۳۳ ساله بودم و اضافه وزن زیادی داشتم که فهمیدم مسیر لاغری من از همون اول اشتباه بوده. سالها هر رژیم و روشی که فکرش رو بکنید امتحان کرده بودم، ولی هر بار نهتنها لاغر نشده بودم، بلکه از قبل هم چاقتر شده بودم. امروز میخوام بگم مشکل کجا بود و کلیدی که بدون اون هیچکس نمیتونه لاغر بشه و لاغر بمونه چیه.
این نوشته، جلسه اول از دوره رایگان ۱۲ جلسهای لاغری با ذهن است. اگه تازه به این مسیر اومدی، خوش اومدی. پیشنهاد میکنم اول ویدیوی این جلسه رو با دقت ببینی و بعد این متن رو بخونی.
همهی جلسهها رو روی گوشیت داشته باش. با اپلیکیشن لاغری با ذهن میتونی ویدیو و صوت جلسهها رو دانلود کنی و بدون اینترنت هم ببینی و گوش بدی.
در این جلسه میآموزیم:
🙋♂️ من و اضافه وزن
برای دوستانی که تازه با من آشنا شدن، اول یه کم از خودم بگم. من حدود ۳۵ سال اضافه وزن داشتم. اولین بار وقتی حدود ۸۵ کیلو بودم رژیم گرفتم. با هر رژیم ۵ یا ۱۰ کیلو کم میکردم، ولی وقتی رژیم رو کنار میذاشتم، بیشتر از اون چیزی که کم کرده بودم برمیگشت. بنابراین هر رژیم من رو یه پله چاقتر میکرد تا رسیدم به ۱۳۵ کیلو.
در اون سالها به خاطر اضافه وزن، بیماریهای مختلفی هم سراغم اومده بود؛ مثل دیابت، فشار خون، کبد چرب، زانو درد، کمر درد، تنگی نفس و خروپف شبانه. هر راهی که میرفتم به بنبست میرسید. بعضیها رو میدیدم که لاغر میشن، ولی برای من انگار هیچ راهی وجود نداشت. نتیجهی هر تلاشم یه وزن بالاتر، یه ناامیدی بیشتر و یه حال بدتر بود.
جرقهای که همه چیز رو عوض کرد
از یکی دو سال قبل، با استفاده از قدرت ذهن نتیجههای بزرگی در بخشهای دیگهی زندگیم گرفته بودم؛ از نظر مالی، روابط و کارم. ولی هیچوقت فکر نمیکردم بشه از همین قدرت ذهن برای لاغری هم استفاده کرد. چون اون موقع هیچکس چنین حرفی نمیزد. همه یا میگفتن رژیم بگیر و کالری بشمار، یا میگفتن ورزش کن، یا جراحی و پیکرتراشی رو پیشنهاد میدادن.
یه روز که دیگه واقعاً خسته شده بودم، نشستم و از خدا کمک خواستم. گفتم من هر کاری بلد بودم کردم و نشد. مگه میشه یه قفلی باشه و کلید نداشته باشه؟ همون روزها این فکر به ذهنم رسید که «تو که در بخشهای دیگهی زندگیت از قدرت ذهن نتیجه گرفتی، چرا برای لاغری ازش استفاده نمیکنی؟ مگه بدن تو از این قانون جداست؟»
از همون روز شروع کردم به تحقیق و فکر کردن و هر چیزی که پیدا میکردم روی خودم امتحان کردم. نتیجه این شد که بدون رژیم، بدون گرسنگی کشیدن، بدون باشگاه و بدون هیچ قرص و دمنوشی، در عرض ۷ ماه به وزن ۸۰ کیلو رسیدم. از اون موقع تا امروز هم بدون رژیم و کالریشماری و بدون استرس چاق شدن، روی همین وزن موندم.
وقتی اطرافیانم تغییرم رو دیدن، اولین سؤالشون این بود که «معدهات رو عمل کردی؟». وقتی براشون توضیح دادم چه کار کردم، دیدم چقدر آدمها مثل گذشتهی خودم دارن در این مسیر زجر میکشن. برای همین سایت تناسب فکری رو راه انداختم تا این آموزشها رو با بقیه هم در میون بذارم. خدا رو شکر در این سالها هزاران نفر وارد این مسیر لاغری شدن و نتیجههاشون رو در بخش نظرات سایت نوشتن.

🧠 بدن فرمانبر ذهنه
برای اینکه کلید لاغری رو بفهمی، اول باید یه اصل ساده رو بدونی. ما انسانها دو بخش داریم: یه بخش جسمی که همین بدن ماست، و یه بخش ذهنی و روحی. سؤال اینه که کدوم یکی اصله و کدوم یکی فرعه؟
جواب ساده است. وقتی ذهن و روح یه آدم از بدنش جدا میشه، اون بدن با همهی عضلهها و استخونها و قلب و مغزش، حتی نمیتونه یه پلک بزنه. یعنی همهی قدرت دست ذهن و روحه و بدن فقط ابزاریه که در اختیار ذهن قرار داره.
همین الان تصمیم بگیر دستت رو بالا بیاری. اول در ذهنت این تصمیم گرفته شد و بعد دستت بالا اومد. اگه ذهنت این دستور رو نمیداد، دستت هیچوقت خودش تکون نمیخورد.
خیلی سادهترش اینه که بدن ما هیچ کاری رو خودسرانه انجام نمیده. هر کاری که بدن انجام میده، اول در ذهن تصمیمش گرفته شده. حالا ببینیم این موضوع چه ربطی به چاقی و لاغری داره.
❓ چرا تلاش برای لاغری نتیجه نمیده؟
بیشتر آدمها فکر میکنن چاقی یه مشکل بدنیه و برای همین میرن سراغ بدنشون. میگن شکمم اومده جلو و پهلوهام زده بیرون، پس باید غذای این بدن رو کم کنم، به زور ورزشش بدم، چربیهاش رو با جراحی بردارم یا معدهاش رو کوچیک کنم.
یعنی تقریباً همهی روشهای لاغری فقط با بدن کار دارن و هیچکدوم سراغ ذهن نمیرن. نتیجهاش هم اینه که بیشتر کسانی که با رژیم و ورزش لاغر میشن، بعد از مدتی به وزن قبلی یا حتی بیشتر از اون برمیگردن. حتی خیلی از کسانی که جراحی معده یا پیکرتراشی انجام میدن، بعد از چند سال دوباره وزنشون بالا میره.
دلیلش اینه که همهی این روشها سراغ نتیجهی چاقی رفتن، نه سراغ علت اون. بنابراین تا وقتی علت سر جاش باشه، نتیجه هم دوباره برمیگرده.
مثال کامپیوتر و چاپگر
برای اینکه این موضوع رو راحتتر بفهمی، ذهنت رو مثل یه کامپیوتر در نظر بگیر و بدنت رو مثل یه چاپگر. فرض کن در کامپیوتر نوشته شده «من چاقم» و تو دکمهی پرینت رو زدی. برگهای که از چاپگر بیرون میاد هم همین جمله رو داره.
حالا تو از این جمله خوشت نمیاد. برای همین با لاک غلطگیر روی «من چاقم» رو میپوشونی و با خودکار مینویسی «من لاغرم». رژیم گرفتن، ورزش اجباری و جراحی دقیقاً همین کار رو میکنن. یعنی با زور و گرسنگی و سختی، روی برگهی چاپشده دست میبرن.
ولی فایل اصلی در کامپیوتر هنوز همون «من چاقم» است. بنابراین به محض اینکه رژیم رو کنار بذاری، دوباره همون جمله چاپ میشه و این بار حتی پررنگتر. یعنی از وزن قبلیت هم چاقتر میشی. من سالها همین اشتباه رو میکردم. هر بار میرفتم سراغ بدنم و میگفتم باید کمتر بخورم، باید بدوم، باید دمنوش بخورم. غافل از اینکه تا وقتی فایل اصلی در ذهنم عوض نشه، بدنم هم عوض نمیشه.

⚠️ چرا بعد از رژیم از قبل هم چاقتر میشیم؟
مهمترین وظیفهی ذهن ناخودآگاه ما اینه که ما رو زنده نگه داره. ذهن کاری نداره که تو دوست داری در یه مهمونی لباس قشنگ بپوشی یا اندام متناسب داشته باشی. ذهن فقط یه چیز رو میفهمه: این آدم باید زنده بمونه. برای ذهن، چربیهای بدن یعنی ذخیرهی انرژی برای روزهایی که غذا پیدا نمیشه.
حالا وقتی رژیم میگیری و غذات رو کم میکنی، ذهن نمیدونه که تو برای لاغر شدن رژیم گرفتی. ذهن فکر میکنه قحطی شده و غذا پیدا نمیشه. برای همین بدن رو در حالت صرفهجویی قرار میده تا انرژی کمتری مصرف بشه؛ درست مثل وقتی که برق رفته و گوشیت ده درصد شارژ داره و تو نور صفحه رو کم میکنی تا گوشی دیرتر خاموش بشه.
به همین دلیل وقتی رژیم میگیری، بیحال و خسته و کمحوصله میشی و زود عصبانی میشی. ذهن در تمام مدت رژیم منتظره که این قحطی تموم بشه. وقتی بالاخره خسته میشی و رژیم رو کنار میذاری، ذهن سریع شروع میکنه به ذخیره کردن و این بار بیشتر از قبل ذخیره میکنه، تا اگه دوباره قحطی شد غافلگیر نشه.
این دقیقاً بلاییه که سر من اومد. من از ۸۵ کیلو رژیم گرفتن رو شروع کردم و با رژیمهای پشت سر هم به ۱۳۵ کیلو رسیدم. شاید اگه همون موقع رژیم نمیگرفتم و با بدنم نمیجنگیدم، هیچوقت به ۱۳۵ کیلو نمیرسیدم.
خیلی سادهترش اینه که وقتی رژیم میگیری، داری با ذهنت میجنگی. در این جنگ هم همیشه ذهن برنده است. چون ارادهی ما محدوده و بعد از یکی دو ماه یا چند ماه خسته میشه، ولی ذهن ناخودآگاه ۲۴ ساعته بیداره و هیچوقت خسته نمیشه.
🔑 کلید اصلی مسیر لاغری
حالا کلید کجاست؟ کلید اینه که دست از سر بدنت برداری و بری سراغ ذهنت. یعنی بهجای اینکه روی برگهی چاپشده لاک غلطگیر بزنی، فایل اصلی رو در کامپیوتر ذهنت درست کنی. یعنی جملهی «من چاقم» رو از ذهنت پاک کنی و جاش بنویسی «من لاغر و خوشاندامم».
وقتی فایل اصلی عوض بشه، دیگه به لاک غلطگیر نیازی نیست. یعنی لازم نیست گرسنگی بکشی و به خودت سختی بدی. اشتهات کمکم با نیاز بدنت هماهنگ میشه، ریزهخواریها و پرخوریهات کمتر میشه و وزنت آرومآروم پایین میاد. چون این بار برنامهی ذهنت عوض شده، وزنت هم دوباره برنمیگرده.
باورهای چاقکننده از کجا اومدن؟
حالا سؤال اینه که چرا در ذهن ما نوشته شده «من چاقم»؟ جوابش باورهای ماست. ما از بچگی تا امروز، از خانواده و اطرافیان و جامعه و حتی پزشکها جملههایی شنیدیم و پذیرفتیم که حالا در ذهن ناخودآگاه ما جا خوش کردن. مثل اینها:
- «آب هم میخورم چاق میشم.»
- «ژنتیکم چاقه و استخونبندیم درشته.»
- «بعد از زایمان چاق شدم و دیگه لاغر نمیشم.»
- «سنم رفته بالا، دیگه نمیتونم لاغر بشم.»
- «لاغری سخته و برای لاغر شدن باید گرسنگی کشید.»
جملهای که خود من سالها به همه میگفتم این بود: «چاقی من ارثیه و هر کاری کنم لاغر بشو نیستم.» این جمله رو از خانوادهام زیاد شنیده بودم و هر بار که نتیجه نمیگرفتم، با همین جمله خودم رو توجیه میکردم.
وقتی مسیر لاغری با ذهن رو شروع کردم، اولین کارم این بود که بشینم و دلیلهای چاقیم رو بنویسم. وقتی با خودم صادق شدم، فهمیدم خیلی از این دلیلها فقط برچسبهایی بودن که سالها به خودم زده بودم و هیچوقت درستیشون رو بررسی نکرده بودم.
وقتی همهی حواسمون به چاقیه
دلیل دوم اینه که حواس ما از صبح تا شب روی چاقیه. جلوی آینه از هیکلمون بدمون میاد، روی ترازو اعصابمون خرد میشه، موقع لباس پوشیدن غصه میخوریم، در مهمونی حسرت اندام بقیه رو میخوریم و سر سفره با عذاب وجدان غذا میخوریم. همهی اینها یعنی توجه کردن به چاقی.
من در زندگیم بارها تجربه کردم که به هر چیزی بیشتر توجه کنی، همون چیز در زندگیت بزرگتر میشه. بنابراین وقتی دائم به چاقی فکر میکنیم و ازش میترسیم، داریم همون برنامهی «من چاقم» رو در ذهنمون پررنگتر میکنیم.
برای همینه که بعضیها هر چی دلشون میخواد میخورن و چاق نمیشن. چون اصلاً به چاقی فکر نمیکنن و استرس چاق شدن ندارن. ولی کسی که هر لقمه رو با ترس و عذاب وجدان میخوره و باور داره با یه دونه خرما هم چاق میشه، داره با هر لقمه همون باور رو در ذهنش تکرار میکنه.

📉 فرق این مسیر با رژیمهای قبلی من
قبلاً هر بار رژیم میگرفتم، اولش هیجان داشتم، بعد خسته میشدم و آخرش برمیگشتم سر خونهی اول. ولی در لاغری با ذهن خبری از کالریشماری و لیست غذاهای ممنوعه نبود.
یکی از قشنگترین تجربههام در این مسیر این بود که برای اولین بار هیچکس برام رژیم ننوشته بود. هیچ لیستی از بایدها و نبایدها نداشتم. خودم مسئولیت بدنم رو قبول کرده بودم و خودم تصمیم میگرفتم که چطور رفتار کنم.
۳۵ سال اضافه وزن داشتم، بدون اینکه کسی بهم یاد داده باشه چطور چاق بشم. کمکم و بیصدا چاق شده بودم. این بار هم کسی بهم نگفت چطور لاغر بشم. فقط خودم خواستم و ذهنم رو با لاغری آشنا کردم. یعنی همونطور که ذهنم چاقی رو یاد گرفته بود، لاغری رو هم یاد گرفت.
🤝 ما چاقها خیلی به هم شبیهیم
در این سالها نوشتههای هزاران نفر از اعضای سایت رو خوندم. چیزی که بیشتر از همه برام جالب بود این بود که ما آدمهای چاق، خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنیم به هم شبیهیم. باورهای ما، جملههایی که در بچگی شنیدیم و ترسهامون از غذا خیلی شبیه همه.
من ۳۵ سال همون مسیر ذهنی رو رفته بودم که خیلی از شما الان در اون هستید. بنابراین مطمئنم که شما هم میتونید همون کاری رو بکنید که من کردم. فقط یه چیز لازمه: ادامه دادن. همونطور که سالها با ثبات چاق موندیم، حالا باید همون ثبات رو برای مسیر لاغری بذاریم.

🟣 گام اول: آگاهی
حالا که تصمیم گرفتی شروع کنی، وقتشه وارد مسیر بشی. ویدیوی این جلسه رو با دقت ببین و موقع دیدنش یه دفتر و قلم کنارت باشه تا جملههای مهمش رو یادداشت کنی. فایل صوتی جلسه رو هم چند بار در طول روز گوش بده.
بعد از اون، با خودت فکر کن که چه باورهایی باعث چاقیت شده و چه جملههایی رو از بچگی با خودت آوردی. شناختن همین باورها اولین قدم ورود به مسیر لاغری واقعیه.
عجله نکن و هر روز فقط یک جلسه رو کار کن. تمرین این جلسه رو بنویس، نوشتههای بقیهی اعضای سایت رو هم بخون و فردا برو سراغ جلسهی بعد. من هم منتظر خوندن نوشتههات در بخش نظرات هستم.
پیشنهاد میکنم به این صفحه مراجعه کنید و براساس توضیحات ارائه شده دیدگاه خود را ثبت کنید.
اطمینان دارم محتوای این صفحه با مشارکت شما بسیار تاثیرگذارتر خواهد شد.
✍️ تمرین آموزشی 📖
📝 تمرین اختصاصی این جلسه: اولین گام در مسیر لاغری
حالا وقتشه با دقت بیشتری به گذشتهات نگاه کنی؛ نه برای سرزنش کردن خودت، بلکه برای شناختن خودت. جواب این سؤالها رو کامل و با جزئیات در بخش نظرات بنویس:
- 🧠 چطور چاق شدی؟ از کی شروع شد و چه فکرها یا عادتهایی باعثش شد؟
- 🍽️ چند بار رژیم گرفتی؟ بعد از کنار گذاشتن رژیمها، وزنت چه تغییری کرد؟
- 🔍 چه باورهایی دربارهی غذا، بدن و لاغری داری؟ کدوم جملهها رو از بچگی شنیدی و هنوز تکرارشون میکنی؟
- 📓 یه دفتر مخصوص مسیر لاغری داشته باش و همین امروز اولین صفحهاش رو پر کن.
- 🎧 ویدیو و فایل صوتی این جلسه رو چند بار ببین و گوش بده. هر بار نکتهی تازهای پیدا میکنی.
یادت باشه: آگاهی، اولین قدم مسیر لاغریه. هر چی بهتر بدونی کجا هستی و چرا اینجایی، راحتتر میتونی تصمیم بگیری به کجا بری.
در جلسهی بعد (قسمت دوم: مهمترین دلایل چاقی چیست؟) بیشتر دربارهی دلیلهای اصلی چاقی صحبت میکنیم.
منتظر کامنتهای شما هستیم! 💬👇
همراه همشگی شما: رضا عطارروشن
۱. چرا بعد از کنار گذاشتن رژیم، وزنم بیشتر از قبل میشه؟
چون ذهن ناخودآگاه، رژیم رو قحطی میبینه و بدن رو در حالت صرفهجویی قرار میده. وقتی رژیم تموم میشه، ذهن برای اینکه دوباره غافلگیر نشه، بیشتر از قبل ذخیره میکنه. بنابراین هر رژیم، وزن رو یه پله بالاتر میبره.
۲. شروع مسیر لاغری با ذهن از کجاست؟
از شناختن باورهای چاقکننده. اول باید بفهمی چه جملهها و باورهایی در ذهنت هست که تو رو چاق نگه داشته. بعد قدمبهقدم این باورها رو با باورهای افراد متناسب جایگزین میکنی.
۳. در این مسیر باید رژیم بگیرم یا ورزش کنم؟
نه. در لاغری با ذهن رژیم غذایی، کالریشماری و ورزش اجباری نداریم. تمرکز ما روی تغییر ذهنه. وقتی ذهن تغییر کنه، رفتار غذایی هم بدون زور تغییر میکنه.
۴. هر چند وقت یک بار جلسهی بعدی رو شروع کنم؟
پیشنهاد من اینه که هر روز فقط یک جلسه رو کار کنی. ویدیو رو با دفتر و قلم ببین، تمرین رو بنویس، نوشتههای بقیه رو بخون و فردا برو سراغ جلسهی بعد.
امتیاز 3.82 از 705 رای
با دیگران به اشتراک بگذارید تا امتیاز بگیرید!











به نام الله مهربان
سلام به استاد عزیز
شروع چاقی من از بعد از ازدواج بود ک بسیار چاق شده بودم و من فکر میکردم ک برای ازدواج هست و پرخوری هایی ک داشتیم با همسرم
ولی وقتی رفتم آزمایش دیدم ک کم کاری تیرویید دارم این صحبت به 19سال پیش میرسه و بعد دکتر بهم دارو دادن و من مجدد وزن کم کردم ولی ن وزن زمان مجردی ولی با رفتن به سرکار و فعالیت داشتن من مجدد به یک تناسب اندام رسیدم با خوردن داروی تیرویید و فعالیت من سالها وزنم خوب بود حالا غیر از اینک پاهای من نسبت به بقیه اعضای بدنم تپل تر بود ولی اندامم خوب بود تا بعد از به دنیا اومدن فرزند دومم ک مجدد توی پاهای من یک چاقی و اضافه وزن ایجاد شد من دوسال پیش باشگاه رفتم و با انجام تمرینات بسیار عالی وزن کم کردم و به اندام رویایی رسیدم ولی بعد از مهاجرتم و اینک به دلیل مشکلات مدرسه پسرم ک سال اول بود باید همراه ایشون میرفتم مدرسه هی چاق شدم چون باشگاه هم نمیرفتم کلا از شکم هم چاق شدم البته من پارسال تصمیم گرفتم ک داروی تروییدم رو هم قطع کنم و با انرژی چاکراه گلو درمان کنم چون بعد از خوردن داروی تروییدم تپش قلب میگیرم و زمانی ک به دکترم میگفتم ایشون میگفتن تپش قلبت ربطی به قرصهات ندارن ولی من فقط زمانی تپش قلب دارم ک دارو میخوردم اینم عجیبه
اما امسال هنوز آزمایش نرفتم ولی قلبم گفت ک مجدد خوردن دارو رو شروع کن و بذار به مرور اتفاق بیفته
کلا الان میشه گفت بازوها شکم و… چاق هستن من داروی تروییدم رو شروع کردم و سعی کردم به تپش قلبم توجه نکنم
من قبلا در مجردی اصلا با خوردن چاق نمیشدم و این خیلی برام معضل بود چون دوست داشتم ک چاق بشم و همکنون این چاقی رو دوست ندارم میدونم باید توجهم رو از اون بردارم اما خب خیلی دوست داشتم قانون سلامتی استاد رو بخرم ولی چون بچههای من ممکنه نتونن رژیم غذاییش رو رعایت کنند دنبال یک روش دیگر برای لاغر شدن بودن ک به سمت شما هدایت شدم الخیرو فی ما وقع .
سلام استاد عزیز
لیست عوامل چاقی من …
۱_ وقتی که مجردبودم فور میکردم اندام من همینه و تغییری نمیکنه و اصلا نمیفهمیدم باید چیکار کنم تا لاغر بشم الیته خیلی چاق نبودم ولی از دوستان تو پر تر بودم و معمولا جلوی آینه وایمیستادم و لباس هایی که میخریدم الویت اولم این بود که چاق نشونم نده
ب خاطر همین همیشه لباس های خیلی تنگ میپوشیدم که پف نکنه و این باعث میشد اذیت بشم
۲_ بعد از اینکه ازدواج کردم بیشتر چاق شدم و هندز تصمیم بر لاغری نگرفته بودم
۳_ بعد از زایمان و دوران بارداری که به شدت عاشق خوردن شده بودم و طعم غذا ها واسم چند برابر شده بور و حس فوق العاده ای رو در خوردن تجربه میکردم
بعد از به دنیا اومدن پسرم و دوران شیردهی حسابی چاق شده بودم و این موضوع دیگ خیلی داشت اذیتم میکرد
۴_ مثلا خواهرم بهم میگفت دیگ از در تو نمیای ( در این حد نبود ولی خیلی چاق،شده بودم) این حرف ها ناراحتم میکردم
۵_ یا مثلا مادرشوهرم بهم میگفت تو وقتی عروس ما شدی خیلی لاغر بودی اما الان…
۶_ وقتی میرفتم لباس بخرم خجالت میکشیدم سایز خودمو بگم و اینجوری،شد که یه مدت تصمیم گرفتم فقط لباس بدوزم
۷_ شلوار هایی که پرو میکردم از ران پام بالا نپیرفت و خیلی اذیتم میکرد
۸_ صورتم چاق شده بود و چشمام ریز
۹_ وقتی لباس میپوشیدم چربی از همه طرف بیرون میزد
تا اینکه تصمیم گرفتم با سایت شما لاغر بشم و شروع کردم و به نتیجه ی دلخواهم تناسب اندام رسیدم
جوری که وقتی رفته بودم مانتو بخرم دلم نمیومد از جلوی آینه ی اتاق پرو کنار برم همش به اندام و شکم تخت و همه ی قسمت های بدنم نگاه میکردم و پز میدادم خیلییییی حس خوبی بود
اما چرا بعد از ازدواج اینقدر چاق شدم؟؟؟؟
۱ شوهر من آدم پر خوری هست و حس میکنم از من نخورم اون همه چیز رو تموم میکن و هیچی واسه ما نمیذاره بمونه
۲_ اصلا شوهر من سیرمونی نداره مثلا وقتی تازه ناهار خورده میگه با چای کیک بیار ده دقیقه بعدش میره میوه میخوره
و اصلا هم چاق نیست چون خیلیییی عرق میکنه
انگار مسابقه ست اون الان همه چیز رو تموم میکنه پس منم باید بخورم
البته اینم بگم بدن همسرم همیشه یه ضعف بدنی داره بی حالی داره زود صعف میکنه احساس میکنم بدنش کم میاره
۳_ من میخورم که غذای اضافه سر سفره نمونه
مثلا دیشب کوکو سبزی درست کرده بودم و همسر و پسزم چون خیلی دوست ندارن نخوردن
منم کاملا سیر بودم و ب خاطر اونا شام درست کردم
بعد اینکه اونا نخوردن خیلی دلم میسوخت غذایی که واسش اینقدر زحمت کشیدم حروم بشه و میخواستم به اونا همسر و پسرم ثابت کنم خیلییی خوشمزه ست پس بیشتر خوردم و بعدش حالم از خورم بهم خورد
۴_ من وقتی میرم خونه ی مامانم زیاد میخورم چون اولا اگر کم بخورم اونا ناراحت میشن دوما میگم همیشه که اینجا نیستم دستپخت،مامانم رو بخورم پس باید الان از فرصت استفاده کنم و این خیلی بده
۵_ من میخورم چون فکر میکنم اگر نخورم ویتامین های بدنم کم میشه و ضعیف میشم
مثلا وقتی گرسنه نیستم آجیل میخورم و میوه میخورم .چون میگم اگر نخورم بدنم آسیب میبینه
۶ _ من میخورم چون میگم اگر من نخورم و لذت نبرم یعنی خودمو دوست ندارن من باید گاهی شیر کاکائو و کیک که عاشقشم بخورم باید بستنی بخورم
باید شکلات بخورم
خب دلم میخواد گناه دارم منم باید گاهی به خودم حال بدم نمیشه که همش نخورم
ممنون از استاد عزیز و دوستانی که این نظر رو خوندن
سلام و درود
لطفا در نوشتن دیدگاه دقت کنید
به اشتباه دیدگاه خود را در پاسخ به دوست دیگری ثبت کرده اید
با تشکر
نشان های دریافت شده
به نام خداي هدايتگرم
سلامي گرم به استاد عطار روشن
نكته بسيار مهم اين فايل براي من اين بودش كه :
در تمام زمان هايي كه رژيم ميگرفتم براي لاغري ، نتيجه اي كه ميگرفتم برابر نبود با تلاشي كه من ميكردم براي لاغري
ميبينم دوستان لاغرم تلاش فيزيكي زيادي نمي كنن براي متناسب موندنشون ولي نتايج بزرگي ميگيرن هميشه
نتايجي كه روياي منه
افراد متناسبي كه من ميشناسم همگي تلاش ذهني دارن براي متناسب موندنشون
اتفاقا چند روز پيش اون دوستم كه رول مودل من بود در لاغري،
خونه ما مهمون بودم و دو سه روزي با هم بوديم
دوباره نسبت به خوردنش حساس شدم و ديدم اصلا به خوردن فكر نمي كنه
در عوض
به تيپش خيلي اهميت ميده
كلا همه اش تو فكر اينه چي بپوشه
چقدر برقصه
برعكس آدم هايي با اضافه وزن ، كه اصلا به چي بپوشن فكر نمي كنن و هر چي اندازشون باشه ميپوشن
و براي رقص كه اصلا پيش قدم نميشن
اتفاقا اين دوستم ايندفعه با خواهرش مهمان ما بودن و خواهرشم مثل دوستم لاغر بود
من دفعه اولم بود خواهرش رو ميديدم
و ديدم خواهر دوستم هم مثل دوستم رفتار ميكنه و تيپش خيلي براش مهمه و خيلي بيشتر از دوستم مي رقصه
يه بار سر ميز ازش شنيدم كه گفت خيلي مهمه كه آروم غذا بخوريم
آروم غذا خوردن كمك ميكنه وزن اضافه نكنيم
ياد يكي از فايل هاي اين سايت افتادم كه آرام غذا خوردن رو الگوي رفتاي افراد لاغر معرفي كرده
توي اين چند روز هم ، همه اش ديدم كه غذا توي بشقابش زياد مي آمد و ميريخت دور
دوستم، شوهرش و خواهر دوستم ، سه روزي كه مهمان ما بودن نشد يه بار سه پرس غذا سفارش بدن يا سه تا بستني بگيرن
يا يك بستني ميگرفتن و سه نفري مي خوردن
يا دو تا غذا ميگرفتن سه نفري ميخوردن و بعدش زياد مي آمد
وقتايي كه درگير رقص يا گردش بوديم به تنها چيزي كه فكر نمي كردن خوردن بود
اما
يك نكته طلايي دريافتم در اين سه روز:
خواهر دوستم چون دانشجو بود و بايد برميگشت به شهر خودش، گفت ميخوام خريد كنم براي خونم چون كلاسام شروع ميشه ديگه وقت خريد ندارم
گفتم چي ميخواهي بخري؟
فك ميكني اولين چيزي كه گفت چي بود؟
برنج
بله اولين چيزي كه ازش شنيدم گفت ميخواد بخره برنج بود
از كي شنيدم؟
از كسي كه بسيار لاغر بود
چيزي كه من هميشه شنيده بودم برنج يكي از عوامل چاقيه
اينها همون علم لاغري هستن كه بايد يادش بگيريم
****************************************
يه چيز جالب ديگه بگم
فركانس خيلي مهمه اصلا شوخيش نگيريم
من كه اين سه روز اينا رو ديده بودم يه دونه بستني ميخرن سه نفري ميخورن
رفتيم با هم بستني فروشي
ايندفعه چند تا ديگه از دوستامون هم به ما ملحق شده بودن
يه ربعي طول كشيد تا هر كي طعمي كه دوست داره رو اول تست كنه و بعدش به فروشنده سفارش بده
من آخرين نفر بودم كه بايد بستنيمو سفارش ميدادم
فكر ميكني من چي سفارش دادم ؟
هيچي !!!
من هيچي سفارش ندادم و ذهنم گفت تو كه چند تا طعم رو تست كردي خوشمزه نبودن چرا ميخواهي الكي يه چيزي سفارش بدي
و من هيچي سفارش ندادم
و به همسرم گفتم تو هر چي ميخواهي سفارش بده من هيچي نميخوام
همسرم گفت مطمئني ؟
گفتم آره
گفت ميخواهي يه چيزي سفارش بده نخواستي من بقيه شو ميخورم
گفتم نه نميخوام
اصلا خوشمزه نبودن
مجبور نيستم كه سفارش بدم
و اصلا هم خجالت نكشيدم از اينكه چند تا طعم رو تست كردم و سفارش ندادم
—————————————————
موضوع اول صورت مساله: چرا ما چاق هستيم و ديگران لاغر هستن
موضوع دوم راه حل مساله: چگونه لاغر بشيم ؟
انتخاب غلط اينه كه دنبال چطور لاغر شدن باشيم
اين انتخاب ما رو به نتيجه نميرسونه
————————————————
اضافه وزن من تقريبا از سن 20 سالگي شروع شد
اون موقع دو سه كيلو اضافه داشتم و يادمه از همون وقت دنبال باشگاه رفتن و رژيم گرفتن بودم
يادمه خودم خيلي فكر ميكردم چاقم
بعضي ها هم بهم ميگفتن بكم تپلي
فرم دست و پاي من بادكنكي هست و اگر سه كيلو هم اضافه داشته باشم
دست و پام بادكنكي ميشه و مياد توي چشم
از همون اول اينطوري بود كه همون دو سه كيلو به چشم همه آمده بود و بهم ميگفتن تپلي
اي كاش ياد بگيريم آگاهانه دهنمون رو ببنديم اگر چيزي غير عادي از كسي ديديم
اگر اطرافيان من هم اين علم رو داشتن و به من نميخنديدن و بگن چقدر دست و پات بامزه و تپليه
شايد اصلا اين باور كه من تپل هستم وارد مغزم نميشد
و آروم آروم وزنم هي زياد شد
يادمه تا سن 25 به وزن 80 رسيدم
رفتم دكتر گفت تيروييد داري قرص بهم داد شروع كردم به رژيم و ورزش لاغر شدم
ولي ديگه هميشه دچار اضافه وزن بودم
خيلي رژيم هاي مختلفي گرفتم هر بار هم خوب وزن كم ميكردم
چون همونطور كه گفتم تپليم توي دست و پاهام بود و سريع انگار باد دست و پاهام ميخوابيد و من لاغر ميشدم
همون فرمولي كه استاد عطار روشن ميگه
اصلا مگه ما چقدر غذا ميخوريم كه بخواهيم انقدر چاق بشيم
اين حجم از چاقي ما اگر بر اساس غذا باشه كه ما بايد 400 كيلو باشم
بدن ما هوشمنده و هر چقدر لازم داشته باشه از غذاها ميگيره بقيه شو دفع ميكنه
اين چيزي كه ما به عنوان چاقي داريم در بدن خودمون ميبينيم، اون باورهاي غلط هست
كه چون كله ما نميتونه بزرگ بشه از اين حجم باور هاي غلط
لاجرم به شكل چاقي اون باورهاي غلط رو ميفرسته توي بخش هاي مختلف بدن ما
تا به ما بگه ، فلاني به خودت بيا
چقدر داري آشغال به خورد من ميدي
از بدن عزيزم معذرت ميخوام كه نتونستم صداي سرم رو بشنوم با همون آلارم هاي اوليه كه داشت ميگفت :استاپ!!!!
انقدر فكراي آشغال نريز توي من
و الان بدنم بايد بار اين “”كر\”\”\” بودن من رو به دوش بكشه
از خداي درونم ياري ميخوام
از هوش برترم ياري ميخوام
گوش هاي من رو شنوا كنه اونجا كه بايد حرفي رو نشنيده بگيرم ،
نشنيده بگيرم اون حرف رو
و به جاش سنگيني اون حرف شنيده شده رو نخوام با خوردن عصبي جبران كنم
از هوش برترم كمك ميخوام كمكم كنه
اون توانايي در ابراز داشتن اعتماد به نفسم رو بهم بده
تا نخوام كمبود اعتماد به نفسم رو با خوردن جبران كنم و حرفهاي نگفتم رو با خوردن قورت بدم
آمين
********************************
نشان های دریافت شده
بسم الله الرحمن الرحیم.
با سلام خدمت شما استاد بزرگوار و همه عزیزان.
دوتا سوال:چرا ما چاق هستیم؟(صورت مسئله)
چگونه لاغر بشویم؟(راه حل مسئله).
خودرو=جسم ما. روشن نشدن آن=چاقی ما
نقص فنی خودرو=افکار و ذهنیت ما
بدون رنج و رژیم و سختی قراره لاغر بشویم. در این مسیر هیچ عجله ای نیست گام به گام میریم جلو.
خب چرا من چاق هستم؟؟
۱,پرخوری ۲,رژیم نگرفتن(البته قبلا) ۳,مصرف کربن هیدرات ۴,ورزش نکردن و تحرک نداشتن ۵,کلا تو خونه هستم و میشینم ۵,بعد از سرکار حسابی گرسنه میشم و میخورم.
۶,ارث۷,ازدواج ۸,خوابیدن بعد از صبحانه خوردن
البته خیلی از این عوامل الان دیگه نیست ولی مصرف کربن هیدرات و ورزش نکردن هنوزم انگار تو ذهنم وجود داره و بعد از سرکار گرسنگی شدید و غذا خوردن.
من از زمانی که یادم میاد چاق هستم بیست و پنج سال.
خاطرات چاقی زیادی دارم مثلا لباس درست نپوشیدن. همش رنگ های تیره لباس پرنسسی نپوشیدن. قدرت اظهار وجود نداشتن اعتماد به نفس پایین تخریب شدن توسط بقیه خودسرزنشی و کم ارزش دیدن خودم. چاقی رابطه جنسی را مختل کرده کمر درد و دیسک گردن اورد پوشیدن لباس های دوست نداشتنی آورد و…..
نشان های دریافت شده
باسلام
قدم اول (داستان چاقی )
چاقی من از زمانی شروع شد که من این مشکل را بخشی از درونم که دوست داشتنی نیست و بد هست را درونی کردم . فکر میکنم دوسالم بود یا کمتر یا بیشتر ، که تفاوت زیادی بین غذای من و خانواده بود . مادرم به شدت کمالگرا بود و به او گفته بودند که اگر در ان سن جلوی من گرفته نشود ، همیشه تبدیل به دختر چاق میشوم و چاقی جزو معایب بود و همیشه برای اینکه من از خوردن خجالت بکشم ، همیشه مقایسه با مادرم میشدم که در سن او ، همیشه لاغر و خوش اندام بود ، مثلا در سن 26 سالگی 46 کیلو بود و من خیلی نسبت به اون چاق بودم و این مقایسه باعث شد که حس کنم به اندازه ی کافی خوب نیستم . عاشق برنج بودم ولی چون چاق کننده بود نمیتونستم خیلی بخورم . هرکسی میگفت تپل مپل یا چاق انگار داره به عیب من توجه میکنه و خودم هم همیشه حس میکردم عیب دارم و به خاطر همین خوب و دوست داشتنی نیستم . برای یک بچه ی 4-5 ساله خیلی درک این مطلب سخته ، چون تنها زبانش عشق و محبته و چون زیاد انتقاد میشدم ، همه ی چیزهایی که برای من حس فقدان و دوست نداشتنی بودن مرا وصل میکرد لیبل چاقی بود . چاقی و چاق زندگی کردن و تمرکز مداوم به چاقیم از زمان های خیلی قبل شروع شد و من این احساس فقدان یا بدرفتاری را باید به یک چیزی از درون خودم نسبت میدادم که شایسته ی این احساس باشم . چون محدود میشدم ، ذهنم بیشتر به مواد غذایی جلب میشد . یادم میاد در 5 سالگیم مادرم میگفت اگر میخوای لاغر بشی ، به غذا که فکر میکنی حالت از غذا به هم بخوره ولی حس من به غذا عشق بود و چون این حس بد رو در درون به غذا نداشتم ، احساس شرم میکردم . من دلایل زیادی برای دوست نداشتن خودم داشتم ، و اون یک دلیل از 100 دلیلی که تصمیم گرفته بودم بهش توجه کنم و مهری بشه علت اینکه چرا من دوست داشتنی نیستم . انگار اون حس فقدان پشت همه ی این ظاهرها خوابیده بود . خب من چاق بودم و چاقیم را دوست نداشتم و اینکه این عیب با من راه برود ، حس شرمساری در من ایجاد میکرد . خیلی خجالتی بودم و جالبم هست ، بیرون هم تکه های تو چاقی یا تپل مپلی رو میشنیدم که انگار یه عیب رو باصدای بلند دارند به دنیا اعلام میکنند و برای من اون حس مثل چاقو زدن دوباره به یک زخم باز عفونی بود . یعنی در اون حد وخیم و بد بود . خب من از بچگی به خودم برچسب زده بودم و علت دوست داشتنی نبودنم رو به چاقی نسبت داده بودم و من از اول عمر زندگیم چاق بودم . هر مسافرتی میرفتم تو عکس ها زشت می افتادم و غمگین . حالم از یک سری کمپلکس های حل نشده ی احساسی بود ولی مشکل اصلی من که چاقوی تیز درنده هربار تو وجودم میخورد ، ظاهر چاق من بود . در سن17 سالگی به شدت احساس بد و کم ارزشی و حال خراب داشتم . کنکور هم که داشتم که کلا ذهن درحالت جنون ، از یک طرف احساسهای بد که هیچوقت منشاش رو نمیدونیستی چیه و چرا حالت بده و از طرفی هم زمان مسابقه و رقابت برای خوندن 6 کتاب که نه تنها خوندن و هر قسمتش رو حفظ شدن بود ، مسابقه ی سرعت هم بود و از طرفی هم یک دختر چاق دوست نداشتنی که باید برای بقاش میجنگیدم به شدت من رو به ستوه در اورد. یک سال قبل کنکورم تصمیم گرفتم از این فشار هیکل زشت و تیکه ها ، که بیشترین درد انتقادهای درونی خودم وتکرار دوست داشتنی نیستم بود که به این نقطه رسیدم : لاغری یا مرگ ! یک رژیم کانادایی بود و در کل روز دو هویج دوتخم مرغ آبپز بدون نون و چایی خالی بود و من ده روز ادامه دادم و اون حجم از ذخیره از بدنم که سالها حال بد مرا تشدید میکرد به یکباره ناپدید شد و یادم میاد اینقدر دوست داشتم ازشرشون خلاص شم به محض اومدن از مدرسه 2-3 ساعت میرفتم روی دستگاه الپتیکال و استفاده میکردم . یادم میاد ضعف میکردم و اون هویج های سفت را گاز میزدم که کمی از اون احساس ضعف من بکاهد . سرعت لاغری من اونقدر بالا بود که مدیر مدرسه من رو دفترش خواست و راز لاغری شگفت انگیزم رو ازم خواست و اونجا برای بار اول حس کردم دیده شدم . این اولین تجربه ی من از لاغری بود و انگار تمام اون حس های سرکوب شده ای که با جسم چاقم داشت ، با راحتی و اسایش از من خارج میشد و اسم این خاطره از زندگیم را “تولد دوباره ” گذاشتم . من در این تجربه ، اراده خودم و حس بدی که الان به لذت تبدیل شده و حس بد زیادی که هرروز و سال ها با خودم میبردم و هرروز زندگی میکردم ، به یکباره ناپدید شد و کسی نمیدونه که چه قشنگترین لحظه های زندگیم که قبلش با برچسب چاقی تجربه نکردم و الان برای اولین بار تجربه میکردم به من حس قدرت میداد . البته چاقی تنها درد اون زمان من نبود . حال بد کمپلکس رفتارهاو افکاریه که منشا ش رو نمیدونی و من بنا به دلایلی چون حس میکردم دیده نمیشم به این پی بردم که اگر قراره خوب و ازاد بشم فقط خودمم که میتونم و از سن 15 سالگی من کتاب های فلسفی ، موفقیت و روانشناسی جذب شدم و خیلی خوندم و خیلی خوندم و خیلی سعی کردم بفهمم و بعد از فهمیدن اینکه بفهمم کجای زندگیمه …. باعث میشد که لمس کنم یک ارتباطی با منشا درونم و یک اتصالی بین خودم و جهان هست ( ویادم میاد مادرم میترسید من روانی بشم، چون کتاب هایی از کوانتوم و چیزهایی که مربوط به درک عمیق که تو دنیای مادی نیست برای من جذاب بود ، درحالی که هدفم پیدا کردن معنا یا مفهوم خودم بود که از این سردرگمی بیام بیرون ) خلاصه ، زمان گذشت و بعد سه چهار سال ، زمانی که کنکور قبول شدم و درس میخوندم رفته رفته و اروم اروم بدون اینکه احساسش کنم وزن من برمیگشت بالا . قبلا خیلی مراقب بودم ولی فکر کن انگار جلوی یک شیر آب رو که بازه میگیری که آب سرازیر نشه و در آخر آدم خسته میشه هی با این آب جاری بجنگه . نمیدونم مقاومت من بود که کم و کمتر میشد یا فشارآب بود که بیشتر میشد . خلاصه . من مرز 60 رو رد کردم و دوباره سایز 40 شدم 🙂 وقتی که به 57 میرسیدم ترس من زیاد میشد و جالبه وقتی استرس میگرفتم و توجهم رو به چاقی میکردم انگار سرعت بالا رفتن من جای ماهی ، میشد هفته ای یا دوهفته یک عدد بالا و اینقدر این کشمکش انرژی روانی من رو میگرفت که کل روز کلافه بودم . البته تو این مبارزه ی کشتی بین من و وزنم ،خیلی از اون رژیم استفاده کردم و وزن میومد پایین و دوباره که ول میشدم خودش آروم آروم میومد بالا . کلا داستانی با این وزن داشتم . خب من از اون موقع واقف بودم که ذهن من خیلی قدرتمنده و قدرت ذهن رو شناخته بودم و بعضی جاها تجربه کردم و یقین داشتم نیرویی درمنه که من خوب نمیشناسمش . ذهن یکی از این نیروهای قدرتمنده منه . اگر بگی بدی ، کل دنیا انگار فریاد میزنه بدی و خیلی هوشمنده .خیلی خیلی زیاد و وقتی باوری درونی میشه هراتفاقی که میفته وصلت میکنه به اون باوره که تایید بشه و تو بیشتر باورش کنی و اهمیتی هم نمیده تو چه حسی به اون باور داری . من فهمیدم سندرم جنگ با وزن دارم . دیگه خسته شدم و گذاشتم بیاد بالا و دقیقا همون وزنی شد که در بچگی مبتلا بودم منتها چون قدم بلند تر شده بود و سنم بالاتر رفته بود ، به توپ قلقلی بچگیم تبدیل نشده بودم ولی همیچنان جزو چاق ها بودم . چون یکبار مزه ی لاغری را چشیده بودم ، مگر میشد ولش کرد ! شروع کردم به جنگ کردن ولی تا اراده ی بعدی بشه و من دوباره مصمم بشم که اون وزن رو پایین ببرم شاید ماه ها یا یک سال طول میکشید و بعد اون لاغری معجزه ( تولد دوباره ) من هرروزم جنگ با وزن بود . فکر کن نیمی از قدرت ذهنت رو درگیر جنگ باشی و بقیه ی ذهنتم متمرکز بخش های مختلف زندگیت و رشد کردن در زمینه های مختلف باشی . اینجا بود که این سوال در من شکل گرفت . چرا من چاقم ؟! داداشم نمونه ی برعکس من بود . اون این انرژی ای که من صرف لاغر کردن خودم میکردم و اون relax برنج با کره ش رو میخورد و همه چی میخورد و بی خیال بود ، غبطه میخوردم . خب سخته ، این همه تلاش کنی و بعد یکی رو جلو چشمت ببینی بدون هیچ زحمتی لاغره . تا اینکه با یک متدی اشنا شدم به نام خوردن در زمان حال ! اینقدر عشق به لاغری داشتم که گفتم من لاغر میشم و به خوردنم توجه میکنم و یادم میاد چقدر شمردن و جویدن غذاهام سخت بود و فکم درد میگرفت ، چون به خودم عهد کرده بودم که باید 50 بار هر لقمه را بجوم و سرعتم را کم کنم ، اینقدر این کار برام سخت بود که ترجیح میدادم اصلا نخورم وشناسایی نقطه ی سیری و هوسم که مرز باریکی بود بعد دوهفته مستمر توجه کردن ،دیدمش و بدون اینکه بفهمم رفتم رو ترازو و 4 کیلو از این روش کم شدم و دوباره شیطون گولم زد و یک رژیم سخت در سن 28 سالگی گرفتم و صورت من به یکباره لاغر شد و احساس خستگی مبرم داشتم و بابام هربار من رو میدید ، میگفت چقدر معمولی شدی وخودمم خودم رو میدیدم و جدای از اون نتیجه ای که هرروز جنگیدم ، الان جدای از ذهن خسته، بدن خسته هم داشتم ، تنها فرقی که کرد لباس سایز 36 تنم میشد و پاهام لاغر شده بود و اینکه لباس میپوشیدم قشنگ میشد ، به هیچ عنوان انکارش نمیکنم و قشنگترین حس دنیاست . ولی من خستگی ذهنی و فیزیکی داشتم و بعدوارد این سایت شدم که اون وزن که داشت بالا میومد را کم کنم و تثبیتش کنم برای همیشه! ولی من دانشجوی یک رشته ی دیگر بودم و درسهام فوق العاده سخت و جدی بود و اگر در تایم خودش یاد نمیگرفتم ، دکتر بی سواد میشدم . پس به ناچار در هفته ی دوم رها کردم گرچه رو وزن دلخواهم بودم و الان از اون موقع دوسال میگذره و وزنم بالا اومده ولی الان میدونم از کجا دنبال مشکل باشم . فقط با تمرین و ممارسته . یاد یادگرفتن زبان انگلیسی میفتم، وقتی یاد میگیری انگار سختیش بار اوله . بعد یادت میره ودوباره تکرار میکنی و هربار که تکرار میشه بیشتر میمونه تو ذهنت ولی هربار تکرار به سختی یاد گرفتن بار اول نیست و صرفا یاداوریه . الان زمانیه که حس کردم میتونم این راه رو ادامه بدم و این بخش از وجودمم حلش کنم . من که حرص چاق شدنم رو میکشم . این همه زمان صرف میشه برای حس حال بدم . حالا زمانم رو که مهمترین داراییمه صرف بهبود و درمان خودم بکنم که لااقل باقی زندگیم با حسی خوب سپری بشه . این خلاصه ای از داستان چاقی من بود و من درک کردم که اون ماده ی غذایی من رو چاق نمیکنه ، بلکه اون بینش و رفتارو عملکرد و باور منه که باعث میشه کاری بکنم که ذهن برچسبی به اون باور اشتباهم که نهادینه شده بزنه که دیدی گفتم اون باوری که دادی درسته! ولی خب من برادرم هرروز جلو چشممه و داره بامن زندگی میکنه و ذهن باهوش من یاد گرفته این طور تحلیل کنه : رو اون تاثیر نداره ولی روی تو انگار تاثیر داره . یک باور اشتباه من در مورد مربا و شکر بود ، چون یه بار از شدت استرس دوست داشتم مربایی که مادرم درست کرده بخورم و یواشکی خوردم و مادرم فهمید یکی نصف اون مربا رو یکی خورده و دوروزه چاق هم شدم و بد سرکوفت خوردم ، اونجا بود که این باور شکل گرفت مربا و شکر من را چاق میکند ولی اینطور ندیده بودم که من برای اون حس خلا و استرسی که داشتم برای اروم کردنش ، مثل جاروبرقی همه چی رو فرو میکردم به دهانم ! وکلا نتیجه گیری های خاصی داریم و اگر بخوام با درس امروز بهش نگاه کنم ، چه علتی باعث چاقی من شده بود ؟ مواد غذایی یا حرص و ولع من برای تبدیل شدن به جاروبرقی متحرک . داستان نوشتن زیاده و میدونم در مراحل بعدی دوباره اون باورهای اشتباه رو که در حال چرخه ی تکراری هستند در مراحل بعدی دوباره روشون ذره بین بذارم و بهش آگاهی تزریق کنم .
ممنونم از کسانی که حوصله کردند و با حوصله ی تمام پیام من را خواندند .
چرا من چاق هستم؟ چونکه استعداد چاقی دارم و طبعم بلغمی هست و تغذیه ناسالم و پرکالری دارم و فعالیتم خیلی کمه، چاقی من تقریبا از ۱۰ سالگی شروع شد من در کودکی بسیار لاغر و ظریف بودم بطوریکه هر کس بعد از چندین سال منو می دید به این مساله اشاره میکرد و اولین چیز میگفت انقدر ظریف بودی که میترسیدیم بهت دست بزنیم ولی تو سن ۱۰ سالگی که من یکم پر شدم فامیل ها شروع کردن به واکنش نشون دادن و اشاره به اینکه وای چه تپل شده و من از همونجا باور کردم که چاق شدم و من همیشه میدیدم که افرادی توی فامیل چقدر با چاقیشون احساس ناراحتی دارن و همیشه رژیم هستن و هیچوقتم لاغر نمیشن و همیشه حسرت لاغری بقیه رو میخورن و خب اینا توی ذهن من بود
مهن ترین مشکلی که چاقی توی زندگی من ایجاد کرده عدم اعتماد بنفس هست اینکه خیلی دوست ندارم توی جمع ها و مهمونی ها و دور همی ها و مخصوصا جشن ها شرکت کنم چون همیشه احساس بد و خجالت دارم که من از همه چاق ترم و هیکل زیبایی ندارم و نمیتونم هر لباسی که دوست دارم رو بپوشم و تیپی که دوست دارم رو داشته باشم چونکه یا سایزم نیستن یا تو تن من جالب نمیشن و موقع خرید لباس همش به این فکر میکنم که چه لباسی انتخاب کنم که چاقم نکنه و لاغرتر نشونم بده و همیشه هم لباس های تیره رو انتخاب میکنم و توی فعالیت هام هم راحت نمیتونم ورزش کنم و فعالیت برام سخته و احساس خستگی میکنم و تنبلی و بی انرژی بودن
داستان چاقی من
دوران ابتدایی اشتهای من یکدفعه خیلی زیاد شد و غذا و خوراکی ها به شدت برای من جذاب شدن. همیشه هم از ورزش و تحرک بیزار بودم. این روند تا سال کنکور ادامه داشت و اون سال من به جای مدرسه، کلاس کنکور رفتم و تحرکم به نسبت زیاد شد و دندونم رو هم ارتودنسی کردم و غذا خوردن کمی برام سخت شد ولی جوری نبود که بهش فکر کنم و سختی بکشم. در عرض چند هفته همه متوجه تغییر اندام من شدن و گفتن چقدر لاغر و عالی شدی و خودم خیلی خوشحال بودم. خلاصه کنم من بازم تپل شدم. بازم لاغر شدم. و این روند تا الان که ۳۴ سالمه ادامه داره و حس میکنم رابطه من با غذا رابطه سالمی نیست، همیشه در حد بدحال شدن پرخوری میکنم و به خودم میگم امروز بخور چون از فردا رژیمی.
نشان های دریافت شده
بسم الله الرحمن الرحیم.
سوال این جلسه:چرا من چاق هستم:
من دو سه بار این دوره را گذروندم و ولی باز هم کمی دلایل چاقیم هست و هنوز افکارم درست اصلاح نشده است:در حال حاضر فکر میکنم ورزش نکردن، رژیم ضد کربن هیدرات را رها کردن، همه چیز خوردن ، جدیدا هم متوجه شدم انسانی که سرکار میره چون زیاد گرسنه میشه زیاد هم میخوره و چاق میشه خواب بعد از ظهر و خلاصه کلی دلیل هم بود که تو کامنت های قبلی نوشته بودم.
الان در حال حاضر اصلیترینش برای من رها کردن رژیم ضد کربن هیدرات بود که تا قبل از شروع این دوره گرفته بودم با شروع شدن دوره رها کردم و نسبت به اندام اونموقعم چاق شده ام.
سلام خدمت دوستان عزیزم واستادبزرگوارخداقوتفایل گام اول رابه لطف خداوندگوش کردمموضوع:چرامن چاق هستم وازچه زمانی چاق شدممن تاسن ۲۲و۲۳سالگی بسیارمتناسب ولاغربودم حتی کمبودوزن درحد۱۰تا۱۵ کیلوهم داشتمهمه فامیل مادری وپدری چاق بودن وهمیشه به من میگفتن که چرااینقدرلاغریبعدازازدواج وبارداری هم متناسب بودم حتی دردوران بارداری هم ۶کیلووزنم اضافه شدکه بازهم تا وزن تناسبم فاصله داشت وبلافاصله بعداززایمان دوباره به وزن قبلم برگشتمولی حدودیکی دوسال بعدازاینکه فرزندم راازشیرگرفتم رونداضافه وزن من شروع شدشایدحدود۴یا۵ سالی شدکه تازه به وزن ایده آل رسیده بودم ولی متاسفانه این روندادامه داشت ومن چاق وچاقترشدمطبق گفته های اطرافیانم باورم شده بودکه چاقی من ارثی هست واعضای خانواده مابعدازازدواج چاق میشن وبابچه دارشدن دیگه حتما چاق ترمیشی وبعدازاینکه متوجه شدم تیروئید دارم چاق ترهم شدم کارخیاطی داشتم واکثراوقاتم پای چرخ خیاطی بودم وهمین کافی بود که کم تحرکی راهم یکی دیگه ازدلایل چاقیم بدونمخوابیدن بعدازغذاخوردن یکی دیگه ازدلایلم برای چاقیم بودوهرروز یک دلیل برای چاقی خودم پیدامیکردمباچاق شدنم بدنم سنگین ترشدوکمترهم تحرک داشتم دیگه اوچابکی قبل رانداشتم وکمتربه کارهام میرسیدمدوست نداشتم زیادبیرون برم ویک جورایی خونه نشین شده بودم واعتمادبنفسم پایین اومده بودلباس های تیره وساده میپوشیدم وازلباس های رنگ شاددوری میکردمراههای زیادی رابرای رهایی ازچاقی طی کردم ودرست درروزهایی که به گذشته خودم فکرمیکردم که من قبلا هیچ یک ازاین کارهارانمیکردم ولی متناسب بودم وچرابعضی افرادباخیال راحت ازهمه موادغذایی استفاده میکنن ولی بازهم متناسب هستن وحتی زمانی که بیخیال چاقی میشدم میدیدم که خیلی خودبخودی لاغرترمیشم ولی وقتی خودم رادرگیرش میکنم نه تنها لاغرنمیشم انگارباهام لج میکنه وچاق ترهم میشمهرچه میزان غذام راکم میکنم اون انگاربیشتربه فکرانبارکردنه وهم میزان کم هم چاق ترم میکنه وقتی فعالیت ورزشی میکردم همین طورهیچ فایده ایی نداره که نداره واوضاع بدترمیشهدرست درهمون روزها به خواست ودعوت وهدایت خداوندمهربانم به سایت تناسب فکری هدایت شدم در۱۶دی ماه۱۳۹۹وباخوندن مطلب هدایت من وبعدهم گوش دادن اولین فایل از۱۲گام مطمئن شدم که این همون مسیری هست که باید ادامه بدم وبه لطف خداوندتا الان دراین مسیربودم وموندم وادامه دادم وان شاءالله بازهم ادامه میدمموفق وپیروزوسربلندباشید
نشان های دریافت شده
با سلام خدمت استاد وهمراهان عزیزمن قبلا که با آموزشها آشنا نبودم ،فکر میکردم چون خیلی برنج دوست دارم ، تنبلی هستم چاقم،ولی الان که فکرش رو میکنم،من آدم تنبلی نیستم،چون با۵۰ کیلو اضافه وزن،هم دارم کارخونه رو میکنم،هم خریدها رو به تنهایی انجام میدم،هم مغازه دارم و حدودا،۷،۸،ساعت تومغازه دارم کار میکنم،من آدم راحت طلبی هستم،چون همیشه دوست دارم کارهام رو به راحت ترین شکل انجام بدم،ولی تنبل نیستم،چون هیچ کسی نمیاد کارهای من رو برام انجام بده،الان فقط تنها علت چاقی خودم رواعتماد به نفس پایین خودم میدونم،چون از بچگی به خاطر این که چاق بودم هیچ وقت نمیتونستم مثل هم سن وسالهای خودم لباس بپوشم،واین توی اعتماد به نفس من خیلی تاپیر میگذاشت،وقتی اعتماد به نفس پایینی داشته باشی دیگه نمیتونی توجمع حرف بزنی،دیگه نمیتونی وقتی یکی بهت فحش داد یا چاقیت رو مسخره کرد ازخودت دفاع کنی،چون اگه مثل من از خودت دفاع کردی دیگران دعوات میکننومیگن از هیکلت خجالت بکش،براچی بچه رو میزنی؟بابا،منم بچم،من که گناه نکردم که به خاطر اینکه چاقم واون طرف لاغر وریزه میزس،باید مسخره بشم،من ۹ سالمه،اونم که منو مسخره کرده ۹ سالشه،خلاصه این تیر بی اعتماد به نفسی واین چاقوی بی عزت نفسی که همش ساخته ی چاقی هست زندگی من رو تیکه تیکه کردهیه روزی توی بچگی بابرادرم دعوام شد من سه سال از اون کوچیکتر بودم حسابی به خدمتم رسید،ومنم که زورم بهش نرسیده بود رفتم تو آشپزخونه ،دیدم مادرم خیار شور درست کرده بود،خیار شوراش سفت وشور بود شروع کردم به خوردن خیار شور، با حرص میخوردم ودندونام رو روش فشار میدادم بعد از چند دقیقه دیدم چقدر آروم شدم،از اون به بعدوقتی با داداشام دعوام میشد،یاهر وقت هر مشکلی برام پیش میاومد کارم این بود که یا میرفتم سراغ خیار شور ،چون مادرم همیشه خیار شور درست میکرد،بعد رفتم سراغ پفک،وقتی تومدرسه ناراحت میشدم ،بوفه مدرسه پفک داشت،کار هر روزم خرید پفک نمکی مینو بود،اون موقع دونه ای ۵ تا یک تومنی میخریدم،بعدش رفتم سراغ کشک نیمه خشک،اونم سفتو شور بود مثل پفکو خیار شور،خلاصه،تا الان این روند ادامه داره،الان هر وقت زندگی بهم فشار میاره مثل یه آدم معتاد میرم سراغ پفک تا آروم بشم،الان دیگه میدونم تنها مشکل من نداشتن عزت نفس واعتماد به نفسه،
سلام و درود
خوشحالم احساس بهتری داری😊 و با انگیزه عالی شروع کردید
در مورد اعتماد به نفس هم باید در نظر داشته باشید که هیچ ارتباطی به چاقی نداره
و تازه به نظر من بسیاری از آدمها چون فکر می کنند اعتماد به نفس ندارند خیلی از شرایط رو برای خودشون محتمل می دونند
حالا اینکه چرا ما فکر میکنیم اعتماد به نفس ندارید؟
چون از رسانه ها درباره نداشتن اون زیاد شنیدم و عموما خجالتی یا کم رو بودن رو می ذارن به حساب اعتماد به نفس نداشتن درصورتی که اینطور نیست.
موفق باشید
سلام وقتتون بخیر
انشای چاقی من
از وقتی یادم میاد چاق بودم ،از همان کودکی در سن ۵_۶ سالگی متوجه تفاوت خود با بقیه شدم و کم کم باعث شد خودم را متفاوت و تنها حس کنم ،ازار های زیادی در دوران تحصیلی دیدم اینکه چرا چاقم برای خودم هم سواله ،وقتی بهش فکر میکنم و از خودم میپرسم ترس هام و احساس افسردگی به ذهنم میاد ،وقتی به این مسئله دقت میکنم میبینم ک اکثر اوقات برای شاد کردن خودم و تنبلی و برای لذت بیشتر بردن و یا حتی از کارهای روزمره فرار کردن یا از زندگی فرار کردن به سمت غذا خوردن میرم .چاقی در تمام زندگی من نقش پررنگی داشته و باعث شده طعم زندگی رو انطور که باید حس نکنم.