🧠 ذهن ما مثل یک برنامهنویس خستگیناپذیره!
همهی ما در ذهنمون الگوهایی داریم که حاصل هزاران بار فکر کردن و تکرار شدن هستند.
همین تکرارها باعث میشن رفتارهایی در ما شکل بگیره که خودمون هم فکر میکنیم «ذات ما» هستن.
👨👩👧👦 مثلاً چرا خیلی از رفتارامون شبیه پدر یا مادرمونه؟ چون از بچگی تحت تأثیرشون بودیم و ذهنمون ازشون فرمول ساخته.
بعد از اون، معلمها، مربیان و افرادی که آموزههای اجباری به ما منتقل کردن، این فرمولسازی رو ادامه دادن…
و ما بدون اینکه خودمون انتخاب کرده باشیم، یاد گرفتیم چطور واکنش نشون بدیم!
🌈 ذهن هر کس دنیای خاص خودش رو داره!
دو برادر رو تصور کن که در یک خونه بزرگ شدن، یک مدرسه رفتن و حتی دوستان مشترک داشتن…
اما آخرش یکیشون موفقه، دیگری نه! چرا؟
چون ذهن هر کدوم، برداشت متفاوتی از محیط داشته. 🎭
و این یعنی:
«زندگی ما به آنچه در ذهنمون باور کردیم بستگی داره، نه فقط شرایط اطرافمون.»
🚬 سیگار، عصبانیت یا افسردگی؟ فقط یه تکراره!
🔁 بارها شده شنیدیم کسی بگه:
«من آدم عصبیای هستم»، یا «من نمیتونم سیگار رو ترک کنم»، یا «من ذاتاً بدشانسام!»
اما واقعیت اینه که اینا فقط رفتارهای تکراری هستن، نه شخصیت اصلی اون فرد.
یک نخ سیگار… هزار بار تکرار میشه = اعتیاد
یک بار عصبانیت… هزار بار تکرار میشه = باور عصبی بودن
🌀 زندگی ما، مجموعهای از رفتارهای اعتیادگونه ذهنیه
✅ افسردگی، ناامیدی، بدشانسی، اضطراب و… همهشون فرمولهایی هستن که بارها و بارها در ذهنمون تکرار شدن.
وقتی بفهمیم اینا از قبل نوشته نشده و فقط نتیجهی تکرارند، اونوقته که حس قدرت در ما زنده میشه!
🚀 تغییر فرمول = تغییر زندگی
کافیه فرمولهایی که دوست داریم در زندگیمون اجرا بشه رو بسازیم، و بارها و بارها تکرارشون کنیم.
فرمولهایی مثل:
- من لایق لاغر شدنم 💃
- من میتونم با ذهنم زندگیمو تغییر بدم 🧠
- من پر از آرامش و اطمینانم 🌿
و بعدش، با عمل کردن روزمره بر اساس این فرمولها، اونها رو به واقعیت ذهن و زندگیمون تبدیل کنیم.
🔥 قدرت ذهن محدود به لاغری نیست… همهجا باهاته!
همونطور که ذهن میتونه تغییرات جسمی ایجاد کنه (مثل کاهش وزن)، میتونه شرایط مالی، روابط، احساسات و روحیهت رو هم دگرگون کنه.
اثراتش مثل گرمای آفتاب همهجا رو روشن میکنه ☀️
و این دقیقاً چیزیه که هنرجوهای دوره “ورود به سرزمین لاغرها” تجربه میکنن:
تغییر فرمول ذهن = تغییر جسم = تغییر زندگی 🎯
🎥 این مستند آموزشی، یه روایت شخصیه از من…
داستان واقعیِ من، از تغییر شرایط با فرمولسازیهای ذهنیه.
چیزی که خودم با تمام وجود تجربه کردم و حالا میخوام با شما به اشتراک بذارم.
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 4.69 از 48 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

سلام و درود
من قسمت اول این فایل رو پیدا نکردم بنابراین از قسمت دوم شروع کردم گوش کردن ….
من از این فایل یه این قانون رو متوجه شدم ( البته نمیدونم درسته یا نه اما این برداشت من هست) اینکه محتاج شدن و وابسته شدن به یک خواسته باعث میشه هر لحظه اون خواسته دست نیافتنی تر بشه ! مثلا در مورد خودم و مهمترین خواسته ام که همین لاغری هست ، خوب که فکر کردم یعنی به حرفای استاد که فکر کردم متوجه شدم من یه جورایی داشتم از خودم و زندگیم لاغری رو گدایی میکردم ! درسته ؛ گفتم گدایی چون فقط داشتم با فکر کردن به چاقیم و دست نیافتنی بودن لاغریم تمام حس های بد و منفی رو تجربه میکردم و در نتیجه دست از تلاش برداشته بودم ! لاغری برای من یه حسرتِ دست نیافتنی شده بود ، یه چیز رویایی و دور که فکر کردن بهش تنها و تنها حالم رو بد میکرد جالبه آدم وقتی به رویاش فکر میکنه باید حالش خوب بشه اما از اونجایی که من محتاج لاغری شده بودم و اونو دور میدیم فقط حالم بد میشد و هر روز بیشتر قبول میکردم که من چاقم و راه دیگه ایی نداره و هرگز لاغر نمیشم خصوصا که همیشه با بلاهایی که سر جسمم میاوردم و مدتی متناسب میشدم و دوباره همون آش و همون کاسه میشد و در نهایت متهم کردن خودم به بی عرضگی این داستان دِرام تموم میشد …..
یادمه هر وقت یه آدم لاغر و متناسب رو میدیدم حسرت میخوردم و فکر میکردم چرا آخه ، من چه کاری کردم که باید لایق تحمل این رنج باشم و برای بدست آوردن چیزی که حق خودم میدونستم همش باید تلاش کنم و سختی بکشم در صورتی که اون متناسبه و هیچ تلاشیم واسش نکرده ! با دیدن افراد لاغر حالم بد ؛ میشد واقعا حالم بد میشد و فکر میکردم خدا اونها رو بیشتر دوست داره که این نعمت رو به اونها داده ، اونها نگران خوردن نیستن هرچی بخوان راحت میخورن ، عذاب وجدان ندارن، حتی به توجه نکردنِ اونها به خوراکی ها حسودی میکردم ! حتی دیگه دوست نداشتم آدم متناسب ببینم ! حتی با دیدن لباس های رنگی که برای متناسب ها بود حالم بد میشد ، گاهی آرزو میکردم یه مریضی چیزی بگیرم و لاغر شم ! یعنی تا این حد ! چون حالم واقعا بد میشد و من نمیدونستم که این ناشی از توجه بیش از حد منِ به چاقیه که تبدیل شده به گدایی و محتاج بودن لاغری!
بله من اینجور بودم !
هر روز و هر شبم با این افکار میگذشت و بدتر از اون خودمو سرزنش میکردم و دائما در حال گله جلوی بقیه بودم و همه این کارها داشت توجه منو به چاقی بیشتر میکرد و منو تبدیل به یه آدم محتاج به لا غری میکرد ! هر روز با بیشتر فکر کردن حال بدم قوی تر میشد و من تبدیل شدم به آدمی که حتی از خدا هم شاکیه !
اما چقدر تو این فایل و قضیه سفری که استاد گفتن با زبان ساده و راحتی این فکر و فرمول غلط رو برا من واضح بازگو کردن و تشریح کردن ! مشتاقانه منتظرم بقیه فایل های این قسمت رو گوش بدم اما از اونجایی هر روز فقط یه فایل رو گوش میدم تا بتونم خوب بهش فکر کنم و لازم شد مجددگوشش بدم باید صبر کنم براش …
و اما حالا من با فکر کردن به لاغری حالم خوب میشه و ذوق میکنم چون اونو نزدیک خودم میبینم چون من قبلا متناسب بودم حتی بعد از چاقی چندیدن بار با رژیم ها ( درسته غلط بودن) اما متناسب شدم پس چطور من این همه توانمندی رو زیر سوال بردم و خودمو ناتوان دیدم در مقابل خواسته ام …
حالا وقتی یه فرد لاغر رو میبینم خوب نگاش میکنم و با خودم میگم این که چیزی نیست این همه آدم متناسب تو دنیا هست منم میتونم مثل اونا بشم منم به زودی اینجوری میشم مثل ایشون متناسب و لاغر با خودم میگم خدا بین آفریده هاش فرق نمیزاره ، این من بودم که با روش های غلط این بلا رو سر خودم آوردم پس دوباه درستش میکنم خود خدا این راه رو پیش روم گذاشته چون منو دوست داشته ، چون صدام رو تو این سالها شنیده ، و حالا راه درست رو نشونم داده ، حالا میشینم هر روز و هر شب بارها و بارها تصویر شگفتی سازها رو میبینم وبا خودم میگم این همه آدم با مشکلات متفاوت و شرایط سخت تونستن پس منم میتونم و از دیدن اونها ذوق میاد تو دلم ، حالا مرتب لباس های متناسب و رنگا و رنگ رو میبینم و لذت میبرم و واسه خریدشون لحظه شماری میکنم چون دیگه دور از دسترس نیست برام …
منم میخوام از همه نعمت های خدا لذت ببرم پس خودمو دیگه محروم نمیکنم اول تو این شرایط که هستم خودمو قبول میکنم تا حالم بد نباشه تا دنیا هم واسم بد نیاره …
خوب که دقت میکنم میبینم بیشتر افکاری که باعث کناره گیری من از اجتماع میشد به خاطر چاقی ؛ همش توّهم ذهن من بود درسته یه سری محدودیت ها بود اما یه سری هم فقط زاده افکار مزخرف و منفی خودم بود …
خوب که دقت میکنم وقتی میرم بیرون کسی منو جور خاصی نگاه نمیکنه بیشتر آدمها حتی بی تفاوت از کنارم رد میشن یا وقتی در شرایطی قرار میگیرم که با کسی صحبت کنم اونا به بَدن و فُرم هیکل من نگاه نمیکنن و بی تفاوت به شکل و جسم من خیلیم با احترام باهام حرف میزنن در صورتی که من قبلا فکر میکردم بقیه فقط با تحقیر یا ترحم نگاهم میکنن ..
این ها همه و همه باعث شد من فکر کنم و فکر کنم و چقدر در ها تو ذهنم داره باز میشه ..
آقای عطار روشن از خدا میخوام همینطور که درهای تازه ایی به روی ما باز میکنید ، خداوند درهای روزی و موفقیت و شادی و سلامتی رو به روی خودتون و خانواده تون باز کنه …
اگر کمی مطالبم جَسته و گُریخته است عذر میخوام دارم تو سر و صدا و بالا و پایین پریدن سه تا بچه بازیگوش مینویسم که دائما هم واسه کاری صدام میکنن و کُلا رشته کلام از دستم میره😂
ولی اونقدر ذوقِ نوشتن داشتم نتونستم تا شب که بچه ها خوابن صبر کنم ! بهر حال شرمنده
یاعلی