مدتی غذا نخوردید 🍽️، رژیم گرفتید 🥦، شام را حذف کردید 🚫🍲، ولی روی ترازو عددی که میخواستید را ندیدید! 😳
این شرایط باعث ایجاد سوالی در ذهن ما میشود که: «چرا نمی خورم لاغر نمیشم؟!»
ما همیشه فکر میکنیم نخوردن یعنی لاغری ⛔⚖️، اما واقعیت این است که ذهن ما داستان دیگری دارد 🧠✨.
در این مقاله میخواهیم با هم بررسی کنیم 📖🔍 که چرا با وجود نخوردن، لاغر نمیشویم و چطور قدرت ذهن میتواند ما را حتی در نبود غذا، چاقتر کند! 🌀
چرا نمی خورم لاغر نمیشم؟ 🤔 واقعاً دلیلش چیه؟
تا حالا چند بار با خودت گفتی: «دیگه برنج نمیخورم!» «شیرینی رو حذف میکنم!» یا «از فردا روزی یه ساعت میرم ورزش!»
ولی با اینکه همه این کارها رو کردی… هنوزم لاغر نشدی! یا شاید یه مدت کم کردی ولی خیلی زود برگشتی به وزن قبل (یا حتی بیشتر 😞).

واقعاً چرا نمی خورم لاغر نمیشم؟! این سوال خیلیهاست.
خب، بذار یه نکته مهم بهت بگم👇
میلیاردها آدم روی زمین هستن که نه رژیم میگیرن، نه ورزشکار حرفهایان، اما همیشه متناسب میمونن! 😮
پس قطعاً یه جای کار اشتباهه… شاید اصلاً عامل لاغر شدن، اون چیزایی نباشه که فکر میکردیم!
شاید وقتشه یه بار برای همیشه ریشهی اصلی ماجرا رو پیدا کنی — یعنی ذهنت 🧠💡
واقعاً چی عامل لاغر شدنه؟ چرا نمی خورم لاغر نمیشم؟ 🤷♀️🍽️
سالها با اضافه وزن دست و پنجه نرم میکردم… 😓
۳۵ سال از عمرم گذشت و همیشه یه سایه سنگین به اسم چاقی همراه من بود.
چیزی نبود که فقط روی بدنم اثر بذاره، رو اعتماد به نفس، لباس پوشیدن، مهمونی رفتن، حتی حالِ دلمم تأثیر داشت. 😞
همه جا میشنیدم:
🔸 “خوردن باعث چاقیه!”
🔸 “هرچی میخورم چاق میشم!”
اما عجیبترش این بود که خیلیها، درست مثل من، میگفتن:
“چرا نمی خورم لاغر نمیشم!” 🤯
هر بار که تصمیم میگرفتم لاغر شم، اولین چیزی که به ذهنم میرسید رژیم گرفتن بود.
❌ سرخکردنی نه 🍞 نون خیلی کم 🍚 برنج ۸ تا ۱۰ قاشق 🥗 سالاد و سبزیجات جایگزین همه چی!
و البته که نصیحتها هم همیشه آماده بودن:
“کمتر بخور!” و “هر روز یه ساعت ورزش کن!” 🏃♀️ اما یه چیزی رو هیچوقت نفهمیده بودم…
اگه این نسخهی کلاسیک «کمتر خوردن + بیشتر ورزش کردن» جواب میداد، چرا این همه ساله که افراد چاق هنوز چاقن؟!
واقعیت تلخ اینه که بیشتر برنامههای لاغری رو افرادی نوشتن که خودشون هیچوقت چاق نبودن! 🙃
و خب طبیعیه که درک درستی از ذهنیت و شرایط افراد چاق ندارن.
🧠 ذهن ما خیلی قدرتمنده، و چیزی که تو ذهنمون باورش داریم، توی بدنمون اتفاق میافته.
وقتی با خودمون تکرار میکنیم: “اگه بخورم، چاق میشم!”
حتی فکر کردن به غذا خوردن هم میتونه ما رو در مسیر چاقتر شدن قرار بده!
چون ذهن ما فرق بین واقعیت و خیال رو نمیفهمه! 🤯
با این آگاهی بهتر می شه درباره این ابهام ذهن که چرا نمی خورم لاغر نمیشم؟! 🧐 توضیح داد.
جوابش سادهست: چون ما سالها با ذهنمون برنامهریزی شدیم که خوردن باعث چاقیه، حتی اگه فقط در حد فکر باشه!
من خودم بارها تجربه کردم که بدون تغییر در غذا خوردنم، چاقتر شدم!
همون حجم غذا، همون سبک زندگی… ولی بدنم سنگینتر میشد. تا جایی که باورم شده بود:
“آب هم بخورم چاق میشم!” 💧➡️⚖️
اما وقتی با ذهنم آشنا شدم و فهمیدم همه چیز از اینجا شروع میشه، مسیرم عوض شد… ✨
اگه تو هم هنوز نمیدونی چرا نمی خورم لاغر نمیشم، شاید وقتشه یه نگاه عمیقتر به ذهن و باورهات بندازی. 🧠💫

چی باعث میشد من هی چاقتر بشم؟ 😟
با خودم بارها فکر کرده بودم: من که نه بیشتر میخورم، نه سفرهمون رنگینتر شده… پس چرا هر سال دارم چاقتر میشم؟! 🤔
جوابش چیزی نبود که تو بشقابم باشه… بلکه چیزی بود که تو ذهنم تکرار میشد! 🧠💭
- ☁️ ترس از چاقتر شدن
- ☁️ تنفر از اندامم
- ☁️ نگرانی از عدد ترازو
- ☁️ فکرای تکراری مثل: “نکنه دوباره چاق شم!” “لباسم تنگ شده، یعنی بازم چاق شدم؟”
اینا چیزایی بودن که مثل یه فایل صوتی، مدام تو ذهنم پخش میشدن. و همینا بودن که بدون اینکه غذام بیشتر شه، منو چاقتر و سنگینتر میکردن! ⚖️
ذهنمون یه قدرت فوقالعاده داره… و وقتی بارها و بارها یه فکر خاص رو تکرار کنیم، فرقی نداره واقعیه یا نه؛ ذهن اون رو تبدیل به واقعیت میکنه. ✨
برای همین هم هست که خیلی از ماها با اینکه رژیمیم، بازم برامون سواله که:
“چرا نمی خورم لاغر نمیشم؟!”

چرا غذا میخورم چاق میشم؟ 😩
یکی از فکرایی که سالها باهام بود، این بود که: “غذا باعث چاقی منه!” واقعاً باور داشتم که هر چی میخورم، مستقیم میره میچسبه به پهلو و شکمم! 😅
در حالی که یه عالمه آدم متناسب رو میدیدم که همون چیزایی رو میخورن که من میخورم… ولی اونا همچنان لاغر و خوشاندامن! 🤷♀️
همیشه تو ذهنم میچرخید:
🔸 چرا من هرچی میخورم چاق میشم ولی اونا هرچی میخورن، همونطور لاغر میمونن؟!
🔸 و بدتر از اون: چرا نمی خورم لاغر نمیشم؟! 😩
شنیده بودم که بعضی از آدمای متناسب فقط با دو سه روز بینظمی تو غذا خوردنشون، راحت وزن کم میکنن.
در حالی که من با چند هفته سختگیری و رژیم فقط یه ذره تکون میخوردم… اونم اگر خوششانس بودم! 🙃
🤔 این همه تفاوت برای چی؟ چرا یه غذا برای من چاقکنندهست، ولی برای اونا نه؟
واقعاً چرا من غذا میخورم چاق میشم، ولی اونا نه؟
چرا نمی خورم لاغر نمیشم؟! 😩 ولی اونا نمی خورن لاغرتر میشن؟!!
جواب این سوالا تو ذهنم پنهون بود… ذهنی که باور کرده بود: “غذا = چاقی”

✨ معجزهای به نام لاغری با ذهن
وقتی مسیر لاغری با ذهن رو شروع کردم، کمکم جواب همه اون سوالای بیپاسخ توی ذهنم رو پیدا کردم. 🤯
جواب همهشون یک چیز بود: قدرت ذهن!
تنها فرق من با آدمهای متناسب که چرا نمی خورم لاغر نمیشم؟! 😩 ولی اونها نمی خورن و لاغر میشن این بود که ذهنم جور دیگهای فکر میکرد. 🤔
دیدگاه من نسبت به غذا و چاقی با آدمهای متناسب فرق داشت و همین کافی بود تا اونا هر چی دلشون میخواست بخورن و همچنان خوشفرم بمونن، ولی من با خوردن فقط چند تیکه پیتزا حس میکردم چاقتر شدم! 🍕😩
🧠 هر وقت فکری تکراری دربارهی غذا و چاقی توی ذهنت میچرخه، مغز شروع میکنه همون فکر رو توی بدن نشون دادن!
درست مثل یه نقاش که فقط با نگاه کردن، یه تصویر میکشه… مغز هم با فکرهای تکراری، شروع میکنه فرم بدن رو ساختن. 🎨
یعنی: اول تصویر ذهنی ساخته میشه، بعد بدن شکل میگیره.
🧩 حالا نکته مهم اینه: وقتی فقط رژیم میگیریم، داریم با رفتارمون تغییر ایجاد میکنیم، اما ذهنمون تغییر نمیکنه!
برای همینه که رژیمها فقط یه مدت کوتاه جواب میدن، ولی موندگار نیستن 😤
تا وقتی همون باورهای قبلی در ذهنمون وجود دارند، همیشه از اینکه چرا نمی خورم لاغر نمیشم؟! متعجب خواهیم شد.
اما وقتی یاد بگیری ذهن رو تغییر بدی، اون وقته که معجزه اتفاق میافته… معجزهی واقعی لاغری با ذهن 💫🧘♀️💖
📚 نظر علم درباره نقش ذهن در لاغری چیه؟
تحقیقات نشون داده که طرز فکر درباره غذا و باورها درباره بدن تأثیر مستقیمی روی متابولیسم و واکنش بدن به غذا دارن!
✅ در یک مطالعه در Yale University، به دو گروه از افراد نوشیدنی مشابه داده شد. به یک گروه گفتن این نوشیدنی «پرکالری و چاقکننده» هست، به گروه دیگه گفتن «رژیمی و سالم» هست.
در حالی که محتویات دقیقاً یکی بود! 😲
اما بدن افرادی که باور کرده بودن نوشیدنی پرکالریه، هورمون گرسنگیشون (گرلین) بهشکل متفاوتی ترشح شد.
یعنی فقط باور ذهنی، عملکرد هورمونی رو تغییر داد!
🧘♀️ جمعبندی
پس اگه تو هم بارها رژیم گرفتی، اما تهش بازم به خودت گفتی: پس چرا نمی خورم لاغر نمیشم؟! 😩
بدون که پاسخ توی ذهنته… نه توی بشقاب غذا! 🍽️
لاغری با ذهن یعنی تغییر دادن نگاهت به غذا، به بدنت، به خودت…
من اینو با گوشت و پوست و استخونم لمس کردم… و حالا میخوام تجربهم رو با تو به اشتراک بذارم 💛
بارها دیدن این آموزش میتونه یه جرقه باشه برای پیدا کردن جواب سوال چرا نمی خورم لاغر نمیشم؟! 😩
✍️ تمرین آموزشی 📖
برای درک بهتر موضوع چرا نمی خورم لاغر نمیشم، بعد از خواندن متن و دیدن ویدیوی آموزشی، دیدگاه خود را به صورت شرح انشایی بنویسید و حتما به سوالات زیر پاسخ دهید:
- 🔹 تفاوت نگرش «ترس از چاقتر نشدن» و «لاغر شدن» چیست؟
- 🔹 وقتی به تلاشهای قبلی خود فکر میکنید، متوجه میشوید که هدف اولیه شما برای شروع رژیم یا ورزش لاغر شدن بوده، اما در طول مسیر نگرش شما بیشتر روی چاقتر نشدن متمرکز بوده. چرا؟
- 🔹 وقتی غذایی را نمیخوردید، آیا دلیلش ترس از چاقتر شدن بود یا تلاش برای لاغر شدن؟
- 🔹 وقتی ورزش میکردید، آیا هدف اصلیتان ترس از چاق شدن بود یا لاغر شدن؟
- 🔹 با توجه به این درک، فکر میکنید تلاشهای قبلی شما بیشتر با شوق لاغر شدن بوده یا ترس از چاقتر نشدن یا چاق ماندن؟
- 🔹 حالا تصور کنید که در وضعیت متناسب هستید، نگرش شما درباره مواد غذایی، ورزش، قدرت چاقی غذاها و همیشه متناسب بودن چگونه خواهد بود؟
💡 توصیه مهم: ذهن شما با تصاویر ذهنی کار میکند؛ پس با فکر کردن به وضعیت متناسب، تصویر ذهنی لاغر شدن را قویتر کنید.
حالا تمرین خود را بنویسید و در بخش نظرات با ما به اشتراک بگذارید تا همه با هم در مسیر چرا نمی خورم لاغر نمیشم رشد کنیم و به نتیجه برسیم! 💬✨
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
امتیاز 4.23 از 109 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!
بنام خدای مهربان
سلام استاد ودوستان هم مسبر
گام 14
من هم اینطوری بودم غذا نمی خوردم رژیم میگرفتم شام را حذف میکردم ولیروقتی روی ترازو میرفتم وعددی که می خواستم را نمیدیدم برام سخت بود ومن همیشه درذهنم سوال بود که نمی خورم اما لاغر نمیشم من خیلی وقتها برنج نمیخوردم شیرینی نمی خوردم هر روز ورزش، میکردم ولی لاغرنمیشدم ویا اگه لاغرمیشدم زود وزنم برمیگشت به وزن قبلی چچاقی فقط روی بدنم اثر نداشت اعتماد بنفس من کم میشد روی لباس پوشبدن مهمونی رفتن حتی حال ادم را بد میکردروی ارامش هم تاثیر داشت وهمیشه شنیده بودم خوردن باعث چاقیه همیشه هم همه میگفت کمتر بخوروهر روز یه ساعت ورزش کن اما این برنامه ها جواب نمیداد چون ما افراد چاق این کارها را میکردیم ولی بازهم چاق بودیم ذهن ما خیلی قدرتمنده وچیزی که تو ذهنمون باورش داریم توی بدنومن اتفاق میفته وقتی با خودمون تکرار میکنیم اگه بخورم چاق میشم حتی فکر کردن به غذا خوردن هم میتونه ما رو درمسبر چاقتر شدن قرار بده چون ذهن ما فرق بین واقعیت وخیال را نمیفهمه جواب این سوال چرا نمی خورم لاعر نمیشم ساده هستچون ما سالهابرنامه ریزی شدیم که خوردن باعث چاقیه حتی اگه فقط درحد فکر باشه من هم بارها تجربه کردم که بدون تغییر در غذا خوردنم چاقتر شدم همون حجم غذا یا حتی کمتر می خوردم وهمون سبک زندگی ولی بدنم سنگین تر میشدتا جایی که باورم شده بود میگفتم من حتی اب هم میخورم چاق میشوم من هم مثل شما بارها فکر میکردم که من بیشتر نمی خورم وسفره ما رنگین تر نشده پس چرا دارم چافتر میشوم جوابش، چیزی نلود که تو بشقابم باشه بلکه چیزی بود که تو ذهنم تکرار میشد
مثل ترس از چافتر شدن تنفر ازاندامم نگرانی از عدد ترازووفکرای تکراری مثلانکنه دوباره چاق بشم لباسم تنگ شده یعنی بازم چاق شدم واینا چیزی بودن که مثل یه فایل صوتی مدام توی ذهنم پخش میشدن وهمینا بودن که بدون اینکه غذام بیشتربشه منو چاقتروسنگینتر می کردن ومن از وقتی بااین مسیر اشنا شدم دیگه اینا کمتر سدن ذهنمون یه قدرت فوق العاده داره ووقتی بارها وبارها یه فکر خاص رو تکرارکنیم فرقی نداره واقعیه یانه ذهن اون را تبدیل به واقعیت میکنه یکی از فکرهای من این بودهنوز هم کم رنگ هست که غذا باعث چاقی من هست واقعا بتور دارم که هر چی مبخورم مرا چاق میکنه اما درحالی که یه عالمه ادم متناسب رو میبینم که همون چیزایی که من میخورم اوناهم میخورند ولی اونا همچنان لاغر وخوش اندام هستن ومن همیشه تو ذهنم میگفتمدچرا غذایی که بقیه را چاق نمیکنهمنو راحت چاق میکنه چرا من هر چی میخورم چاق میشم ولی اونا هر چی می خورن همون طور لاغر می مونن وبدتر از اون چرا نمی خورم لاغر نمیشم ممن خیلی شنیده بودم ودیده بودم که افراد متناسل چند روز در غذا خوردنشون بی نظمی بشه خیلی راحت وزن کم مبکنند ودرحالی که من هفته ها رژیمهای سخت وذزش، میکردم وزنم فرق نمیکردیا یکم لاغر میشدم چرا غذا برای من چاق کننده هست ولی برای افراد متناسب نه وجواب این سوال درذهن هست همه چی ازذهن شروع میشه هر وقت فکری تکراری درباره غذا وچاقی توذهنم میچرخه مغز شروع میکنه همون فکر را توی بدن نشون دادن دریت مثل یه نقاش که فقط با نگاه کردن به تقویر میکشه مغز هم با فکرهای تکراری شروع میکنهفرم لدن رو ساختنیعنیاول تقویرذهنی ساخته میشه بعد بدن شکل میگیره حالا نکته مهم اینه وقتی فقط رژیم میگیریم داریم با رفتارمون تغییر ایجاد می کنیم اما ذهنمون تغییر نمیکنه وبرای همینه که رژبم ها فقط یه مدت کوتاه جواب مبدن ولی ماندگار نیستن تا وقتی همون باورها قبلی درذهنمون وجود داره همیشه از اینکه چرا نمیخورم لاغر نمیشم متعجب خواهیم شد اما وقتی یاد بگیرم ذهن رو تغییر بدم اون وقته که. معجزه اتفاق میفته معجزه ی واقعی لاغری باذهن
تحقیقات هم نشون دادهذکه طرز فکر درباره غذا وباورها درباره بدن تاثیر میتقیمی روی متابولیسم و واکنش بدن به غذا دارند من هم بارها رژیم گرفتم اما تهش بازم به خودم گفتم پس جرا نمبخورم لاعر نمیشم ففط، پاسخ تو ذهنم هست نه توی بشقاب لاغری باذهن یعنی تغیر دادن نکاهم به غذا به بدنم وبه خودم
من قبل از این مسبر از چاقی خودم ترس داشتم وهمیشه در تلاش بودم لاغر بشم وهمیشه رژیم ورزش میکردم تا لاغربشم تلاش میکردم که دیگه چاق نشم چون تری از خوردن داستم وبیشتر وقتها غذاهایی که خیلی دوست داشتم نمیخوردم
من هر وقت رژیم را شروع میکردم هدفم فقط برای لاغرسدن بود من که اضافه وزن دارم بخاطر رنج وعذاب که از چاقی داشتم تصمیم میگرفتم براب لاغرشدن کاری کنم واز شر چاقی خلاص بشم وبرای لاعرسدن هر سختی که بود تحمل میکردم تا لاغربشم واز چاقی خلاص بشم
من بعضی وقتها غذاها را برای اینکه لاغربشم نمیخوردم وبعضی وقتها برای اینکه چاقتر نشم نمی خوردم ولی خیلی سخت بود الان که دراین مسبر هستم دیگه وقتی غذا میخورم ترس ندارم وبه اندازه میخورم
من ورزس را برای لاغرشدن انجام میدادم ورزش میکردم که لاغر بشم واز شر چاقی راحت بشم
تلاش قبلی من بیشتر شوق لاغرشدن بود ونمی خواستم بیشتر از این که هستم چاق بشم من وقتی رژیم میگرغتم اولش خیلی شوق داشتم که با رژیم میتونم لاغربشم ومثل همه متناسب ببشم اما طول نمیکشید که خسته میشدم وترس از چافتر شدن داشتم
من حالاازرخودم یه تصویر زیبا ومتناسب از خودم وبدنم دارم اعتماد بنفس دارم نکته سبری وگرسنگی را می فهمم به خودم احترام میزارم دیگه باخودم نمبجنگم با خودم دشمن نیستم به مواد غذایب به عنوان چاق کننده نگاه نمیکنم ورزش را برای سلامتی وروحیه خودم میکنم وبرای لاغرشدن ورزش نمیکنم پیگه با استرس غذا نمیخورم ترس ندارم وبا لذت وبدون ترس غذا میخورم پس من مسیر لاغری باذهن را ادامه میدم تا به تناسب برسم ولاغربشم ولاغری من ماندگار باشه من دیگه ترس ندارم وارامش وازادی در همه چی دارم
خدایاشکرت خدایاشکرت ممنون استاد ازشما همگی درپناه الله مهربان
سلام به دوستان تلاشگر و استاد مهربان و عزیزم
من یادم میاد زمانی رو که به راحتی میخوردمو لاغر بودم ولی اصلا نگرش این که الان اینو بخورم چاق میشم یا اونو بخورم که لاغر بشم نداشتم هر چی دلم میخواست میخوردم حتی یادمه من چون عاشق صبونم اون زمان دانشجویی و خوابگاه یه دوست داشتم که اضافه وزن زیادی داشت همیشه ام تپلی بود حتی الان که از اون زمان حدودا ۷ یا ۸ سال میگذره من صبونه مثلا خامه مربی و نون و چایی شیرین مثلا در هفته دو سه بار میخوردم خیلی دوست داشتم ولی اندازه کم در حدی که سیر میشدم اصلا ام به فکر این که خامه منو چاق میکنه نبودم به این فکر میکردم اخ جون خوشمزس یه روز همین دوستم گفت وای نخور خامه چربیت میره بالا نخور مربا قندت میره بالا حداقل پیاده روی زیاد کن حالا من ۵۸ کیلو بودم اون فک کنم ۹۰ کیلویی بود
ولی من اهمیت نمیدادم حتی شک یا لحظه ای تو فکر نمیرفتم نکنه راست بگه میگفتم نه من چاق نمیشه همیشه خامه مربا میخورم ولی نه هر روز هفته ای یکی دو سه بار شاید
ولی قبل ورود به سایت حتی خودمو مجبور میکردم مثلا چایی تلخ بخورم یا با شکلات تلخ باعذاب میخوردم هر چی میخوردم با عذاب وجدان بعدش
میرفتم جلو اینه میگفتم وای صنم از این چاق تر شی چی میشه وای پهلو هاتو عین زنای ۵ تا بچه اوردن هیکلت شده الان اینجوری ای بعدا سنت بره بالا چی میشی تو باشگاه جلو اینه میرفتم ولی از خودم بدم میومد میگفتم وای نگاه هیکلتو بجنب بیشتر عرق بریز
هر دوش وقتی رژیم بودم تلاش برای لاغر شدن وقتی رژیم نبودم تلاش برای چاق تر نشدن
لاغر شدن
هر دوش من از این که چاق تر بشم بیزار بودم ادمایی که تو فامیل داشتیم چاق بودن میترسیدم شبیه اونا شم یه زمانی من به خاطر اندامم تو خوابگاه معروف بودم همه میگفتن خیلی متناسبه ورزشم نمیکنه ولی اندامش عالیه میومدم ازم میپرسیدن چی کار میکنی انقد اندامت خوبه ولی وقتی چاق شدم خبری از این حرفا نبود همه میگفت وای هیفه مراعات کن حیفه چاق تر نشی ولی الان حرف بقیه مهم نیست حتی زمانی که برگشتم به ۵۸ کیلو دیگ بزام مهم نیست بقیه بگن وای خوب شدی فقط برای خودم برای اثبات به خودم و بدنم که وزن درست من ۵۸
مثل اون زمان که ۵۸ کیلو بودم ولی دوچرخه سواریو به خاطر لذتش میکردم یادمه به روزی ۳ الی ۴ ساعتم میکشید ولی اصلا خسته نمیشدم ذوق تو گوشم اهنگ گذاشتنو رفتن توی مسیر طبیعی شمال اون قسمتایی که بغل زمین شالی و خاکی حتی منو به ذوق میاورد که برم ولی الان گاهی میرم دوچرخه فقط تمرکزم رو اینه که از این به بعد بیام که لاغر شم ولی زیر یه ساعت خستم میشه و به نفس میفتمو دیگ نمیرم
ولی تو تصوراتم اینه به راحتی ورزش میکنم برای انرژیش برای قدرت بدتم بیشتر شه نه برای لاغری به راحتی همه چی میخورم دیگ شکممو تو نمیدم راه برم دیگ گِن نمیبندم و مجبور شم فشارشو برای این که لاغر ترنشونم بده تحمل کنم عکسامو بخوام ادیت کنم
به نام خدای بخشاینده و مهربان 🌿✨
سلام و درود از دلِ آگاه و امیدوارم به استاد عطاروشن عزیز و همه دوستان هممسیر در سایت تناسب فکری 🌸💛
سالهای زیادی از زندگی من در سایهی یک ترس گذشت… ترس از چاقتر شدن. ترسی که آنقدر آرام و بیصدا وارد ذهنم شد که حتی نفهمیدم چه زمانی جای «اشتیاق به لاغری» را گرفت و فرمان زندگیام را به دست گرفت. من فکر میکردم برای لاغر شدن تلاش میکنم، اما حالا که به گذشته نگاه میکنم، میبینم بیشتر از آنکه به سمت تناسب اندام حرکت کنم، فقط در حال فرار از چاقتر شدن بودم. و چه تفاوت عمیقی است بین حرکت از روی عشق و حرکت از روی ترس… 🌱
در ذهن من، غذاها به دو دسته تقسیم شده بودند: «چاقکننده» و «بیخطر». برنج، نان، شیرینی، غذاهای خوشمزهای که بویشان آدم را مست میکند، همه در لیست سیاه ذهنم بودند. هر بار که میخواستم لقمهای از آنها بخورم، صدایی در ذهنم میگفت: «حواست باشه! چاق میشی!» و من با ترس، با اضطراب، با احساس گناه میخوردم. و عجیب اینکه دقیقاً همان اتفاقی میافتاد که از آن میترسیدم؛ چاق میشدم. 😔
اگر هم نمیخوردم، خبری از احساس لاغر شدن نبود. فقط یک فشار درونی بود، یک سختی کشیدن ممتد. انگار باید صددرصد در رژیم میبودم، بدون کوچکترین خطا، تا شاید شایستهی لاغر شدن باشم. و همین کمالگرایی سختگیرانه، بعد از مدتی ورق را برمیگرداند. کافی بود یک ذره از رژیم فاصله بگیرم؛ همان لحظه ذهنم فریاد میزد: «دیدی؟ تموم شد! الان دیگه چاق میشی و هیچوقت لاغر نمیشی!» و باز هم همان سناریو تکرار میشد… 🍂
امروز میفهمم تفاوت بزرگی بین «ترس از چاقتر نشدن» و «لاغر شدن» وجود دارد. لاغر شدن یک حرکت رو به جلوست؛ پر از امید، اشتیاق، تصویرهای زیبا از آینده. اما ترس از چاقتر نشدن، یک فرار دائمی است؛ پر از استرس، محدودیت، نگرانی و احساس گناه. یکی از جنس عشق است و دیگری از جنس اضطراب. 💭💔
وقتی به تلاشهای قبلیام نگاه میکنم، میبینم در ظاهر هدفم لاغر شدن بود، اما در عمل تمام تمرکزم روی چاق نشدن بود. سیستم رژیمی که دنبال میکردم، بیشتر بر ممنوعیتها تأکید داشت تا آگاهی. همیشه گفته میشد: «این غذا چاقکننده است»، «آن غذا را نخور»، «اگر بیشتر بخوری خطا کردی.» و کمکم این پیام در ذهنم شکل گرفت که ما آدمهای چاق، انسانهای بیاراده و خطاکار هستیم. 😞
چقدر سنگین بود این برچسب… چقدر ناخودآگاه خودم را سرزنش میکردم…
هر بار که برنج میخوردم، حتی اگر به اندازهی کم، در ذهنم یک هشدار روشن میشد. اگر کمی بیشتر میخوردم، احساس میکردم مرتکب جرم شدهام. گویی غذا خوردن تبدیل به میدان جنگ شده بود؛ جنگی بین من و بدنم، بین من و بشقابم. 🍽️⚔️
وقتی غذایی را نمیخوردم، اگر صادق باشم، بیشتر از روی ترس بود تا از روی آگاهی. در روزهای اول رژیم، انگیزه داشتم، حالم خوب بود، انرژی داشتم و با شوق برای لاغر شدن جلو میرفتم. اما کمکم این شوق کمرنگ میشد و جایش را نگرانی میگرفت. دیگر نمیگفتم «میخواهم لاغر شوم»، بلکه میگفتم «نکند چاقتر شوم». و همین تغییر ظریف در نگرش، تمام احساس من را تغییر میداد. 🌪️
ورزش هم برایم همین داستان را داشت. اوایل رژیم، با هیجان لباس ورزشی میپوشیدم. عرق میریختم و تصور میکردم چربیها آب میشوند. اما وقتی خسته میشدم، وقتی بدنم درد میگرفت، وقتی انگیزهام کم میشد، دیگر ورزش برایم یک انتخاب عاشقانه نبود؛ یک اجبار بود. به خودم میگفتم: «اگر ورزش نکنی، برمیگردی به همون وزن قبلی… حتی بدتر!» و با ترس، خودم را مجبور میکردم ادامه دهم. 🏃♀️💦
حالا که با آگاهی بیشتری نگاه میکنم، میبینم بیشترِ تلاشهایم نه با شوق لاغری، بلکه با ترس از چاقتر شدن همراه بوده است. اوایل رژیمها با ذوق شروع میکردم، اما دوام مسیر با اضطراب پیش میرفت. و طبیعی است که مسیری که با ترس ادامه پیدا کند، فرسایشی میشود. چون ترس، انرژی میگیرد. امید، انرژی میدهد. 🌈
امروز اگر خودم را در وضعیت متناسب تصور میکنم، نگرشم کاملاً متفاوت است. در آن تصویر، غذا دشمن نیست؛ سوخت بدن است. نعمتی است برای زنده ماندن، برای لذت بردن، برای تأمین انرژی. اگر من به اندازهی نیاز بدنم بخورم، اگر تا زمانی که سیر شدم غذا بخورم و بعد با آرامش کنار بگذارم، چرا باید غذا مرا چاق کند؟ 🤍
در آن تصویر ذهنیِ زیبا، من به بدنم اعتماد دارم. بدنم دشمن من نیست؛ همراه من است. وقتی سیر میشوم، پیام میدهد. وقتی گرسنهام، پیام میدهد. و من با احترام به این پیامها پاسخ میدهم. دیگر نیازی نیست با ممنوعیتهای شدید، خودم را کنترل کنم. کافی است آگاه باشم. 🌿
ورزش در آن وضعیت، تنبیه نیست؛ جشنِ حرکت است. برای سلامتی است، برای شادابی است، برای اینکه قلبم قویتر بتپد و روحم سبکتر شود. اگر یک روز ورزش نکنم، دنیا به آخر نمیرسد. بدنم قرار نیست در عرض چند ساعت چاق شود. چون تناسب، نتیجهی یک نگرش آرام و پایدار است، نه یک ترس همیشگی. 💃✨
در آن تصویر، غذاها قدرت جادویی برای چاق کردن ندارند. این باور که «این غذا ذاتاً چاقکننده است» جای خود را به این فهم میدهد که تعادل مهم است. مقدار مهم است. حالِ درونی من هنگام خوردن مهم است. وقتی با استرس و گناه غذا میخورم، ذهنم همان نتیجه را میسازد که از آن میترسم. اما وقتی با آرامش و اعتماد میخورم، بدنم هم در تعادل میماند. 🌸
من حالا میفهمم که سالها درگیر یک نگرش اشتباه بودم. فکر میکردم اگر همیشه مراقب باشم و بترسم، متناسب میمانم. اما ترس، مرا در چرخهی رژیم و پرخوری انداخت. ترس، مرا خسته کرد. ترس، مرا از لذت طبیعی زندگی دور کرد.
حالا میخواهم با نگرشی تازه زندگی کنم. نگرشی بر پایهی اعتماد، نه اضطراب. بر پایهی آگاهی، نه ممنوعیت. بر پایهی عشق به خودم، نه جنگ با خودم. 💖
میخواهم باور کنم که بدن من هوشمند است. اگر به آن گوش بدهم، مرا به تعادل میرساند. اگر از روی سیری دست بکشم، اگر به نیاز واقعیام پاسخ بدهم، دیگر نیازی به سختگیریهای افراطی نیست.
تناسب اندام، یک مقصد نیست که با زور به آن برسم و بعد مدام از سقوط از آن بترسم. تناسب، یک شیوهی زندگی است؛ آرام، پایدار و دوستداشتنی. 🌷
امروز دیگر نمیخواهم از چاقتر شدن فرار کنم. میخواهم به سمت سلامت و تعادل حرکت کنم. نمیخواهم در ذهنم غذاها را برچسب بزنم. نمیخواهم خودم را خطاکار بدانم. من انسانی ارزشمندم که در حال یادگیری است.
اگر اشتباه کنم، دنیا تمام نمیشود. اگر یک وعده بیشتر بخورم، هویت من زیر سؤال نمیرود. من همان انسان ارزشمندم، چه در حال رژیم باشم چه نباشم. 🌟
و حالا، با لبخند میگویم: ورزش برای سلامتی است 🏃♀️💚 غذا سوخت بدن است 🍎✨ و وقتی با احترام به سیریام غذا را کنار بگذارم، چرا باید از چاق شدن بترسم؟
من دیگر نمیخواهم از ترس زندگی کنم. میخواهم با آگاهی، آرامش و عشق به خودم زندگی کنم.
و این آغاز یک مسیر تازه است… مسیری که در آن، تناسب نتیجهی آرامش ذهن من خواهد بود، نه محصول اضطرابهایم. 🌈💛
به خداوند شفیع و صبور
خداوند دانش ،خداوند نور
گام ۱۴/۱۰۰
🔹 تفاوت نگرش «ترس از چاقتر نشدن» و «لاغر شدن» چیست؟
اون زمان که از مشکل اضافه وزن عذاب میکشیدم و در تلاش بودم که از این مشکل رها بشم و باور داشتم که برای لاغر شدن باید بیشتر ورزش کنم و عرق کنم و کمتر بخورم خیلی وقت ها در تلاش بودم از طریق کمتر خوردن و یا حتی نخوردن خیلی از چیزا از چاق شدن خودم جلوگیری کنم
یعمن درسته که من آرزو و هدف لاغر شدن داشتم ولی بخاطر باور ها و افکار نادرستی که در مورد مواد غذایی داشتم خیلی از چیزا رو نمیخوردم چون در ذهنم تصویری در مورد چاق کننده بودن اون خوراکی داشتم بنابراین ترس از اینکه اگر بخورمش ممکنه چاق تر بشم باعث میشد از خوردنش پرهیز کنم و وقتی نمیخوردم میگفتم اوفیش که من اینو نخوردم که چاقتر نشم اگر میخوردمش ممکن بود چاق تر بشم
درسته آرزوی لاغر شدن داشتم ولی من ترس چاق تر شدن از خوردن یکسری چیزا پرهیز میکردم بنابراین هدف من چاقی بود نه لاغری پس طبیعیه که ذهنم من رو به سمت هدفم سوق بده
من نمیخوردم از ترس چاق تر نشدن و ذهن من تفاوتی میان چاق شدن و چاق نشدن نمیدید چون هر دو مورد به چاقی مربوط میشن
من اگر ورزش میکردم ،رژیم میگرفتم ،نمیخوردم ٫بیشتر به هدف این بود که چاق تر نشم
🔹 وقتی به تلاشهای قبلی خود فکر میکنید، متوجه میشوید که هدف اولیه شما برای شروع رژیم یا ورزش لاغر شدن بوده، اما در طول مسیر نگرش شما بیشتر روی چاقتر نشدن متمرکز بوده. چرا؟
همه ماهایی که اضافه وزن داریم بخاطر رنج و فشاری که چاقی به ما می آورد تصمیم میگرفتم یکاری برای خلاص شدن از چاقی انجام بدیم ما اگر تصمیم میگرفتیم لاغر بشیم چونکه از وضعیت ناراضی بودیم و راضی میشدیم هر رنجی رو تحمل کنیم که ازین شرایط خلاص بشیم
من واقعا دلم میخواست که لاغر بشم و نخوردن و ورزش کردن های سنگین برای هیچکس خوشایند نیست
انسان به خوردن زندس اگر دقت کنیم میبینیم بیشتر تایم ما به آشپزی و خوردن صرف میشه
بنابراین اجتناب کردن از فعالیت مهم زندگی یعنی خوردن اصلا خوشایند هیچکس نیست
ولی بخاطر هدف لاغر شدن حاضر میشدیم این کار ناخوشایند رو قبول کنیم
ورزش کردن برای من همیشه دلچسب بود تا زمانی که بخاطر لاغر شدن شروع به ورزش کردن کردم متوجه شدم که این اجباری ورزش کردن من رو از ورزش فراری کرده و یا حتی بدن درد بعد ورزش من رو از ادامه مسیر منصرف میکرد
من بخاطر آرزو و هدف لاغر شدن قادر به تحمل این سختی ها میشدم
اما خوب که دقت میکنم میبینم که خیلی از جاها اگر نمیخوردم یا ورزش میکردم بخاطر ترس از چاق تر شدن بود
مثلاً اگر شیرینی میدیدم و ترس از چاق تر شدن مانع خوردن من میشد از خوردن اون امتناع میکردم و نمیخوردم چون چاق تر نشم و بعد خوشحال میشدم که نخوردم پس چاق تر نمیشم
اگر هم میخوردم عذاب وجدان که شیرینی خوردم چاق تر میشم
پس چه میخوردم چه نمیخوردم چاق میشدم چرا؟چون در هر صورت تمرکز من روی چاقی بود نه لاغری
🔹 وقتی غذایی را نمیخوردید، آیا دلیلش ترس از چاقتر شدن بود یا تلاش برای لاغر شدن؟
وقتی مثلاً توی مهمونی شام میخوردم و تا خرخره میخوردم حس بد وجودم رو میگرفت و دوباره صدای تو سرم شروع میکرد به سرزنش کردن و بخاطر ناراحتی و عصبانیتم به خودم میگفتم دیگه هرچی بیارن نمیخورم ولی به محض تعارف کردن میوه،شیرینی و…انگار در یک آن تمام قول هایی که به خودم داده بودم فراموش میکردم و دوباره تا خرخره شروع میکردم به خوردن
وقتی من به خودم قول میدادم بیشتر نخورم چون باور داشتم خوردن و پرخوری کردن عامل چاق تر شدنمه پس وقتی تصمیم میگرفتم نخوردم چون از چاق تر شدن ترس داشتم من دوست داشتم لاغر بشم اما ناخودآگاه هدف اصلی من چاق تر نشدن بود
ولی الان اگر نمیخوردم چون تشخیص دادم بدنم به اون مواد غذایی اضافه تر نیازی نداره پس خیلی راحت از خوردنش امتناع میکنم و هدفم دیگه چاق تر نشدن نیست بلکه لاغر شدنه
🔹 وقتی ورزش میکردید، آیا هدف اصلیتان ترس از چاق شدن بود یا لاغر شدن؟
وقتی تصمیم می گرفتنم که برای رهایی از چاقی ورزش کنم که یا به من گفته میشد و خودم متوجه میشدم که چاق تر شدم و استرس تمام وجودم رو می گرفت و از روی ناراحتی وعصبانیت تصمیم میگرفتم ورزش کنم من میگفتم میخوام لاغر بشم و هدفم لاغر شدنه اما من بخاطر ترس از اینکه مبادا ازین چاق تر بشم شروع به ورزش کردن میکردم و وقتی که متوجه میشدم که ی مقدار از چاقی فاصله گرفتم انگار یکم از فشار چاقی کمتر میشد و خیالم راحت تر میشد و کم کم از تلاشم دست میکشیدم
بنابراین هدف اصلی من لاغر شدن نبود بلکه چاق تر نشدن بود
من از چاق تر شدن میترسیدم
🔹 حالا تصور کنید که در وضعیت متناسب هستید، نگرش شما درباره مواد غذایی، ورزش، قدرت چاقی غذاها و همیشه متناسب بودن چگونه خواهد بود؟
نیازی نیست خیلی برای تصور کردن خودم در وضعیت متناسب تلاش کنم
الان به لطف خدا ۹۰ درصد اضافه وزن خودم رو اخراج کردم 👍
خیلی وقته که متوجه شدم که دیگه اون دیدگاه زمانی که چاق بودم رو به خیلی چیزا ندارم
من تصور میکردم که خوردن علت اصلی اضافه وزن و چاقی منه بنابراین خیلی از چیزا رو نمیخوردم که چاق تر نشم
مثلاً وقتی شیرینیجات نمیخوردم چون از چاق تر شدنم میترسیدم
ولی الان با خیال راحت شیرینی میخورم ،بستنی میخوردم بدون ترس از اینکه مبادا بعد خوردن این چیزا چاق بشم من دیگه هیچ تفکر منفی یا ترسی ندارم و فقط لذت میبرم 😊🍨🧁
من با استرس سر سفره مهمانی مینشستم و از ترس چاق تر شدن سعی می کردم من بکشم و علاوه بر اون از افکار دیگران نسبت به چاقی خودم میترسیدم و نگران بودم که اگه زیاد بکشم با خودشون چه فکری در مورد من میکنن و وقتی هم کن میکشیدم بازم نگران افکار دیگران بودم که حتما با خودشون میگن نگاه من طفلک بخاطر چاقیش کم کشیده
یعنی موقع مهمونی که میشد من عزا میگرفتم و دنبال راه فرار بودم که نرم و فقط دعا دعا میکردم که یچیزی بشه نرم
تو مهمونی همه از غذا لذت میبردن من عذاب میکشیدم
الان موقع مهمونی خوشحالم😅
با لذت بردن ترس از چیزی هر اندازه ای که نیاز داشته باشم میخورم بدون ترس از چیزی و هرجا که حس کنم سیرم دست میکشم و خدا رو شکر میکنم برای اینکه حالم خوبه و قدرت منم
من همیشه بخاطر مشکل اضافه وزنم اپلیکشن های ورزشی نصب میکردم و ازشون تنفر داشتم بخاطر اینکه یادآور وضعیت چاقیم بودن ولی الان یک هفتس نصب کردم و با لذت دنبال میکنم و باهاش ورزش میکنم با اینکه عنوان برنامه چربی سوزی و لاغری هست اما من به هدف سلامتی و قوی تر شدن غضلاتم با لذت انجام میدم و هیچ فکری در مورد چاقی ندارم
خدایا شکرت 😊
نشان های دریافت شده
سلام به خدایی که هدایتکننده است و همیشه بوده و هستش
سلام به استاد گرامی و همراهان عزیزم در سایت تناسب فکری
مسیر لاغری من صدگام (گام ۱۴)
تمام افراد چاق همیشه در حال فکر کردن به خوردن و نخوردن هستند و عذاب وجدان دارند و بعضی افراد لاغر هم همینگونه هستند چون بعضی هاشون همیشه می گویند که اگر من کنترل در خوردن نداشته باشم و خودم را کنترل نکنم و هر چیزی جلویم باشد بخورم چاق می شوم یعنی همیشه همه خوردن را =چاقی می دانند
من هر وقت صحبت از لاغری می کردم همیشه بهم می گفتند که کمتر بخورم و بیشتر فعالیت داشته باشم من همیشه به این فکر می کردم که اگر غذا بخورم چاق خواهم شد و اگر نخورم لاغر می شوم در واقع داشتم چاقیم را تقویت می کردم یعنی همیشه به چاقیم توجه می کردم و فکر می کردم که اگر بخورم چاق می شوم و اگر نمی خوردم باز چاق می شدم چون همیشه فکرم در مورد چاقیم بود نه لاغر شدنم
ما وقتی چیزی را که می خوردیم فکر می کردیم که چاقیمان می کند و مدتها ذهنمان درگیرش می شد حتی بعد از چند روز هم به اون فکر می کردیم که این را خوردیم چاق می شویم حالا اون مواد غذایی بعد از چند ساعت تجزیه شده ورفته بود اما فکرمان از اون چیزی که خورده بوديم خارج نمی شد و بعد از چند روز هم به آن فکر می کردیم
من از همان کودکی همیشه سعی کردم که کم بخورم، غذایم را تفکیک می کردم، حذف می کردم، بعضی مواقع اصلا نمی خوردم و فکر می کردم که اگر نخورم لاغر خواهم شد اما هیچوقت این اتفاق نیفتاد و این رفتارم تا آشنا شدنم با این سایت ادامه داشت
و همیشه تکرارش می کردم چون هیچ راهی و روشی را بلد نبودم
و همیشه در حال رفت و برگشت چاقی و لاغری بودم و مانند همه فکر می کردم که باید کم بخورم و بیشتر فعالیت انجام دهم اما هیچوقت به اون لاغری که مد نظرم بود نرسیده بودم چون همیشه ورزش کردن و رژیم گرفتن را بلد بودم من دیگر به لاغری فکر نمی کردم چون اصلا فایده ای نداشت و فکر می کردم که من هیچوقت لاغر نخواهم شد فقط سعی می کردم که خوردنم را کنترل کنم که چاقتر نشوم
من بخاطر لاغر شدنم خودم را به هر دری می زدم و هر چیزی در مورد لاغری می شنیدم دنبالش می رفتم خودسرانه رژیم می گرفتم به دکتر تغذیه مراجعه می کردم چون فکر می کردم که من بلد نیستم که چه وقت باید بخورم و چه چیزی بخورم و چه اندازه بخورم و می گفتم که دکتر برایم برنامه رژیمی تنظیم کند که بفهمم که چطوری باید بخورم و دکتر هم برایم برنامه می نوشت نان یک کف دست، برنج از ۱۰ الی ۱۲قاشق شروع می شد و هر ماه کمتر می شد، سرخ کردنی حذف وسالاد آزاد و……
من همیشه در گوگل سرچ می کردم که چه موادی کالری کمی دارد چه غذاهایی لاغر کننده هستند تا بتوانم از آنها استفاده کنم که لاغر شوم آن هم جوابگو نبود چون فکر می کردم کالری ندارد پس هر چقدر بخورم اشکالی ندارد و آن هم باعث پرخوری می شد لاغر نمی شدم هیچ بدتر چاقتر می شدم
جالبه من وقتی که خام گیاه خواری می کردم اون موقع هم پرخوری می کردم چون فکر می کردم که غذا نیست که میوه و سبزیجات است و من هر چقدر بخورم اشکالی ندارد و کم کم دوباره در حالیکه خام گیاه خواری می کردم وزنم در حال برگشت بود و بعد از آن کاملا ناامید ومایوس شده بودم و هیچ راهی برایم نمانده بود که خدا منو به این مسیر زیبای لاغری با ذهن هدایتم کرد
و امروز که چند سال است که در این مسیر زیبا هستم یاد گرفته ام که به هر چیزی که زیاد فکر کنیم به طرف آن سوق داده می شویم چون زمانی که به خوردن و نخوردن فکر کنیم در هر دو حالت ما داریم به چاقیمان فکر می کنیم و توجهمان به چاقتر نشدن هستش و همیشه در دو حالت انتظارمان چاقتر شدن بود
حالا ما در این مسیر زیبا یاد می گیریم که نگرشمان را نسبت به خوردن و نخوردن تغییر دهیم تا بتوانیم در مسیر لاغر شدن قرار بگیریم ما نباید به رفتارمان توجه کنیم باید خیلی زیاد به افکار و نگرشمان نسبت به خوردن مواد غذایی توجه کنیم
حالا تفاوت من چاق با یک فرد متناسب تنها در نگرشمان است که نسبت به مواد غذایی داریم که می تواند باعث چاقی و لاغریمان شود و حالا دارم متوجه می شوم که باید فکرم و نگرشم را از روی وزنم وسایزم بردارم و روی تغییر دادن نگرشم نسبت به مواد غذایی و ترس داشتن از خوردن تمرکز کنم
من خیلیها را دیدم که حتی یک بار هم ورزش نکردند ولی همیشه متناسب بودند و حتی برای خوردنشان برنامه خاصی انجام نداده اند و همیشه خوش اندام بودند و هستند
بنابراین نه غذا خوردنمان و نه ورزش کردنمان در چاقی و لاغر شدنمان نمی تواند دخالتی داشته باشد و این برایمان ثابت شده که هممون همیشه در حال رژیم گرفتن و ورزش کردن بوديم و هیچوقت لاغر و متناسب نشده ایم و اگر هم لاغر شدیم مقطعی بود و دوباره به حالت قبلیمان برگشتیم
من همیشه در حال رژیم گرفتن بودم و غذای کمی می خوردم و بهم می گفتند که اون مقدار هم که می خوری برایت زیاد است و نباید بخوری حالا فکرش را بکنید که هر روز به اندازه یک بشقاب میوه خوری غذا بخوری آن هم برایت زیاد باشد
من همیشه سعی می کردم که غذا نخورم يا اگر می خوردم خیلی کم می خوردم فکر می کردم که اگر این کار را انجام دهم لاغر خواهم شد و همیشه درگیر خوردن و نخوردن بودم من همیشه جسمم را تحت فشار قرار داده بودم و با نخوردن و کم خوردن می خواستم از چاقی فرار کنم
من همیشه در حال رژیم گرفتن بودم و خیلی در خوردن محدودیت داشتم و از ترس اینکه اگر بخورم چاق می شوم چیزی نمی خوردم و بخاطر همین چشمم همیشه دنبال خوردن مواد غذایی بود من همیشه خوردن را مساوی با چاقی می دانستم و چون باورم شده بود همیشه راحت چاق می شدم و چون همیشه فکر می کردم که چاقیم ارثی هستش و من ژن چاقی دارم من هیچوقت لاغر نخواهم شد و لاغر بشو نیستم و همیشه سعی می کردم با رژیم گرفتن و ورزش کردن و کم خوردن و یا نخوردن خودم را لاغر نگه دارم فقط نمی خواستم که بیشتر چاق شوم لاقل در همون وزنی که هستم ثابت بمانم
و حالا شکر گزار خداوند متعال هستم که مرا به این مسیر زیبای لاغری با ذهن هدایتم کرد تا من هم بتوانم لاغر شوم مانند هزاران نفری که در اینجا هستند و لاغر شدند من هم لاغر می شوم و حالا من دراین مسیر بجای رژیم گرفتن و ورزش کردن فقط با گوش کردن به فایلهای آموزشی و خواندن مطالب آموزنده و انجام دادن تمریناتم و استمرار کردن و تکرار کردن و ادامه دادن به رویای لاغریم میرسم و خواهم رسید ان شاءالله خدایا شکرت
استاد از شما هم ممنون هستم که آگاهیهای زیادی در اختیارمان قرار می دهی خدا حفظتان کند یا حق
سلام وهزاران دورود بر استاد عطار روشن
دوستان سخن اینبار در تغییر نگرش است اون ترسی که از خوردن داریم
من اگه اینو بخورم چاق میشم
چقدر چیزهای دیگه هم هست که میگیم که من اینو نخورم که لاغر بشم
میدونید دوستان حرف اینا نیست حرف سر اینه که چرا چنین فکری داریم
وقتی در رژیم بودیم به ما میگفتن که سالاد آزاد است
خدایی چقدر سالاد میخوردیم همین پایه پر خوری ما میشد
بحث اینجاست که ما سر اندازه ای که بدن ما نیاز داره بخوریم، نیست .
بلکه سر اون چیزایی که مازاد می خوریم درواقع پرخوری، ما با آن قسمت کار داریم
در ویدئو آموزشی اخیر استاد گفتن که یکی از همراهان روزی تصمیم میگیره بره پیاده روی
در همون مسیر یه کافه ای بوده که قهوه وبا شیرینی خوشمزه ای داشته
این دوست ما برای خودش از قبل تعیین کرده بوده که بعداز پیاده روی بره نان و پنیر و کالباس بخوره با خودش میگه که این قهوه و شیرینی رو نمیخورم میرم همون چیزی رو میخورم که قبلا تعیین کرده بودم رو میخورم
وقتی میرسه به خونه ش همون چیزهای از قبل تعیین شده رو میخوره که بهش خیلی مزه نمیده علاوه بر اون پر خوری هم میکنه که بعدش دچار عذاب وجدان میشه
سخن استاد این بود که ما نباید از قبل برای خودمون تعیین کنیم که چه بخوریم
ای کاش همون قهوه و شیرینی رو میخورد که الان هم از چیزی که خورده لذت نبرده و علاوه بر آن پرخوری و عذاب وجدان داشته
تفاوت نگرش ترس از چاق شدن با لاغر شدن چیست؟
ترس از چاق شدن همان استرس واضطراب رو نشون میده که موقع پر خوری دچار میشیم و باعث چاقی بیشتر میشه
اما لاغر شدن متناسب شدن است و استرس و اضطرابی نداره
وقتی غذایی رو نمیخوردید ترس از چاق شدن بود با دلیل لاغر شدن؟
هردو
وقتی ورزش میکردید ترس از چاق شدن بود یا لاش برای لاغری؟
هر دو
با توجه به درک این موضوع تلاش ما در قبل برای ترس از چاق شدن بود یا لاغر شدن؟
بیشتر ترس از چاق شدن بود
حالا تصور کنید که متناسب هستید نگرش شما به تاثیر مواد غذایی ورزش قدرت چاقی غذاها و همیشه متناسب بودن چگونه است؟
وقتی متناسب شوم اصلا به این چیزا فکر نمیکنم درست میشوم مثل قبلا خودم که متناسب بودم هیچگاه به این چیزا فکر نمیکردم چون همین فکراست که چاقی میاورد
ذهن شما با تصاویر ذهنی کار میکند پس با فکر کردن به وضعیت متناسب تصویر ذهنی لاغر شدن رو قوی تر کنید
نشان های دریافت شده
بنام پرودگار جهانیان 💗
سلام به استاد عطار روشن عزیز و همراهان گرامی
خوردن و نخوردن
قبلا همیشه خوردن غذا رو عامل اصلی چاقی میدونستم چون وقتی شروع ب خوردن میکردم دیگه نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم و همش ب این فکر میکردم ک چاق میشم
اما بعد از شروع صد گام نگرش من تغییر زیادی کرده اولا خوردن رو عامل چاقی نمیدونم چون برای تامین انرژی بدن باید روزانه غذا بخورم ولی ب اندازه ای ک هم حس سبکی داشته باشم هم حس رضایت و هم صدای اون نجوایی ک میگه دیگه میل ندارم
یهو کلا خوردن من متوقف میشه و اصلا میلم نمیره سمت ادامه دادن حتی اگه غذای مورد علاقه باشه
چقدر طعم و عطر غذا ها برام کمرنگ شده و دیگه برام مهم نیست ک غذا باید چی باشه چ ساعتی بخورم و یا چ مقداری بخورم من فکر میکنم رفتارم در نتیجه افکارم خود ب خود عوض شده و خیلی خوشحالم و خیلی نزدیک رفتار قبلا هستم ک متناسب بودم
طعم هایی ک قبلا عاشقشون بودم الان برام عادی شدن و میل چندانی برای خوردنشون ندارم مثل نوشابه ک حتی برام بد مزه شده
واقعا عجیبه
من متوجه شدم ک استاد میخان ما هم افکار و هم رفتارمون تنظیم بشه و با تکرار تمرینات دوره نگرش ما مثل افراد متناسب بشه و برای همینه ک لاغری با ذهن موندگاره
من میدونم ک برای موفقیت فقط یک چیز لازمه ادامه دادن
اگر حالم بده باید ادامه بدم
اگر خستم اگر وقت ندارم باید ادامه بدم
اگر نا امیدم اگر شادم اگر حوصله ندارم
فقط و فقط باید ادامه بدم
مهم نیست در چ شرایطی هستم هیچ بهانه ای برای انجام ندادن تمرینات پذیرفته نیست
من میخام برگردم ب اصل خودم همون عاطفه ای ک بدون ترس بدون فکر آزادانه هر وقت میخاست غذا میخورد ب مقداری ک ذهنم میگفت و میخام برای همیشه متناسب باشم و بمونم
من قبلا متناسب بودم با افکار و رفتار درست پس میتونم دوباره همونجوری باشم
تفاوت نگرش «ترس از چاقتر نشدن» و «لاغر شدن» چیست؟
ترس از چاق تر نشدن یعنی اینقدر ما مطمئن هستیم ک چاق میشیم ک همیشه باید خوردن و فعالیتمون رو کنترل کنیم در غیر این صورت خود ب خود چاق میشیم و این نگرش از رژیم گرفتن و ورزش کردن برای لاغری میاد و باید عوض بشه چون پر از ترس و اضطراب هست و تمام زندگی رو مختل میکنه
لاغر شدن یعنی غذا خوردن با آرامش بدون فکر و حس کردن طعم ها و لذت بردن از غذا و سبکی خودت یعنی اینکه راحت و بدون هیچ دغدغه ای زندگی کنی
وقتی به تلاشهای قبلی خود فکر میکنید، متوجه میشوید که هدف اولیه شما برای شروع رژیم یا ورزش لاغر شدن بوده، اما در طول مسیر نگرش شما بیشتر روی چاقتر نشدن متمرکز بوده. چرا؟
چون ما فکر میکنیم ک لاغر شدن سخته و طبیعی نیست ک راحت لاغر بشیم و چون کلا خوردن رو عامل چاقی میدونیم هی فکر میکنیم باید کمتر بخوریم و با جنگ روانی بین فرمان های مغزی و نخوردن ها رو برو میشیم و هر روز ترس از چاقی در ما بیشتر میشه
وقتی غذایی را نمیخوردید، آیا دلیلش ترس از چاقتر شدن بود یا تلاش برای لاغر شدن؟
ترس از چاق تر نشدن
وقتی ورزش میکردید، آیا هدف اصلیتان ترس از چاق شدن بود یا لاغر شدن؟
برای من هر دوتاش بود
با توجه به این درک، فکر میکنید تلاشهای قبلی شما بیشتر با شوق لاغر شدن بوده یا ترس از چاقتر نشدن یا چاق ماندن؟ بشتر برای ترس از چاق تر نشدن و چاق ماندن تلاش میکردم و اصلا امید برای لاغر شدن خیلی کم بود
حالا تصور کنید که در وضعیت متناسب هستید، نگرش شما درباره مواد غذایی، ورزش، قدرت چاقی غذاها و همیشه متناسب بودن چگونه خواهد بود؟
مواد غذایی هرگز قدرت چاق کنندگی ندارن چون ب اندازه نیاز بدن خورده میشن و مصرف میشن ورزش فقط و فقط برای شادابی و سلامتی بیشتر بدن هست
و طبیعی هست ک انسان همیشه متناسب آزاد و سبک باشه و برای تناسب نیاز ب تلاش خاصی نیست
نشان های دریافت شده
سلام سالهای زیادی درگیرخوردن ونخوردن بودیم وهمیشه غذاروعامل چاقی میدونستیم وچقدرترس داشتیم ازغذاها وهمیشه برالاعرشدن از رژیم وورزش استفاده میکردیم اونم درمان چاقی مانبود وچقدررعایت میکردیم برنامه رزیمی رو طبق ساعت چی بخوریم وچقدربخوریم کافی بودرعایت نکنیم عذاب وجدان ول نمیکردنجوازمزمه میشدتوبی اراده هستی ،گاهی باعث ناامیدی میشد که رژیم رها کنیم ،چقدرمیگفتن قبل غذاسالادبخوریاسیب ویک لیوان اب بخور باعث میشه کمتربخوری چقدراین نگرش روباورکرده بودیم ،یا چایی سبزوشکلات تلخ روچربی سوزمیدونستیم ،برالاغرشدن بایدکم بخوری بیشتر ورزش کنی ،یا گاهی خوشحال میشدیم که فلان موادغذایی رونخوردیم چاق نشیم ،چه بخوریم چه نخوریم هردو نگرش چاقی هست ،یا بافکرکردن وگفتن الفاض عامل لاغری نمیشه ذهن چاق مابایداموزش ببینه وهرروزتومسیربودن وترس ازخوردن نداشتن اجراتکنیک ها کمک میکنه ذهن ناخوداگاه که سالها بانگرش چاق خوگرفته چاقی ارثیه ،کم تحرکی به سمت متناسب شدن پیش بره ،ماسالها باعادتهایی خوگرفته بودیم ماارام ارام این عادت رو میتونیم تغییرش بدیم استرس رودورکنیم داشتن ارامش وتمرکزمهمه برالاغری لاغری توبشقاب نیست توذهن ماهست ،کم خوردن یانخوردن عامل لاغری نیست مایادمیگیریم طبق نیازبدن بخوریم مایادمیگیریم زمان گرسنگی بخوریم زمان سیری که سمت غذانمیریم امروزمطب دکتربودم دیدم یک خانم بامنشی صحبت میکنه درموردغذا میگفت من ورزش میکنم یه پودری میخورم که ناهارنمیخورم چون انرژی بدن رومیگیره اون منشی ازش اسم پودرگرفت من برام خنده داربود چون تومسیر لاغری هستم دیدم منشی میگه دکارناهارنمیخوره شام میخوره گفتم شایدصبحانه مفصل میخوره شایدمگه میشه ناهارنخورد، هنوز این افکارها هست به نظرمن هیچ وعده رونباید حذف کرد طبق نیازبایدخورد من امشب به رفتارم دقت میکردم دیدم مغزم فرمان میده اینوبخوراونوبخورباخودم گفتم منکه گرسنه نیستم باخودم گفتم همش مغزدستورمیده ودستم میخواست بره سمت غداها وخداروشکرکردم که درمسیراموزشم ماها باافکارچاق شدیم نه باغذا،ماها بزاریم وقتی گرسنه شدیم تصمیم میگیریم چی بخوریم ازقبل تصمیم نگیریم امروز یهویی شیرینی خریدیم همسرم لب نزدمن ودخترم خوردیم اصلا نترسیدم اگرقبلا بودنگرشه ولم نمیکرد ، ازخوردنش حس وحالم بدنشد شام روباحال خوب خوردم اگرزمان رزیم بودچقدرمیترسیدم ازماکارونی تودوران رژیم درحدیک لیوان دسته داربایدمیخوردم ولی درروش ذهنی من یادگرفتم طبق نیازبخورم ،هرچقدرتواین فضاباشیم ذهن بیشتر یادمیگیره مثل انسانهای متناسب یادمیگیره رفتارکنه من خودم مدتی هست اخرشب رفتارهای غداییمومینویسم ونگاه میکنم کجاها اشتباه کردم اصلاحش کنم خیلی کمک میکنه رفتارهامو بشناسم
تمرینات عملی
۱. تفاوت نگرش «ترس از چاقتر نشدن» و «لاغر شدن» چیست؟
من حالا میفهمم که «ترس از چاقتر نشدن» و «خواستِ لاغر شدن» از دو جنس کاملاً متفاوتاند.ترس از چاقتر نشدن از کمبود و اضطراب میاد، از اون حس ناامنی درونی که دائم میگه «نکنه دوباره چاق شم؟ نکنه وزنم برگرده؟ نکنه همه چیز خراب بشه؟»ولی خواستنِ لاغر شدن از عشق و آرامش میاد، از حس ایمان به بدن، از باور اینکه من میتونم سبک و رها باشم چون این حالت طبیعی منه.
وقتی از ترس چاقتر شدن زندگی میکنی، همهچیز رنگ نگرانی داره.غذا خوردن میشه یک میدان جنگ، نه لذت.ورزش میشه تنبیه، نه مراقبت.ذهن همش دنبال کنترل و ممنوعیته. حتی وقتی میخوری، تهش یه جمله میچسبه: «ای وای، نکنه چاقم کنه!»و همین جمله، همهی انرژی اون لقمه رو آلوده میکنه. چون ذهن تو در ارتعاش ترس قرار داره و بدن فقط به اون پاسخ میده.
اما وقتی از عشقِ لاغر شدن حرکت میکنی، همهچیز فرق میکنه.احساس سبکی قبل از اینکه عددی روی ترازو تغییر کنه، توی روحت شروع میشه.تو به بدن اعتماد داری. باهاش همکاری میکنی، نه جنگ.میگی: «من دارم متناسب میشم، چون بدنم عاشق تعادله.»و همونجا بدن شروع میکنه به هماهنگ شدن با احساست.
ترس از چاقتر نشدن یه مسیر بستهست؛ هرچقدر بری، باز برمیگردی سر نقطهی اول، چون ریشهاش ترسه.اما شوق لاغر شدن یه مسیر رو به بالا داره، چون ریشهاش عشقه.وقتی در حالت ترس باشی، تمام تمرکزت روی چاقیه؛ ذهن تصویری از چیزی که نمیخوای نگه میداره و همونو در جسمت بازتولید میکنه.ولی وقتی در حالت عشق باشی، تمرکزت روی چیزیه که میخوای، یعنی تصویر لاغری.و ذهن، دقیقاً همون رو واقعی میکنه.
برای همین الان یاد گرفتهام وقتی به بدنم فکر میکنم، نگم: «نمیخوام چاق شم»، بلکه بگم: «من دارم سبک و متناسب میشم».چون جملهی دوم پر از آرامشه و به بدن حس امن بودن میده.بدن وقتی حس امنیت کنه، رها میکنه، میسوزه، سبک میشه.ولی وقتی ازش بترسی، خودش رو محکم میگیره و نمیذاره چیزی رها بشه.
پس فرق این دو نگرش در اصلِ ارتعاششونه:یکی از ترس میاد و چاقی رو نگه میداره،یکی از عشق میاد و لاغری رو خلق میکنه.من حالا انتخاب کردم که از عشق حرکت کنم، نه از ترس.
۲. وقتی به تلاشهای قبلی خود فکر میکنید، متوجه میشوید که هدف اولیه شما برای شروع رژیم یا ورزش «لاغر شدن» بوده، اما در طول مسیر نگرش شما بیشتر روی «چاقتر نشدن» متمرکز بوده. چرا؟
آره… دقیقاً همینطوری بوده.اولش با هیجان شروع میکردم. میگفتم این بار جدیام، این بار حتماً لاغر میشم.اما چند روز که میگذشت، اون شوق اولیه تبدیل میشد به ترس از خراب کردن.همش میترسیدم که نکنه وزنم برگرده، نکنه یه لقمه اضافه همه چی رو خراب کنه، نکنه تلاشم بیفایده باشه.و اون ترس، مثل سایه دنبالم میاومد.
حقیقتش اینه که من هیچوقت به بدنم اعتماد نداشتم.همیشه حس میکردم بدنم دشمنمه، باید کنترلش کنم، باید با زور نگهش دارم.برای همین رژیمهام همیشه پر از استرس بود.هر لقمه میشد حسابوکتاب، هر روز ترازو میشد قاضی.و کمکم از یه مسیر عاشقانه، یه مسیر پر از فشار و اضطراب ساختم.
من فکر میکردم دارم برای لاغری تلاش میکنم، اما در واقع داشتم برای «نچاق شدن» میجنگیدم.ذهنم روی «ترس از برگشت» تمرکز داشت، نه روی «شوقِ رسیدن».برای همین هیچوقت اون سبک شدنِ واقعی رو حس نکردم. چون ارتعاش من از جنس عشق نبود.
الان که آگاهتر شدم، میفهمم دلیلش چی بود:من به خودم اعتماد نداشتم.باور نداشتم که بدنم میتونه خودش رو تنظیم کنه، بدون زور، بدون محرومیت.برای همین توی هر تلاش، ناخودآگاهم میگفت: «مواظب باش، خرابش میکنی.»و همین جمله باعث میشد دقیقاً همون اتفاق بیفته.
الان میدونم ذهن مثل آینهست؛ وقتی تصویر «چاقی» رو نگه داری، همونو نشون میده.وقتی تصویر «ترس» داری، همونو خلق میکنه.اما وقتی تصویر «آرامش، سبکی و باور به توانایی بدن» داری، اونم همونو بهت میده.
پس بله، من مسیر رو اشتباه میرفتم.با ترس شروع میکردم، با ترس ادامه میدادم، و نتیجهاش هم فقط اضطراب بود.ولی حالا یاد گرفتم لاغری باید از حس عشق شروع بشه، از باور به اینکه بدنم داره به نفعم کار میکنه.دیگه نمیترسم از اشتباه، نمیترسم از خوردن، چون میدونم بدنم در حال هماهنگیه.حالا هر کاری که میکنم، از حس «میخوام متناسبتر بشم» انجامش میدم، نه از ترسِ «نکنه دوباره چاق شم».
۳. وقتی غذایی را نمیخوردید، آیا دلیلش ترس از چاقتر شدن بود یا تلاش برای لاغر شدن؟
وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم بیشتر مواقعی که از خوردن غذایی صرفنظر میکردم، دلیلش نه واقعاً خواستن لاغر شدن، بلکه ترس از چاقتر شدن بود.همیشه در ذهنم یه صدای کوچک و ناراحت میگفت: «نکنه چاق شم! نکنه خراب بشه!»و همین صدا بود که جلوی دست زدن من به غذا را میگرفت، نه هیچ تصمیم منطقی یا شور برای مراقبت از بدنم.
وقتی نمیخوردم، حس خوبی نداشتم. یه جور تنبیه بود، نه انتخاب آگاهانه.مثل وقتی که بچهای رو مجبور میکنیم بدون دلخوشی کاری انجام بده.نه لذت بود، نه رضایت، فقط ترس.و البته، بعد از مدتی، بدنم خودش هم با همون ترس هماهنگ میشد. متابولیسمم پایین میاومد، گرسنگی شدید و میل به خوردن در دفعات بعدی بیشتر میشد.و باز هم میدیدم که نتیجهی ظاهری صفره.
این اتفاق باعث شد بفهمم که وقتی با ترس غذا رو کنار میگذاری، نه تنها لاغر نمیشی، بلکه ذهن و جسمت هم در مقاومت میره.چون ذهن ارتعاش ترس فرستاده و بدن دقیقاً همون رو اجرا کرده.غذا خودش عامل چاقی نیست؛ ذهن و باورهای تو هستن که تعیین میکنن بدن چطور عمل کنه.
حالا میفهمم راه درست چیه:غذا رو با عشق و آگاهی بخورم، نه با ترس و اضطراب.وقتی با تمرکز روی نیاز واقعی بدن و لذت از خوردن باشم، همون غذایی که قبلاً ترسناک بود، تبدیل میشه به ابزار سلامتی.بدن یاد میگیره که امنه، ذهن یاد میگیره که اعتماد کنه، و نتیجهی واقعی سبک شدن و تناسب به آرامی میآد.
به همین خاطر، الان وقتی به یک غذای خوشمزه نگاه میکنم، قبل از اینکه ذهنم بگه «نخور، چاق میشی»، چند لحظه مکث میکنم:
آیا بدنم واقعاً گرسنهست؟
آیا این انتخاب از عشقه یا ترس؟و بعد تصمیم آگاهانه میگیرم.این تغییر کوچک اما عمیق باعث شده هر لقمهای که میخورم، حس رضایت و امنیت بده، نه اضطراب و تنبیه.
پس پاسخ این سؤال برای من روشنه: وقتی غذا رو کنار میگذاشتم، دلیلش ترس از چاقتر شدن بود، نه تلاش واقعی برای لاغر شدن.و این درک باعث شد مسیرم رو عوض کنم و به جای اجبار و ترس، با ذهن و بدنم همراهی کنم.
۴. وقتی ورزش میکردید، آیا هدف اصلیتان ترس از چاق شدن بود یا لاغر شدن؟
در گذشته، بیشتر وقتی ورزش میکردم، انگیزهام از ترس بود، نه شور و شوق برای سلامتی و تناسب.مثلاً صبحها یا بعد از کار به باشگاه میرفتم، اما ذهنم همش دنبال این بود که: «اگه ورزش نکنم، حتماً دوباره چاق میشم.»این باعث میشد هر جلسه ورزش با فشار، سختی و حس اجبار همراه باشه.بدنم هم همون حس اجبار رو دریافت میکرد و گاهی بعد از ورزش، بیشتر خسته و بیانرژی میشدم تا سبک و سرحال.
وقتی از ترس ورزش میکردم، ذهنم روی «چاقی» متمرکز بود، نه روی حس سبک شدن و شادابی.این تمرکز منفی باعث میشد ورزش به جای اینکه منبع انرژی و شادی باشه، منبع استرس بشه.همهی حرکات با ذهن مضطرب و تنفس سنگین انجام میشد، و بدنم دقیقاً همون اضطراب رو حس میکرد.و البته نتیجهی ظاهری هم خیلی طول میکشید یا حتی با مقاومت بدن روبرو میشد.
اما الان فهمیدم که وقتی ورزش با انگیزهی عشق و لاغر شدن واقعی انجام بشه، همه چیز فرق میکنه.ورزش دیگه تنبیه نیست، فرصت مراقبت از خودم است.هر حرکت، هر نفس، هر کشش، یه پیام عشق به بدن و ذهنمه.وقتی با شوق و لذت حرکت میکنم، بدن هم هماهنگ میشه، عضلات فعال میشن، متابولیسم طبیعی کار میکنه، و احساس سبک شدن واقعی شکل میگیره.
پس تفاوت اصلی اینه:
ورزش از ترس = فشار، اجبار، استرس، نتیجهی محدود
ورزش از شوق = لذت، انرژی، همکاری با بدن، نتیجهی طبیعی و پایدار
این درک باعث شد الان هر جلسه ورزش برای من شادیآوره، نه ترسآوره.من با بدنم صحبت میکنم، ازش میپرسم: «چی لازم داری؟ کدوم حرکت رو دوست داری؟»بدنم هم پاسخ میده، و این حس همکاری باعث شده ورزش دیگه یک وظیفهی سخت نباشه، بلکه ابزاری برای هماهنگی و لاغری طبیعی باشه.
۵. با توجه به این درک، فکر میکنید تلاشهای قبلی شما بیشتر با شوق لاغر شدن بوده یا ترس از چاقتر نشدن یا چاق ماندن؟
وقتی به تلاشهای گذشتهم نگاه میکنم، میبینم بیشترشون از ترس از چاقتر نشدن و حفظ وضعیت فعلی بودن، نه از شوق واقعی لاغر شدن، شکل گرفته.اولش همیشه یه انگیزهی شیرین وجود داشت؛ شور و هیجان برای تغییر، برای بهتر شدن، برای سبک شدن.اما همونقدر که شروع میکردم، ترسها و اضطرابها راهشون رو پیدا میکردن و شور اولیه رو کمرنگ میکردن.
مثلاً وقتی رژیم میگرفتم، همهی تمرکزم روی نخوردن بود، روی محدود کردن خودم، روی این که نکنه یه لقمه اضافه منو خراب کنه.حتی ورزش هم با فشار انجام میشد، نه با حس شوق حرکت و سبک شدن.همهی اینها نشون میده که تلاشهای من، در واقع بیشتر از جنس ترس بودن.
من میفهمم که وقتی تلاشها از ترس باشه، انرژی خودش رو خالی میکنه.چون ذهن، انرژی منفی رو خیلی سریع بازتاب میده و بدن هم پاسخ میده.نتیجه؟ حس شکست، ناامیدی، و مقاومت بدن.حتی اگه به ظاهر وزن کم میشد، بعدش دوباره برمیگشت، چون مسیرش از عشق نبود، از فشار و ترس بود.
ولی وقتی دیدم تلاشها میتونن از شوق باشن، همه چیز فرق کرد.حس میکنم الان هر تصمیمی که میگیرم، هر انتخابی که میکنم، از جنس عشق و شوقه، نه ترس.مثلاً الان به جای اینکه غذا نخوردن رو تنبیه بدونم، با خودم میگم: «من دارم انتخاب میکنم بهترین حالت برای بدنم رو.»یا به جای اینکه ورزش رو فشار بدونم، میگم: «من دارم با بدنم بازی میکنم، حس سبکی رو تقویت میکنم.»
این درک باعث شده بفهمم چرا تلاشهای گذشته نتیجهی واقعی نداشتن:چون ریشهی انگیزهها ترس بود، نه شوق و عشق.و حالا که میفهمم، مسیرم کاملاً تغییر کرده؛ دیگه نمیترسم، دیگه فشار ندارم، دیگه درگیر «نچاق شدن» نیستم.حس میکنم بدنم و ذهنم با هم متحد شدن، و نتیجهی طبیعی این اتحاد، سبک شدن و تناسب واقعی است.
۶- حالا تصور کنید که در وضعیت متناسب هستید، نگرش شما درباره مواد غذایی، ورزش، قدرت چاقی غذاها و همیشه متناسب بودن چگونه خواهد بود؟
تصور اینکه الان در وضعیت متناسب هستم، حس فوقالعادهایه.اولین چیزی که حس میکنم، آرامش عمیق درونیه.دیگه وقتی به غذا نگاه میکنم، اضطراب ندارم. نه ترس از چاق شدن، نه گناه.غذا برای من تبدیل میشه به ابزار انرژی و لذت.هر لقمه، پیامی از عشق به سلولها و بدنم داره، نه تهدید یا دشمنی.
نگرش من نسبت به ورزش هم تغییر کرده.دیگه ورزش برای تنبیه یا جبران نیست، برای لاغری اجباری نیست.ورزش یعنی مراقبت از بدن، شادی و همکاری با اون.هر حرکت، هر کشش، حس آزادی و سبک بودن ایجاد میکنه، نه فشار و استرس.
قدرت چاقی غذاها برام دیگه معنی قبلی رو نداره.غذا خودش چاق نمیکنه؛ ذهن و باورهای من هستن که تعیین میکنن بدن چطور واکنش بده.وقتی ذهن من در آرامش و عشق باشه، بدن هم متناسب و سالم میمونه.پس نگرش من نسبت به غذاها، احترام، آگاهی و لذت هست، نه ترس و محدودیت.
همیشه متناسب بودن برام دیگه یه عدد نیست، یه حسه.حس سبکی، حس اعتماد، حس هماهنگی با بدن و ذهن.این حس ثابت و پایدار، حتی وقتی وزن تغییر جزئی داره، از بین نمیره.چون متناسب بودن یعنی هماهنگی ذهن و بدن، نه اجبار و فشار.
با این دیدگاه، تصمیمها و انتخابها طبیعی میشه.دیگه خبری از وسواس نیست.غذا، ورزش، استراحت، همه با هم در هماهنگی و تعادل انجام میشن.هیچ ترسی از برگشت نیست، هیچ عجلهای برای رسیدن به وزن خاص نیست.فقط یک حس رها و آرام که هر روز عمیقتر میشه.
و جالبه که این نگرش، نه تنها به جسم، بلکه به روح و ذهن هم آرامش میده.اعتماد به بدن، اعتماد به ذهن، و باور به مسیر طبیعی، باعث میشه هر روز سبکتر و شادابتر بشم.
پس نتیجه اینه: وقتی متناسب شدم، نگرشم نسبت به همهچیز از ترس و فشار، به آرامش، عشق، لذت و اعتماد تغییر میکنه.بدن و ذهن با هم همکاری میکنن، غذاها ابزار انرژی میشن، ورزش منبع شادی، و حس متناسب بودن یک حس عمیق و پایداره که همهچیز رو تغییر میده.
تمرین ذهنی و شرح انشایی:
تصور میکنم الان در وضعیت متناسب هستم. هر بار که جلوی آینه میایستم، بدنم آرام و سبک است. احساس میکنم سلولهایم نفس میکشند، پوست و ماهیچههایم زنده و پرانرژیاند. لبخند میزنم و با خودم میگویم: «تو عالی هستی و من تو را دوست دارم.»
وقتی به غذا نگاه میکنم، هیچ ترسی ندارم. غذاها برایم ابزار انرژی و لذت هستند، نه دشمن. هر لقمهای که میخورم، به جای اضطراب و گناه، حس رضایت و عشق به بدنم میدهد. ذهنم میداند که این انتخاب آگاهانه است و بدنم آن را به هماهنگی و سبک شدن پاسخ میدهد. دیگر خبری از آن فشار قدیمی نیست، خبری از اجبار و تنبیه نیست.
ورزش و حرکت برایم شادیآور است، نه تنبیه. هر کشش، هر نفس، یک پیام هماهنگی به بدن و ذهنم میفرستد. هر بار که حرکت میکنم، حس سبکی و آزادی درونم بیشتر میشود و بدنم به آرامی شکل متناسب خود را حفظ میکند.
به گذشتهام فکر میکنم؛ تلاشهایی که با ترس از چاقتر شدن شروع شده بودند، حالا به من درس دادهاند. میدانم که ترس، مسیر را سخت و سنگین میکرد و مانع لاغری واقعی میشد. ولی امروز از آن تجربهها یاد گرفتهام و مسیرم را با شوق و آرامش ادامه میدهم.
هر روز، لحظهای وقت میگذارم و خودم را در حالت متناسب تصور میکنم:
حس سبکی در تمام بدنم
اعتماد کامل به بدن و ذهنم
لذت از هر لقمهی غذایی
شادی و آزادی در حرکت و ورزش
و هر بار که این تصویر ذهنی را قویتر میکنم، باورم نسبت به لاغر شدن واقعی و پایدار بیشتر میشود. ذهن من با این تصویر هماهنگ میشود و بدنم پاسخ مثبت میدهد. این یک چرخهی دوستداشتنی و پایدار است: تصویر ذهنی → باور → هماهنگی بدن → احساس سبک و متناسب بودن.
در بخش نظرات، میتوانم بنویسم:«امروز خودم را در وضعیت متناسب دیدم. لبخند زدم، غذا را با آرامش انتخاب کردم و حرکت را با شادی انجام دادم. حس کردم بدنم با من هماهنگ است و تصویر ذهنیام قویتر شد. هر روز بیشتر به سبکی و تناسب واقعی نزدیک میشوم.»
گام 14
یه زمانی بود که فکر میکردم راز لاغر شدن فقط توی کمتر خوردنه. با خودم میگفتم هرچی کمتر بخورم، زودتر لاغر میشم، و اگه یه روز کمی بیشتر بخورم، همون یه لقمه اضافه میتونه زحماتم رو خراب کنه. برای همین با ترس و وسواس غذا میخوردم، دائم درگیر شمردن لقمهها، اندازهی بشقاب، کالریها، و مقایسهی خودم با بقیه بودم.اما عجیب اینجا بود که با همهی این کنترلها، وزنم کم نمیشد. حتی حس میکردم بدنم لج کرده، انگار قهر کرده باشه. یه جور مقاومت پنهان توی وجودم بود که نمیذاشت سبک بشم.
اون موقع هنوز نمیفهمیدم ماجرا اصلاً ربطی به غذا نداره. ربطی به کم خوردن و رژیم نداره.اصلِ ماجرا، ذهنه.ذهنی که سالها از چاقی ترسیده، از غذا بدش اومده، خودش رو مقصر دونسته و از بدنش جدا شده.
من تازه بعد از مدتها فهمیدم بدن من دشمنم نیست.اون فقط داره طبق باورهایی که خودم بهش دادهام عمل میکنه.وقتی من با ترس به غذا نگاه میکردم، بدنم هم یاد میگرفت که هر چیزی که میخورم خطرناکه و باید فوراً ذخیرهاش کنه.اون نمیفهمه که من رژیم گرفتم، فقط پیام ذهنم رو میشنوه:«کمبود! خطر! ممکنه غذا تموم بشه!»و بعد، متابولیسمم پایین میاد، چربیها محکمتر نگه داشته میشن، و من ناامیدتر از قبل به آینه نگاه میکنم و میگم: چرا نمیخورم ولی لاغر نمیشم؟
الان میفهمم اون سؤال اشتباه بود.سؤال درست اینه:«چرا هنوز از خودم و بدنم میترسم؟»«چرا هنوز دارم با ذهنی پر از ترس، توقع آرامش از بدنم دارم؟»
من یاد گرفتهام بدنم عین یه کودک ساده و بااحساسه.هر پیامی که از من میگیره، همون رو در جسمم نشون میده.وقتی ازش میترسم، خودش رو سفت میگیره.وقتی ازش خجالت میکشم، خودش رو پنهون میکنه.ولی وقتی بهش عشق میدم، رها میشه، نرم میشه، و شروع میکنه به شکوفا شدن.
تا قبل از آشنایی با این مسیر، هر لقمهای که میخوردم با احساس گناه قاطی بود.همیشه ته ذهنم یه جمله میچرخید: «اگه بخورم چاق میشم».همین یه جمله ساده، سالها منو چاق نگه داشت.چون ذهن، تفاوت بین خیال و واقعیت رو نمیفهمه.وقتی من با ترس از چاق شدن غذا میخوردم، ذهنم باور میکرد دارم چاقتر میشم، و همون باور رو به بدنم منتقل میکرد.
بعد فهمیدم ما با افکارمون میخوریم، نه فقط با دهنمون.وقتی یه لقمهی غذا رو با ترس میخورم، اون لقمه برای بدنم تبدیل به سنگینی و چربی میشه.ولی همون لقمه، اگه با آرامش، عشق و قدردانی بخورم، برکت و انرژی میشه.همهچیز بستگی داره به احساسی که موقع خوردن دارم.
یه بخش از مقاله بود که واقعاً توی ذهنم موند.اونجایی که از آزمایش نوشیدنی گفته بود:به یه گروه گفتن این نوشیدنی پرکالریه، به یه گروه دیگه گفتن رژیمیه.بدن گروه اول باور کرد سیر شده، ولی گروه دوم هنوز گرسنه بود، با اینکه هر دو نوشیدنی یکی بود!این یعنی باورها، واقعاً فیزیولوژی بدن رو تغییر میدن.یعنی تویی که فکر میکنی چاقی، همون فکر باعث میشه بدنت طوری رفتار کنه که چاق بمونی.اما اگه باور کنی متناسبی، بدن همجهت با اون باور حرکت میکنه.
اونجا بود که فهمیدم باید نقطهی تمرکزمو عوض کنم.تا وقتی تمرکزم روی چاقی و ترسه، ذهنم اون ارتعاش رو نگه میداره.ولی وقتی تمرکزم رو گذاشتم روی احساس تناسب، روی حس سبکی، روی باور به سلامتی و هماهنگی، بدنم شروع کرد آرومآروم باهام یکی شدن.
یادمه یه روز با خودم گفتم:«خستهم از جنگیدن با خودم. دیگه نمیخوام بدنم رو تنبیه کنم. میخوام باهاش دوست شم.»از اون روز تصمیم گرفتم هر بار که غذا میخورم، اول از بدنم تشکر کنم.بهجای اینکه بگم: «ای وای، این چاقم میکنه»، بهش گفتم:«مرسی که این غذا رو برام هضم میکنی. مرسی که هر روز قویترم میکنی.»و باور کن، همین تغییر نگاه کوچیک، همهچیز رو عوض کرد.
دیگه حس نکردم بدنم دشمنمه.دیگه حس نکردم باید با گرسنگی و محرومیت خودمو اصلاح کنم.در عوض شروع کردم به گوش دادن.گاهی بدنم گرسنه نبود ولی ذهنم میخواست بخوره، چون ناراحت بود.اونجا فهمیدم خیلی از خوردنهای من احساسیان، نه واقعی.و بهجای جنگیدن با اون حس، فقط باهاش حرف زدم:«میدونم الان ناراحتی، ولی غذا قرار نیست دردت رو آروم کنه. من اینجام، خودم هوات رو دارم.»
اون گفتوگوها، کمکم منو به درون خودم نزدیک کرد.فهمیدم لاغری یعنی هماهنگی درون و بیرون.وقتی ذهنم امن شد، بدنم هم امن شد.وقتی ذهنم گفت «من متناسبم»، بدنم هم شروع کرد همون رو نشون دادن.
من الان دیگه از عدد ترازو نمیترسم.چون میدونم اون فقط یه عدد نیست، یه آینهست از باورهای درونیه من.هرچقدر باورم به عشق، آرامش و پذیرش قویتر میشه، عدد ترازو هم سبکتر میشه.و این سبکی فقط در جسمم نیست، توی روحم هم جاریه.
الان هر بار که میخورم، یه گفتوگوی عاشقانه بین من و بدنمه.میپرسم: «الان واقعاً گرسنهای یا دلت چیزی میخواد؟»و اگه فقط دلِ احساساتمه که چیزی میخواد، بهش عشق میدم، نه غذا.
بدن من دوست داره در امنیت باشه.وقتی بهش اطمینان میدم که امنه، خودش میدونه چطور به تعادل برگرده.بدن من هوشمنده، عاشقه، و فقط دنبال همراهیه.وقتی از درِ عشق وارد شدم، اونم درِ چاقی رو بست و درِ رهایی رو باز کرد.
حالا میفهمم لاغری واقعی یعنی رهایی از ترس.یعنی صلح با هر چیزی که سالها ازش فرار میکردی.یعنی نگاه کردن به خودت با عشق، حتی وقتی هنوز به وزن دلخواهت نرسیدی.یعنی باور اینکه همین حالا هم در مسیر درست هستی.
من لاغر نمیشوم، چون از چاقی فرار نمیکنم.من لاغر میشوم، چون دارم عاشقتر میشوم.چون دارم هر روز بیشتر خودم را میپذیرم.چون دارم یاد میگیرم بهجای جنگیدن، اعتماد کنم.
بدن من بهترین دوستم است.و هر بار که به او عشق میورزم، کمی بیشتر شبیه خودش میشوم؛آزاد، سبک، و در آرامش.هر چی بیشتر توی این مسیر پیش میرم، بیشتر میفهمم که لاغری یه هدف بیرونی نیست؛ یه بیداری درونیه. مثل وقتی که چشمهات رو باز میکنی و میفهمی هیچوقت گم نبودی، فقط مسیر نگاهت اشتباه بوده. من سالها دنبال راهی برای کم کردن وزنم بودم، اما حالا میفهمم چیزی که باید کم میشد، ترسهام بودن، نه غذا.
اون روزایی که از آینه فرار میکردم، فکر میکردم بدنم باعث شرممه. اما الان که با عشق نگاش میکنم، میفهمم اون فقط داشت پیام ذهن منو اجرا میکرد. بدنم هیچوقت دشمنم نبود؛ فقط سرباز وفاداری بود که با ترسها و باورهای من زندگی میکرد. هر چی میگفتم، اون همون رو باور میکرد.وقتی با نفرت به رانهام نگاه میکردم و زیر لب میگفتم «اه، چقدر زشتم»، اون نفرت رو میگرفت و به شکل چربی نگه میداشت، چون من اون انرژی رو فرستاده بودم.ولی حالا وقتی میگم «مرسی ازت که اینهمه سال منو تحمل کردی، منو حمل کردی»، بدنم لبخند میزنه. حس میکنم سلولهام نفس میکشن.
دیگه نمیخوام از خودم انتقام بگیرم با گرسنگی.دیگه نمیخوام خودم رو مجبور کنم به نخوردن چیزی که دلم میخواد.میخوام یاد بگیرم انتخابهام از عشق بیان، نه از ترس.مثلاً وقتی یه غذای خوشمزه میبینم، قبل از اینکه ذهنم بگه «نه، چاق میشی»، از خودم میپرسم: «بدنم واقعاً اینو میخواد؟»اگه بله، با آرامش میخورمش و لذت میبرم.و جالبه که وقتی با آرامش میخورم، خودبهخود کمتر میخورم. انگار بدنم بالاخره اعتماد کرده و میدونه من بهش گوش میدم.
دیگه اون حالتِ حرص و ولع توی من نیست.چون فهمیدم حرص از گرسنگی نمیاد، از ترسه.از این ترس که شاید دوباره محرومم کنن، که شاید دوباره ازم گرفته بشه.وقتی به خودم اجازه دادم هر چی میخوام بخورم، بدون قضاوت، بدون ترس، اون حرص از بین رفت.و اونوقت لاغری، مثل یه مهمون آروم، خودش اومد.
من فهمیدم بدنم فقط وقتی وزن اضافه میکنه که احساس ناامنی کنه.وقتی نگرانه، وقتی خستهست، وقتی پر از احساس ناتمامیه.چربیهاش مثل سپرهای محافظان، برای محافظت از من.وقتی من خودم رو امن میکنم، اونم دیگه نیازی به سپر نداره.
حالا هر روز صبح، قبل از اینکه ترازو رو نگاه کنم، چند لحظه به خودم لبخند میزنم و با خودم میگم:«من در حال هماهنگیام. هر سلول بدنم داره با عشق به سمت تناسب حرکت میکنه.»و جالبه، حتی اگه وزنم هم تغییر نکنه، حس سبکی درونم بیشتر میشه.انگار روحم داره لاغر میشه، نه فقط جسمم.
این مسیر به من یاد داد لاغری نتیجهی عشق به خودمه، نه نفرت از بدنم.یاد داد هر وقت ذهنم گفت «تو نمیتونی»، من آروم بهش بگم «میتونم، فقط باید از راه عشق برم، نه اجبار».بدنم با عشق رشد میکنه، با عشق شفا پیدا میکنه، و با عشق سبک میشه.
گاهی به گذشتهم نگاه میکنم، به اون روزایی که توی تاریکی یخچال دنبال آرامش میگشتم، و با لبخند میگم:اونم بخشی از مسیرم بود، بخشی از یادگیریهام.اگه اون ترسها نبودن، من امروز قدر این آرامش رو نمیدونستم.
الان با اطمینان میگم:من نمیخوام با رژیم، بدنم رو تنبیه کنم.میخوام با عشق، بیدارش کنم.میخوام هر لقمهای که میخورم، تبدیل بشه به پیام عشق به سلولهام.میخوام هر بار که به آینه نگاه میکنم، بهجای قضاوت، قدردانی کنم.
چون حالا میدونم لاغری، رسیدن به وزن خاصی نیست…لاغری یعنی رسیدن به صلح با خودم.یعنی وقتی درونم آروم شد، بیرونم خودش زیبا میشه.یعنی وقتی ذهنم باور کرد من متناسبم، بدنم فقط تأییدش میکنه.
من در مسیرم، با عشق، با ایمان، با آرامش.و هر روز بیشتر از دیروز حس میکنم دارم سبکتر، زندهتر و عاشقتر میشم.