معجزات الهی رخدادها و اتفاقاتی هستند که به یک باره در مسیر زندگی ما قرار میگیرند و شرایط زندگی مان را دگرگون میکنند.
معجزات الهی ممکن است در طی چند ساعت، روز، هفته، ماه یا سال وارد زندگی ما شوند اما از آن جهت که فراتر از انتظار ما هستند اطمینان داریم که فقط خداوند میتواند آن شرایط را برای ما رقم زده باشد.
از طرفی مطمئن هستیم شرایطی که با آن مواجه شده ایم در شرایط عادی زندگی مان نیاز به زمان بسیار بیشتری برای تحقق دارد درحالی که با کمک خداوند در مدت زمان کمتر نتایج فراتر از انتظار را تجربه میکنیم.
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 4.34 از 170 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

سلام به همگ، ممنونمدراستش من در شرایطی به این دوره هدایت شدم ک میتونم بگم داغون و خرابه خرابم… تو شرایطیم ک هیچ مدله تغییری درش نمیبینم، مثل کسی ک نه راه پس داره و نه راه پیش! هیچ امیدی ندارم به تغییر خودم! میدونم تغییر من میشه تغییر جهانم ولی من حتی توانایی تغییر در خودم نمیبینم! مثل کسی ام ک فلج شده! تنها چیزی ک امیدی در من زنده کرد حال استاد بود زمانی ک وارد این مسیر شد. منم تو اون حالم! هیچ امیدی برای هیچی نمیبیم! ولی میگم اگر برای استاد شد برای منم میشه. منم از این شخصیت خسته افسرده رنجور پر تشنج ک بحث میتونم بشم همون آدم آرام قبلی. دلم برای قبل خودم تنگ شده.خسته ام… خیلی خسته. مم حتی توانایی تغییر در خودم نمیبینم و میخوام این تغییر رو خدا برای من انجام بده. من دیگه بریدم، نمیتونم هیچ کاری بکنم، همش پای خودت. تمام نور امیدم یک چیزه… اینکه استاد شاید حال قبلش از منم بدتر بود، ولی خوب شد. منم این رو میخوام. من خودم رو خیلی از خدا دور میبینم، نمیدونم چرا! قبلا اصلا اینطور نبودم، قبلا اینطور نبودیم، خیلی زود پاسخم رو میداد، خیلی زود. خلاصه من خسته شدم از این حیرانی… از این حالت که فکر میکنم تو هوامو نداری خدایا… کمکم کن. دیشب هدایت شدم به این دوره چون خیلی حیران بودم. انقد حالم بد بود ک به خودم گفتم با همه شرایطی ک الان دارم، به هرحال باید زندگی کرد… باید زندگی کرد و در آخر فایل مقدمه این رو از استاد شنیدم و این نشانه ای بود برای اینکه جای درستی ام. چبز جالب دیگه اینکه، وقتی صفحه گوگل رو باز کردم، پنجره قسمت مقدمه باز بود، اسمش این بود، یادگیری زندگی با کمک خداوند راه حل ۱۰۰درصد تغییر شدایط زندگی…. مثل تابلویی برای منیه که هی میگم برای تغییر شرایطم باید چیکار کنم؟؟؟؟ میخوام برای یکبارم که شده به خودم لطف کنم و یک دوره رو تا آخر تموم کنم و نتیجه ببینم نه اینکه با نتایج یکم خوب خودم رو گم کنم و از مسیر خارج بشم.و اما معجزاتی که در زندگی من برام انجام دادی خیلییییییییییییی زیادن خدایا، تو همین شرایطی ک من ازش مینالم، تو خیلی معجزه کردی برام، و خودمونیما، هیچوقت، تو این یه مورد، دستمو رد نکردی. هیچوقت هیچوقت هیچوقت. هربار ب در بسته ای درباره اش خوردم اومدم دامن خودت رو گرفتم و از تو خواستم، و تو درستش میکردی، یقین داشتم که درستش میکنی و بهم میدیش و تو هربار اجابتم کردی. درباره ی کارم، درباره ی محل کار انتخاب کردن، درباره عشقم،درباره خواستگاری… چقدر لطف داشتی به من واقعا…. اما درباره ی تمرین سوم، میخوام توی دفترم بنویسم، ممنونم استاد
به نام عشق
سلام به هممون، سلام به استاد عطار روشن عزیزم
من قبلا نظر ثبت کرده یودم در این قسمت ولی اینبار آگاهی متفاوتی از این قسمت دریافت کردم.
من اخیرا، حدود یکی دو سال که سعی میکنم روی روابظ کار کنم که روابط خوبی رو تجربه کنم، خصوصا در مورد روابط عاطفی. من متوجه شده بودم که چقدر دوست دادم تو رابطه باشم، وقتی تو رابطه ام حس و حالم خیلی خوبه، البته رابطه درست. وقتی خودم رو از چشم های اون فرد میبینم چقدر زیباست… و بودن در جو رابطه همیشه برای من خوشایند بود.ولی من دوست دارم حتی موقعی که تو رابطه هم نیستم همونقدر حس و حالم خوب باشه و مدام منتظر نباشم تا در یک رابطه عاطفی باشم. و وقتی کامنت دوستمون فریبا رو خوندم خیلی به دلم نشست…. میخوام همه کس خودم باشم، پدر خودم باشم، مادر خودم باشم، همسر خودم باشم، رفیق خودم باشم… و این جمله این مطلب، خودتو از چشمای خدا ببین… برام. معنای دیگری داشت اینبار. اصلا چرا بخوام خودمو از چشم یه آدم دیگه ببینم تا همه چی قشنگ تر به نظر برسه؟ وقتی خدا همیشه داره منو یه جوری نگاه میکنه انگار من تنها کسی ام کا خلق کرده و همیشه داره با عشق از اثر هنری اش، از وجودش و از زیباییش لذت میبره؟
♡میخوام خودم رو از چشمای تو ببینم،تویی که هر روز من رو با عشق تماشا میکنی.
یه وقتایی میخوام برا خودم یه چیزایی بچینم ولی بعدش میگم اصلا دست خودت، تو سورپرایزم کن. چون فکر میکردم هرچقدرم من زیبا بچینم میدونستم میتونه زیباتر از اینم باشه و من اون زیباتره رو میخواستم که خدا میتونست ببینه. و شما اینجا گفتیدش… هرچیم من بچینم خدا هزاران برابر زیباترش رو برام میچینه و میبینه.
و زیباترین عبارت ممکن:” من به معجزه های الهی باور دارم.” این جمله رو اینبار جور دیگری درک کردم. وقتی یه نفر بتون میگه من فلان کارو براتون انجام میدم، شما کاملا مطمئنی که انجامش میده و اونو بسته شده میدونی! تمام! خدا خودش گفته همه چیزو بسپار به من من برات حل و فصلش میکنم، میدونی وقتی میگم خدایا اینو سپردم به خودت یعنی دیگه ولش کنم، دیگه مدام توی فکرم اینور اونورش نکنم، دیگه هی منتظر جواب نباشم.مطمئن باشم همه جی درسته دیگ. این یعنی خدایا من به معجزه هات ایمان دارم.
من به معجزه هات ایمان دارم یعنی من قبول دارم خووم تو این کاره عجز دارم، کار من نیست ولی میدونم که تو میتونی انجامش بدی و باور میکنم وقتی میگی برای من انجامش میدی.و دیگه خیالم راحت باید باشه.
امروز برای من انجامش دادی. میخواستم بیام از کتابخونه یکی از دانشگاه های شهر استفاده کنم، دانشجوی این دانشگاه نیستم و کارت دانشجویی ندارم. هی میگفتم نگه کارت نشون بده و فلان و اینو بگم و… تا اینکه دیشب این مطلب رو که خوندم، گفتم داری میگی من به معجزه هات ایمان دارم، اونوقت یه کتابخونه رفتن اونم جایی ک خودش هدایتت کرد دلهره داری؟ ول کن بابا. و سعی کردم دیگ بش فکر نکنم. وقتی اومدم وارد کتابخونه بشم، اصلا نگهبان نبودش! میدونید؟! نه اینکه باشه و چیزی نگه، نه! کلا نبودش! اینجوری قلع و قمع میکنه برات همه جیو! واقعا نگاهش فراتر از نگاه ماست! من میگم خدایا نگهبانه کاش نگه کارتتون رو نشون بدید، خدا میگه جانم؟چی؟ نگهبان؟ بیا عزیزم کلا نگهبانو برات برمیدارم، دیگه چی میخوای؟ خلاصه دیدم عمیق بشی تو این جمله من به معجزات خدا ایمان دارم خیلیه.بگی و عمیق درکش کنی خیلی برات جواب میده چون قلبت رو محکم میکنه. من به معجزه های خدا ایمان دارم یعنی همون من ایمان دارم میتونی همه اون چیزایی ک از نظر من خیلی سخته رو شما سه سوته برام اوکی کنی،یعنی یقین دارم به اینکه وقتی میگم این پای تو، تو حلش کن برام، دیگ بی تاب نمیشم چون اصلا شک ندارم ک انجامش میدی.
یه معجزه قشنگ میخوام براتون بگم، حدود دو سال پیش من تو یک رابطه ی نامناسب بودم، خیلی احساس وابستگی داشتم و هرچی میدویدم کمتر گیرم میومد! خلاصه رسیده بودم به جایی ک واقعا شبانه روزی به اون شخص فکر میکردم،تصور میکردم دیگ نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم. این رابطه پر از وابستگی از سمت من به شدت زندگی من رو تحت الشعاع قرار داده بود.من این شرایط رو دوست نداشتم. رسیدم به جایی ک گفتم خدایا دیگه بسمه! خسته شدم. تو منو جمعم کن! من از پس خودم بر نمیام شما منو جمع کن! بکش بیرون من رو از فکر کردن شبانه روزی بهش! خسته شدم دیگ و با وجود اینکه گفتنش برام سخته اما لطفا شما یه کاری کن دیگ بش فکر نکنم، دیگه نمیخوام فکر کنم.خلاصه گذشت و گذشت تا اینکه یه روز دوستم هدا بهم گفت فاطمه،میلاد میخواد از شهرستان بیاد دیدن سارا(یکی از دوستای هدا) و با ماشین دوستش میاد، و دوستشم همراهشه. میلاد از سارا خواهش کرده که به همراه دوستی چیزی بیاد ک وقتی میرن دور بزنن دو نفری، دوستش تو کافه تنها نباشه زشته و فلان و… و خلاصه یه جمع دوستانه باشه. سارا از هدا خواهش کرد که همراهشون باشه. حالا اینجارو باشید، هدا یکی از ترس هاش بیرون بودن با یک پسر بود(بخاطر شرایط خانوادگی). و میخواست بر این ترسش غلبه کنه. که خداوند این موقعیت رو در مسیرش قرار داد. وقتی هدا بهم گفت میخواد بره اولش بهش تشر زدم! گفتم دوستومیلاد تو کافه تنها میمونه که میمونه! به درک! چه لوس و…. وقتی هدا گفت بخاطر غلبه بر ترسم میرم بش گفتم اوکیه پس. برو. من نمیدونستم جه روزی رو قرار گذاشته بودن که برن. یه روز ظهر بعد از کار، رفتم خونه هدا، سر نهار بودیم که گفت امروز قراره با بچه ها بریم. گفتم ععع جدی؟ یعنی من باید زودتد برم خونه امروز جون تو میخوای بری بیرون و… بش گفتم میخوای همراهت بیام تنها نباشی با اون آقا؟گفت نه میخوام انجامش بدم و برم تو دل ترسم. بش گفتم خوبه. تهارو که تموم کردیم گفت: میشه لطفا همراهم بیای عصر؟ بش گفتم باشه. خب! حالا دقت کنید من از همون لحظه شروع کردم مسخره بازیو! اگر یارو زشت بود من نمیتونم پیش یکی زشت بشینم و اگر چاق بود و…. 😂هدا گفت تو رو خدا تصویر سازی نکن ول کن هرچی شد شد! عصر تو یه هوای فوق العاده زدیم بیرون، من تو ماشین هی میگفتم تو رو خدا بیا خودمون بریم بگردیم ولشون کن بگو نمیام و سارا بره بدرک و…. خیلی تلاش کردم منصرفش کنم کا نره و خودمون بریم دور دور😌گفت حالا بریم دیر شد و نیومدن خودمون ک همون اطراف مقصدمون بود. خلاصه تا خود در کافه من نمیخواستم برم و هدا هی اصرار میکرد و بالاخره رفتیم داخل. عاقا دوتا پسرا پیش هم نشستن و سارا هدا پیش هم، این رفیق منم منو انداخت سر میز کنار اون آقا! کارد میزدی خونم در نمیومد. من نمیخواستم برم جون اگر جمعی همفکرم نباشه حوصله حرفای چرت و مرت ندارم و شرکت نمیکنم تو اون جمع. خلاصـــــه اینا شروع کردن صحبت کردن و همـــــــشم عربی اصیل و فصیحی که من اون موقع توش خوب نبودم. یه ذره هم با اون آقا کل کل کردیم و بعدش من در سکوت برای اینکه به حرفای تقرسیبا منفیشون توجه نکنم توجه ام رو به زیبایی های محیط بردم. و از قضا توجه ام به دوست میلادم جلب شد. دیدم چقدر تمیز و خوشتیپه و تمان اون جیزایی ک من برای یک مرد از لحاظ تمیزی دوست داشتم رو دار. دیدم چقدر نجیب و چشم پاک و پره. خوش هیکل و قد بلندم ک بود. عاره خلاصه.😂✌🏻میلاد و سارا رفتن و منو هدا و اون آقا موندیم کلی گپ زدیم و خوش گذشت و تحسینش هم کردم و بش گفتم ویژگی های مثبتی که دیده بودم رو و خلاصه اش کنم حدود یه هفته بعد اون دیدار یک ارتباط بین من و اون آقا شروع شد. ارتباطی که خیلی از تضاد هایی که من در رابطه قبلی باشون برخورد کرده بودم دیگه نبودن و اینکه اون صدا…. اون صدایی که موقعایی ک میرسم به یه خواسته و حواسم نیست از درون نوازشم میکنه….:( دیدی تونستی کسی رو دوست داشته باشی….) واو! ببین با تمام مقاومت های من برای نرفتن به اون جمع آخرش چی شد! من حتی سارا رو نمیشناختم😂ولی خدا کارش رو خوب بلد بود و جالب تر اینکه بعدها به من گفت همون لحظه که وارد شدی چشمم رو گرفتی… به همین سادگی خداوند من رو در زمان ومکان مناسب قرار داد و اون رابطه یکی از بهترین تجربه های من بود هم از لحاظ طرف رابطه، کیفیت رابطه و هم نوع رخ دادنش. همه چیز چیده شده بود برای من.
در مورد تمرین سوم:
من واقعا دوست دارم از کار فعلیم خارج شده و وارد کسب و کار شخصی خودم بشم. دوست دارم خیلی ساده پیش بیاد، یکی در مسیرم قرار بگیره سایتم برام آماده کنه، خیلی سریع سایتم در بسن اون قشر خاصی ک بش احتیاج دارن معرفی بشه و کلییییی واریزی بیاد برام فقط. بعدم برم خیلی راحت بازخرید کنم و تمام.
درباره ازدواجم، دوست دارم اون شخص رو ببینم یه جا بعد تو همون نگاه اول هر دو بفهمیم عاقا این همونیه که میخوام و آشنا شیم و و اینا و بعد زانو بزنه ازم خواستگاری کنه خیلی خوشگل و بریم سر خونه زندگیمون سرجمع من بعد خواستگاری در عرض یک هفته میرم خونه ام.
درباره یه مورد مهم، دوست دارم آگاهب مربوط بهش رو بهتر و بهتر درک کنم و کلا رفع بشه و خداروشکر در مسیرشم.
دوست دارم دوتا ماشین خارجی داشته باشم، یکی از اون درازا و یکی شاسی بلند گنـــــده.و یه خونه برای خودم. مثلا یا یه بیزینس من آشنا میشم و همکاری و… اونم میخواد بره حارح و دیگ چیز میزاشو اینجا نمیخواد و ماشین و خونه رو میده ب من. 😌
مرسی استاد مهربون قشنگم بابت این دوره عالی ات.
استاد عزیزم سلام
سپاسگزارم بابت این دوره ای که مطمئنم فوق العاده خواهد بود.
درباره سوال اول: خواهرم بهم اطلاع داد که شما دوره ای رو شروع کردید و اون از اون بابت خیلی خوشحال بود.اون موقع که اعلامش کرد گفتم منم با این دوره پیش میرم. این روزها یک فایل رایگان از شما، هر روز صبح من رو زیبا میکنه، فایلی که هدایتی به سمتش رفتم و پیداش کردم. امروز میخواستم یه فایل دیگ گوش بدم که یه جیزی بم گفت برو چک کن اون دوره رو. اومدم و شروعش کردم. من در زمان مناسب در مکان مناسب بودم. استاد خیلی از مثال هایی که اینجا نوشتید حال و روز چند روز اخیر و چه بسا احساسات امروز من بودن… و قلبم درخشید از اینکه من با همه وجودم خصوصا این آخر سالی دوست دارم تغییرات رخ بده، میدونم که میشه.و توندن انروز این مطلب مهر تایید خداوند بود که تو تمرکز کن، بله! تو همین یک ماه و خرده ای که مونده اتفاقات بزرگی برات رخ میدم…سپاسگزارمـــــ
درباره سوال۲:من معجزات خداوند رو خیلی زیـــــــــــــاد در زندگیم دیدم. و اون رو پاداش تقوای خودم برای داشتن حس خوب بود. وعده خداوند… من هر زمان که تقوایی میکنم از افکار، میدونم که پاداشم رو میگیرم و هربار پاداشم رو میده و حتی اگر من حواسم نباشه که این پاداشه اون بهم میگه حواست هست این همون پاداشه ست ها….! و من این روزها بوی معجزه رو میشنوم. و ذکر هر روز من شده خبرای خوبی تو راهه… من دوست دارم کارم رو عوض کنم. ولی هیچ ایده ای براش نداشتم. میدونم چی رو دوست دارم اما برای رفتن به سمتش هیچ ایده ای نداشتم. چند روز با همه وجودم… گفتم خدایا من این کارمو دوست ندارم چیکار کنم؟ و تمام. دیگه عجز و ناله ای نبود. فقط گفتمش:)
و چند روز بعد نشانه ها اومدن…. دختر عمم زنگ زد و گفت میای فلان کارو که تو خیلی دوست داری باهم شروع کنیم و یه سری پیشنهاد داد! اولین نشانه! پیش دوستم بودم که یه نفر باهاش تماس گرفت برای رزومه ای که دوستم براشون فرستاده بود و اون تماس انگار برای من بود. درباره کاری بود که من دوست دارم.نشانه!
و بعد پاسخ اومد… فاطمه نگران نباش. پاسخت تو فلان دوره اس. نگران چیزی نباش اونو بگیری و کارکنی همه چی حل میشه. همین. و من آروم شدم. چون راه حلم رو بهم گفت. و من اون دوره رو تو سبد خریدم گذاشتم. و هدف پس اندازم رو اون گذاشتم. تا اینکه من بازم تبرک داده شدم… من تصمیم جدی گرفتم که میخوام اون دوره رو داشته باشم و شنیدم که قراره ۳ ماه کارکرد پرداخت نشده ام رو به همراه عیدی با حقوق بهمن بدن…. خدای من! اولش میگفتن فروردین اردیبهشت!الان من متبرک شدم و گفتن بهمن! چیزی فراتر از مبلغ اون دوره!…
و درباره سوال سومتون استاد عزیزم:
من همیشه میگم خدایا سورپرایزم کن…
من هرجوری بچینم شاید در حق خودم اجحاف کنم چون تو زیباتر میچینی و من دوست دارم سورپرایز بشم و کی با سلیقه تر از تو؟ دوست دارم انگشت به دهن بمونم از آسونی وزیبایی رخ دادنش!
دوست دارم تا آخر امسال ازدواج بکنم و برم سرخونه زندگیم با فردی که باهاش عشق و مودت رو تو رابطه مون تجربه کنم. نمیدونم کیه، نمیدونم چجوری میخوای سورپرایزم کنی! من ویژگی هاشو نوشتم ولی مطمئنم تو فراتر از اونا رو در مسیرم قرار میدی… مطمئنم خیلی ساده و آسون و عالی و زیبا و راحت ازدواج میکنم، مطمئنم خیلی راحت و عالی و زیبا در مسیر کار مورد علاقه ام قرار میگیرم و شروعش میکنم….
من میخوام تو دست منو بگیری و از پله ۸ ام بندازی رو ۶۳ ام…
من عاشقتم خدایا. مرسی که آوردیم اینجا تا باهام صحبت کنی…. ❤
مرشی استاد عطار روشن دوستداشتنیم❤