یکی از غالبترین افکار و نگرشهای محدود کننده در ذهن بشر، کم بود است. کم بود پول، کم بود فرصتهای شغلی، کم بود همسر، کم بود مشتری، کمبود هر چیزی که برای خوشبختی به آن نیاز داریم.
برای تجربه زندگی بهتر یکی از مهمترین اقداماتی که باید انجام شود اصلاح نگرش کمبود و جایگزین کردن نگرش فراوانی و بینهایت بودن خداوند است.
ادامه این جلسه ویژه مشترکین است
برای مشاهده ادامه این جلسه (ویدیو، تمرین و دیدگاهها)، نیاز به تهیه اشتراک ویژه دارید.
📥 سقف بالا فقط برای دانلود فایل است؛ پخش آنلاین ویدیوها و فایلهای صوتی کاملاً نامحدود است.
🎥 فایل ویدیویی آموزشی هر جلسه (نه فقط متن مقاله؛ ویدیو نکاتی داره که در متن نیست)
📝 بخش تمرینهای عملی هر جلسه
🎧 فایل صوتی برای دانلود و مرور دوباره محتوا
💬 دیدگاههای سایرین زیر همون جلسه — خوندن تجربه و تمرین بقیه، کمک زیادی به مسیرت میکنه
توضیحات بیشتر در فایل صوتی 👇🏻
امتیاز 4.46 از 65 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!

نشان های دریافت شده
چهارشنبه بیست و هفتم مارچ بیست بیست و چهار:
سپاسگزار خداوندی هستم که از همه جهات بینهایت هست، بینهایت ثروت، بینهایت قدرت. خداوندی که طبق قانون بدون تغییرش؛ به هرکس به اندازه نگرش و انتظارش از زندگی نعمت میبخشد
سلام و درود به دوستان و همراهان عزیزم
زندگی با کمک خداوند – قدم یازدهم – به بینهایت بودن خداوند ایمان دارم.
دقیقا فردای روزی که این مطلب را خواندم داشتم با دوستی صحبت میکردم که چندین ماه هست که دنبال کار میگردد و بهم میگفت کار نیست و من هم بهش گفتم چند ماه قبل که همدیگر را دیدیم من بک جایی کار میکردم و اومدند دنبالم و من را بردند یک شرکت دیگر با حقوق بالاتر! و الان ما دنبال نیرو میگردیم و ادم خوب پیدا نمیکنیم! همونجا مچ خودم را گرفتم و سکوت کردم و دیگر بحث را ادامه ندادم و کلا موضوع را تغییر دادم. و یاد متن این جلسه افتادم که وقتی میخواهم در رابطه با فراوانی هم صحبت کنم از کمبود چیزی مثال میزنم
بله درسته در اطراف مون اگر دقت کنیم خیلی تغییرات رخ داده و همه جا رشد و پیشرفت داشته است
یکی از مهمترین مطالب این جلسه برای من این بود که
« نکته جالب توجه و پنهان از نظر انسانها اینه که دنیای مادی با برخورداری از ویژگی بینهایت بودن خداوند برای رشد و پیشرفت به مشارکت و حضور همه انسانها نیاز ندارد و فقط چند درصد از انسانها برای رشد و پیشرفت دادن دنیای مادی کفایت میکنند.»
من فکر میکردم که انسانها قطعه ای از پازل هستی هستند که اگر نباشند کار این دنیا لنگ میماند و یکجورایی جهان بمن وابسته هست که حرکت بکنم ولی وقتی مثال افرادی مثل ایلان ماسک را زدم دیدم که جهان فقط نیازمند تعدادی افراد هست که نگرش فراوانی دارند و در جهت رشد و پیشرفت دنیای مادی حرکت میکنند و خداوند هم همیشه یار و یاور اونها هست
الان متوجه شدم که سوالی که مدتها در ذهنم بود و جلسه قبل انرا در کامتتم نوشتم جوابش در همین جمله هست که چرا فردی که به خدا اعتقاد ندارد ولی درآمد ماهانه اش چند برابر درآمد سالیانه من هست. چون وقتی باهاش صحبت میکردم ریشه تمام صحبتهایش ارتباط مستقیمی به فراوانی فرصت ها داشت و خیلی هم آرامش داشت و اصلا نگران آینده نبود و غصه گذشته را نمیخورد.
جهان به انتظاری که از زندگی داریم پاسخ میدهد! اگر خواسته ای داریم ولی نگرش ما بر مینای کمبود باشد، هیچوقت به خواسته مون نمیرسیم.اگر بگویم که کار پیدا نمیشود و دنبال کار بگردم جهان هم بهم ثابت میکند که من درست فکر میکنم و با وجود تلاش زیاد کار پیدا نمیکنم و یا حتی اگر کار پیدا کنم خیلی زود انرا از دست میدهم.
اگر فکر کنم که پول سخت بدست می اید و پول زیر پای فیل هست، حتی اگر براحتی پول وارد زندگیم بشود انرا بی دلیل خرج میکنم و به وضعیت سابق برمیگردم. مثل افرادی که لاتاری برنده شده اند و پس از کمتر از دوسال در بهترین حالت به همان وضعیت سابق شان برمیگردند
توی کامنت عزیزی در این جلسه خواندم که نگرش کمبود از ترس و ناامیدی می اید، و در قرآن داریم که مومنان نه ترسی دارند و نه غمی نگرش کمبود یعنی احساس بدبختی و ناامیدی
داستان آیدا و خلق کردن دوچرخه بسیار برایم جالب بود و نکته داشت
دقیقا یادم هست که من سالها از این صندلی های راحتی ایکیا میخواستم که بتوانم راحت عقب و جلو بروم و لم بدهم و نیز یک قطعه اضافی داشت که میتوانستی پایت را روی آن بگذاری و استراحت کنی اولش که پولش را نداشتم و بعد هم که پولش را داشتم خونه مون جا برای صندلی اضافی نداشت،
وقتیکه خانه خریدم به خودم گفتم الان وقت رسیدن به آرزویم هست و میروم و صندلی را میخرم و چند باری رفتم ایکیا ولی یادم رفت انرا بخرم تا یک عزیزی از دوستان بهمون گفت که ما یک صندلی راحتی اضافی توی خونمون داریم بیایید اون را بردارید تا زمانیکه مبل هایی که سفارش داده اید بدست تون برسد.
و اینقدر گفت و ما یادمون میرفت که ازش بگیریم تا آخر خودش برایمون آورد و جالب اینجاست که این صندلی دقیقا همان صندلی بود که میخواستم بخرم و خداراشکر کردم که حتی برای تهیه اون صندلی از خانه ام خارج نشدم.
چون صندلی خیلی نرم و راحت بود همسرم هم گفت که من هم میخواهم و قرار شد برویم برای اون هم مشابهش را بخریم.
کمتر از یک هفته بعد دوباره همون دوستمون صندلی دیگری مشابه همان را برایمان آورد و گفت این دو تا صندلی برای ما جاگیر بود و کلا شما ازش استفاده کنید.دقیقا مشابه درخواستی که آیدا داشت توی زندگی من رخ داد. خداراشکر
مثالهایی از این دست بسیار در زندگیم پیش آمده، از اینکه ساعت دوازده شب توی ایام عید در شهر رشت ماشینم خاموش شد و یک حسی بهم گفت که به مکانیک ماشینم تکس بدهم و اون هم جواب داد و راهنمایی ام کرد و در همان حین یک فرد محلی که معلوم بود از عید دیدنی برمیگردند اونطرف بلوار ماشینش را نگه داشت و اومد و بهم گفت که مکانیک هست و میخواهد کمک کند و ماشین بالاخره روشن شد و انرا تا منزل بردیم
حتی اتفاقاتی که برای استاد در طی سفرشان رخ داد و در فایل خدا نزدیک هست بیان کردند اینها همه نشانه هایی از بینهایت بودن خداوند هست
حالا چرا میگویم بینهایت بودن خداوند؟
وقتی که میخواهی به خداوند ایمان داشته باشی باید به تمام ویژگی هایش هم ایمان داشته باشی.
وقتی میگوییم خداوند بینهایت هست یعنی چه؟
یعنی خداوند در تمام ابعاد بینهایت هست.
مثلا میخواهی کسب و کارت رونق بگیرد خداوند از بینهایت طریق میتواند مشتری برایت پیدا کند
میخواهی خانه بخری و پول نداری؟ انوقت خداوند از بینهایت طریق از جایی که فکرش را هم نمیکنی پول خانه را برایت جور میکند.
دقیقا همین اتفاق برای من رخ داد.در زمانیکه من روی عقل خودم حساب نکردم و کارها را سپردم دست خداوند و توی اون شرایطی که داشتم یاد یکی از فایلهای استاد می افتادم که میگفت اینهمه خانه و باغ توی این دنیا هست، پس میشود که یکی از آنها برای من باشد و من هم همین را تکرار میکردم و میگفتم که نمیدونم چجوری خدا خودش برایم جور میکند ولی اینهمه خانه توی این شهر هست که دارد خرید و فروش میشود پس قطعا هم برای من خانه هست.
بینهایت بودن خداوند یعنی اینکه بدانیم اون تنها فرمانروای مطلق هست و خودش کارها را برایمان درست میکند اگر توکل بهش بکنیم.
مثل زمانیکه من برای خرید خانه روی کسی حساب نکردم و فقط از خودش خواستم.
ایمان به بینهایت بودن خداوند یعنی تسلیم بودن و رها بودن و میگفتم خدایا من نمیدانم و بلد نیستم خودت راه را نشانم یده و بعد به پلن خداوند ایمان داشتن و قدمها را یکی یکی برداشتن.
وقتی به بینهایت بودن خداوند ایمان داشتم اونوقت معجزه رخ میدهد که خانه ای میخرم بسیار زیبا بدون اینکه فروشنده هیچ پیشنهاد قیمتی از جانب خریدار دیگری داشته باشد و مجبور بشود که افر من را قبول کند
وقتی به بینهایت بودن خداوند ایمان داشته باشیم یا میشود سه چرخه ای که آیدا از آن لذت میبرد و یا میشود خانه ای که من از آن لذت میبرم
یعنی خداوند به بزرگی و کوچکی خواسته های ما کاری ندارد به گناهکار بودن و یا پاک و معصوم بودن انسانها و یا بزرگسال و یا خردسال بودن شان کاری ندارد
اصلا برای خدا مهم نیست که من اکسیژن میخواهم و یا یک خانه و یا یک کشتی اون نعمتش هست و من نباید درب را روی نعمتهای خداوند ببندم
هروقت توی زندگیم به بینهایت بودن خداوند ایمان نداشتم و روی عقل خودم حساب کردم و یا روی کمک دیگری حساب کردم (شرک) نه تنها معجزه ای رخ نداد بلکه همان را که داشتم هم از دست دادم چون شرک ورزیدم
مثلا یادم هست که چند سال قبل رییسم بهم گفت که اگر بهتر کار کنی سه ماه بعد حقوقت را افزایش میدهم و من توی ذهنم قدرت را به رییسم دادم و خیلی کار میکردم و همیشه توی ذهنم میگفتم که اگر رییسم ازم راضی باشد درامدم افرایش میابد.
حدس میزنید چه اتفاقی رخ داد!؟!
دقیقا بعد از سه ماه اون فرد از شرکت اخراج شد و بدنم جوشها و تاول های بسیار بزرگی میزد که همیشه هم میخارید و بدتر میشد.
تا اینکه متوجه شدم که من شرک میورزیدم و با اینکه خانم خیلی اصرار کرد که دکتر برویم ولی من زیر بار نرفتم چون میدانستم که این تاولها اثر شرک هست. با خودم چندین روز صحبت کردم و قدرت را به خداوند دادم و در عرض کمتر از چند روز تاولها از بین رفتند.
من برای استمرار در حال خوبم معجزات که خداوند برایم رخ داده است را بارها برای خودم مرور میکنم.
مثلا در همان دورانی که دنبال خانه میگشتم و پیدا نمیکردم فقط به اون تکه از کمربندی که بعد از لاغر شدن بریده بودم نگاه میکردم و میگفتم مهرداد تو غیرقابل باورترین آرزویت که لاغری بود را برآورده کرده ای پس رسیدن به بقیه خواسته هایت برایت کاری ندارد! و اینجوری صدای نجواهای ذهنی را خاموش میکردم.
راجع به بینهایت بودن خداوند میخواهم خاطره امروزم را برایتان تعریف کنم.
آماده اید؟
من آگاهانه و به قصد تغییر و رشد و رو برو شدن با چالش شرکتم را تغییر دادم و در شرکت قبلی یک پروژه داشتم و هر موقع که تمایل داشتم کم کم انرا انجام میدادم و کسی هم کاری به کارم نداشت ولی در شرکت جدید در همان هفته اول چهار تا پروژه بهم دادند که یکی از یکی پر چالش تر که افرادی روی آن پروژه ها کار میکردند که از شرکت رفته بودند و هیچ کسی نمیدانست که توی پروژه چه خبر هست و من باید در مدت کوتاهی کارها را سر و سامان میدادم و به موقع پروژه ها را تحویل میدادم.
در یکی از آنها با مدیر مدیر مدیرم بایستی ارتباط میداشتم که توی ذهنم اون فرد را خیلی بزرگ کرده بودم و حتی بار اول که دیدمش خیلی با استرس باهاش صحبت کردم، یعنی توی ذهنم قدرت را به اون شخص داده بودم نه خداوند!
توی همان پروژه من پیشنهادات خلاقانه ای دادم که کار با قیمت پایینتر و با سرعت بیشتری جلو برود ولی کارفرما باید پیش فرضهایی را طبق روال تمام پروژه ها برایمان فراهم میکرد ولی حاضر نبود که اون ها را آماده کند و با اون وجود من باز هم با هماهنگی با مدیرم و طبق تجربیاتم پیش فرضهایی را در نظر گرفتم و کار را جلو بردم و تمام موارد را هم به تایید کارفرما رساندم و یک فردی از همون تیم کارفرما، یک نامه زد که من کارم را بخوبی انجام نمیدهم و نامه به دست مدیر مدیر مدیرم رسید و اون هم من را محترمانه طی نامه ای در انتهای ساعت اداری دیروز بازخواست کرد!
من کمتر از دو ماه هست که به این شرکت اومده ام و هنوز دارم روال کار را یاد میگیرم و این نامه اذیتم کرد ولی با آرامش و خیلی حرفه ای و محترمانه شرایط و کارهایی که کرده بودم را بیان کردم و همون عصر تا دیروقت شرکت ماندم و جواب نامه را دادم
و دیشب هم متن این جلسه را خواندم
و امروز صبح خیلی ذهنم درگیر بود و موقع دوش گرفتن و لباس پوشیدن مدام نجواهای ذهنی اذیتم میکرد که تو فلان جا خوب کار نکرده ای و ازت ناراضی هستند و اخراجت میکنند و ….
و من یاد بینهایت بودن خداوند افتادم و با خودم میگفتم که همونجوری که کارها را به خداوند سپردم و خداوند برایم کارها را انجام داد که من لاغر شدم و خانه و ماشین خریدم و کار جدیدی پیدا کردم الان هم همون خدا جوری برنامه ها را میچیند که اوضاع به نفع من تمام میشود و دلها را برایم نرم میکند و مهم من هستم که از این چالش درس یاد بگیرم برای رشد شخصیتم و برای اهداف آینده ام و هر اتفاقی برایم رخ بدهد قطعا من را به اهدافم نزدیکتر میکند و مدام خاطره خرید خانه و ماشین و لاغر شدن را برای خودم مرور میکردم و میگفتم که خداوند از طریق دستانش کارهایم را هموار میکند
وقتیکه شرکت رسیدم دیدم که مدیر مدیر مدیرم پاسخ من را داده است که بهتر است اینجوری رفتار کنیم و… و اولش ناراحت شدم ولی گفتم خودم ایجادش کرده ام و خودم حلش میکنم ، خداوند حواسش بمن هست،
همون موقع دیدم که مدیرم دارد رد میشود و و خداوند بهم گفت که از ایشان راهنمایی بخواهم و بهش گفتم که من با قوانین و ارتباطات این شرکت آشنا نیستم نمیدانم چجوری جواب این تامه را بدهم میتوانی کمکم بکنی؟
بهم گفت اره حتما، و بهتر بود که حتی نامه قبلی را قبل از ارسال بهم نشان میدادی تا راهنمایی ات کنم و بهم گفت چجوری و با چه ادبیاتی نامه را بنویسم و بهم گفت وقتی نامه را نوشتی برایم بفرست تا بررسی کنم و بعد جواب مدیر بالادستی بفرست و من همین کار را انجام دادم و نامه ام را اصلاح کرد و همان را ارسال کردم.
و عصر اتفاقی که افتاد یکی از افراد کارفرما بهم تماس گرفت و مساله بین من و اونها تقریبا حل شد و قرار هست که فردا بروم اونجا تا حضوری صحبت کنم و طبق روال قبلی کارهای پروژه را جلو ببرم.
وقتیکه به بینهایت بودن خداوند ایمان بیشتری پیدا کردم و کارها را به خودش سپردم، خداوند از جایی که فکرش را هم نمبکردم معجزاتی را برایم رقم زد.
رمز این کارم کنترل نجواهای ذهنی با دلایل منطقی بود که قبلا در زندگیم رخ داده و خداوند کمکم کرده که لاغر بشوم و خانه بخرم و ماشین بخرم و کار جدید پیدا کنم پس باز هم میتواند کمکم کند
تمرین شماره سه را امروز با دیدن ماشین مورد علاقه ام انجام دادم و به خودم میگفتم ببین چقدر بهش نزدیک شدی؟ برای خدا کاری نداره که تو را دو متر جابجا کند و بنشاند روی صندلی اون ماشین!
ولی هنوز نمیدانم منظور از ساده کردن راه رسیدن به خواسته یعنی چی؟
آیا باید بگویم که مثلا ماشین را یکی بهم هدیه میدهد و یا در قرعه کشی برنده میشوم؟!؟
به عقل الان من همین دو تا راه بیشتر نمیرسد که چجوری ماشین مورد علاقه ام وقتیکه پولش را ندارم میخواهد وارد زندگی بشود.به امید خداوند پاسخ سوالم را در جلسات آینده میگیرم
منتظر خبرهای عالی من باشید
شاد و رو به رشد باشید