر سخت بود که ول میکردم و بجاش تمام روز های لقمه لقمه میخوردم و یا با گرسنگی میخوابیدم هر ساعت یک خوراکی میخوردم و میگفتم بدنم سختی کشیده بزار جشن بگیرم البته با عذاب وجدان!
و اینکه بله استاد درست میگین افراد چاق واقعان هر مواد غذایی رو که میخورم میگن نه چاق کننده است حتی من یادمه موقع رژیم گرفتن البته باز با یک روش دیگه باید میدیدم که چیزهای مثل برنج در طول هفته چقدر خورد بشه و موقع ناهار خورده بشه و شام نبود چون میگفتن برنج رو شب بخوری چاق میکنه !
یا میگفتن شیرنی رو حذف کن ! کلا شیرینی نخور فقط میتونی یکم برنج بخوری اما قند و کیک و وو.ممنوع بود !
من اگر مواد غذایی رو همون سالاد رو هم توی رژیمم میخوردم حس خوبی که بود میگفتم خوبه چاق نمیکنه اما همونم یادمه با ترس میخوردم کلا میخواستم چیزی نخورم تا لاغر باشم !!): کلا رژیم ها ی که میگرفتم همین بود کم بخور بیشتر ورزش من با حتی میگفتن شب ها خیلی کم بخور و گرسنه باش تا چربی های قدیمت آب بشه!
خداروشکر توی این فایل آگاهی زیادی نصیبم شد به لطف الله و شما استاد عزیز. ممنونم بابت این آگاهی ها
هربار که فایل ها رو گوش میکنم بخشی از زندگیم و تجربه و… رو دوباره برام یادآوری میشه .
به نام خدای حکیم و دانایی که برازنده اوست خدایی؛
خدایی که چه در لحظههای آرام، چه در طوفانهای ذهنی، همیشه همانقدر نزدیک است که یک نفس… 🤍✨
سلام خدمت استاد عزیزم عطاروشن و دوستان مهربان و همراه مسیر زیبای تناسب فکری 🌿💚
این نوشته، حکایت سالها زندگی من است؛ قصهای از چاقی، لاغری، تلاشها، شکستها، جنگیدنها، گریهها، دوباره برخاستنها، و نهایتاً رسیدن به آگاهیای که کاش خیلی زودتر میرسیدم… اما مهم این است که رسیدم. 🌸
**من از بچگی چاق بودم؛**
نه اینکه چاقی انتخابم باشد، نه اینکه بفهمم چاقی یعنی چه، فقط دختربچهای بودم که هیچ تصوری از وزن نداشت، اما مادرش که عاشقانه میخواست بهترین باشد، روی وزن و خوردن و نخوردنم حساس بود.
اولین رژیمی که گرفتم را یادم نیست… چون ۳ ساله بودم!
بله، فقط سه سال.
سنّی که آدم تازه حرف زدن درست را یاد میگیرد، سنّی که دغدغهاش باید بازی باشد، شادی باشد، خواب باشد… نه «رژیم گرفتن».
مادرم با نیت خوب و عشق، برایم رژیم گذاشت و من لاغر شدم. آن موقع نمیفهمیدم «رژیم» یعنی چه، فقط میفهمیدم «غذا خوردن ممکن است خطرناک باشد» و این جمله، سالها بعد تبدیل شد به سایهای بزرگ پشت سرم… 👥
از ۳ تا ۱۲ سالگی، چیزی شبیه بیاشتهایی عادی داشتم. میل زیادی به غذا نداشتم و همین شد که گفتند:
«ای وای! چرا این بچه اینقدر کوچولو هست؟!»
و در نهایت بردنم دکتر مکری تا رشد کنم.
عجیب است…
تا دوازده سالگی **چاق نبودم**.
تا هفده سالگی هم **اضافه وزن نداشتم**.
همهچیز خوب بود…
تا اینکه **ذهن و روانم به هم ریخت.**
به دلایلی که شاید آن موقع برایم واضح نبود، چیزی درونم تغییر کرد.
در ۱۷ سالگی، بدون اینکه نیاز داشته باشم، بدون اینکه دکتر یا متخصصی بگوید، شروع کردم به رژیم گرفتن.
چرا؟
چون فکر میکردم باید لاغرتر بشوم.
چون فکر میکردم کافی نیستم.
چون فکر میکردم زیباتر یعنی لاغرتر، موفقتر یعنی لاغرتر، دوستداشتنیتر یعنی لاغرتر…
در حالی که واقعیت این بود:
**من اصلاً نیازی به رژیم نداشتم.**
اما شروع کردم… و این شد نقطهٔ سقوط آرام اما عمیق من.
هر بار که رژیم میگرفتم و نتیجهای نمیدیدم، ناامید میشدم…
اما ول نمیکردم.
فقط سختتر میشدم،
سختگیرتر،
خشکتر،
قانونیتر.
هر روز کمتر میخوردم،
کمتر لذت میبردم،
کمتر به بدنم گوش میدادم،
و بیشتر و بیشتر خودم را سرزنش میکردم.
هر روز گرسنهتر از قبل بودم،
خستهتر از قبل،
ناامیدتر از قبل.
اما کوچکترین شک به مسیرم پیدا نکردم!
نه لحظهای فکر کردم شاید روش اشتباه است،
نه فکر کردم شاید مشکل از من نیست…
هرچه بود، فقط خودم را مقصر میدیدم.
هر لقمهای که میخوردم، حس گناه میگرفتم.
هر گرسنگی طولانی را افتخار میدانستم.
هر بار که به خودم فشار میدادم، تصور میکردم «این یعنی اراده داشتن».
در حالی که حقیقت این بود:
من داشتم آرامآرام از بدنم، از روحم، از سلامتیم فاصله میگرفتم… 💔
چیزی که باعث چاقی من شد «غذا» نبود.
بگذار رک بگویم:
چیزی که باعث چاقی من شد، **رژیم** بود.
گــرســنـگـیهای طولانی بود.
ترسی بود که از غذا در من ساخته شد.
محدودیتهایی بود که خودم را در آن زندانی کرده بودم.
فشاری بود که هر روز بیشتر و بیشتر میشد.
و بدترینِ همه:
ایمانی بود که از بدنم گرفته بودم.
من از غذا میترسیدم.
غذا برای من یک دشمن بود، نه یک نعمت.
و این ترس، خودش قاتل سیری بود.
قاتل اراده بود.
قاتل آرامش بود.
و در نهایت… قاتل تناسب بدنم شد.
ترس از غذا = پرخوری.
محدودیت زیاد = ولع زیاد.
گرسنگی طولانی = بیاختیاری.
این را دیر فهمیدم…
اما فهمیدم. 🌱
قبل از دورههای سایت، من هنوز با این ترس زندگی میکردم.
میترسیدم زیاد بخورم.
میترسیدم کم بخورم.
میترسیدم نخورم.
میترسیدم بخورم.
زندگیام شده بود جنگ با چیزی که باید دوستش میداشتم: **بدنم**.
اما کمکم یاد گرفتم رفتار بدنم را بفهمم.
به سیری و گرسنگیام گوش بدهم.
به درخواستهای واقعی بدن توجه کنم.
فهمیدم:
وقتی طولانی گرسنه بمانم، حتی بعد از سیر شدن هم دوباره میخورم.
و وقتی مرتب و منظم غذا بخورم، با اولین نشانهٔ سیری، بهراحتی غذا را کنار میگذارم.
بدنم بلد است چطور غذا بخورد.
بدنم میلیاردها سلول دارد که نسلبهنسل یاد گرفتهاند چطور زنده بمانند.
بدنم از من خیلی خیلی بیشتر میفهمد.
فقط کافی است **جلویش را نگیرم.**
من امروز خوب میدانم چیزی که باعث چاقی من – و خیلی از دوستانم – شده،
**نه خوردن زیاد،
بلکه گرسنگیهای زیاد
و محدودیتهای زیاد بوده.**
قانون بدن ساده است:
وقتی تو غذا را محدود میکنی،
وقتی میترسی،
وقتی محروم میکنی،
وقتی سخت میگیری…
بدن در حالت «نجات» قرار میگیرد، نه در حالت «تناسب».
او فکر میکند خطر است.
کمبود است.
قحطی است.
پس باید چربی ذخیره کند.
همین.
اما…
هر وقت افکار اشتباه را کنار میگذارم،
هر وقت با آرامش غذا میخورم،
هر وقت به بدنم اعتماد میکنم،
اتفاقهای زیبا شروع میشود:
وعدههایم طبیعی میشود،
خوردنم منطقی میشود،
سیریام زودتر میآید،
حجم غذاییام کمتر میشود،
و بدون زور و اجبار…
لاغر میشوم. 🌸✨
اینبار تصمیمم فرق دارد.
این بار نه رژیم میگیرم،
نه خودم را تنبیه میکنم،
نه گرسنگی میکشم،
نه با بدنم میجنگم.
این بار تصمیم دارم **به بدنم اعتماد کنم**. 🌿💚
بگذارم خودش انتخاب کند چه بخورم.
بگذارم خودش بگوید چقدر بخورم.
بگذارم خودش بگوید «بس است، سیر شدم.»
بدن من داناست.
حکیم است.
هوشمند است.
فقط نیاز دارد از قید و بندها آزاد شود،
از ترسها شفا پیدا کند،
و دوباره به من اعتماد کند…
به صاحبش.
من این بار لاغر میشوم چون:
**این بار قرار نیست بجنگم.
این بار قرار است بفهمم.
این بار قرار است آگاه شوم.
این بار قرار است با بدنم یکی شوم.**
و این میشود بهترین، اصولیترین و ماندگارترین راه لاغری.
راهی آرام،
راهی دوستداشتنی،
راهی که از عشق میگذرد، نه از سختی.
من لاغر میشوم،
چون این بار قرار نیست با خودم دشمن باشم.
این بار بهترین نسخهٔ خودم را میسازم…
با صبر،
با آگاهی،
با عشق،
با احترام،
و با شناخت زیبای بدنم. ✨🤍🌙